قرآن و لزوم تعامل قوانین با حکمت و مصلحت

قرآن و لزوم تعامل قوانین با حکمت و مصلحت

مقدمه
دین الهی همانند یک منشور، دارای ساختاری چندوجهی است. شریعت، که همان قانون الهی است، یک وجه از این منشور را تشکیل می دهد. این وجه از دین، ناظر به اجتماعی بودن زندگی انسان، تعامل افراد در اداره ی زندگی اجتماعی، ضرروت استفاده ی عادلانه از منابع طبیعت و محیط، است. با این نگاه به دین و شریعت، می توان شریعت حضرت نوح اولین شریعت الهی در زمین بوده است. روشن است که این امر منافاتی ندارد با این که حضرت آدم علیه السلام نیز جزو پیامبران و برگزیدگان الهی باشد. آیه ۲۱۳ سوره بقره روشنگر این وجه از دین الهی است.(۱) این آیه بیان می کند که مهم ترین سبب برای وضع قوانین، اختلاف افراد در بهره برداری از منابع و مواهب حیات است. این اختلاف، امری کاملا طبیعی و حتی به تعبیر برخی مفسران، امری فطری است. (محمدحسین طباطبایی، ۱۹۷۲م، ج۲، ص ۱۱۱، ذیل آیه ۲۱۳ سوره بقره) راه حلی که به نظر می رسد از کارآمدی همیشگی برخوردار باشد، وضع قوانین عادلانه برای رفع اختلافات است. این راه حل نیز فطری است. بنابراین دو واژه و مفهوم کلیدی در این آیه و برخی آیات دیگر درباره ی حیات اجتماعی بشر مطرح شده است: ۱٫ «اختلاف» انسان ها با یکدیگر که گاه به تقابل و ستیز با یکدیگر نیز می انجامد. ۲٫ قانون الهی مبتنی بر عدالت که به عنوان «کتاب» عنوان شده است. بنابراین، «اختلاف» و «کتاب»، دو کلیدواژه ی زندگی اجتماعی بشر هستند که باید دید آیا تنها با همین دو واژه، می توان قفل های موجود بر سر راه زندگی بشر را گشود و یا به کلید دیگری نیز، نیاز است. با بررسی واژه پژوهانه ی کلیدواژه ی «کتاب» در قرآن، با این پدیده روبه رو می شویم که غیر از کاربردهای کتاب به صورت منفرد، این واژه در ده مورد از آیات قرآن در کنار حکمت به کار رفته است. با این بیان، کلیدواژه ی «حکمت»، چرخه ی این بحث را تکمیل می کند و با تعاملش با کتاب، سعادت انسان را در زندگی اجتماعی تأمین می کند. بررسی این آیات نشان می دهد که کتاب، قوانین الزام آور دین آسمانی است و حکمت، عنصری فراتر از شریعت است، که البته همیشه باید در تعامل با کتاب و شریعت باشد. در واقع، خداوند بر این نکته تأکید کرده که به پیامبرانش دو چیز داده است تا بر اساس آن دو، جامعه را به سرمنزل مقصود برسانند و از آنها بر آن دو، عهد و میثاق گرفته است. آن دو چیز همانا «کتاب» و «حکمت» است. فرضیه ی ما این است که مراد از کتاب در این اصطلاح، قوانین الزام آور شریعت است که جامعه ی بشری در هنگام اختلاف به آن نیازمند است. از این رو، تفسیر کتاب در این آیات، به قرآن یا تورات و انجیل ، تفسیری دقیق نیست. در این مقاله، ابتدا معنای لغوی«کتاب» مورد بررسی قرار گرفته، سپس کاربرد و وجوه معانی آن در قرآن برشمرده شده است و آنگاه به شرح نظریه ی خاص این مقاله در رابطه با معنای کتاب در آیات مربوطه به «کتاب و حکمت» پرداخته شده است. سپس با تشریح معنای لغوی و کاربردی «حکمت»، ملازمه ی بین کتاب و حکمت بررسی شده و در پایان، رابطه ی منطقی بین «کتاب و حکمت» بیان گردیده است.
معنای لغوی کتاب
لغت شناسان معنای اصلی کتاب را جمع و انضمام دانسته اند. احمدبن فارس (م ۳۹۵ق) در این باره می نویسد: «ک، ت، ب» اصل صحیح واحد یدلّ علی جمع شیء الی شیء، من ذلک الکتاب و الکتابه، و من الباب الکتاب و هو الفرض و یقال للحکم الکتاب و یقال للقدر الکتاب؛ واژه ی «ک، ت، ب» یک اصل دارد و آن ضمیمه کردن چیزی به چیز دیگر است. کتاب و کتابت به معنای نوشتار و نوشتن و نیز کتاب به معنای فرض و واجب از همین باب است و به «حکم» و «سرنوشت» نیز کتاب اطلاق می شود. (ابن فارس، ۱۴۱۰ق، ج۵، ص۱۵۸) ابن دُرید (م۳۲۱ ق) نیز در کتاب جمهره اللغه می نویسد: «اصل الکتب ضمّک الشیء الی الشیء؛ اصل واژه ی «کتب» این است که چیزی را به چیز دیگر ضمیمه سازی.» (ابن درید، بی تا، ج۱، ص۱۹۶) طبرسی (م ۵۴۸ق) نیز در مجمع البیان آورده است: «کتاب مصدر است به معنای مکتوب و اصل آن «جمع» است.» (طبرسی، ۱۴۱۵ ق، ج۱، صص۷۹-۸۰) نتیجه آنکه، معنای وضعی اولیه ی کتاب، نه نوشتن و نوشتار است و نه مجموعه ی مدون بین دو جلد، بلکه همانطور که در سخن واژه شناسان ملاحظه می شود، این واژه در اصل به معنای انضمام و جمع بین دو چیز، وضع شده است.
موارد کاربرد کَتَبَ و مشتقات آن
موارد کاربرد واژه ی کَتَبَ و مشتقات آن در زبان عربی نشان می دهد که این کلمه، همه جا به معنای نوشتن و نوشتار به کار نرفته است. بلکه این معنا اصولا در کاربردهای اولیه، جایگاهی نداشته است. خلیل بن احمد فراهیدی (م ۱۷۱ق) در کتاب «العین» می نویسد: «وقتی ریسمانی را در یک سوراخ بینی ناقه ای می کنند و از سوراخ دیگر بینی اش درآورند، درباره ی آن ناقه گفته می شود: «کتب منخراها بخیط»؛ دو سوراخ بینی اش با ریسمانی به هم پیوند زده شد». (فراهیدی، ۱۴۱۴ ق، ج ۳، ص ۱۵۵۲) همو می نویسد: «الکتب خرز الشیء بسیر»؛ «کتب»، دوختن چیزی با بند چرمی است ، (فراهیدی، ۱۴۱۴ق، ج۳، ص ۱۵۵۲) مجدالدین فیروزآبادی (م۸۱۷ ق) در کتاب بصائر از قول ابن الاعرابی می نویسد: «شنیدم که مردی اعرابی می گفت.«اکتبت فم السّقاء فلم یستکتب لی، ای: لم یستوک لجائفه و غلظه»؛ خواستم دهانه ی مشکم را ببندم، اما آن به خاطر سختی و غلظتش بسته نشد.(فیروزآبادی، بی تا، ج۴، ص۳۳۰) راغب اصفهانی (م۵۰۲ق) در مفردات می نویسد: «اکتب ضمّ ادیم الی ادیم یقال کتبت السّقاء»؛ کلمه ی «کتب» عبارت است از ضمیمه کردن چرمی به چرمی دیگر با دوختن، وقتی گفته می شود «کتبت السّقاء» یعنی مشک را دوختم.(راغب اصفهانی، ۱۴۱۲ ق، ص ۶۹۹) همچنین طبرسی می نویسد: «الکتبه الخزره… و منه قبل للنجد کتیبه لانضمام بعضهم الی بعض؛ به بخیه، کتبه گفته می شود… و به سپاه نیز کتیبه گفته می شود، زیرا افراد سپاه به یکدیگر پیوند دارند». (طبرسی، ۱۴۱۵ ق، ج۱، ص۸۰) نتیجه آنکه، از بیشتر موارد استعمال اوّلیه کتب و مشتقات آن مستقاد می شود این ماده برای مطلق جمع به کار نرفته است و موارد کاربرد به خوبی نشان می دهد که مراد از آن ایجاد پیوندی ناگسستنی میان دو یا چند چیز است.
کتابت به معنای نوشتن و ارتباط آن با معنای اصلی
تردیدی نیست که اکنون رایج ترین معنا در کاربرد واژه ی کتب و مشتقات آن، نوشتن است. با توجه به اینکه معنای اصلی و موضوع اولیه ی این واژه، انضمام است، این پرسش مطرح می شود که آیا ارتباطی بین «نوشتن» و «انضمام» وجود دارد؟ راغب اصفهانی در مفردات، این ارتباط را چنین بیان می کند: «و فی التعارف ضمّ الحروف بعضها الی بعض بالخطّ؛ در عرف زبان، به انضمام حروف به یکدیگر با خط، کتابت گفته می شود.» (راغب اصفهانی، ۱۴۱۲ ق، ص ۶۹۹) به نظر نگارنده، نوشتن را از این جهت کتابت گفته اند که کلمه ها و جمله ها بر صفحه ای از سنگ، چرم، کاغذ و… نقش می بندد و با آن گره می خورد و یا در آن ثبت و ضبط می شود.
سیر اطلاق واژه ی کتاب بر معنای گوناگونی
همانگونه که بیان شد اصل و ریشه ی کلمه ی کتاب بر ضمیمه شدن و گره خوردن دو یا چند چیز به یکدیگر، یا تثبیت یکی در دیگری، دلالت دارد، با توجه به اینکه بیشتر الفاظ ابتدا برای امور حسی وضع شده و سپس با توسعه ی معنا، در امور غیرحسی نیز استعمال شده است، این واژه نیز ابتدا برای یک امر حسی وضع شده است و آن دوختن دو شیء به یکدیگر است، به طوری که از هم جدا نشود. سپس در پیوند افراد با یکدیگر در یک سپاه نظامی به کار رفته، آنگاه در تثبیت مطالب بر صفحه ای از چرم، پارچه یا کاغذ نیز استعمال شده است. همین طور این واژه در مورد تثبیت امور معنوی نیز به کار رفته است، از این رو به حکم، قضا و قدر و وجوب نیز کتاب اطلاق شده است. نکته ی حائز اهمیت این است که نباید تصور شود که معنای حقیقی ماده ی کتب و مشتقات آن، نوشتن و نوشتار است و بقیه ی موارد مَجاز است، بلکه اصل معنای این واژه، گروه خوردن دو چیز به یکدیگر و ایجاد پیوندی ناگسستنی بین آنهاست، که گاهی در امور حسی به کار می رود و گاهی در امور معنوی، چنانکه واژه ی «نور» در ابتدا به نور حسی اطلاق می شده و سپس به مصادیق غیرحسی نیز اطلاق شده است.
وجوه معانی کتاب در قرآن
واژه ی «کتاب» در قرآن کریم در وجوه مختلف به کار رفته است. حبیش بن ابراهیم تفلیسی در کتاب وجوه قرآن در این باره می نویسد: «بدان که کتاب در قرآن بر پنج وجه باشد: وجه نخستین، به معنی آن بُوَد که نبشته است در لوح محفوظ، چنانکه خداوند در آیه ۶ سوره احزاب فرمود: «… کَانَ ذَلِکَ فِی الکِتَبِ مَسطُوراً» (2) یعنی مکتوباً فی اللوح المحفوظ، وجه دوم، کتاب به معنی فریضه کردن بود، چنانکه در سوره بقره گفت: «… کُتِبَ عَلَیکُمُ الصِّیَامُ…»؛ (بقره، ۱۸۳) روزه بر شما مقرر شده است. یعنی فرض. و در سوره نساء گفت:«… إنَّ الصَّلوهَ کَانَت علی المُؤمنینَ کتباً مَّوقُوتاً»؛ (نساء، ۱۰۳) نماز بر مؤمنان، در اوقات معین مقرر شده است، یعنی مفروضاً. وجه سوم، کتاب به معنی حکم راندن بود، چنانکه در سوره آل عمران گفت: «…لَبَرَزَ الَّذینَ کُتِبَ عَلَیهِمُ القَتلُ إِلَی مَضَاجِعِهم…»؛ (آل عمران، ۱۵۴) کسانی که کشته شدن بر آنان نوشته شده، قطعا به سوی قتلگاه های خویش می رفتند، یعنی لقضی. وجه چهارم، کتاب به معنی جعل و قرار دادن بُوَد، چنانکه در سوره مجادله فرموده:«…أُولَئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِم الإیمَنَ…»؛ (مجادله، ۲۲) در دل اینها که خداوند ایمان را نگاشته است. وجه پنجم، کتاب به معنی فرمودن بُود، چنانکه در سوره مائده گفت:«یا قَومِ ادخُلُوا الأرضَ المُقَدَّسَهَ الَّتِی کَتَبَ اللهُ لَکُم…»؛ (مائده، ۲۱) ای قوم من، به سرزمین مقدسی که خداوند برای شما مقرر داشته است درآیید، یعنی امرکم ان تدخلوها.(تفلیسی، ۱۳۴۰ ش، صص ۲۴۷-۲۴۸) واژه ی کتاب در قرآن کریم در وجوه دیگری نیز به کار رفته است که در سخن تفلیسی نیامده است؛ یکی از آن وجوه اطلاق واژه ی کتاب برنامه ی اعمال انسان است که خداوند فرمود:«… فَمَن أُوتِیَ کِتَبَهُ، بِیَمینِه…»؛ (اسراء، ۷۱) کسی که نامه ی اعمالش به دست راستش داده می شود و از آن مهمتر، اطلاق واژه ی کتاب بر قرآن، تورات، انجیل و دیگر کتب آسمانی است، مانند: «ذَلکَ الکِتَبُ لَا رَیبَ فِیهِ…»؛ (بقره،۲) این است کتابی که در [حقانیت] آن هیچ تردیدی نیست.(فیروزآبادی، بی تا، ج ۱۴، صص ۳۲۰-۳۲۲) اکنون باید دید که مراد از «کتابِ» نازل شده بر پیامبران بویژه در مواردی که خداوند آنرا قرین حکمت ساخته است، چیست. فرضیه ی ما در این مقاله این است که گاه مراد از کتابِ نازل شده بر پیامبران، همان چیزی است که اکنون به کتب آسمانی شهرت یافته است، که قرآن کریم، تورات و انجیل از مصادیق آن است و گاه مراد از کتاب، آیین و قانون عدل است که به همراه حکمت، پایه های سعادت و به روزی جامعه را تشکیل می دهد. به طور مثال، خداوند در آیات ۴۸ سوره ی آل عمران و ۱۱۰ سوره ی مائده، فرموده است که، به حضرت عیسی (علیه السلام)، کتاب، حکمت، تورات و انجیل را تعلیم داده است (۴) که ظهور این آیات بر این مطالب دلالت دارد که کتاب از نظر مفهومی همیشه معادل تورات و انجیل یا قرآن کریم نیست، بلکه مفهومی عام تر و یا احیاناً خاص تر دارد.
نیاز بشر به کتاب (قانون عدل)
یکی از فلسفه های بعثت پیامبران، رفع اختلاف بین انسان هاست. از آیات قرآن چنین استفاده می شود که زندگی جمعی بشر در روی زمین ، خالی از نزاع و اختلاف نیست. خداوند همراه با فرمان هبوط به آدم و حوا، مسئله نزاع نسل آنها را مطرح کرده است؛ آیات زیر گویای این مطلب است: «قَالَ اهبِطَا مِنهَا جَمِیعَا بَعضُکُم لِبَعضٍ عَدُوٌّ…»؛ (طه، ۱۲۳) فرمود همگی از آن مقام فرود آیید، در حالی که بعضی از شما دشمن بعضی دیگر است. «…وَ قُلنَا اهبِطُوا بَعضُکُم لِبَعضٍ عَدُوٌّ…»؛ (بقره، ۳۶) و فرمودیم فرود آیید، شما دشمن همدیگرید. «قَالَ اهبِطُوا بَعضُکُم لِبَعضٍ عَدُوٌّ…»؛ (اعراف، ۲۴) فرمود فرود آیید، که بعضی از شما دشمن بعضی دیگرید. از نظر تاریخی، تجسم اولین اختلاف در بین ابناء بشر، اختلاف دو فرزند آدم بوده است. اما از آیات قرآن چنین استفاده می شد که این امر ، فراگیر بوده، تمام فرزندان آدم به نوعی آنرا تجربه می کنند. خداوند درباره ی اختلاف مردم با یکدیگر می فرماید: «وَ مَا کَانَ النَّاسُ إلّا أُمَّهً واحدهً فَاختَلَفُوا…»؛ (یونس، ۱۹) و مردم جز یک امت نبودند، پس اختلاف کردند. توضیح آنکه؛ انسان موجودی اجتماعی است، بنابراین یا بالطبع و یا بالضروره، باید افراد انسان با هم انس گرفته و با همکاری یکدیگر امور زندگی را به سامان برسانند. از این رو، با نگاهی تاریخی به جوامع بشری به روشنی در می یابیم که ابتدا افراد بشر دارای وحدت بوده اند؛ این وحدت در شکل یک خانواده، یک قوم یا یک قبیله پدیدار شده است. اما با گذشت زمان، بین افراد آن قوم و قبیله اختلاف به وجود آمده و گاهی این اختلاف به جنگ و ستیز کشیده شده است. نه تنها از نظر تاریخی چنین بوده که ابتدا وحدت، حاکم بوده و سپس اختلاف پدید آمده است، بلکه در هر مقطع زمانی، که به نهادهای اجتماعی یک جامعه نگاه کنیم، می بینیم که ابتدا چند نفر با وحدت و همدلی، یک نهاد اجتماعی را بنیان می نهند، اما دیری نمی گذرد که نشانه های اختلاف در آنها پدیدار می شود. به طور مثال، نهاد خانواده ، در ابتدا با عشق زن و مرد به یکدیگر آغاز می شود و در آغاز چنان وحدتی بین زوجین پدید می آید که گویا یک روح در دو کالبد هستند، ولی نوعاً پس از گذشت مدت زمانی، مسائل اختلافی بین آنها رُخ می نماید. همین امر در مورد تشکیل نهادهای اجتماعی دیگر همچون حزب، گروه، شرکت و… نیز صادق است.
واکاوی پدیده ی اختلاف در زندگی اجتماعی
انسان ها به حسب ظاهر، یک نوع را تشکیل می دهند اما در درون این صورت نوعی، فصل های اختلاف و تفاوت نیز به چشم می خورد ، که اگر به درستی دیده نشود و برای آن، راه حلی اندیشده نشود، جامعه و نوع انسانی را با خطر نابودی مطلق روبه رو می سازد. در اینجا باید به دوسوال پاسخ داده شود: یکی آنکه منشأ اختلاف در نوع بشر که به ظاهر همگی بر یک نوع و صورت اند و از نظر نسل به یک پدر و مادر منتهی می شوند چیست. دیگر آنکه چگونه می توان به این اختلاف به بهترین شیوه خاتمه داد به طوری که منافع نوع بشر را تأمین کند.
منشأ اختلاف در نوع بشر
پدید آمدن اختلاف میان افراد انسان به این امر بر می گردد که هر انسانی دارای قریحه ای است که می خواهد انسان های دیگر را استخدام کند و از سایر انسان ها بهره کشی کند. بدیهی است که چنین روحیه ای وقتی همگانی باشد، به تزاحم و تقابل و اختلاف می انجامد . قرآن کریم نیز به این سیر زندگی اجتماعی انسان اشاره می کند؛ آن جا که می فرماید:«وَ مَا کَانَ النَّاسُ إلَّا أُمَّهً واحدهً فَاختَلَفُوا»؛ (یونس، ۱۹) و مردم جز یک امت نبودند، پس اختلاف پیدا کردند. همچنین انسان ها به حکم ضرورت، با توجه به مواد خلقت و منطقه زندگی و عادات و اخلاقی که مولد خلقت و منطقه ی زندگی است، مختلف اند. قرآن کریم می فرماید: «…وَ لَا یَزَالُونَ مُختَلفینَ إلّا مَن رَّحِمَ رَبُّکَ و لِذَلِکَ خَلَقَهُم…» (هود،۱۱۸ و ۱۱۹) و به طور پیوسته در اختلافند، مگر کسانی که پروردگار تو به آنان رحم کرده، و برای همین آنان را آفریده است. بنابراین، اختلاف امری است ضروری که وقوعش در بین افراد جامعه های بشری حتمی است.(طباطبایی، ۱۹۷۲ م، ج۲، ص ۱۱۸، ذیل آیه ۲۱۳ سوره بقره) بنابراین، افراد بشر در تجربه ی زندگی اجتماعی دو مرحله را به ترتیب زیر، پشت سر می گذارند: ۱٫ مرحله ی اتحاد و یگانگی ۲٫ مرحله ی اختلاف و دوگانگی به راستی، بشر پس از طی این دو منزل، منزل سومش کجا است؟ چند مرحله را می توان به عنوان مرحله ی بعدی زندگی اجتماعی بشر فرض کرد. که عبارت اند از: ۱٫ افتراق و جدایی ۲٫ برخورد و ستیز ۳٫ تن دادن به قانون عدل اما راه حل اول، یعنی افتراق و جدایی، مخالف اصلی بنای جامعه بشری است. انسان بدون اجتماع نمی تواند امر زندگی اش را به سامان برساند. بنابراین، افتراق و جدایی نتیجه ای جز اضمحلال اجتماع بشری که ملازم با اضمحلال بشر و سعادت اوست، ندارد. می توان تصور کرد که هر حزبی پس از تشکیل به دو یا چند حزب تقسیم شود و باز هر یک از احزاب انشعابی به گروه های دیگری و همین طور این سیر افتراق ادامه پیدا کند. با این افتراق ها، هدفی که از ابتدا حزب برای آن تشکیل شده بود، نقض می شود. یا می توان تصور کرد که اگر هر زن و شوهری پس از بروز اولین اختلاف، از هم جدا شوند! در این صورت ضروری ترین و اولی ترین نهاد اجتماعی که خانواده است، هیچ گاه ثبات و دوام نخواهد یافت. راه حل دوم، یعنی برخورد و ستیز، نتیجه ای جز نابودی بشر و جامعه بشری به دنبال نخواهد داشت. اگر گفته می شود که انسان بالطبع یا بالضروره موجودی اجتماعی است، ساده ترین برداشتی که از این موضوع می توان داشت این است که افراد بشر به استعداد ها و توانایی ها و خدمات یکدیگر برای حل مشکلات زندگی خود، نیازمندند. به طور مثال، وقتی حزبی تشکیل می شود، این بدان معناست که افرادی احساس کرده اند، هر یک از آنها به تنهایی قادر به رسیدن به هدف مشترکی که بر مبنای آن، حزب را تشکیل داده اند، نیست. حال اگر فردای تشکیل حزب، گروهی از آنها گروه دیگری را کنار بگذارد و در فردای دیگر، گروه دیگری حذف شوند و همین طور در فردا و فرداهای دیگر، افراد دیگری دچار سیاست حذف از صحنه ی حزب شوند، این چیزی جز نقض غرض تشکیل حزب نخواهد بود. با مردود شناخته شدن دو راه حل پیش، چاره ای جز این نمی ماند که افراد بشر بر آیینی گرد آیند که مورد توافق آنهاست. اما کدام آیین می تواند همه ی انسان ها را بر گرد خود جمع کند؟ باید گفت که این آیین چیزی نیست جز قانونی که به عدالت حکم کند. عدل امری است که مقبول طبع همه ی انسان ها بوده و همگی بر آن پای می فشارند. پس راه حل معقول برای رفع اختلاف آن است که افراد بشر بر اساس قانون حق و عدل با هم مشارکت کنند و هر گاه با هم اختلاف کردند، قانون عدل، حکم کننده ی بین آنها باشد.
رفع اختلاف، مهم ترین شأن کتاب
از آیات قرآن کریم استفاده می شود که مهمترین شأن کتاب انبیاء، رفع اختلاف بین بشر است. خداوند می فرماید: «وَ مَا أنزَلنَا عَلَیکَ الکِتَبَ إلَّا لِتُبَیِّنَ لَهُمُ الَّذی اختَلَفُوا فیه..»؛ (نحل، ۶۴) و ما کتاب را بر تو نازل نکردیم، مگر برای این که آنچه را در آن اختلاف کرده اند، برای آنان توضیح دهی. اگر خداوند می فرماید که جامعه ی بشری پس از وحدت اولیه، دچار اختلاف می شود:«وَ مَا کَانَ النَّاسُ أُمَّهً واحدهً فَاختَلَفُوا…»؛ (یونس، ۱۹) راه حل این اختلاف را نیز داوری کتاب حق می داند؛ آنجا که می فرماید:« کَانَ النَّاسُ أُمَّهً واحدهً فَبَعَثَ اللهُ النَّبیّنَ مُبشِّرینَ وَ مُنذِرِینَ وَ أَنزَلَ مَعَهُمُ الکِتابَ بِالحَقِ لِیَحکُمَ بَینَ النَّاسِ فِیمَا اختَلَفُوا فیه…». (بقره، ۲۱۳) آنچه در مقابل کتاب و قانون، عدل، وجود دارد و بلای جان انسان ها و جوامع بشری است و فساد و تباهی را در پی دارد، «اَهواء» و حاکمیت آن است. هر جا کتاب = قانون عدل حکومت نکند و هوای نفس شخص یا اشخاص، بر مسند قدرت و قضاوت تکیه زند، فساد و تباهی نیز قرین چنین وضعیتی خواهد بود. خداوند در آیه ۷۱ سوره مؤمنون، این نکته را به ما می آموزد که فساد و تباهی جهان، نتیجه ی قطعی پیروی از «اهواء» و خواهش های نفسانی است و سعادت جوامع در گرو حاکمیت کتاب و قانون حق است.«وَ لَوِ اتَّبَعَ الحَقُّ أهوِاآءَ هُم لَفَسَدَتِ السَّمواتُ وَ الأَرضُ وَ مَن فِیهِنَّ بَل أتَیناهُم بِذِکرِهِم…»؛ (مؤمنون، ۷۱) و اگر حق از هوس های آنها پیروی می کرد، قطعاً آسمان ها و زمین و هر که در آنهاست تباه می شد بلکه «یادنامه»شان را به آنان دادیم. مراد از ذکر در این آیه، کتاب است، خداوند در آیه ای دیگر به پیامبراکرم صلی الله علیه وآله یادآوری می کند که بعد از نزول کتاب، باید آنرا در بین مردم اجرا کند و هرگز نباید به اهواء و خواهش های نفسانی آنان جامه ی عمل بپوشاند. «وَ أنزَلنَا إلَیکَ الکِتابَ بِالحَقِ… وَ لَا تَتَّبع أَهوَآءَهُم…»؛ (مائده، ۴۸) و ما کتاب را به حق به سوی تو فرو فرستادیم… پس میان آنان بر وفق آنچه خدا نازل کرده حکم کن، و از هوی هایشان پیروی مکن. «إِنّا أنزَلنَا إلَیکَ الکِتابَ بِالحَقِّ لِتَحکُمَ بَینَ النَّاسِ بِمَا أرَاکَ اللهُ وَ لَا تَکُن لِلخَائِنِینَ خَصِیماً انا انزلنا الیک الکتاب بالحقّ لتحکم بین النّاس »؛ (نساء، ۱۰۵) ما کتاب را به حق بر تو نازل کردیم، تا میان مردم به موجب آنچه خدا به تو آموخته داوری کنی. یادآوری می کنیم که خداوند هر جا کتاب (= قانون) را به عنوان تنها امر حاکم در حل اختلافات معرفی کرده، بر «حقّ» بودن آن نیز تأکید نموده است. بنابراین تنها قانون حق است که می تواند وحدت همراه با سعادت جامعه ی بشری را تضمین کند.
حکمت؛ مکمل کتاب
تا اینجا به این نتیجه رسیدیم که راه حل اختلافات و نزاع ها در زندگی بشر، تن دادن همه ی آدمیان به قانون حق و عدل است که خداوند از آن به «کتاب» یاد نموده و به عنوان ارمغانی بزرگ، به همراه فرستادگانش به بشر اعطا کرده است: «…وَ أَنزَلَ مَعَهُمُ الکِتابَ بِالحَقِّ بَینَ النَّاسِ فِیمَا اختَلَفُوا فِیِه…». (بقره، ۲۱۳) اما آیا «کتاب» به تنهایی قادر است سعادت بشر را در زندگی جمعی تضمین کند؟ از آیات قرآن بر می آید که کتاب شرط لازم برای زندگی اجتماعی است، اما شرط کافی نیست! حکمت به عنوان عنصر مکمل در کنار کتاب، می تواند فرجامی خوش برای زندگی بشر به ارمغان آورد. قرآن کریم در ده مورد بر همراهی کتاب و حکمت پای فشرده است، که این خود نکته ای تأمّل برانگیز است، پاره ای از این آیات به شرح زیر است: «…وَ أَنزَلَ اللهُ عَلَیکَ الکِتَبَ و الحِکمَهَ.» (نساء، ۱۱۳) و خدا کتاب و حکمت را بر تو نازل کرد. این آیه بیان می کند که خداوند همانگونه که کتاب را بر پیامبر اکر(ص) نازل فرموده، حکمت را نیز بر او فرستاده است. او نیز مأموربوده است تا هم کتاب و هم حکمت را به مردم تعلیم دهد:«… وَ یُعَلِّمُهُمُ الکِتَبَ وَ الحِکمَهَ…»؛ (بقره، ۱۲۹ و ۱۵۱) و کتاب و حکمت را به ایشان تعلیم می دهد. این امر اختصاص به پیامبر اسلام نداشته است، بلکه پیامبران دیگر را نیز شامل شده است. خداوند در مورد حضرت عیسی، علیه السلام می فرماید: «وَ یُعَلّمُهُ الکِتَبَ وَ الحِکمَهَ وَ التَّورات وَ الإِنجِیلَ».(آل عمران، ۴۸) «…وَ إِذ عَلَّمتُکَ الکِتَبَ وَ الحِکمَهَ و التَّورات وَ الإِنجِیلَ».(مائده، ۱۱۰) همچنین در مورد پیامبران آل ابراهیم آمده است: «…فَقَد ءَاتَینا ءَالَ إبراهیمَ الکِتَبَ وَالحِکمَهَ…»؛ (نساء، ۵۴) در حقیقت، ما به خاندان ابراهیم کتاب و حکمت دادیم. از ظاهر این آیات استفاده می شود که حکمت در مفهوم و مصداق، عین کتاب نیست، گرچه در برخی موارد بر کتاب نیز قابل انطباق است، یعنی دارای مصادیق مشترک هستند. به هر حال، لازم است در مفهوم و مصداق حکمت تأمّل بیشتری شود تا معلوم شود چرا صرفاً کتاب نمی تواند تضمین کننده ی سعادت بشر در زندگی اجتماعی باشد.
تأمّلی در معنای حکمت
برخی از دانشمندان معاصر، این واژه را با آنچه امروزه حکمت نامیده می شود، اشتباه گرفته اند. مرحوم علامه شعرانی در کتاب نثر طوبی درباره ی واژه ی حکمت می نویسد: «مراد از حکمت، دانش عقلی است. حکمت مترادف فلسفه است. در ده آیه، کتاب و حکمت را قرین یکدیگر ساخت و گفت: به پیغمبران هم کتاب آموختیم و هم حکمت را، یعنی هم معقول و هم منقول و پیغمبران به مردم نیز هردو را آموختند.(بنابراین حکمت) باید چیزی غیر از کتاب باشد. وحی و تعبد و شریعت برای همه ی مردم است و حکمت برای گروهی خاص. حفظ کردن ظاهر احکام شرعی است، خاص جماعتی نیست؛ با آنکه فرمود:«… وَ مَن یُؤتَ الحِکمَهَ فَقَد أُوتِی خَیراً کَثِیراً…».(بقره، ۲۶۹) (شعرانی، ۱۳۹۸ ق، ص۱۹۲) به نظر نگارنده، در این بیان، میان اصطلاح قرآنی و اصطلاح فلسفی خلط شده است. قرآن کریم حکمت را در همان معنای لغوی اش به کار برده است که معنایی وسیع است و صرفاً به قضایای فلسفی و عقلی منحصر نمی شود. برای روشن شدن این مطلب به بیان معنای حکمت، از نظر معنای وضعی و کاربردهای قرآنی آن می پردازیم.
نظرات لغت پژوهان در معنای حکمت
ابن فارس در معجم مقاییس اللغه می نویسد: «ح، ک، م، یک اصل دارد و آن «منع» است. حکم را از آن جهت حکم گفته اند که منع از ظلم می کند، به آهنی که در لگام اسب است، «حَکَمَه» گفته می شود، چون آن را از سرپیچی باز می دارد. حکمت، امری است که مانع جهل می شود». (ابن فارس، ۱۴۱۰ق، ج۲، ص۹۱) احمدبن محمد فیومی در المصباح المنیر می نویسد: «حکمت، امری است که صاحبش را از خلق و خوی پست باز می دارد.»(فیومی، ۱۴۰۵ ق، ص۱۴۵) راغب اصفهانی در مفردات می گوید: «اصل این کلمه بر «منع در جهتِ اصلاح» دلالت دارد». (راغب اصفهانی، ۱۴۱۲ ق، ص۲۴۸) در توضیح سخنان لغت پژوهان باید بگوییم که واژه ی حکمت دارای یک ماده و یک هیئت است؛ از نظر ماده، سه حرف«ح، ک، م»، دلالت بر منع می کند. اما از نظر هیئت، حکمت بر وزن «فِعلَه» است که این وزن بر نوع فعل دلالت دارد. پس معنای ماده و هیئت در مجموع عبارت است از: نوعی خاص از منع. پس حکمت یعنی یک نوع خاص از منع و این نوع خاص از حکمت چیزی نیست جز «منع در جهت اصلاح». بنابراین سخن راغب که اصل حکم را به معنای منع در جهت اصلاح دانسته است، صواب نمی دانیم. بلکه حکم را اعم از حکمت می دانیم. حاکم کسی است که منع می کند، اعم از آنکه منعش در جهت فساد باشد یا در جهت صلاح،اما حکیم کسی است که منع او تنها در جهت اصلاح امور است.
نظرات مفسران در مورد معنای حکمت
مفسران قرآن کریم، طبری، طبرسی و طباطبایی ذیل آیات ۱۲۹، ۱۰۱، ۲۳۱ و ۲۶۹، سوره بقره و آیات ۴۸، ۸۱ و ۱۶۴ آل عمران و نیز آیات ۵۴ و ۱۱۳ سوره نساء (در ذیل آیاتی که از حکمت سخن گفته شده) به تفسیر این واژه پرداخته اند که اهم آنها عبارتند از: ۱٫ سنت (در مقابل کتاب) ۲٫ سُنَن(در مقابل فرائض) ۳٫ معرفت و فقه در دین ۴٫ مواعظ و حلال و حرام ۵٫ کلام عاری از فساد و بطلان ۶٫ علم نافع ۷٫ خشیت به نظر نگارنده، می توان تعریفی جامع از حکمت ارائه داد که بر تمام موارد و مصادیق آن در قرآن کریم و یا روایات ذکر شده، منطبق باشد. لذا با توجه به معنای لغوی حکمت و موارد کاربرد آن در قرآن و روایات می توان گفت: حکمت عبارت است از هر گونه گفتار، رفتار یا دانشی که انسان را از رفتن به طرف فساد باز دارد و او را به سوی سعادت رهنمون باشد. با این تعریف، حکمت از نظر قرآن دارای معنایی عام و فراگیر است. هرگونه گفتار یا رفتاری که باعث منع از فساد شود، حکمت است؛ حتی برخی از افسانه ها نیز چه بسا حکمت آمیز باشند؛ بلکه گاهی ترک یک فعل حکمت است. به طور مثال در روایات آمده است که «الصمت حکم» (مجلسی، ۱۹۸۳ ق، ج ۱۳، ص۴۲۵) در جایی که ممکن است سخن گفتن فسادآور باشد، سکوت فرد، منع از فساد می کند، از این رو اینگونه سکوت، حکمت شمرده شده است. از بررسی آیات قرآن در مورد حکمت نیز استفاده می شود که حکمت دارای مصادیقی فراگیر است. در سوره اسراء پس از ذکر آیاتی که مشتمل بر اوامر و نواهی وآگاهی های گوناگون در مورد نظام هستی و ربوبیت خداوند است. می فرماید:« ذَلِکَ مِمَّا أوحَی إِلَیکَ رَبُّکَ مِنَ الحِکمَهِ…»؛ (اسراء، ۳۹) این [سفارشها] از حکمت هایی است که پروردگارت به تو وحی کرده است. با دقت در مواردی که خداوند قبل از این آیه بیان فرموده است، در می یابیم که همه ی آن موارد اعم از اوامر، نواهی و بیان واقعیات هستی که در این آیات آمده، در منع انسان از فساد و تباهی نقش دارد، از این رو خداوند پس از بیان این موارد فرمود: «کُلُّ کَانَ سَیِئُهُ و عِندَ رَبِّکَ مَکرُوهاً»؛ (اسراء، ۳۸) همه ی این [کارها] بدش نزد پروردگار تو ناپسند است. همچنین خداوند در سوره ی قمر، داستان هایی را که موجب بازداشتن انسان از فساد می شود، حکمت بالغه نامیده است؛ زیرا می فرماید: «وَ لَقَد جَاءَهُم مِنَ الأنبَاءِ مَا فِیهِ مُزدَجَرٌحِکمَهٌ بالِغهٌ…» (قمر، ۴-۵) و قطعا از اخبار، آنچه در آن مایه ی منع است به ایشان رسید. این بود حکمت بالغه ی حق. نکته ای که لازم است بر آن تأکید شود آنکه، شریعت و آیین، منحصر در آن چیزی است که انبیا آورده اند، اما حکمت، خاص انبیا نیست، بلکه امری فراتر از آن است. خداوند درباره ی لقمان می فرماید: «وَ لَقَد ءَاتَینَا لُقمانَ الحِکمَهَ…» و به راستی، لقمان را حکمت دادیم. (لقمان، ۱۲) بنابراین نباید پنداشت که دانش الهی منحصر به مواردی است که پیامبران آورده اند، بلکه باب فیض الهی گشوده است و بشر می تواند از این فیوضات استفاده کند. عقل و قلب بشر همیشه می تواند سرچشمه ی حکمت های خداوندی باشد که روز به روز او را در مسیر شناخت حقایق و راه رسم زندگی رهنمون باشد. از این بحث می توان نتیجه گرفت طرز تفکری که تمام راهکارهای سعادت بشر را در قرآن و سنت جستجو می کند و به دستاوردهای بشر در علوم انسانی وقعی نمی نهد، طرز تفکر صحیحی نیست. بویژه که در سخنان پیامبر و دیگر پیشوایان دین بر این نکته تأکید شده است که حکمت را گر چه نزد اهل نفاق و کفر باشد، بگیرید و به آن عمل کنید. (نهج البلاغه، با ترجمه فیض الاسلام، کلمات قصار ۷۹ و ۸۰)
ملازمه ی کتاب و حکمت
از آنچه تاکنون گفته شد، نتیجه گرفته می شود که کتاب و حکمت دو مبنای اصلی برای ایجاد تغییر مثبت در افراد و جوامع است. پیامبران در حالی که در یک دست کتاب و در دست دیگر حکمت داشته اند، به سراغ انسان ها آمده اند و بزرگ ترین نقش را در تاریخ و تمدن بشر ایفا نموده اند. همچنین از اینکه قرآن کریم در چندین مورد کتاب و حکمت را در کنار هم به کار برده است، فهمیده می شود که نوعی تلازم بین این دو وجود دارد به این معنا که سعادت جامعه بشری، تنها در صورتی که کتاب و حکمت با هم ایفای نقش کنند، میسر می شود. در اینجا به نمونه هایی از پیوند بین کتاب و حکمت اشاره می کنیم:
۱٫ قانون قصاص و حکمت عفو
یکی از قوانین الهی که در قرآن کریم و نیز در دیگر کتب آسمانی بر آن تأکید شده، قانون قصاص است. خداوند متعال در آیات مربوط به قصاص، آنرا قانون الزامی قرار داده و نیز حیات و امنیت اجتماعی را در گروه آن دانسته است، اما در عین حال به این نکته نیز تصریح می کند که در بعضی موارد، اگر اولیای خون درگذرند، بهتر است.(مائده، ۴۵؛ بقره، ۱۷۸-۱۷۹)
۲٫ قوانین خانواده و حکمت گذشت و ایثار
خانواده در اسلام بر دو اساس «قانون» و «عاطفه و اخلاق» بنا شده است. اگر خانواده صرفاً بخواهد بر اساس متون حقوقی و قانونی امور خود را تنظیم کند و وظایف و کارها را بین اعضای خود تقسیم کند، راه به جایی نمی برد، بلکه صرفا رابطه ای سرد و خشک و شکننده بین اجزای آن برقرار می شود. طبیعی است که چنین رابطه های خشک، در طوفان حوادث نمی تواند برقرار بماند، بلکه با اولین گردباد حادثه از هم می پاشد. اما از طرفی قانون نیز باید حقوق متقابل افراد خانواده را تعیین کند، به طور مثال گر چه بین خواهر و برادر و نیز پدر و مادر باید صمیمانه ترین روابط برقرار باشد و در موارد لازم به نفع یکدیگر گذشت و ایثار نمایند، اما می بینیم که خداوند در احکام قرآن به صورت دقیق میراث هر یک از اعضای خانواده را پس از مرگ یکی از آنها، معین فرموده است.(نساء، ۱۱-۱۴) اما با همه ی تأکید هایی که در آیات ارث و رعایت قانون ارث و تهدید متخلفان از این قانون به عذاب خوارکننده شده است، اگر کسانی احساس می کنند که در بین افراد خانواده ی آنها افرادی هستند که احتیاج بیشتری به حمایت مالی دارند، حکمت اقتضا می کند که علاوه بر سهم ارث، مقداری از اموال خود را برای او وصیت کنند، (بقره، ۱۸۰) یا برخی از وارثان از حق خود به نفع او درگذرند. مواردی که بر شمردیم، از باب نمونه بود، بقیه ی قوانین اسلامی را نیز باید در همین چارچوب ارزیابی کرد. پس این تعامل کتاب و حکمت است که افراد و نهادهای اجتماعی را به سمت خیر و صلاح پیش می برد، باید همه ی افراد و نهادهای اجتماعی را با حقوق حقه ی خود و دیگران آشنا کرد. ولی نباید فراموش کرد که حکمت روح حاکم بر حقوق فردی و اجتماعی است، که اگر چنین روحی حاکم نباشد، جامعه و نهادهای مدنی به مثابه ی درختی با شاخ و برگ های زیاد، ولی خشک و شکننده است. امروزه جوامعی در دنیا وجود دارد که در بعد قانون و قانون گرایی با کمتر مشکلی روبه رو هستند، اما سردی حاکم بر روابط خانواده و دیگر نهادهای مدنی، بلای جان آنها شده و مردم را به دل مردگی و خمودی کشانده است.
اشکال و پاسخ
از بحث های گذشته ممکن است این پرسش ایجاد شود که مگر قوانین الهی بر اساس حکمت تشریع نشده است که در برخی موارد، حکمت اقتضا می کند که آنها اجرا نشوند؟ در پاسخ می گوییم شکی نیست که همه ی قوانین الهی بر اساس حکمت تشریع شده است، اما اجرای احکام الهی همیشه همراه با حکمت نیست، از این رو بین مقام تشریع و مقام اجرا در احکام و قوانین الهی باید تمایز قائل بود. به همین جهت است که می بینیم در فقه اسلامی، مصلحت دارای جایگاه با اهمیتی است. همچنین نباید تصور شود که مردم فقط ملزم به اجرای قوانین (=کتاب) هستند و حکمت ها اموری اختیاری و شخصی اند، بلکه همان گونه که خداوند هم کتاب و هم حکمت را، به انسان ها تعلیم داده، آنها را نیز در برابر هر دومسئول، قرار داده است. اما حکمت ها به گونه ای اند که نمی توان آنها را به صورت قانون حتمی درآورد. وقتی دو حکم به ظاهر ضد و نقیض، هر کدام در جایی و فرصتی دارای مصلحت است چگونه می توان هر دو را به صورت قانون الزامی کرد؟ بنابراین باید مواردی را که دارای مصلحت نوعی است، الزامی کرد و تشخیص دیگر موارد به فهم انسان ها واگذاشت. از این رو باید گفت تنها قوانین نمی تواند انسان را به سعادت رهنمون کند. بلکه باید حاکمان و مجریان قوانین نیز حکیم باشند.
رابطه ی منطقی بین کتاب و حکمت
رابطه ی کتاب و حکمت را باید در دو مقام مورد بررسی قرار داد. از آنجا که در مقام تشریع کتاب الهی بر اساس عدل و حکمت نازل می شود، باید گفت حکمت عام و کتاب خاص است، بنابراین هر کتابی، حکمت است ولی هر حکمتی، کتاب نیست. کتاب همان قوانین الزام اور شریعت است که ویژه ی انبیاست:«…اللهُ أعلَمُ حَینُ یَجعَلُ رِسَاَلَتَهُ …»؛ (انعام، ۱۲۴) خدا بهتر می داند رسالتش را کجا قرار دهد. اما حکمت ویژه این گروه نیست و خداوند ممکن است به هر کسی بدهد:« یُؤتِی الحِکمَهَ مَن یَشَاءُ وَ مَن یُؤتَ الحِکمَهَ فَقَد أُوتیَ خَیراً کَثیِراً…» (بقره، ۲۶۹) خدا به هر کس که بخواهد حکمت می بخشد و به هر کس حکمت داده شود، به یقین، خیری فراوان داده شده است. اما در مقام اجرا، رابطه ی کتاب و حکمت، عام و خاص من وجه است. یعنی دارای یک وجه اشتراک و دو وجه افتراق هستند. برخی از قوانین ـ با وجود آنکه براساس حکمت از جانب خداوند تشریع شده است ـ اجرای آنها در شرایطی خاص دارای حکمت نیست. همچنین برخی از حکمت ها شکل قانون الزام آور را ندارد. نقطه اشتراک هم در مواردی است که قوانین الهی مانند مقام تشریع، در اجرا نیز دارای حکمت اند.
واژه های هم خانواده با حکمت
با مراجعه به قرآن کریم در می یابیم که علاوه بر حکمت، سه واژه دیگر نیز به عنوان زوج در کنار واژه کتاب قرار گرفته اند. این سه واژه عبارتند از: ۱٫ فرقان ۲٫ میزان ۳٫ حکم نگارنده به این نتیجه رسیده است که نحوه ی به کارگیری این واژه ها در قرآن نشان می دهد که این واژه ها در فرهنگ قرآنی هم خانواده حکمت هستند. اگر چه این سه واژه از نظر مفهومی با حکمت متفاوت اند اما در قرآن، بویژه در جاهایی که در کنار کتاب به کار رفته اند با حکمت به وحدت مصداقی رسیده اند. شاهد بر این مطلب اینکه در هیچ آیه ای در کنار واژه ی کتاب، بیش از یک واژه از واژه های «حکمت»، «حکم»، «فرقان» و «میزان» به کار نرفته است، بلکه همیشه یکی از این واژه ها به عنوان زوج کتاب به کار رفته است. کتاب و فرقان در آیه ذیل که در مورد وحی به حضرت موسی است در کنار هم به کار رفته است:« وَ إِذ ءَاتَینَا مُوسی الکِتابَ وَ الفُرقانَ لَعَلَّکُم یَهتَدُونَ»؛ (بقره، ۵۳) و آنگاه که موسی را کتاب و فرقان دادیم. فرقان هم مانند حکمت از اموری است که به پیامبران اختصاص ندارد. قرآن کریم می فرماید: «یَأیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا إِن تَتَّقُوا اللهَ یَجعَل لَّکُم فُرقَاناً…»؛ (انفال، ۲۹) ای کسانی که ایمان آورده اید، اگر از خدا پروا دارید، برای شما نیروی تشخیص قرار می دهد. میزان نیز، در دو آیه از قرآن کریم، در کنار کتاب به کار رفته است:« اللهُ الَّذِی أَنزَلَ الکِتابَ بِالحَقِّ وَ المِیزَانَ…»، (شوری، ۱۷) خدا همان کسی است که کتاب و وسیله ی سنجش را به حق فرود آورد.«…وَ أَنزَلنَا مَعَهُمُ الکِتابَ وَ المِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالقِسطِ…»؛ (حدید،۲۵) و با پیامبران، کتاب و وسیله سنجش را فرود آوردیم. بی تردید، منظور از میزان در این آیات، ترازوی مادی نیست. بلکه معیار سنجش درستی از نادرستی است، که در عین حال با کتاب نیز متفاوت است. حکم نیز در دو آیه از قرآن کریم، قرین واژه ی کتاب شده است: «مَا کَانَ لِبَشَرٍ أن یُؤتِیَهُ اللهُ الکِتابَ وَ الحُکمَ والنُّبُوَّهَ ثُمَّ یَقُولَ لِلنَّاسِ کُونُوا عِبَاداً لِی…»؛ (آل عمران، ۷۹) هیچ بشری را نَسِزَد که خدا به او کتاب و حکم و پیامبری بدهد؛ سپس او به مردم بگوید: به جای خدا، بندگان من باشید.«یا یَحیَی خُذِ الکِتابَ بِقُوَّهٍ وَ ءَاتَیناهُ الحُکمَ صَبِیَّا» (مریم، ۱۲) ای یحیی، کتاب را به جد و جهد بگیر؛ و از کودکی به او نبوت دادیم. در آیه نخست، گرچه به سه چیز اشاره شده است: کتاب، حکم و نبوت، اما باید توجه داشت که در اینجا موضوع بحث، بشر است، نه پیامبر. وقتی نبوت را در بشر ادغام کنیم مضمون آیه این می شود که به پیامبر، کتاب و حکم داده می شود. بنابراین این آیه همان چیزی را می گوید که آیات مربوط به کتاب و حکمت بیان می نمود. در روایات نیز حکم به جای حکمت به کار رفته است، مانند آنکه روایت شده است:«الصمت حکم» (مجلسی، ۱۹۸۳، ج۱۳، ص ۴۲۵) که مراد از حکم، حکمت است. در آیه دوم هم روشن است که مراد از حکم، داوری و یا حکومت نیست چرا که حضرت یحیی علیه السلام هیچ گاه به مقام داوری و حکومت نرسیدند، به ویژه آنکه آیه، از اعطای حکم به ایشان در دوران کودکی خبر داده است و روشن است که ایشان در دوران کودکی داور و یا حاکم نبوده اند. از این رو نتیجه می گیریم که پیامبران الهی غیر از آن که صاحب کتاب وشریعت هستند؛ خداوند در درون آنها نیرو و قوه ای قرار داده است که آنها را به صلاح رهنمون می شود. نتیجه آنکه، قرآن کریم در کنار شریعت، امر دیگری را لازم می بیند که آن امر به پیامبران نیز اختصاص ندارد و به پیامبران، قبل از اعطای شریعت، داده می شود. بنابراین جامعه ی انسانی علاوه بر آنکه به شریعت و قانون الهی نیاز دارد، به یک امر مکملی که شریعت را در مسیر اصلی اش حفظ کند نیز نیازمند است. در قرآن کریم، این امر مکمل با تعبیرهای گوناگونی چون حکمت، فرقان و میزان معرفی شده است.
نتیجه
از آنچه گفته شد می توان موارد زیر را نتیجه گرفت؛ ۱٫ در ده آیه قرآن کریم، بر پیوند بین کتاب و حکمت تأکید شده است که به نظر می رسد که در این آیات، معنای خاصی از کتاب مراد است . ۲٫ با توجه به اینکه مهمترین شأن کتاب نازل شده بر پیامبران، تبیین حق در موارد اختلافی و رفع اختلاف، بیان شده است و با توجه به برخی روایات که کتاب را در این آیات به فرائض تفسیر کرده اند، می توان نتیجه گرفت که منظور از کتاب در اینگونه آیات، قوانین الزام آور شریعت است. ۳٫ گر چه کتاب الهی در مقام تشریع بر حکمت الهی استوار است، اما در مقام اجرا همیشه چنین نیست، بلکه در برخی موارد اجرای کتاب چه بسا خلاف حکمت باشد، از این رو تعامل کتاب و حکمت می تواند تضمین کننده ی سعادت جامعه ی بشری باشد و از همین روست که بر قرین بودن کتاب و حکمت در دستور کار پیامبران تأکید شده است. ۴٫ قانون و قانون گرایی گر چه از ارزش های مهم در جامعه مدنی است اما باید در کنار آن به ترتبیت انسان های فهیم و حکیم نیز همت گماشت، عدم توجه به نیروی انسانی در جامعه ی مدنی در غرب، مهمترین نقطه ی آسیب آن جوامع است. ۵٫ رابطه ی کتاب و حکمت در مقام تشریع، عام و خاص مطلق است، به گونه ای که حکمت عام و کتاب خاص است. اما در مقام اجرا، بین آنها نسبت عموم و خصوص من وجه برقرار است. ۶٫ در قرآن کریم، علاوه بر واژه ی حکمت، واژه های معادل دیگری مانند «حکم»، «میزان» و «فرقان» نیز به عنوان زوج واژه ی «کتاب» به کار رفته است. این واژه ها به واژه ی حکمت دارای تعدد مفهومی و وحدت مصداقی هستند.
پی نوشت ها :

 1. «کَانَ النَّاسُ أُمَّهَ واحِدَه فَبَعَثَ اللهُ النَّبِّینَ مُبَشِرینَ وَ مُنذِرِینَ وَ أنزَلَ مَعَهُم الکِتابَ بِالحَقِ لِیَحکُمَ بَینَ النَّاسِ فِیمَا اختَلَفُوا فِیهِ»؛ مردم، امتی یگانه بودند؛ پس خداوند پیامبران را نویدآور و بیم دهنده برانگیخت و با آنان، کتاب را به حق فرو فرستاد تا در میان مردم در آنچه با هم اختلاف داشتند داوری کند. ۲٫ احزاب، ۶:«…وَ أُولُوا الأرحَامِ بَعضُهُم أولَی بِبَعضِ فی کِتابِ اللهِ مِنَ المِؤمِنینَ وَ المُهاجِرِینَ إِلّا أن تَفعَلُوا إِلَی أولِیَائِکُم مَّعرُوفاً کَانَ ذَلکَ فِی الکِتاب مَسطُوراً »؛ و خویشاوندان طبق کتاب خدا، بعضی نسبت به بعضی اولویت دارند و بر مؤمنان و مهاجران مقدم اند، مگر آنکه بخواهند به دوستان مؤمن خود وصیت یا احسانی کنید و این در کتاب خدا نگاشته شده است. ۳٫ «وَ یُعَلِّمُهُ الکِتابَ وَ الحِکمَهَ وَ التَّورات وَ الإنجیلَ»؛ و به او کتاب و حکمت و تورات و انجیل می آموزد. «وَ إذا عَلَّمتُکَ الکِتابَ وَ الحِکمَهَ وَ التَّورات وَ الإنجیلَ»؛ و آنگاه که تو را کتاب و حکمت و تورات و انجیل آموختم.
کتابنامه: ۱٫ قرآن کریم، ترجمه فولادوند. ۲٫ نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام. ۳٫ ابن دُرید، محمدبن حسن ازدی، (بی تا)، جمهره اللغه، بیروت: دارصار. ۴٫ ابن فارس، احمد، (۱۴۱۰ق)، معجم مقاییس اللغه، بیروت: الدار الاسلامیه. ۵٫ تفلیسی، حبیش، (۱۳۴۰ش)، وجوه قرآن، تهران: انتشارات حکمت. ۶٫ راغب اصفهانی، حسین، (۱۴۱۲ق)، مفردات الالفاظ القرآن فی غریب القرآن، دمشق: دارالقلم. ۷٫ شعرانی، ابوالحسن، (۱۹۸)، نثر طوبی، تهران: کتاب فروشی اسلامیه. ۸٫ طباطبایی، سید محمدحسین، (۱۹۷۲)، المیزان فی تفسیرالقرآن، قم: اسماعیلیان. ۹٫ طبرسی، فضل بن حسن (۱۴۱۵ق)، مجمع البیان لعلوم القرآن، بیروت: مؤسسه الاعلمی. ۱۰٫ طبری، محمدبن جریر، (۱۴۰۸ق)، جامع البیان عن تأویل آی القرآن، بیروت: دارالفکر. ۱۱٫ فراهیدی، خلیل، (۱۴۱۴ق)، ترتیب کتاب العین، قم، انتشارات اسوه. ۱۲٫ فیروزآبادی، محمد، (بی تا)، بصائر ذوی التمییز فی لطائف الکتاب العزیز، بیروت، المکتبه العلمیه. ۱۳٫ فیومی، احمد، (۱۴۰۵ق)، المصباح المنیز، قم: دارالجهره. ۱۴٫ مجلسی، محمد باقر، (۱۹۸۳)، بحارالانوار، بیروت: مؤسسه الوفاء. منبع: مجموعه مقالات قرآن و حقوق – ش ۳

1 دیدگاه
  1. تمنا می گوید

    سلام سال چاپ این مقاله چنده؟

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.