تاریخ انتشار : ۱۷ مرداد ۱۳۹۵


درس های داستان سلیمان در سوره نمل
مقام معظم رهبری درباره درسهایی که می توان از داستان حضرت سلیمان در سوره نمل گرفت، می فرمایند: ماجرای سلیمان پیامبر (علی نبینا و علیه السلام) که در سوره ی نمل مقداری از آن ذکر شده، خیلی عجیب است. تقریبا همه ی قضایا، دور همین محور دور می زند . سوره، با ماجرای موسی شروع می شود و به فرعون – که علو و استکبار فرعونی را ذکر می کند – منتهی می شود. یعنی این که یک انسان، به قدرت و عزت ظاهری خود، آن قدر ببالد که دنیایی از او به وجود بیاید که از فرعون به وجود آمد . بلافاصله وارد قضایای سلیمان و داود می شود: «و لقد اتینا داود و سلیمان علما» (1) . خدای متعال، علم و ملک و قدرت را به اینها داد؛ تا جایی که سلیمان به مردمی که در اطرافش بودند، خطاب کرد و گفت: «و اوتینا من کل شیء» (2) همه ی امکاناتی که برای یک قدرت یگانه لازم است، خدای متعال به سلیمان عطا کرده بود. ملک سلیمانی، حکومت سلیمانی، محصول تلاش چند صد ساله ی بنی اسرائیل است؛ یعنی حق، همان حقی که موسی آن را بر فرعون عرضه کرد. آن کلمه ی توحیدی که در بنی اسرائیل، سالیان درازی تعقیب شده، مظهر حکومت این حق و کلمه ی توحید، حکومت داود است و بعد از او، حکومت سلیمان پیامبر که حکومت عجیبی است. تمام داستان سلیمان، از اول تا آخر – تقریبا آن مقداری که خدای متعال در این سوره ذکر می کند – پیرامون این نکته است که این انسان مقتدر عظیم الشأنی که نه فقط کلیدهای قدرت مادی و معمولی و عادی، بلکه کلیدهای قدرت معنوی و همچنین کلیدهای قدرت غیرمعتاد و غیر معمولی، در اختیار او بوده و یک قدرت بی نظیر داشته که هیچ کسی قبل از سلیمان و بعد از سلیمان، به چنین حکومت و قدرتی نرسیده؛ در اوج این قدرت، این انسان در مقابل پروردگار عالم، خاضع و خاشع است: « نعم العبد انه اواب » (3) . در آیات متعددی از قرآن – چه در سوره ی نمل، چه در سوره ی سبا، چه در سوره ی صاد، چه در سوره ی بقره – پروردگار عالم، از سلیمان اسم آورده و او را به عنوان «اواب» و بنده یی که برای خدا تواضع می کند و به خدا برمی گردد و همه ی امور خود را به خدا محول می نماید، توصیف می کند. در این بخش از داستان سلیمان همه که در سوره ی نمل آمده، همین طور است . اول، از داستان مورچه ها شروع می کند: «حتی اذا اتوا علی واد النمل قالت نمله یا ایها النمل ادخلوا مساکنکم لا یحطمنکم سلیمان و جنوده» (4) . سخن مورچه یی به مورچه هاست که می گوید: «و هم لا یشعرون» (5) . یعنی سپاهیان سلیمان، در حالی که آنها نمی دانند و نمی فهمند و توجه ندارند، شما را لگد نکنند . سلیمان پیامبر، این سخنان را می فهمند. این، قدرت الهی است . حال این پیامبر، چگونه امواجی را که از مورچه ها ساطع می شود و وسیله ی ارتباط یک مورچه با مورچه های دیگر است و برای انسان، غیر قابل فهم و درک است، درک می کند؟ این، جزو قدرتهای الهی است که «علمنا منطق الطیر» (6) . سلیمان پیامبر، سخن گفتن پرندگان را می فهمد و خصوصیات سخنان پرندگان را درک می کند . اینها چیزهایی است که هر چه علم پیشتر می رود و خصوصیاتی از پرندگان و جانوران و گیاهان را برای ما روشن می کند، بیشتر قابل فهم و قابل قبول می شود. یک روز بود که هر کدام از این حرفها مطرح می شد، ذهن مادی مردم و حتی علما، آن را رد می کرد . تقریبا در حدود صد سال پیش، مفسران و روشنفکرانی با تفکرات صددرصد مادی و نفی معنویت، در هند و مصر بودند که با افکار قرن نوزدهمی اروپا، مأنوس و آشنا بودند. اینها هر چیزی از این قبیل را دیدند، به معنای دیگری حمل کردند؛ در حالی که هیچ احتیاجی به این نیست. پیشرفت دانش برای ما، چیزهای زیادی از این قبیل را ثابت کرده که می شود فهمید. ادعا کرده اند که آنها را هم فهمیده اند و قابل درک است! علی ای حال، قرآن ناطق صریح، جای شبهه یی ندارد و ما آن را قبول داریم و این معنا، برای ما قابل فهم است. بعد از آنکه آن قدرت عظیم، سخن مورچه را می شنود، « فتبسم ضاحکا من قولها» (7) : از سخن مورچه تبسم می کند! این، یک چیز خیلی شیرین و سمبلیک است. مورچه، مظهر ضعف و خردی و حقارت است و سلیمان، مظهر قدرت انسانی و مظهر عظمت است. از این عظمت، بیشتر نمی شود . در مقابل سخن طعن آمیز حقیرترین موجودات، خشمناک نمی شود و درصدد مقابله و انتقام برنمی آید . این، روحیه ی خیلی عجیبی است . البته در پیامبر، چنین روحیه هایی قابل تصور است؛ اما برای انسانهای معمولی، این مقدار حلم و ظرفیت روحی میسور نیست . نکته یی در همین داستانهای مربوط به سلیمان پیامبر هست که در قرآن کریم، روی آن تکیه شده و قابل توجه است . آن نکته هم در همین روال می باشد. عرض کردم که این بخش مربوط به سلیمان در این سوره، کأنه همه اش در اطراف همین قضیه است؛ یعنی نشان دادن این که انسانهای قدرتمند، چگونه ممکن است در مقابل خدای متعال خاضع و خاشع بشوند، خودشان را نبینند، حیثیت و منیت خود را به حساب نیاورند، در مقابل خدا هیچ باشند و چگونه این، مایه ی کمال انسانی است. سعی شده، این نشان داده بشود. وقتی سلیمان اطلاع پیدا کرد که حکومت ملکه ی سبا – بلقیس – وجود دارد، پیغام فرستاد که «الا تعلوا علی و اتونی مسلمین» (8 ) . یعنی این قدرت فایقه ی الهی ، همه ی قدرتهای فرعونی و شخصی و شیطانی را از بین می برد و همه را در مقابل خدای متعال تسلیم می کند. شهر سبا، حدودا محلی در یمن یا نزدیک شمال آفریقا بوده که البته محل دقیق آن، مورد اختلاف است. سلیمان به بلقیس پیغام می دهد که بایستی در مقابل قدرت سلیمانی تسلیم بشوید. بلقیس، هدیه یی به خدمت سلیمان می فرستد؛ ولی سلیمان هدیه ی آنها را رد می کند. نشان می دهد که مسأله، مسأله ی مبادلات مالی و معامله نیست؛ مسأله ی ایمان و تسلیم در مقابل خداست. وقتی بلقیس وارد منطقه ی قدرت سلیمان و مشرف به قصر او می شود، سلیمان دستور می دهد که یک قصر و ایوان و محل معظمی از جنس شیشه درست کنند؛ چون قدرت مافوق عادت در اختیار سلیمان بود: «یعلمون له ما یشاء من محاریب و تماثیل» (9) . قصر یا ایوان باعظمتی از جنس شیشه درست کردند . وقتی که بلقیس خواست وارد آن محوطه بشود، از شفافیت این شیشه ها، خیال کرد اینها آب است. و چون ناچار بود که وارد بشود – گفته بودند باید وارد بشوی – لباسش را بلند کرد که به آب تر نشود . وقتی لباسش را بلند کرد، سلیمان به او فرمود: «انه صرح ممرد من قواریر» (10) : اینها آب نیست، شیشه است. برو، نمی خواهد لباست را بلند کنی! در این جا، این عظمت سلیمانی – که علم و قدرت و عزت و ثروت و همه چیز را جمع کرده بود و در اختیارش قرار داده بود – ناگهان غرور بلقیس را شکست و آن مانع اصلی برای اسلام و مسلمان شدن و ایمان آوردن او را از سر راه برداشت. به هر حال، او هم پادشاه و فرد قدرتمندی بود . وقتی قدرتمندان در مقابل یکدیگر قرار می گیرند، بیشتر تکبر می ورزند و روح کبرآلود و آن نفس سرکش خودشان را بیشتر میدان و پرورش می دهند ؛ معارضه است دیگر . در مقام معارضه، خصوصیت فرعونی انسان، بیشتر ظاهر می شود. با این وضعیت، ممکن نبود که بلقیس ایمان بیاورد. اگر ایمان هم می آورد، ایمان ظاهری و ایمان از روی ترس بود. چرا؟ چون حالت سلطنت و قدرت و جبروت، در باطنش اجازه نمی داد که او ایمان بیاورد. وقتی در مقابل این عظمت قرار گرفت – عظمتی که در کمال قدرت و پیچیدگی، در یک انسان جمع شده است؛ اما در عین حال، این انسان خودش را بنده ی خدا می داند – ناگهان آن شیشه ی عجب و غرور درون بلقیس شکسته شد؛ «قالت رب انی ظلمت نفسی» (11) . بعد از آنکه این آیت عظیم را دید، این جا بود که بلقیس، زبان به مناجات پروردگار باز کرد و گفت: پروردگارا! من به خودم ظلم کردم. «و اسلمت مع سلیمان» (12) . از روی دل ، اسلام آورد؛ یعنی آن مانع برطرف شد. در این جا هم خدای متعال نشان می دهد که یک انسان، مادامی که اسیر طلسم کبر و کبریایی و جبروت دورنی خودش است، ممکن نیست ایمان بیاورد. وقتی این طلسم شکست، ایمان آوردن او هم آسان می شود. این ، آن درس بزرگ قرآنی و اسلامی است. تمام مشکلاتی که در دنیا پیدا شده، به خاطر همین کبریاییها پیدا شده است. افرادی که امروز در دنیا دارای قدرت هستند – قدرتهای بزرگ پوشالی، قدرتهایی که هیچ چیز نیست – امروز قدرتمندند؛ اما فردا به خاک سیاه نشسته اند . امروز یک سلطان است؛ اما دو روز بعد، یک هفته ی بعد، موجود عاجز و ناتوانی است که قدرت دفاع از جان خودش را هم ندارد! چه قدر تاریخ از این قضایا پر است. این، چه قدرتی است؟ این، چه جبروتی است که انسان به آن بنازد و ببالد؟ غنی هایی که به غنای خودشان متکی هستند، غافل از آنند که این، غنا و بی نیازی نیست . این، همان حالتی است که در سوره ی شریفه ی «علق» می فرماید: «ان الانسان لیطغی. ان راه استغنی» (13) . وقتی انسان طغیان می کند که خود را غنی ببیند، غنی بیابد و بی نیاز احساس کند. مایه ی طغیان، این است. ای بسا کسانی که پول زیاد و ثروت و امکاناتی دارند، اما خودشان را بی نیاز احساس نمی کنند و تکیه یی به این ثروت ندارند و خودشان را وابسته ی به خدا می دانند. این آدم، طغیان نخواهد کرد . سلیمان پیامبر – که همه ی ثروت دنیا در اختیار او بود – مظهر کامل چنین چیزی است. حکومتهای الهی در طول تاریخ و هر کدام از پیامبران و اولیا که به حکومت رسیدند، همین طور بوده اند . ثروتها و امکانات جامعه در اختیار آنها بوده ، ولی خود را از آن جدا می کرده اند؛ مثل امیرالمؤمنین (علیه الصلاه و السلام) که ثروت شخصی هم داشت و دایما تحصیل می کرد و صدقه می داد. ثروتهای جامعه و بیت المال هم در اختیار او بود، هر چه که می خواست، می توانست مصرف بکند؛ اما از این غنا و ثروت، خودش را جدا می کرد. آن چیزی که برای انسان خطرناک است، همین احساس استغنا و بی نیازی و قدرت و اتکا به دانایی خویشتن است. قرآن کریم، داستان قارون را نقل می کند و می گوید، وقتی که به او نصیحت می کردند، او در جواب می گفت: «انما اوتیته علی علم(۱۴) : من از روی علم و دانش، این ثروت را به دست آوردم و متعلق به خودم است. این غرور، فخر، تکبر ، تکیه به آنچه که در انسان هست و چیز کم و ناچیزی است و انسان آن را چیزی می انگارد و خیال می کند، زیاد است، بزرگترین بلیه هاست.
پی نوشت ها :

۱- نمل: ۱۵٫ ۲- نمل: ۱۶٫ ۳- ص: ۳۰٫ ۴- نمل: ۱۸٫ ۵- نمل: ۱۸٫ ۶- نمل: ۱۶٫ ۷- نمل: ۱۹٫ ۸- نمل: ۳۱٫ ۹- سبأ: ۱۳٫ ۱۰- نمل: ۴۴٫ ۱۱- نمل: ۴۴٫ ۱۲- نمل: ۴۴٫ ۱۳- علق: ۶ و ۷٫ ۱۴- قصص: ۷۸٫
منبع:حدیث ولایت ، جلد چهارم، صص ۱۱۵-۱۱۰
 


برچسب ها :
، ، ، ، ، ، ، ،
دیدگاه ها