کیلومتری می خوابید!

پا به پای بچه ها، کار می کرد!
شهید محمد ابراهیم همتنیروها را برای عملیات از اردوگاه خارج کرده بودند. ما تازه از آموزش آمده بودیم، به همین خاطر قرار نبود که در عملیات شرکت کنیم. فقط می بایست در حالت آماده باش به سر ببریم.شخصی آمد، ما را به خط کرد و گفت: « باید برای نیروهای مستقر در خط، مهمات بار بزنیم».او به طرف زاغه ی مهمات حرکت کرد و بچه ها هم به دنبالش. وقتی به زاغه رسیدیم، همه دست به کار شدیم. آن شخص نیز پا به پای بچه ها کار می کرد و جعبه های مهمات را به دوش می کشید. بچه ها که می دیدند حجم کار زیاد است، دایم زیر لب شکوه و شکایت می کردند و به آن شخص غر می زدند. آن شخص نیز با این که می شنید، به روی خودش نمی آورد و سعی می کرد بچه ها را دعوت به صبر و آرامش کند.کم کم صدای اعتراض بلندتر شد و لحن صحبتها تند شد ولی او همچنان آرام و خونسرد، در حالی که تمام بدنش خیس عرق شده بود، به کار مشغول بود.آن شب نیروها با کمک یکدیگر توانستند مهمّاتها را بار بزنند. پس از اتمام کار، آن شخص از بچه ها تشکر کرد، به آنها خسته نباشید گفت و همراه تریلیها از اردوگاه رفت.چند وقت بعد، گردان ما را با یک گردان عملیاتی ادغام کردند و به انرژی اتمی که در آن زمان مقرّ تیپ بود، فرستادند. در آن جا با مداحی برادر آهنگران، بچه ها سینه زدند و عزاداری کردند. بعد از مراسم نوحه خوانی، اعلام کردند که معاونت محترم تیپ می خواهد برای نیروها سخنرانی کند.وقتی معاون تیپ پشت تریبون قرار گرفت، تازه متوجه شدیم آن شخص که آن شب ما را برای بار زدن مهمات برده بود و بچه ها با او بدرفتاری می کردند، کسی نیست جز حاج همت؛ معاون تیپ(۱).
سه بار مستقر شدیم!شهید محمد ابراهیم همتدر عملیات والفجر چهار، یگان مهندسی رزمی، خاکریزهایی را در منطقه ی پنجوین احداث کرده بود. قرار بود پشت این خاکریزها پدافند کنیم. تعدادی گونی برای سنگرسازی در اختیار ما گذاشته بودند. بچه ها در حالی که خسته بودند، گونیها را پر از خاک می کردند و برای خود سنگر می ساختند.پس از این که در خط مستقر شدیم، از آن سوی بی سیم حاج همت گفت: « همه ی بچه ها بروند پشت خاکریزی که صبوری زده، مستقر شوند».بچه ها گونیها را خالی کردند، وسایل را جمع کردیم و راهی خاکریز بعدی شدیم.وقتی به آن جا رسیدیم، دوباره همان کار قبلی از سر گرفته شد. بچه ها با خستگی زیاد، دوباره گونیها را پر کردند، سنگرها را ساختند و در آنها مستقر شدند.در همان موقع، دوباره از آن سوی بی سیم فرمان رسید که بروید در خاکریز جلویی مستقر شوید. من پشت بی سیم گفتم: « توان چنین کاری را نداریم، هم خودم و هم نیروها، همگی خسته ایم».شخصی که در آن سوی بی سیم با من صحبت می کرد، قضیه را به حاجی گفت. حاجی گوشی را گرفت تا با خود من صحبت کند. تا صدای او را شنیدم، سلام کردم. پرسید: « برادر محتشم چی شده؟»گفتم: « بچه ها خیلی خسته اند، دوبار تا حالا مستقر شده ایم و تغییر مکان داده ایم.»گفت: « چاره ای نیست، مجبوریم این کار را بکنیم».گفتم: « آخر حاجی، خیلی مشکل است. دیگر رمقی برای کسی نمانده.»گفت: « ببین برادر محتشم، این یک دستور نظامی است و باید آن را اجرا کنی».از آن جا که به حاجی علاقه داشتم و خجالت می کشیدم روی حرفش حرفی بزنم، گفتم: « چشم، هرچه شما بگویی. الان خودم این کار را می کنم ولی حقیقتش این است که رویم نمی شود به بچه ها بگویم. اگر خودشان آمدند، آمدند اگر هیچ کس هم نیاید، خودم به تنهایی این کار را انجام می دهم.»گوشی بی سیم را رها کردم و برخاستم تا گونیها را دوباره خالی کنم. هنوز چند گونی بیشتر خالی نکرده بودم که دیدم بچه ها یکی یکی آمدند جلو. پرسیدند: « چکار داری می کنی؟»گفتم: « حاج همت گفته برویم در خاکریز جلویی مستقر بشویم. من دارم می روم آن جا، هرکه می خواهد بیاید، می تواند دنبال من راه بیفتد».هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که نگاهی به اطرافم انداختم. دیدم همه ی بچه ها به ستون دنبال من راه افتاده اند. حتی یک نفر هم نبود که اعتراض بکند. رفتیم و در خاکریز جلویی مستقر شدیم.فردا صبح حاج همت آمد جلو. لبخند رضایت آمیزی روی صورتش بود. وقتی به میان بچه ها رسید، گفت: « واقعاً زحمت کشیدید. من اصلاً فکر نمی کردم شما با آن خستگی که داشتید، بتوانید چنین سنگرهایی برای خودتان درست کنید»(2).
کیلومتری می خوابید!شهید محمد ابراهیم همتاز مسائلی که در مورد شهید همت می توان گفت، روحیه ی خستگی ناپذیر ایشان است. پشتکار و توانمندی فوق العاده ای که در انجام امور جنگ داشت، باعث شده بود که قید هرگونه آسایش را بزند و تماماً خود را وقف جنگ کند.یک روز به من گفتند: « فلانی الآن حدود یک سال است که من کیلومتری می خوابم.»گفتم: « کیلومتری می خوابم یعنی چی؟»گفت: « یعنی دیگر ساعتی نمی خوابم».گفتم: « یعنی چه طوری؟»گفت: « یعنی وقتی مثلاً از اندیمشک به اهواز می رویم، حدود چهل کیلومتر از مسیر را می خوابم؛ یا وقتی برمی گردیم؛ پنجاه کیلومتر از مسیر برگشت را می خوابم».گفتم: « خب، حالا چرا تو راه».گفت: « چون فرصت نمی شود. تا از ماشین پیاده می شوم، جلسه دارم یا باید به جایی سربزنم. خلاصه دایم کار دارم. با این وضع باید کیلومتری بخوابم.»(3)
به اندازه ی پانصد کارگر!شهید منصور خادم صادقمنصور مثل اینکه بخواهد از چیزی فرار کند، لبش را یک گوشه جمع کرد، آرام صلواتی فرستاد. بعد دستهایش را به کمر زد و شوخ شد.- خدا خیرتون بده امروز حسابی کار کردین ها.- یا علی حاجی! ما مخلص شما هستیم.- نیرو هم نیروهای مهندسی، پانصد تا کارگر می گرفتیم این اندازه خاکریز نمی زدند.- خدا قوت بده به بیل مکانیکی، حاجی! ما کی باشیم.- برادران تخریب مین ها را خنثی کردند، ولی باز هم مواظب باشید بیلتون زخمی نشود.(۴)
خاکریز چله شبه!شهید حجت صادقیگفتم مبادا آموزش تعطیل شود. گفتم حجت صادقی و قشقایی را به زور هم که شده بفرست مرخصی! حجت چهل شبانه روز می گویم شبانه روز! برای ساختن خاکریز پیشانی ام القصر، در فاو، سخت و نستوه کار کرد. در میان باتلاق ها و در زیر آتش شدید دشمن، باید خاک می آوردیم و جاده می زدیم. کار طاقت فرسایی بود که چهل شب طول کشید ۱۸۰۰ متر خاکریز احداث کردیم که به « خاکریز چهل شبه» معروف شد و حجت صادقی تنها راننده ای بود که چهل شب سخت را دوام آورد و بی آنکه ناله و زاری کند و مرخصی بخواهد دوره ی آموزش فشرده را هم گذراند و بلافاصله به مهران مهاجرت کرد. تا زمان پرگشودنش به ملکوت، مأموریت چهل و پنج روزه ی او، تبدیل به مهاجرت یکسال و نیمه به جبهه شده بود.(۵)
پی نوشت ها :
۱٫ سردار خیبر، صص ۱۱۶-۱۱۷٫۲٫ سردار خیبر، صص ۱۹۶-۱۹۸٫۳٫ سردار خیبر، صص ۲۰۲-۲۰۳٫۴٫ پایی از این دست تماشا، صص ۹۱-۹۲٫۵٫ خاکریز خاطرات، صص ۷۰-۷۱٫منبع مقاله :(۱۳۹۰)، سیره شهدای دفاع مقدس ( پشتکار و تلاش) ، تهران: موسسه فرهنگی هنری قدر ولایت، چاپ اول.
 
 

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.