روزها جلسه، شبها حمله

گذشت زمان را احساس نکرده بود!شهید ولی الله چراغچیجلسه ی فرماندهان در قرارگاه تیپ برگزار شده بود. همه آمده بودند جز آقا ولی. سابقه نداشت آقا ولی بدقولی کند و یا تأخیر داشته باشد. جلسه هم که بدون حضور ایشان برگزار نمی شد. وقتی پرس و جو کردیم، آقا ولی را در اقامتگاه بسیجیان در منتهی الیه قرارگاه یافتیم. داشت زمین قرارگاه و محیط خوابگاه بسیجی ها را جارو می کرد تا وقتی بسیجی ها از راه رسیدند محیطی پاکیزه داشته باشند. آن قدر سرگرم این کار شده بود که گذشت زمان را احساس نکرده بود.(۱)
خستگی را نمی دانست یعنی چهشهید احمد موسوی رادقایق را خمپاره ۸۰ بار زدیم، مأموریتمان رساندن خمپاره ها به نیروهای آن طرف هورالعظیم بود. باید از وسط هور عبور می کردیم و در این قسمت هیچ نیزاری وجود نداشت تا بتوانیم از دید هواپیماهای عراقی پنهان شویم، مجبور بودیم با بالاترین سرعت حرکت کنیم، همین امر موجب شد قایق در آب واژگون شود، با سختی زیادی توانستیم خودمان را نجات بدهیم، خسته و کوفته به محل استقرار نیروها رسیدیم، اما احمد بلافاصله برای شناسایی منطقه عازم شد، من حیران مانده بودم که انگار او اصلاً خستگی را نمی دانست یعنی چه؟(۲)
کار و تلاش برای تأمین مخارج زندگیشهید غلام رضا عزّت بهلولیغلام رضا آدم پرکار و زحمتکشی بود و از کمک به دیگران هیچ وقت غافل نمی شد. زمانی که به خدمت سربازی مشغول بودم، تنها کسی که به درد من می خورد، برادرم غلام رضا بود. هر ماه، چهل، پنجاه تومان پول برایم می فرستاد. او حتی در همین دوران ترک تحصیل کرد تا بتواند کار کند و به عنوان بزرگ تر خانواده، مخارج زندگی را تأمین نماید. حتی زمانی که تصمیم گرفت ازدواج کند، چون پول کافی نداشت، با غیرت و پشتکاری که داشت، به چابهار رفت و بعد از مدتی کار و تلاش با دست پر برگشت و پول دامادی اش را فراهم کرد(۳).
در هر کاری اول است!شهید ابوالقاسم فیروزیان- اصلاً این برادر فیروزیان، توی همه ی کارهایش تند و زبر و زرنگ است. تا می آیی سلام کنی، سلام می دهد. می روی نماز جماعت، می بینی آن جا ایستاده. می روی ورزش صبحگاهی، می بینی زودتر آمده و دارد ورزش می کند…علی حرف رضا را قطع کرد:- می روی سنگر را نظافت کنی، می بینی همه جا را جارو کرده، پتوها را شسته و تمام شده. کار خودش را می کند، به کسی هم کاری ندارد.عباس گفت:- واقعاً آدم را شرمنده می کند.مرتضی و علی که دیده بودند ابوالقاسم مشغول شستن پتوهاست، رفتند و چند نفر دیگر را هم توی سنگرها خبر کردند. علی گفت:- فیروزیان لب رودخانه است. دارد پتو می شوید. بنده ی خدا، پتوهای ما را هم شسته است. خواستیم کمک کنیم، اجازه نداد.(۴)
چرا این قدر تلاش می کند؟شهید حسن قربانیدر جاده ی خندق بودیم. هفت نفر از مهندسان وظیفه، در دژ کانالی حفر می کردیم. برادر قربانی می آمد بیل را از دست بسیجی ها می گرفت و نمی گذاشت پیرمرد ۶۰ ساله و یا بسیجی ۱۳ ساله کار کند. آن قدر فعالیت می کرد که همه می گفتند: « این برای چه این قدر تلاش می کند؟ مگر بقیه نیستند که این برای ما کار می کند؟»(5)
نیرویش تمام شدنی نبودشهید نورالله کاظمیانصبح زود بود که به طبس رسیدیم. تعریف گلشن طبس را زیاد شنیده بودم. این که مثل بهشتی در میان بیابان طبس بوده، اما از دیدن ویرانه هایش قلبم گرفت.نورالله مجال نداد که وانت کاملاً متوقف شود. با چابکی از رویش پایین پرید و به اولین گروهی که سرگرم بیرون آوردن مردم از زیر آوار بودند ملحق شد. هنوز چیزی نگذشته بود که همهمه ای در بین جمع پیچید. نماینده های امام به طبس آمده بودند. آنها اجازه ندادند که کار امدادرسانی به دلیل حضورشان مختل شود. برای همین اعلام کردند که هنگام نماز در خدمت امدادرسانان خواهند بود.دستانم دیگر توان نداشتند. نگاهی به نورالله کردم که با آخرین قدرت و توان که در خود سراغ داشت، آوار را به کناری می زد. گویی عزیزترین کسانش را می خواست نجات دهد. برایش همه ی جانها به یک اندازه ارزش داشتند. جرأت نکردم اظهار خستگی کنم و به همین خاطر به کار ادامه دادم. اما گویی نیرویش تمام شدنی نبود. نزدیک ظهر بود که من به گوشه ای در پناه سایه ی یک درخت، تنها خزیدم تا نفسی بگیرم.(۶)
از خستگی صدایش درنمی آمد!شهید محمد طاهر( محمدعلی) رثاییچند شبانه روز سخت و طاقت فرسا را که گذراندیم، نوبت استراحت رسید، تو استراحت گاه هم وضعیت بدی داشتیم. هوا خیلی گرم بود. همه پناه برده بودند به سایه ی چادرها و نفربرها، از خستگی خوابشان برده بود.محمدعلی که چند روز قبل را برای توجیه بچه ها پا به پای آنها رفته بود، هنوز داشت این ور آن ور می دوید.پنج بعدازظهر بود. رفتم سراغش. از او پرسیدم: « ناهار خوردی؟»ضعف کرده بود. از خستگی صدایش درنمی آمد. جواب داد: « دیر نمی شود، بچه های مردم هنوز زیر آفتاب این کویر سرگردانند.»(7)
روزها جلسه، شبها حمله به دشمنشهید مصطفی چمرانمصطفی گفت: « بچه ها، آماده ی حرکت باشید.» همراه با آیت الله خامنه ای به خدمت امام خمینی رسیدند. هر دو نماینده ی ایشان در شورای عالی دفاع و نماینده ی مجلس شورای اسلامی بودند. امام اجازه ی رفتن می دهد و برایشان دعا می کند. با ۶۰ الی ۷۰ نفر به اهواز می روند. همه جا زیر آتش دشمن بود. مصطفی همان شب تصمیم می گیرد تانک های دشمن را شکار کند. رفتند؛ ولی نتوانستند کاری انجام دهند. شب دوم ۳ تانک دشمن را به آتش کشیدند. از همان جا ستاد جنگ های نامنظم تشکیل شد. دیگر کارش این شده بود: روزها جلسه و برنامه ریزی و شب ها حمله به دشمن. حتی یک روز تلفن زدم. آیت الله خامنه ای پشت خط بود. گفتم: « با مصطفی کار دارم».ایشان گفت: « او دیشب در جبهه بوده؛ روز هم که همه اش در جلسه است. بگذار بخوابد.»گفتم: « برای او یک ربع یا نیم ساعت خواب، بس است».ایشان گفت: « پس بگذار نیم ساعت بخوابد، بعد بیدارش می کنم.»(8)
پی نوشت ها :

۱٫ قهر چزابه، ص ۹۲٫۲٫ کاش با تو بودم، ص ۱۳۲٫۳٫ دست های آسمانی، ص ۹۵٫۴٫ میهمان های خوب، صص ۵۶-۵۷٫۵٫ لحظه های بی عبور، ص ۳۱٫۶٫ داخل زمین، پشت خط، صص ۲۵-۲۶٫۷٫ کاش ما هم(۲۱)، ص ۱۴٫۸٫ چلچراغ( شهید چمران) ، صص ۶۲-۶۳٫منبع مقاله :(۱۳۹۰)، سیره شهدای دفاع مقدس ( پشتکار و تلاش) ، تهران: موسسه فرهنگی هنری قدر ولایت، چاپ اول.

 

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.