تاریخ انتشار : ۱۷ مرداد ۱۳۹۵


تولد حقیقت
آمنه دارد گهواره آفرینش را تاب مى‏دهد؛ دارد عشق را در نوسانى منظم، بالا و پایین مى‏برد…. و محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ، مرکز ثقل آفرینش، با گونه‏هایى گل انداخته از بوسه‏هاى مکرر، آرام در گهواره، چشم بر هم نهاده است.آمنه دارد کودکش را در توازنى شگرف تاب مى‏دهد؛ دارد او را به موسیقى لالایى‏هاى بکر مى‏برد.به خود مى‏آید که در متراکم‏ترین لحظه‏هاى شادى و شوق نشسته است. پلک مى‏زند؛ پلک مى‏زند تا مبادا این ثانیه‏ها که اوج بى‏زمانى‏اند، رویایى بیش نباشد.آمنه از تنهایى دیروز مى‏ترسد و دستانش را به گهواره دخیل مى‏بندد؛ آن را از نوسان باز مى‏دارد و کودک را به آغوش مى‏گیرد و مى‏بویدش.نه! این خواب نیست. این خلسه شورانگیز توهم نیست. او اکنون کودکى را در آغوش دارد که روزى ستاره خواب‏ها و سیب سرخ رویاهاى صادقه‏اش بود.آمنه، دیروز هم‏خواب نبود. وقتى طفلى که در رحم داشت، او را به آرامشى فصیح مى‏برد و وجودش را از خاطره عبدالله لبریز مى‏کرد. آن لحظات رازآلود اگر نبودند، آمنه، دنیاى بى‏عبدالله را چگونه نفس مى‏کشید؟
به یمن میلاد خورشیدآمنه چندى پیش را نیز در رویا سیر نمى‏کرد؛ وقتى آن چهار قدیسه آمدند و اتاق محقّرش را تا انتهاى آفرینش وسعت دادند؛ آن هودج‏هاى نور که پایین آمدند، آن قدیسانى که نوزاد را در سلام و صلوات پیچیدند؛ هیچ‏یک وهم و خیال نبود. آمنه با چشمان خود، سجده کودکش را دید و کلام آسمانى‏اش را شنید که خدا را به یگانگى یاد مى‏کرد. حالا باید بنشیند و به لب‏هاى فرو بسته او زل بزند. تا کى دوباره به گفتن کلامى گشوده شوند و عطر نارنجستان‏ها، فضا را متبرک کند. آمنه این خلسه را دوست دارد؛ این بى‏زمانى را و این هیجان را دوست دارد.شنیده است ماجراى کنگره‏هاى کسرا و سرگذشت ساوه و خاموشى آتشکده‏ها را و اینها همه از قدوم کودک او است.چگونه مى‏شود این همه ملاحت را به دایه سپرد؟چگونه مى‏شود دورى این چشم‏هاى دلکش را تاب آورد؟ چگونه مى‏شود از این دستان کوچک دل کند؟ اما کودکش باید به صحرا برود؛ با برکتى که سهم ایل و تبار حلیمه است.باید طعم خوش چوپانى را مزمزه کند. کودک او باید سفر را از همین روزهاى آغازین بشناسد؛ هر چند این سفر، طعم تلخ دورى را براى آمنه به جا خواهد گذاشت.اما آمنه رسالت خویش را انجام داده است؛ آوردن چنین کودکى از کسى جز او برنمى‏آمد.
بهار محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)گل نکند جلوه در جوار محمدرونق گل مى‏برد، عذار محمدگل شود افسرده از خزان ولیکننیست ‏خزان از پى بهار محمدسایه ندارد ولى تمام خلایقسایه نشینند در جوار محمدسایه ندارد ولى به عالم امکانسایه فکنده است، اقتدار محمدسایه نمى‏ماند از فروغ جمالشهاله نور است در کنار محمدشمس رخش همجوار زلف سیه ‏فامآیت و اللیل و النهار محمدتا که بماند اثر ز نکهت مویشخاک حسین است‏ یادگار محمدتربت‏خوشبوى کربلاى معلاستیک اثر از موى مُشکبار محمدرایت فتحش به اهتزاز درآمددست ‏خدا بود چون که یار محمدمن چه بگویم [حسان] به مدح و ثنایشبس بودش مدح کردگار محمدحبیب الله چایچیان (حسان)
حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)کافرینش هست خاکشهزاران آفرین بر جان پاکشچراغ‌افروز چشم اهل بینشتراز کارگاه آفرینشریاحین‌بخش باد صبحگاهیکلید مخزن گنج الهیحکیم نظامی
خورشید آسمان نبوتای آفتاب گردان تاری شو و متابکز برج دین بتافت یکی روشن آفتابآن آفتاب روشن شد جلوه گر که هستایمن ز انکساف و مبرّا زاحتجاببنمود جلوه ای و زدانش فروخت نوربگشود چهره ای و زبینش گشود بابشمس رسل محمد مرسل که در ازلاز ما سوا الله آمده ذات وی انتخابتابنده بُد ز روز ازل نور ذات اوبا پرتو و تجلی بی پرده و نقابلیکن جهان به چشم خود اندر حجاب داشتامروز شد گرفته زچشم جهان حجابتا دید بی حجاب رخی را که کردگاربر او بخواند آیت و الشمس۱ در کتابرویی که آفتاب فلک پیش نور اوباشد چنان که کتّان در پیش ماهتاب۲شاهی که چون فراشت لوای پیمبریبگسسته شد زخیمه پیغمبران طناببا مهر اوست جنت و با حب او نعیمبا قهر اوست دوزخ و با بغض او عذاببا مهر او بود به گناه اندرون نویدبا قهر او بود به صواب اندرون عقابشیطان به صلب۳ آدم اگر نور او بدیدچندین چرا نمود ز یک سجده اجتنابزان شد چنین ز قرب خداوندگار دورکاندر ستوده گوهر او داشت ارتیاب۴مقرون به قرب حضرت بیچون شد آنکه اوسلمان صفت نمود به وصل وی اقترابامروز جلوه ای به نخستین نمود و گشتزین جلوه چشم گیتی انگیخته ز خوابیرلیغی۵ آمدش به دوم جلوه از خدایکای دوست سوی دوست به یک ره عنان بتابپس برد مرکبیش خرامان تر از تذروجبریل، همعنانش و میکال همرکاببنشست بر بُراق سبک پوی گرم سیرو افلاک در نوشت الی منتهی الجنابچندان برفت کش رهیان۶ و ملازمانگشتند بی توان و بماندند بی شتابو آنگه به قاب قوسین اندر نهاد رختو آمد ز پاک یزدان او را بسی خطابچون یافت قرب وصل، دگر باره بازگشتسوی زمین، ز نه فلک سیمگون قباب۷اندر ذهاب۸، خوابگه خود نهاد گرمهم خوابگاه خویش چنان یافت در ایاب۹از فرّ پاک مقدمش امروز گشته انداحباب در تنعّم و اعدا در اضطرابجشنی بود ز مقدم او در نُه آسمانجشنی دگر به درگه فرزند بوتراب۱۰ملک الشعرای بهار
رسول مهربانیدُردی کِش بلای تو ام یا محمدادیوانه ولای تو ام یا محمداگویند هرکه را تو بخواهی بلا دهیمستانه بلای تو ام یا محمدابیمارم و نگاه تو اعجاز می کندمبهوت چشمهای تو ام یا محمدامن از ازل در عافیتم زان که تا ابددر سایه لوای تو ام یا محمدامولاست بنده تو و من بنده علیمن ، بنده خدای تو ام یا محمداای اسم اعظم اسم تو یا احمدا مددوی قلبها طلسمِ تو یا احمدا مددای مکه از فروغ تو پاینده احمدامِهر و قمر ز روی تو رَخشنده احمداای کِسوت خِتام رسالت به راستی …بر قامت رسای تو زیبنده احمداکو دایه ای که کامِ تو را مایه ای دهدبر دایه ات ، تو دایه بخشنده احمداساطِع شود چو نور ز پیشانی ات ،، شود…خورشید از جمال تو شرمنده احمدارضوان و حوریان و همه خازِنانِ آنحیرانِ آن تبسُّمِ تابنده احمداگویا نمک زخنده تو آفریده شددریا به وجد رفت و نمکزار دیده شدوقتی سخن ز کشف و کرامات می شودکَسری تو را گواهِ مقامات می شوداینجا سخن ز خشت و سرشت و بهشت نیستجنت یکی تو را ، ز کرامات می شودای نسلِ تو ستاره دنباله دارِ عشقروشن رَهت ز نورِ علامات می شودحُبِّ تو را چگونه شود شعله کارگرآتشکده ز دیدنِ تو مات می شودای هادیِ سُبُل نرود هر که راهِ تو …بی شک دچار رنجش و طامات می شودای سنگِ سخت زیر قدومِ تو نرمِ نرمدلهای ماخَلَق به وجودِ تو گرمِ گرمای مایه ازل و ابد ، آیه شَرَفانسانِ کامل ، ای به بشر مایه شرفخورشید جاودانی و بی سایه ای ، ولیافکنده ای به کون و مکان سایه شرفایمانِ تو ، پیمبریِ تو ، کتابِ تواسلامِ تو نباشد بر پایه شَرَفاینک پس از گذشتنِ دهها هزار سالایران شده از دعای تو همسایه شرفتو ماندی و ، عدوی فرومایه ات ، نمانْدای تا اَبَد ولای تو سرمایه شرفعالم ز تو تصرّفِ هستی گرفته استدلها ز تو تشرّفِ مستی گرفته استدر شعرِ عشق و عقل ، امیرِ غزل توییدر خُلق و خوی و عاطفه ، حُسنِ اَزَل توییدیباچه امانت و دیوان عاشقیتأویلِ حمد و آیه بیت الغزل توییدر وحدتِ کلام ، اگر لم یَلِد خداستدر محور معانیِ آن ، لم یَزل توییغارِ حَراسْت میکده حق شناسی اتدر خانه ولای علی ، مُعتزَل توییچونکه دلت سِرشتْ خدا ، بر گِلت نوشتزیبا تویی ، جمیل تویی و گُزَل توییکامل ترین محبتِ ما نذرِ مقدمتجان و جهان و باغِ جنان بذرِ مقدمتحقِّ تو را به شیوه عاشق ادا کنیمدِین تو را به رسمِ شقایق ادا کنیماُمُّ القُری به یُمنِ تو مَهدِ تشیُّع استحقِّ تو را به حضرت صادق ادا کنیمای عقلِ کُل ، سلوک ، چو زاهِق نمی کنیمسِیرِ تو با مُلازمِ لاحِق ادا کنیمدر معرکه چو امر تو دائر شود به حَربتکلیف را به کُشتن فاسِق ادا کنیمبا دشمنان برائتِ دل را وفور کنتا دِین خود به نعمتِ رازق ادا کنیمدر بندگی اگر صَنَما ، لایقت شویمدر شیعگی شهیدِ رهِ صادقت شویممحمود ژولیده
سید بارگاه کونینسلطان خرد به چیره دستیای شاه سوار ملک هستیحلوای پسین و ملح اولای ختم پیمبران ِ مرسلفرمانده ی کشتی ولایتای حاکم ِ کشور کفایتو ای منظر عرش ، پایگاهتای بر سر سدره گشته راهتروشن به تو چشم آفرینشای خاک ِ تو توتیای بینشداننده ی راز صبحگاهیدارنده ی حجت الهینسـّابه ی شهر قاب قوسینای سید بارگاه کونینمحراب زمین و آسمان همای صدر نشین عقل و جان همبر هفت فلک جنیبه راندهای شش جهت از تو خیره ماندهبوالقاسم و آنگهی محمدای کنیت و نام تو مؤیدمقصود جهان، جهان مقصودصاحب طرف ولایت جودبا تو نکند چو خاک پستیآن کیست که بر بساط هستیوز بهر تو آفریده شد کوناکسیر تو داد خاک را لونمقصود تویی ، همه طفیلندسر خیل تویی و جمله خیلندشاهنشه کشور حیاتیسلطان ِ سریر کایناتیگیسوی تو چتر و غمزه ، طغرالشکر گه تو سپهر خضرادر نوبتی تو پنج نوبه استوین پنج نماز کاصل توبه استبستی در ِ صد هزار بیداددر خانه ی دین به پنج بنیادنظامی گنجوی
مدح پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم)ای جلوه رخت زده آتش به جان گلنامت محمد است و نشانت، نشان گلمیلاد باشکوه تو ای باغبان نورهمزاد نغمه‌خوانی بلبل زمان گلقرآن تویی چو خیره نظر می‌کنم به نورگل می‌کند دوباره نگاهم میان گلاین جای حیرت است که در گلشن کساءهم شاخه گلی تو و هم باغبان گلای باغبان آل خدا در زمین بکاربا مهدیت دوباره تو یک آسمان گلخلیل شفیعیحضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)تو را دانش و دین رهاند درستدر رستگاری ببایدت جستدلت گر نخواهی که باشد نژندنخواهی که دایم بوی مستمندتو خواهی که یابی ز هر بد رهاسر اندر نیاری به دام بلابوی در دو گیتی ز بد رستگارنکوکار گردی بر کردگاربه گفتار پیغمبرت راه جویدل از تیرگی‌ها بدین آب شویابوالقاسم فردوسی
مصدر فیضاى بر همـــه انبیــا, مقدم وى راهنــمــاى ولــــد آدممنــشور شــریف امـر و نهیتیک نکته نه بیش بوده, نه کمدستـور تــو هرچه هست, متقنآیـات تو هـرچــه هست, محکمدر خـاطر توست آنـچه در دهرانجــام دهــد قضــاى مـبرمدین تو که در خور خلـود استدستـور تحــرک و صعــود استسیدابـوالحسـن رضوى
مدح پیامبر خاتـم(صلی الله علیه و آله و سلم)بر سر کوى تـــو هـــر کـــه راه نداردواى بـــه حـــالش کــه داد خواه نداردنام تو نـــازم کـــه در صحیـــفه هستىفاصله جـــز(میـــم), بـــا الـه نداردخواند احـــد,(احـمد)ت,از آنکه به عالمغیر تو کس ایـن مقـــام و جـــاه نداردبـس که بلند است قاف قـدر تـــو,اى جانچرخ, بـــر آن پایـــگاه, راه نـــداردختـــم بـــه نــام تو شد رسالت و دنیابعد تو جـــز عتــرتت پنـــاه نـــداردبعـــد تـــو غیــر از دوازده وصــى توعالـــم اســـلام, پـــادشــاه نـــدارددرس عفـاف از بشــــر ز فـاطمه(س) گیردروز جـــزا نـــامـــه سیــاه نـــداردروشنى طلعت حسین و حسن(علیهماالسلام) رانیـــر تابـــان و نـــور مـــاه نداردلـــرزد و ریـــزد بنـــاى گنــبد گیتىدســـت ولایـــت گـــرش نگـــاه نــداردکیست که چـــون از پـــس مباهـــله آیدجـــز علـــى و آل او سپـــاه نــدارد؟جز در احسان مهـدى(ع) تـــو بـــه عالمامـــت پـــاکت پـــناهـــگاه نـــداردجز به تـو گـویـد خدا درود بـــه وصفت?گر شکـند ســـر, قـــلم, گنـــاه نداردشیـــوه ((مـردانـى)) است مـدحتت امروزپیـــش تـــو فـردا, جز این گواه نداردمحمـد علـى مردانـى
در مدح حضرت ختمی مرتبتبهر مدح پیغمبر طبع من چو گویا شددل ز عشق آن دلبر مست عشق و شیدا شدساقی از می باقی ساغرم نما لبریزچون به لطف یزدانی درد من مداوا شدمطرب آشنا بر لب خویش نما لب نی راکز نوای جانسوزش شد بهار و گل وا شدسبز و خرم و دلکش شد زمین چو فروردینپر ز لاله و سنل دشت و کوه و صحرا شداز افق هویدا شد چوه جمال شمس الدیندر شگفت موسی شد در تعجب عیسی شدروز بعثت است امروز روز عشرت است امروزروی احمدی بنگر قبله گاه دل ها شدغرق عشرت و شادی عرش و فرش و بحر و بردل ز محنت و رنج و درد و غم مبرا شددر حرا به امر حق اقرأ شد بر او نازلبر پیمبری مبعوث ز امر حق تعالی شدآمدش ندا از حق تا شود بحق ملحقزان ندای حق الحق فارغ از من و ما شدرمز قل هوالله را در حرا بدست آوردلم یلد و لم یولد از کلامش افشا شدسرنگون شد از تخت سلطنت شهنشاهانچون ز امر حق شاهی میر و صاحب آوا شدریشه کن نمود از بن دین بت پرستی راآنکه نام نیکویش نقش عرش اعلا شداز قدوم وی عالم عالم دگر گردیدهست عالم از هستش هر چه هست پیدا شدختم انبیاء گردید در وجود او پایانبس گره که از مشکل از وجود او وا شدخوش بگو تو ژولیده وصف احمد مرسلکز مصفای او بزمت تا ابد مصفا شدژولیده نیشابوری
وصف پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله و سلم)ای که هستی به فرق عالم تاج عالمی بر عنایتت محتاجای که ناخوانده درس ، سیل علوم گشته از سینه تو استخراجای که شد از تو توبه اش مقبول چونکه آدم شد از بهشت اخراجای که از ماه و زهره و خورشید پرتو حسن تو بگیرد باجای که دلهای عاشقان یکسر تیر عشق تو را بود آماجای که باشد به تحت فرمانت باد و طوفان و غرش امواجای که چون تو ندیده دیده دهر یکه تازی بعرصه معراجای که از یُمن مقدمت گردید کعبه جای تمرکز حجاجدارم امید با شفاعت خویش درد ما را کنی ز لطف علاجوِرد من گشته در همه اوقاتبر محمد و آل او صلواتژولیده نیشابوری
طلوع محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)زمین و آسمان مکه آن شب نور باران بودو موج عطر گل در پرنیان باد می پیچیدامید زندگی در جان موجودات می جوشیدهوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بودشبی مرموز و رؤیائیبه شهر مکه مهد پاک جانان دختر مهتاب می خندیدشبانگه ساحت” ام القری” در خواب می خندیدز باغ آسمان نیلگون صاف و مهتابیدمادم بس ستاره می شکفت و آسمان پولک نشان می دادصدای حمد و تهلیل شباویزان خوش آهنگبه سوی کهکشان می شددل سیاره ها در آسمان حال تپیدن داشتو دست باغبان آفرینش در چنان حالتسر ” گل آفریدن” داشتشگفتی خانه ” ام القری” در انتظار رویدادی بودشب جهل و ستمکاریبه امید طلوع بامدادی بودسراسر دستگاه آفرینش اضطرابی داشتو نبض کائنات از انتظاری دمبدم می زدهمه سیاره ها در گوش هم آهسته می گفتندکه : امشب نیمه شب خورشید می تابدز شرق آفرینش اختر امید می تابددر آن حال” آمنه” در عالم سرگشتگی می دیدبه بام خانه اش بس آبشار نور می باردو هر دم یک ستاره در سرایش می چکد رنگین و نورانیو زین قدرت نمائی ها نصیب اوشگفتی بود و حیرانیدر آن مرغکی را دید با پرهای یاقوتیو منقاری زمّرد فامکو سویش پر کشید از بامو در صحن سرا پر زدو پرهای پرندین را به پهلوی زن درد آشنا سائیدبناگه درد او آرام شد، آرامبه کوته لحظه ای گرداند سر را ” آمنه” با هاله امیدتنش نیرو گرفت و در دلش نور خدا تابیدچو دید آن حاصل کون و مکان و لطف سرمد رادو چشمش برق زد تا دید رخشا ن چهره احمد راشنید از هر کران عطر دلاویز محمد راسپس بشنید این گفتار وحی آمیزالا، ای ” آمنه” ای مادر پیغمبر خاتم!سرایت خانه توحید ما باد و مشید بادسعادت همه جان تو و جان ” محمد ” بادبدو بخشیده ایم ” آمنه” ای مادر تقوا!صدای دلکش ” داوود” و حبّ ” دانیال” و عصمت ” یحیی”به فرزند تو بخشیدیم:کردار” خلیل” و قول” اسماعیل” و حسن چهره ” یوسف”شکیب ” موسی عمران” و زهد و عفت” عیسی”بدو دادیم: خلق” آدم” و نیروی ” نوح” و طاعت ” یونس”وقار و صولت ” الیاس” و صبر بی حد” ایوب”بود فرزند تو یکتابود دلبند تو محبوبسراسر پاکسرا پا خوبدو گوش” آمنه” بر وحی ذات پاک سرمد بوددو چشم ” آمنه” در چشم رخشانی ” محمد” بودکه ناگه دید روی دخترانی آسمانی رابه دست این یکی ابریق سیمین در کف آن دیگری طشت زمّرد بوددگر حوری پرندی چون گل مهتاب در کف داشت” محمد” را چو مروارید غلتان شستشو دادندبه نام پاک یزدان بوسه ها بر روی او دادندسپس از آستین کردند بیرون” دست قدرت را”زدند از سوی درگاه خداوندیمیان شانه های حضرتش مُهر نبوت راسپس در پرنیانی نقره گون آرام پیچیدندهمان شب قصه پردازان ایرانی خبر دادندکه آمد تکسواری در مدائن سوی نوشروانو گفت: ای پادشه ” آتشکده آذر گشسب” ماکه صد سال روشن بودهم امشب ناگهانی خاموش شد، خاموشبه یثرب یک یهودی برفراز قله ها فریاد را سر داد:که امشب اختری تابنده پیدا شدو این نجم درخشان اختر فرزند “عبدالله …”نوین پیغمبر پاک خداوندستو انسانی کرامندستیکی مرد عرب اما بیابانگرد و صحرائیقدم بگذاشت در ” ام القری” وین شعر را برخواندکه یاران مگر دیشب به خواب مرگ پیوستید؟چه کس دید از شما آن روشنای آسمان را؟که دید از مکیّان آن ماهتاب پرنیانی را؟زمین و آسمان مکه آن شب نور باران بودهوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بودبیابان بود و تنهایی و من دیدمکه از هر سو ستاره در زمین ما فرود آمدبه چشم خویش دیدم ماه را از جای خود کندندز هر سو در بیابان عطر مشک و بوی عود آمدبیابان بود و من اما چه مهتاب دلارائی!بیابان بود و من اما چه اخترهای زیبائیبیابان، رازها داردولی در شهر، آن اسرار، پیدا نیستبیابان نقش ها دارد که در شهر آشکارا نیستکجا بودید ای یاران؟که دیشب آسمان ها، زمین مکه را کردند گلبارانولی گل نه، ستاره بود جای گلزمین وآسمان مکه دیشب نورباران بودهوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بودبه شعر آن عرب مردم همه حالی عجب دیدندبه آهنگ عرب این شعر را خواندند و رقصیدند:کجایی ای عرب ای ساربان پیر صحرائی؟کجائی ای بیابانگرد روشن رأی بطحائی؟که اینک بر فراز چرخ ، یابی نام” احمد” راو در هر موج بینی اوج گلبانگ محمد را” محمد” زنده و جاوید خواهد ماندمحمد تا ابد تابنده چون خورشید خواهد ماندجهانی نیک می داندکه نامی همچو نام پاک پیغمبر مؤید نیستو مردی زیر این سبز آسمان همتای احمد نیستمهدی سهیلی
 


برچسب ها :
، ، ، ، ، ، ، ،
دیدگاه ها