فلسفه قیام عاشورا(۳)

۵٫ دیدگاه تعبّد به شهادت۶۷نظریه دیگرى که درباره انگیزه قیام امام حسین(علیه السلام) وجود دارد، قیام به انگیزه شهادت است. این نظریه براى نخستین بار در قرن هفتم به وسیله عالم عارف و زاهد، سید بن طاووس در کتاب اللُهوف فى قَتْلَى الطُفُوف مطرح شده است. بنابراین دیدگاه، امام حسین(علیه السلام)قیام کرد تا با شهادتش به مقام قرب الهى وبالاترین درجه سعادت ومقام معنوى برسد.سید بن طاووس در مقدمه کتابش در این باره مى نگارد:همین که اولیاى خدا ببینند زندگى دنیا مانع از اطاعت از حضرت حق است وماندن در این دنیا بین آنان وبخشش هاى الهى حایل است، بى درنگ لباس ماندن را از تن به دور مى اندازند ودرهاى ملاقات با حق را مى کوبند ودر این راه از اینکه نجات ورستگارى را حتى تا مرز ایثار جان به دست آورند و بدن هاى خود را آماج نیزه ها و شمشیرهاى بران وخطرناک قرار دهند، لذت مى برند. شهداى کربلا به انگیزه نیل به چنین شرافتى، قفس تن شکستند وبه پرواز درآمدند ودر جان بازى از یکدیگر سبقت گرفته وبدن هایشان را هدف نیزه ها وشمشیرها قرار مى دادند.۶۸و در جاى دیگر در توجیه اینکه شهادت خود مى تواند به تنهایى یک هدف به شمار آید، مى نویسد:من مى گویم شاید برخى از کسانى که پى نبرده اند به ارزش وعظمت سعادتى که از طریق شهادت نصیب مجاهد در راه خدا مى شود، چنین مى پندارند که با این گونه کارها خدا را نتوان پرستش کرد. گویا این افراد کلام خدا را در قرآن صادق نشنیده اند که گروهى با کشتن خود به عبادت خدا پرداختند، آنجا که خداوند مى فرماید: به سوى خداى تان باز گردید وخود را بکشید که این کار براى شما نزد پروردگارتان شایسته تر است.۶۹ و شاید آنان براین باورند که مراد از آیه شریفه: وَلاتُلْقُوا بِاَیْدیکُمْ اِلَى التَهْلُکَهِ۷۰ کشته شدن و شهادت است. در صورتى که چنین نیست، بلکه پرستش خدا به سبب شهادت و اینکه انسان به دستورخدا خود را به کشتن بدهد، از بالاترین درجات سعادت است.۷۱علامه حلّى (م ۷۲۶ هـ) اندیشمند دیگرى است که به گونه اى این نظریه را تأیید مى کند. از مجموع سخن وى در این باره مى توان چنین برداشت کرد که: قیام امام حسین(علیه السلام) از بُعد اجتماعى، هر چند یک حرکت کاملا انتخابى است; اما از دیدگاه شرعى هیچ الزامى براى آن وجود نداشته است. آن حضرت همانند برادر بزرگوارش، امام حسن مجتبى(علیه السلام)مى توانست صلح کند، ولى خواست قلبىِ حضرت این بود که بجنگد تا با شهادتش به ملاقات پروردگار برسد و این خواست نیز منطبق بر موازین کلى و ضوابط شرعى و همراه با مصلحت بوده است.۷۲آیت الله صافى گلپایگانى نیز در این باره مى نویسد:”تعبد به شهادت و کشته شدن، یکى از امورى است که به صورت هاى مختلف در شرایع و ادیان، سابقه دارد و صحت تکلیف و تعبد به آن نه خلاف عقل است و نه خلاف نقل، خصوص درباره انبیا واولیا که عباد مکرمون لایسبقونه بالقول و هم بامره یعملون۷۳ در حق آنها هم مانند فرشتگان صادق است و عمال خدا و مجارى و وسایل اجراى مشیت و سنن و امتحانات الهیه مى باشند”.۷۴خاستگاه این نظریهمنشأ دیدگاه تعبّد به شهادت برخى از روایات است که از بین آنها چند روایت بیشتر، در به وجود آوردن چنین دیدگاهى تأثیر داشته است. این روایات چنین است:۱٫ امام باقر(علیه السلام) مى فرماید: خداى تعالى نصرت خود را بر امام حسین(علیه السلام) فرو فرستاد تا آنجا که بین آسمان وزمین قرار گرفت (و نزدیک بود که اورا بر کوفیان پیروز کند). سپس او را مخیّر ساخت که پیروزى یا دیدار خدا را انتخاب کند، آن حضرت ملاقات خدا را اختیار کرد.۷۵۲٫ روایاتى از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است که حضرت فرموده است: نامه آسمانى به وسیله جبرئیل براى رسول خدا(صلى الله علیه وآله)از سوى خدا آمد که درآن، براى هر امامى یک مُهر وجود داشت و باید هر امامى مهر مربوط به خود را باز کند و به آنچه زیر آن نوشته شده بود، عمل کند. وقتى نوبت به امام حسین(علیه السلام) رسید و مهر را گشود، زیر آن نوشته شده بود:اَنْ قاتِلْ فَاقْتُلْ وَ تُقْتَل وَ اخْرُجْ بِاَقْوام لِلشَهادَهِ لاشَهادهَ لَهُم اِلا مَعَک۷۶ جنگ کن و بکش و کشته خواهى شد و با مردمى براى شهادت بیرون برو که شهادت آنان جز با تو نخواهد بود.۳٫ سید بن طاووس از امام صادق(علیه السلام) نقل مى کند:”در شبى که بامدادش امام حسین(علیه السلام) مى خواست از مکه به سوى کوفه حرکت کند، محمد بن حنفیه خدمت امام(علیه السلام) رسید و به حضرت گفت: برادر! مکر و فریب کوفیان را مى شناسى و مى دانى با پدرت و برادرت چه کردند. مى ترسم همان گونه با تو برخورد کنند. اگر صلاح مى دانى، بمان که محترم ترین و عزیزترین کس در حرم هستى. امام(علیه السلام)فرمودند: مى ترسم یزید در حرم، مرا بکشد و من کسى باشم که حرمت این خانه را پایمال کرده است. ابن حنفیه گفت: اگر چنین دغدغه اى دارى به یمن یا نواحى دیگر برو، چرا که تو محترم ترین شخص هستى و هیچ کس توان دست یافتن بر تو را ندارد. امام(علیه السلام)فرمودند: در این باره اندیشه خواهم کرد.چون صبح شد، امام(علیه السلام) به سوى کوفه حرکت کرد. خبر حرکت حضرت، به محمد بن حنفیه رسید، وى خدمت امام(علیه السلام)رسید و مهار ناقه امام(علیه السلام) را (که سوار بر آن بود) گرفت وگفت: برادر جان! آیا نفرمودى در این باره فکر مى کنم؟!فرمودند: چرا؟گفت: پس چرا با این شتاب رهسپارى؟ فرمودند: چون از تو جدا شدم رسول خدا(صلى الله علیه وآله)نزدم آمده فرمود: اى حسین! بیرون برو چون خدا خواسته است ترا کشته ببیند (اِنَّ اللهَ شاءَ اَنْ یَراکَ قَتیلا). محمد گفت: اِنّا ِلله واِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ; اگر چنین است پس چرا این زنان را همراه خود مى برى؟فرمود: پیامبر(صلى الله علیه وآله) به من فرمود: خدا خواسته است آنان را اسیر ببیند (اِنَّ اللهَ قَدْ شاءَ اَنْ یَراهُنَّ سَبایا) و خدا حافظى کرد و رهسپار عراق شد.”۷۷نقد و بررسى این دیدگاهبر این دیدگاه، چند اشکال وارد شده است:نخست اینکه: از آنجا که زندگى عالمان و نظریه پردازان شیعى این نظریه، هم چون:سید بن طاووس و علامه حلى با زهد و پرهیزکارى کم نظیرى آمیخته بوده و فلسفه زندگى در این دنیا را در تعبد به خدا و سیر معنوى به سوى او مى دانستند و به همان شیوه نیز زندگى مى کردند، بنابراین، چنین باورى، در تبیین عرفانى از انگیزه قیام امام حسین(علیه السلام)بى تأثیر نبوده است، در حالى که در نهضت عاشورا این مسئله از اهداف شاخص و کلیدى به شمار نمى آید. بنابراین اگرچه هر انسان مؤمنى(به ویژه اولیاى الهى) اشتیاق فراوان دارد که دفتر عمرش با شهادت بسته شود; اما منحصر کردن هدف و کارِ سترگ سید الشهدا(علیه السلام)در رسیدن به محضر معبود و درک وصال محبوب با کشته شدن به دست دشمن و عدم توجه به جوانب اساسى این نهضت، به یقین اذهان را از اهداف اصلى قیام آن حضرت منحرف مى سازد.دوم آنکه: قیام و مبارزه تنها به قصد کشته شدن و رسیدن به مقام قرب الهى بدون آنکه وراى چنین حرکتى اهداف والایى تعقیب شود، هیچ گونه توجیه عقلى و شرعى ندارد، زیرا درصورت فقدان چنین اهدافى، بر معصوم(علیهم السلام) لازم نیست دست به چنین اقدامى بزند مگر آن که تعقیب چنین حرکتى، منتهى به شهادت گردد. چنانکه سیره و روش رسول خدا(صلى الله علیه وآله) و امیرمؤمنان(علیه السلام)در نبردهاى عصر خویش این گونه بود که تا حد امکان جان خود را حفظ کنند تا بیشتر بتوانند از دین وایمان دفاع کنند، نه آنکه خود را به کشتن دهند تا به لقاى پروردگار خویش برسند. چرا که رسیدن به چنین مقام هایى لزوما حرکت مسلحانه را نمى طلبد ودر تعالیم اسلامى نیز به مؤمنان چنین سفارشى نشده است.سوم اینکه: اگر نهضت حسین(علیه السلام) تنها براى درک مقام شهادت بود، چرا آن بزرگوار از آغاز نهضت خویش در مدینه تا واپسین لحظات حیاتش در روز عاشورا، از افراد براى یارى کردن خویش کمک مى خواست وحتى وقتى با جلوگیرى لشکر حُرّ براى رفتن به کوفه رو به رو شد، از وى خواست بگذارد به حجاز بازگردد؟ و چرا حضرت در روز عاشورا، قبل از آغاز نبرد تا واپسین لحظات، به نصیحت دشمن جهت جلوگیرى از هرگونه خونریزى پرداخت؟ و اصولا چرا حضرت، جناب مسلم بن عقیل را در پاسخ دعوت کوفیان به کوفه فرستاد؟ این شواهد وده ها قرائن دیگر، حاکى از آنست که نمى توان فلسفه قیام حضرت را منحصرو خلاصه در شهادت ورسیدن به مقامات عالیه الهى کرد.توضیح و تبیین صحیح این نظریهباید توجه داشت که طرفداران این نظریه با طرح چنین دیدگاهى، نخواسته اند قیام عاشورا را یک اقدام و عمل بى هدف وبى نتیجه به شمار آورده وآن را مانند بسیارى از امور تعبّدیّه، تعبّد محض بدانند که نمى توان براى آن فلسفه و اهداف دیگرى را تصور کرد، بلکه مراد آنان این بوده که هدف امام(علیه السلام)ازاین حرکت را، تنها اطاعت امرخدا وجلب خشنودى حضرت حق و درنتیجه اداى تکلیف خویش جلوه دهند، چنانکه با اینکه آثار و نتایج فراوانى بر رسالت پیامبر(صلى الله علیه وآله) مترتب مى شود، اما گفته مى شود هدف پیامبر(صلى الله علیه وآله) از رسالتش، فرمانبرى از حکم الهى و اداى تکلیف بوده است. بنابراین، این نوع نگرش به حادثه عاشورا درصدد بیان این مسئله است که پذیرش شهادت از سوى معصومان(علیهم السلام) به فرمان الهى، امرى بر اساس موازین شرعى و عقلى بوده است و عقل وشرع آن را براى مصالح مهم تجویز کرده است. (بدون آنکه زیر سؤال بردن اهداف دیگر قیام و یا حتى انکار آنها مطرح باشد.) چنانکه در هیچ یک از آیات۷۸ و اخبار۷۹ فراوانى که درباره جهاد و شهادت وجود دارد، مسئله رجحان و ترتب پاداش فراوان بر جهاد، مشروط و مقید به عدم شهادت و آگاهى به پیروزى، نشده است، بلکه نبرد با دشمن و جان بازى در راه اعلاى کلمه حق، امرى راجح وداراى پاداش فراوان و از نشان هاى ایمان به شمار آمده است.۸۰هم چنانکه در دعاها نیز، درخواست شهادت و اشتیاق به آن از فضایل بزرگ انسانى شمرده شده است. بر این اساس است که رسول خدا(صلى الله علیه وآله)خود، مردم را از این امر باز نمى داشتند. براى نمونه مى توان به جریان عَمرو بن جَمُوح انصارى در جنگ اُحُد اشاره کرد. وى چون لَنگ بود، پسرانش او را از شرکت در جنگ منع مى کردند و مى گفتند: خداوند تو را معذور داشته است. این در حالى بود که او آروزى شهادت مى کرد. عمرو خدمت پیامبر(صلى الله علیه وآله) رسید وگفت: پسرانم مرا از شرکت در جهاد منع کرده اند. به خدا سوگند من مى خواهم با همین پاى لنگ وارد بهشت شوم. پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: خداوند تو را از جهاد معاف کرده است; اما چون عمرو قانع نشد، پیامبر فرمود: ماعَلَیْکُمْ اَنْ لاتَمْنَعُوهُ، لَعَلَّ اللهَ یَرْزُقهُ الشَهاده; باکى نیست از اینکه او را منع نکنید; شاید خداوند شهادت را نصیب و روزى او کند. عمرو در جنگ شرکت کرد و به درجه رفیع شهادت رسید.۸۱بنابراین اگر شهادت به خودى خود امرى مطلوب نبود، پیامبر(صلى الله علیه وآله) چنین اجازه اى را به عمرو نمى داد. هم چنین پیامبر(صلى الله علیه وآله)به امام حسین(علیه السلام) فرمود: اِنَّ لَکَ فِى الْجَنَّهِ دَرَجات لَنْ تَنالَها اِلا بِالشَهادَهِ۸۲ براى تو در بهشت مقامات و درجاتى است که تنها با شهادت به آن میرسى.از این رو مى توان گفت طرفداران این نظریه ضمن اذعان به این مسئله که قیام امام حسین(علیه السلام) کاملا آگاهانه وبه انگیزه دفاع از اسلام واحیاى سنت جدش بوده است، بر این باور نیز هستند که این حرکت از جانب حضرت، به جهت دستیابى به آن مقامى بوده که خداوند در بهشت براى او در نظر گرفته است و تنها راه رسیدن به آن، به فرمایش پیامبر(صلى الله علیه وآله)، شهادت بوده است، واین مطلب با توجه به منزلت و جایگاه خاص شهادت در فرهنگ اسلامى وآموزه هاى دینى، کاملا درست و مورد پذیرش هر مسلمانى است.۶٫ نظریه تکلیف ویژه بودن قیامدیدگاه مهم دیگرى که درباره فلسفه قیام امام حسین(علیه السلام) مطرح است، آنست که نهضت امام(علیه السلام) معلول یک دستور خصوصى و محرمانه از جانب خداوند بوده و جریان عاشورا یک قضیه و تکلیف شخصى بوده که تنها شخص امام حسین(علیه السلام)مکلف به انجام آن بوده است. بر اساس این برداشت، مقتضاى روایات آنست که حادثه کربلا جریانى است که از آغاز خلقت رقم خورده و این تکلیف سید الشهدا بود که بر اساس فرمان ازلى الهى، عمل نموده و خود را قربانى کند. این دیدگاه، مبتنى براین اصل است که امام(علیه السلام) بر حسب ظاهر، حرکتى برخلاف اصول و چارچوب هاى فقهى وحقوقى به انجام رسانده است، زیرا اقدام به امر پر خطر و هلاکت آمیز کرده است; اما مقام عصمت امام(علیه السلام) اقتضا مى کند که چنین حرکتى پشت پرده، علت و سرّى داشته باشد که آن سبب تکلیف براى آن حضرت شده باشد; اما براى دیگران تکلیفى ایجاد نمى کند.با توجه به همین ملاک ها و برخى ظواهر ادله بود که گروهى مى کوشیدند تا حضرت را از این اقدام باز دارند و برخى نیز تا آنجا پیش رفتند که عمل امام(علیه السلام) را از مصادیق القاء در تهلکه شمردند. در این باره مرحوم علامه مجلسى بعد از نقل دیدگاه سید مرتضى(رحمه الله)پیرامون حادثه عاشورا ،در پاسخ و نقد آن مى نویسد:«در کتاب الامامه و کتاب الفتن اخبار بسیارى نقل شده که دلالت دارد بر اینکه هر یک از امامان(علیهم السلام)مأموریت هاى ویژه اى داشتند که در صحیفه هاى آسمانى نازل بر رسول خدا(صلى الله علیه وآله)نوشته شده بود و آنان همان مأموریت ها را انجام دادند. بنابراین شایسته نیست که احکام مربوط به آنان را با معیارهاى احکام خودمان بسنجیم…»83و در جاى دیگر مى گوید:احوال پیشوایان دین را به احوال خود قیاس نباید کرد و تکلیف ایشان، تکلیف دیگر است.۸۴و مرحوم صاحب جواهر مى نویسد:و ما وقع من الحسین(علیه السلام) مع انه من الاسرار الربانیه و العلم المخزون، یمکن ان یکون لانحصار الطریق فى ذلک … على انه تکلیف خاص قد قدم علیه و بادر الى اجابته و معصوم من الخطاء لایعترض على فعله و لاقوله …۸۵آنچه از امام حسین(علیه السلام) واقع شد با آنکه (باید پذیرفت که) از اسرار الهى و دانش ذخیره شده نزد پروردگار است، ممکن است که روش امام(علیه السلام) تنها راه (براى انجام تکلیف الهى) بود. … البته تکلیف ویژه حضرت نیز بود که به آن عمل کرد و مبادرت به پذیرش آن کرد و امام(علیه السلام)مصون و پاک از خطاست، از این رو بر گفتار و کردارش خرده نمى توان گرفت.آنچه از بیان صاحب جواهر برداشت مى شود، آنست که:۱٫ حرکت امام وحادثه کربلا ازاسرار الهى است که دسترسى به آن ممکن نیست.۲٫ امام(علیه السلام) تکلیف ویژه اى داشت که به آن عمل کرد و چون معصوم از خطاست، بر گفتار وکردارش، خرده نمى توان گرفت. بنابراین نباید تکلیف سایر مکلفان را که عمل به عموم و اطلاق ادله است با تکلیف امام(علیه السلام) که تکلیف ویژه است، مقایسه کرد و عمل امام(علیه السلام) ملاک عمل براى سایر مکلفان باشد.مؤلف ناسخ التواریخ در این باره مى نگارد:”حسین(علیه السلام) عالما ادراک شهادت را تصمیم عزم داد، به حکم مصلحتى که سرّ آن را جز خدا کس نداند … و نتوان گفت که چرا دانسته خود را به تهلکه افکند; زیرا که تکلیف امام(علیه السلام) بیرون تکالیف خاص وعام است.”۸۶و نیز در جاى دیگر مى گوید: “تکلیف پیامبران و امامان(علیهم السلام)بیرون از تکالیف دیگر مردم است”.۸۷ و آیا؟؟؟؟ است علامه طباطبایى(رحمه الله) در این باره مى نویسد:”سیدالشهدا(علیه السلام) نظر به رعایت مصلحت اسلام و مسلمین، تصمیم قطعى بر امتناع از بیعت و کشته شدن گرفت و بى محابا مرگ را بر زندگى ترجیح داد و تکلیف خدایى وى نیز امتناع از بیعت و کشته شدن بود. و این است معناى آنچه در برخى از روایات وارد است که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در خواب به او فرمود: خدا مى خواهد تو را کشته ببیند. و نیز آن حضرت به بعضى از کسانى که از نهضت منع اش مى کردند، فرمود: خدا مى خواهد مرا کشته ببیند.”۸۸اندیشمند دیگرى در این زمینه نگاشته است:”برحسب اخبار معتبره، برنامه کار و دستورالعمل دوران امامت هریک از امامان، قبلا تعیین شده وتوسط پیغمبر(صلى الله علیه وآله)به آنها سپرده شده و هرکدام در عصر خود مکلف به وظایفى بودند و تعهداتى داشتند که طبق آن رفتار کردند… تکلیف این بزرگواران على التحقیق غیراز روش و تکلیف مردم عادى است، اینها حجج و بینات و صنایع پروردگارند و کسى از این امت با ایشان قیاس نمى شود.”۸۹و در جاى دیگر مى نگارد:”از نظر اصول مذهب شیعه و احادیث معتبره هر یک از امامان(علیهم السلام) موظف به اجراى برنامه اى بودند که از طرف خدا به وسیله پیغمبر(صلى الله علیه وآله) به آنها رسیده بود و به صریح این اخبار، برنامه امام حسین(علیه السلام) این نبود که قیام کند و حکومت اسلامى را تأسیس نماید، بلکه برنامه او قیام و شهادت بود و امام، عالم به این برنامه بود.”۹۰مرحوم آیتى، در ضمن نقل جمله اى از امام(علیه السلام) از کتاب لهوف سید بن طاووس که فرمود:”وَخُیِّرَ لِى مَصْرَعٌ اَنَا لاقِیهِ”۹۱ مى گوید:”از این جمله باید فهمید که این نقشه، نقشه اى خدایى است و نقشه اى نیست که با دست حسین(علیه السلام) طرح شده باشد، یعنى خداى جهان از ازل براى چنین انحرافى و در چنین فساد و اجتماع خطرناکى و براى این وضع ناهنجار و نامساعد رسم شهادت و راه جانبازى را در عهده من نهاده است.”۹۲و نیز درباره سخن حضرت که فرمود: لامَحیصَ عَنْ یَوْم خُطَّ بِالْقَلَمِ۹۳ گفته است:”باز سخن همانست. این نقشه اى خدایى است و اوست که علاج و وسیله اصلاح این وضع موجود را شهادت من دانسته است از آنچه با قلم تقدیر نگارش یافته است، چاره اى نیست.”۹۴خاستگاه این نظریهمنشأ این دیدگاه درباره قیام کربلا، برخى از اخبار و نیز سخنان امام حسین(علیه السلام) درباره انگیزه حرکت و سفر خویش است که نمونه اى از آنها چنین است:۱٫ امام حسین(علیه السلام) در پاسخ عبدالله بن جعفر و یحیى بن سعید که مى خواستند وى را از سفر به عراق باز دارند، فرمودند: “من خوابى دیدم که در آن رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مرا مأمور به امرى کرد که به انجام خواهم رساند، چه به ضرر من و چه به نفع من باشد”. آن دو به حضرت گفتند: آن خواب چه بوده؟ حضرت فرمود:”[تاکنون] براى کسى نقل نکرده ام و تا زمانى که پروردگارم را ملاقات نکنم [براى کسى] نقل نخواهم نکرد”.۹۵ هم چنین حضرت در جمع فرستادگان کوفیان۹۶ و نیز در پاسخ عبدالله بن عباس و عبدالله بن زبیر همین مطلب را فرمودند.۹۷۲٫ امام باقر(علیه السلام) در پاسخ سؤال حمران بن اعین که درباره قیام امام على(علیه السلام) و حسنین(علیهما السلام)از حضرت پرسید که چگونه آنان براى یارى دین خدا خروج و قیام کردند در حالى که ستمگران در حق آنان مصیبت هاى فراوان روا داشتند تا آنجا که برآنان پیروز شدند و امامان کشته ومغلوب شدند; فرمودند:”اى حمران! خداى متعال آن مصیبت ها را براى آنان مقدر فرموده واز مرحله قضا، امضا وحتمیت گذرانیده وآنان را در پذیرش آن مخیر ساخت وچون آنان مصائب را اختیار کردند، خدا هم آن را اجرا کرد.”۹۸۳٫ (چنانکه گذشت) حدیث مشیت واخبارى که دلالت مى کرد که تکلیف هر امامى در قالب یک نامه آسمانى زیر یک مُهر نوشته شده بود، از دیگر اخبارى است که مى تواند شاهد براى این دیدگاه باشد.گرچه در روایات دسته نخست از آنچه امام حسین(علیه السلام) مأمور به انجام آن از سوى پیامبر(صلى الله علیه وآله) شده است، سخنى به میان نیامده است; اما با توجه به روایت دوم و روایت مشیت واخبار مُهر، معلوم مى شود که آنچه حسین بن على(علیه السلام)مأمور انجام آن از سوى خداوند بوده است، جنگ و قیام مسلحانه بوده و چنین کارى تنها وظیفه آن حضرت در آن مقطع زمانى بوده است و هیچ یک از امامان بعدى وحتى پیروان آنان در زمان هاى بعد، مکلف به انجام چنین امرى نبوده ونخواهند بود. از این رو تکلیف آن حضرت از باب قضیه فى واقعه بوده است که قابل تکرار والگوگیرى براى پیروان و شیفتگان آن حضرت نمى باشد!نقد وبررسى این دیدگاهاین نگرش به دلایل ذیل، ظاهراً درست و تمام نیست:الف: تلائم و هماهنگى سیره معصومان(علیهم السلام) با شرایط و مقتضیات انسان هالازمه این دیدگاه آنست که پیامبران (صلوات الله علیهم اجمعین) و امامان(علیهم السلام)موجودهایى هستند که از عالم غیب آمده و هم چون فرشتگان، طبیعت و احکام ویژه اى دارند، در حالى که قرآن کریم چنین دیدگاهى را به صراحت رد کرده و آنان را همانند سایر انسان ها مى داند که اعمال و رفتارشان ـ به ویژه فعالیت هاى اجتماعى شان ـ بشرى است و انگیزه انسانى دارد: قُلْ اِنّما اَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ…۹۹ هم چنانکه اسوه بودن پیامبر(صلى الله علیه وآله)نیز که قرآن از آن سخن مى گوید،۰۱۰ تأکیدِ دیگرى بر تلائم و هم سویى سیره معصومان(علیهم السلام)با شرایط و توانمندى هاى بشر است.از این رو اگر اقدامها و فعالیت هاى تبلیغى معصومان(علیهم السلام)، هم سو و ملایم با طبع آدمى نبود، نمى توانستند بِشر را هدایت و در نتیجه دگرگون کنند; چرا که هر گونه تغییر در آدمى، اگرچه منبع آن غیبى و از سوى خدا باشد; اما راه و مسیر دگرگونى، جز با راه و روش انسان خاکى میسر نیست. چنانکه قرآن در این باره مى فرماید: ولو جعلناه ملکا لجعلناه رجلا۱۰۱ اگر او [پیامبر(صلى الله علیه وآله) ]را فرشته اى قرار مى دادیم باز وى را به صورت انسانى در مى آوردیم.بنابراین، این باور که امام حسین(علیه السلام) از آن رو که معصوم بوده، تکلیف خاصى داشته و انگیزه قیام وى، قابل فهم و درک بشر نیست، با دیدگاه قرآنى که قائل به طبیعى و بشرى بودن اعمال و رفتار معصومان(علیهم السلام) است، هم خوانى ندارد.ب: وظیفه همگانى بودن قیام از دیدگاه امام(علیه السلام)جملاتى از امام حسین(علیه السلام) در دست است که به صراحت دلالت دارد که حضرت قیام بر ضد حکومت اموى را وظیفه خاص خویش نمى دانسته بلکه آن را تکلیف هر مسلمانى مى دانسته اند. از این رو تمامى مسلمانان را به این امر فرا مى خواندند. نمونه هایى از این فراخوانى عمومى چنین است: حضرت در نامه اى به بنى هاشم هنگام خروج از مکه، نوشتند: ومن لم یلحق بى لم یدرک الفتح۱۰۲ هرکه به من نپیوندد، به پیروزى و رستگارى نرسیده است.و هنگامى که با سپاه هزار نفرى حر رو در رو قرار مى گیرند، مى فرمایند:”ایها الناس! ان رسول الله(صلى الله علیه وآله) قال: من رأى سلطاناً جائراً مستحلاً لحرم الله، ناکثاً لعهدالله، مخالفاً لسنه رسول الله(صلى الله علیه وآله)، یعمل فى عبادالله بالاثم و العدوان، فلم یغیر علیه بفعل ولاقول، کان حقاً على الله ان یدخله مدخله”۱۰۳اى مردم ! رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمودند: کسى که فرمانرواى ستمگرى را ببیند که حرام خدا را حلال کرده و پیمان الهى را شکسته و با سنت رسول خدا(صلى الله علیه وآله)مخالفت ورزیده در میان بندگان خدا با گناه و تجاوزگرى رفتار مى کند، ولى در برابر او با کردار و گفتار خود برنخیزد، برخداست که او را در جایگاه (پست و عذاب آور) آن ستمگر قرار دهد.خطاب ایها الناس و استشهاد به کلام رسول خدا(صلى الله علیه وآله) که به طور مطلق فرمودند: مَنْ رَأى سُلْطاناً جائِراً مُسْتَحِلاً لِحُرُمِ اللهِ … دلالت بر عمومیت تکلیف قیام بر ضد حکومت یزید و عدم اختصاص آن به امام(علیه السلام) و اولیاى دین مى کند.و درمنزل ذوحُسُم چنین فرمودند:اَلا تَرَوْنَ اَنَّ الْحَقَّ لایُعْمَلُ بِهِ وَاَنَّ الْباطِلَ لایُتَناهى عَنْهُ لیَِرْغَبِ الْمُؤمِنُ فِى لِقاءِ اللهِ مُحِقِّاًً۱۰۴آیا نمى بینید که به حق عمل نمى شود و از باطل باز داشته نمى شود؟ [در چنین شرایطى ]باید مؤمن [نه فقط امام(علیه السلام) و بزرگان دین] خواهان دیدار خدا باشد.بنابر سخن پیشین، امام(علیه السلام) جهاد و انقلاب را وظیفه هر مؤمنى مى داند نه فقط وظیفه خویش از آن جهت که امام است. از این رو نمى فرمایند: لیرغب الحسین یا لیرغب الامام; بلکه مى فرمایند: لیرغب المؤمن.افزون بر این، دعوت امام(علیه السلام) از افراد مختلف براى اینکه با او همراه شوند، نیز مؤید این مطلب است که حضرت قیام را وظیفه همه مسلمانان مى دانست نه تکلیف اختصاصى خود و اولیاى دین ، به ویژه آنکه برخى از افراد دعوت شده مثل عبیدالله بن حر جعفى نه تنها جزو بزرگان دین نبوده، بلکه داراى سابقه بدى بودند.۱۰۵ج. قابلیت الگوگیرى و پیروى از قیام عاشورااگر بپذیریم که قیام امام حسین(علیه السلام) تکلیف خاص آن حضرت بوده است، دیگر قیام حسینى نمى تواند الگو دهنده و سازنده باشد، زیرا آنچه ویژه امام(علیه السلام) است، نمى تواند حتى در ضمیر و وجدان معاصران امام(علیه السلام) تأثیر گذارد، چه رسد به آنکه اثر آن تا به حال باقى بماند. به تعبیر دیگر، اگر مردم فهم عقلانى و بشرى از قضیه اى نداشته باشند (چه رسد به آنکه بگوییم حکمى خاص بوده) خود را مشمول خطاب آن ندانسته، و حق این سؤال را دارند: چه دلیلى دارد با آن هم سو و هم نوا شوند یا آن جریان چگونه مى تواند بر آنان تأثیر گذار باشد؟از این رو، بیرون بردن برخى از فعالیت هاى اجتماعى معصومان(علیهم السلام) هم چون(علیهم السلام) قیام سیدالشهدا(علیه السلام) از حوزه درک بشر عادى و محال شمردن فهم آن بر اساس برخى از روایات یا اصول و چارچوب هاى دیگرى که در اسلام و شریعت وجود دارد، ادعایى است که فهم وپذیرش آن دشوار است. چنین برداشتى از انگیزه قیام عاشورا، حادثه کربلا را مبدل به یک واقعه جان سوز وتأسف برانگیز تاریخى مى کند که ثمره آن، فقط پذیرش تعبدى ثواب هاى فراوان و بى نظیر است که براى بزرگداشت قیام عاشورا به گونه هاى معمول، وارد شده است. آرى، انسان متأثر مى شود و بر امام حسین(علیه السلام) مى گرید; اما از قیام وى درس عبرت نمى آموزد و آن را الگوى رفتارى خویش قرار نداده و درک نمى کند که خود نیز داراى مسئولیت دینى ـ اجتماعى است، چرا که مى پندارد آنچه امام(علیه السلام) انجام داده، تکلیف ویژه او بوده است.در حالـى که نهضت حسینى در طول تاریخ، از بزرگ ترین عوامل تأثیرگذار و سازنده بر جوامع اسلامى بوده و هنوز نیز هست و خواهد بود، به ویژه در جنبه سیاسى که پذیرش هرگونه ذلت و سلطه ظالمانه را که حاکمان ستمگر براى مردم و جامعه مى خواستند، بر نمى تابد. بنابراین تأکید بر این نکته که امام را تکلیفى خاص بوده است و دیگران را تکلیفى دیگر قابل پذیرش به نظر نمى رسد.علامه شهید مرتضى مطهرى در رد این نظریه، مى گوید:”یکى از امورى که موجب مى گردد داستان کربلا از مسیر خود منحرف گردد و از حیّز استفاده و بهره بردارى عامه خارج شود و بالاخره آن هدف کلى که از امر به عزادارى آن حضرت در نظر است منحرف گردد، این است که مى گویند حرکت سیدالشهدا معلول یک دستور خصوصى ومحرمانه به نحو قضیه شخصیه بوده است و دستورى خصوصى در خواب یا بیدارى به آن حضرت داده شده است. زیرا اگر بنا باشد که آن حضرت یک دستور خصوصى داشته که حرکت کرده، دیگران نمى توانند او را مقتدا و امام خود قرار دهند و نمى توان براى حسین مکتب قائل شد، بر خلاف اینکه بگوییم حرکت امام حسین(علیه السلام) از دستورهاى کلى اسلام استنباط و استنتاج شد وامام حسین(علیه السلام) تطبیق کرد با رأى روشن وصائب خودش که هم حکم ودستور اسلام را خوب مى دانست وهم به وضع زمان و طبقه حاکمه زمان خود آگاهى کامل داشت. تطبیق کرد آن احکام را بر زمان خودش و وظیفه خودش را قیام وحرکت دانست …ولى معمولا گویندگان براى اینکه به خیال خودشان مقام امام حسین(علیه السلام) را بالا ببرند، مى گویند دستور خصوصى براى شخص امام حسین(علیه السلام) براى مبارزه با شخص یزید و ابن زیاد بود و در این زمینه از خواب و بیدارى هزارها چیز مى گویند …در نتیجه قیام امام حسین(علیه السلام) را از حوزه عمل بشرى قابل اقتدا و اقتفا که ولکم فى رسول الله اسوه حسنه خارج مى کنند و به اصطلاح از زمین به آسمان مى برند … هر اندازه در این زمینه خیال بافى بیشتر بشود، از جن و ملک و خواب وبیدارىودستورهاى خصوصى زیاد گفته شود، این نهضت را بى مصرف تر مى کند …”۱۰۶و در جاى دیگر مى نویسد:”احتیاجى به دستور خصوصى نیست. آخر دستور خصوصى را در جایى مى گویند که دستورهاى عمومى وافى نباشد. امام حسین(علیه السلام) در کمال صراحت فرمود: اسلام دینى است که به هیچ مؤمنى (حتى نفرمود به امام) اجازه نمى دهد که در مقابل ظلم، ستم، مفاسد وگناه بى تفاوت بماند. امام حسین(علیه السلام) مکتب به وجود آورد، ولى مکتب عملى اسلامى، مکتب او همان مکتب اسلام است … ما این حادثه را از مکتب بودن خارج کردیم، وقتى از مکتب بودن خارج شد، دیگر قابل پیروى نیست،… آیا خیانتى از این بالاتر هم در دنیا وجود دارد؟”۱۰۷تفسیر و تبیین صحیح این نظریهاگر طرفداران این دیدگاه بر این باور باشند که تکلیف امام حسین(علیه السلام) این بود که به دنیا بیاید و بعد کشته شود و به هدف و آرزوى خویش یعنى شهادت و رسیدن به بالاترین درجات قرب الهى برسد، بدون آنکه حرکت حضرت قابل پیروى و درس گرفتن براى مسلمانان باشد، این تفسیر مردود و غیر قابل پذیرش است، اما آنچه مسلم به نظر مى رسد این است که بسیارى از طرفداران این نظریه، درصدد نفى بُعد الگوگیرى از حادثه عاشورا و اسوه بودن نهضت حضرت نبوده اند، بلکه هدفشان از طرح چنین دیدگاهى، (چنانکه در بحث دفاع از نظریه تعبد به شهادت نوشتیم.) باطل دانستن نظریه اى است که هدف از قیام حضرت را تنها تشکیل حکومت اسلامى دانسته و اخبارى را که دلالت بر علم تفصیلى امام(علیه السلام) به زمان حادثه کربلا دارند، ضعیف و مجعول مى داند. هم چنانکه برخى دیگر همانند صاحب جواهر در کنار قائل شدن به تکلیف ویژه امام حسین(علیه السلام)، یکى از دستاوردهاى نهضت حضرت را، حفظ شریعت و رسوایى دشمنان مى داند۱۰۸ که بى شک این میزان ثمره قائل شدن براى قیام کربلا، ضمن آنکه منطقى و منطبق بودن حرکت امام(علیه السلام)بر اصول و ظواهر ادله را اثبات مى کند، قابلیت الگوگیرى و اقتدا به آن حضرت را نیز براى هر مسلمانى، روشن مى سازد.البته این مطلب را نیز نمى توان انکار کرد که (چنانکه اشاره شد) بر اساس برخى از اخبار، برنامه کار و دستورالعمل دوران امامت هر یک از امامان(علیهم السلام) قبلا از طرف خداوند، تعیین و به وسیله رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به آنها ابلاغ شده و هر کدام در عصر خود مکلف به وظایفى بودند که مى بایست انجام دهند. چنانکه در کتاب کافى بابى است با عنوان: انَّ الائمه(علیهم السلام)لم یفعلوا شیئاً و لایَفْعَلونَ الا بعهد من الله عزَّ وَ جَلَّ وَ امر منه لایتجاوزونه۱۰۹اما باید توجه داشت که به نظر مى رسد بین اینکه هر امامى آگاه به تکلیف و فرجام کار خویش باشد و در نتیجه با توجه به اوضاع و شرایط روزگار امامت خویش، مأمور به اجراى یک برنامه خاصى باشد و بین اینکه عمل آن امام الگو براى پیروانش باشد، (چنانکه در طول تاریخ چنین بوده است) منافاتى وجود نداشته باشد، بلکه این دو، دو روى یک سکههستند. از این رو، لازمه آگاهى امام از پایان کار خویش و قائل شدن به تکلیف ویژه براى هر امام، به معناى نفى اسوه بودن و عدم امکان الگو پذیرى از سیره آن امام نیست; بلکه حتى مى توان ادعا کرد که نه تنها بین این دو، ملازمه وجود ندارد; بلکه اساسا خدا این تکلیف را با این کیفیت و شرایط در نظام خلقت طراحى و مقدر کرده است تا به وسیله آن، به جهانیان راه و مکتبى را ارائه دهد که تا قیامت، آثار و ثمرات آن پایدار و ماندگار باشد. از این رو مانعى ندارد که اصلا خداوند به سبب چنین حکمتى، چنین وظیفه اى را براى سیدالشهدا(علیه السلام) مقدر و معین کرده و حضرت را از آن آگاه کرده باشد. به تعبیر دیگر، دستور خصوصى و محتواى روایت مشیت نسبت به جریان عاشورا، به این معناست که خدا بر مبناى قانون کلى جهاد (که هر زمان بنیان اسلام و عزت و شرف امت اسلامى در خطر بیفتد، بر هر مسلمانى واجب است که حتى با اطمینان به شهادت، با دشمن بجنگد) از امام حسین(علیه السلام) خواسته است که با حکومت یزید مبارزه کند تا مسلمانان نیز از وى سرمشق گرفته و با ستمگران دین ستیز به مبارزه و جهاد همت گمارند و خدا مى دانست که حسین بن على(علیه السلام) راه اطاعت را که مبارزه با یزید باشد، خواهد برگزید و یزید راه معصیت را که کشتن حسین(علیه السلام)باشد، اختیار خواهد کرد و در نهایت، مبارزه حسین(علیه السلام) با یزید با آن شرایط و ویژگى ها، به شهادت حسین(علیه السلام)، خاندان و یارانش و اسیر شدن زنان و کودکانش، منجر خواهد شد. البته بدیهى است که در صورتى این واقعه الگو و آموزنده براى مسلمانان در طول تاریخ خواهد بود که تمام جریانات و حوادث آن در مسیر و بستر طبیعى صورت پذیرد، هم چنانکه تمام فعالیت ها و تلاش هاى امام(علیه السلام) از آغاز نهضت تا فرجام آن، کاملا در مسیر طبیعى بود.بنابراین، چنانکه اصل بعثت پیامبران (صلوات الله علیهم اجمعین) به طور عموم و بعثت رسول مکرم اسلام(صلى الله علیه وآله) و نصب دوازده امام(علیهم السلام) به طور خصوص، در نظام عالم، طراحى غیبى داشته و داراى حکمت و فلسفه اى بوده است، هیچ مانعى ندارد که هر امامى ، با توجه به شرایط عصر امامتش، از سوى خداوند، مأمور انجام کار خاصى بوده باشد، و این تعدد و اختلاف وظایف، با توجه به متعدد و متفاوت بودن اوضاع و شرایط، براى پیروان آنان مى تواند سرمشق و قابل الگوگیرى باشد.یکى از اندیشمندان معاصر بعد از آنکه بُعد غیبى بودن نهضت عاشورا را و اینکه این حادثه طراحى غیبى داشته، تأیید مى کند، در این باره مى گوید:”… خداوند چنین اقدامى (قیام سیدالشهدا(علیه السلام)) را با این ریزه کارى ها خواسته است به همان دلیلى که قرآن را فرستاده است، به همان دلیل که سنت را در زندگى ما معتبر کرده است، این واقعه را خواسته و معتبر کرده، تا به عنوان یک الگو، یک راه، یک درس و سندى در همه شرایط براى مسلمانان، سرمشق قرار گیرد و مسلمانانى که مى خواهند از امامان(علیهم السلام)پیروى کنند به زوایایى از آن بر اساس شرایط پیرامونى و مقتضیات زمانى اقتدا کنند.”۱۱۰بنابراین با این تبیین و تفسیر از ویژه بودن تکلیف قیام، دیگر هیچ محذور و اشکالى متوجه این نظریه نیست
پی نوشتها:

۶۶٫ مانند شیخ مفید(رحمه الله) در پاره کتاب الاعتقادات استادش شیخ صدوق(رحمه الله) و شیخ طوسى(رحمه الله) درباره برخى از دیدگاه هاى استادش سید مرتضى(رحمه الله).۶۷٫ قدیمى ترین تقریر از این نظریه را، مرحوم شیخ یوسف بحرانى ارائه کرده است: یوسف بن احمد البحرانى، الدرر النجفیه، [بى ج]، مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث، [بى ت]، ص ۸۵ ـ ۸۶٫۶۸٫ رضى الدین ابوالقاسم على بن موسى بن جعفر بن طاووس، اللهوف فى قتلى الطفوف، قم، انوار الهدى، چ اول، ۱۴۱۷هـ ، ص ۶٫۶۹٫ بقره، ۵۴٫۷۰٫ بقره، ۱۹۵٫۷۱٫ سید بن طاووس، همان، ص ۲۰٫۲۷٫ جمال الدین حسن بن یوسف بن على بن مطهر حلى، تذکره الفقهاء، [بى ج]، مکتبه الرضویه لاحیاء الآثار الجعفریه، جبى تاج، ج۱، ص ۴۴۷; و نیز با کمى تفاوت در عبارات: منتهى المطلب، ج۲، ص ۹۷۴; مرحوم شهید ثانى نیز در کتاب مسالک الافهام تنها به بازگویى دیدگاه علامه حلى بسنده کرده که مى تواند به مفهوم پذیرش ضمنى این قول نیز باشد. جهت آگاهى بیشتر در این باره ر. ک: زین الدین بن على العاملى (شهید ثانى)، مسالک الافهام الى تنقیح شرایع الاسلام، جبى جاج، مؤسسه المعارف الاسلامیه، چ اول، ۱۴۱۴هـ ، ج۳، ص ۸۲٫۷۳٫ انبیاء، ۲۵ ـ ۲۶٫۷۴٫ شهید آگاه، [بى ج]، [بى ن]، [بى ت]، ص ۲۶ ـ ۲۷ و ص ۲۳۵٫۷۵٫ کلینى ، همان ج ۱، ص ۲۶۰٫۷۶٫ همان، ج ۱، ص ۲۷۹ ـ ۲۸۱; محمد بن ابراهیم النعمانى، کتاب الغیبه، تحقیق: على اکبر غفارى، تهران، مکتبه الصدوق، [بى ت]، ص ۵۲ ـ ۵۳٫۷۷٫ سید بن طاووس، همان، ص ۳۹ ـ ۴۰٫۷۸٫ به عنوان نمونه ر.ک به سوره هاى: نساء۷۴; توبه، ۱۱۱ ـ ۱۱۲; محمد، ۴ ـ ۶٫ مرحوم مجلسى این آیات را آورده است: بحار الانوار، ج۹۷، ص ۱ ـ ۶٫۷۹٫ براى نمونه ر.ک: مجلسى، همان ، ج۹۷، ص ۷ ـ ۱۵; محمد بن الحسن الحر العاملى، وسائل الشیعه، تصحیح وتعلیق: عبدالرحیم ربانى شیرازى، چ پنجم، تهران، مکتبه الاسلامیه، [بى ت]، ج۱۱، باب۱، ص ۶ ـ ۱۲٫۸۰٫ توبه، ۱۱۱٫۸۱٫ عبد الملک بن هشام، السیره النبویه، تحقیق: مصطفى السقا ودیگران، بیروت، داراحیاء التراث العربى، چ اول، ۱۴۱۵هـ ، ج۳، ص ۱۰۱; محمد بن عمر بن واقد، المغازى، تحقیق: مارسدن جونز، [بى ج]، مکتبه الاعلام الاسلامى، ۱۴۱۴هـ ، ج۱، ص ۲۶۴; عزالدین ابوحامد عبد الحمید بن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقیق: محمد ابوالفضل ابراهیم، چ دوم، بیروت، داراحیاء التراث العربى، ۱۳۸۷هـ ، ج۱۴، ص ۲۶۱٫۸۲٫ ابو جعفر محمد بن على بن الحسین بابویه القمى (شیخ صدوق)، الامالى، تحقیق: مؤسسه البعثه، چ اول، قم، مؤسسه البعثه، ۱۴۱۷هـ ، مجلس سى ام، ص ۲۱۷; ابن اعثم، همان، ج۵، ص ۱۹; خوارزمى، همان، ج۱، ص ۲۷۱٫۸۳٫ مجلسى، بحار الانوار، ج۴۵، ص ۹۸٫۸۴٫ محمد باقر مجلسى، مجموعه رسائل اعتقادى، تحقیق سید مهدى رجایى، مشهد، بنیاد پژوهش هاى اسلامى آستان قدس رضوى، ۱۳۶۸ش، ص ۱۹۹٫۸۵٫ محمد حسن نجفى، جواهر الکلام، تحقیق وتعلیق: عباس قوچانى، بیروت، دار احیاء التراث العربى، چ هفتم، [بى ت]، ج۲۱، ص ۲۹۵٫۸۶٫ محمد تقى سپهر، ناسخ التواریخ (در احوالات حضرت سید الشهدا(علیه السلام))، تهران، کتابفروشى اسلامیه، ۱۳۹۸هـ ، ج۱، ص ۲۶۶٫۸۷٫ همان، ص ۲۶۵٫۸۸٫ (علامه) محمد حسین طباطبایى، بحثى کوتاه درباره علم امام، ص ۴۴۲، چاپ شده در بیست مقاله، رضا استادى، ، چ اول، قم، انتشارات اسلامى، ۱۳۷۴ش.۸۹٫ آیت الله صافى گلپایگانى، همان، ص ۲۶٫۹۰٫ همان، ص ۸۰; و نیز صفحات ۳۳، ۱۰۵، ۱۸۳، ۱۹۱، ۱۹۹ و ۲۳۷٫۹۱٫ سید بن طاووس، همان، ص ۳۸، از سوى خدا براى من شهادت گاهى انتخاب شده است و من به آنجا مى روم.۹۲٫ محمد ابراهیم آیتى، بررسى تاریخ عاشورا، با مقدمه على اکبر غفارى، تهران، نشر صدوق، چ نهم، ۱۳۷۵ش، ص ۸۱; هم چنین آقاى على اکبر غفارى در مقدمه خویش بر این کتاب چنین دیدگاهى را با توجه به روایت حمران شیبانى مورد تأیید قرار داده است. (ر. ک: ص ۱۴)۹۳٫ سید بن طاووس، همان، ص ۳۸٫۹۴٫ آیتى، همان، ص ۸۲٫۹۵٫ طبرى، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص ۲۹۲ شیخ مفید، الارشاد، ج۲، ص ۶۹; ابن اعثم، همان، ج۵، ص ۶۷; ابن عساکر، ترجمه الامام الحسین(علیه السلام) (من تاریخ مدینه دمشق)، ص ۲۰۲; ابن کثیر دمشقى، البدایه و النهایه، ج۸، ص ۱۷۶; مجلسى، همان، ج۴۴، ص ۳۶۶٫۹۶٫ ابن اعثم، کتاب الفتوح، ج۵، ص۳۰٫۹۷٫ سید بن طاووس ، همان، ص ۲۱ ـ ۲۲; محمد باقر مجلسى، همان، ج ۴۴، ص ۳۶۴٫ هم چنین شیخ صدوق، ابن اعثم وخوارزمى تفصیل خوابى را در کتاب هایشان آورده اند: ابو جعفر محمد بن على بن الحسین بابویه القمى، الامالى، تحقیق مؤسسه البعثه، چ اول، قم، مؤسسه البعثه، ۱۴۱۷هـ ; مجلس سى ام، ص ۲۱۷، ح۱; ابن اعثم، همان، ج۵، ص ۱۹; خوارزمى، همان، ج۱، ص ۲۷۰ ـ ۲۷۱; البته خبر این سه منبع اخیر را نمى توان پذیرفت، چرا که در برخى از روایات معتبر دیگر (چنان که نوشته شد) حضرت تصریح مى کند که از آنچه از سوى جدش در خواب مأمور شده است، سخن نخواهد گفت، در حالى که سه منبع اخیر از محتواى خواب، خبر داده اند.۹۸٫ کلینى، همان، ج۱، ص ۲۸۱٫۹۹٫ کهف، ۱۱۰٫۱۰۰٫ احزاب، ۲۱: «لقد کان لکم فى رسولِ الله اسوهٌ حَسَنَهٌ».101. انعام، ۹٫۱۰۲٫ ابن قولویه، کامل الزیارات، ص ۱۵۷ و نزدیک به این عبارات: سید بن طاووس، همان، ص ۴۱; مجلسى، همان، ج۴۲، ص ۸۱، ج۴۴، ص ۳۳۰ و ج۴۵، ص ۸۵٫۱۰۳٫ طبرى، همان، ج۴، ص ۳۰۴; ابن اعثم و خوارزمى این خطبه را با اندکى تفاوت در عبارات، در قالب نامه اى که حضرت خطاب به اشراف و بزرگان کوفه نوشته اند، آورده اند: ابن اعثم، همان، ج۵، ص ۸۱ ـ ۸۲; خوارزمى، همان، ج۱، ص ۳۳۵; مجلسى، همان، ج۴۴، ص ۳۸۱٫ سبط بن جوزى نیز این نقل را در قالب گفت وگوى حضرت با فرزدق آورده است: یوسف بن فرغلى بن عبدالله البغدادى، تذکره الخواص، تقدیم سید محمد صادق بحرالعلوم، تهران مکتبه النینوى الحدیثه، ص ۲۴۱٫۱۰۴٫ طبرى:، همان، ج۴، ص ۳۰۵; خوارزمى، همان، ج۲، ص ۷٫ (با اندک تفاوتى در عبارات)۱۰۵٫ ابن حزم مى نویسد: عبیدالله از هواداران عثمان بوده و از کوفه خارج شده و با پیوستن به معاویه، به خدمت وى درآمد. او در جنگ صفین در صف لشکریان معاویه با على(علیه السلام) جنگید: ابومحمد على بن احمد بن حزم الاندلسى، جمهره انساب العرب، چ اول، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۳هـ ، ص ۴۱۰٫۱۰۶٫ مرتضى مطهرى، حماسه حسینى، ج۳، ص ۸۴ ـ ۸۶٫۱۰۷٫ همان، ج۱، ص ۷۸٫۱۰۸٫ چنانکه مى نویسد: «… مضافاً الى ما ترتب علیه من حفظ دین جده(صلى الله علیه وآله) و شریعته و بیان کفرهم لدى المخالف و المؤالف» (جواهر الکلام، ج۲۱، ص ۲۹۵).۱۰۹٫ کلینى، الکافى، ج۱، ص ۲۸۳ ـ ۲۷۹٫۱۱۰٫ فصل نامه حکومت اسلامى، سال هفتم، ش۲۵، پاییز ۱۳۸۱ش، مصاحبه با آقاى هاشمى رفسنجانى، ص ۳۰٫

منبع: سایت قبس

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.