عرفان اسلامی (۶۴) بدترین لباس ها

شرح کتاب مصباح الشریعه ومفتاح الحقیقه[ وَلا یَحْمِلُکَ فیها إلَى الْعُجْبِ وَالرِّیاءِ وَالتَّزَیُّنِ وَالْمُفاخَرَهِ وَالْخُیَلاءِ فَإِنَّها مِنْ آفاتِ الدّینِ وَمُوَرِّثَهُ الْقَسْوَهُ فِى الْقَلْبِ ]
بدترین لباس
امام صادق علیه‏السلام در این قسمت از روایت مى‏فرماید :لباست لباسى نباشد که تو را به گناه خودپسندى ، ریا ، تظاهر ، مباهات بر دیگران ، فخر فروشى ، آلوده کند که تمام این پلیدى‏ها آفت دین و موجب سنگدلى است .
آفات لباس باطن
عجب :
عبارت از خود برتر دیدن ، خود پسندیدن ، از خود راضى بودن است و دارنده این صفت فردیست احمق و موجودیست نادان ؛ زیرا انسان از خود چیزى ندارد و مالک ذره‏اى از ذرات نیست ، آنچه دارد از خدا است و در کنار سفره‏اى از برکت عباد شایسته الهى نشسته ، به کدام برنامه خود را برتر مى‏داند ، به کدام ملکیت و کدام برنامه مستقل خود را پسندیده و با کدام عمل و مسئله از خود راضى است ؟ ! مملوک و عبد که از خود چیزى ندارد ، موجودات نسبت به وجود حضرت او عدم محضند و هستى آن‏ها تابع هستى اوست ، به اراده او زنده‏اند و به اراده او مالک وسائلى بسیار ناچیزند ، براى انسان چه جاى عجب و خودپسندى است ؟خودپسند احمق و نادان و جاهل و نفهم است ، دو متر پارچه بى‏ارزش که از لعاب دهان کرمى یا بوته گیاهى ، یا پشم گرده حیوانى به دست آمده در مقابل عظمت اشیاى هستى چیست ؟ که انسان با پوشیدن آن خود را بپسندد یا از خود راضى شود ، لباسى که در غسّال خانه از تن بیرون مى‏کنند و براى این‏که دیگران از پوشیدن آن آلوده نشوند آن را مى‏سوزانند !!
ریا :
عبارت است از خودنمایى و جلب خشنودى مردم به واسطه آن خودنمایى ، انسان مگر از خود شخصیتى دارد تا خود را بنمایاند ، ممکن در برابر واجب قابل حرف نیست ، موجودى که ابتدایش نطفه و پس از آن مقدارى گوشت و پوست و استخوان و سپس در خانه قبر جیفه‏اى بیش نیست ، جاى خودنمایى و جلب خشنودى دیگران برایش وجود ندارد ، تو و دیگران کسى نیستید که خود را به یکدیگر بنمایانید و خشنودى یکدیگر را جلب کنید ، مگر مردم کارگردان امور حیات تواند که براى جلب نظر آنان لباس به تن کنى و خود را با لباس عالم و عابد و زاهد و سردار و قوى و دولتمرد جلوه دهى و دل آنان را به خود مایل نمایى ؟!
تزیّن :
براى که خود را مى‏آرایى ؟ براى که خود را جلوه مى‏دهى ؟ با لباس براى که آرایش مى‏کنى و آراسته مى‏شوى ؟ اگر براى غیر محرم این کار را مى‏کنى در حقیقت زمینه ارتباط نامشروع فراهم مى‏کنى و اگر نظرى ندارى پس کار بیهوده مى‏کنى ؛ در هر دو صورت ، وقت و عمر عزیز خود را به آلودگى و بیهودگى صرف مى‏کنى و از تو انسان صاحب عقل و وجدان و صاحب قلب و روح زمینه‏سازى گناه و عمل بیهوده بسیار قبیح است .
مفاخره :
بزرگى به یکدیگر فروختن دلیل بر آلودگى باطن است ، مگر ما بزرگیم که به یکدیگر بزرگى بفروشیم ؟ ! ما نسبت به عظمت ظاهرى قابل گفتگو نیستیم و نسبت به عظمت معنوى عالم اصلا قابل حرف نیستیم ، اگر هم بزرگى در ما باشد فقط از جنبه معنوى مى‏تواند باشد ، آن هم عنایت خداست ارتباطى به ما ندارد ، چون هرچه خیر است از ناحیه او به ما مى‏رسد ، ما مالک خیر نیستیم ، « بِیَدِهِ الْخَیْرُ وَهُوَ عَلى کُلِّ شَىْ‏ءٍ قَدیرٌ »[57] .بنابراین جایى براى بزرگى فروشى به یکدیگر نداریم و علتى براى مباهات بر یکدیگر تا ابد در وجود ما نیست .
خیلاء :
کبریایى و بزرگى مخصوص ذات مبارکى است که مستجمع جمیع صفات کمالیه است ، غیر او از خود چیزى ندارد که به آن کبر ورزند و بزرگى نشان دهند ، غیر او فقیر اویند و این فقر نسبت به همه آن‏ها ذاتى است و قابل جدایى از آن‏ها نیست . ما سوى اللّه فقر محضند ، تعلق و ربطند ، اثرى از خود ندارند ، اراده و خواسته‏اى براى آنان نیست .هرکس گرفتار عجب ، ریا ، تزیّن ، مفاخره و خیلاء شود در حقیقت گرفتار آفات دین شده و با دست خود براى درهم ریختن عالى ترین ساختمان معنوى که ایمان است وسیله فراهم کرده و این گناهان باطنى چه خطرات سنگینى است که اگر بر دوش جان بار شود ، کمر هستى انسان را خم کرده و با این بارهاى سنگین به جهنم خواهد افتاد !!
منزّه بودن اهل سلوک از لباس آلوده
کمال انسان و زینت او در معنویت و روحانیت و ملکوتى بودن اوست ، انسان با پوشیدن لباس معنى زینت مى‏شود و با پوشیدن لباس حق آراسته مى‏گردد ، بزرگى آدمى در لباس زهد و عفت و تقوا و حمیت و غیرت و ایمان و سلامت ، صلاحیت و درستى و پاکى و اصالت و شرافت و معرفت و تواضع و خشوع است .انسان با سالک شدن در راه حضرت حق عظمت پیدا مى‏کند و به بزرگى دست مى‏یابد ؛ قیمت و ارزش و اعتبار فقط منحصر به اهل سلوک است ؛ اهل سلوک از هر لباسى که مورث آلودگى باطن یا آزار مردم ، یا تحقیر دیگران است به سختى برحذرند ؛ اهل سلوک عاشق جمال و جلال حضرت یارند و هرگز به پایمال شدن حق اللّه وحق الناس ، اگرچه به قیمت جان آنان تمام شود راضى نخواهند شد .به قول سعدى : هرکسى را نتوان گفت که صاحب نظر استعشقبازى دگر و نفس پرستى دگر است گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست خبر از دوست ندارد که زخود با خبر است آدمى صورت اگر دفع کند شهوت نفس آدمى خوى شود ورنه همان جانور است شربت از دست دل آرام چه شیرین و چه تلخ بده اى دوست که مستسقى از آن تشنه‏تر است من خود از عشق لبت فهم سخن مى‏نکنم هرچه زان تلخ ترم گر تو بگویى شکر است گر به تیغم بزنى با تو مرا خصمى نیست خصم آنم که میان من و تیغت سپر است من از این بند نخواهم به در آمد همه عمر بند پایى که زدست تو بود تاج سر است دست سعدى به جفا نگسلد از دامن تو ترک لؤلؤ نتوان گفت که دریا خطر است
تشریح سلوک
صاحب « کشف الحقایق » درباره سالکان الى اللّه و تشریح سلوک مى‏گوید :بدان که سلوک در لغت عرب رفتن است على الاطلاق ، پس سالک رونده و سلوک رفتن بود مطلقاً و به نزدیک اهل شریعت و اهل طریقت و اهل حقیقت سلوک رفتن مخصوص است و همان رفتن است از جهل به علم و از اخلاق بد به اخلاق نیک و از هستى خود به هستى خداى .پس به نزدیک اهل شریعت ، سالک محصل و سلوک تحصیل باشد و به نزدیک اهل طریقت ، سالک مجاهد و سلوک مجاهده باشد و به نزدیک اهل حقیقت ، سالک فانى و مثبت و سلوک نفى و اثبات باشد ، یعنى نفى خود و اثبات حق تعالى ، این است معنى « لا إله إلاّ اللّه » و آن عزیز از سر همین نظر گفته است : یک قدم بر نفس خود نِهْ دیگرى بر کوى دوستهرچه بینى نیک بین با این وآنت کار نیست آن عزیز دیگر گفته است : تو خود را در حجاب خویش مگذارحجاب خود تویى از پیش بردار و لفظى که هر سه معنا را شامل است طلب باشد که تحصیل بى‏طلب نباشد و نفى و اثبات هم بى‏طلب نباشد ، پس سالک طالب و سلوک طلب باشد .بدان که سلوک بر دو نوع است : یکى به طریق تحصیل و تکرار است و این‏ها سالکان کوى ظاهرند و یکى به طریق ریاضت و اذکار است و این‏ها سالکان کوى حقیقت و معنویت اند . سالک آن است که هر روز چیزى یاد بگیرد و یکى آن است که هر روزى چیزى فراموش کند ، در یک طریق وظیفه آن است که هر روز چیزى از کاغذ سپید سیاه کند و در یک طریق آن است ، ورد ایشان که هر روز از دل سیاه سپید کنند .و بعضى گفته‏اند : حرفت کحّال بیاموزیم و چشم‏هاى خود را به کحل جواهر و شیاف روشنایى علاج کنیم تا نور چشم ما تیزبین و دوربین گردد ، تا هرچه در عالم موجودات است ببیند و بعضى گفته‏اند که صناعت صیقلى بیاموزیم و آینه دل خود را به مصقل مجاهده و ریاضت جلا دهیم تا دل ما شفاف و عکس‏پذیر شود تا هرچه در عالم موجودات است ، عکس آن در وى پیدا آید ، بعضى چشم دل را دوربین و تیزبین کردند تا نامه نانوشته را برخوانند و بعضى گوش دل را تیز شنو و دور شنو کردند تا سخن ناگفته را بشنوند .
رعایت چهار اصل در سلوک
در سلوک راه دوست ، چهار چیز باید رعایت شود :۱ ـ تجرید به اندرون و بیرون .۲ ـ امتثال امر به اندرون و بیرون۳ ـ ترک اعتراض به اندرون و بیرون .۴ ـ ثبات به اندرون و بیرون .سالک ، اوّل باید مجرّد شود و از هرچه هست و هرکه هست جز حضرت دوست و این تعلیمى است که همه انبیا و اولیا داده‏اند ، در حقیقت سالک باید حقیقت « لا إله إلاّ اللّه » را در قلب خود تحقق دهد و بیابد که رب و مالک و خالق و بارئ و همه کاره عالم اوست .چون مجرّد شد فرمانبردار محض شود ، یعنى در فرمان بردن از حضرت یار چون مرده در دست غسّال و هم چون گوى در پاى چوگان باشد و هرگز به فکر و اندیشه خود کارى نکند .و چون مجرّد گشت و فرمانبردار شد ، بر اقوال و افعال حضرت حق اعتراض نکند و در مقام رضاى مطلق نسبت به جناب حق قرار بگیرد .و علامت ترک اعتراض آن است که جمله گفتار و افعال مولا را نیک بیند و نیک داند .و چون مجرّد شد و فرمانبردار گشت و ترک اعتراض نمود ، بر این هر سه کار تا آخر عمر ثبات و مداومت داشته باشد و ملالتى برایش نیاید که اگر بى‏ثباتى کند و ملول شود ، جمله کارهاى او بى‏ارزش شود .اى عزیز ! با ارزش‏ترین لباس براى دنیا و آخرت تو لباس سلوک است ، این لباس براى تو مورث ورع ، زهد ، تقوا ، ایمان و همه فضایل و حسنات است و تو را از بیرون آراسته به تواضع و از درون آراسته به خشوع مى‏کند و این لباس لباسى است که حضرت دوست بر تو مى‏پسندد .لباسى براى وطن اصلى تهیه کنید که آن لباس شما را از عذاب جهنم حفظ کند و در بهشت ابدى سازد .اهل ظاهر ، وطن ، شهر مصور معین را مى‏دانند مثل قونیه و آقسرا و قیصریه ، غلط فهم کرده‏اند ؛ زیرا تمامت شهرها از مغرب تا مشرق یک زمین است ،و محققان ، وطن آن عالم را مى‏دانند که ارواح پیش از اشباح به چندین هزار سال در آن رحمت بى‏زحمت آسوده بودند و از آنجا اینجا آمدند ، عاقبه الامر همه را باز رجوع بدان خواهد بودن ، آه و حسرت که انسان ها پس از هبوط به این جهان مادى و ظلمانى ، وطن اصلى خود را از یاد برده و به نعمت‏هاى مادى و گذراى جهان خاک دل خوش کرده‏اند[۵۸] .چون انسان گرفتار بند مادیات ، وطن اصلى را از یاد ببرد ، در مقام تهیه لباس براى وطن اصلى بر نخواهد آمد و فقط به لباس پارچه‏اى این جهان که تنها بدن را مى‏پوشاند ، دل خوش مى‏دارد و با آن لباس که پس از چند روز کهنه مى‏شود به عجب و ریا و تزین و خیلاء آلوده مى‏گردد و از اثر این آلودگى قلبش سیاه و از رابطه خود با حضرت حق جدا گشته در اعمال و اخلاق چون حیوان پست و درنده‏اى خواهد شد !! … ادامه دارد.
پی نوشت ها:
[۵۷] ـ الکافى : ۲/۵۱۸ ، باب من قال لا اله الا اللّه ، حدیث ۱ . [۵۸] ـ رباب نامه : ۸۶ .
منبع: http://erfan.ir

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.