تاریخ انتشار : ۱۸ مرداد ۱۳۹۵


 

اشاره:
افکار قرون وسطایی شدیداً تحت تأثیر فلسفه افلاطون بود. گزیده های زیر از اعترافات(*) نشان می دهد چگونه سن آگوستین مسیحیت را از دیدگاه نئوپلاتونیزم (نو افلاطونی) بررسی کرده. آنها همچنین نشانگر بارز نظریه او درباره ی اشراق، تعالی روان کاوانه ی روح از معرفت امور مادی به غور و تعمق درباره صُوَر forms افلاطونی است. ایمان شالوده ی زندگی انسانی است، آدمی نمی تواند آن حقیقتی را کشف کند که کتاب مقدس آسمانی آشکار ساخته. *** این فکر بود که مرا بر آن داشت تا تعالیم کاتولیک را ترجیح دهم، چه احساس می کردم با میانه روی و صداقت بیشتری ایمان داشتن به چیزهایی را که توجیه نشده بودند توصیه می کرد (اموری که شاید توجیه پذیر بودند ولی نه برای هر کسی، یا به هیچ وجه توجیهی برایشان نمی شد پیدا کرد) تا روشی که مانویان داشتند، آنجایی که خوش باوری ما با نوید گستاخانه معرفت به ریشخند گرفته می شد و سپس یاوه هایی افسانه ای بر اعتقاد تحمیل می کردند چون که قادر نبودند توجیهش کنند. پس از آن بود که خداوند که تو اندک اندک با دست مهربان و پر از رحمتت به قلبم تسکین بخشیدی و تشویقم نمودی، – عنایتت را در مورد چیزهای متعددی که هرگز ندیده و یا وقتی تکلیف شده بوده حضور نداشتم، مثل موارد متعددی در مورد تاریخ غیر دینی، و بسیاری از شرح وقایع اماکن و شهرایی که ندیده بودم؛ بسیاری از دوستان، بسیاری از حکما، بسیاری از این و از آن مردان که اگر بدانها باور نداشته باشیم هیچ کاری در این زندگی انجام نخواهیم داد، بالاخره، با چه اطمینان راسخی اعتقاد داشتم از چه پدر و مادری زاده شده ام، که برایم امکان نداشت غیر از آن را بدانم مگر از روی ارتداد، – با در نظر گرفتن همه اینها بود خداوندا که تو رهنمونم گشتی که پی برم نه آنانی که به کتاب های تو اعتقاد داشتند (کتاب هایی که در میان تقریباً همه ی ملت ها مراجع موثق بزرگی هستند)، بلکه آنانی که معتقد بدانها نیستند مقصراند، و اینکه نباید به کسانی گوش داد که به من می گویند، «از کجا می دانی که کتاب های آسمانی توسط روح خدایی یگانه و واقعی بر بشر نازل شده است؟» چه به همین باید بیش از هر چیز دیگر معتقد می بودم تا از شر پرسش های کفرآمیز که در میان بسیاری از فیلسوفان ضد و نقیض گوی جریان داشت خلاص می گشتم و ایمانم را از دست نمی دادم و منکر نمی شدم که خدایت امور انسانی تعلق به تو دارد. تا این اندازه معتقد بودم، بعضی وقت ها بیشتر از مواقع دیگر، با این حال همیشه ایمانم به جای بود که تو وجود داشتی و غافل از ما نمی شدی، هر چند نمی دانستم در مورد جوهر وجودت چه باید اندیشید و این که چه راهب به تو منجر می شود و یا به سویت بر می گردد. پس با دیدن این که ما با عقل افسار گسیخته خود قادر نیستیم به حقیقت پی بریم، و برای این هدف به صلاحیت و اعتبار نوشته های مقدس نیازمندیم، کم کم معتقد گشتم چنین اختیار و صلاحیتی را به کتاب های آسمانی در تمام سرزمین ها نمی دادی اگر اراده ات بر آن تعلق نمی گرفت که ایمان بیاوریم به آنها و بجوییمشان. امور معنوی برای کسی آشکاتر می گردد که به اعماق قلب خویش رجوع می کند. از آن پس بود که به خود برگشتم و به درون خویشتن خود ره بردم، و تو بودی که راهنماییم می کردی؛ از عهده این کار برآمدم چونکه یاورم بودی. و من داخل شوم و با چشم جانم دیدم نور تغییرناپذیری را که فراسوی عقلم بود. نه این نو معمولی را که جسم بتواند بر آن نگاه اندازد، نه نور عظیم تری را که درخشش آن گسترده تر بود و عظمتش همه چیز را در بر می گرفت. این نور چنین نبود، بلکه تفاوت داشت، بلکه خیلی متفاوت از همه اینها. بالای عقلم هم نبود مثل روغن بر سر آب، یا آسمان بر فراز زمین؛ این نور بالا بود، برای این که مرا ساخته بود، و من پایین آن بودم و ساخته آن. کسی که حقیقت را بداند آن نور را می شناسد، و کسی که آن را بشناسد می داند ابدیّت چیست. آن را عشق شناسد که چیست. فراسوی این عقل تغییر پذیر، به وجود آفریدگار تغییرناپذیر حقیقت پی می برد. و من از این که حال، دوستت می داشتم حیرت می کردم و تصور ذهنی دیگر جز تو نداشتم. و با این حال هنور لایق آن نبودم که از خدای خودم محظوظ شوم، ولی جمال تو ای پروردگار مرا به سوی تو می کشاند، و سنگینی خودم مرا پیوسته از تو جدا می کرد و ماتم زده به چیزهای پست فرو در می غلتیدم. این سنگینی میل شهواتی بود. با این همه خاطره ای از تو در من بود: و شک در این نمی کردم که کسی هست که به او متوسل گردم، ولی هنوز کسی نبودم که به تو متوسل گردم؛ زیرا تنی که فاسد شده بر روح فشار می آورد، و اقامتگاه زمینی بر فکر سنگینی کرده و آن را معطوف به چیزهای متعدد می سازد. از همه بیشتر یقین داشتم «آنچه را که از بدو آفرینش نامرئی بوده می توان در آنچه تو مرئی آفریده ای دید و فهمید، حتی قدرت لایزال و خداییت را.» زیرا با پرس و جوی این مطلب که زیبایی اجرام سماوی و یا اجسام زمینی را چرا من قبول داشتم، و این که چه چیزی کمکم می کند که قضاوت صحیح درباره چیزهای متغیر و ناپایدار کنم و بگویم، « این باید این طور باشد، این یکی نه،» – با بررسی این موضوع که چرا قضاوتی آن چنان کرده و ملتفت شدم که چرا آن طور قضاوت کرده ام، به تغییر ناپذیری و ابدی بودن حقیقت پی بردم، حقیقتی که فراسوی عقل ناپایدار من بود. و بدین سان مرحله به مرحله از اجسام گذشته و به روح پرداختم که حواس جسمانی را به کار می برد تا به ادراک نایل آید؛ و از آنجا به قوه باطنی می رسد که حواس جسمانی مبیّن چیزهای خارجی هستند و سرانجام توان های حیوانی بدانها ختم می گردند؛ از این مرحله بود که بار دیگر قوه تعقل را بررسی نمودم، قوه ای که آنچه از حس های جسمانی دریافت شده مورد قضاوت قرار می دهد، که خود آن را در خودم متغیر دیدم و در حد شعور مربوط به خودش متوقف، و این از روی عادت، افکارم را بر انگیخته و از ازدحام تصورات خیالی متناقض، خود را کنار کشاند، تا این که بفهمد آن نوری که بر وی تابیده چیست تا بدانجا که یقین حاصل کرد و برخروشید، « آنچه لایتغیر است به آنچه تغییر می کند رجحان دارد،»، آگاهی ای که اگر بدان نمی رسید دلیل مطمئنی نمی داشت که لایتغیر را به متغیر ترجیح دهد. و بدینسان با برق نگاهی لرزان به آنچه که هست رسید. و سپس چیزهای نامرئی ات را دیدم ای خدا که توسط چیزهایی که ساخته شده فهمیده گردیده. ولی من قادر نبودم خیره به آن شوم؛ و پس از غلبه بر ضعفم باز هم به عادات همیشگی ام برگشتم، چیزی با خود نیاورده مگر خاطره ی دلپذیری از آن را و اشتیاقی به آنچه تجربه نموده بودم و اشتهایی به آنچه دریافت کرده بودم، مثل بوی عطری که به مشام می خورد، ولی هنوز قادر به تناولش نبودم. شادمان است از این که از افلاطون شروع کرده به کتاب های آسمانی رسیده و نه برعکس. ولی با خواندن آن کتب افلاطونیان، با به کار بستن پندشان جهت یافتن حقیقت غیرِ جسمانی، پی بردم که امور نامرئی تو را با آنچه به وجود آمده اند می توان فهمید، و گرچه به این هدف نایل نگشتم متوجه شدم آن چه چیز بود که به واسطه ی تیرگی ذهنم قادر نمی شدم درباره اش غور و تأمل نمایم، – اطمینان حاصل کردم که وجود داری و لایتناهی هستی، با این حال نه در فضای محدود و نه بیکران پخش شده ای، و این که واقعاً تو هستی و همیشه یکسانی و تغییر نمی کنی؛ و این که هر چیز دیگری از تو ناشی است که امری است مسلم. از همه اینها اطمینان حاصل نمودم، مع هذا آن قدر ضعیف بودم که از تو محظوظ نمی شدم. بسان انسان ماهری گنده گویی می کردم، ولی چنانچه راه تو را در مسیح نجات دهنده مان جستجو نکرده بودم چه بسا مهارتی به دست نیاورده و می مردم. زیرا اکنون آکنده از کیفر خویش، شوق اینکه خردمند به نظر آیم در من آغاز شده؛ با این حال عزا نگرفتم، و برعکس از علم و معلومات باد در سینه انداخته و مغرور شدم. زیرا آن احساسی که بر «شالوده» انسانیت برقرار گشته «و نامش عیسای مسیح است» کجا بود؟ یا این کتاب ها چه هنگام آن را به من خواهند آموخت؟ بر اساس اینها بنابراین معتقدم میل تو بود که سقوط کنم قبل از این که کتب آسمانی تو را بخوانم و تأثیرش بر خاطره ام ثبت شود؛ و بعدها وقتی کتاب های تو مجابم کرد، وقتی زخم هایم با انگشتان شفابخش تو التیام پذیرفت، توانستم بفهمم و تمیز دهم فرق میان ادعا و ایمان چیست، – بین آنانی که می دیدند به کجا باید می رفتند، و با این حال راه را نمی دیدند، راهی که نه فقط بهر نگریستن، بلکه برای مأوی گزیدن در سرزمین فرخنده خوب بود. زیرا اگر ابتدا با کتب آسمانی تو آشنا می گشتم و بعد با آن کتاب ها روبرو می شدم امکان این وجود داشت که آنها مرا از پایگاه محکم پارسایی بیرونم کشند، یا اگر در آن وضع مطلوب که روحم سیراب می گشت استوار باقی می ماندم، چه بسا این تصور به من دست می داد که چنین سیراب شدن روح فقط از طریق مطالعه آن کتاب ها است که حاصل می گردد. در کتب آسمانی چه می توان یافت که در افلاطون پیدا نتوان کرد. آنگاه با شوق تمام به خواندن نوشته های ارجمند روح تو بخصوص آنهایی که به پولس Paul الهام شده بود پرداختم؛ و مشکلاتی که داشتم برطرف شد، مشکلاتی مانند این که فکر می کردم او ضد و نقیض می گوید و متن بیان هایش با قانون الهی و گفته های پیامبران جور در نمی آمد، و شکل آن گفته های پاک به نظرم یکی و همانند رسید؛ و من آموختم از فرط «علاقه بلرزم». بنابراین پی بردم حقیقتی را که آنجا خوانده بودم در اینجا با توصیه ای از رحمت تو همراه است؛ به طوری که آن کس که می بیند نه تنها از آنچه می بیند مستفیض می گردد بلکه از این که قادر به دیدن هم هست ( چه دیگر چه چیز بود که دریافت نکرده باشد؟)؛ و این که نه تنها فیض زیارتت را به دست آورد، تویی را که همیشه پایداری، بلکه چه بسا شفا یافته و دسترسی بتو یابد؛ و این که آن کس که به علت بُعد مسافت قادر به دیدن نباشد، باز بتواند در راهی قدم گذارد که به تو رسد، تو را ببیند برخوردار از وجود تو شود. زیرا هر چند انسانی «از قانون الهی در درون مستفیض گردد، با آن قانون دیگر چه کند که اعضای بدنش از آن پیروی نموده و علیه قانون عقلش می جنگد و اسیر قانون گناه می سازدش؟ چه ای خدا تو پاک و عادل هستی، ولی ما مرتکب گناه گشته و بی عدالتی نموده ایم و خباثت کرده ایم و دست تو بر ما سنگین شده و بحق واگذار آن معصیت کار قدیم که حاکم مرگ است گشته ایم؛ زیرا او اراده مرا بر آن داشت که همچون اراده خود او گردد و از حقیقت تو منحرف شود». «بشر بدبخت» چه باید بکند؟ «او را از پنجه این مرگ چه کس خواهد رهاند»، بجز رحمت تو فقط، « توسط عیسای مسیح» که از تو بوجود آمده و با تو جاودانه است و تو او را در آغاز راه هایت آفریده ای، کسی که در وجودش امیر یا شهریار این جهان چیزی را که ارزش مردن داشته باشد نیافت، لیک او وی را کشت و دست – نوشته ای که با میل ما جور در نمی آمد مخدوش شد؟ این را آن نوشته ها منعکس نساخته اند. آن صفحات منعکس کننده ی چنین تقوا و دیانتی نیست،- اشک های اعتراف، آن قربانی را که تو کردی، روحی نگران، « قلبی شکسته و نادم»، رستگاری مردم، شهر نکاح بسته، قول و وثیقه روح القدس، جام رهایی اخروی ما. انسانی آنجا آواز نمی خواند، آیا روا نیست که روحم مطیع خدا باشد؟ چه، از اوست که نجاتم ناشی است، زیرا اوست که خدای من است و رهایی من، مدافع من، من انگیخته بیشتر نخواهم شد. آنجا کسی صدای خدا را نمی شنود که می گوید، «به سوی من باز آیید ای همه کسانی که در زحمت و رنج می باشید.» آنان خوار می شمارند که از خداوند خبر گیرند، زیرا او حلیم است و با قلبی فرو افتاده؛ زیرا «تو آن امور را از عاقلان و محتاطان پنهان کرده، و بر کودکان آشکارشان ساخته ای». چه، از قله ی پر درخت کوه بر سرزمین صلح و آرامش نگریستن و بدان ره نبردن یک چیز است، – تلاش ورزیدن برای گذر از راههای غیرقابل عبور، با مخالفت اغیار روبرو شدن و کمین کردگان و بیراهه رفتگان، تحت فرمان رهبرشان «شیر» و «اژدها»؛ و استوار ماندن در راهی که بدانجا ختم می شود مسیری دیگر، مسیری که حفاظتش را لشکر آن سپهسالار آسمانی به عهده دارد، و آنهایی هم که لشکر آسمانی را رها کرده اند دست به شبیخون نمی زنند و چون شکنجه و درد، اجتناب از آن می ورزند. این چیز به نحو شکوهمندی به اندرونه ام راه یافت وقتی نوشته های آن «کمترین رسول تو» را خواندم و در آثار تو غور کردم و سخت خوف نمودم.
پی نوشت ها :
* – St. Augustin: Works, ed.by Rev. Marcus Dods (Edingburgh: T.& T. Clark;187-177),vol. XIV,pp.177-19, 157-8 ,162-5 ,169-73.
منبع: لوفان باومر، فرانکلین؛ (۱۹۱۳)، جریان های اصلی اندیشه غربی، کامبیز گوتن، تهران: حکمت، چاپ سوم.


برچسب ها :
، ، ، ، ، ، ، ، ،
دیدگاه ها