عرفان اسلامی (۴۱) ذکر و عبادت عارفانه

شرح کتاب مصباح الشریعه ومفتاح الحقیقه
توضیح ذکر از زبان عارفان
اهل دل ، یعنى آن عاشقانى که در صراط مستقیم حق به دریافت واقعیات نائل شدند ، و محبوب حقیقى را بر ماسوا برگزیدند ، و تنها قبله آنان وجه جانان بود ، و تا زنده بودند دائم الذکر بودند ، به این معنى که قلب و جانشان تجلى گاه انوار حضرت یار بود ، و سراسر عمر را به مبارزه با هوس ها گذراندند ، و غیر طاعت دوست از آنان دیده نشد ، مسائل مهمى را تحت عنوان ذکر بیان فرموده اند ، که این وجیزه گنجایش بازگو کردن تمام مطالب آنان و توضیحش را ندارد ، و تنها باید به دور نمائى از گفتار آنان که بر اساس آیات و روایات تنظیم شده اشاره رود !در صفحه پنجاهم مناقب آورده : بدان که حق تعالى اهل حقیقت را به هیچ کار چندان نفرمود که بر ذکر خود که 🙁 یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً ) . ذکر بسیار حضور و دوستى است ، کسى که چیزى را دوست دارد ، همگى خود بدو دهد ، قال رسول الله (صلى الله علیه وآله) :مَنْ أَحَبَّ شَیْئاً أَکْثَرَ ذِکْرَهُ . کسى که عاشق چیزى است از او زیاد یاد کند .تا در دل محبت حق تعالى پدید نیاید زبان به ذکر او حرکت نکند ، پس ذکر تبع محبت است ، و محبت کار دل است ، حق تعالى چون خواهد که ظاهرى را با باطن در دوستى شرکت دهد ، دوستى در باطن بنده نهد ، و ذکر در ظاهر پیدا کند ، تا ظاهر به زبان یاد مى کند ، و باطن به دل دوست مى دارد ، و چندان که ذکر مى افزاید دولت قربت بر درگاه حق مى افزاید .جابر بن عبدالله الانصارى روایت کند که : وقتى نشسته بودیم رسول (صلى الله علیه وآله)بیرون آمد و گفت : اى قوم بر شما باد که در روضه هاى بهشت بخرامید و تماشا کنید ، گفتیم : یا رسول الله روضه هاى بهشت کدام است ؟گفت : مجالس ذکر ، بر شما باد که پیوسته یاد کننده حق باشید ، بامداد و شبانگاه زبان را جز به ذکر خداوند مرانید .هرکه مى خواهد تا بداند که منزلت او به درگاه حق تعالى چگونه است گو : بنگر تا منزلت حق تعالى در دل او چگونه است ، که حق تعالى بندگان را چندان قدر نهد در درگاه خود ، که بنده عظمت حق را دل خود نهد ، و آن قدر در دل به کثرت ذکر پدید آید . و براى این بود که استاد ابو على دقاق (رحمه الله) گفت :ذکر منشور ولایت است ، هرکه را توقیع ذکر دادند ، منشور بدو دادند ، و هرکه را در ذکر کاهل گردانیدند وى را معزول کردند .و چون کسى به راه ذکر حق سبحانه و تعالى در آمد ، همه علایق از او منقطع گردد ، حق سبحانه و تعالى مى فرماید : انا جلیس من ذکرنى و در مجلس او جز او را راه نبود .ذوالنون مصرى (رحمه الله) گوید : هرکه حق را یاد کند ، چنان که حقیقت ذکر است ، همه چیز در ضمن آن ذکر فراموش کند ، و شرفى است ذکر را که هیچ عبادتى دیگر را نیست و آن شرف آن است که ذکر موقت نیست ، و عبادات دیگر موقت است .جبرئیل به نزدیک رسول (صلى الله علیه وآله) آمد و گفت حق تعالى سلام مى گوید و مى فرماید که : امت تو را عطائى دادم که هیچ امت را ندادم ، گفت : این چیست ؟ گفت ذکر حق تعالى در همه اوقات و در همه احوال .ذکر بر سه نوع است : ذکر زبان ، ذکر دل ذکر سرّ ، اما ذکر زبان یکى به ده است ، و ذکر دل را ثواب و جزا معین است ، اما ذکر سر را جزا معدود نیست .ذکر زبان را منشور این است که 🙁 فَاذْکُرُوا اللّهَ کَذِکْرِکُمْ آبَاءَکُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِکْراً ) . یاد کنید خداى را هم چون که پدرانتان را یاد مى کنید یا شدیدتر .ذکر سر را طراز این است که 🙁 فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ ) . یادم کنید تا یادتان کنم .ذکر به زبان هرکس را باشد ، اما ذکر به دل خاص است ، جز به خاصگى ندهد . اولیاء الهى دائم با هر سه ذکر همراه اند ، آنچه از زبان آنان جارى شود ، حتى در سخن گفتن با مردم عین ذکر است ، زیرا آنان سخن جز به حق نگویند ، و اینگونه ذکر زبان شعاعى از ذکر دل است و ذکر دل هم چون تبعى از ذکر سر .ذکر دل که به دنباله ذکر سر است عزى عظیم دارد ، پیامبر بزرگ اسلام مى فرمود :خَیْرُ الذِّکْرِ الْخَفِیّ وَخَیْرُ الرِّزْقِ ما یَکْفى . بهترین ذکرها ، ذکر پنهان است ، و بهترین رزق ها رزقى است که انسان را از هر جهت کفایت کند .و ذکر پنهان ذکر به دل است ، و دل ذاکر دلى است که به حقیقت تجلى گاه انوار اوست ، و از هر آلودگى پاک است .اما در ذکر سر که بالاترین ذکر است ، ذاکر با تمام وجود فانى در مفهوم و مصداق ذکر است ، ابن العطار را پرسیدند که ذکر با اسرار چه کند ؟ گفت : ذکر آفتابى است که چون از برج سرى برآید آثار بشریت را در ذاکر بسوزد ، تا همه عظمت و جلال مذکور ماند .عارف سوخته جان ، عاشق افروخته دل ، عالم کم نظیر ، یگانه دوران ، حاج میرزا حبیب الله شهیدى خراسانى در توجه دادن انسان به این معنى چنین فرماید :بالله که یکى از خود به خود آ *** بگذر ز خودى بنگر به خداجز ما و توئى کى بوده دوئى *** از قول الست تا حرف بلىمن جز تو کیم من جز تو نیم *** تو صوت ندا من رجع صدابا خویشتنم بى خویشتنم *** هم با تو منم هم از تو جداهر لحظه زند نائى دو نوا *** یک نغمه الست یک نغمه بلىدارد دل من هر لحظه دو عید *** یک عید فنا یک عید بقاعیدیست سعید لبسى است جدید *** هر لحظه مرا هر لحظه تو رااز راه نهان در محفل جان *** گویند برو گویند بیااز دولت روح داریم فتوح *** شد وقت صبوح زد حى علایا من هولى سر و سرور *** یا من هولى نور و سنایا من هولى موت و نشور *** یا من هولى روح و بقاانسان زبون با این رگ و خون *** بیرون و درون دارد دو سرااین عالم تن آن عالم جان *** این عین فراق آن عین لقااین دام غرور آن بزم سرور *** این کوى نفاق آن بزم صفاتداوم بر ذکر ، یعنى یاد حق در همه شئون حیات ، و توجه علمى و عملى به دستورات حضرت رب الارباب ، و هم آهنگى با حقایق اصیل عالم ، آن چنان انسان را از خود بى خود مى کند ، که با سرا پاى وجود تسلیم حضرت دوست گشته ، و تمام جذبه هاى غیر محبوب را خنثى کرده ، و در حوزه حیات آدمى جذبه اى جز جذبه یار باقى نمى گذارد ، در این حال است که انسان موجود دیگرى مى شود ، و نسبت به ملکوت عالم رسانده ، از گردونه کشش هاى مادى خارج گشته به اعلا علیین حقایق متصل مى شود .در این حال است که انسان تحرک عجیبى به سوى واقعیات پیدا مى کند ، و براى پیاده کردن انواع برنامه هاى الهى سر از پا نمى شناسد .در این حال است که سخت از معصیت بیزار شده ، و در انجام اعمال صالحه عاشقانه مى دود .در این حال است که از خود فانى گشته و باقى به بقاء دوست مى گردد ، و جز او در وجهه همت انسان نمى ماند .در این حال است که زن و فرزند ، اهل و عیال ، مال و منال ، جاه و مقام ، و هرچه که در ارتباط با اوست همه را چون ابزارى براى کمک دادن به انسان جهت رسیدن به مولا مى بیند .در این حال است که لحظه اى از فقیران و مسکینان ، و تهیدستان و بینوایان ، و دل شکستگان و اهل حال غافل نگشته ، و نمى گذارد دقیقه اى از عمرش به هدر رود .در این حال است که از شنیدن گناه دیگران بر خود مى لرزد ، چه رسد به این که خود آلوده به گناه گردد ، و از عباداتش لذتى مافوق تمام لذات مى برد ، و چون وقت اجراى واجبات رسد از همه کس و همه چیز دست برداشته به پیشگاه حضرت دوست مى شتابد .در این حال است که آثار صفات یار از او پدیدار گشته ، و چون چشمه نوبهارى از همه جوانب وجودش خیر و نیکى مى بارد .در این حال است که ذاکر از ذکر و به تعبیر گسترده تر عابد از عبادت مفهومى غیر آنچه توده مردم به آن توجه دارند مى فهمد .در این حال است که محبوب در دل تجلى کرده ، و انسان در ضمیر خود و در خانه پر ارزش قلب خود عشقى آتشین و سوزنده نسبت به معشوق واقعى خلقت حس مى کند .در این حال است که انسان شب و روز ، هفته و ماه ، سال و روزگار نمى شناسد ، آنچه براى او مهم است ، این است که ظرف عمر گرچه یک لحظه از آن باشد ، از رضاى محبوب و انس با حضرت او پر شود .در این حال است که مى فهمد ، ذکر براى عبادت به منزله روح است ، و این ذکر است که خلوص در عمل آورده ، و بدون ذکر عبادت فاقد ارزش است .در این حال است که عبادت فقط به شوق حبیب از انسان سرزده ، و مکلف از عبادت جز اداى شکر و جلب رضاى محبوب نظرى ندارد ، و تنها این گونه عبادت است که از والاترین ارزش برخوردار است ، و در مسیر این نوع عبادت است ، که تمام استعدادهاى الهى نهفته در کارگاه وجود انسان شکوفا مى گردد .
عبادت عارفانه
راستى عبادت اگر بر پایه عشق عبد به مولا صورت بگیرد ، عبادت است ، و از راه اینگونه بندگى است ، که تمام درهاى خیر دنیا و آخرت به روى انسان باز مى شود و تمام درهاى شر در دنیا به روى انسان بسته مى گردد .شهید عارف مرحوم مطهرى در این زمیه در مقاله بسیار مختصرى مى فرماید : تلقى افراد از عبادت یکسان نیست متفاوت است ، از نظر برخى افراد عبادت نوعى معامله و معاوضه کار و مزد است ، کار فروشى و مزد بگیرى است . همانطور که یک کارگر ، روزانه نیروى کار خود را براى یک کارفرما مصرف مى کند و مزد مى گیرد ، عابد نیز براى خدا زحمت مى کشد و خم و راست مى شود و طبعاً مزدى طلب مى کند ، که البته آن مزد در جهان دیگر به او داده مى شود .و همانطور که فائده کار براى کارگر در مزدى که از کارفرما مى گیرد خلاصه مى شود و اگر مزدى در کار نباشد نیرویش به هدر رفته است فائده عبادت عابد نیز از نظر این گروه ، همان مزد و اجرى است که در جهان دیگر به او به صورت یک سلسله کالاهاى مادى پرداخت مى شود .و اما این که هر کار فرما که مزدى مى دهد ، به خاطر بهره اى است که از کار کارگر مى برد ، و کار فرماى ملک و ملکوت چه بهره اى مى تواند از کار بنده ضعیف ناتوان خود ببرد و هم این که فرضاً اجر و مزد از جانب آن کار فرماى بزرگ به صورت تفضل و بخشش انجام گیرد ، پس چرا این تفضل بدون صرف مقدارى انرژى کار به او داده مى شود ، مسئله اى است که براى این چنین عابدهائى هرگز مطرح نیست .از نظر این گونه افراد تار و پود عبادت همین اعمال بدنى و حرکات محسوس ظاهرى است که به وسیله زبان و سایر اعضاء بدن صورت مى گیرد .این یک نوع تلقى است از عبادت که البته عامیانه و جاهلانه است ، و به تعبیر بوعلى در نمط نهم اشارات : خدانشناسانه است و تنها از مردم عامى و قاصر پذیرفته است .تلقى دیگر از عبادت ، تلقى عارفانه است ، بر حسب این تلقى مسئله کارگر و کارفرما و مزد به شکلى که میان کارگر و کارفرما متداول است مطرح نیست و نمى تواند مطرح باشد ، برحسب این تلقى عبادت نردبا قرب است ، معراج انسان است ، تعالى روان است ، پرواز روح است به سوى کانون نامرئى هستى ، پرورش استعدادهاى روحى و وزش نیروهاى ملکوتى انسانى است ، پیروزى روح بر بدن است ، عالى ترین عکس العمل سپاس گزارانه انسان است از پدید آورنده خلقت ، اظهار شیفتگى و عشق انسان است به کمال مطلق و جمیل على الاطلاق ، و بالاخره سلوک و سیر الى الله است .بر حسب این تلقى ، عبادت پیکرى دارد و روحى ، ظاهرى دارد و معنائى ، آنچه بوسیله زبان و سایر اعضاء بدن انجام مى شود پیکره و قالب و ظاهر عبادت است ، روح و معنى عبادت چیز دیگر است ، روح عبادت وابستگى کامل دارد به مفهومى که عابد از عبادت دارد و به نوع تلقى او از عبادت و به انگیزه اى که او را به عبادت بر انگیخته است و به بهره و حظى که از عبادت عملا مى برد و این که عبادت تا چه اندازه سلوک الى الله و گام برداشتن در بساط قرب باشد .ما وقتى در آیات و روایات و به خصوص در نهج البلاغه دقت مى کنیم مى بینیم ، تلقى نهج البلاغه از عبادت ، تلقى عارفانه است ، بلکه سرچشمه و الهام بخش تلقى هاى عارفانه از عبادت ها در جهان اسلام پس از قرآن مجید و سنت رسول اکرم کلمات على و عبادت هاى عارفانه على است .چنان که مى دانیم ، یکى از وجهه هاى عالى و دور پرواز ادبیات اسلامى چه در عربى و چه در فارسى ، وجهها روابط عابدانه و عاشقانه انسان است با ذات احدیت .اندیشه هاى نازک و ظریفى به عنوان خطابه ، دعا ، تمثیل ، کنایه ، به صورت نثر یا نظم در این زمینه بوجود آمده است که راستى تحسین آمیز و اعجاب انگیز است .با مقایسه با اندیشه هاى ماقبل اسلام در قلمرو کشورهاى اسلامى ، مى توان فهمید که اسلام چه جهش عظیمى در اندیشه ها در جهت عمق و وسعت و لطف و رقت بوجود آورده است ، اسلام از مردمى که بت یا انسان یا آتش را مى پرستیدند و بر اثر کوتاهى اندیشه مجسمه هاى ساخته دست خود را معبود خود قرار مى دادند ، و یا خداى لایزال را در حد پدر یک انسان تنزل مى دادند و احیاناً پدر و پسر را یکى مى دانستند ، و یا رسماً اهورامزدا را مجسم مى دانستند و مجسمه اش را همه جا نصب مى کردند ، مردمى ساخت که مجردترین معانى و رفیق ترین اندیشه ها و لطیف ترین افکار و عالى ترین تصورات را در مغز خود جاى دادند !!اکنون براى این که نوع تلقى نهج البلاغه از عبادت روشن شود به ذکر نمونه هائى از کلمات على مى پردازیم و سخن خود را با جمله اى آغاز مى کنیم که درباره تفاوت تلقى هاى مردم از عبادت گفته شده است .إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللهَ رَغْبَهً فَتِلْکَ عِبَادَهُ التُّجّارِ ، وَإِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللهَ رَهْبَهً فَتِلْکَ عِبادَهُ الْعَبیدِ ، وَإِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللهَ شُکْراً فَتِلْکَ عِبَادَهُ الاَْحْرارِ . همانا گروهى خداى را به انگیزه پاداش مى پرستند ، این عبادت تجارت پیشگان است ، و گروهى او را از ترس مى پرستند ، این عبادت برده صفتان است ، و گروهى او را براى آن که از او سپاس گزارى کرده باشند مى پرسند ، این عبادت آزادگان است .لَوْ لَمْ یَتَوَعَّدِ اللهُ عَلى مَعْصِیَتِهِ لَکَانَ یَجِبُ أَنْ لا یُعْصى شُکْراً لِنِعَمَتِهِ . فرضاً خداوند کیفرى براى نافرمانى معین کرده بود ، سپاس گزارى ایجاب مى کرد که فرمانش تمرد نشود .از کلمات آن حضرت است :إلـهی مَا عَبَدْتُکَ خَوْفاً مِنْ نَارِکَ وَلا طَمَعاً فی جَنَّتِکَ بَلْ وَجَدْتُکَ أَهْلا لِلْعِبادَهِ فَعَبَدْتُکَ . من تو را به خاطر بیم از کیفرت و یا به خاطر طمع در بهشتت پرستش نکرده ام من تو را بدان جهت پرستش کردم که شایسته پرستش یافتم .آرى وقتى هستى انسان ، تجلى گاه عشق او باشد ، عبادت آدمى جز عبادت عاشقانه و عارفانه نخواهد بود .بر پایه این عشق است ، که تمام وجود انسان ، همه ذرات هستى آدمى دیوانه وار در طلب اوست ، و در تمام نواحى وجود انسان جز خدا دیده نمى شود .با توجه به این حقیقت ، انسان در حصن حصین توحید است ، و هیچ دشمنى نمى تواند در هیچ زمینه اى به او ضربه بزند ، زیرا انسان غرق در عشق و یاد اوست ، و دشمن هرچه را بخواهد از انسان بگیرد ، انسان چون آن را از محبوب و معشوقش مى بیند ، با تمام وجود براى حفظ آن چیز ایستادگى و مقاومت مى کند .در این حالت از انسان جز محبت به حق و یاد حق و ذکر حق و عبادت براى حق دیده نمى شود ، و هر زخمه اى به هر تارى از تارهاى وجود انسان اصابت کند جز صداى یا رب از جسم و جان آدمى شنیده نمى شود ، داستان انسان نسبت به حضرت دوست همانند داستان مجنون مى شود که از عشق لیلى تب کرده بود ، طبیب گفت باید رگ زنى بیاید و یک رگ او را بزند تا پس از گرفته شدن مقدارى از خون او ، از حرارت تب راحت شود ، ولى مجنون اجازه زدن هیچ رگى از رگهاى خود را نداد ، زیرا رگ زن به هر رگى متوجه مى شد مى گفت این رگ را نزن ، زیرا این رگ از عشق لیلى پر است !!فقیه عارف ، فیلسوف عاشق مرحوم ملا احمد نراقى این داستان جالب و پندآموز را این چنین سروده :از قضا مجنون ز تب شد ناتوان *** قصد فرمودى طبیب مهربانآمد آن فصاد و پهلویش نشست *** نشترى بگرفت و بازویش به بستگفت مجنون با دو چشم خونفشان *** بر کدامین رگ زنى تیغ اى فلانگفت این رگ ، گفت از لیلى پر است *** این رگم پر گوهر است و پر در استتیغ بر لیلى کجا باشد روا *** جان مجنون باد لیلى را فداگفت فصاد آن رگ دیگر زنم *** جانت از رنج و عنا فارغ کنمگفت آن هم جاى لیلاى من است *** منزل آن سرو بالاى من استمى گشایم گفت ز آن دست دگر *** گفت لیلى را در آن باشد مقردرهمى آن گه بهآن فصاد داد *** گفت اینک مزدت اى استاد راددارد اندر هر رگم لیلى مقام *** هر بن مویم بود او را کنام من چه گویم رگ چه و پى چیست آن *** سرچه و جان چیست مجنون کیست آنمن خود اى فصاد مجنون نیستم *** هرچه هستم من نیم لیلیستماز تن من رگ چو بگشائى ز تیغ *** تیغ تو بر لیلى آید بى دریغگو تن من خسته و رنجور باد *** چشم بد از روى لیلى دور بادگو بسوز از تاب و تن اى جان من *** تب مبادا بر تن جانان منگر من و صد هم چو من گردد هلاک *** چون که لیلى را بقا باشد چه باکمن اگر مردم از این ضیق النفس *** گو سر لیلى سلامت باش و بسساختم من جان خود قربان او *** جان صد مجنون فداى جان اومنبع:http://erfan.ir

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.