عرفان اسلامی (۳۷) حقیقت نیّت

شرح کتاب مصباح الشریعه ومفتاح الحقیقه
حقیقت نیّت
انسان زمانى که با کمک انبیا و امامان ، و همت عالى عاشقان ، و دستگیرى پیران راه ، به نور معرفت آراسته شد ، و از طریق این نور به این حقیقت دست یافت ، که حول و قوه اى جز حول و قوه او وجود ندارد ، و در تمام هستى مؤثرى جز حضرت او نیست ، و مالک و رازق و عالم و قادر و مریدى غیر او وجود ندارد ، و براى او این معنى کشف شد که : لَیْسَ فِى الدّارِ غَیْرُهُ دَیّارٌ .از ما سوى الله قطع علایق مى کند ، و جز دوست و نام و یاد و ذکر دوست چیزى براى او نمى ماند ، و تمام اشیاء عالم را جز ابزار وسیله براى رسیدن به یار نمى نگرد ، و بود و نبود اشیاء براى او مساوى مى شود ، در این هنگام قلب خود را آئینه تجلى عشق دوست و وجود خویش را ظرف انعکاس صفات یار مى بیند ، در این وقت ملاحظه مى کند که تمام خواسته ها و اراده و تدبیرش ، خواسته ها و اراده و تدبیر محبوب شده ، و خودیتش از میان رفت و جز دوست در میانه نمانده ، و قلب و جان و هستى و وجودش عین نیّت و محض قصد براى رسیدن به حقیقت لقاء و وصل یار شده ، و عشقى جز عشق معشوق حقیقى برایش نمانده ، در اینجاست ، که محرک او براى تمام برنامه ها فقط عشق به محبوب است ، و تنها آرزوى انسان این است که در همه شئون حیات رضاى یار را جلب کند ، و این عشقى که با کمک معرفت نسبت به حضرت دوست بدست آورده حقیقت نیّت و جان اراده و قصد است . با این نیّت است ، که عبادت به مفهوم واقعى اش تحقق پیدا مى کند ، و در پرتو این نیّت و این عشق است ، که یار هم عاشق انسان شده ، و بین عاشق و معشوق آن چنان جاذبه اى ایجاد مى گردد ، که اگر همه موجودات عالم بخواهند ، یک لحظه عاشق را از حرکت به سوى معشوق باز دارند ، قدرت نخواهند داشت . نیّت اگر غیر از این معنى باشد ، چه ارزشى دارد ، و چه حرکتى مى تواند در درون و برون انسان ایجاد کند ، و چگونه مى تواند آدمى را از حضیض پستى به اوج واقعیت و قله حقیقت برساند ؟آیا غیر از این گونه نیّت ، بقیه خطورات قلب را مى توان نیّت گفت ؟ آیا بدون این طرز نیّت ، مى توان به سوى معشوقى که رفیع الدرجات است حرکت کرد ، بدون نیّت رفیع رسیدن به رفیع الدرجات بدون شک بدانید که امکان ندارد !!عطار آن شیفته کوى دوست مى گوید :مرکب لنگست و راه دور است *** دل را چکنم که نا صبورستاین راه بریدنم خیال است *** وین شیوه گرفتنم غرورستصد قرن چو باد اگر به پویم *** هم باد بود که یار دورستبا این همه گردمى برآرم *** بى او همه فسق یا فجورستدانى تو که سر کافرى چیست *** آن دم که همى نه در حضورستبى او نفسى مزن که ناگاه *** تیغت زند او که بس غیورستبگذر ز رجا و خوف کاین جا *** چه جاى خیال و نار و نورستجائى است که صد جهان اگر نیست *** ور هست نه ماتم و نه سورستمردى که بدین صفت رسیدست *** دایم هم از این صفت نفورستهم چون دریا بود که پیوست *** لب خشک بماند از قصورستاین حرف ز بى نهایتى رفت *** چون زین بگذشت زرق وزورستیک ذره گى خرید اینجا *** بالاى هزار خلد و حورست
حضور قلب
این حضور قلبى که باید در همه عبادات با انسان باشد ، و شاید در مسائل عبادى به چیزى به اندازه آن سافرش نشده باشد بستگى به وضع نیّت و کیفیت قصد و تصمیم انسان دارد .از ما نخواسته اند که فقط بدن را در عبادت حاضر کنیم ، حضور بدن تنها چه ارزشى دارد ، و بلکه اگر بدن تها حاضر باشد ، ولى جان و قلب حاضر نباشند ، عین نفاق است .مثل این که کسى در برابر بزرگى حاضر شود ، و از او تعریف و ستایش کند ، ولى قلبش حاضر در آن تعریف و ستایش نباشد ، با زبان آن بزرگ را مدح کند ، ولى با دل و قلب هیچ توجهى به آن بزگ نداشته باشد !!حال بنگرید که انسان در برابر مولائى که عالم بکل شیئى است و علیم به ذات صدور است بایستد و از او مدح و تمجید و ستایش کند ولى دلش جاى دیگر باشد ، آیا حضور بدن ، و غیبت قلب پسندیده مولاست ؟!!اصل حضور قلب و جان در پیشگاه با عظمت محبوبست ، و اگر قلب در حضور نباشد بدون شک بدن هم در حضور نیست ، بلکه حضور بدن قلابى و بى ثمر است !!براى حضور قلب در پیشگاه دوست نه فقط در عبادات بلکه در همه لحظات زندگى باید به تصحیح نیّت اقدام کرد ، چون نیّت به معناى واقعى حاصل شود ، مسئله حضور تمام موجودیت در برابر یار تحقق پیدا مى کند ، آن وقت است که انسان به بهترین وجه عبادت را به جاى آورده و در غیر عبادت هم در عین عبادت است .اگر به عالم با صفاى معرفت قدم بگذاریم ، با چشم دل به دیدار جمال یار نائل شده ، و به چشیدن شربت حیات بخش عشق موفق خواهیم شد ، و این عشق برخاسته از معرفت است ، که در عبادت و غیر عبادت ما را با تمام وجود در محضر دوست حاضر نگاه مى دارد ، و ما را از گناه خطرناک غیبت که سرآمد همه گناهانست حفظ مى کند ، راستى عشق برخاسته از معرفت عجب معجزه عجیبى دارد !!الهى آن پیر روشن دل ، و آن عاشق واله مى فرماید :مرحبا بر صفاى عالم عشق *** آفرین بر روان آدم عشقبارک الله به دفتر توحید *** که بود نقش سر خاتم عشقسر جام جهان نماى شهود *** کس نگیرد بدست جز جم عشقروح قدسى اگر شود ، نشود *** جلوه گر جز به قلب مریم عشقنه بهر دیو و دد ز حق بخشد *** رتبه آدم مکرم عشقهرکه مجروح دل شود ز فراق *** رسد از لطف حق به مرهم عشقدم رحمان شنو که در نى جان *** نغمه ها مى نوازد از دم عشقکشور تن بود مسخر جان *** عالم جسم و جان مسلم عشقبه نگردد جراحت دل ما *** به خدا جز بفیض مرهم عشقدیده بستم الهى از همه خلق *** تا که دل شد ندیم و محرم عشقعارف وارسته ، عاشق بیدار ، سالک مسلک عرفان ، راه رو راه ایمان ، دارنده دم حیاتى حضرت امام خمینى در زمینه حضور قلب مى فرماید :عبادت و مناسک و اذکار و اوراد وقتى نتیجه کامله دراد که صورت باطنه قلب شود ، و باطن ذات انسان به آن مخمر گردد و دل انسان صورت عبودیت به خود گیرد و از خودسرى و سرکشى بیرون آید .و نیز از اسرار و فوائد عبادات یکى آن است که اراده نفس قوى شود ، و نفس بر طبیعت چیره شود ، و قواى طبیعت مسخر تحت قدرت و سلطنت نفس گردد ، و اراده ملکوتى در ملک بدن نافذ گردد ، به طورى که قوا چون ملائکه الله نسبت به حق تالى شوند ، که عصیان آن نکنند و لمحه اى تخلف نورزند و به آنچه فرمان براى آنها صادر مى شود عمل کنند .و اکنون گوئیم که یکى از اسرار عبادات و فوائد مهم آن که همه مقدمه آن است ، این معنى است که جمیع مملکت باطن و ظاهر مسخر در تحت اراده الله و متحرک به تحریک الله شود ، و قواى ملکوتیه و ملکیه نفس از جنود الله شوند و همگى نسبت به حق تعالى سمت ملائکه الله را پیدا کنند ، و این خود یکى از مراتب نازله فناى قوا و اردت و نیّت در اراده حق است ، و کم کم نتایج بزرگ از این مرحله پیدا شود ، و انسان طبیعى الهى گردد ، و نفس ارتیاض به عبادت الله پیدا کند ، و جنود ابلیس یکسره شکست خورده منقرض شوند ، و قلب و قواى آن تسلیم حق شوند ، و اسلام به بعض مراتب باطنیه در آن ، بروز کند ، و نتیجه این تسلیم اراده به حق در دار آخرت آن شود که حق تعالى اراده او را در عوالم غیب نافذ فرماید و او را مثل اعلاى خود قرار دهد ، و چنانچه خود ذات مقدس هرچه را بخواهد ایجاد کند ، به مجرد اراده موجود شود ، اراده این بنده را هم آن طور قرار دهد !!چنانچه بعضى از اهل معرفت روایت نمودند از رسول اکرم (صلى الله علیه وآله) راجع به اهل بهشت ، که ملکى مى آید پیش آنها ، پس از آن که اذن ورود مى طلبد وارد مى شود ، و نامه اى از جناب دوست به آنها مى دهد ، پس از آن که سلام مولا را به آنها رساند و در آن نامه است :مِنَ الْحَىِّ الْقَیُّومِ الَّذی لا یَمُوتُ إِلَى الْحَىِّ الْقَیُّومِ الَّذی لا یَمُوتُ أَمَّا بَعدُ فَإنّی أَقُولُ لِلشَّیئِ کُنْ فَیَکُونُ وَقَدْ جَعَلْتُکَ تَقُولُ لِلشَّئِ کُنْ فَیَکُونُ فَقَالَ (صلى الله علیه وآله) فَلا یَقُولُ أَحَدٌ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّهِ لِلشَّیْئِ کُنْ إلاّ وَیَکُونُ . از حى و قیوم که مرگ ندارد ، به حى و قیومى که نمى میرد ، پس من هرچه را بگویم بشود ، مى شود ، و اکنون تو را بدین گونه قرار دادم که به هر چیزى بگوئى بشود بشود ، حضرت فرمود احدى از اهل بهشت به چیزى نمى گوید باش مگر این که تحقق پیدا مى کند .و این سلطنت الهیه اى است که به بنده مى دهند ، چرا ؟ چون بنده ترک اراده خود و ترک سلطنت هواهاى نفسانیه و اطاعت ابلیس و جنود او نموده ، و هیچ کدام از این نتایج مذکوره حاصل نشود مگر با حضور قلب کامل و اگر قلب در وقت عبادت غافل و ساهى باشد ، عبادت او حقیقت پیدا نکند و شبه لهو و بازى است .و البته چنین عبادتى را در نفس به هیچ وجه تأثیر نیست ، و عبادت از صورت و ظاهر به باطن و ملکوت بالا نرود ، چنانچه به این معنى در اخبار اشاره شده ، و قواى نفس با چنین عبادتى تسلیم نفس نشوند ، و سلطنت نفس بر آنها بروز نکند ، و همین طور قواى ظاهره و باطنه تسلیم اراده الله نگردد و مملکت وجود انسان در تحت کبریاى حق منقهر نشود !!از این جهت است که مى بینید ، در ما پس از چهل پنجاه سال عبادت اثرى حاصل نشده ، بلکه روز به روز بر ظلمت قلب و تعصى قوا افزوده مى شود ، و آن به آن اشتیاق ما به طبیعت و اطاعت ما از هواهاى نفسانیه و وساوس شیطانیه افزون مى گردد ، اینها نیست جز آن که عبادات ما بى مغز و شرایط باطنیه و آداب قلبیه آن به عمل نمى آید ، و الا بنص آیه مبارکه الهى نماز نهى از فحشا و منکر مى نماید ، و البته این نهى ، نهى صورى ظاهرى نیست ، لابد باید در دل چراغى روشن شود و در باطن نورى فروزان گردد ، که انسان را هدایت به عالم غیب کند ، و زاجر الهى پیدا شود که انسان را از عصیان و نافرمانى باز دارد .ما خود را در زمره نماز گزارها محسوب مى داریم و سالهاى سال است اشتغال به این عبادت بزرگ داریم ، و در خود چنین نورى ندیدیم و در باطن چنین زاجر و مانعى براى ما پیدا نشده ، پس واى به حال ما آن روزى که صور اعمال ما و صحیفه افعال ما را در آن عالم به دست ما دهند ، و گویند خود حساب خود را برس ، و ببین آیا چنین اعمالى قابل قبول درگاه است ، و آیا چنین نمازى با این صورت ظلمانى مقرب بساط حضرت کبریائى است ؟!و آیا با این امانت بزرگ الهى و وصیت انبیاء و اوصیاء باید این طور سلوک کرد و این طور دست خیانت شیطان رجیم را که دشمن خداست به آن راه داد ؟و آیا نمازى که معراج مؤمن است و قربان متقین شمرده شده ، چرا باید ما را از ساحت مقدس او تبعید و از درگاه قرب دو کند ؟!آن روز آیا جز حسرت و ندامت و بیچارگى و بدبختى و خجلت و شرمسارى چیزى نصیب ما مى شود ؟ حسرت و ندامتى که در این عالم شبیه ندارد ، خجلت و شرمسارى که نظیرش را تصور نمى توانیم کرد .حسرتهاى این عالم هرچه باشد مشوب به هزار طور امیدها است ، و شرمسارى هاى این جهان سریع الزوال است ، به خلاف آنجا که روز به روز فقط حسرت و ندامت است چنانچه حق فرماید : ( وَأَنذِرْهُمْ یَوْمَ الْحَسْرَهِ إِذْ قُضِیَ الأَمْرُ )( مریم : ۳۹) . مردم را از روز حسرت که دیگر کار از کارشان گذشته بترسان .
آنجا امر گذشته قابل جبران نیست ، و عمر تلف شده را نمى توان برگرداند .
اى عزیز امروز روز مهلت و عمل است ، انبیا آمدند و کتاها آوردند ، و دعوتها نمودند ، با این همه تشریفات و این همه تحمل رنج و تعب که ما را از خواب غفلت بیدار و از سُکْرِ طبیعت هشیار کنند ، و ما را به عالم نور و نشئه بهجت و سرور رسانند ، و به حیات ابدى و نعمت هاى سرمدى و لذت هاى جاودانى متصل نمایند ، و از هلاک و شقاوت و نار و ظلمت و حسرت و ندامت رهائى دهند .تمام اینها براى ماست ، آن ذوات مقدسه احتیاجى به ایمان و اعمال ما نداشتند ، با این وصف در ما هیچ اثرى نکرد ، و شیطان مسامع قلب ما را چنان گرفته ، و سلطنت بر باطن و ظاهر ما چنان پیدا نموده که هیچ یک از مواعظ آنها در ما اثر نکرده ، بلکه هیچ یک از آیات و اخبار به گوش قلب ما نرسد ، و از ظاهر گوش حیوانى تجاوز نکند .به حال خود رحمى کن و از عمر خود نتیجه حاصل نما ، دقت در حال انبیا و اولیاى کمل کن ، و اشتهاهاى کاذب و وعده هاى شیطان را پشت پا زن ، گول شیطان را مخور ، و در ورطه فریب نفس اماره مباش ، که تدلیس اینها بسیار دقیق است ، و هر امر باطلى را به صورت حق به انسان تعمیه مى کنند و آدمى را فریب مى دهند .گاهى به امید توبه در آخر عمر انسان را به شقاوت مى کشانند ، با آن که توبه در آخر عمر و تراکم ظلمات معاصى و بسیارى مظالم عباد ، و حقوق الله امرى است بسیار صعب و مشکل .امروز که اراده انسان قوت دارد ، و قواى جوانى بر قرار است ، و درخت معصیت برومند نیست ، و سلطنت شیطان در نفس مستحکم نشده ، و نفس جدید العهد به ملوکت و قریب الافق به فطرت الله است ، و شرایط حصول و قبول توبه سهل است ، نمى گذارند انسان قیام به توبه کند ، و این درخت سست را ریشه کن و سلطنت غیر مستقل را منقرض نماید ، وعده ایام پیرى را مى دهند ، که به عکس دوره جوانى ، اراده ضعیف و قوا ناتوان ، و درخت معاصى گوناگون ، کهن و برومند و سلطنت ابلیس در ظاهر و باطن مستقل و مستقر شده ، و الفت به طبیعت شدید ، و دورى از ملکوت زیاد و نور فطرت خاموش و شرایط توبه سخت و ناگوار شده است .این نیست جز غرور ، و گاهى به وعده شفاعت شافعین ، انسان را از ساحت قدس آنان دور و از شافعت آنها مهجور مى نماید ، زیرا که انغمار در گناهان کم کم قلب را سیاه و منکوس کند ، و وضع انسان را به سوء عاقبت منجر نماید .طمع شیطان از انسان دزدیدن ایمان است ، دخول در گناهان را مقدمه آن قرار مى دهد ، تا به نتیجه مطلوبه برسد .انسان اگر طمع شفاعت دارد ، باید در این عالم با سعى و کوشش رابطه بین خود و شفعاى خود را حفظ کند ، و قدرى تفکر در حال شافعان محشر نماید که حال آنان در عبادت و ریاضت به کجا رسیده بود ، فرضاً که ما با ایمان از دنیا برویم ولى اگر بار گناهان و مظالم سنگین باشد ، ممکن است در عذاب هاى گوناگون برزخ و قبر از ما شفاعت نشود !چنانچه از حضرت صادق (علیه السلام) نقل شده ، که برزخ شما با خودتان است ، و عذاب هاى برزخ طرف قیاس با عذاب هاى اینجا نیست ، و طول مدت برزخ را جز خدا کسى نمى داند ، شاید میلیون میلیون ها سال طول بکشد ، و ممکن است در قیامت نیز پس از مدت هاى طولانى ، و عذاب هاى گوناگون طاقت فرسا ، شفاعت نصیب ما شود ، چنانچه در احادیث به این حقیقت اشاره شده .پس غرور شیطان انسان را از عمل صالح باز دارد ، و انسان را یا بى ایمان ، یا با بارهاى سنگین از دنیا ببرد و به شقاوت و بدبختى گرفتار کند .و گاهى با وعده رحمت واسعه ارحم الراحمین دست انسان را از دامن رحمت کوتاه کند ، غافل از این که این همه بعث رسل و ارسال کتب ، و فرو فرستادن فرشتگان و وحى و الهام به پیامبران و راهنمائى طریق حق از رحمت ارحم الراحمین است ، عالم را رحمت واسعه حق فرو گرفته و ما در لب چشمه حیوان از تشنگى به هلاکت مى رسیم .بزرگ ترین رحمت هاى الهى قرآن است ، تو اگر به رحمت ارحم الراحمین طمع دارى و آرزوى رحمت واسعه دارى ، از این رحمت استفاده کن ، که حق طریق وصول به سعادت را باز نموده ، و چاه را از راه روشن فرموده ، تو خود در چاه مى افتى و از راه منحرف مى شوى ، رحمت را چه نقصانى است ؟ اگر ممکن بود طریق خیر و سعادت را به مردم به طور دیگر نشان بدهند ، مى دانند ، و اگر ممکن بود اکراهاً مردم را به سعادت برسانند ، مى رسانند ، اما هیهات که راه آخرت راهى است که جز با قدم اختیار نمى توان آن را پیمود ، سعادت با زور حاصل نمى شود ، فضیلت و عمل صالح بدون اختیار ، فضیلت و عمل صالح نیست ، و شاید معنى آیه شریفه : ( لا إِکْرَاهَ فِى الدّیِنِ ) باشد .کلینى از حضرت صادق (علیه السلام) نقل مى کند که حضرت فرمود : در تورات نوشته :یَابْنَ آدَمُ تَفَرَّغْ لِعِبادَتی أَمْلاَُ قَلْبَکَ غِناً . اى پسر آدم خودت را براى عبادت من فازغ کن ، تا من قلب تو را از غنى پر کنم .بدان که فراغت براى عبادت حاصل مى شود به فراغت وقت براى آن و فراغت قلب ، و این امر از مهمات است در باب عبادات که حضور قلب بدون آن تحقق پیدا نکند ، و عبادت بى حضور قلب مقبول درگاه نیفتد ، چنانچه در روایات اهل بیت (علیهم السلام) وارد شده است .و یگانه علاج براى تحصیل حضور قلب دو امر است : یکى فراغت وقت و قلب ، و دیگر فهماندن اهمیت عبادت به قلب .مقصود از فراغت وقت آن است ، که انسان در هر شبانه روز براى عبادات خود وقتى را معین کند ، که در آن وقت خود را موظف بداند فقط به عبادت و بس ، و اشتغال دیگرى در آن وقت براى خود قرار ندهد .انسان اگر بفهمد که عبادت یکى از امور مهمى است که از کارهاى دیگر ، اهمیتش بیشتر بلکه طرف نسبت با آنها نیست ، البته اوقات آن را حفظ مى کند ، و براى آن وقتى معین مى کند ، همانطور که براى کسب مال و منال و براى برنامه هاى دیگر وقت قرار مى دهد ، براى عبادت نیز وقت قرار دهد ، که در آن وقت فارغ از امور دیگر باشد ، تا حضور قلب که مغز و لب عبادت است براى او میسور باشد ، ولى اگر نماز را با تکلف به جا آورد ، و قیام به عبودیت معبود را از امور زائده بداند ، البته آن را تا آخر وقت امکان به تأخیر مى اندازد ، و در وقت اتیان آن نیز بواسطه آن که کارهاى مهمى را به نظر و گمان خود مزاحم با آن مى بیند با سر و دست شکسته اتیان مى کند ، البته چنین عبادتى نورانیّت که ندارد سهل است ، بلکه مورد خشم الهى است ، و چنین شخصى مستخف به نماز و متهاون در آن امر است .عَنْ أَبی جَعْفَر (علیه السلام) قَالَ : لا تَتَهاوَنْ بِصَلاتِکَ فَإِنَّ النَّبِىَّ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ قَالَ عِنْدَ مَوْتِهِ لَیْسَ مِنّی مَنِ اسْتَخَفَّ بِصَلاتِهِ لَیْسَ مِنّی مَنْ شَرِبَ مُسْکِراً لا یَرِدُ عَلَىَّ الْحَوْضَ لا وَاللهِ . امام باقر (علیه السلام) به زراره فرموده : در امر نماز سستى مکن ، زیرا رسول خدا وقت مردنش فرمود : کسى که نماز را سبک بشمارد از من نیست ، کسى که مسکرى بیاشامد از من نیست و به خدا بر من در کنار حوض وارد نمى شود .قَالَ أَبُو الْحَسَنِ الاَْوَّلِ (علیه السلام) : لَمَّا حَضَرَتْ أَبی الْوَفاهُ قَالَ یَا بُنَىَّ لا یَنَالُ شَفَاعَتَنَا مَنِ اسْتَخَفَّ بِصَلاتِهِ . امام هفتم فرمود : پدرم به هنگام وفات گفت : اى پسرم سبک شمارنده نماز به شفاعت ما نمى رسد .خدا مى داند که انقطاع از رسول اکرم و خروج از تحت حمایت آن سرور چه مصیبت عظیمى است ، و حرمان از شفاعت آن سرور و اهل بیت معظم او چه خذلان بزرگى است ، گمان مکن که بدون سفاعت و حمایت آن بزرگواران کسى روى رحمت حق و بهشت موعود را ببیند .اکنون ملاحظه کن ، مقدم داشتن هر امر جزئى بکله خیالى را بر نماز که قره العین رسول اکرم و بزرگ تر وسیله رحمت حق است ، و اهمال کردن درباره آن و به آخر انداختن وقتش بدون عذر ، و حفظ ننمودن حدود آن آیا تهون و استخفاف هست یا نیست ؟! اگر هست بدان که به شهادت رسول اکرم و شهادت ائمه اطهار از ولایت آنها خارج و به شفاعت آنان نائل شوى .اکنون ملاحظه کن ، اگر احتیاج به شفاعت آنها دارى ، و مایلى که از امت رسول اکرم باشى این ودیعه الهیه را بزرگ شمار و به آن اهمیت بده ، خداى تعالى و اولیاى او از عمل من و تو بى نیازند ، و بدان اگر اهمیت به عبادت ندهى ، بیم آن است که منجر به ترک آن شود و از ترک به جحود رسد ، که در آن وقت کارت یکسره شود و به شقاوت ابدى و هلاکت دائمى رسى .و از فراغت وقت مهم تر ، فراغت قلب است ، بلکه فراغت وقت نیز مقدمه براى این فراغت است و آن در حقیقت چنان است ، که انسان در وقت اشتغال به عبادت ، خود را از اشتغالات و هموم دنیائى فارغ کند ، و توجه قلب را از امور متفرقه و خواطر متشتته منصرف نماید ، و دل را یکسره خالى و خالص براى توجه به عبادات و مناجات با حق کند ، و تا فراغت قلب از این امور حاصل نشود تفرغ براى او و عبادت او حاصل نگردد .ولى بدبختى آن است که ما تمام افکار و اندیشه هاى متفرقه را ذخیره مى کنیم براى وقت عبادت ، همین که تکبیره الاحرام نماز را مى گوئیم گوئى در مغازه را باز کردیم ، یا دفتر محاسبات را گشودیم ، یا کتاب مطالعه را مفتوح نمودیم ، دل را به سوى اشتغال به امور دیگر مى فرستیم و از اصل عمل به کلى غافل شده ، یکوقت به حسب عادت به خود مى آئیم که به سلام نماز رسیده ایم ، حقیقتاً این عبادت فضاحت آور است ، و این مناجات شرم انگیز است .عزیزم تو مناجات با حق را مثل تکلم با یک نفر از بندگان ناچیز حساب کن ، چه شده است که اگر با یک نفر از دوستان سهل است ، با یک نفر از بیگانگان اشتغال به صحبت داشته باشى ، مادام که با او مذاکره مى کنى از غیر غافلى و با تمام توجه به او مشغولى ، ولى به هنگام مکالمه و مناجات با ولى النعم و پروردگار عالمیان به کلى از او منصرف و غافلى و به دیگر امور متوجهى ، آیا قدر بندگان از ذات مقدس حق افزون است یا تکلم با آنها ارزشش از مناجات با قاضى الحاجات بیشتر است ؟!آرى من و تو مناجات با حق را نمى دانیم چیست ، تکالیف الهیه را سربار امور مى دانیم ، البته امرى که تحمیل بر شخص شده ، و سربار زندگى گردید در نظر اهمیت نخواهد داشت ، باید سرچشمه را اصلاح کرد ، و ایمان به خدا و فرمایشات انبیا پیدا کرد تا کار اصلاح شود ، همه بدبختى ها از ضعف ایمان و سستى یقین است .ایمان سید بن طاووس او را به جائى مى رساند ، که روز اول تکلیفش را عید مى گیرد ، براى آن که حق تعالى اجازه ورود در مناجات به او را مرحمت کرده ، و او را مخلع به خلعت تکلیف فرموده ، حقیقتاً تصور کن این چه قلبى است که این قدر نورانیّت و صفا دارد .اگر عمل این سید جلیل براى تو حجت نیست ، کار سید الموحدین و اولاد معصومین او که براى تو حجت است ، نظر کن در حالات آن بزرگواران و کیفیت عبادت و مناجات هاى آنها ، بعضى از آنها در وقت نماز رنگ مبارکشان تغییر مى کرد و پشت مبارکشان مى لرزید ، از خوف این که مبادا در امر الهى لغزشى شود ، با آن که به تمام معنى معصوم بودند .در هر صورت فراغت قلب از غیر حق از امور مهمه است ، که انسان باید با هر قیمت است تحصیل آن کند ، و طریق تحصیل آن نیز ممکن و سهل است ، با قدرى مواظبت و مراقبت تحصیل مى توان کرد ، باید انسان مدتى اختیار طایر خیال را به دست گیرد ، و هر وقت خواست ، از شاخه اى به شاخه اى پرواز کند آن را حفظ کند ، پس از مدتى مراقبت ، رام و آرام شود ، و توجه آن از امور متشتته منصرف گردد ، و یخر و صلاح عادت او شود ، و فارغ البال اشتغال به توجه به حق و عبادت پیدا کند .در هر صورت از همه امور مهم تر که باید امور دیگر را مقدمه آن دانست حضور قلب است ، که روح عبادت و حقیقت آن بسته به آن است ، و بدون آن هیچ قیمتى براى عبادات نیست و قبول عبادات در درگاه حق منوط به حضور قلب است .عَنْ أبی جَعْفَر وَأبی عَبْدِاللهِ أَنَّهُما قالا إنَّما لَکَ مِنْ صَلاتِکَ ما أَقْبَلْتَ عَلَیْهِ مِنْها فَإنْ أَوْعَمَها کُلَّها أَوْ غَفَلَ عَنْ آدابِها لُفَّتْ فَضُرِبَ بِها وَجْهُ صاحِبِها . امام باقر و امام صادق(علیهما السلام) به فضیل بن یسار فرمودند : از نمازت آنچه توجه قلبت با آن بوده از آن تست ، مکلف اگر تمام نماز را غلط بجا آورد ، یا از آداب آن غافل گردد، آن نماز را مى پیچیند وسپس به صورت صاحبش مى زنند.ابو حمزه ثمالى مى گوید : حضرت سجاد (علیه السلام) را دیدم نماز مى خواند ، عباى آن جناب از شانه اش افتاد ، حضرت تا از نماز فارغ نشد به عبا دست نزد ، پس از نماز از آن بزرگوار پرسیدم چرا به عبا توجه نفرمودى ، فرمود : واى بر تو آیا مى دانى در حضور که بودم ؟ همانا از عبد قبول نمى شود ، نمازى مگر آنچه توجه قلب به آن بوده ، عرض کردم پس ما هلاک شدیم فرمود : هرگز همانا نقص عبادات را خداوند با نافله ها براى مؤمنین تمام مى کند .قالَ أَمیرُالمُؤْمِنینَ (علیه السلام) لا یَقُومَنَّ أحَدُکُمْ فِى الصَّلاهِ مُتَکاسِلا وَلا ناعِساً وَلا یُفَکِّرْنَ فی نَفْسِهِ فَإنَّهُ بَیْنَ یَدَىْ رَبِّهِ عَزَّ وَجَلَّ إنَّما لِلْعَبْدِ مِنْ صَلاتِهِ ما أَقْبَلَ عَلَیْهِ مِنْها بِقَلْبِه . امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود : کسى از شما در حال کسالت و چرت به نماز نایستد ، و در پیش نفس اندیشه نداشته باشد ، زیرا که در محضر خداست ، جز این نیست که براى عبد از نمازش همان است که با قلب به آن توجه داشته .اى کاش در درجه اول به قدر و قیمت خود پى مى بردیم ، و مى فهمیدیم از کجائیم ، و در کجائیم و به کجا مى رویم و براى کیستیم و سپس به قیمت عبادت ها و مناجاتها آگاه مى شدیم تا از همه قیود رها گشته به قید عشق حق مقید مى شدیم.اى کاش دست از این ظواهر مى شستیم ، و دوباره پیمان شکسته شده روز الست را با دوست مى بستیم ، از این چهارچوب تنگ مادیت به در آمده ، در عالم بیکران معنى به پرواز مى آمدیم .اى کاش با قدرت توجه و معرفت ، از اسارت شیطان درون و برون آزاد گشته ، به بارگاه محبوب واقعى و معشوق اصلى راه مى یافتیم .استاد بزرگ ، عارف پاک دل ، مرحوم شیخ بهائى در مقام نصیحت بى خبران و گم شدگان مى فرماید :اى مرکز دایره امکان *** وى زبده عالم کون و مکانتو شاه جواهر ناسوتى *** خورشید مظاهر لاهوتىتا کى ز علائق جسمانى *** در چاه طبیعت تن مانىتا چند به تربیت بدنى *** قانع به خزف ز در عدنىصد ملک ز بهر تو چشم به راه *** اى یوسف مصرى بدر آى از چاهتا والى مصر وجود شوى *** سلطان سریر شهود شوىدر روز الست بلا گفتى *** امروز به بستر لا خفتىتا کى ز معارف عقلى دور *** به زخارف عالم حس مغروراز موطن اصلى نیارى یاد *** پیوسته به لهو و لعب دل شادنه اشک روان نه رخ زردى *** الله الله تو چه بى دردىیک دم بخودآى و ببین چه کسى *** به چه بسته دل و به که هم نفسىزین خواب گران بردار سرى *** برگیر ز عالم اولین خبرىآن عارف بزرگ در صفحه صد و نوزده کتاب «سر الصلاه» مى فرماید :نیّت در نزد عامه عزم بر اطاعت است خوفاً یا طمعاً 🙁 یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَطَمَعاً )( سجده : ۱۶) . پروردگار خود را از باب خوف و طمع مى خوانند .و در نزد اهل معرفت عزم بر اطاعت است هیبتاً و تعظیماً :فَاعْبُدْ رَبِّکَ کَأَنَّکَ تَراهُ وَإنْ لَمْ تَکُنْ تَراهُ فَإنَّهُ یَراکَ . آن چنان او را عبادت کن ، به مانند این که او را مى بینى ، و اگر تو او را نمى بینى او تو را مى بیند .و در نزد اهل جذبه و محبت عزم بر اطاعت است شوقاً و حباً :قالَ رَسُولُ اللهِ (صلى الله علیه وآله) : اَفْضَلُ النّاسِ مَنْ عَشَقَ الْعِبادَهَ فَعانَقَها وَأَحَبَّها بِقَلْبِهِ … با فضیلت ترین مردم کسى است که عاشق عبادت باشد ، و چون عاشقى که دست در گردن محبوب کند ، با عبادت دست به گردن باشد .قالَ الصادق (علیه السلام) : وَلـکِنّی أَعْبُدُهُ حُبّاً لَهُ عَزَّ وَجَلَّ وَتِلْکَ عِبادَهُ الْکِرامِ . امام ششم فرمود : اما من عاشقانه او را عبادت مى کنم و این عبادت کرام مردم است .در هر صورت معرفتى که با کمک انبیا و امامان حاصل مى شود ، زیر بناى نیّت است ، و این نیّت زیر بناى حضور قلب است ، و این حضور قلب مایه حرکت انسان در تمام شئون حیاتش به سوى عمل صالح است ، اى عزیزان بیائید سعى کنیم ، نیّت را فقط مخصوص به عبادت نکنیم ، بلکه در تمام سکنات و حرکات ، و در تمام روابط خود با خلق ، و در تمام اعمال و اخلاق خود براى خدا نیّت داشته باشیم ، تا از تمام لحظات عمر بهترین سود و منفعت را ببریم جداً دنیا و مافیها ارزش آن را ندارد که ما یک لحظه از عمر خود را با آن معامله کنیم ، باید دینا و هرچه در آن است براى ما ابزار و وسیله اى جهت معامله با دوست باشد ، و به قول سعدى آن عالم نکته سنج :دنیا آن قدر ندارد که بر او رشک برند *** یا وجود و عدمش را غم بیهوده خورندنظر آنان که نکردند بر این مشتى خاک *** الحق انصاف توان داد که صاحب نظرندعارفان هرچه ثباتى و بقائى نکند *** گر همه ملک جهان است به هیچش نخرندتا تطاول نپسندى و تکبر نکنى *** که خدا را چو تو در ملک بسى جانورنددوستى با که شنیدى که به سر برد جهان *** حق عیانست ولى طایفه اى بى بصرنداى که بر پشت زمینى همه وقت آن تو نیست *** دگران در شکم مادر و پشت و پدرندگوسپندى برد این گرگ مزور همه روز *** گوسپندان دیگر خیره در او مى نگرنداین سرائى است که البته خلل خواهد یافت *** خنک آن قوم که در بند سراى دیگرندآن که پا از سر نخوت ننهادى بر خاک *** عاقبت خاک شد و خلق بر او مى گذرندکاشکى قیمت انفاس بدانندى خلق *** تا دمى چند که باقى است غنیمت شمرندگل بى خار میسر نشود در بستان *** گل بى خار جهان مردم نیکو سیرندسعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز *** مرده آن است که نامش به نکوئى نبرندمنبع: http://erfan.ir

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.