عرفان اسلامی (۳۰) انتخاب محبوب نشانه ی محبت

شرح کتاب مصباح الشریعه ومفتاح الحقیقهوَدَلیلُ الحُبّ إیثارُ الْمَحْبُوبِ عَلى ما سِواهُ در بخشهاى گذشته دانستید که امام صادق (علیه السلام) فرمودند محبّت به خدا و آنچه وابسته به حضرت اوست ، فرع معرفت انسان نسبت به خداست و هرچه معرفت و آگاهى آدمى به وجود مقدّس او بیشتر باشد ، عشق به او بیشتر خواهد بود .در کلام امام (علیه السلام) همان که براى خوف و رجا دلیلى ذکر شده است و فرمودند : دلیل خوف ، فرار از شیاطین جنى و انسى و گناهان و دلیل امید ، طلب اتّصال با اولیا و عاشقان خدا ، و طلب کلیّه برنامه هایى است که خدا براى انسان مى پسندد ; همان طور محبّت و عشق نیز دلیل مى خواهد و به ادّعا ثابت نمى گردد ، و هرکسى نمى تواند بگوید من محبّ اویم . دلیل محبّت در کلام امام (علیه السلام) انتخاب محبوب است بر ماسواى او و مقدم داشتن او بر هر چیزى . او را خواستن و هر چیزى را براى او و به خاطر او خواستن است ، وگرنه اگر کسى بگوید خدا محبوب من است ، ولى غیر او را بر او مقدّم بدارد جز پندار و خیالى در سر نداشته و ندارد .چنانچه قرآن مجید در سوره ى توبه آیه ى ۲۴ به این معنا اشاره دارد 🙁 قُلْ إِن کَانَ آبَاؤُکُمْ وَأَبْنَاؤُکُمْ وَإِخْوَانُکُمْ وَأَزْوَاجُکُمْ وَعَشِیرَتُکُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَهٌ تَخْشَوْنَ کَسَادَهَا وَمَسَاکِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَیْکُم مِنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَاد فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى یَأْتِیَ اللّهُ بِأَمْرِهِ وَاللّهُ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِینَ ) .« اى رسول من به امت بگو : اگر شما پدران و پسران و برادران و زنان وخویشان خود و اموالى که جمع کرده اید و مال التجاره اى که از کسادى آن بیمناکید و منازلى که به آن دل خوش کرده اید بیش از خدا و رسول و جهاد در راه او دوست دارید ، پس منتظر باشید تا قضاى حتمى خدا جارى گردد و خدا بدکاران را هدایت نخواهد کرد » .آرى معرفت ، این معنى را نشان مى دهد که در همه جا و در همه وقت تنها یار انسان ، و حافظ و نگهدار و خالق و رازق و دستگیر آدمى خداست ، و هرچه غیر اوست وسیله است و او تنها هدف عالم است . روى این حساب اگر به وسائل علاقه دارد به خاطر اوست ، اگر به دنیا و آنچه در اوست دلبستگى دارد به خاطر اوست ، اگر به انسانها محبّت دارد به خاطر اوست ، و محبّتِ آتشین و عشقِ عالیش متوجّه اوست و هرچه او را به او نزدیک کند به خاطر او دوست دارد و از هرچه او را از محبوب حقیقى جدا نماید از آن متنفر است .امیر مؤمنان (علیه السلام) در خطبه ى متّقین درباره ى این پاکبازان مى فرماید :عَظُمَ الْخالِقُ فی أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مادونَهُ فی أَعْیُنِهِمْ .« خدا در جانشان بزرگ است و مادون او در چشمشان کوچک » .آنان در سرّ سویداى دل و جان ، جز او راه ندادند ، چرا که دل حرم اوست و در حرم او غیر او راه ندارد . به تعبیر امام صادق (علیه السلام) در روایتى مى فرماید :اَلْقَلْبُ حرمِ الله فَلا تُسْکِنْ فِى حرمِ اللهِ غَیْرَ اللهِ .« قلب حرم خداست ; پس در حرم خدا غیر خدا را راه نده » .عارف بزرگ مرحوم الهى قمشه اى ، که این واقعیّات را چشیده بود ، در ترجمه این جمله مى گوید :چو آنان را جلال شاه ذوالمجد *** عیان شد در دل آگاه پر وجدجهان دیدند خاک درگه شاه *** فشاندند آستین بر ماسوى اللهبه چشم دل نه دل عرش خدایى *** به حیرت در جمال کبریایىبه تعظیم جلالش از سروجد *** همه در نغمه سبحان ذى المجدهر آن دل روشن از نور الهى است *** به چشمش هر دو عالم خاک راهى استزچشم شاه بین غوغاى امکان *** به ظلمات عدم رخ کرد پنهانچو بیند چشمى آن خورشید جان را *** نبیند ذرّه اى هر دو جهان رادر آن دریا که عالم زآن سبوئى است *** کجا این قطره ها را آبروئى استچو حسن اعظم یکتاى ایزد *** بر ایوان دل پاکان علم زدحجاب آفرینش را دریدند *** زالله ماسوى الله را ندیدندالهى را الهى دیده بگشاى *** دلش با نقش یاد خود بیاراىبه مهر خویش روشن کن روانش *** به یاد دوست گلشن ساز جانشکه بر چشم خدا بینش مسلّم *** شود خاکى شکوه هر دو عالمو به قول فیض آن عارف بزرگ :دل مى کنمت فدا و جان هم *** از توست اگرچه این و آن همدل را برتو چه قدر باشد *** یا جان کسى و یا جهان همبر روى زمین ندیده چشمى *** ماهى چون تو بر آسمان همدر ملک و ملک نظیر تو نیست *** در هشت بهشت جاودان همجایى که نهى تو پاى آنجا *** ما سر بنهیم و قدسیان هممهمان شوى ار شبى مرا تو *** دل پیش کشم تو را و جان همتا بر سر خوان به جز تو نبود *** مهمان باشى و میزبان همگم گشته وادى غمت را *** بى نام بمان و بى نشان همفیض از تو و جان و دل هم از تو *** این باد فداى تو و آن هممن واله جمال فروزان یک کسم *** آشفته دو زلف پریشان یک کسمسامان مرا یکى و سرمن یکى بود *** سودا یکى و بى سر و سامان یک کسمهر جا که روى کنم سوى او بود *** بیناى یک جمالم و حیران یک کسمجمعیّتم زجمع کمالات یک کس است *** شیداى یک جمیل و پریشان یک کسمتیغ او کشد بقصد سرم بسملش شوم *** در مذبح محبّت قربان یک کسممشرک نیم پرستش باطل نمى کنم *** حق بین و حق پرست و بفرمان یک کسماز هر خسى قبول عطایى نمى کنم *** مستغرق مواهب احسان یک کسمچون گرگان به سفره هرکس نمى روم *** همچون شتر نواله خور خوان یک کسمازخوان هرکه هرچه جوم یا برم چوفیض *** روزى خور خدایم و مهمان یک کسمو باز به قول الهى :هرکه شد از یک نگاه واله و شیداى دوست *** از دو جهان دیده بست بهر تماشاى دوستتا سپه عشق زد خیمه به صحراى دل *** دل زد و عالم کشید خیمه به صحراى دوستصور سرافیل بود یا سخن از لعل یار *** شور قیامت بخاست یا قدر عناى دوستزاهد و حور و بهشت ما و رخ ذات یار *** دوست چو خواهى نخواه دنیى و عقباى دوستهر دو جهان کى بود قیمت کالاى جان *** جان که چو او گوهرى نیست به دریاى دوستملک دل و گنج عشق دولت پاینده است *** کز همه پرداختیم غیر تمنّاى دوستگیتى و خوبان آن در نظر آینه اى است *** دیده ندید اندر آن جز رخ زیباى دوستهرکه به ما مى رسد خنده زند کز خیال *** دام الهى گرفت شهپر عنقاى دوستصاحب کتاب ارزشمند «منازل السائرین» در باب محبّت و محبّ و محبوب مى گوید :الْمَحَبَّهُ تَعَلُّقُ الْقَلْبِ بَیْنَ الْهِمَّهِ وَالأُنْسِ فی الْبَذْلِ وَالْمَنْعِ عَلَى الأَفْرادِ . و شارح بزرگوار آن « کمال الدین عبدالرزاق کاشانى » توضیح مى دهد که :تعلّق قلب به محبوب سرچشمه اش همّت عالى انسان است و همّت عالى آن همّتى است که از ماسوى بریده و تنها به او متّصل شده است و انس نیز حاصل از تجلّى محبوب پرآیینه وجود انسان ، و بذل و منع هم از مقتضیات تجلى آن وجود مقدس بر دل پاک است . بدون شک تجلّى اقتضا مى کند فناى در محبوب را و این که وجود ا نسان یک پارچه فداى محبوب گردد . و انس اقتضا مى کند که دل و جان از انس گرفتن به غیر او و لذّت بردن از ماسواى او منع گردد . بنابراین عشق و محبّت به محبوب اقتضا مى کند وصال را و وصال میسّر نمى شود مگر به بذل روح ، انس به جمال هم اقتضا مى کند قلب از التفات به غیر او ممنوع شود ; پس محبّان وقتى در محبّت خود صادقند که قلب شان تعلّق به محبوب داشته و این تعلّق نتیجه ى همّت باشد ، و از پس این تعلّق غرقه عالم انس و منع گردند .اوّل میوه ى عشق و محبّت به محبوب ، فناى خاطر محبّ از تعلّق به غیر است ، و محبّت واقعى ، و عشق صادقانه آن است که درون را از تعلّق به دیگران پاک کرده و جز عشق او و شئون حضرتش چیزى در ذات وجود نماند . پس از آن چون سیل محبّت محبوب به سرزمین وجود جارى گردد ، کارى از انسان جز کارى که محبوب مى خواهد سر نزند و این فناى افعال است ، و سپس این سیل و تجلّى کارى مى کند که آدمى اخلاقى جز اخلاق الله نداشته باشد و این فناى صفات است ، و آنگاه به جایى مى رسد که از خود نیز فراموش مى شود و یادى جز یاد حضرتش و فعل و صفتى جز فعل و صفت محبوبش نمى ماند . آن فناى ذات است و این جاست که محبوب ، بر همه چیز مقدّم شده و ایثار محبوب بر غیر او صدق پیدا کرده است . محبّت بدون تردید همان محبّتى است که او از انسان خواسته این است معناى :وَدَلیلُ الحُبّ إیثارُ الْمَحْبُوبِ عَلى ما سِواهُ .خوشا آن دل که مأواى تو باشد *** بلند آن سر که در پاى تو باشدفرو باید به ملک هر دو عالم *** هر آن سر را که سوداى تو باشدسراپاى دلم شیداى آن است *** که شیداى سراپاى تو باشدغبار دل به آب دیده شویم *** کنم پاکیزه تا جاى تو باشدخوش آن شوریده شیداى بى دل *** که مدهوش تماشاى تو باشددلم با غیر تو کى گیرد آرام *** مگر مستى که شیداى تو باشدنمى خواهد دلم گل گشت صحرا *** مگر گل گشت صحراى تو باشدخوشى در عالم امکان ندیدیم *** مگر در قاف عنقاى تو باشدزهجرانت به جان آمد دل فیض *** وصالش ده اگر رأى تو باشدخوشا آنان که ترک کام کردند *** به کام عار ننگ از نام کردندبه خلوت انس با جانان گرفتند *** به عزلت خویش را گمنام کردندبه شوق طاعت و ذوب عبادت *** شراب معرفت در جام کردندزبهر صید معنى دانه ذکر *** فکندند و زفکرش دام کردندبه حق بستند چشم و گوش و دل را *** محبّت را به فرمان رام کردندبه حق پرداختند از خلق رستند *** به شغل خاص ترک عام کردندنظر را وقف کار دل نمودند *** به جان این کار را اتمام کردندز دنیا و غم دنیا گذشتند *** مهم آخرت انجام کردندکشیده دست از آسایش تن *** به محنت هم چو فیض آرام کردندآرى عاشق واقعى و محبّ حقیقى ، پس از شناخت حضرت او ، قدرتى برایش نمى ماند تا ماسواى او را بر او مقدّم کند ، عاشق موجودى است یکتا بین ، یکتاگو ، یکتاخواه و در یک کلام جز او چیزى نمى بیند تا آن را بر او مقدّم بدارد . قرآن مجید درباره ى مردم مؤمن و تعلّق خاطر آنان به خدا در آیات گوناگونى سخن مى گوید و به خصوص به این معنى اشاره دارد که مؤمن واقعى چیزى را بر او مقدّم نمى دارد ، گرچه نزدیکترین فرد او باشد ، در سوره ى مبارکه « مجادله » در آخرین آیه آن چنین مى خوانیم 🙁 لاَ تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ یُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ کَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الإِیمَانَ وَأَیَّدَهُم بِروح مِنْهُ وَیُدْخِلُهُمْ جَنَّات تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ أُولئِکَ حِزْبُ اللَّهِ أَلاَ إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ) .« اى رسول من هرگز مردمى که ایمان به خدا و روز قیامت آورده اند ، نخواهى یافت که دوستى با دشمنان خدا و رسول کنند : و هرچند آن دشمنان پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشان آنها باشند ، این مردم پایدارند که خدا بر دلهاشان نور ایمان نگاشته و آنان را به روح قدسى مؤیّد و منصور گردانیده و در قیامت آنان را به بهشتى داخل کند که نهرها زیر درختانش جارى است و در آنجا به طور جاودان متنعّم اند خدا از آنان راضى است ، و اینان از خدا خوشنودند ، اینان به حقیقت حزب خدایند و بدانید که حزب خدا پیروزند » .و این محبّت و عشق واقعیّتى است که آثارش در تمام وجود انسان آشکار گشته و قدرت پنهان کردن آن را ندارد ، آثار آن بر چهره و تمام حالات آنان ، و کلیه ى حرکات اعضایشان و آه نَفَس شان و اشک چشمشان و گفتار زبانشان و رنگ رویشان ، و لاغرى اندامشان ، و آب شدن بدنشان ، سوز دلشان ، و ناچیزى استخوانشان ، و نازکى پوستشان و یاد محبوبشان پیداست !آیا اینان با چنین آثارى ، مى توانند غیر را بر یار ترجیح دهند ؟! رسول خدا (صلى الله علیه وآله)« مصعب بن عمیر » را دیدند در حالى که پوست دباغى نشده گوسفندى را به کمر بسته مى آید ، فرمودند : به این مرد نظر کنید که خداوند قلبش را به نور خرد منوّر کرده است . من در مکّه دیدم که در دامن پدر و مادرش از بهترین غذاها و نوشیدنى ها بهره مند بود ; اما عشق خدا و رسول او را به چنین حال انداخت .مصعب جوانى بود که با تمام وجود عاشق خدا و رسول شده بود ، لحظه اى از عمل به خواسته هاى محبوب آسودگى نداشت ، قبل از پیامبر به مدینه آمد و به دستور رسول خدا به تبلیغ فرهنگ الهى پرداخت ، مدینه را آماده پذیرش اسلام و پیامبر اسلام کرد . او در راه خدا سخت ترین حوادث را تحمّل کرد ، رنج هر مصیبتى را به خود خرید و عاقبت در جنگ احد در رکاب رسول خدا (صلى الله علیه وآله) به شرف شهادت نایل گشت ، این است مصداق و نمونه ى فرمایش امام صادق (علیه السلام)که فرمود :دَلیلُ الحُبّ إیثارُ الْمَحْبُوبِ عَلى ما سِواهُ .عیسى بن مریم به سه نفر گذشت ، لاغر اندام و رنگ پدیده ، فرمود : این چه وضعى است ؟ گفتند : از ترس آتش جهنم ، گفت : بر خدا حق است که خائف را امان دهد ، سپس بر سه نفر دیگر گذشت که لاغرى و رنگ پریدگى آنان بیش از سه نفر اوّل بود ، پرسید : شما را چه شده است ؟ گفتند : اشتیاق به بهشت ما را به این وضع کشانده است ، گفت : بر خدا حق است که آنچه را شما به آن امید دارید به شما عنایت کند . سپس به سه نفر دیگر گذشت که لاغرى و رنگ پریدگى آنان بیش از سه نفر دوم بود ، پرسید : شما را چه شده که به این گونه تغییر بدن و رنگ مبتلا شده اید ؟ گفتند : عشق خدا ، گفت : شما بندگان مقرّبید ، شما بندگان مقرّبید .هرم بن خیّان مى گفت : مؤمن وقتى خدا را شناخت عاشق او مى شود و چون عاشق شد به سوى او حرکت مى کند و هنگامى که لذّت حرکت را یافت به دیده شهوت به دنیا نمى نگرد و به آخرت به چشم رغبت نظر نمى نماید ، جسدش در دنیاست ولى روحش در آخرت است .یحیى بن معاذ مى گفت : مثقال خردلى محبّت پیش خدا محبوبتر است از هفتاد سال عبادت بدون عشق .از بعضى از گذشتگان نقل شده که خداوند عزیز به بعضى از پیامبران وحى کرد : براى من در میان بندگانم بندگانى است که عاشق من هستند و من عاشق آنهایم ، و مشتاق منند و من مشتاق آنانم ، یاد منند و من یاد آنهایم و نظر به من دارند و من به آنان نظر دارم ، اگر راه آنان را بپیمائى تو را دوست خواهم داشت ، و اگر از طریق آنان روى بگردانى تو را هلاک خواهم کرد .گفت : خداوندا آیا آنان را علائمى هست ؟ خداوند فرمود : در روز مساجد ، و منازلى که دوستان من در آنند براى عبادت من رعایت مى کنند ، چنانچه چوپان مهربان گوسپندان را رعایت مى کند ، و مشتاقانه به سوى غروب آفتاب و وقت مغرب حرکت مى کنند ، چنانچه پرندگان در آن وقت به سوى لانه هاشان پرواز مى کنند . زمانى که تاریکى شب آنان را گرفت ، و خیمه سیاهى همه جا را پوشانده و دیگران براى استراحت رختخواب پهن کردند و پرده ها را افکندند ، و هر دوستى با دوستش خلوت کرد ، آنان در برابر من مى ایستند ، و زمین را با چهره ى خود در پیشگاه عظمت من فرش مى کنند و با دعایى که خود به آنان تعلیم کرده ام با من مناجات مى کنند و مرا در برابر نعمت هایى که به آنان داده ام مى ستایند ، کارشان در شب ناله و گریه و آه و شکوه از فراق من است ، گاهى در قیام ، و گاهى در تشهّد ، گاهى در رکوع و گاهى در سجودند ، خریدار آنچه را به خاطر من تحمل مى کنند ، هستم و شکوه آنان را از عشقى که به من دارند مى شنوم . اول چیزى که به آنان عنایت مى کنم سه چیز است :۱ ـ نورم را در دلشان قرار مى دهم تا همچنان که من از آنان خبر دارم آنان در پرتو آن نور از من باخبر شوند .۲ ـ اگر تمام آسمانها و زمین و آنچه در آنهاست از آنان باشد آن چنان در نظرشان کوچک مى کنم که به خاطر تماشاى آنها از من غافل نشوند .۳ ـ به آنان روى مى آورم ، و به هنگامى که به آنان روى آوردم آیا کسى مى تواند بفهمد من به آنان چه مى خواهم عنایت کنم ؟ !اگر عبد با چنان زحماتى که در راه بندگى او و عشق به جلال و جمال معبود و اقعى تحمّل مى کند ، دلش جایگاه تجلّى او گردد ; پس از آن مى تواند غیر او را بر او ترجیح دهد ؟ آیا امکان ترجیح غیر او هرچه باشد بر او امکان دارد ؟! اینجاست که انسان به واقعیّت سخن امام صادق (علیه السلام) مى رسد که وقتى چنین عشقى دل را مشغول کند ، معشوق آن دل ، و محبوب آن عشق بر همه چیز بدون اختیار ترجیح داده خواهد شد .وَدَلیلُ الحُبّ إیثارُ الْمَحْبُوبِ عَلى ما سِواهُ .و به قول عارف عاشق ، فیض کاشانى :دل و جان منزل جانانه کردم *** مى توحید در پیمانه کردماز این افسانه ها طرفى نبستم *** به مستى ترک هر افسانه کردمزعقل و عاقلان یکسر بریدم *** علاج این دل دیوانه کردمشدم در ژنده پنهان از نظرها *** چو گنجى جاى در ویرانه کردمشود تا آشنا آن دوست با من *** زهر کس خویش را بیگانه کردمبه هر جانب که دیدم مست نازى *** نگاهى سوى او مستانه کردمبه هرجا حسن او افروخت شمعى *** به گردش خویش را پروانه کردمدلم شد فانى اندر عشق باقى *** به آخر قطره را در دانه کردمبه هر جاى دلم جاى بتى بود *** به مستى ترک این بتخانه کردمبه یک پیمانه دادم هر دو عالم *** چو فیض این کار را مردانه کردمو به قول حکیم نکته سنج ، اخلاقى کم نظیر ، عارف والا مقدار ، مرحوم الهى قمشه اى :زدام طبیعت پریدن خوش است *** گل از باغ لاهوت چیدن خوش استبه کاخ تجر نشستن نکوست *** در آنجا رخ یار دیدن خوش استمى عشق نوشیدن از دست یار *** از آن باده جان پروریدن خوش استنسیمى وزد تاز باغ وصال *** چو گل جامه تن دریدن خوش استتویى خوش نوا مرغ باغ الست *** در آن آشیان آرمیدن خوش استپر و بال دانش گشودن رواست *** ز دام علایق رهیدن خوش استاز این شهر و این خانه تا کوى دوست *** چو آهوى وحشى دویدن خوش استاز این دیو و دد مردم پر غرور *** همى کنج عزلت خزیدن خوش استهمه شب به امید صبح وصال *** چونى ناله از دل کشیدن خوش استالهى زشوق غزالان عشق *** به صحراى وحدت چریدن خوش استوَفی أَخْبارِ داوودَ قُلْ لِعبادی الْمُتوجِّهینَ إِلیَّ بِمَحَبَّتی ما ضرَّکُمْ إِذ احتَجَبْتُمْ عَنْ خَلْقی إذا رَفَعتِ الْحِجابُ فیما بَیْنی وَبَیْنَکُمْ حَتّى تَنْظُرُوا إِلَیَّ بِعُیُونِ قُلُوبِکُمْ ، ما ضرَّکُمْ ما زُوِیَتْ عَنْکُمْ مِنَ الدُّنْیا إِذا بَسَطْتُ دینی لُکُمْ وَما ضَرَّکُمْ مَسْخَطُه الْخَلْقِ إِذَ الْتَمَسْتُمْ رِضایَ !« در اخبار داوود آمده است که خدا به او فرمود : به آنان که روى به عشق من دارند بگو : با برداشته شدن حجاب بین من و شما و اینکه مى توانید مرا با چشم دل ببینید جدایى خلق از شما به شما ضررى نمى رساند ، و با سایه انداختن دینم بر سر شما ، روى گردانى دنیا برایتان ضرر ندارد ، و در صورت طلب خشنودى من خشم خلق در حق شما کارى نمى تواند بکند » .در این روایت دقت کنید ، عاشقان خدا خلق را هرکه باشد اگر در راه محبوب نباشد ، و دنیا را هرچه باشد اگر در مسیر معشوق نباشد و خشنودى خلق را اگر در راه رضاى او نباشد ; هرگز بر خدا ترجیح نداده و مى داند که از دست دادن هرکدام به خاطر او چیزى از انسان کم نمى کند ; بلکه به خاطر معامله ى با خدا ، بهترین سرمایه که رضایت اوست براى انسان فراهم مى گردد . تا اینجا سخن از عشق انسان به خدا بود ، اما آنجا که سخن از عشق خدا به عبد است نیز داراى مسائلى است که قسمتى از آن را در قسمت بعد مى خوانید. منبع: http://erfan.ir

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.