عرفان اسلامی (۱۴) خوف از خدا در دعاها

خوف از خدا در دعاهاى اسلامى
حضرت على (علیه السلام) در دعاى کمیل از خداوند بزرگ مى خواهد که ترسش از پروردگار ترس اهل یقین باشد ، ترسى که از ابتداى ظهورش در انسان ، تا دقایق مرگ ، نمى گذارد آدمى به گناه دچار گردد ، در آن دعا عرضه مى دارد : وَأَخافَکَ مَخافَهَ الْمُوقِنین .حضرت سجّاد (علیه السلام) در ارزش اشکى که به خاطر ترس از حق ، از دیدگان جارى مى شود در زیارت امین الله مى فرماید : وَعَبْرَهَ مَنْ بَکى مِنْ خَوْفِکَ مَرْحُومَهٌ ، اشک دیده آن کس که از ترس تو جارى مى شود باعث آمرزش صاحب اوست .امام سجاد (علیه السلام) با پروردگار عالم راز و نیازى دارند ، تحت عنوان راز و نیاز خائفین ، که ترجمه آن بدین قرار است :پروردگارا آیا پس از ایمانم به وجود مقدّست ، به عذاب فردا دچارم مى کنى ، یا بعد از این همه عشقم به حضرتت مرا از خود دور مى نمایى ؟با امیدى که به رحمتت دارم ، و اینکه تو اهل گذشت هستى ، آیا از عنایتت محرومم مى دارى ؟اى کسى که به تو پناه آورده ام مرا وامى گذارى ، و از پناه دادنم خوددارى مى کنى ؟ نه تو آن مولائى نیستى که پناهنده را از پیشگاهت برانى .اى کاش برایم معلوم بود که مادرم مرا براى بدبخت شدن زاییده ، یا براى کشیدن بار مشقّت ، و تحمّل زحمت بیهوده تربیت کردن ، اگر این است ، که من با سوء اختیار خودم انتخاب مى کنم ، اى کاش مرا نمى زایید ، و در دامنش تربیتم نمى کرد .آرزویم این است که بدانم ، آیا مرا اهل سعادت قرار داده اى ، و براى رسیدن به قرب جوارت انتخاب کرده اى تا چشمم روشن شود و روحم آرام گیرد ؟آیا چهره هایى که در برابر بزرگیت به خاک مزلّت سائیده شده، درمحشر سیاه و بى آبرو مى کنى ، یا زبانهایى که به مدح و ثنایت باز بود لال مى گردانى ، یا دلهاى پر از محبّت را مُهر کرده و از لطفت محروم مى نمایى ، یا گوش هایى که از شنیدن برنامه هایت به خاطر ارادتى که به تو داشت لذت مى برد از کار مى اندازى ، یا دست هایى که به آرزو به پیشگاهت بلند مى شد ، و امید عنایت از تو داشت مى بندى ، یا قدمهایى که سعى در عبادت تو مى کرد ، به عذاب دچار مى کنى ؟پروردگارا درهاى رحمتت را به روى بندگان غرق در توحیدت مبند ، و مشتاقان لقاى حضرتت را از خود محروم منماى .خدایا روانى که به توحید تو عزیز کردم ، چگونه به خوارى هجرانت ذلیل مى کنى ، و درونى که به عشقت گره زدم ، چگونه به آتش جهنم مى سوزانى ؟خداوندا از رنج غضبت پناهم ده اى حنّان اى منّان ، اى رحیم و رحمان ، اى جبّار و قهّار ، اى غفّار و ستّار ، با رحمت و عنایتت مرا از عذاب دوزخ برهان و از رسوایى ننگ نجاتم بده .خداوندا خوبان از بدان نزد تو امتیاز دارند ، احوال دگرگون شد ، برنامه هاى تکان دهنده ایجاد فزع و وحشت کرد ، نیکان به تو نزدیک شدند ، و بدان از تو دور گشتند ، هرکسى به جزاى عملش مى رسد ، و در نزد تو به کسى ظلم نمى شود.
سرگذشت خائفین
امام باقر (علیه السلام) مى فرماید : زنى بدکاره به قصد آلوده کردن عده اى از جوانان بنى اسرائیل مشغول فعالیت شد ، زیبایى زن آن چنان خیره کننده بود که گروهى از جوانان گفتند : اگر فلان عابد او را ببیند تسلیم او خواهد شد !!زن سخن آنان را شنید ، گفت : به خدا قسم به خدا قسم به خانه نمى روم مگر اینکه آن عابد را گرفتار بند شهوت کنم .به هنگام شب بر در خانه عابد رفت ، در زد و گفت : مرا راه بده ، عابد از پذیرفتن آن زن تنها در آن وقت شب امتناع کرد ، زن فریاد برآورد ، گروهى از مردان هرزه به دنبال منند ، اگر مرا نپذیرى کارم به رسوایى مى کشد .عابد چون سخن او را شنید ، به خاطر ترحّم به او در را باز کرد ، چون وارد خانه شد ، لباس از بدن برون کرد، جمال زن و بدن خیره کننده و عشوه و نازش عابد را مسحور کرد ، دست به بدن زن زد، ولى ناگهان دست خود را کشید ، و در برابر آتشى که زیر دیگ روشن بود قرار داد ، زن به او گفت چه مى کنى ، جواب داد دستى که برخلاف خدا به اجراى عملى برخیزد سزاوار آتش است !! زن از خانه بیرون دوید ، و با گروهى از مردم بنى اسرائیل روبرو شد و فریاد زد عابد را دریابید مردم به سراغ آن بنده خائف حق رفتند ، دیدن از ترس عذاب الهى دست خود را به آتش سوزانده !!
یحیى وخوف از خدا
صدوق از پدر بزرگوارش نقل مى کند ، یحیى بن زکریّا آن پیامبر بزرگ آن قدر نماز خواند و گریه کرد ، تا گوشت صورتش آسیب دید ، پارچه اى از کرک به جاى آسیب صورت گذاردند ، تا اشک دیدگانش بر آن بریزد ، او به خاطر خوف از مقام الهى کم خواب شده بود ، پدر بزرگوارش بدو گفت : پسرم از خدا خواسته ام چنان به تو عنایت و لطف کند ، که خوشحال شده و چشمت به محبّت حق روشن شود، عرض کرد : پدر ، جبرئیل به من گفت جلوتر از آتش جهنم صحراى سوزانى است که از آن عبور نمى کند مگر آن کس که از خوف حق زیاد گریه کند ، فرمود : پسرم گریه کن ، زیرا گریه از خوف خدا ، حق توست .
در کنار آتش سوزان
امام ششم مى فرماید : عابدى در بنى اسرائیل زنى را مهمان کرد ، و در آن شب نسبت به آن زن به قصد سوء نشست ، اما بلافاصله دست به آتش نزدیک کرد ، و از قصد خویش برگشت ، دوباره نیّت سوء بر او غلبه کرد ، باز دست به آتش برد ، تا صبح همین برنامه را داشت ، به وقت صبح به زن گفت : از خانه من بیرون شو که بد مهمانى بودى !
مراعات حقّ خوف
یکى از یاران پیامبر مى گوید : در یکى از روزها که گرماى هوا در اوج شدّت بود من و تعدادى از دوستان با پیامبر عزیز اسلام در سایه درختى قرار داشتیم ، ناگهان جوانى رسید ، و لباسهاى خود را از بدن بیرون آورده ، با پشت و روى بدن و صورت خود بر ریگهاى داغ بیابان غلتید ، و در حال غلتیدن مى گفت : اى نفس بچش ، زیرا عذابى که نزد خداست ، خیلى بزرگتر از اعمال توست !پیامبر عزیز این منظره را تماشا مى کرد ، چون کار جوان تمام شد و لباس پوشید و قصد حرکت کرد ، نبىّ اکرم او را به حضور طلبید و فرمود : اى بنده خدا کارى از تو دیدم که از کسى سراغ نداشتم ، چه علّتى سبب این برنامه بود ؟عرض کرد ک خوف از خدا ، فرمود : حق خوف را به جاى آوردى ، خداوند به سبب تو به اهل آسمانها مباهات مى کند ، سپس رو به یاران کرد و فرمود : هرکس در این محل حاضر است به نزد این مرد برود تا برایش دعا کند ، همه نزدیک او آمدند ، و او هم بدین گونه دعا کرد : خداوندا تمام برنامه هاى ما را در گردونه هدایت قرار ده ، و پرهیز از گناه را توشه ما کن ، و بهشت را نصیب ما فرموده ، جایگاه ما قرار بده .
جوان خائف و مرد عابد
امام چهارم مى فرماید : مردى با خانواده خود سوار کشتى شد ، و در دریا به حرکت آمد ، کشتى شکست ، و از سرنشینان آن جز همسر آن مرد کسى نجات نیافت . زن بر تخت پاره اى قرار گرفت ، و موج دریا وى را به یکى از جزیره هاى میان آب برد . در آن جزیره مرد راهزنى زندگى مى کرد که هر حرامى را مرتکب شده بود ، و به هر فعل قبیحى دامن آلوده داشت ، ناگهان آن زن را بالاى سر خود دیده به او گفت : آدمى زادى یا پرى ; زن گفت : آدمم ، دیگر سخنى نگفت ، برخاست و با زن درافتاد و قصد کرد با او درآمیزد ، زن به خود لرزید ، راهزن سبب پرسید ، با دست اشاره کرد از خدا مى ترسم ، راهزن گفت : تاکنون چنین عملى مرتکب شده اى ، زن پاسخ داد به عزّتش سوگند نه ، مرد راهزن گفت : با اینکه تو مرتکب چنین خلافى نشده اى از خدا مى ترسى در حالى که من این کار را به زور به تو تحمیل مى کنم ، به خدا قسم من براى ترس از حقّ سزاوارتر از توام !راهزن پس از این جرقّه بیدار کننده برخاست و در حالى که همّتى به جز توبه نداشت به نزد خاندان خود روان شد ، در راه به راهبى برخورد و به عنوان رفیق راه با او همراه گشت ، آفتاب هر دوى آنان را آزار داد ، راهب به راهزن جوان گفت : دعا کن تا خدا به وسیله ابرى بر ما سایه افکند ، ور نه آفتاب هر دوى ما را از پاى خواهد انداخت !جوان گفت : من در پیشگاه خدا براى خود حسنه اى نمى بینم ، تا جرئت کرده از حضرتش طلب عنایت کنیم ، راهب گفت پس من دعا مى کنم تو آمین بگو جوان پذیرفت ، راهب دعا کرد ، جوان آمین گفت ، ابرى بر آنان سایه انداخت ، در سایه آن بسیارى از راه را رفتند ، تا به جایى رسیدند که باید از هم جدا مى شدند ، بناگاه ابر بالاى سر جوان به حرکت آمد ، راهب گفت : تو از من بهترى ، زیرا دعا بخاطر تو به اجابت رسید ، داستانت را به من بگو ، جوان برخورد خود را با آن زن گفت ، راهب به او گفت : به خاطر ترسى که از خدا به دل راه دادى تمام گناهانت بخشیده شد ، باید بنگرى که در آینده نسبت به خداوند چگونه خواهى بود .منبع: http://erfan.ir

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.