عرفان اسلامی (۹) خوف و انواع آن

نَجْوَى الْعارِفینَ تَدُورُ عَلى ثَلاثَهِ أُصُول : الخَوْفُ وَالرّجاءُ وَالْحُبُّ .
خوف
عقیده بیداران راه ، و عاشقان الله بر این است که خوف بر سه نوع است :۱ ـ خوف طبیعى ۲ ـ خوف مذموم ۳ ـ خوف ممدوح .
خوف طبیعى
خوف طبیعى ، هم چون حالات واقعى دیگر ، از خطوط اصلى نفس است . این حالت براى حفظ جان از حوادثى چون بیمارى، تصادف ، دور شدن از منطقه خطر، چگونگى مواجهه با حیوانات درنده ، زلزله ، رعد و برق ، سیل ، بادهاى خطرناک ، به کار گرفته مى شود .اگر این حالت عالى نفسانى ، به انسان عنایت نمیشد و آدمى در برابر آن گونه حوادث و پیش آمدها بر خود نمى هراسید ، در مقام حفظ نفس برنمى آمد و از هیچ حادثه اى در امان نمى ماند و حیات انسان در کره خاک در معرض نابودى قرار مى گرفت .انسانى که از وقوع بیمارى مى ترسد ، یا به هنگام بیمارى از تلف شدنش وحشت دارد ، از پیش آمدن مرض پیشگیرى کرده ، یا به هنگام درد و رنج به علاج برمى خیزد . این ترس باعث مى گردد ، انسان اصول بهداشت را در همه ى زمینه ها مراعات نماید و موانع سلامت و عوامل بیمارى خود را به دست آورد .حالت ترس کمک مى کند تا کسى که وقوع زلزله ، باد ، سیل ، یا حمله ى حیوانات به خود و برنامه هاى زندگیش را پیش بینى مى نماید ، براى جلوگیرى از هر نوع خطر احتمالى به مبارزه برخیزد . هیچ انسانى را در زمینه ى چنین خوفى نباید سرزنش کرد ; زیرا این خوف یکى از بهترین ابزار مبارزه با حوادث است .
خوف مذموم
خوف مذموم خوفى است که ارتباطى با مسائل خطرآفرین و مسائل عالى الهى از قبیل ترس از عذاب فردا ، یا ترس از مقام و هیبت حق ندارد ، بلکه علّت آن تصوّرات باطل ، وهم وخیالات فاسده نسبت به پاره اى از امورى است که انسان با اندکى تأمّل نسبت به آن امور که زاییده خیالات و اوهام است ، حس مى کند که خوفش امرى بیهوده، و حالتى غیر منطقى داشته است .معلّم بزرگ اخلاق ، بیدار راه ، آگاه از خطرات مرحوم « ملاّ مهدى نراقى » ، در جلد اوّل « جامع السعادات »خوف مذموم را مفصّل شرح داده است که اینک خلاصه اى از آن را مى خوانید .۱ ـ ترس از برنامه اى که وقوعش حتمى است ، و انسان به هیچ عنوان قدرت جلوگیرى از آن را ندارد ، مانند اجل طبیعى ، که براى انسان ها ، پدر ، مادر ، خویشان ، هم نوعان ، فرزندان ، رفیقان و دوستانش حتمى است ، انسانى که از هم اکنون براى چنان واقعه اى اجتناب ناپذیرى در ترس فرو مى رود ، از این ترس چه نفعى عاید او مى گردد ، یا چه ضررى از او دور مى شود .این خوف ، چگونه مى تواند ، او را براى جلوگیرى از وقوع حادثه اى که حتمى است کمک کند ؟ این گونه خوف جز رنج و مشقت براى بدن ، و عذاب براى روح ، و اضطراب در فکر و اندیشه حاصلى نیست و باید گفت براى این ترس در وجود انسان ، علّتى جز غفلت و جهل وجود ندارد .۲ ـ ترس از برنامه هایى که وقوع و عدم وقوعش مساوى الطرفین است ، مثل این که نهالى را بکارد ، و در ترس فرو رود که این نهال ثمر مى دهد یا نه .راستى ترس در این زمینه و امثال آن چه معنا دارد ؟ در این مرحله انسان وظیفه دارد بذر را بنشاند و قواعد کشاورزى را در کنار آن رعایت نماید ، اگر به محصول نشست، از عنایت و فضل اوست و اگر بدون ثمر ماند ، باید به جستجوى علّتش برآمد و مانع به ثمر نشستن نهال را از راه نهال دور کرد . علاوه بر این باید دانست که موجودات این جهان مادى ، در معرض حادثه اند ، و گاهى حادثه متوجه زراعت ومحصول مى شود ، و این حادثه خود بابى از ابواب ابتلا از طرف حق براى رشد بندگان است بنا بر این در این جا به جاى ترس باید خوشحال بود که خداوند بزرگ انسان را جهت آزمایش انتخاب کرده است . گاهى هم حوادث جریمه اى است براى جرمهایى که از انسان سرزده است ، عاقل کسى است که از حادثه پند گرفته و خود را در میدان رشد و کمال و جبران نواقص قرار بدهد . پس ترس در این گونه امور ، کارى است بیهوده و زیان آن فقط متوجه خود انسان مى شود .۳ ـ ترس از امورى که بدون برهان عقلى و دلیل منطقى ، از زمانهاى قدیم زمینه ساز آن شده است . مثل ترسیدن از جنازه ى میت ، یا جنّ ، یا تنها بودن به وقت شب در خانه ، سبب این ترس مغلوبیّت عقل در برابر قوّه وهم است و راه علاج این ترس ، تمرین و ریاضت است .۴ ـ ترس از فرا رسیدن مرگ ، که این ترس داراى عللى است و باید با شناخت آن علل و علاجش ، خود را از مسئله وحشت از مرگ نجات داد و نسبت به سفر آخرت حالت شوق پیدا نمود .
اما علل ترس از مرگ :
اوّل : وحشت از اینکه با رسیدن مرگ ، همه چیز به پایان مى رسد ، البتّه این وحشت مخصوص مادیگران ، دنیاپرستان ، غرق شدگان در شکم وشهوت است ، آنان که با تمام وجود ، به این دنیاى محدود دل بسته اند و غیر آن چیزى نمى شناسند و به غیر آن محبّت ندارند و هرچه را مى خواهند براى امروز مى خواهند ، اینان از مرگ سخت در وحشت اند ; زیرا مرگ به خیال و پندار باطل شان ، افتادن در چاه نیستى است ، و تصوّر مى کنند مردن پایان همه پیوندها ، علت گسسته شدن همه روابط و درهم ریختن خطوط اُنس است .ولى علاج این ترس و درمان این خوف ، امر مشکلى نیست ، اینان باید اندکى در قرآن و فرهنگ انبیاء و حیات اولیاء فکر کرده ، تا از مجموع این واقعیات روشن شود ، که بدون شک پس از این جهان ، عالمى دیگر به نام عالم آخرت وجود دارد ، و خط عدل که بر تمام اجزاى خلقت گسترده شده است ، اقتضا دارد که وقوع آن جهان حتمى باشد و اگر چنین نبود ، خدا در قرآن و صد وبیست وچهار هزار پیامبر صادق القول ، و دوازده امام ، بر وقوع عالم پس از مرگ اصرار نمىورزیدند ، اینان باید فکر کنند، که معاد و برنامه هاى پس از مرگ ، یکى از مهم ترین پایه هاى دین ، و از تجلّیات عدل الهى در میدان آفرینش است .اعتقاد به جهان پس از مرگد ، از مؤثّرترین عوامل اصلاح اخلاق و عمل است ، و گمان نمى رود کسى که مؤمن به عالم بعد است و از ایمان خود در راه تهذیب و تزکیه نفسش بهره برده از مرگ بترسد و به خود وحشت راه دهد .بنابراین ترس از مرگ به عنوان پایان همه چیز ، علّتى جز بى خبرى از حقایق ندارد ، و این ترسى است مذموم و ناروا ، که آیات کتاب و روایات آن را مردود دانسته اند .دوّم : ترس از مرگ شاید به این علت باشد که شخص فکر کند هنگام انتقال از این جهان و جان دادن ، دچار دردى جانکاه مىشود ، که در دنیا بى نمونه بوده است . این ترس هم بیهوده و بى جاست ، زیرا از امروز براى رنج فردا ، ترسیدن صحیح نیست . با توجه به اینکه درد از عوارض جسم است ، چه انسان بترسد ، چه نترسد ، بدن در معرض درد و الم است ، علّت درد مرض باشد ، یا علت رنج خروج جان از بدن . علاوه براین ، اگر انسان آراسته به حقایق ایمان و عمل صالح باشد ، بهترین ساعت او هنگام خروج از این جهان و ورود به آن جهان است ، مگر لذّت برخورد با الطاف دوست ، و شوق لقاء حضرت جانان زمینه اى براى احساس درد باقى مى گذارد .انسان مؤمنى که ، وقت مرگ مخاطب به خطاب ( یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ * ارْجِعِی إِلَى رَبِّکِ رَاضِیَهً مَرْضِیَّهً * فَادْخُلِی فِی عِبَادِی * وَادْخُلِی جَنَّتِی )مى شود مگر برایش دردى باقى خواهد ماند ؟این گونه عین لذّت و سرور است و نباید در این زمینه به خود ترسى راه داد ; زیرا عاشق حق فقط به فکر حق است و تحمّل آن مقدار درد به هنگام پرواز به سوى محبوب ، بسیار بسیار آسان است ، و مؤمن از این گونه دردها هیچ گونه نگرانى ندارد .از درد منالید که مردان ره دوست *** با درد بسازند و نخواهند دوا راسوم : وحشت از اینکه مرگ سبب نقصان ، و علت بطلان خط حرکت به سوى کمال است .این گونه ترس هم ناشى از جهل به حقیقت مرگ و واقعیت وجودى انسان است کسى که به شناخت حقیقت موت و شناخت واقعیت انسان ، آراسته شده باشد مى داند که مرگ متمّم انسان و مکمّل آثار مثبت اوست ; تا جایى که عدّه اى از عاشقان دوست ، در تعریف انسان ، موت را جزء تعریف منطقى انسان گرفته ، و گفته اند : « الاِْنْسانُ حَىٌّ ناطِقٌ مائِتٌ » و این از علل کمال انسان است نه نقص و پستى او . مگر در زیارت سرور آزادگان و سالار شهیدان نمى خوانید : أَشْهَدُ أَنَّکَ قَدْ أَقَمْتَ الصَّلاهَ وَآتَیْتَ الزَّکاهَ وَأَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَیْتَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَأَطَعْتَ اللهَ وَرَسُولَهُ حَتّى أَتاکَ الیَقینَ ؟ مگر نداى عاشقانه امام عارفان را از گوشه ى محراب عبادت ، به هنگام فرا رسیدن مرگ نشنیدى که با تمام شوق گفت: فُزت وربّ الکعبه ؟ مگر نمى دانى حضرت على اکبر علیه السلام در برابر شنیدن خبر شهادتش ، به پدر مهربانش عرضه داشت ما را باکى از موت نیست ؟ مگر انبیاء و اولیاء و ائمه بزرگ مشتاق رسیدن به لقاء حق نبودند ؟ مگر نشنیدى گفته اند «هرکس مُرد تمام شد» سالک راه دوست نه اینکه مرگ را علّت نقصان نمى داند ; بلکه آن را علّت کمال دانسته و عاشق رسیدن به آن است .براى پاکان و نیکان ، صالحان و عاشقان رسیدن مرگ وقت خروج از دار ظلمت و جدایى از شرور و ورود به عالم نور و پیوستن به نتیجه ى نیکى ها و درستى هاست .هنگام مرگ وقت قرار گرفتن در ارواح طیّبه و پیوند خوردن با عقول قدسیّه و نفوس طاهره است .کدام عاقل این زندگى چند روزه را در برابر آن حیات عالى معامله مى کند ؟ کدام خردمند این زندگى پر از درد و رنج ، آغشته به آسیب و مشقّت و داراى نقصان و عیب را با آن حیات جاودانى و کمال انسانى عوض مى کند ؟!چه رنج هایى که باید در این ظلمت کده کشید ، تا نور لطف حق را در همه ى برنامه هاى حیات حفظ کرد . چه دردهایى را باید تحمّل کرد تا ضربه ى خطرات ، شخصیّت انسان را نابود نکند . چه مواظبت هایى را باید داشت ، تا آدمى از خط بندگى حق ، به میدان بردگى شیطان نیفتد ؟ و همه ى این بلاها با رسیدن مرگ تمام شده ، و با پایان گرفتن این سیر و سلوک با همه زحمت و رنجى که داشت ، انسان به الله مى رسد ، و در حقیقت باید گفت مرگ نقطه ى وصل و زمان به پایان رسیدن فراق است .هان اى عزیز ! از خواب غفلت برخیز و از مستى طبیعت به درآى و به تقویت شوق خود نسبت به واقعیّات ، که در ذاتت مایه دارد اقدام کن ، تا عاشق عالم حقیقى و مقرّ اصلى گردى .از این پوست بى ارزش هیولایى به درآى و روان پر از اضطراب را از غبار کدورتهاى مادى بشوى و نفس خدایى ات را از آلودگیهاى خاک و غرور دنیایى پاک کن .این قفسِ خاک تن را بشکن و با بال همّت در آسمان بندگى به سوى عالم رحمت به پرواز درآى ، از پستى جهل آزاد شو ، و به اوج عزّت و معرفت سفر کن ، از تنگناى زندان ناسوتى بیرون آى و به فضاى قدس نامحدود قدم نه. واى ، چه شد که عهدت را فراموش کردى و پیمانت را با حضرت ربّ شکستى و به همنشینى با آنچه که آن بقا و دوامى نیست راضى شدى ؟!با خضر دانش یار شوى اى موسى دل *** شاید کزین صحرا کنى طىّ منازلدر چاه تن تا کى برآ اى یوسف جان *** مصر تجرّد را تویى سلطان عادلاز شهر تن جانا بباید رخت بستن *** زادى طلب تا فرصتى دارى به منزلجز طاعت و خدمت نباشد زاد این راه *** بر دین و دانش کوش و منشین هیچ غافللذات جسمانى فانى دانه توست *** زو روز رو جاهست دام اى مرغ عاقلجز ذکر الله است هر ذکرى زشیطان *** جز عشق حق هر سود و سودائى است باطلبا عشق آن یکتاى بى همتا الهى *** همت طلب ازهر دو عالم مهر بگسلچهارم : ترس از اینکه پس از مرگ اولاد و عیالش بى سرپرست شده و دچار گرفتارى ومشقت گردند .این گونه ترس ، بدون شک از وساوس شیطانى و از امواج خیالات نفسانى است .راستى مگر مایه ى عزّت ، کمال ، عظمت و شخصیّت دیگران هستیم ؟ مگر انسان در ایجاد قدرت و ضعف ، و قوّت و ناتوانى غنى و فقر عزّت و ذلّتِ دیگران علّت تامه است ؟منشأ این ترس جهل به قضا و قدر الهى و جهل به لطف ، عنایت و مرحمت خداوند به بندگان است .خداى بزرگ به همه ى شئون موجودات و به خصوص انسان ، کریم است که فیض اقدس و لطف مقدسش اقتضا کرده که هر ذرّه اى از ذرّات عالم را به کمال لایق برساند و او را به هدفى که به خاطر آن خَلقش کرده است برساند و در این زمینه همه ى موجودات عالم و به خصوص بنى آدم را غرق در قوانین لازم ، اعم از تکوین و تشریع ، نموده و هریک را ، به تناسب اتصالشان به آن قوانین ، براى رسیدن به کمال مطلوب کمک مى دهد تا جایى که احدى قدرت بر تغییر و تبدیل سنّت هاى حتمیّه الهى ندارد .چه بسیار مردمى که براى تربیت فرزندان خود رنج فراوان بردند، امّا آنان بر اثر عدم شایستگى پذیراى سعادت نشدند . چه بسیار ثروتمندانى که براى راحتى اهل و عیال خود ، ثروت بیکران نهادند ، ولى آن ثروت در مدّت کوتاهى از دست بازماندگان رفت ، و همه را گداى راه نشین کرد !!چه بسیار فرزندانى که از سایه ى لطف پدر و مادر محروم شدند و کمترین مالى براى آنان نماند ، در عین حال به خاطر لیاقت و شایستگى و به کار بردن اندیشه ، و اتصال به مقرّرات پاک الهى ، از نظر تربیت ، به بهترین مدارج آدمیّت رسیده و در سایه سعى و کوشش خود ثروتى به دست آورده آن را با خداى مهربان معامله کردند .چه بسیار یتیمانى که ترقّى مادى و معنوى آنان ، با کودکانى که در دامن محبّت پدران و مادران ، و در کنار ثروت زیاد بزرگ شدند ، قابل مقایسه نیست .تاریخ بشر گواه بر این مطلب است که انتقال مال و قدرت به فرزندان و اطمینان به اینکه بعد از مرگ اهل و عیال با ثروت و قدرتِ باقى مانده ى از او آرامش و آسایش دارند امرى است بیهوده پس چه بهتر که انسان اولاد و عیالش را به ربّ الارباب واگذارد و با فراهم آوردن زمینه ى تربیت ، آنان را به خدا بسپارد ، که خداى مهربان بهترین وکیل و برترین نگهدارنده است . چه ثروت ها که از پدران باقى ماند و علّت سیه روزى فرزندان شد ، چه قدرتها که به نسل بعد منتقل شد و علّت ذلّت نسل گردید !!در پایان این قسمت لازم است به گوشه اى از حکمت هاى مولاى عارفان على (علیه السلام) که در این زمینه رسیده است اشاره شود تا با توجه به آن ، این ترس مذموم معالجه شده و انسان از قید این ترس غلط آزاد گردد .حکمت ۳۵۲ : قالَ (علیه السلام) لِبَعْضِ أَصْحابِهِ : لا تَجْعَلَنّ أَکْثَرَ شُغْلَکَ بِأَهْلِکَ وَوَلَدِکَ ، فَإِنْ یَکُنْ أَهْلُکَ وَوَلَدُکَ أَوْلِیاءَ اللهِ فَإِنَّ اللهَ لا یُضیعُ أَوْلِیائَهُ وَإِنْ یَکُونُوا أَعْداءَ اللهَ فَما هَمُّکَ وَشُغْلُکَ بِأَعْداءِ اللهِ ؟!« امام (علیه السلام) به دسته اى از یارانش فرمود : بیشترین همّت و کوشش خود را براى زن و فرزند قرار ندهید ، اگر آنان از دوستان حقّند که خداوند دوستانش را ضایع نمى کند و اگر از دشمنان پروردگارند براى چه همّت و کار خود را صرف دشمنان خدا مى کنى ؟! » .این کوشش و فعالیت روى چه معیارى است ، مگر نه اینکه تقویت دشمنان خدا باعث کیفرى سخت براى انسان است .حکمت ۴۰۸ : قالَ (علیه السلام) لابْنِهِ الْحَسَن : یا بُنَیَّ لا تَخْلِفَنَّ وَراءَکَ شَیْئاً مِنَ الدُّنْیافَإِنَّکَ تُخْلِفُهُ لأَحَدِ رَجُلَیْنِ : إِمّا رَجُلٌ عَمِلَ فیهِ بِطاعَهِ اللهِ فَسَعَدَ بِما شَقَیْتَ بِهِ وَإِمّا رَجُلٌ عَمِلَ فیهِ بِمَعْصِیَهِ اللهِ فَتَشْقى بِما جَمَعْتَ لَهُ فَکُنْتَ عَوْناً لَهُ عَلى مَعْصِیَتِهِ وَلَیْسَ أَحَدُ هذَیْنِ حَقیقاً أَنْ تُؤْثَرِهُ عَلى نَفْسِکَ .« امام به فرزندش حضرت مجتبى فرمود : چیزى از مال دنیا براى بعد از خود مگذار ; زیرا آنچه پس از تو مى ماند نصیب یکى از دو نفر است : یا وارثى است که ثروتِ ارث برده را در راه خدا به کار مى بندد ، در این صورت او به وسیله چیزى که تو بدان بدبخت شده اى خوشبخت شده است و یا وارثى است که با مال تو به میدان معصیت دویده و دچار هواى نفس مى گردد و به سیه روزى مبتلا مى شود ، در این صورت تو با گذاردن مال ، براى او ، به شقاوت و بدبختى اش کمک کرده اى . این را بدان که هیچ یک از این دو وارث ، سزاوار این نیستند که آنان را بر خود مقدّم بدارى .چه بهتر که وارث به خدا سپرده شود ، و خود انسان از مالى که به دست آورده براى آباد کردن قیامتش بهره بگیرد .حکمت ۴۲۱ : قالَ (علیه السلام) : إِنَّ أَعْظَمَ الْحَسَراتِ یَوْمَ القِیامَهِ حَسْرَهُ رَجُل کَسَبَ مالاً فی غَیْرِ طاعَهِ اللهِ فَوَرَثَهُ رَجُلٌ فَأَنْفَقَهُ فی طاعَهِ اللهِ سُبْحانَهُ فَدَخَلَ بِهِ الْجَنَّهَ وَدَخَلَ الأَوَّلُ بِهِ النّار .« بزرگترین اندوه ها در قیامت ، اندوه مردى است که از راه حرام کسب دارایى کرده ، و آن را مردى به ارث برد که در طاعت و بندگى خدا خرج کند ، اندوه براى اینکه به خاطر کسب حرام باید به عذاب رود ، و حسرت براى اینکه مى بیند وارثش براى انفاق مال در راه خدا به بهشت مى رود !! » .راستى عجیب است ، آنجا که وارث انسان از مال حلال آدمى ارث ببرد انسان مسئول پس دادن حساب آن است و آنجا که وارث از مال حرام ارث ببرد و با معیارهاى الهى آن را پاک کرده ، در راه خدا خرج کند ، انسان باید در قیامت به جهنم رفته و شاهد بهشت رفتن وارث خود باشد .از این جهت امام مى فرماید :بنابراین ترس از آواره شدن و بى سرپرست ماندن اهل و عیال ترس بى جائى است و این ترس ، هرگز با ارث گذاشتن و انتقال قدرت به زن و فرزند معالجه نمى شود . بنا بر این انسان نباید چنین ترسى به خود راه بدهد ; بلکه کسى باید براى بعد از خود ، بر اهل و عیالش بترسد ، که آنان را با دست خود از مدار بندگى حق خارج و از آراسته شدن به تربیت الهى محروم کرده است !!بطور کلى این چند نوع ترس و هر آنچه مشابه آن است ، از نظر بیداران راه مذموم است و ریشه و علّت آن تنها جهل به واقعیّات و حقایق است .منبع: http://erfan.ir

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.