تاریخ انتشار : ۱۸ مرداد ۱۳۹۵


روح عرفان تلاش و کوششی است برای «معرفه الله»ازطریق سیر درون و شهود باطنی،و جلوه های معنوی و روحانی،با استفاده از تهذیب نفس و زهد و پرورش فضائل اخلاقی.انسان همیشه آرزو داشته است غیر از راه استدلال و فلسفه و کلام، راه دیگری به سور معرفه الله بگشاید، و ازطریقی نزدیکتر و شاید مطمئن تر و آرامش بخش تر، به معبود و معشوق حقیقی خود نزدیک و نزدیکتر شود، جمال و جلال اورا ببیند، دراوصاف او غرق شود؛ به او دل ببندد و عشق بورزد، و هرچه غیراوست پیش پای او قربانی کند. این حقیقت تقریباً دراعماق جان همه ی انسانها وجود دارد، منتهی دربعضی بسیارکمرنگ و تقریباً فراموش شده، و دربعضی بسیار پررنگ و داغ و آتشین! اما انسان برای پیمودن این راه همیشه طریق صحیح را انتخاب نکرده است، گاهی آنچنان دربیراهه ها سرگردان مانده که درست در جهت ضد این مقصود قرار گرفته است.اصولاً برای رسیدن به این هدف بزرگ سه راه وجود دارد:۱-راه وحی، راهی که انبیا و پیامبران الهی و خلفای معصوم آنها پیشنهاد می کردند،راهی که دلیل و مرشد و راهنمایش آنها بودند.۲-راه غیرمعصومین، راه مرتاضان، و جمعی از فلاسفه یونان، که بدون استفاده از اشعه وحی دراین مسیر پرخطر به راه افتادند، و بی همرهی «خضر»راه «ظلمات»را برای وصول به چشمه ی آبحیات پیش گرفتند، و دربیراهه ها سرگردان شدند.گاه چینن می پنداشتند که به مقصد و مقصود رسیده اند و چنان از پیروزی خود سرمست می شدند که می گفتند:آن را که پیردیربه ماهی کند تمام در سی هزار سال ارسطو نمی کند!۳-راه تصوف، که راهی است «التقاطی»، بخشی را از تعلیمات انبیا گرفته، و بخشی را از ارباب ریاضت، و با دخل و تصرفهایی که هر گروه با ذوقیات و سلیقه های شخصی رد آن کرده اند فرقه های زیادی را به وجود آورده که تعداد آنها از حد و حساب می گذرد.هدف این است که در این مقال کوتاه و فشرده، به بررسی این عرفان التقاطی پرداخته و مشکلات کار آنها را در این مسیری که در پیش گرفته اند، مورد بررسی قرار دهیم:
۱-تصوف درگذشته و امروز:
از گرایشهایی که کمترمحیطی از آن برکنار مانده،گرایشهای مربوط به تصوف یا شبه آن است که در هرجا گروهی را به خود جذب کرده، منتها ممکن است همه جا به این نام نباشد.تاریخ نشان می دهد که این گرایش خاص، حتی قبل از اسلام در «یونان»و «هند»و کشورهای مختلف اروپا و آسیا وجود داشته. فلسفه «نوافلاطونی»به عقیده ی بسیاری، یک نوع تفکر صوفیانه بوده وگرایشهای «مرتاضان هند»و «رهبانان مسیحی»نیزآب و رنگ تصوف دارد.به همین جهت بسیاری از محققان، عوامل پیدایش تصوف را در محیط اسلام دو چیز شمرده اند:یکی خارجی و دیگری داخلی.منابع مهم خارجی عبارت است از آیین مسیحی، اعمال رهبانان، افکار هندی و بودائی و یونانی که مخصوصاً از جنبه ریاضت و ترک دنیا مؤثر بوده اند، سپس فلسفه مخصوصاً فلسفه نوافلاطونی، چرا که فلسفه ی نوافلاطونی تصوف را در قالب فلسفه ریخته است.(۱)در قرن اول اسلام اثری از گرایشهای صوفی گری در محیط اسلامی دیده نمی شود و تنها مسئله زهد اسلامی مطرح بود، ولی از قرن دوم که اسلام گسترش پیدا کرد و به دنبال آن علوم و تمدنهای بیگانه از طریق ترجمه به محیط های اسلامی راه یافت، مترجمین که خود دارای گرایشهای خاصی بودند در انتقال «تصوف»به محیط های اسلامی سهم فراوانی داشتند.اصولاً در این قرن (قرن دوم هجری)و آغاز قرن سوم که «بنی عباس» سخت برنشرعلوم دیگران و ترجمه آنها به زبان عربی تلاش می کردند، بازار مذاهب و فرقه های گوناگون رونق گرفت، و از جمله مسلک «تصوف» تدریجاً در میان مسلمین نفوذ پیدا کرد.به عقیده عده ای، نخستین کسی که بذر این مسلک را در سرزمین اسلام پاشید «ابوهاشم کوفی»بود و در بعضی از روایات آمده است:«هوالذی ابتدع مذهبا یقال له التصوف و جعله مقرا لعقیدته»، او همان کسی است که مذهبی به نام تصوف بدعت نهاد، و آن را قرارگاه عقیده ی خود ساخت.(۲) از شواهد این موضوع،این است احادیثی که درذم صوفیه و انتقاد از روش آنان وارد شده نوعاً از امام صادق (ع)به بعد است که مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار قسمتی از آن را جمع آوری کرده است.(۳)قبل از زمان مذکور اسم و رسمی از تصوف و صوفی گری در میان مسلمین نبود، و اگر احیاناً لفظ «صوفی»در بعضی از کلمات پیشینیان دیده شود دلیل بر وجود این مسلک درقرن اول نمی شود، چون عرب این لفظ (صوفی)را بر شخص پشمینه پوش اطلاق می کنند.«فی المثل از حسن بصری نقل کرده اند که گفت»«رأیت صوفیاً فی الطواف واعطیته شیئاً فلم یأخذه»، پشمینه پوشی را در طواف دیدم و چیزی به او دادم و نگرفت.(۴)پیدا است که منظور او پشمینه پوش مستضعفی بوده،به قرینه کمک کردن، و نگرفتنش ممکن است به خاطرعول طبع او بوده است.بعضی مدعی هستند که لفظ «صوفی»درعصر امیرالمؤمنین علی (ع)نیز متداول بوده و برزهاد و عباد اطلاق می شده است، و شاید تنها مدرکی که برای این استنباط ذکرکرده اند، روایتی است که درکتاب غولای اللئالی از آن حضرت نقل شده است که فرموده است:لفظ «صوفی»مرکب از سه حرف است (ص، و، ف)«صاد»بر سه پایه قرار دارد:(صدق و صبر و صفا)، «واو»نیز بر سه پایه است:(ود، ورد، وفا)،«فا»هم بر سه پایه قرار دارد: (فرد و فقر و فنا).کسی که این معانی در او موجود باشد صوفی است «و الا الکلب الکوفی افضل من الف صوفی». ولی می دانیم که کتاب غوالی المئالی از کتب معتبرنیست، حتی نویسنده آن نیز از بعضی جهات متهم است.(۵)برای تسمیه صوفیه به این نام وجوه بسیاری گفته اند:بعضی آن را منسوب به «اهل صفه»می دانند (همان گروهی که روی سکویی نزدیک مسجد پیامبر (ص)سکنی داشتند و از صدقات و کمکهای مردم روزی می خورند و این درآغاز هجرت بود که مسلمانان مخصوصاً مهاجران در مضیقه شدیدی بودند).به گفته ی سمعانی درالانساب بعضی آن را از «صفا»می دانند و بعضی از «بین صوفه»که جماعتی از عربند و با زهد به سر می بردند، و بعضی گفته اند:«صوفه»نام اولین کسی است که خود را وقف خدمت به خداوند کرد.بعضی از مستشرقین به خاطر شباهتی که بین «صوفی»و «سوفیا»(واژه یونانی به معنی حکمت)وجود دارد برای صوفی ریشه یونانی قائلند، و سرانجام بعضی آن را از ماده «صوف»، به معنی پشم می دانند نظربه اینکه آنها پشمینه پوش بودند.(۶) ولی روشن است که بسیاری از این وجه تسمیه ها اشتباه است،اشتباهی بزرگ، زیرا «صفه»ازماده ی «صف»به اصطلاح مضاعف است، درحالی که «صوفی»اجوف واوی است و ارتباطی با هم ندارند.همچنین «صفا»از ماده ی «صفو»ناقص واوی و هیچ مناسبتی با صوفی نمی تواند داشته باشد. به هر حال، همانگونه که قبلاً نیزاشاره شد، تصوف شعبه های بسیار زیادی پیدا کرده و با از میان رفتن یکی ازاقطاب و سرسلسله های آنها گاه چند نفرخود را به جانشینی او معرفی می کنند و از یک سلسله چندین سلسله متولد می شود.هم اکنون فرقه های متعددی از صوفیه در مصر و عراق و شام ایران و سایر ممالک اسلامی وجود دارد و باید توجه داشت که تصوف درمیان اهل سنت گسترش زیادتری دارد؛ بلکه می توان گفت تقریباً تمام مشایخ معروف تصوف مانند:بایزید بسطامیها، جنید بغدادیها، شیخ عطارها و…همه از میان اهل سنت برخاسته اند، و حتی جالب اینکه مشایخ فرق صوفیه ی موجود در شیعه نیز غالباً به مشایخ اهل تسنن منتهی می شود.(۷)یکی از عوامل مهم تشیع زیاد در سلسله های آنان این است که معیار روشنی برای شناخت قطب سلسله، و پیر و مرشد، و دلیل راه ارائه نمی دهند.فی المثل یکی از معیارهای مهم آنها «مکاشفه»است و «خواب و رؤیا»را نوعی مکاشفه می دانند، لذا بسیاری از آنها برای شناخت قطب و مرشد خویش پناه به خواب و رؤیا می برند و می گویند باید در عالم مکاشفه و خواب رهبر ما به ما معرفی شود.و پیدا است که نتیجه چنین معیاری چه خواهد بود؟در قرن اول هجری، براثرعواملی که از توسعه ی جامعه اسلامی به وجود آمد، گرایش به زهد فراوان شد و گروهی از زهاد معروف اسلام در این عصر ظاهر شدند ولی هیچ اثری از پدیده ی «تصوف»در این گرایش نبود و به گفته تاریخ تصوف «در آثار و کلمات زهاد و نساک این عهد به جز آنچه گفته شد (گرایش به زهد بر اثر ظلم و فساد دستگاه اموی)چیزی دیگر دیده نمی شود، نه از «عشق و محبت»که در قرون بعد مدارصحبت صوفیانه است اثری می بینیم، نه از افکار وحدت وجودی، نه از فنا و بقا سخنی است، و نه از صحور و سکر و امثال آن از قبیل قبض و بسط و وقت و حال و وجد و جمع و تفرقه و ذوق و محو و اثبات و تجلی و محاضره و مکاشفه و لوائح و طوالع و تمکین و غیرذلک».ابوالفرج بن الجوزی می گوید:«اسم صوفی اندکی قبل از سال ۲۰۰ هجری پیدا شد و (شهرت یافت).جنید بغدادی می گوید:«تصوف یعنی بیرون آمدن از هر خلق وخوی بد، و داخل شدن در هر خلق خوب ….آری این قوم در اول چنین بودند و بعد ابلیس آنها را فریفته، هر روز تلبیس تازه ای برای آنها پیش آورد، و در هر قرنی این تلبیس ها بیشتر شد، اصل تلبیس ابلیس این بود که صوفیه را ازعلم بازداشت،وبه آنها گفت:مقصود اصلی عمل است، و چون چراغ علم نزد آنها خاموش شد، ظلمات جهل مسلط گشت،و دچار اشتباهات گوناگون شد».(9)بعضی از متصوفه سعی دارند تاریخ خود را به آغاز اسلام برسانند و حتی «خرقه»را از علی (ع)بگیرند و سلمان و بوذر و مقداد را از مشایخ خویش بشمرند، ولی همان گونه که اشاره شد در تاریخ اسلام هیچ شاهدی بر وجود این ادعاها نیست، بلکه مدارکی دردست داریم که تصوف از قرون دوم هجری،ازخارج مرزهای اسلام، از اقوامی مانند هندوها و یونانیان و مسیحیان به مرزهای اسلام نفوذ کرد و با معتقدات اسلامی آمیخته شد به شکل یک فرقه التقاطی درآمد.تاریخ تصوف شاهد نوسانهای زیادی است، گروهی از رجال سیاست در کشورهای اسلامی درگذشته و حال ترجیح داده و می دهند که مذهب در شکل تصوف عرضه شود،به دلایل خاصی که به خواست خدا در بحث های آینده به آن اشاره می شود، و لذا گاه در اثرحمایت رجال متنفذ سیاسی و یا حتی سلاطین،تصوف در بعضی از مناطق دامنه وسیعی پیدا کرده و مردم شاهد ساختن خانقاههای بزرگ و رونق بازاراقطاب و مشایخ صوفیه بوده اند. ناگفته نماند که عوامل اجتماعی نیز تأثیر فراوانی در این نوسانها داشته و کل این مباحث را می توان در کتب تاریخ تصوف مطالعه کرد.
۲-تضادیهای ناشی از التقاط
هر مکتب التقاطی خواه ناخواه گرفتار انواعی از تضاد می شود و به اصطلاح این از قبیل قضایایی است که «قاساتها معها»و دلیلش با خودش می باشد؛ چرا که طبیعت «التقاط»،گرفتن اصول مختلف از سرچشمه های ناهمگون است.فی المثل کسی که بخواهد کمونیسم را که براشیا «ماتریالیسم»بن شده با اسلام که براساس «خداپرستی»دور می زند بیامیزد، و به اصطلاح نوعی «کمونیسم اسلامی»به وجود آورد، خواه ناخواه گرفتار انواع تضادها می شود، چرا که ماتریالیسم می تواند با خداپرستی قرین گردد.اگر بخواهیم همه ی تضادهایی را که تصوف به آن گرفتار شد بشماریم، مسلماً سخن به درازا می کشد و نیاز به تألیف کتاب پرحجمی دارد.دراین نوشتار تنها به سه قسمت اشاره می کنیم:
اول ـ بی اعتنایی به استدلال و عقل
بی اعتنایی به استدلالهای عقلی و کنارگذاشتن پای چوبین استدلالیان!و دروی از مدرسه و درس و بحث به عنوان اینکه از قیل و قال مدرسه چیزی حاصل نمی شود. بشوی اوراق اگر همدرس مائی که درس عشق در دفترنباشدآنها در مخالفت با علم و براهین عقلی ودرس ودفتر و قلم،آن چنان راه افراط را پوییده اند که بعضی رسماً با همه ی مظاهر علم،اعلان جنگ داده و همه را مانع راه وصول به حق دانسته اند!«جنید بغدادی»که از مشایخ معروف تصوف است معتقد بود که خواندن و نوشتن سبب پراکندگی اندیشه ی صوف است.(۱۰)شیخ عطار درشرح حال بشرحافی می نویسد:او هفت صندوق از کتب حدیث داشته، همه را در زیرخاک دفن نمود.شبلی می گفت کسی را سراغ دارم که وارد صوفیه نشد مگراینکه جمیع دارایی خود را انفاق کرد،و هفتاد صندوق کتاب (آری هفتاد صندوق کتاب!) که خود نوشته و حفظ کرده و به چندین روایت تصحیح نموده بود، در این رودخانه ی «دجله»که می بینید، غرق کرد (مقصود شبلی از این شخص خود او بود)!احمد بن ابی الخواری که از بزرگان طریقت است کتب خود را به دریا ریخت وگفت «نعم الدلیل کنت، ولکن الاشتغال بالدلیل بعد الوصول محال»، تو خوب دلیل و راهنمایی بودی، ولی پرداختن به دلیل و راهنما بعد از وصول به مقصد محال است!.این کار خوب و این سخن اگرچه درکتاب تاریخ تصوف به ابن الخواری نسبت داده شده ولی بعضی دیگر نظیر آن را از ابوسعید نقل کرده اند که او کتابهایش را به دست خود زیرخاک دفن کرد و گفت:«نعم الدلیل…».و نیز از ابوسعید نقل شده که گفت:«رأس هذا الامرکبس الحابر و خرق الدفاتر و نسیان العلم»،آغاز این برنامه برگرفتن دواتها، و پاره کردن دفترها و فراموش کردن علم است!و نیز ازابوسعید ابوالخیر نقل شده که گفت:چون «حالت»به ما روی داد دیگر از کتب و دفاترخود راحت نمی یافتم،از خدا خواستم که مرا آسایش خاطری دهد، خداوند به من تفضل کرد، کتابها را از خود دورساختم و به تلاوت قرآن مشغول شدم.از فاتحه الکتاب شروع کرده می خواندم تا در سوره ی انعام به این آیه رسیدم:«قل الله ثم ذرهم».اینجا کتاب را بنهادم و هر چه کوشیدم که یک آیه ی دیگر پیش روم راهی نیافتم.آنم را (یعنی قرآن را)هم به گوشه ای گذاردم!!تحلیل و بررسیآیا چنین موضع گیری دربرابر علم و آگاهی و مسائل فرهنگی قابل قبول یا حتی قابل طرحاست؟ وانگهی آیا این گونه تعلیمات می تواند از متن اسلام برخاسته باشد؟ آیا قرآن که نورمبین و هادی به کل خیر و به تعبیر امیرمؤمنان (ع)درنهج البلاغه:«فیه ربیع القلب و ینابیع العلم و ما للقلب جلاء غیره»(11) می باشد، باید در مراحل سیر و سلوک کنار گذاشته شود!؟این درحالی است که حدیث معروف و متواتر «ثقلین»می گوید:«برای حل همه ی مشکلات به قرآن و اهل بیت پناه ببرید».آیا قرآن و علم که راه شناخت خداوند است و راهنمای طریق حق، می تواند منفور باشد؟می دانیم در روایت معروفی از پیغمبر اکرم (ص)نقل شده که فرمود:«من حفظ علی امتی اربعین حدیثا ینتفعون بها فی امر دینهم بعثه الله یوم القیامه فقیها عالما».مطابق این روایت، هرکس چهل حدیث نافع دینی حفظ کرده (خواه از طریق کتابت باشد یا نقل یا حافظه)و به امت اسلامی برساند، روز قیامت در صف فقیهان و عالمان خواهد بود و به همین دلیل بسیاری از علمای بزرگ برای عمل به این حدیث معروف نبوی کتابهای «اربعین» نوشته اند.این گونه تعلیمات کجا و آن تعلیماتی که می گوید باید کتابهای علمی را در رودخانه و دریا افکند و غرق نمود و یا زیرخاک دفن کرد کجا؟ آیا اینها خود شاهدی بر وارداتی بودن این تعلیمات و بیگانگی آن از تعلیمات اسلامی نیست؟ جامی درنفحات الانس در شرح حال «عین الزمان»می نویسد:او از خلفای «شیخ فضل الدین»و بسیار فاضل و دانشمند بود.دراوائل که عزیمت صحبت شیخ کرد به کتابخانه آمد و ازلطائف علوم عقلی و نقلی مجموعه ای انتخاب نمود که درسفر مونس او باشد.می گوید:چون نزدیک «خوارزم»رسیدم شبی درخواب دیدم که «شیخ»می گفت:این گیلک!پشته را بینداز و بیا!چون بیدارشدم اندیشه کردم که پشته چیست؟ من از دنیا چیزی به همراه نیاوردم و حتی اندیشه آن را نکرده ام. شب دوم باز همین خواب را دیدم.شب سوم از شیخ پرسیدم که شیخنا پشته چیست؟ گفت:آن مجموعه ای است که جمع کرده ای (از علوم و دانشها)!چون بیدار شدم آن را در جیحون غرق کردم.چون به حضرت شیخ رسیدم گفت:اگرآن مجموعه را نمی انداختی تو را هیچ فایده ای نمی بود!اگراین طرز تفکر و این گونه عملیات را با عملیاتی که دراسلام درباره ی حفظ کتب و سپردن تعلیمات اسلامی به آیندگان آمده است مقایسه کنیم ناهمگونی آنها روشن می شود.ازجمله در حدیث معروفی که مرحوم شیخ حرعاملی در جلد ۱۸ وسائل الشیعه و مرحوم شیخ انصاری در کتاب رسائل از امام صادق (ع)نقل کرده اند می خوانیم که امام به یارانش فرمود: «احفظوا بکتبکم فانکم سوف تحتاجون الیها»و طبق این حدیث، امام (ع) دستور مؤکد در زمینه حفظ کتابها می دهد.باز درهمین منبع در روایت دیگری از همان امام (ع)می خوانیم که به مفضل بن عمردستور داد و فرمود:«اکتب و بث علمک فی اخوانک، فان مت ماورث کبتبک بنیک، فانه یأتی علی الناس زمان حرج لا یأنسون الا بکتبهم».این حدیث معجزه آسا ونظایرآن اهمیت مواریث اسلام و آثار ائمه هدی (ع)را به خوبی روشن می سازد و دستور می دهد به هر قیمت که ممکن است باید آن را حفظ کرد و به نسل های آینده مسلمانان رساند.نمونه ی دیگر «ابوسعید الکندی»که از صوفیان معروف بوده درخانقاهی منزل داشت و در جمع دراویش به سر می برد، و گاهی در پنهانی به بعضی از حوزه های درس وارد می شد، روزی درخانقاه دواتش از جیبش بیرون افتاد، و رازش کشف شد.یکی از صوفیان به او گفت عورتت را بپوشان! شبیه همین معنی اما به شکل دیگر از «شبلی»نقل شده که روزی دواتی در دست «حسین بن احمد صفار»دید به او گفت:«سیاهت را از پیش من ببر که مرا سیاهی دلم بس است»! این گونه تعلیمات را با حدیث معروف «مدادالعلماء»مقایسه کنید، آنجا که مرحوم صدوق (ره)درکتاب امالی از امام صادق (ع)نقل می کند: «اذا کان یوم القیامه جمع الله الناس علی صعید واحد،؛ و وضعت الموازین، فتوزن دماء الشهداء مع مداد العلماء فیرجح مداد العلماء علی دماء الشهداء». این حدیث صریحاً مرکب دواتهای دانشمندان را برتر از خون های شهدا می شمرد،و می گوید که در قیامت در ترازوی سنجش الهی بر آنها برتری می یابد، دلیل آن هم روشن است.پشتوانه خون شهدا و حتی انگیزه ی ایثارگری های آنها، تعلیماتی است که از طریق نوشته های دانشمندان و بزرگان اسلام حاصل شده است.به این ترتیب یکی از خصیصه های عرفان التقاطی (تصوف)مبارزه و ستیز با علم و دانش و کتاب است، درحالی که خصیصه ی عرفان اسلامی در تمام مراحل هماهنگی با علم و دانش است.تا آنجا که قرآن مقام «خشیت»را که مهمترین مراحل عرفان است منحصر به علما واهل دانش می شمرد:«انما یخش الله من عباده العلماء»، (۱۲) و مشاهده ی آیات عظمت حق را در پهنه ی آسمان و زمین مخصوص «اولوالالباب»و اندیشمندان می داند.(۱۳)درحدیثی از امیرمؤمنان علی (ع)می خوانیم که:«معرفت خداوند از طریق علم حاصل می شود، و اطاعت و بندگی خدا نیز از همین طریق صورت می گیرد،حیات دلها درعلم است و نور بصیرت زائیده آن:«ان العلم حیات القلوب من الجهل و نورالابصار من العمی … و بالعلم یطاع الله و یعبد و بالعمل یعرف الله و یوحد».(14) اصولاً عرفان صحیح راهی جزعلم و آگاهی ندارد، و به همین دلیل یک فریضه بزرگ الهی شمرده شده که حدیث «طلب العلم فرضیه»شاهد گویای آن است.و کمال دین درعلم شمرده شده:«قال امیرالمؤمنین علی (ع) اعلموا ان کمال الدین طلب العلم و العمل به».(15)آنها که علم را سد راه سلوک الی الله می شمرند و کتاب و دفتر و قلم و دوات نزد آنها موجوداتی ممنوع و قاچاق محسوب می شود مصداق حدیث امام صادق (ع)هستند که می فرماید:«العامل علی غیر بصیره کالسائر علی غیرالطریق لایزده سرعه السیر الا بعدا»، (۱۶)کسی که بدون آگاهی عمل کند مانند مسافری است که از بیراهه می رود، هر قدرسریعتر در مسیر خود راه برود از مقصد اصلی دورتر می شود.و به فرموده پیغمبراکرم (ص) خرابی کارچنین افرادی از اصلاحشان بیشتراست:«من عمل علی غیر علم، کان ما یفسد اکثر مما یصلح».(17)
دوم:عرفان التقاطی و شکستن حریم احکام:
درعرفان اسلامی احکامی که از قرآن و سنت به دست آمده کاملاًً محترم است، یا به تعبیردیگر رعایت اصول و احکام شریعت گام اول برای سیر و سلوک است وسالکان «طریقت»هرگز به خود اجازه نمی دهند که برای وصول به «حقیقت»کمترین تخطی و انحرافی از احکام «شریعت»پیدا کنند؛ چنانکه در کتاب سیر و سلوک منسوب به علامه بزرگوار،سید بحرالعلوم آمده است «پس هرکه را ببینی که دعوی سلوک می کند و ملازمت تقوا و ورع و متابعت جمیع احکام ایمان دراو نباشد و به قدرسرمویی یا سر سوزنی ازصراط مستقیم «شریعت حقه»انحراف نماید او را «منافق»می دان مگرآنچه را به عذر یا خطا یا نسیان از او سر زند».(18) درحالی که درعرفان التقاطی (تصوف)این معنی نه تنها مجاز شناخته شده، بلکه احیاناً مورد توصیه نیز قرار گرفته و به عنوان یک الگو مطرح شده است.نمونه ای روشن این معنی را درکتاب احیاء العلوم به نقل از مشایخ تصوف و عرفان می توان یافت، و شاید همان سبب شده است که بعضی از دانشمندان معروف اهل سنت مانند «ابوالفرج ابن الجوزی الحنبلی»که به گفته مرحوم محدث قمی ید طولانی درتفسیر و حدیث وعظ و سایر علوم اسلامی داشته کتابی به نام اعلام الاحیاء باغلاط الاحیاء نوشته و قسمتی از این گونه انحرافات را بر او خرده گرفته و درکتاب دیگری به نام تلبیس الابلیس قسمت هایی از کتاب احیاءالعلوم را با ذکر اسناد و مدارک مورد انتقاد شدید قرار داده است که قسمت هایی از آن را به عنوان شاهدی برای موضوع مورد بحث دراینجا می آوریم.(۱۹) ۱-ابوحامد غزالی می گوید:یکی از شیوخ در آغاز کار چون از شب خیزی کسل می شد برخودالزام می کرد که شب را تا به صبح روی سر بایستد!تا اینکه نفس او از روی رغبت و میل به شب خیزی مبادرت کند!۲-دیگری برای اینکه دوستی مال را از دل بیرون کند تمام اموالش را فروخته و در دریا ریخت، زیرا می ترسید اگر به مردم ببخشد گرفتار ریا شود!۳-دیگری به منظور عادت کردن به حلم و بردباری کسی را استخدام کرده بود که در میان اجتماعات او را به باد فحش بگیرد.ابوالفرج پس از نقل این داستانهای عجیب،می نویسد:تعجب من از «ابوحامد عزالی»بیشتر است تا از کسانی که این اعمال خلاف را انجام می دادند،زیرا او پس از نقل این داستانها نه تنها هیچ گونه مذمتی را از آنها نکرده، بلکه این حکایات را برای تعلیم و تربیت دیگران بیان کرده است!آیا جایز است کسی شب را تا به صبح روی سر بایستد تا خون به صورتش باز گردد و تولید بیماریهای خطرناک کند؟!مطابق کدام قانون می توان اموال را به دریا ریخت،با آنکه پیغمبر اکرم (ص)ازاتلاف مال نهی کرده است؟!آیا بدون جهت، دشنام و فحش به مسلمان دادن جایزاست؟ و آیا استخدام مسلمانی برای این عمل زشت روا است؟!او در پایان این سخن می گوید:«ابوحامد فقه را به تصوف بسیار ارزان فروخته است»!4-داستان لص حمام (دزد گرمابه)، یکی دیگر از داستانهایی است که غزالی از یکی از شیوخ، به نام ابن کرینی نقل می کند که من زمانی وارد یکی از مناطق شدم و در آنجا حسن سابقه ای پیدا کردم و به خوبی و درستکاری معروف شدم.برای نجات از این حس شهرت!روزی به گرمابه ای رفتم و لباس گرانبهایی را دزدیده و زیر لباسهای کهنه و مندرس خود پوشیدم.از گرمابه خارج شدم و آهسته راه می رفتم، مردم دویدند مرا گرفته و جامه های کهنه را از من برکندند،و آن لباسهای پرقیمت را بیرون آوردند.پس از این واقعه در میان مردم به «لص حمام»مشهور شدم و به این وسیله نفس من راحت شد؟!غزالی پس از نقل این حکایت می گوید:این گونه خودشان را ریاضت می دادند تا از «توجه مردم»و نفس راحت شوند، و ای بسا اهل «حال»این گونه کارهایی که برخلاف دستور فقه است برای اصلاح قلب مرتکب می شدند، و بعداً این تقصیر صوری را جبران می کردند، همان گونه که مرد در حمام کرد!ابوالفرج ابن الجوزی پس از این نقل این سخن می گوید:«سبحان الله چه کسی غزالی را از دائره فقاهت بیرون کرده و به تألیف این کتاب وادار نمود»؟! تعجب دراین است که تنها به نقل آنها قناعت نمی کند، بلکه از آنها مدح و تمجید کرده و صاحبانش را اهل حال می نامد!چه حالی از این بدتر که شخصی صلاح و درستی خود را در مخالفت با دستورات شرع بداند؟!آیا هیچ راه صحیحی برای اصلاح قلب نبود که به این گونه امور بپردازند؟ و آیا رواست که مسلمان نام «دزد»را برخود بگذارد و خودش را «سارق»معرفی کند؟ آیا جایزاست دراموال مردم بدون جلب رضای صاحبانش تصرف کند؟ با آنکه «احمد»و «شافعی»(پیشوای غزالی)تصریح کرده اند اگر کسی جامه ای که نگهبان برآن است از حمام بدزدد باید دست او را قطع کرد (پایان سخنان ابن الجوزی).(۲۰)وجود این گونه تضادها در یک مکتب التقاطی عجیب نیست.از یک سو سخن از اسلام در میان است و از سوی دیگر تعلیمات وارداتی غیراسلامی ایجاب می کند که این سدها شکسته شود و راه به سوی هدفی که دارند باز گردد.آیا ممکن است شکستن حریم احکام مسلم اسلامی، آن هم به این صورت زننده و غیر منطقی،حمل بر آزادنگری و آزاد اندیشی شود؟ مگر یک فرد مسلمان می تواند در برابر احکام خدا درجهت مخالف آن آزاد باشد؟
سوم:عرفان وارداتی و «تفسیر به رأی»
در «عرفان اسلامی»همه جا سخن از محتوای وحی و تعلیمات قرآن و سنت است، و یک مرد عارف مسلمان هرگز به خود اجازه نمی دهد افکار خود را بر قرآن و سنت تحمیل کند و آن را به آن گونه که میل و خواست او است، تفسیر کند.او در تفسیر آیات و روایات معتبراسلامی ضوابطی را رعایت می کند که با قواعد ادبی و مفاهیم لغوی و قرائن حالیه و مقالیه و متفاهم عرف در باب الفاظ و خلاصه آنچه که در فهم مقاصد از الفاظ و عبارات معتبراست سازگار باشد.ولی در«عرفان وارداتی و تصوف»، الفاظ از این قواعد و ضوابط آزاد می گردد و مانند موم به هرشکلی لازم باشد درمی آید، و مفاهیم ذوقی و شعری جانشین مفاهیم اصلی و واقعی می شود، و به این ترتیب پیش داوری ها برآیات و روایات تحمیل می گردد، و متون اسلامی همان می گوید که آنها می خواهند.تعریفی که شیخ عطار درآغاز کتاب تذکره الاولیاء درباره ی مشایخ صوفیه دارد می تواند پرده از روی مطالب زیادی بردارد.او می گوید:«چون از قرآن و حدیث گذشتی هیچ سخنی بالای سخن مشایخ طریقت نیست …که سخن ایشان نتیجه ی کار وحال است، نه ثمره ی حفظ و قال، و ازاعیان است نه از بیان است، و از اسرار است و نه از تکراراست، و از علم لدنی است نه از علم کسب است، و از جوشیدن است نه از کوشیدن است، و از عالم أدبنی ربی است نه از عالم علمنی ابی است».(21) دعوی این گونه مقامات برای غیر پیامبر (ص)و امام معصوم (ع)میدان وسیعی به دست مشایخ و سران آنها می دهد که به عنوان «علم لدنی»و «آگاهی بر اسرار»و «نتیجه کار و حال»، به هر گونه تفسیری برای متون اسلام دست بزنند.مطالعه بعضی از تفاسیر قرآن که با این سبک نگاشته شده (مانند بخشهایی از تفسیر «روح البیان»فاضل برسوئی)شاهد گویای این مطلب است. بدیهی است هرگاه الفاظ از قید و بند و قواعد و دستور زبان و مفاهیم لغوی و عرفی جدا شوند، تمام اصالت و ارزش خود را از دست می دهند، و هرگروهی آنها را برطبق میل خود تفسیر می کنند و قرآن و سنت به جای اینکه رهبر و راهنما و الگو و اسوه باشد، توجیه گر و دنباله روافکار این و آن خواه شد، و وضع بسیارخطرناکی به وجود می آید که نیاز به توضیح و شرح ندارد. گرفتار شدن عرفان التقاطی در این دام خطرناک نیز به خاطر همان طبیعت التقاطی است که وقتی افکار وارداتی برمتون اسلام تطبیق نکرد، لاجرم باید به کمک تفسیر به رأی آنها را با یکدیگر هماهنگ ساخت. یکی از دلایل پیدایش فرقه های زیاد در تصوف، این آزادی در تفسیر آیات و احادیث است که هرگروه طبق میل خود نصوص اسلامی را تفسیر و مطابق سلیقه ی شخصی خود توجیه می کند. ممکن است بعضی از فرقه ها پیروان چندانی نداشته باشد، ولی با این حال همان فرقه نیز بعد از مدتی احتمالاً به چند فرقه ی دیگر تقسیم می شود.بعضی از این فرق پس از مدتی منقرض می شوند و درعوض فرقه های دیگری به وجود می آید.این سخن را با داستان عجیبی که هم با این بحث ارتباط دارد و هم بحث پیشین (شکست حریم احکام اسلامی)پایان می دهیم: رقص برای خدا!در کتاب اسرار التوحید من مقامات ابی سعید آمده است که «شیخ عبدالله باکو»(او هم از سران صوفیه است)شنیده بود که شیخ ابوسعید علاقه به سماع و رقص دارد (۲۲)و او در دل با این عمل جداً مخالف بود.شبی در خواب دید هاتفی می گوید:«قوموا و ارقصوالله»برخیزید و برای خدا برقصید!ناگهان از خواب بیدارشد و گفت:«لا حول و لا قوه الا بالله».این چه خواب پریشان و شیطانی بود؟ دومرتبه خوابید.مجدداً شنید هاتفی می گوید:«قوموا و ارقصوالله»!بازبیدارشد و لاحول گفت و خوابید، و بارسوم همین ندای را شنید و براو مسلم شد که گوینده جزحق نتواند بود!صبح برخاست که به خانقاه شیخ ابوسیعد بیاید و شیخ را زیارت کند (و لابد عذر گذشته را بخواهد).چون به خانقاه رسید،شیخ ابوسعید از درون خانقاه شنید که می گوید:«قوموا و ارقصوالله»!!.شیخ ابوعبدالله را وقت خوش گشت و آن افکاری که از وجد و سماع شیخ در اندرون او بود برخاست.(۲۳)برای جمعیتی که،طبق همان کتاب اسرار التوحید، معتقدند «رأس هذا الامر کبس الحابر و خرق الدفاتر و نسیان العلوم»(آغاز تصوف بستن در دواها و پاره کردن دفترها و فراموش کردن علوم است)، دستوررقص برای خدا، آن هم از ناحیه یک هاتف غیبی،امرغیرمنتظره ای نیست!
انگیزه های گرایش به تصوف:
عرفان التقاطی,مانند هرپدیده ی اجتماعی دیگر، از یک علت معین سرچشمه نمی گیرد، بلکه همه ی این پدیده ها معمولاً علل و عوامل متعددی دارد که دست به دست هم می دهند و آنها را به وجود می آورند.در تحلیل نهایی عوامل پیدایش تصوف درجوامع اسلامی، امور زیر قطعاً دخالت دارد؛هرچند نمی توان گفت منحصر به اینها است:
۱-گرایشهای شدید مادی:
در بسیاری از جوامع، گروهی را که نمی تواند با علایق مادی اشباع شوند و به سوی عرفان سوق می دهند، و هنگامی که دست به عرفان اصیل نیابند، طبعاً در اثناء راه گرفتار عرفان التقاطی می شوند.لذا می بینیم هر زمان اقبال به مادیات در جوامع اسلامی اوج گرفته و پس از مدتی مردم سرخورده شده اند بازار تصوف گرم شده است.بدن شک علایق مادی نمی تواند روح تشنه ی آدمی را سیراب کند، ولی مهم است که باید درهرجامعه ای گروهی از دانشمندان آگاه به وضع زمان وجود داشته باشند و قلوب مردم را با عرفان صحیح الهی سیراب کنند تا گرفتار دام التقاط نشوند و این خود حدیث مفصلی دارد.
۲-اسلام منهای روحانیت:
اسلام منهای روحانیت که باب طبع رجال سیاست در بسیاری ازجوامع است، همانها که از قدرت روحانیت بیم دارند و درعین حال می خواهند با گرایش اسلامی جامعه همصدا شوند، یکی دیگر از عوامل توجه به تصوف است، زیرا تصوف، روحانیت را همیشه کنار زده و زمام امر را به دست پیرو مرشد و قطب می سپارد که غالباً غیر روحانی هستند.لذا یکی از شرایطی که بسیاری از مرشدان و شیوخ تصوف به مریدان خود می کنند این است که از روحانیون فاصله گیرند و سعی می کنند آنها را به عنوان «علمای قشری»، «زاهدان ریاکار»و «واعظانی که در خلوت آن کار دیگر می کنند»از نظر مریدان خود بیندازند. می دانیم که «اسلام منهای روحانیت»مزاحم هیچ کس نیست، نه سیاستهای استعماری، نه سلطه های جبار و رژیم های طاغوتی، و نه هیچ دستگاه جبار دیگر.لذا در زمان طاغوت جمعی از مهره های اصلی دستگاه سلطنت، صوفی یا متمایل به تصوف بودند.فراموش نمی کنم یکی از چهره های خطرناک ساواک که در یکی از دستگیریهای رژیم سابق با او روبرو شدم می گفت:ایمان من از ایمان شما مسلماً ضعیف تر نیست، من درویشم!دم از مولی می زنم!و هرچه خواسته ام از او گرفته ام.این از یک طرف، و اما از طرف دیگر اگر ببینم کسانی با شاه مخالفت می کنند یک میلیون نفر از آنها را به گلوله ببندم پروایی ندارم!دیدم این به اصطلاح درویش، کلمه ی یک میلیون نفر را چه آسان می گوید؟!
۳-آزادی عمل:
بسیارند کسانی که به خاطر انگیزه ی فطری و درونی، و یا تربیت خانوادگی و شرایط محیط،می خواهند دارای مذهبی باشند، ولی از سوی دیگر از احکام به اصطلاح دست و پاگیر مذهب و حلال و حرام که مزاحم امیال آنها است ناراحتند.دراینجا به سراغ مذهبی می روند که بیشتر،آنها را به «سیر در باطن»سوق می دهد و همچون تصوف زیاد به ظواهر شرع مقید نمی کند. درون و حال را می نگرند، نی بیرون و قال را!و به گفته ی خودشان به مغز اهمیت می دهند نه به قشر! به همین دلیل در گذشته یک مشت خوانین ظالم و کسانی که شغلهای نامشروعی داشتند درزمره ی درویشان، و یا لااقل در سلک ایشان در می آمدند و پای بند نبودن به قسمتی از احکام شرع را یک نوع آزادمنشی و قابلیت انعطاف و وسعت مشرب، و به عکس تقید متشرعین را به احکام الهی یک نوع «خشکی و خشونت»می پنداشتند. نیز به همین دلیل بسیاری از جلسات صوفیان، کانونی بود از «وجد»، «سماع»و مطالب دیگر!.
۴-تلاش های استعمار
تلاش های استعمار عامل دیگری برای اشاعه «تصوف»در بسیاری از مناطق محسوب می شود،چرا که صوفیان به حکم درون گرایی، چندان کار به برون ندارند، و به حکم «صلح کل»،که مذهب صوفی است، مایلند با همگان کنار بیایند و در صلح و صفا زندگی کنند و در تعلیمات آنها مسائلی همچون جهاد و بر خورد قهرآمیز با دشمنان حق و عدالت، و پنجه افکندن در پنجه ظالمان و ستمگران، و قیام و شورش پرخروش بر ضد آنان محلی ندارد.به عکس، خزیدن در گوشه ی خانقاه و پرداختن به «ذکر و فکر»و بیگانگی از دنیا و مافیها و توجه به سیر باطن و چشم برداشتن از جهان ظاهر، کاملاًً با افکار آنها سازگار است.چه عاملی برای تخدیر توده ها از چنین تفکراتی بهتر می باشد؟ و لذا جای پای استعمار در تاریخ تصوف به خوبی نمایان است، مخصوصاً درعصر و زمان ما،برای اینکه مذهب ـ مخصوصاً اسلام ـ را در نقاط مختلف جهان از صورت فعال بیندازند و آن را به یک عامل تخدیر مبدل کنند، اصرار بر تقویت خانقاهها و رهبران این فرقه داشته و دارند البته شرح هریک از این عوامل نیاز به بحث مستقل و مفصلی دارد و مقصود ما در اینجا تنها یک اشاره بود و عاقلان را اشارتی کافی است.بحثهای زیاد دیگری در زمینه کشف و شهود، ذکر و فکر، مقامات سیر و سلوک صوفیانه و شطحیات و طامات و مسئله وحدت وجود و امثال آن باقیمانده که هر کدام در خوربحث جداگانه ای است.
پی نوشت :
۱ ـ لغت نامه دهخدا ، ماده ی صوف ( با تلخیص ) ۲ ـ قرب الاسناد علی بن بابویه قمی . ( او این روایت را از امام ابی محمد الحسن العسکری (ع) عن الصادق (ع ) نقل کرده است ) ۳ ـ بحار الانوار ، ج ۷ ، ص ۱۲۰ و ۱۲۲ و ج ۷۴ ، ص ۹۱ و ج ۴۷ ، ص ۱۳۲ و ج ۴۷ ، ص ۴۵۴ ۴ ـ کتاب اللمع فی التصوف ، تالیف ابونصر عبدالله بن علی السراج ، ص ۲۲ ۵ ـ فرائد الاصول ، شیخ انصاری ( رضوان الله علیه ) ، چاپ رحمت الله ، ص ۴۳۹ ۶ ـ لغت نامه دهخدا ( ماده ی صوف ) ۷ ـ به کتابهای تذکره الاولیاء شیخ عطار و نفحات الانس جامی مراجعه شود . ۸ ـ تاریخ تصوف ، دکتر قاسم غنی ، ص ۲۳ ۹ ـ تلبیس ابلیس ابن جوزی ۱۰ ـ نقل از چهل مقاله استخر و تاریخ تصوف ( همچنین چند نمونه بعد از آن ) ۱۱ ـ نهج البلاغه ، خطبه ۱۷۶ ۱۲ ـ فاطر : ۲۸ ۱۳ ـ معالم الاصول ، ص ۸ ۱۴ ـ اصول کافی ، ج ۱ ، ص ۳۱ ، حدیث ۵ ۱۵ ـ اصول کافی ، ج ۱ ، ص ۳۰ ، حدیث ۴ ۱۶ ـ اصول کافی ، ج ۱ ، ص ۴۳ ۱۷ ـ اصول کافی ، ج ۱ ، ص ۴۴ ، حدیث ۳ ۱۸ ـ رساله ی سیر و سلوک ، ص ۸۳ ( چاپ هجرت ) ۱۹ ـ کتاب تلبیس ابلیس ، صفحات ۳۷۹ و ۳۹۷ ۲۰ ـ همان ۲۱ ـ تاریخ تصوف ، دکتر قاسم غنی ، ص ۱۹۴ ۲۲ ـ سماع به معنی خوانندگی است که در میان صوفیه گسترش زیادی دارد و مراجعه به احیاء العلوم غزالی در این زمینه اهمیت زیادی را در نزد آنان مشخص می کند . ۲۳ ـ اسرار التوحید ، ص ۶۹
منبع: گلچین مقالات اسلامی در مطبوعات ، محمد رصافی


برچسب ها :
، ، ، ، ، ، ، ، ،
دیدگاه ها