عشق در اندیشه منصور حلاج

اشاره:
نگارنده در مورد زندگی حلاج اطلاع زیادی ندارد ، زوایای زندگی حلاج هنوز هم برای بسیاری ناپیداست. حلاج به معمایی می ماند که هرکسی نظر به برداشت خود ، چیزی در مورد وی می گوید، اما اینکه واقعیت اسرار حلاج چیست؟ پرسشی است که بی پاسخ مانده است. راز «انا الحق» حلاج و مفهوم عشق در اندیشه حلاج در این توضیح کوتاه حلاجی نخواهد شد. (لویی ماسینیون)از زمان زندگی منصور حلاج بیش از هزار سال می گذرد. حلاج در قرنی زندگی می کرده است که مستشرقین آنرا نهضت اسلامی نامیده اند. یعنی زمان شکوهمندی خلافت بغداد از آن زمان تا کنون، پرتو مسقط هندسی (پرژگسیون) یا نقاط مشخص و موثر زندگی وی در اسلام آشکار است. حسین بن منصور حلاج در سال ۲۴۴ هجری ( ۸۷۵م) تولد یافته تا سال ۳۰۹ هجری ( ۹۲۲م) زیسته است. مولدش قریه طور است و آن دهکده ای بوده در گوشه شمال شرق شهر بیضاء در هفت فرسنگی شیراز. « از حلاج پرسیدند که عشق چیست؟ گفت: امروز بینی و فردا و پس فردا، آنروز بکشتند، دیگر روز بسوختند و سوم روزش به باد بر دادند» (1) حلاج عشق را در چوبه دار تماش کرد. از خلق بریده و به خالق پیوست، رندانه خرقه صوفیانه را از تن بر کشید و نوحه مستانۀ «انالحق» جان کلامش بود.عشق در اندیشه حلاج ریشه در باطن ملکوتی و جوهر هستی داشت. حلاج در معشوق حل شده بود و خود را جزء هستی می دانست، وی از شعار « برای یک دل یک دلبر بس است» پیروی می کرد و طرفدار وحدت الوجود بود.حلاج در واپسین حج خود دعا کرد که خدایا مرا رسوای خاص و عام کن، تا هم خلق بر من بدگمان شوند و دل از همه جز تو بر کنم. حلاج چنان شوری در سر داشت که برای پیوستن به معشوق وصل شدن در جوهر هستی بی تابی می کرد. او صوفیان خرقه پوش را رسوا نمود و در مظهر خاص و عام به موعظه و اندرز پرداخت. منصور حلاج آرزوی شگفتی در سر داشت، در شرع اسلام خود را ملامت نمود او با این ملامتی بزرگ افتخار بزرگتری را می خواست و آن ریختن خونش در راه معشوق بود. او شوریده و سرشار طرب در بازارها فریاد می کرد: «ای مسلمان داد مرا از خدا بستانید، نه مرا با جان آسوده می گذارد تا بدان وابسته شوم و نه مرا از نفس من جدا می سازد تا از آن وارسته گردم، این عشوه نازی است که من تاوان برداشتش را ندارم» (2) مردی که خود را به الوهیت رسانده بود دنبال رسوای بزرگ می گشت. وی به جامع منصور رفت و فریاد کشید: « بدانید که خداوند خون مرا بر شما روا کرده است، بکشیدم، بکشیدم تا شما را پاداش رسد و مرا آرام، مسلمانان ره در جهان کاری برتر از کشتن من نیست».(3)حلاج عاشقان و دلسوختگان زیاد را مرید خود ساخت. دوست و دشمن از سخنان حلاج در شگفت شدند. چنان جذبه و شور ایجاد نموده بود که خلیفه وقت از هیبتش هراسناک بود و برای نابودی وی دست به کار شد. این سر شوریده را به زندان افگند تا آرام شود و لهیب دل سوخته اش دامن مردم را نگیرد، با این کار نه تنها آتش عشق وی مهار نشد که شعله ورتر شد. چنانکه خود می گفت: « اگر از آنچه در دل دارم ذره یی بر کوهساران جهان افتادی، همه بگداختی». منصور حلاج دایرۀ عشق را چنان گسترده می داند که به عقیده وی گبرو ترسا نیز از فیض معشوق حقیقی بهره ور خواهند بود. به گفتۀ « لویی ماسینیون» منصور حلاج اشعاری دارد که در آن دشمنان خود و تمام مردم را دعا کرده است. این طرز بیان او برخی را به فکرفرو برده و اکثر به این نتیجه رسیده اند که منصور جلاج همان قطب معنوی است که اسلام را به سوی وحدت نهایی می برد و تمام مردم جهان را به اتحاد و یگانگی فرا می خواند.حلاج را بدخواهانش در آغاز تکفیر نمودند و سپس حکم به قتلش دادند. بعد از حلاج دانشمندان و صوفیان و کسانی که عاشق شوریده او بودند با مطالعۀ آثار حلاج، شیفتۀ و دلباخته وی شدند. عطار که خود نیز از مریدان واقعی حلاج بود، رندانه راه حلاج را زنده نگهداشت و از عشق واقعی سخن گفت و خود را ملامتی بزرگ دانست. عطار همان پندار حلاج را داشت که در نزد خلق، ملامت شدن باعث هر چه بیشتر تزکیه نفس شود و قداست عشق به معشوق بیشتر آشکار می شود. عشق در اندیشه عطار مقدس است و مستانه و قلندرانه با پیروی از مریدش حلاج فریاد می کشد:مرا قلاش می خوانند هستممن از دردی کشان نیم مستمنمی گویم ز مستی توبه کردمهر آن توبه کز آن کردم شکستمملامت آن زمان بر خود گرفتمکه دل در مهر آن دلدار بستممن آن روزی که نام عشق بردمز بند نام و ننگ خویش رستمنمی گویند فاسق نیستم منهر آن چیزی که می گویند هستمز زهد و نیک نامی عار دارممن آن عطار دردی خوار مستم (۴)عطار حسین بین منصور حلاج را عاشق صادق و پاکباز دانسته و از وی به بزرگی یاد می کند.پیش از عطار ابوالخیر گفته است: «به سان منصور بر دار مردن مقامی است در خور مردان نه نامردان». منصور حلاج عشق را با خون تفسیر و چنین نغمه سر داد: «در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الا به خون» عطار ماجرایی واپسین روز عمر حلاج را چنین بازگو می کند:چون زبان او همی نشناختندچار دست و پای او انداختندزرد شد چون خون برفت از وی بسیسرخ کی ماند در این حالت کسیزود در مالید آن خورشید راهدست ببرید بر وی همچو ماهگفت چون گلگونۀ مرد است خونروی خود گلگونه تر کردم کنونعطار می گوید: پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش ببریدند. در میان سر بریدن تبسمی کرد و جان بداد. مردمان خروش کردند و حسین گویی قضا به پایان میدان رضا برد و از یک یک اندامش آواز می آمد که: «انالحق». روز دیگر گفتند: «این فتنه بیش از آن خواهد بود که در حال حیات». پس او را بسوختند از خاکستر او آواز «انالحق» می آمد و در وقت قتل، هر خون که از وی بر زمین می آمد نقش «الله» ظاهر می گشت. حسین بن منصور حلاج به خادم گفته بود که «چون خاکستر من در دجله اندازند آب قوت گیرد چنانکه بغداد را بیم غرق باشد، آن ساعت خرقۀ من به آب دجله بر، تا آب قرار گیرد». پس روز سوم خاکستر حسین را به آب دادند، همچنان آواز «انالحق» می آمد و آب قوت گرفت. خادم خرقۀ شیخ لب دجله برد، آب باز قرار خود شد و خاکستر خاموش گشت.در مورد گستره عشق ، کرامات و رفتارهای عجیبی که از حلاج دیده شده است، سخن بسیار است . آنچه که در این مختصر نقل شد به کمک منابع محدودی صورت گرفت که در اختیار این قلم بود.
منابع:
۱ – کریم کشاورز، هزار سال نثر فارسی، فرید الدین عطار، ص ۶۱۶٫۲ – لویی ماسینیون، قوس زندگی جلد، ص ۷۵٫۳ – دیوان اشعار فرید الدین عطار نیشابوری، به کوشش سعید نفیسی، تهران، ۱۳۶۳، ص ۳۵۳٫۴ – شجاع خراسانی، حنجرۀ سبز غزل، ص ۱۱٫
منبع:مجله امین

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.