تاریخ انتشار : ۱۸ مرداد ۱۳۹۵


مقدمه در نیم قرن اخیر، گفتوگو میان اسلام و مسیحیت از نهرى کوچک به رودخانه اى خروشان تبدیل شده و از یک کنفرانس اتفاقى به نشست هاى متعدد، مراسلات کتبى و گفتوگوهاى شفاهى و میزگردهایى که در طول سال تقریباً در هر گوشه کره زمین از استرالیا و مالزى تا جهان عرب و از اروپا تا آمریکا و کانادا برگزار مى شوند، تغییر شکل داده است. در طى این مدت، مطالب زیادى هم از سنخ الاهیاتى و هم از سنخ علمى نوشته شده و یا مورد بحث و تبادل نظر قرار گرفته اند که از جمله آنها مطالعات متعددى درباره رویارویى هاى تاریخى این دو دین است. هم اکنون مجلاّتى چاپ مى شوند که به این موضوع اختصاص دارند. علاوه بر این، موضوعات اساسىِ اعتقادى و اخلاقى نیز مورد بحث قرار گرفته اند و در نتیجه این بحث ها، فضاى گفتوگوى مطلوب ترى در بسیارى از محافل هر دو دین ایجاد شده است. براى نمونه مى توان به نشست هاى منظمى که به همت واتیکان و شوراى جهانى کلیساها با حضور شخصیت هاى اسلامى متعدد در غرب و جهان اسلام سازماندهى مى شود، اشاره کرد. همچنین در بیرمنگام انگلستان دانشکده هاى سلى اویکس در لبنان به همین منظور ترتیب یافته اند.مسلمانان نیز کنفرانس هاى ثابتى را در این موضوع در کشورهاى اردن، مصر، ترکیه و ایران و بسیارى از دیگر کشورهاى مسلمان، ترتیب داده و سازماندهى کرده اند. این در حالى است که برخى از مراجع و سازمان هاى مهم اسلامى ـ چه شیعه و چه سنى ـ در خط مقدم حرکت به سوى تفاهم بیشتر اسلام و مسیحیت (از جمله شکل راست اندیش آن) گام برداشته اند. همچنین، تا آنجا که به علائق اخلاقى مشترک بین دو دین مربوط مى شود، هماهنگى هایى هم در مرحله عمل صورت گرفته که نمونه آن را مى توان در کنفرانس سازمان ملل در سال ۱۹۹۴ درباره خانواده، که در قاهره برگزار شد، مشاهده کرد. باآن که برخى ازاین نشست ها درجهت منافع سیاسى یک یا دوطرف گفتوگو ترتیب یافته اند، موضوعات بسیارى نیزفارغ ازمنافع سیاسى مورد بحث قرار گرفته اند و حداقل درمیان کسانى که درچنین فعالیت هایى شرکت کرده اند توافق هایى حاصل شده است.شکى نیست که در میان طرفداران گفتوگوى واقعى، اکنون فهم بهترى از موضوعات اساسى و حتى پیشنهادهاى درخور تحسینى براى حل برخى از مسائل مورد اختلاف مطرح شده است، لکن هنوز مشکلات و موانعى در راه گفتوگوى واقعى وجود دارد. ارمغان چنین گفتوگویى فهم مشترک و احترام متقابل خواهد بود و در نتیجه، هر دین دیگرى را به عنوان راهى که خداوند براى نجات (به معناى دقیق کلمه) مقدر و مقرر کرده به رسمیت خواهد شناخت. در این نوشته، برآنیم تا به جاى پرداختن به موضوعاتى که پیش از این براى جریان اصلىِ پیروان هر دین (نه همه آنان) در حد محسوس و رضایت بخشى حل شده، به این مشکلات و موانع اساسى بپردازیم. ما تحت چهار مقوله به این موانع و مشکلات خواهیم پرداخت: موضوعات اعتقادى،(۱) آزادى براى انجام عبادات، فعالیت تبلیغى و نگرش دو دین به تجددگرایى و سکولاریزم.
موضوعات اعتقادى به رغم گفتوگوهاى انجام شده در دهه هاى اخیر، این مسئله اساسى که اسلام و مسیحیت یکدیگر را به عنوان دو وحىِ واقعى، بدون تخریب معناى سنتى وحى (وحى در سنت اسلامى)، به رسمیت بشناسند، هنوز به طور کامل حل نشده است. درست است که براى اسلام پذیرفتن مسیحیت به عنوان یک پیام اصیل از سوى خداوند آسان تر از پذیرفته شدن آن از سوى مسیحیت است، لکن در این موضوع خاص، با وجود آن که مسیحیان باید دشوارى هاى بیشترى را در مقایسه با مسلمانان پشت سر گذارند، مشکلاتى از هر دو طرف همچنان باقى است. تعدادى از الاهیدانان مسیحى مانند جان هیک فراتر روند. تعداد زیادى از این الاهیدانان معناى چنین گفته هایى را توسعه مى دهند تا این اعتقاد را نیز دربرگیرد که فیض مسیح ممکن است شامل حال مسلمانان شود، بدون آن که وحى قرآنى را به عنوان وحى نازل شده از جانب خداوند بپذیرند.به طور کلى حجم وسیعى از سیاست هاى دیپلماتیک وجود دارد که مى کوشد تا موضوعات اعتقادى اصیل را پنهان کند. در میان این موضوعات مسئله تثلیث و تجسد مسیح در هر مناظره و گفتوگویى بین اسلام و مسیحیت به عنوان مسأله اى هولناک و هراس انگیز نمایان مى شوند. بیشتر متفکران مسلمان به رغم پذیرش حکم قرآن در باره منشأ الاهى مسیحیت، این آموزه هاى اصلى مسیحیت را تفسیرى نادرست از پیام مسیح و تحریف متن عهد جدید مى دانند و میان تثلیث که قرآن به شدت با آن مخالف است و فهم راست اندیش مسیحى که به هیچ وجه یگانگى خداوند را نادیده نمى گیرد، تمایزى نمى بینند. البته ناگفته پیداست که تأکید بر توحید در این دو دین، متفاوت است و تفسیرى توحیدى از تثلیث، آن گونه که مسلمانان خواستار آن هستند; تنها مى تواند در سطحى رمزآمیز صورت پذیرد.اما مسیحیان تلاش هاى اندکى براى توجیه این آموزه ها به شیوه اى مابعدالطبیعى و رمزآمیز صورت داده اند و حتى محافل سنتى تر که این آموزه ها را به طور کامل پذیرفته اند، آنها را بیشتر به صورت اصول جزمى و نه حقائق مابعدالطبیعى تفسیر مى کنند. هنگامى که تثلیث کاملا (در خداوند) و مساوى با یگانگى خداوند در نظر گرفته شود، به طورى که توحید معنایى غیر از تثلیث که یکى از اعضاى سه گانه آن در تاریخ به موجودى تجسد یافته تبدیل شده، ندارد، رسیدن مسیحیت به تفاهم اعتقادى و اساسى با اسلام و یهودیت در این موضوع غیرممکن خواهد بود. به علاوه، کسانى مانند جان هیک که مى کوشند آموزه هاى تجسد و تثلیث را به شیوه اى تفسیر کنند که در توحیدِ مبدء الاهى تأثیرى نگذارد، افرادى راست اندیش محسوب نمى شوند و جریان اصلى جامعه اعتقادى مسیحى نیز سخنان آنان را نمى پذیرد.(۲) در مورد مسلمانان، خارج از حلقه هاى صوفیان، افراد زیادى وجود دارند که نمى خواهند از آموزه قرآنى جهان شمول بودن وحى و لوازم آن پیروى کنند. آنان مسیحیت را در شکل سنتى و تاریخىِ آن به عنوان یک دین اصیل که آموزه هاى اصلى آن شامل لب لباب حقیقت نیز مى شود و براى آشکار کردن تطابق عمیق آن با آموزه هاى توحید باید آن را به شیوه اى مابعدالطبیعى، باطنى و فراتر از تفاسیر لفظى بیان کرد، نمى پذیرند.به هر حال، مناظرات کلامىِ چند دهه گذشته بین اسلام و مسیحیت به روشنى نشان مى دهند که، به گفته فریتیوف شووان، تطابق کامل بین ادیان در فضاى انسانى غیرممکن است و تنها در فضایى الاهى امکان دارد. به علاوه، کارایىِ وحدت گرایى دینى، یعنى رسیدن به وحدت ذاتى بدون این که کثرت شکل هاى خارجىِ وحىِ الاهى خداوند نادیده گرفته شود، فقط از طریق «وحدت باطنى» ادیان امکان پذیر است.(۳)اگر به خاطر داشته باشیم که در فضاى مسیحیت، باطن گرایى را در تقدس، مى توان یافت و در اسلام تقدس در باطن گرایى که در درجه اول در میان صوفیه وجود دارد،(۴) بروز مى یابد، مى توان فهمید که چرا براى بسیارى از مشکلات اعتقادى در حال و هواى امروزى، راه حل مناسبى نیافته اند.این راه حل ها در سطحى که محققان دین و الاهیدانان خواستار آن هستند، یعنى در سطح رسمى حتى اگر از مقاصد مطلوبى ناشى شده باشند، ممکن نیست که بدون تحریف، انصاف کامل را درباره دیدگاه هاى مسیحى و اسلامى رعایت کنند. بهترین کارى که در چنین مواردى مى توان انجام داد، این است که به طرف مقابل احترام بگذاریم و حداقل مسلمانان باید این آیه قرآنى را به یاد داشته باشند که: «ولا تجادلوا اهل الکتاب (از جمله مسیحیان) الا بالتى هى احسن الا الذین ظلموا منهم و قولوا آمنا بالذى انزل الینا و انزل الیکم و الهنا و الهکم واحد و نحن له مسلمون.»(عنکبوت ۴۶) بقیه کارها را باید به خود خداوند سپرد.با وجود این، «وحدت باطنى» ادیان نیز جاى خود را باز کرده است، چنانچه مى توان آن را در میان نوشته هاى بسیارى از نویسندگان سنت گرا که شووان از برجسته ترین آنها است و همچنین بسیارى از مسیحیان سنتى که هم سنت گرا و هم شمول گرا هستند، مشاهده کرد. مشکلى که همچنان باقى است این است که شکافى نتیجه این تلاش ها را از سخنان بسیارى از دانشمندان و الاهى دانان مسیحى و مسلمان که نسبت به این نوشته ها از خود مقاومت نشان مى دهند و یا با بعد باطنى سنت خودشان ضدیت دارند جدا مى سازد. در این جا خوب است به این نکته اشاره کنیم که حمایت بیشتر پژوهشگران دینى ظاهرگرا از اندیشه هاى تجددگرایانه که از ارزش اساسى ایمان آنان مى کاهد، عملى تناقض آمیز است، حال آن که باطن گرایى اساس ایمان را قوت مى بخشد. به هر حال، در سطح اعتقادى ظاهرى، موضوعات اعتقادى اساسى بین اسلام و مسیحیت همچنان لاینحل باقى مى مانند، در حالى که در سطح باطنى و مابعدالطبیعى حقایق مربوط به دو دین با یکدیگر هماهنگ هستند. این هماهنگى فراتر از تمامى تنش هایى است که در حوزه افتراق پایین تر از وحدت اصلى موجودند. بنابراین، شاید بهتر باشد که در سطح ظاهرى اختلافات مشخصى را به عنوان اختلافاتى که در این سطح نمى توان از میزان آنان کاست، به رسمیت بشناسیم و سپس در جهت کسب احترام متقابل بکوشیم، اگرچه موفق به رویت وحدت اصلى که در آن تمامى اختلافات ظاهرى از میان برداشته مى شوند، نشویم.(۵)دسته عمده دیگر از مسایل اعتقادى عبارت است از مسأله نجات و جواب به این پرسش اساسى که چه کسى اهل نجات است. بى تردید، بین نظریه مسیحى «نجات» و نظریه اسلامى «فلاح» اختلافاتى وجود دارد. لکن براساس آموزه مشترک جاودانگىِ روح و واقعى بودن حالات پس از مرگ یعنى جهنم، برزخ و بهشت، شباهت کافى بین این دو نظریه وجود دارد و به ما اجازه مى دهد سؤال را در این مورد مسأله نجات در داخل مرزهاى دینى اسلام و مسیحیت مطرح کنیم. بى شک براى مسیحیان بسط امکان نجات، فراتر از رستگارى ارائه شده از سوى مسیح مشکل است، اما حداقل براى مسیحیان منصفى که تجربه دست اولى از مسلمانان باتقوا داشته اند، محکوم کردن همه مسلمانان به آتش جهنم نیز چندان آسان نیست. برخى از آنان راه حل هاى نیمه موفقى مانند بسط عنایت نجات بخش مسیح به مسلمانان و ملاحظه آنان به عنوان مسیحیانى که نمى دانند مسیحى اند، را امتحان کرده اند. ظاهراً مسلمانان بى درنگ چنین راه حل هایى را رد مى کنند.در بین مسلمانان نیز تلخ ترین نوع «تضییق محدوده ایمان» در میان تعداد زیادى از معتقدان به عنوان یکى از تأثیراتى که همراه با تجددگرایى بر روح مسلمانى وارد شده و عکس العمل در مقابل آن، طى قرن گذشته به وقوع پیوسته است. ادبیات سنتى اسلامى سرشار است از گفته هایى دالّ بر این که اگر یهودیان و مسیحیان مطابق با اصول دین خود زندگى کنند، نجات مى یابند. این نکته به طور کامل با تعالیم قرآن مطابقت دارد. به علاوه، همیشه این بحث مطرح بوده که قرآن و شریعت اسلامى به مسلمانان دستور مى دهد که از جان، مال ودین «اهل کتاب» حمایت کنند. بنابراین، اگر دین آنان تمامى آنان را به سوى جهنم سوق مى دهد، چرا خداوند مسلمانان را فرمان داده که از آنان و دینشان حمایت کنند؟ این کار، عملى وحشتناک است که با عدالت و رحمت خداوند ناسازگار است.در دهه هاى اخیر به جاى استمرار و بسط نگرشِ نسل هاى پیشین در حرمت نهادن به دین اهل کتاب و پذیرش این که ادیان یادشده پیروان خود را به طور جدى به سوى نجات سوق مى دهند، تعداد زیادى از مسلمانان به سبب حملات مبلغان مسیحى و سکولارها علیه آنان، معمولا همراه با تعصب شروع به تبلیغ این نظر کرده اند که تمامى غیرمسلمانان به معناى اعتقادى کلمه و نه استعارى کافر و به شقاوت ابدى محکوم اند. اگرچه قوت یافتن این نگرش، تا حد زیادى، عکس العملى در مقابل حملات بى شرمانه علیه اسلام است، تردیدى وجود ندارد که در نتیجه آن، نگرش شمول گرایانه اسلام در محافل خاصى که مسأله نجات در میان آنان مطرح است، به پرده فراموشى سپرده شده است. حال آنکه مسأله نجات مسأله اى است که اسلام سنتى و به خصوص صوفیه آن را به این شکل پاسخ داده اند که کسانى که صادقانه از دین خودشان پیروى کنند، اگر دین آنان یک دین اصیلِ وحیانى باشد، (از جمله مسیحیت) اهل نجات خواهند بود.در گفتوگوهاى جارى بین اسلام و مسیحیت، مسلماً گروه هاى زیادى در دو سوى گفتوگوها حضور دارند که دیدگاهشان داراى درجات متفاوتى از شمول و عمومیت است، اما دیدگاه دوطرف گفتوگو هرچه که باشد، کشاندن مسئله نجات به کانون عرصه هاى گفتوگو و بحث جدى در مورد آن حائز اهمیت است. گفتوگوى دینى بین گروهى که خود را ساکنان آینده بهشت مى دانند با گروه مخالف آنان که ساکنان جهنم تلقى مى شوند، نه تنها امرى دست نیافتنى، بلکه بیهوده و بى ثمر است. در هر دو طرف گروه هایى وجود دارند که آشکارا از چنین دیدگاه هایى جانب دارى مى کنند، لکن معمولا این گروه ها به دنبال انجام گفتوگویى نیستند. اما براى کسانى که به گفتوگو مبادرت مىورزند، ضرورى است که در این دوره از تاریخشان از واقع شدن در فضایى بسته خوددارى کنند. در همین حال، ضرورى ترین کار عبارت است از تأکید دوباره بر شمول و عمومیت نگرشى که به وضوح در قرآن براى مسلمانان بیان شده و در سنت اسلامى به طور فطرى وجود دارد. این شمول گرایى در حقیقت به عمیق ترین معنا همان دلیل وجود اسلام (raison_d’etre) است.دسته سومِ مسائل مربوط به اعتقادات عبارت است از شریعت دینى. در جهان مدرن، قانون کاملا از الاهیات متمایز است، در حالى که شریعت اسلام از آنجایى که ذاتاً قانونى الاهى است، نه تنها به آنچه که در غرب، الاهیات (theology) خوانده مى شود مربوط است بلکه همان نقش محورى الاهیات مسیحى را در اسلام دارد. بنابراین، شایسته است که نگرش هاى اسلامى و مسیحى درباره قانون الاهى و سکولار در این بخش از مقاله که مربوط به موضوعات اعتقادى و الاهیاتى است، مورد بحث قرار گیرد.مسلمانان و مسیحیان در گفتوگوهایشان و به ویژه با رسانه هاى جمعى که عمومى تر است، براساس فهم خودشان از قانون الاهى و سکولار، براى نقد طرف مقابل برنامه ریزى مى کنند. مسلماً در مسیحیت حتى در این عصر سکولار نظریه قوانین خداوند چنان که در بحث و تبادل نظر مکرر این نظریه در مورد موضوعات روز مانند بحث سقط جنین مى توان مشاهده کرد، حائز اهمیت بسیار زیادى است. با این حال در غرب قانون امرى دانسته مى شود که عمدتاً سکولار است و کلیساهاى مسیحى در طول تاریخ به راحتى تفاوت بین قوانین خداوند را که اخلاقى و معنوى است و قوانین سکولار که زندگى روزمره مردم را اداره مى کنند، پذیرفته اند. در واقع، انتظار بشر امروزى از قوانین این است که مطابق با اراده مردم و نیز هوس هاى الهه عجیب و غریب «زمانه» تغییر کنند. این الهه در ذهن بسیارى از کسانى که از روح «زمانه» سخن مى گویند به طرق مختلفى جایگزین کارکرد روح القدس شده است.دیدگاه اسلامى درباره قانون الاهى یا شریعت کاملا متفاوت است.(۶) این شریعت ریشه در منابع تغییرناپذیر قرآن و سنت دارد، لکن داراى تنه اى است که در خلال اعصار و زمان ها مطابق با شرایط زمانى مختلف رشد کرده است. در این دیدگاه، قانون الاهى جامعه را شکل مى دهد و جامعه نقشى در به وجود آمدن قانون الاهى ندارد. این قانون را نمى توان منسوخ تر از «موعظه سر کوه» دانست، زیرا شریعت اسلامى متعلق به عربستان درقرن هفتم میلادى است و موعظه فوق الذکر دوهزار سال قبل در فلسطین ادا شده است.در مناظرات مسیحیان و مسلمانان با مسیحیان در عدم فهم دیدگاه طرف مقابل سهیم بوده اند، لکن بیشترین فشار از سوى مسیحیان اعمال شده است. تعداد کمى از مسیحیان از خود نسبت به مسلمانانى که خواستار بازگشت به قوانین دینشان مى باشند، همدلى نشان مى دهند. این قوانین طى دوران استعمار به زور تغییر کردند. این در حالى است که مسلمانان در مجموع بیشتر نسبت به مسیحیانى که مى خواهند در جامعه اى لذت گرا مطابق با قوانین اخلاقى سنتى خودشان به حیاتشان ادامه دهند، ابراز همدردى کرده اند. عجیب این است که این مسیحیان که تعداد زیادى از آنان پروتستان هاى انجیلى و افراد تازه مسیحى هستند، بیش از دیگران با اسلام و مسلمانان که مانند همین مسیحیان مى کوشند تا مطابق با قوانین دینیشان زندگى کنند، مخالفت مى کنند. در این عرصه، یهودیان سنتى که از قانون الاهىِ ریشه دار در کتاب مقدس برخوردارند، تصورشان از قانون الاهى شبیه به مسلمانان است و شاید روزى بتوانند نقش مهم ترى در ایضاح این موضوع براى خودشان و مسلمانان در غرب ایفا کنند.به هر حال، یکى از موانع اصلى در راه فهم متقابل اسلام و مسیحیت مفهوم قانون الاهى در مقابل مفهوم قانون سکولار است که نظریه جامعه و مرجعیت سیاسى دینى در مقابل جامعه و مرجعیت سیاسى سکولار را نیز به طور کامل دربرمى گیرد. بدون گسترش احترام متقابل دو طرف به یکدیگر در فهم رابطه قانون الاهى با قانون سکولار ، احترام حقیقى به دیدگاه هاى یکدیگر و رسیدن به توافق در مورد برخى از موضوعات اساسى غیرممکن خواهد بود.مسلّماً این پرسش آشکارا به رابطه بین مرجعیت معنوى و دنیوى مربوط است. هنوز تعداد زیادى از مسیحیان به مسلمانان به دلیل حاکمیت پیامبر اسلام و به این دلیل که دین اسلام هیچ گاه دین را از سیاست جدا نکرده است، خرده مى گیرند. تعداد زیادى از مسلمانان نیز معتقداند که مسیح با واگذار کردن کار قیصر به او، دین را به امرى اخروى تبدیل کرد و اهمیت دین را در زندگى انسان به حاشیه راند و همین کار سرانجام به سکولاریزه شدن غرب منتهى شد. اما تعداد زیادى از مسلمانان نیز مدعى اند که جدایى مسیحیت از سیاست در غرب امرى ظاهرى است و ارتباطاتى پنهانى بین این دو وجود دارد که به مرور زمان آشکار مى شوند. نمونه اى از این ارتباط را مى توان در نوع واکنش دولت هاى غربىِ به ظاهر سکولار نسبت به فاجعه قتل عام مسلمانان به دست صرب هاى مسیحى در سال ۱۹۹۲ مشاهده کرد.اسلام و مسیحیت هیچ یک نمى توانند دیدگاه خود قوانین در مورد بر دیگرى تحمیل کنند، این در حالى است که غربِ مدرن با مسیحیت متفاوت است و مى کوشد دیدگاه هایش را در مورد رابطه دین و سیاست بر تمامى جهانیان تحمیل کند و، به بیان یک جامعه شناس کاتولیک، براى خصوصى کردن و «در یک مکان خاص جاى دادن» دین چنان که در غرب دیده مى شود به طور همه جانبه تلاش مى کند. اگر هدف، رسیدن به فهم متقابل است هیچ کدام از مسلمانان و مسیحیان نباید به پیروزى و غلبه بر طرف مقابل تمایل داشته باشند. هر طرف باید بفهمد که دو چهره مسیح و پیامبر اسلام که یکى از آن دو از تمامى تعلقات این دنیا اجتناب کرد و دیگرى براى تغییر دادن آن خود را در آن مستغرق ساخت، هر دو پدیده هاى الاهى اى هستند که باید تحقق مى یافتند و از این رو بود که خداوند آنها را متحقق کرد. فهم این نکته نیز ضرورى است که هر دو نمونه در حقیقت از سوى او آمده اند و به دو دیدگاه مختلف در مورد رابطه بین مرجعیت معنوى و دنیوى منتهى مى شوند. به علاوه هر طرف باید بیاموزد که فراتر از تمامى فرصت هاى زودگذر به دیدگاه هاى طرف مقابل احترام بگذارد. همچنین هر طرف باید بتواند بین اصول مورد نظر در دین و پیشامدهایى که ضرورتاً حاکى از نقص هاى متعلق به حیطه فعالیت سیاسى هستند، تمایز قائل شود.سرانجام در میان موضوعات اعتقادى باید به این واقعیت اشاره کنیم که با کمال تعجب و در آستانه هزاره سوم میلادى، یکى از موضوعات اعتقادى اسلام و مسیحیت، یعنى بحث معاد، تبدیل به یکى از موضوعات اصلى مورد نزاع بین شاخه هاى معینى از اسلام و مسیحیت شده است. اسلام و مسیحیت هر دو به پایان تاریخ انسانى، که با دخالت الاهى مشخص مى شود، اعتقاد دارند. این دخالت الاهى در هر دو دین شامل مسیح و بازگشت او مى شود. به علاوه، حوادث پایانى اى که منجر به پایان این جهان مى شود، بین این دو دین و یهودیت یکسان است. بسیارى از گفتوگوهاى اعتقادىِ دهه هاى اخیر موجب وضوح این شباهت ها شده است. ولى این تشابهات هنوز در غرب بین عادى ترین مسیحیان شناخته شده نیست.اما آنچه تناقض آمیز است این است که در آستانه هزاره سوم میلادى گروه هاى مسیحى مشخصى که برخى از پژوهشگران آنان را «صهیونیست هاى مسیحى» مى نامند، به خصوص در مسائل مربوط به سرنوشت بیت المقدس (اورشلیم) موضعى خصمانه و ضداسلامى اتخاذ کرده، به شدت از تسلط یهودیان بر این شهر حمایت مى کنند. حمایت آنان به این دلیل نیست که شیفته یهودیت اند، زیرا به اعتقاد آنان تمامى یهودیان مسیحى خواهند شد، بلکه براى به انجام رساندن مراحلى است که از دیدگاه آنان، لازمه آمادگى براى بازگشت مسیح است. در حالى که برخى از رهبران این گروه ها آشکارا در معضل اسرائیل ـ فلسطین موضعى ضد اسلامى اتخاذ مى کنند، دیگران از این هم جلوتر مى روند و علناً اسلام را با نیروى ضد مسیح یکى مى دانند. در این جا باید مؤکداً بر دو نکته تأکید کنیم: اول این که دیدگاه هاى خصمانه و دیوانهوار این گروه ها نسبت به تفاهم اسلام و مسیحیت بسیار مخرب هستند و دوم این که جاى بسى تأسف است که بعضى از گروه هاى مسیحى از آموزه هاى مربوط به معاد که باید یکى از پایه هاى اصلى توافق بین دو دین را شکل دهد، براى برانگیختن کینه علیه اسلام در هر سطحى، از سطح معنوى گرفته تا سطح سیاسى، بهره مى گیرند.ادامه دارد …
پی نوشت ها :
۱٫ به یک معنا تمام موضوعاتى که در این مقاله بررسى قرار شده اند، اعتقادى هستند، اما در این متن مراد ما از موضوعات اعتقادى موضوعاتى است که به معناى دقیق تر کلمه مربوط به علم اعتقادات یا الاهیات، theology است.۲٫ در مورد مناظره ما با جان هیک درباره موضوعات اعتقادىِ اصلى در گفتوگوى اسلام و مسیحیت، نگاه کنید به:. Aslan “Religions and the concept of the Ultimate – An interview with John Hick and Seyyed Hossein Nasr.” Islamic Quarterly, 40 (1996): 266-83.ما عبارت باطنى (esotric) را براى دلالت بر بعد درونى و حقیقت ذاتى اشیاء به کار مى بریم، نه اعتقاد به نیروهاى غیبى یا جادویى (occultism)که در مطالعات آکادمیک ادیان معمولا با این معنا خلط مى شود.۳٫ نگاه کنید بهF. Schuon “Christianity / Islam – Essays on Esoteric Ecumenism”. trans. G.Polit (Bloomington, In: World Wisdom Books, 1985).4. همان، ص ۱۶۷۵٫ به این کتابِ ما رجوع کنید:Knowledge and the sacred (Albang, NY: The State University of New York press, 1991), chapter nine, 280-308.6. این تفاوت ها را در کتاب زیر شرح داده ایم:Ideals and Realities of Islam (London: Harper/Collins, 1994), chapter IV,93-120
 
 


برچسب ها :
، ، ، ، ، ، ، ، ،
دیدگاه ها