تحول و تطور تاریخ از دیدگاه شهید مطهری

آنچه تاکنون گفته شد، درباره ی یکی از دو مسأله ی مهم تاریخ یعنی ماهیت تاریخ بود که آیا مادی است یا غیر مادی؟ (۲) مسأله ی مهم دیگر تاریخ انسانی است. می دانیم که انسان موجود اجتماعی منحصر به فرد نیست، پاره ای جاندارهای دیگر نیز بیش و کم زندگی اجتماعی و موجودیت اجتماعی دارند؛ زندگی شان با تعاون و همکاری و تقسیم وظایف و مسؤولیتها تحت یک سلسله قواعد و قوانین منظم صورت می گیرد. همه می دانیم که زنبور عسل این چنین جانداری است.اما یک تفاوت اساسی میان موجودیت اجتماعی انسان و موجودیت اجتماعی آن جانداران وجود دار د و آن این است که زندگی اجتماعی آن جانداران ثابت و یکنواخت است، تحول و تطوری در نظام زندگی آنها، و به تعبیر موریس مترلینگ، در تمدن آنها- اگر این تعبیر صحیح باشد- رخ نمی دهد، برخلاف زندگی اجتماعی انسان که متحول و متطور است، بلکه دارای شتاب است، یعنی تدریجا بر سرعت آن افزوده می شود؛ لهذا تاریخ زندگی اجتماعی انسان دوره ها دارد که از نظرگاههای مختلف این دوره ها با یکدیگر متفاوت اند.مثلا از نظر لوازم معیشت: دوره ی صید و شکار، دوره ی کشاورزی، دوره ی صنعتی.از نظر نظام اقتصادی: دوره ی اشتراکی، دوره ی برده داری، دوره ی فئودالیسم، دوره ی سرمایه داری، دوره ی سوسیالیزم.از نظر نظام سیاسی: دوره ی ملوک الطوایفی، دوره ی استبدادی، دوره ی آریستوکراسی، دوره ی دموکراسی.از نظر جنسی: دوره ی زن سالاری، دوره ی مرد سالاری. و هم چنین از جنبه های دگیر.چرا این تطور در زندگی سایر جانداران اجتماعی دیده نمی شود؟ راز این تطور و عامل اساسی که موجب می شود انسان از یک دوره ی اجتماعی به دوره ی اجتماعی دیگر منتقل شود، چیست؟ به عبارت دیگر، آنچه در انسان هست که زندگی را به جلو می برد و در حیوان نیست، چیست و این انتقال و این جلو بردن چگونه و تحت چه قوانینی و به اصطلاح با چه مکانیسمی صورت می گیرد؟البته اینجا معمولا یک پرسش از طرف فیلسوفان تاریخ مطرح می شود و آن این است که آیا پیشرفت و تکامل واقعیت دارد؟ یعنی واقعا تغییراتی که در طول تاریخ در زندگی اجتماعی بشر رخ داده در جهت پیشرفت و تکامل بوده است؟ ملاک و معیار تکامل چیست؟برخی در این که این تغییرات پیشرفت و تکامل شمرده می شود تردید دارند و در کتب مربوطه مطرح است(۳) و بعضی حرکت تاریخ را دوری می دانند؛ مدعی شده اند که تاریخ از یک نقطه حرکت می کند و پس از طی مراحلی بار دیگر به نقطه ی اول می رسد و شعار تاریخ این است: از سر.مثلا یک نظام قبایلی خشن [به] وسیله ی مردمی بیابانگرد که شجاعت و اراده دارند تأسیس می شود. این حکومت به طبیعت خود منجر به اشرافیت و آریستوکراسی می گردد. انحصار طلبی در حکومت اشرافیت به انقلاب عامه و حکومت دموکراسی منتهی می شود. هرج و مرج و بی سرپرستی و افراط در آزادی در نظام دموکراسی بار دیگر سبب روی کار آمدن استبداد خشن [به] وسیله ی یک روحیه ی قبایلی می گردد.ما فعلا وارد این بحث نمی شویم و به … صورت «اصل موضوع» بنابراین می گذاریم که حرکت و سیر تاریخ در مجموع، در جهت پیشرفت است.البته لازم به یادآوری است که همه ی کسانی که تاریخ را در جهت پیشرفت می بینند، اعتراف دارند که چنین نیست که همه ی جامعه ها در همه ی شرایط، آینده شان از گذشته شان بهتر است و جامعه ها همواره و بدون وقفه در جهت اعتلا سیر می کنند و انحطاطی در کار نیست. بدون شک جامعه ها توقف دارند، انحطاط و قهقرا دارند، تمایل به راست یا چپ دارند و بلأخره سقوط و زوال دارند. مقصود این است که جوامع بشری در مجموع خود یک سیر متعالی را طی می کند.
عوامل محرک تاریخ(۴)در کتب فلسفه ی تاریخ این مسأله، که محرک تاریخ چیست و عامل تطور اجتماعی و جلو برنده ی تاریخ کدام است، معمولا به گونه ای طرح می شود که پس از دقت، نادرستی آن طرح، روشن می شود. معمولا درباره ی این مسأله نظریاتی به این شکل طرح می شود:۱٫ نظریه ی نژادی(۵):طبق این نظریه، عامل اساسی پیش برنده ی تاریخ، برخی نژادها هستند. بعضی نژادها استعداد تمدن آفر ینی و فرهنگ آفرینی دارند و بعضی دیگر ندارند؛ بعضی می توانند علم و فلسفه و صنعت و اخلاق و هنر و غیره تولید کنند، برخی دیگر صرفا مصرف کننده هستند نه تولید کننده.از اینجا نتیجه گرفته می شود که نوعی تقسیم کار میان نژادها باید صورت گیرد:نژادهایی که استعداد سیاست و تعلیم و تربیت و تولید فرهنگ و فن و هنر و صنعت دارند مسؤول چنین کارهای انسانی و ظریف و عالی باشند.و اما نژادهایی که چنین استعدادی ندارند از این گونه کارها معاف باشند و در عوض کارهای زمخت بدنی و شبه حیوانی که ظرافت فکر و ذوق و اندیشه نمی خواهد به آنها سپرده شود. ارسطو که در باب اختلاف نژادها چنین نظریه ای داشت، به همین دلیل، برخی نژادها را مستحق برده داشتن و برخی دیگر را مستحق برده شدن می دانست.عقیده ی بعضی این است که عامل جلو بردن تاریخ، نژادهای خاصی است. مثلا نژاد شمالی بر نژاد جنوبی برتری دارد؛ آن نژاد بوده که تمدنها را پیش برده است. «کنت گوبینو» فیلسوف معروف فرانسوی که در حدود صد سال پیش سه سال به عنوان وزیر مختار فرانسه در ایران بوده است طرفدار این نظریه است.۲٫ نظریه ی جغرافیایی(۶):طبق این نظریه، عامل سازنده ی تمدن و بوجود آورنده ی فرهنگ و تولید کننده ی صنعت، محیط طبیعی است. در مناطق معتدل، مزاجهای معتدل و مغزهای نیرومند به وجود می آید.«بوعلی» در اولیل کتاب قانون شرحی مبسوط در تأثیر محیط طبیعی روی شخصیت فکری، ذوقی و احساسی انسانها بحث می کند.بنابر این نظریه، آنچه انسانها را آماده ی جلو بردن تاریخ می کند نژاد و خون یعنی عامل وراثت نیست، که یک نژاد معین در هر محیط و منطقه ای که باشد سازنده و پیش برنده ی تاریخ است و نژاد دیگر در هر محیطی که زیست کند فاقد چنان استعدادی است، بلکه اختلاف نژادها معلول اختلاف محیط هاست؛ با جابجا شدن نژادها تدریجا استعدادها هم جابجا می شوند. پس در حقیقت، این اقلیمهای خاص و منطقه های خاص می باشند که پیش برنده و نوآفرین می باشند. «منتسکیو» دانشمند جامعه شناس فرانسوی قرن هفدهم در کتاب معروف روح القوانین طرفدار این نظریه است.۳٫ نظریه ی قهرمانان(۷):طبق این نظریه، تاریخ را- یعنی تحولات و تطورات تاریخ را- چه از نظر علمی و چه از نظر سیاسی یا اقتصادی یا فنی یا اخلاقی، نوابغی به وجود می آورند.تفاوت انسانها با سایر جانداران در این است که سایر جاندارها از نظر زیست شناسی یعنی از نظر استعدادهای طبیعی در یک درجه اند؛ تفاوتی- لااقل تفاوت قابل ملاحظه ای- در میان افراد از این نظر دیده نمی شود، برخلاف افراد انسان که احیانا از نظر استعدادها تفاوتهایی از زمین تا آسمان دارند. نوابغ افراد استثنایی هر جامعه اند. افراد استثنایی که از قدرت خارق العاده ای از نظر عقل یا ذوق یا اراده و ابتکار برخوردارند، هر گاه در جامعه ای پدید آیند آن جامعه را از نظر علمی و فنی یا از نظر اخلاقی یا از نظر سیاسی یا از نظر نظامی جلو می برند.طبق این نظریه، اکثریت افراد بشر فاقد ابتکارند، دنباله روند، مصرف کننده ی اندیشه و صنعت دیگران اند؛ اما همواره کم و بیش در هر جامعه ای یک اقلیت مبتکر، ابداعگر، پیشرو و پیشتاز، تولید کننده ی اندیشه و آفریننده ی صنعت وجود دارد و آنان هستند که تاریخ را به جلو می رانند و وارد مرحله ی جدیدی می کنند.«کارلایل» فیلسوف معروف انگلیسی که کتاب معروف قهرمانان (الابطال) را نوشت و از رسول اکرم آغاز کرد، چنین نظریه ای دارد. از نظر کارلایل در هر قومی یک یا چند شخصیت تاریخی جلوگاه تمام تاریخ آن قوم است. و به عبارت صحیح تر، تاریخ هر قوم جلوگاه شخصیت و نبوغ یک یا چند قهرمان است. مثلا تاریخ اسلام جلوگاه شخصیت رسول اکرم است و تاریخ جدید فرانسه جلوگاه شخصیت ناپلئون و چند نفر دیگر و تاریخ شصت ساله ی اخیر شوروی جلوگاه شخصیت لنین.بعضی(۸) ادعا کرده اند که: «تاریخ جنگ میان نبوغ و حد عادی است» یعنی همواره افراد عادی و متوسط، طرفدار وضعی هستند که به آن خو گرفته اند و نابغه، خواهان تغییر و تبدیل وضع موجود به وضع عالی تر است. «کارلایل» مدعی است که تاریخ با نوابغ و قهرمانان آغاز می شود. این نظریه در حقیقت مبتنی بر دو فرض است:اول این که جامعه فاقد طبیعت و شخصیت است. ترکیب جامعه از افراد ترکیب حقیقی نیست. افراد همه مستقل از یکدیگرند. از تأثیر و تأثر افراد از یکدیگر یک روح جمعی و یک مرکب واقعی که از خود شخصیت و طبیعت و قوانین ویژه داشته باشد به وجود نمی آید. پس افرادند و روان شناسی های فردی و بس. رابطه ی افراد بشر در یک جامعه از نظر استقلال از یکدیگر نظیر رابطه ی درختان یک جنگل است. حوادث اجتماعی چیزی جز مجموع حوادث جزئی و فردی نیست؛ از این رو بر جامعه بیشتر «اتفاقات» و «تصادفات» که نتیجه ی برخورد علل جزئی است حاکم است نه علل کلی و عمومی.فرض دوم این است که افراد بشر بسیار مختلف و متفاوت آفریده شده اند. با این که افراد بشر عموما موجودات فرهنگی و به اصطلاح فلاسفه حیوان ناطق اند، در عین حال، اکثریت قریب به اتفاق انسانها فاقد ابتکار و خلاقیت و آفرینندگی می باشند؛ اکثریت مصرف کننده ی فرهنگ و تمدن اند نه تولید کننده ی آنها، فرقشان با حیوانات این است که حیوانات حتی مصرف کننده هم نمی توانند باشند. روح این اکثریت روح تقلید و دنباله روی و قهرمان پرستی است. اما اقلیتی بسیار معدود از انسانها قهرمان اند، نابغه اند، فوق حد عادی و متوسط اند. مستقل الفکر، مبدع و مبتکر و دارای اراده ی قویه اند، از اکثریت متمایزند؛ گویی «از آب و خاک دگر و شهر و دیار دگرند». اگر نوابغ و قهرمانان علمی، فلسفی، ذوقی، سیاسی، اجتماعی، اخلاقی، هنری و فنی ظهور نکرده بودند بشریت به همان حال باقی می ماند که روز اول بود، یک قدم به جلو نمی آمد.از نظر ما هر دو فرض مخدوش است. اما فرض اول از آن جهت که قبلا (۹) در بحث «جامعه»ثابت کردیم که جامعه از خود شخصیت و طبیعت و قانون و سنت دارد و بر طبق آن سنن کلی جریان می یابد و آن سنتها در ذات خود پیشرونده و تکاملی می باشند. پس این فرض را باید به کناری نهیم و آنگاه می بینیم با وجود این که جامعه دارای شخصیت و طبیعت و سنت است و بر وفق همان سنن جریان می یابد، شخصیت فرد می تواند نقش داشته باشد یا نه؟ درباره ی این مطلب بعدا سخن خواهیم راند.و اما فرض دوم از آن جهت است که هر چند این مطلب جای انکار نیست که افراد بشر مختلف آفریده شده اند ولی این نظر هم صحیح نیست که تنها قهرمانان و نوابغ، قدرت خلاقه دارند و اکثریت قریب به اتفاق مردم فقط مصرف کننده ی فرهنگ و تمدن اند. در تمام افر اد بشر بیش و کم استعداد خلاقیت و ابتکار هست و بنابراین همه ی افراد و لااقل اکثریت افراد می توانند در خلق و تولید و ابتکار سهیم باشند گو این که سهمشان نسبت به سم نابغه ناچیز است.نقطه ی مقابل این نظریه که مدعی است «تاریخ را شخصیتها به وجود می آورند» نظریه ی دیگری است که درست عکس آن را می گوید، مدعی است تاریخ شخصیها را به وجود می آورد نه شخصیتها تاریخ را؛ یعنی نیازهای عینی اجتماعی است که شخصیت خلق می کند.از زبان منتسکیو گفته شده است: «اشخاص بزرگ و حوادث مهم، نشانه ها و نتایج جرینهای وسیع تر و طولانی تری هستند» و از زبان هگل: «مردان بزرگ آفریننده ی تاریخ نیستند، قابله اند». مردان بزرگ «علامت»اند نه «عامل». از نظر منطق افرادی که مانند دورکهایم «اصاله الجمعی» می اندیشند و معتقدند افراد انسان مطلقا در ذات خود فاقد شخصیت اند و تمام شخصیت خود را از جامعه می گیرند، افراد و شخصیتها جز تجلیگاه روح جمعی و به قول محمود شبستری «مشبکهای مشکوه» روح جمعی نیستند.و کسانی که مانند مارکس علاوه بر آنکه جامعه شناسی انسان را کار اجتماعی او می شمارند آن را مقدم بر شعور اجتماعی اش تلقی می کنند، یعنی شعور افراد را مظاهر و جلوه گاه های نیازهای مادی اجتماعی می دانند، از نظر این گروه، شخصیتها مظاهر نیازهای مادی و اقتصادی جامعه اند، نیازهای مادی… (۱۰)۴٫ نظریه ی اقتصادی(۱۱):طبق این نظریه، محرک تاریخ، اقتصاد است. تمام شؤون اجتماعی و تاریخی هر قوم و ملت- اعم از شؤون فرهنگی و مذهبی و سیاسی و نظامی و اجتماعی- جلوه گاه شیوه ی تولیدی و روابط تولیدی آن جامعه است. تغییر و تحول در بنیاد اقتصادی جامعه است که جامعه را از بیخ و بن زیر و رو می کند و جلو می برد. نوابغ که در نظریه ی پیش سخنشان به میان آمد جز مظاهر نیازهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی جامعه نیستند و آن نیازها به نوبه ی خود معلول دگرگونی ابزار تولید است. «کارل مارکس» و به طور کلی مارکسیستها و احیانا عده ای از غیر مارکسیستها، طرفدار این نظریه اند. شاید در عصر ما همین نظریه باشد.۵٫ نظریه ی الهی(۱۲):طبقه این نظریه آنچه در زمین پدید می آید، امر آسمانی است که طبق حکمت بالغه بر زمین فرود آمده است. تحولات و تطورت تاریخ، جلوگاه مشیت حکیمانه و حکمت بالغه ی الهی است. پس آنچه را جلو می برد و دگرگون می سازد اراده ی خداوند است. تاریخ پهنه ی بازی اراده ی مقدس الهی است.«بوسوئه» مور خ و اسقف معروف که ضمنا معلم و مربی لویی پانزدهم بوده است طرفدار این نظریه است.اینهاست نظریاتی که معمولا در کتب فلسفه ی تاریخ به عنوان علل محرکه ی تاریخ طرح می شود.
بررسی نظریه هااز نظر ما این گونه طرح به هیچ وجه صحیح نیست و نوعی «خلط مبحث» صورت گرفته است. غالبا این نظریات به علت محرکه ی تاریخ، که در پی کشف آن هستیم مربوط نمی شود نظریه ی نژاد یک نظریه ی جامعه شناسانه است و از این جهت قابل طرح است، که آیا نژادهای بشری از نظر عوامل موروثی یک گونه استعداد دارند و همسطح اند یا نه؟ اگر همسطح باشند همه ی نژادها به یک نسبت در حرکت تاریخ شریک اند و لااقل می توانند شریک باشند، و اگر همسطح نباشند فقط برخی نژادها در جلوراندن تاریخ سهم داشته و توانسته اند داشته باشند. از این نظر طرح این مسأله صحیح است، اما راز فلسفه ی تاریخ همچنان مجهول می ماند. فرضا معتقد شویم که تنها یک نژاد است که تحول و تطور تاریخ به دست او صورت می گیرد، از نظر حل مشگلف با این که معتقد شویم همه ی انسانها در تحول و تطور تاریخ دخیل اند فرقی نمی کند و مشکلی حل نمی شود؛ زیرا معلوم نیست بالأخره چرا زندگی انسان یا نژادی از انسان متحول و متطور است و زندگی حیوان این چنین نیست. این راز در کجا نهفته است؟ این که عامل یا نژاد باشد یا همه ی نژادها، راز تحرک تاریخ را نمی گشاید.هم چنین نظریه ی جغرافیایی. این نظریه ی نیز به نوبه ی خود مربوط به یک مسأله ی جامعه شناسی مفیدی است که محیطها در رشد عقلی و فکری و ذوقی و جسمی انسانها مؤثرند. بعضی محیطها انسانها را در حد حیوان و یا نزدیک به حیوان نگه می دارد، ولی بعضی محیط های دیگر فاصله و تمایز انسان را از حیوانات بیشتر می کند. طبق این نظریه، تاریخ تنها در میان انسانهای برخی اقلیمها و منطقه ها تحرک دارد؛ در محیطها و منطقه های دیگر، ثابت و یکنواخت و شبیه سرگذشت حیوان است. اما پرسش اصلی سر جای خود باقی است که مثلا زنبور عسل یا سایر جانداران اجتماعی در همان اقلیمها و منطقه ها نیز فاقد تحرک تاریخ اند. پس عامل اصلی که سبب اختلاف این دو نوع جاندار می شود که یکی ثابت می ماند و دیگری دائما از مرحله ای به مرحله ی دیگر انتقال پیدا می کند، چیست؟از اینها بی ربط تر نظریه الهی است. مگر تنها تاریخ است که جلوگاه مشیت الهی است؟ همه ی عالم، از آغاز تا انجام با همه ی اسباب و علل و موجبات و موانع، جلوگاه مشیت الهی است. نسبت مشیت الهی با همه ی اسباب و علل جهان علی السویه است. هم چنان که زندگی و متحول و متطور انسان جلوه گاه مشیت الهی است، زندگی ثابت و یکنواخت زنبور عسل هم جلوه گاه مشیت الهی است. پس سخن در این است که مشیت الهی، زندگی انسان را با چه نظامی آفریده و چه رازی در آن نهاده است که متحول و متطور شده، در صورتی که زندگی جانداران دیگر فاقد آن راز است؟نظریه ی اقتصادی تاریخ نیز فاقد جنبه ی فنی و اصولی است؛ یعنی به صورت اصولی طرح نشده است. نظریه ی اقتصادی تاریخ به این صورت که طرح شده فقط ماهیت و هویت تاریخ را روشن می کند که مادی و اقتصادی است و همه ی شؤون دیگر به منزله ی اعراض این جوهر تاریخی است. روشن می کند که اگر در بنیاد اقتصادی جامعه دگرگونی رخ دهد، جبرا در همه شؤون جامعه دگرگون رخ می دهد. اما اینها همه «اگر» است. پرسش اصلی سرجای خود باقی است و آن این که فرض می کنیم اقتصاد زیربنای جامعه است و «اگر» زیر بنا تغییر کند همه ی جامعه تغییر می کند. اما چرا و تحت نفوذ چه عامل یا عواملی زیربنا تغییر می کند و به دنبال آن، همه ی روبناها؟به عبارت دیگر، زیربنا بودن اقتصاد برای تحرک داشتن و محرک بودن آن کافی نسیت. آری، اگر طرفداران این نظریه به جای این که اقتصاد را که زیربنای جامعه است (به عقیده ی آنها) محرک تاریخ معرفی کنند و مادیت تاریخ را برای حرکت تاریخ کافی بشمارند، مسأله ی تضاد درونی جامعه، یعنی زیربنا و روبنا را طرح کنند و بگویند عامل محرک تاریخ تضاد زیربنا و روبنا یا تضاد دو وجهه ی زیربنا (ابزار تولید و روابط تولیدی) است، مسأله به صورت صحیح طرح می شود. شک نیست که مقصود اصلی طرح کننده مسأله ی فوق به صورت فوق (اقتصاد محرک تاریخ است) همین است که علت اصلی همه ی حرکتها تضادهای درونی است و تضاد درونی میان ابزار تولید و روابط تولید محرک تاریخ است. اما سخن ما در خوب و صحیح طرح کردن است نه در این که مقصود و ما فی الضمیر طرح کنندگان چه بوده است.نظریه ی قهرمانان، اعم از این که درست باشد یا نادرست، مستقیما به فلسفه ی تاریخ یعنی به عامل محرک تاریخ مربوط می شود.علی هذا تا اینجا درباره ی نیروی محرک تاریخ، دو نظریه به دست آوردیم:یکی نظریه ی قهرمانان که تاریخ را مخلوق افراد می داند، و در حقیقت، این نظریه مدعی است که اکثریت قریبت به اتفاق افراد جامعه فاقد ابتکار و قدرت پیشروی و پیشتازی اند. چنانچه افراد جامعه همه از این دست باشند هرگز کوچکترین تحولی در جامعه پدید نمی آید. ولی یک اقلیت، با نبوغی خدادادی که در جامعه پدید می آیند ابتکار می کنند و طرح می ریزند و تصمیم می گیرند و سخت مقاومت می کنند و مردم عادی را در پی خود می کشانند و به این وسیله دگرگونی به وجود می آورند. شخصیت این قهرمانان صرفا معلول جریانهای طبیعی و موروثی استثنایی است؛ شرایط اجتماعی و نیازهای مادی جامعه، نقشی در آفرینش این شخصیتها ندارد.دوم نظریه ی تضاد میان زیربنا و روبنای جامعه که تعبیر صحیح نظریه ی محرکیت اقتصاد است و به آن اشاره کردیم.(۱۳)سوم نظریه ی فطرت، انسان خصایصی دارد که به موجب ان خصایص ، زندگی اجتماعی اش متکامل است. یکی از آن خصایص و استعدادها حفظ و جمع تجارب است؛ آنچه را که [به] وسیله ی تجربه و اکتساب به دست می آورد آن را نگهداری می کند و پایه ی تجارب بعدی قرار می دهد.یکی دیگر استعداد یادگیری از راه بیان و قلم است. تجارب و مکتسبات دیگران را نیز از راه زبان و در مرحله ی عالی تر، از راه خط به خود منتقل می کند. تجارب یک نسل از طریق مکالمه و از طریق نوشتن برای نسلهای بعد باقی می ماند و روی هم انباشته می شود. بدین جهت است که قرآن نعمت بیان و نعمت قلم و نوشتن را با اهمیت ویژه ای یاد می کند:الرحمن. علم القرآن. خلق الانسان. علمه البیان.(۱۴)خدای بسیار مهربان قرآن را تعلیم داد، انسان را آفرید و به انسان بیان (و بهره برداری از ما فی الضمیر برای دیگران) را آموخت.اقرأ باسم ربک الذی خلق. خلق الانسان من علق. اقرأ و ربک الاکرم. الذی علم بالقلم.(۱۵)بخوان به نام پروردگارت که آفریده است، انسان را از خون بسته آفریده است. بخوان و پروردگار کریم ترت آن است که تعلیم قلم داد.ویژگی سوم مجهز بودن انسان به نیروی عقل و ابتکار است. انسان به واسطه ی این نیروی مرموز، قدرت آفرینندگی و ابداع دارد؛ مظهر خلاقیت و ابداع الهی است.چهارمین ویژگی او میل ذاتی و علاقه ی فطری به نوآوری است؛ یعنی انسان تنها استعداد ابداع و خلاقیت ندارد که هرگاه ضرورت پیدا کند به خلق و ابداع بپرازد، بلکه بالذات میل به خلاقیت و ابداع در او نهاده شده است.استعداد حفظ و نگهداری تجارب، به علاوه ی استعداد نقل و انتقال تجارب به یکدیگر، به علاوه ی استعداد ابداع و میل ذاتی به خلاقیت و ابداع، نیرویی است که انسان را همواره به جلو می راند. در حیوانات دیگر نه استعداد حفظ تجارب و نه استعداد نقل وانتقال مکتسبات(۱۶) و نه استعداد خلق و ابتکار که خاصیت قو ه ی عاقله است و نه میل شدید به نوآوری، هیچ کدام وجود ندارد. این است که حیوان در جا می زند و انسان پیش می رود. اکنون به نقد این نظریات بپردازیم.حساب منظم و قطعی اجتماع و تاریخ(۱۷)اگر بپرسید آیا ما از آن جهت که مسلمان و موحد و خداشناس هیتسم و پیرو قرآن می باشیم، باید تاریخ را دارای یک قوانین و قواعدی بشناسیم، آن هم قواعدی قطعی و تخلف ناپذیر، یا خیر؟ (پاسخ این است که) ما از نظر این که مسلمان و موحد هستیم و تابع قرآن می باشیم، باید بپذیریم که تاریخ بشر، تاریخ امتها و اقوامها و جمعیتها یک حساب منظم و قطعی و مشخصی دارد و ما باید آن حسابها را بشناسیم و خودمان را با آن حسابها تطبیق بدهیم و اتفاقا قرآن مجدید راجع به این که تاریخ بشر حساب قطعی و منظمی دارد، چون بیشتر با زندگی مردم سر و کار دارد، با صراحت بیشتری این مطلب را بیان کرده است.در آیات زیادی از قرآن با کلمه ی «سنت»یا «سنن» برخورد می کنیم، یعنی قرآن مجید سرگذشت و سرنوشت یک قومی را که ذکر می کند تحت عنوان «سنه الله» ذکر می کند: سنت الهی این است، روش الهی و قانون الهی این است که ملتها اگر چنین و چنان باشند یک همچو سرنوشتی داشته باشند، و اگر نه، طور دیگری باشند، باز سرنوشت دیگری داشته باشند. مثلا این آیه که می فرماید: «ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم»(18) یک قانون مسلم و قطعی را در تاریخ بشر و زندگی بشر ذکر می کند.ما می بینیم قرآن کریم سرگذشت فرعون و فرعونیان را ذکر می کند، ستمگریها، استکبارها، استعلاها و تبعیضهای اینها را بیان می کند، کفرورزی و کفران ورزیهای اینها را ذکر می فرماید تا منتهی می شود به هلاکت آنها. پشت سرش این چنین می فرماید:ذلک بان الله لم یک مغیرا نعمه انعمها علی قوم حتی یغیروا ما بانفسهم.(۱۹)یعنی این بدان سبب و موجب است که هرگز خداوند نعمتی را که به قومی ارزانی می فرماید از آنها پس نمی گیرد مگر پس از آنکه آنها خودشان در آنچه که مربوط به شخصیت و اخلاق و عادات خودشان است دگرگونی به وجود آورند، فاسد گردند.کلمه ی «لم یک» افاده ی ختمیت و ضرورت می کند، یعنی خداوند هرگز چنین نبوده است که بی جهت نعمتی را از قومی سلب کند، لازمه ی خدائی خدا این است که این چنین نباشد.هرگاه تعبیری به این شکل در قرآن آمده است، علما قطعیت و ابدیت و عمومیت را از آن استفاده می کنند، مثل آن آیه ای که علماء علم اصول به آن استناد می کنند:ما کنا معذبین حتی نبعث رسولا .(۲۰)ما چنین نبوده ایم که قومی را عذاب کنیم قبل از این که پیغمبری در میان آنها بفرستیم و اتمام حجت به طور کافی شده باشد.یعنی ما هیچ ملتی و فردی ا قبل از این که به او اتمام حجت شده باشد و حقیقت برای او بیان و روشن شده باشد معذب نخواهیم کرد. علمای اصول می گویند: این آیه تأیید می کند قاعده ی «قبح عقاب بلابیان» را ببینید، اگر در این آیه این طور آمده بود که: ما عذبنا هم قبل ان نبعث رسولا ، فقط حکایت می کرد که ما در گذشته قبل از این که پیغمبری را مبعوث بکنیم قومی را عذاب نکردیم. در آن وقت می گفتیم که خدا از گذشته خبر داده است و نمی گوید که در آینده این چنین است، نمی گوید: ما همیشه این جور هستیم. ولی وقتی که با این تعبیر بیان می کند که: «ما کنا معذبین حتی نبعث رسولا » هرگز چنین نبوده ایم، یعنی خلاف مقام الوهیت و ربوبیت است که قومی را معذب بکند قبل از آنکه اتمام حجت به آن قوم شده باشد.این آیه هم که می فرماید:ذلک بان الله لم یک مغیرا نعمه أنعمها علی قوم.(۲۱)یعنی اراده خدا و سنت قطعیه ی این چنین نیست که نعمتی را که قومی دارند از آنها بگیرد بدون این که خود آنها موجبات زوال آن نعمت را فراهم آورده باشند.یعنی بدون آنکه خود آن قوم در خودشان تغییر ایجاد کرده باشند، اخلاقشان فاسد شده باشد، روحیه ی آنها از بین رفته باشد، ایمانشان فاسد شده باشد. پس خدا در میان مردم سنتهای خلاف ناپذیر دارد: «فلن تجد لسنه الله تبدیلا و لن تجد لسنه الله تحویلا».(22) این آیات را هم که ذکر کرده است پس از حوادث تاریخی ذکر کرده است. پس اجمالا در این مطلب که در تاریخ بشر یک سلسله سنن و قوانین حتمی و خلاف ناپذیر حکومت می کند بحثی نیست.یک آیه ی دیگر برای شما شاهد عرض بکنم و باور بفرمائید که این مطلب برای اولین بار در قرآن ذکر شده است. راجع به همین، به بنی اسرائیل، در سوره ی بنی اسرائیل [سوره ی اسراء] این طور می فرماید:و قضینا الی بنی اسرائیل فی الکتاب لتفسدون فی الأرض مرتین و لتعلن علوا کبیرا .(۲۳)ما در کتاب (تورات یا لوح محفوظ، اغلب گفته اند تورات است) حکم کرده ایم و نوشته ایم که شما در روی زمین دو بار فساد خواهید کرد، و فساد و استکبار زیادی.بار اول که فساد بکنید، به دنبال آن ما قومی را بر شما مسلط خواهیم کرد بسیار نیرومند:«فاذا جاء وعد اولیهما بعثنا علیکم عبادا لنا اولی بأس شدید فجاسوا خلال الدیار و کان وعدا مفعولا ».(24) ملت قوی و نیرومندی را ما بر شما مسلط خواهیم کرد که در داخله ی زندگی شما نفوذ پیدا کنند: «فجاسوا خلال الدیار» در خلال خانه های شما اینها نفوذ کنند، و این وعده ای که ما دادیم خلاف ناپذیر است: «و کان وعدا مفعولا .» بعد شما وضعتان عوض می شود، توبه می کنید و آدمهای خوبی می شوید، ما هم وضعتان را عوض می کنیم:ثم رددنا لکم الکره علیهم و امددناکم باموال و بنین و جعلناکم اکثر نفیرا .(۲۵)ما پشت سر این، باز نعمتهای خودمان را به شما باز می گردانیم، عددتان را زیاد می کنیم، مال و قدرت و نیروهای شما را زیاد می کنیم.ان احسنتم أحسنتم لأنفسکم و إن أسأتم فلها.(۲۶)بدانید که اگر نیکی بکنید به نفع خودتان است چون بعد از نیکی کردن و نیک شدن، نعمت است؛ و اگر بدی بکنید به خودتان بدی کرده اید، زیرا بعد از بدی کردن خسارت و ذلت و نکبت است.«فإذا جاء وعد الآخره» تا نوبت دوم باز شما فیلتان یاد هندوستان خواهد کرد و در فساد فرو خواهید رفت:فإذا جاء وعد الاخره لیسوؤا وجوهکم و لیدخلوا المسجد کما دخلوه أول مره و لیتبروا ما علوا تتبیرا . عسی ربکم أن یرحمکم، و إن عدتم عدنا. (۲۷)بار دوم می رسد باز شما فساد می کنید باز قوم دیگری می آیند و بر شما مسلط می شوند، شما را بیچاره و بدبخت می کنند. در این بار دوم هم باز اگر شما توبه بکنید و آدمهای خوبی بشوید امید هست که رحمت الهی شامل حال شما بشود.اما «و ان عدتم عدنا». عمده این جمله است. این جمله است که یک سنت و قاعده ی قطعی و عمومی را می رساند: «و ان عدتم عدنا» هر وقت شما به فساد برگردید ما هم به مسلط کردن قومی دیگر بر شما برمی گردیم، هر وقت هم شما به سوی خدا بازگشت کنید رحمت ما هم به سوی شما بازگشت می کند. این جمله: «و ان عدتم عدنا» یعنی یک حساب کلی دائمی همیشگی. این حساب کلی فقط مال بنی اسرائیل نیست بلکه مال همه ی دنیا است.قرآن مجید راجع به تاریخ بشر و این که تاریخ بشر از یک سنن خاصی پیروی می کند اصرار عجیبی دارد. البته قرآن یک تفاوت منطقی با دیگران دارد و آن این است که دیگران به این نکته که «فساد اخلاق در سرنوشت و سعادت ملتها مؤثر است» یا توجه ندارند و یا کمتر توجه دارند، قرآن وقتی که فلسفه ی تاریخ بشر را ذکر می کند این طور هم تفسیر می کند، می فرماید:سعادت اقوام و ملتها بستگی دارد به علم و اخلاق پاک و معنویت آنها.قرآن راجع به این که معنویت یک قوم در سرنوشت آنها تأثیر فراوان دارد اصرار عجیب دارد. یعنی آن چیزی که بیشتر از مختصات قرآن است، گذشته از این که آن فلسفه ی کلی را قبول می کند و بلکه برای اولین بار در دنیا بیان می کند، این جهت است.و لو ان اهل القری آمنوا واتقوا لفتحنا علیهم برکات من السماء و الأرض.(۲۸)پس اگر ما جبر تاریخ را به طور کلی رسیدگی کنیم، می بینیم حرف راست و درستی است، به همین معنی که تاریخ بشر روی یک سلسله قوانین و نوامیس منظم حرکت می کند.
پی نوشت :

۱- مجموعه ی آثار، ج۲، صص ۴۹۲-۴۸۸ و جامعه و تاریخ، صص ۲۴۳-۲۳۸٫۲- از مجموع بحث هایی که استاد شهید در کتاب جامعه و تاریخ از صفحه ی ۸۰تا صفحه ی ۱۲۰ بیان فرمودند اولا مشخص می شود که استنباط قوانین و قواعد کلی از وقایع و حوادث تاریخی موقوف به این است که قانون «علیت» و «جبر علی و معلولی» در حوزه ی مسائل انسانی، یعنی مسائل وابسته به اراده و اختیار انسان، و از آن جمله حوادث تاریخی، حکمفرما است، ثانیا تاریخ طبیعت مادی ندارد. [گردآورنده]۳- رجوع شود به تاریخ چیست، تألیف ای. اچ. کار. ترجمه ی حسن کامشاد، و درسهای تاریخ، ویل دورانت، و لذات فلسفه، تألیف ویل دورانت، صص ۳۱۲-۲۹۱٫۴- هم چنین برای اطلاعات بیشتر ر.ک: اسلام و مقتضیات زمان، ج۲، صص ۲۰۱-۹۳٫۵- هم چنین برای اطلاعات بیشتر ر.ک به: فلسفه ی تاریخ، صص ۳۵-۳۲٫۶- هم چنین برای اطلاعات بیشتر ر.ک به: همان، صص۷۳-۶۰٫۷- هم چنین برای اطلاعات بیشتر ر.ک به: همان، صص ۵۵-۴۸٫۸- مجموعه ی آثار، ج۲، صص ۴۹۸-۴۹۶ و جامعه و تاریخ، صص ۲۵۲-۲۴۹٫۹- شهید مطهری در کتاب جامعه و تاریخ این مطلب را کاملا ثابت نموده اند علاقمندان می توانند به آن رجوع کنند. (گردآورنده)۱۰- (با تأسف بسیار نسخه ی دست نویس استاد شهید در اینجا به پایان می رسد. پیداست که مطالب بسیار دیگری را در نظر داشته اند که فرصت تحریر آن را نیافته اند).۱۱- مجموعه ی آثار، ج۲، صص ۴۹۶-۴۹۲و جامعه و تاریخ، صص ۲۴۹-۲۴۳ و همچنین برای اطلاعات بیشتر ر.ک به: فلسفه ی تاریخ، صص ۱۰۰-۷۴٫۱۲- هم چنین برای اطلاعات بیشتر ر.ک: فلسفه ی تاریخ، صص ۲۷-۲۱٫۱۳- استاد مطهری در کتاب جامعه و تاریخ، تحت عنوان «آیا طبیت تاریخ مادی است» به این مطلب اشاره دارند. (گردآورنده)۱۴- سوره ی الرحمن، آیات ۴-۱٫۱۵-سوره ی الق، آیات ۴-۱٫۱۶- در برخی حیوانات، در سطح حوادث روزمره نه تجارب علمی، نقل و انتقال مکتسبات وجود دارد، مانند آنچه در مورد مورچه گفته می شود که در قرآن کریم هم به آن اشاره شده است: «قالت نمله یا أیها النمل ادخلوا مساکنکم لا یحطمنکم سلیمان و جنوده و هم لا یشعرون» (سوره ی نمل، آیه ی ۱۸).۱۷- خاتمیت، صص ۹۸-۹۳٫۱۸- سوره ی رعد، آیه ی ۱۱٫۱۹- سوره ی انفال، آیه ی ۵۳٫۲۰- سوره ی اسراء، آیه ی ۱۵٫۲۱- سوره ی انفال، آیه ی ۵۳٫۲۲- سوره ی فاطر، آیه ی ۴۳٫۲۳- سوره ی اسراء، آیه ی ۴٫۲۴- سوره ی اسراء، آیه ی ۵٫۲۵- سوره ی اسراء، آیه ی ۶٫۲۶- سوره ی اسراء، آیه ی ۷٫۲۷- سوره ی اسراء، آیات ۸-۷٫۲۸- سوره ی اعراف، آیه ی ۹۶٫
منبع: کتاب تاریخ اسلام در آثار شهید مطهری (ره) جلد اول

 

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.