چگونگی روایت در تاریخ نگاری

 

شکوفایی تاریخ روایی
روایت الگوی مشترک کهن ترین صور تاریخ نگاری بود (توسیدید، پولیبوس، لیوی، تاسیتوس). مهارتهای مورخ روایی، از زمان تجدید حیاتشان در رنسانس، به نحو فزاینده ای رشد کرده اند. این امر را می توان به راحتی با نگارش تاریخ در انگلستان توضیح داد. در قرن شانزدهم، چاپ اول بسیاری از تواریخ انگلستان انتشار یافت. این تواریخ غالباً کمی بیش از کار چسب و قیچی بودند ـ بریده های جدا شده از وقایع نامه های قرون وسطی که به طور منظم مرتب شدند. چنین اثری، بیش از آنکه یک داستان باشد، «رشته ای از شن» بود (Butterfield, 1968, p. 167، بخش اعظم این قسمت را مدیون باترفیلد هستم). هنگامی که مورخان آموختند علت و معلول را پیدا کنند، «رشته» محتوای بیشتری کسب کرد و روایت پیوستگی بیشتری یافت؛ در آن موقع چیزی شبیه یک داستان بود که بشود دنبال کرد. این درس ظاهراً از وقایع نامه ها آموخته شده است. آنچه به اصطلاح «تاریخ معاصر» نام داشت غالباً مورد سؤال بوده است. استدلال می شد که لازم است تاریخ، مدتها بعد از رویدادها نگاشته شود، طوری که بتوان دورنمای آنها را دید و معنا و اهمیتشان را در پرتو پیامدهایشان فهمید. با این حال، به نظر آشکار می رسد که وقایع نگاران، که درباره رویدادهایی می نگاشتند که خود از سر گذرانده بودند، به لحاظ روش برای مدتی طولانی نسبت به مورخان برتری داشتند. زیرا در حالی که مورخان صرفاً به نوشته های کهن دستبرد می زدند تا آنها را به صورت مجموعه ای درآورند، وقایع نگاران تلاش می کردند دلایل افعالی را که نقل می کردند تبیین کنند. برای مثال، در وقایع نامه انگلوساکسون برای سال ۱۱۰۰ بعد از میلاد، نوشته شده است. آنگاه پیش از میکائیلمس، آنسلم، اسقف اعظم کانتربوری، به این سرزمین بازگشت، چرا که هنری پادشاه به پیروی از نصیحت مشاورانش برای او پیغام فرستاده بود، زیرا این سرزمین را به دلیل بی عدالتیهای عظیمی که ویلیام پادشاه در حق انجام داد ترک گفته بود (Anglo-Saxon Chronicle, 1953, p. 235). توجه کنید که چگونه سه بار در یک جمله، دلیلی تبیین گرا ارائه می شود. مضافاً اینکه این نویسندگان معاصر غالباً در منابع مختلف اطلاعات، هم شفاهی و هم مستند، که در دسترس آنها بوده است، تحقیق کرده اند و حتی آنها را در جستجوی موثق ترین گزارش، مقایسه کرده اند. چنین پیشرفتهایی در تبیین، تحقیق و نقد، نخست در تاریخ معاصر آزموده شدند و سپس در تاریخ متداول تر درباره گذشته دور به کار آمدند. همان طور که با ترفیلد خاطرنشان می سازد، مورخ معاصری که رویدادها را از سر گذرانده است «برای جریان امور، حس همدلی خواهد داشت» (Butterfield, 1968, p. 170). در آثار مورخان قرن هفدهم ـ بیکن، رالف، کلرندون، برنت ـ می توان نشانه های دیگری از پیشرفت یافت. رالف پندهای سیاسی را افزود؛ کلرندون و برنت توصیفات شفاف شخصی را، و کلرندون، که از تجربه خودش می نوشت، توانست جریان مناقشه برانگیز و بسیار مهم «اعتراض عظیم» 1641 را به وسیله روایتی مفصل، تبیین کند. این نمونه خوبی از مثل جا افتاده اوکشات است که «تاریخ تغییر را به وسیله گزارشی کامل از تغییر، تبیین می کند». (بنگرید به: Oakeshott, 1933, p. 143). تحولی مهم تر و ظریف تر نیز در نوشته بیکن و هیوم (در قرن هجدهم) پدید آمد. این تحول عبارت است از نگاه به تاریخ به عنوان یک فرایند، که هم مستلزم علل انسانی و هم علل غیر انسانی است ـ فرایندی که نیروی پیش برنده خودش را دارد. این دیدگاه با فهم پیشین از تاریخ که هر چیزی را (همان طور که در مثال بالا دیدیم) به اراده انسان یا خدا نسبت می داد، تقابل دارد. بنابراین شاید در نتیجه انقلاب علمی قرن هفدهم و روشنگری قرن هجدهم، تشخیص نقشی که پس زمینه یا فضای داستان ایفا می کند، وارد تاریخ نگاری شد. این امر را می توان به آسانی در اثر به حق مردم پسند مکولی، تاریخ انگلستان (۱۸۴۹ ـ ۱۸۶۱) مشاهده کرد. وی در آغاز اعلام می کند که فقط از سیاست نخواهد نوشت: تلاش من، این خواهد بود که هم تاریخ مردم و هم تاریخ حکومت را نقل کنم تا پیشرفت هنرهای مفید و تزیینی را ترسیم کنم… (Macaulay, 1931, vol. i, p.2). آنگاه، وی فصل سوم را به توصیفی از انگلستان در سال ۱۶۸۵ اختصاص می دهد. شاید این نخستین تلاش مورخی برجسته برای نگارش تاریخ اقتصادی و سیاسی به عنوان جزئی از روایتش بود. هم پژوهش تاریخی و هم نگارگری در یک قرن و نیم بعد پیشرفتهای عظیمی کردند، و مکولی دیگر امروز مرجعیتی ندارد، اما جای تردید هست که وی حداقل در انگلستان، به عنوان مورخی روایتگر هرگز رقیب و نظیری پیدا کرده باشد.
۴٫ خمول روایت
با کمال تعجب، پاره ای از مزایا و محاسن روایت خوب به نحوی شکوفا گردید که تقریباً روایت را به عنوان یک الگوی تاریخ از بین برد. یکی از آن مزایا به کارگیری گزینشی است. البته هر تاریخی باید گزینشی باشد، زیرا هر رویدادی را نمی توان توصیف کرد. با این حال، جای تردید باقی است که این امر به بهای از دست رفتن حقیقت محض صورت گرفته باشد. آیا واقعیتهای مربوطی وجود ندارد که روایتگر شاید نیمه آگاهانه حذف کرده باشد، بدین دلیل که آنها جهت داستانش را منحرف می کنند یا جریان آن را متوقف می سازند؟ و حتی دقیق ترین مورخ ممکن است با وجدانی آسوده، جزئیاتی را که به نظرش بی اهمیت یا بی ربط می آیند حذف کند، جزئیاتی که اگر ما آنها را می دانستیم بی ربط تصور نمی کردیم. مسئله یقین نیز وجود دارد. از آنجا که هر تاریخی بر آن شواهدی مبتنی است که از قضا باقی مانده، به ندرت ممکن است برای مورخ یقین حاصل شود که او موقعیتی از گذشته یا مجموعه ای از افعال را کاملاً می فهمد. بدین دلیل، بیسمارک با نگهداری آرشیوهای دیپلماتیک مخالف بود. اما اگر روزی از آنها به عنوان ماده خام تاریخ استفاده شود، هیچ چیز با ارزشی در آنها یافت نخواهد شد… حتی گزارشهایی که حاوی اطلاعات هستند، به زحمت برای کسانی که آن انسانها و روابطشان را با همدیگر نمی شناسند، فهم پذیرند (بنگرید به: Woodward in Sutherland, 1966, p. 303). مقصود وی قابل درک است. بنابراین، یا به یاد داشتن این جهل گریزناپذیر، پژوهشگر صادق باید بپذیرد که شواهد موجود، به طور کامل و مطلق، به یک نتیجه اشاره نمی کنند. وی باید با در نظر گرفتن همه احتمالات قضاوت کند. تاریخ، واجد یقین ریاضیات نیست. اما نمی توان داستان گیرایی ساخت که تقریباً هر جمله آن با عبارتهای «به نظر می رسد»، «شاید»، «احتمال دارد» و مانند آن، مشروط شده باشد. آیا مکولی هرگز چنین تردیدهایی را احساس کرد؟ یک بار دوستش ملبورن خاطر نشان کرد «ای کاش من نیز همانند تام مکولی که نسبت به هر چیزی از خود مطمئن است، من نیز چنین بودم». بنابراین، ممکن است تردید کنیم که دقیق ترین تواریخ، خواندنی ترین آنها نیز باشد. اما مشکل بزرگ تری وجود دارد؛ این مشکل، از تمایز بین انسانها و اوضاع و احوال (یا شخصیتها و صحنه) نشأت می گیرد. مورخان اولیه عادت داشتند که تقریباً به طور انحصاری، بر شخصیتهای اصلی تمرکز کنند و گه گاه ارجاعاتی پراکنده به عوام الناس داشته باشند. اما با رشد فهم تاریخی، مورخان احساس کردند که ارائه توصیف بیشتری از اوضاع و احوال ضروری است. این صرفاً به معنی واقع گرایانه تر کردن داستان نبود؛ بلکه به معنای دست یافتن به بصیرتهایی عمیق تر نیز بود. زیرا حتی پادشاهان و قهرمانان، نمی توانند از وضع آب و هوا، بنیه مالی، تمایل مردان به ترک خانه و رفتن به جنگ، یا رشد و نمو علفزارهای لازم برای جنگجویان سواره نظام غفلت ورزند. اما هنگامی که مورخان به اهمیت مؤلفه های جغرافیایی، فنی، دینی، اجتماعی، مالی و روان شناختی در امور انسانی اذعان کردند، دیگر گفتن داستانی سرراست، بسیار کمتر امکان پذیر است. بدین سان، اوضاع و احوال داستان در جایگاهی بالاتر از افعال مردان و زنان قرار می گیرد. مسئله ای که آنها طرح کردند دو جنبه دارد: چگونه توصیفات و تحلیلهای باز هم پرطول و تفصیل تر از این مؤلفه ها می تواند بدون آنکه رشته مطلب را بشکند به صورت روایت درآید؟ اساسی تر اینکه، این یا آن اوضاع و احوال، دقیقاً چه تأثیری بر فعل داشته است؟ و دشوارتر از همه اینکه، چگونه اوضاع و احوال، با افعال مردان و زنان ترکیب می یابند تا به صورت شبکه پیچیده ای که تاریخ می نامیم درآیند؟ این پرسش اخیر پرسشی است که اندکی از مورخان برای پاسخ گویی به آن، به طور کلی، تلاش کرده اند. اما ضرورت جمع کردن بین انسانها و اوضاع و احوال، به انحاء مختلف، مورد توجه قرار گرفته است. شاید یکی از عمومی ترین راهها، و اگر چه ضعیف ترین آنها، این بود که فصولی درباره روایت سیاسی، به طور منقطع از زمان، نگاشته شوند و فصول کاملاً جداگانه ای که به «پس زمینه» اقتصادی یا دینی یا اجتماعی یا فرهنگی می پردازند در کنار آنها قرار گیرند. تلاشهای اندکی برای ادغام این مواد در روایتی اصلی صورت گرفته است، و گاهی می توان دریافت که این فصول فرعی، اگر چه متضمن چیزی بیشتر از سلسله پراکنده ای از عناوین اند، اما خودشان فاقد انسجام اند. به بیان منتقدی: تاریخ ممکن است یا روایت شود و یا شرح شود: اما صوری از فهرست کردن وجود دارد که نه داستان است و نه تبیین، و کشف هدف این صور دشوار است (Butterfield, 1968, pp. 172-173).
۵٫ آیا می توانیم از شرّ روایت خلاص شویم؟
در نتیجه، برخی از مورخان تصمیم گرفتند خود را از روایت خلاص کنند و مطالعاتشان را بر الگوی متفاوتی استوار سازند. زیرا تاریخ لزوماً نباید تاریخ روایی باشد. اما آیا تاریخ می تواند کاملاً از داستان ـ و Histoire از Histoire و Geschichte از Geschichte ـ جدا باشد؟ در پس این اظهارنظر گالی که «فهم تاریخی عبارت است از به کارگیری توانایی دنبال کردن یک داستان»، چه چیز نهفته است؟ (Gallie, 1964, p. 105). آیا این سخن ریکور، درست است که «اگر تاریخ ارتباطی با توانایی اساسی ما در دنبال کردن یک داستان نداشت… از تاریخی بودن باز می ایستاد»؟ (Ricoeur, 1984, p. 91). اگر در واقع، عنصری از روایت در فهم ما از تاریخ نقشی ضروری دارد، این عنصر از کجا می آید؟ آیا باید آن را در جریان خود تاریخ ـ تاریخ (۱) ـ یافت؟ یا به وسیله مورخ نگاشته شده است ـ تاریخ (۲)؟ آیا رویدادهای تاریخی در قالب داستان شکل می گیرند؟ یا داستان ساخت روایتگری است که مرادش را در قالبی جذاب گرد می آورد؟ اکنون، به بررسی پاره ای از مواضع مختلف درباره این سؤال خواهیم پرداخت که روایت در تاریخ از کجا پدید می آید.
۶٫ روایت در رویدادها یافت می شود
نخستین موضع این است که روایت، ذاتی تاریخ است. بگویید چه اتفاق افتاد، و با گفتن آن، شما یک داستان دارید. این دیدگاهی عرفی است که در وجود کلماتی مشابه در بسیاری از زبانها برای «داستان» و «تاریخ» انعکاس می یابد. یک رهگذر این را مسلم می گیرد که داستانی که وی در کتابهای تاریخ (کتابهایی که برخی از آنها عنوان داستان… را دارند) می خواند، داستانی واقعی است یا تا حد امکان به واقعیت نزدیک است. وی می پندارد رویدادها به شکل روایتی که او می خواند رخ داده اند. و البته، تنها خواننده عمومی این دیدگاه را اتخاذ نمی کند. رأی گالی (که در بالا نقل شد) کاملاً معروف است. آنچه کمتر معروف است، بقیه آن جمله است: … داستانی که می دانیم بر شواهد مبتنی است و تا آنجا که شواهد، معرفت کلی و هوش نویسنده اجازه می دهد، به عنوان تلاش صادقانه ای برای دستیابی به ماجرای مزبور ارائه شده است (بنگرید به: Gallie, 1964, p. 105). منظور از ماجرای مزبور، داستان حقیقی رویدادهاست. این همان دیدگاه عرفی است. مورخی معروف به نام ای. اچ. کار اعتراف می کند: خود من، به محض اینکه شروع می کنم به مطالعه چند منبع به خیال خودم عمده، به التهاب می افتم، قلم به دست می گیرم و می نویسم (Carr, 1964, p. 28). تصور می کنم ما می پنداریم که وی در نگارش تاریخ طولانی و چند جلدی روسیه شوروی هیچ تردیدی نداشته که روایتی که نوشته داستانی بوده که قالب رویدادها را داشته است. و آیا رهیافت همه مورخان صادق، این گونه نیست؟ گالی می گوید فهمیدن تاریخ صرفاً عبارت از توانایی دنبال کردن یک داستان است. همگی ما این توانایی را در کودکی (در اوج شادمانیهایمان) کسب می کنیم. از آنجا که وی هیچ تمایزی در اینجا بین تاریخ (۱) و تاریخ (۲) نمی گذارد، ممکن است گمان کنیم وی معتقد است که در دنبال کردن روایت مورخ ـ تاریخ(۲) ـ خواننده رویدادها را ـ تاریخ (۱) ـ می فهمد. همانند یک انسان متعارف. از نظر او، جریان تاریخ و جریان روایت تقریباً قالب واحدی دارند.
۷٫ روایت ساخته مورخ است: الف) دیدگاه وینه
دومین موضع کاملاً به عکس است و آن این دیدگاه است که رویدادهای تاریخ ـ تاریخ (۱) ذاتاً هیچ شکلی ندارند و به طور طبیعی روایتی را نمی سازند. قالب داستانی ای که به نظر می رسد در یک اثر تاریخی وجود دارد به وسیله روایتگر به آنها داده شده است. برای این دیدگاه، ما نخست به نظر مورخ فرانسوی، پل وینه، نگاهی می اندازیم. وی می نویسد: از این رو، حوزه تاریخ، کاملاً نامتعین است ـ با یک استثناء: هر چیزی در آن، باید واقعاً روی داده باشد (Veyne, 1984, p. 15). از نظر وینه، واقعیتها تا زمانی که به وسیله راوی یا خواننده سازمان دهنده، نظم و ترتیب نیافته باشند موادی برای تاریخ نمی شوند. بنابراین، داستان از کجا پدید می آید؟ وینه می گوید از طرح پدید می آید. وی طرح را این گونه تعریف می کند: آمیزه ای دقیقاً انسانی و نه کاملاً «علمی» از علل مادی، اهداف و تصادفها، به طور خلاصه، گوشه ای از زندگی ـ که مورخ، آن گونه که می خواهد، برش می دهد و در آن، واقعیتها پیوندهای عینی و اهمیت نسبی شان را دارند… (Ibid., p. 32). وی طرح را یک جاده یا مسیر می بیند که به وسیله مورخ، در وسط حوزه رویدادها ترسیم شده است. مورخ کاملاً آزاد است که مسیر خودش را انتخاب کند و همه مسیرها به یک اندازه موجه اند ـ اگر چه همه آنها به یک اندازه جذاب نیستند (Ibid., p. 36). هیچ مورخی نمی تواند کلیّت حوزه را توصیف کند، زیرا یک مسیر باید انتخابهایی بکند و نمی تواند هر جایی برود. هیچ یک از این مسیرها حقیقت نیست، و هیچ یک نیز تاریخ نیست. این حوزه نیز متضمن جاهایی نیست که مسیر مورخ می تواند از کنار آنها بگذرد و آنها را رویداد بنامد؛ رویداد شیء نیست، محل تلافی مسیرهای ممکن است (Ibid). به بیان شایسته پل ریکور: نقطه قوّت کتاب پل وینه… این اندیشه است که تاریخ فقط ساخت و فهم طرحهاست (بنگرید به: Ricoeur, 1984, vol. I, p. 174).
۸٫ روایت ساخته مورخ است: ب) دیدگاه مینک
دیدگاهی مشابه، اما اندکی متفاوت را فیلسوف امریکایی، لوئیس او. مینک مطرح کرده است. وی نیز روایتها را مصنوعی می داند، اما از مفهوم طرح استفاده نمی کند. در عوض، او اندیشه دیدگاه کلی به واقعیتهای مربوط را دارد. وی می گوید: مسئله عبارت است از فهم آنها (رویدادهای تشکیل دهنده) در یک عمل حکم که از پس منسجم کردن آنها برآید و نه وارسی یک به یک آنها. در حالی که از نظر وینه، مورخ با دشواری و زحمت زیاد راهش را در امتداد مسیری خاص از میان «حوزه رویدادها» دنبال می کند، از نظر مینک، وی بر فراز آن حوزه ایستاده و (درست یا خطا) الگوی خاصی را درون آن حوزه مشاهده می کند. او این مشاهده را «حکم کلی» می خواند، که از نوع نگاه از چشم پرنده است (بنگرید به: Mink, in Dray, 1996, pp. 178, 191).
۹٫ روایت ساخته مورخ است: ج) دیدگاه وایت
فیلسوف امریکایی دیگر، هایدن وایت، بی پرده تر است. وی منکر است که خود تاریخ قالب داستان دارد. او این دیدگاه را که «تاریخ، خود، انبوهی از داستانهای زنده ای است که تنها چشم انتظار مورخ بوده تا آنها را به قالب نثری هم ردیف درآورد»، به عنوان دیدگاهی آشکارا نادرست رد می کند (بنگرید به: H. White, 1987, p. 170). روایتهای تاریخی رونوشتهایی از تاریخ با قالب داستانی نیستند، بلکه «داستانهایی کلامی اند که محتواهایشان به همان اندازه که یافته می شوند، ابداع هم می شوند و صور آنها با نظایرشان در ادبیات، بیشتر وجه اشتراک دارند تا با نظایرشان در علوم» (بنگرید به: H.White,”Historical Text as literary Artifact’, in Canary and Kozicki, 1978, p. 42). عنصر افسانه بدین خاطر نقش دارد که روایت تاریخی «مصنوعی کلامی است که به نظر می رسد الگوی ساختارها و فرایندهایی باید که متعلق به گذشته ای دورند و بنابراین، نمی توانند تحت ضبط و مهارتهای تجربی یا مشاهده ای در آینده (Ibid). به بیان ساده تر، مورخ واقعیتها را نمی سازد؛ و از این نظر، حقیقت را می گوید. اما وی داستان می سازد. و بدین معناست که روایتهای تاریخی «داستانهای کلامی»اند. شواهد تاریخی هرگز داستانی به ما نمی دهند، حداکثر به ما عناصر داستان را می دهند که می توان آنها را به انحاء مختلف سرهم کرد.
۱۰٫ داستانهای متفاوت از رویدادهای واحد
برای مثال، اگر صدها کتاب درباره انقلاب فرانسه یا امریکا را مطالعه کنیم، تفاوتهای بسیار چشمگیری بین آنها می یابیم. پاره ای از این تفاوتها ناشی از شواهد مختلفی است که در اختیار مورخ بوده است، اما نه بسیاری از آنها، واقعیتهای اصلی (تسلیم سرتوگا (۱)، سقوط باستیل (۲) و مانند آن)، برای همه آنها شناخته شده بودند. تفاوتهای دیگر ناشی از گزینش اند؛ یک مورخ رویدادهایی را به حساب می آورد که مورخی دیگر حذف می کند. اما، حتی این هم این واقعیت را تبیین نمی کند که به نظر می رسد ما داستانهای کاملاً متفاوتی می خوانیم که اثرات بسیار مختلفی بر ما دارند و به قصد ایجاد چنین اثرات مختلفی نگاشته شده اند. در پایان داستان می پرسیم «همه اینها حاکی از چیست؟»، «اصلاً هدف آن چیست؟». این مطلب غیر از این اظهارنظر گالی است که به منظور فهم تاریخ، باید بتوانیم داستان را دنبال کنیم. اجازه دهید فرض کنیم که این کار را انجام داده ایم؛ یعنی، توالی رویدادها (چه؟ چگونه؟) را از آغاز تا پایان دنبال کرده ایم و فهمیده ایم. اما اکنون باید داستان را به عنوان یک کل در نظر بگیریم. در اینجا ما طرح داستان را مشاهده می کنیم که به وسیله آن داستان معنا پیدا می کند.
۱۱٫ روشهای طرح سازی
منتفذ ادبی اهل کانادا، نورترپ فرای، توضیح داده است که طرح داستانها بدین دلیل، برای ما معنا دارند که (در سرتاسر زندگیمان و سرتاسر تقریباً سه هزار سال سنت ادبی)، ما با اندک انواع اساسی طرح آشنا شده ایم: رمان، تراژدی، کمدی، طنز. همان طور که وایت می گوید: به فراهم کردن «معنای» یک داستان از طریق تعریف نوع داستانی که گفته شده است، تبیین از طریق طرح دار کردن (۳) می گویند. اگر مورخ، در جریان روایت داستانش، برای طرح، ساختار یک تراژدی را فراهم سازد، آن را به یک نحو «تبیین» کرده است؛ اگر ساختار یک کمدی به آن بدهد، آن را به نحوی دیگر «تبیین» کرده است (بنگرید به: H. White, 1973, p. 7). مورخان در حالی که از شباهتهای بین مجموعه رویدادهای واقعی و ساختارهای قراردادی داستانهای ما بهره می گیرند، «مجموعه هایی با معنا از رویدادهای گذشته» به دست می دهند (H. White, “The Historical Text as Literary Artifact”, in Canary and Kozicki, 1978, p. 53). وایت در این تحلیل از تاریخ نگاری استدلال می کند که قالب و معنای روایتهای تاریخی هرگز در تاریخ نیست، بلکه در مورخ است. وی تأکید دارد که رهیافتن از دو جهت برای تاریخ مفید است: یک جهت این است که این رابطه عمیق بین ادبیات و تاریخ نشانه ضعف نیست، بلکه یکی از نقاط قوت تاریخ است؛ جهت دیگر، این است که تاریخ با کشف همه طرح ساختارهایی که برای یک مجموعه خاص از رویدادها ممکن است رشد و توسعه می یابد؛ هر چند همه آن ساختارها ممکن است به یک اندازه برای یک مجموعه مناسب نباشند.
۱۲٫ قالب روایت، در فعل است: الافسون
موضع سوم باز هم تفاوت دارد. این موضع برخلاف موضع دوم، معتقد نیست که تاریخ مطابق با قواعد ادبی شناخته شده ـ تراژدی، طنز و غیره ـ نگاشته می شود و برخلاف موضع اول، تأکید ندارد که درباره یک مجموعه از رویدادها، تنها یک داستان (و تلویحاً تنها داستان حقیقی) وجود دارد که می توان آن را بیان کرد. موضع سوم تأکید دارد که قالب روایت در خود تاریخ یافت می شود، اما بیش از یک داستان برای بیان آن وجود دارد. بنابراین، تاریخ همواره قالب داستان دارد، هر چند نه ضرورتاً قالب تنها یک داستان. این استدلال مبتنی است بر تجربه انسانی و عمل انسانی؛ امری که قبلاً در فصول پیشینی نگاهی به آن انداختیم. حامیان این رأی دو فیلسوف امریکایی اند، به نامهای فردریک ای. الافسون و دیوید کار بنگرید به: بیان صری الافسون چنین است: ساختار عقلانی فعل، ساختار روایت است (بنگرید به: Olafson 1979,p. 151). درباره این ساختار روایت، الافسون چندین استدلال کلی مطرح می کند که دو استدلال از این میان به بحث حاضر مرتبط است. استدلال نخست این است که: افعال انسانی اولین رویدادهایی اند که مورخ به آن می پردازد، و روایت تاریخی را باید به عنوان بازسازی یک رشته از افعال انسانی فهمید که در آن، یک فعل و پیامدهایش مقدمه ای برای فعل بعدی می شوند و به همین منوال. همان طور که می دانیم، کار اساسی مورخ همواره این است که بگوید «چه اتفاق افتاد و چگونه واقع شد». الافسون در اینجا ادعا می کند که «چه»های تاریخ، افعال انسانی اند. هر فعلی نتایج خواسته یا ناخواسته پدید می آورد. این نتایج بخشی از ادله افراد را برای افعال بعدی تشکیل می دهد. بنابراین، «چگونه»ها، انگیزش و تصمیم انسانی اند، نه «قوانین» غیر شخصی تاریخ. استدلال دوم الافسون، این است که: شرط فهم این نوع پیوستگی فعل بنیاد روایت تاریخی این است که مورخ خود افعال را هم با توصیفاتی تعریف کند که ظاهراً فاعل از آنها بهره برده است و هم با آن توصیفاتی که به وسیله کسانی که به نحوی از آن افعال، تأثیر پذیرفته اند، به کار رفته است (Ibid). این بدان معناست که افعال را باید به گونه ای توصیف کرد که فاعل آنها را دیده است. برای مثال، کمون وحشت زده پاریس در سپتامبر ۱۷۹۲ به «دادگاههای غیر نظامی« اجازه داد تا صدها زندانی را بدون محاکمه و دادرسی به قتل برساند. مورخ این رویداد را به عنوان «قتل عام سپتامبر» می شناسد. اما از نظر قاتلان، این اعمال از روی عدالت و وطن پرستی بودند. مطلب مورد نظر الافسون این است که ما اگر این افعال را آن گونه که خود آنها را می بینیم ـ به عنوان قتل عام ـ توصیف کنیم، آنها را نمی فهمیم. ما باید آنها را ـ هر چند شنیع به نظر برسند ـ «تحت توصیفاتی که ظاهراً فاعل به کار برده است» ـ یعنی اعمالی از روی عدالت و وطن پرستی ـ تعریف کنیم. البته، باید آنها را از منظر توصیفات «کسانی که به نحوی از آن افعال تأثیر پذیرفته اند» نیز ببینیم. از نظر دوستان این قربانیان، این افعال در واقع «قتل عام» بودند، اما مطلب الافسون به قوت خود باقی است. به منظور فهم آنچه افراد بعداً انجام دادند، باید فهمید تمام کسانی که در آن دخیل بوده اند، آن افعال را چگونه دیده اند و با چه الفاظ و مفاهیمی آنها را توصیف کرده اند. زیرا افعال شخص معمولاً مبتنی بر استنتاجی عملی اند: چیزی هست که می خواهم پدید آوردم؛ می بینم که موقعیت کنونی ام مجال یا مانعی برای آن است؛ طبق آن عمل می کنم. این عمل موقعیت جدیدی پدید می آورد که به من و هم عصرانم اهداف، مجالها یا موانع، ابزار و معانی ای ارائه می کند. ما باز طبق آن عمل می کنیم. زندگی انسان این گونه جریان می یابد. آنچه مورخ باید بفهمد این استنتاجهای عملی است که فاعل درباره آنچه در یک موقعیت خاص می کند، صورت می دهد. زیرا این استنتاجها هستند که رشته رویدادهایی را که وی توصیف و تبیین می کند به هم مرتبط می سازند. این پیوستگی فعل را که برای مورخ اساسی است کودکان به خوبی می فهمند. آنها داستان را با این پرسش آغاز می کنند که «اما او چرا آن کار را انجام داد؟». تمام عناصر داستان، هدف، مجال یا مانع، وسایل رسیدن به هدف، آراء و نظرهای دیگران و ارزیابی موقعیت را کودکان کاملاً خردسال به وضوح در می یابند. این به طور یکسان درباره الگوی فعل انسان و الگوی روایت صادق است. این استدلال کسانی است که موضع سوم را دارند.
۱۳٫ قالب روایت در فعل است: دیوید کار و افراد
دیوید کار این رابطه بین زندگی و داستان را حتی با دقت بیشتری ترسیم می کند. وی معتقد است که هر یک از ما زندگیمان را به عنوان داستان می بینیم (D, Carr, 1986a, pp. 117 – 113 برای مطالعه توضیحات کامل تر او بنگرید به ۱۹۸۶b). خالی از فایده نیست که در اینجا رئوس مطالب مواضع فوق الذکر را دوره کنیم. موضع اول بر آن بود که تاریخ فی نفسه داستان است؛ تنها باید رویدادها را به ترتیب نقل کنیم و آنگاه تاریخ خواهیم داشت. موضع دوم منکر این است که رویدادهای تاریخی اصلاً قالب ذاتی داشته باشند؛ قالب داستان را مورخ انتخاب می کند و به آن می دهد. کار استدلال می کند که بین روایت و واقعیت، شباهت قالب ـ یا به بیان وی، «اشتراک قالب» ـ وجود دارد. او به ایرادات موضع دوم با این ادعا پاسخ می دهد که واقعیت تاریخی ای که وی درباره آن صحبت می کند تجربه زندگی است، یعنی آنچه انسانها درباره زندگیشان می اندیشند و احساس می کنند. این، «ماهیت» تاریخ است، زیرا فعل آن چیزی است که اتفاق می افتد و این چیزی است که تاریخ (۲) درباره آن است. این دیدگاه درباره واقعیت تاریخی بی شباهت به دیدگاه کالینگوود نیست که کل تاریخ، تاریخ اندیشه است و باید باشد (بنگرید به: Collingwood, 1961, p. 215). به بیان خود کار: روایت صرفاً طریق احتمالاً موفق توصیف رویدادها نیست؛ ساختارش ذاتی خود رویدادهاست. گزارش روایی بدون اینکه رویدادهایی را که نقل می کند تحریف صوری کند، خصایص اولیه شان را بسط می دهد (D. Carr, 1986a, p. 117). در تقابل با موضع دوم، وی منکر این است که زندگی رشته فاقد ساختار رویدادهای مجزاست. اما برخلاف موضع نخست، وی تصور نمی کند که با صرف نقل کردن رشته ای از رویدادها در ترتیب زمانی، داستانی شکل گیرد. ساختاری که به اعتقاد وی در خود رویدادها نهفته است ساختار فعل است. افعال ماست که رویدادها را پیوند می دهد. ما خود را در موقعیتی خاص می یابیم؛ هدفی را در نظر داریم؛ گامهای خاصی را برای رسیدن به آن بر می داریم. اینها با آغاز، پایان و وسط یک روایت مطابق اند. ممکن است به هدفمان نرسیم؛ چه بسا رویدادهای غیر منتظره مانع آن گردند. هم زندگی و هم داستانها متضمن امکان، تعلیق و عدم قطعیت اند. اما بستگی به چگونگی اندیشه و عمل ما دارد. ما در حقیقت، آینده را پیش بینی می کنیم. یعنی، آنچه را او «دیدگاه بازنگرانه به آینده در زمان حال» می نامد، اتخاذ می کنیم. این بدان معناست که در تفکر درباره فعلمان، پیش بینی می کنیم که فعل دیگر کامل شده است و ما می توانیم به عقب، به اینکه چگونه آن را انجام دادیم، بنگریم. کار می گوید این برابر است با نقل داستانی درباره آن برای خودمان. ما غالباً این پرسش را که «چه انجام می دهی؟» با نقل یک داستان پاسخ می دهیم ـ داستانی که موقعیت، هدف و ابزار رسیدن به آن را مشخص می کند. برای مثال، یک پاسخ ممکن به آن سؤال این است: «چند قفسه می سازم. می بینی که، پی بردم برای همه کتابهایم جا ندارم و نیازمند جایی بودم که آنها را نگهداری کنم». در این پاسخ، شما موقعیت، هدف و ابزار را مطابق با آغاز، پایان و وسط داستان درک می کنید. بنابراین، (به بیان کار)، روایت بعد از فعل واقع نمی شود؛ هم زمان با فعل واقع می شود. اما بعد از فعل، ما غالباً داستان اصلی ـ یعنی داستانی که حین انجام کاری، درباره آنچه انجام می دادیم روایت کردیم ـ را بسط می دهیم، تهذیب می کنیم (و شاید به طور ظریف، آن را دگرگون می سازیم). اجازه دهید یادآوری کنم که فعل داستان گویی، معمولاً مستلزم سه نقش است: نقشهای راوی (کسی که داستان را می گوید)، شخصیت (ها) (کسانی که درباره آنها داستان گفته می شود)، و شنونده (کسی که داستان به او گفته می شود). در مثال «قفسه کتاب» بالا، دو نقش اول را شخصی ایفا می کند که پاسخ می دهد. نقش سوم را پرسشگر ایفا می کند. هنگامی که ما داستانی درباره آنچه انجام می دهیم به خودمان می گوییم، هر سه نقش را ایفا می کنیم. (۴) برخی از فیلسوفان و روان شناسان معتقدند که ما با تعریف کردن مداوم داستان وقایع زندگیمان برای خودمان به شناختی از خویشتن نایل می شویم (Dennett, 1991, pp. 410-18).
۱۴٫ قالب روایت در فعل است: دیوید کار و جوامع
اما، کار در اینجا توقف نمی کند، زیرا تاریخ بیشتر از آنکه به افراد بپردازد به گروههایی از افراد می پردازد. به عنوان نمونه، یک مورخ ملی (مانند میشله، مکولی یا بانکروفت)، عضو ملتی است که درباره آن ملت داستانی می گوید. در چنین مواردی، نقشهای سه گانه راوی، شخصیتها و شنونده را افراد مختلفی ایفا می کنند، اما همگی آنها درون یک گروه اند. شباهت چنین روایتی با روایت فردی که داستانهایی درباره خویشتن به خود می گوید آشکار است. به نظر می رسد آن فردی که داستان زندگی اش را آن طور که زیسته است به خود می گوید، به ساختن حسش از خویشتن یاری می رساند. به همین نحو، گروهی از افراد ـ یک ملت، یک طبقه، یک کلیسا، یک حرفه ـ می تواند حسی از هویت جمعی بسازد، نخست با مشارکت در افعال و تجارب عمومی و سپس، با گفتن داستان این افعال و تجارب به خودشان. تأکید کار را به خاطر آوریم که ما نباید گفتن داستان را تا بعد از رویدادها به تعویق اندازیم. روزنامه نگاران و مورخان فقط آن داستانی را که ما حین تجربه رویدادها به خودمان گفته ایم بسط می دهند و تهذیب می کنند. آن کسانی که در تابستان ۱۹۴۰ در انگلستان بودند می توانند احساسشان را از تجربه داستانی به یاد آورند که با تصمیمشان دایر بر پیروی از چرچیل و جنگیدن در پی سقوط فرانسه، ساختند. لازم نبود آنها بعد از جنگ، چشم انتظار مورخی بنشینند تا روایت معناداری از دل آنچه آنها انجام می دادند بسازد. بسیاری از جوانان اروپا ـ در برلین، پراگ یا بخارست ـ خاطرات مشابهی از آنچه در ماههای پرشور ۱۹۸۹ انجام می دادند خواهند داشت. بیان کار چنین است: ما هنگامی که رشته ای از رویدادها را به عنوان ترکیبی زمانی درک می کنیم، به طوری که مرحله کنونی آن اهمیتش را از رابطه اش با گذشته و آینده مشترک اخذ می کند، واجد تجربه ای مشترک می شویم (D. Carr, 1986a, p. 127). یک فعل متضمن این عناصر است: هدف، ارزیابی موقعیت، ابزار رسیدن به هدف و نیروی محرک. وقتی که تجارب و افعال مشترکی با دیگران پیدا می کنیم ـ مانند فرو ریختن دیوار برلین در ۱۹۸۹، یا سقوط باستیل در ۱۷۸۹ ـ برداشتی مشترک از این عناصر خواهیم داشت و واجد حس وحدت با آنها می شویم. «بنابراین»، شرکت کنندگان ممکن است اعلام کنند «ما واقعاً می دانستیم آلمانی (یا فرانسوی) بودن چیست». ارتباط داستان با تاریخ نگاری در این است که روایتهای پسینی روزنامه نگاران، شرح حال نویسان و مورخان صرفاً باز تولید داستانهایی نیست که ما به طور خودجوش تجربه می کنیم و در جریان وقوع فعل برای خودمان می گوییم؛ در طی داستان، آنها تغییر می کنند و بهبود می یابند. اما این نوعهای ادبی اخیر، قالب روایت را ایجاد نمی کنند تا آن را بر واقعیت غیرروایی تحمیل کنند. (این موضوع دوم است.) کار تأکید دارد که قالب روایت از پیش در آنجا وجود دارد. (Ibid., p. 131),
پی نوشت ها :
۱٫ Saratoga؛ پیکار سرتوگا از پیکارهای معروف انقلاب امریکا در ماههای ژوئن ـ اکتبر ۱۷۷۷ است که با تسلیم شدن ژنرال ج. برگوین انگلیسی در نزدیکی سرتوگا اسپرینگز به مهاجرنشینان پایان یافت. این نخستین پیروزی عمده مهاجرنشینان بود، و روحیه آنان را قوت بخشید و نظر فرانسه را برای کمک به انقلابیون جلب کرد. ۲٫ The Fall of The Bastille؛ روز آغاز انقلاب فرانسه در ۱۴ ژوئیه ۱۷۸۹ که با حمله مردم پاریس به زندان باستیل و سقوط آن آغاز شد. ۳٫ explanation by emplotment؛ تبیین از راه طرح دار کردن. در باب طرح (Plot) به عنوان اساسی ترین مختصه روایت (narrative) بنگرید به: جاناتان کالر، نظریه ادبی، ترجمه فرزانه طاهری، تهران: نشر مرکز، ۱۳۸۲، ص ۱۱۱ ـ ۱۲۶٫ ۴٫ «از آنجا که همگی ما در زندگیهایمان، روایتهایی را از سر می گذرانیم، و از آنجا که زندگیهایمان را برحسب آن روایتهایی می فهمیم که از سر می گذرانیم، قالب روایت برای فهم افعال دیگران مناسب است. به جز در مورد افسانه، داستانها پیش از آنکه گفته شوند زیسته شده اند (بنگرید به: MacIntyre, 1981, p. 197).
منبع: استنفورد، مایکل؛ (۱۳۸۴)، درآمدی بر تاریخ پژوهی، مسعود صادقی، تهران: سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها (سمت)، مرکز تحقیق و توسعه علوم انسانی، دانشگاه امام صادق (ع) معاونت پژوهشی، ۱۳۸۵٫

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.