تاریخ از دو منظر تفکر دینی و تفکر مادی(۲)

  4) یادآوری این نکته لازم است که عبرت آموزی از تاریخ با موید سازی تاریخی متفاوت است. در عبرت آموزی از تاریخ، حرکت پیام از گذشته به حال و آینده است؛ بدین معنا که اتفاق و حادثه ای که در گذشته رخ داده، حامل پیام و حکمتی است که می تواند راهنمای زمان های بعد از خودش نیز قرار بگیرد و آیندگان وقتی در مواقع مشابه این حادثه قرار می گیرند، قبل از عمل، به آن پیام و حکمت مراجعه کرده و آن را مبنای عمل خود قرار می دهند. این در حالی است که در موید سازی تاریخی دقیقاً عکس عبرت آموزی از تاریخ، حرکت پیام از حال به گذشته است، بدین معنا که اتفاق و حادثه ای که در زمان حال صورت گرفته و حامل معنا و پیامی نیز شده، که برای تثبیت و مشروعیت خود نیازمند پیوند با برخی نمونه های تاریخی دیگر است و برای این منظور، پیام این حادثه رو به سوی گذشته، در پی یافتن هم جنس خود است.به عبارت دیگر، در موید سازی تاریخی، عمل مقدم بر پیام تاریخی صورت می گیرد، این در حالی است که در عبرت آموزی تاریخی، پیام تاریخی مقدم بر عمل و مبنای آن قرار می گیرد. در تاریخ نگاری مادی، مراجعه به تاریخ، نوعا نه به منظور عبرت آموزی، بلکه به منظور مویدیابی صورت می گیرد. در این صورت، تاریخ، نه راهنما و منبع معرفت، بلکه تنها موید انسان قرار می گیرد. در فرمایشی از امام علی (ع) آمده است: « دوست تو کسی است که با تو صادق باشد نه کسی که در همه شرایط، تأیید کننده تو باشد.» (1) با الهام از این روایت شریف، اگر جایگاه تاریخ به سطح تأیید کننده صرف تقلیل یابد، دیگر نمی تواند دوست و راهنمای انسان تلقی شود، بلکه قطعاً دشمن او خواهد بود. وقتی وجه نیاز به تاریخ، پیدا کردن مصادیقی تأیید کننده برای فعل حال و آینده باشد، در شرایطی که انسان به چنان اعتبار، قدرت و مقبولیتی دست یابد که نیازی به تأیید تاریخی نداشته باشد، تاریخ از اعتبار خود خواهد افتاد؛ از همین رو، تاریخ نگاری مادی در فرایند تثبیت قدرت مادی بیشتر رونق دارد تا در شرایط پس از تثبیت قدرت و معمولا پس از تثبیت قدرت، در نظرگاه تفکر مادی، تاریخ در یکی از دو وضعیت اسفناک قرار می گیرد: یا اساساً به هیچ گرفته می شود و نهایتاً فراموش می شود و یا مایه تفنن و سرگرمی قرار می گیرد. اندیشه ای که به تاریخ به مثابه تفنن نگاه کند، به خود زحمت کشف ودایع و اسرار تاریخی را نخواهد داد. چنین اندیشه ای ناگزیر، مقتضیات تاریخی خود را با نام اسرار تاریخ ثبت خواهد کرد و در این صورت، تاریخ، بسط نفسانیت صاحب این اندیشه می شود. از سه رویکرد متن محور، (۲) مؤلف محور(۳) و مفسر محور(۴) در هرمنوتیک، در رویکرد اخیر، تاریخ به معنای دقیق کلمه، چیزی جز بسط نفسانیت مفسر آن نخواهد بود.(۵) چرا که در این رویکرد، تاریخ، چیزی جز فهم مفسر آن نیست. این در حالی است که براساس تفکر دینی، تاریخ، فارغ از درک انسان، وجود خارجی دارد که در قوس صعودی خود، قائم به جود خود انسان است. انسان ها ممکن است چیزی را درک نکنند، اما آنها وجود دارند و به تبع آنها، همه چیزهایی هم که قائم به وجود آنها هستند (مثل تاریخ) وجود خواهند داشت. به بیان دیگر، تاریخ با انسان پیوندی وثیق دارد، اما این پیوند بیش از آنکه «ادراکی» باشد، «وجودی» خواهد بود.(۶) در پیوند وجودی، نوعی تعلق خاطر به تاریخ وجود دارد که از سویی، رفتن به عمق تاریخ و یکی شدن با آن و از سویی امکان عبرت گرفتن از آن را برای انسان سهل می کند. مطالعات غیر تاریخی بشر نیز آن گاه که صرفا دردایره پیوندهای ادراکی محصور بماند و به تعلق خاطر وجودی ختم نشود- مثل مطالعات برخی اسلام شناسان درباره قرآن، امام علی (ع) و … یا مطالعات یک مستشرق حافظ پژوه و… چندان مثمر ثمر نخواهد بود و کمترین نتیجه از جانب موضوع پژوهش عاید پژوهشگر می شود. ۵) حتی گزارش موارد و مصادیقی از رخدادهای تاریخی که تاریخ نگاری دینی و تاریخ نگاری مادی به طور مشترک آنها را برای بشریت، عبرت آموز تشخیص داده اند، در این دو نوع تاریخ نگاری به یک سبک صورت نگرفته و از بازتاب یکسانی نیز برخوردار نبوده است. هر تاریخ نگاری ضمن اینکه مشتمل بر گزارش از برخی رخدادهای تاریخ است، از نوعی متدولوژی و سبک شناسی خاصی نیر برخوردار می باشد. متدلوژی تاریخ نگاری را بطه مستقیمی با مقاصد تاریخ نگاری دارد به گونه ای که به جرأت می توان گفت نه هر نوع متدلوژی تاریخی با هر نوع مقاصدی از آن هم خوانی دارد و نه هر نوع مقاصدی از تاریخ نگاری را با هر نوع متدلوژی می توان به دست آورد. تردیدی وجود ندارد که متدولوژی تاریخ نگاری دینی، متفاوت از متدولوژی تاریخ نگاری مادی است. برهمین اساس،حتی در مواردی که هر دو نوع تاریخ نگاری به صورت مشترک آنها را گزارش داده اند، از آنجا که هر نوع تاریخ نگاری با یک متدولوژی ویژه و متفاوت از دیگری به این کار اقدام کرده است، نتایج آنها نیز به صورت واضحی متفاوت خواهد بود. برای مثال، گزارش تاریخ نگاری دینی از مسئله ای به نام «ازدواج» در میان اقوام گذشته به گونه ای است که اولاً: به پرده دری و رواج بی حیایی منجر نمی شد. ثانیاً: بیش از آنکه به تحریک غرایز بشرمنجر شود، به بیداری وانبعاث ودایع فطرت انسانی منجر می شود، ثالثاً: نه تنها باعث از بین رفتن اصول اخلاقی- انسانی نمی شود، بلکه به تحکیم وتثبیت آنها منجر می شود و… این در حالی است که در بسیاری از این موارد در گزارش تاریخ نگاری مادی از همین مسئله ازدواج رعایت نمی شود و بلکه به عکس این نتایج ختم می شود. چنین رویکردی را در گزارش های معمولی و عرفی که دو شخص با دو رویکرد دینی و مادی از یک مراسم عروسی می دهند نیز به وضوح می توان دید. رویکرد دینی در گزارش از چنین مراسمی به توضیح مواردی می پردازد که جنبه های تربیتی (مثبت یا منفی)، اخلاقی، دینی و انسانی دارد. حال آنکه رویکرد مادی در گزارش از همین مراسم، مقید به رعایت این جنبه ها نبوده، هر چند ممکن است در این گزارش نیز مواردی ناظر به آن جنبه ها وجود داشته باشد که آن هم نه به دلیل ماهیت عبرت آموزی که دارد نقل شده، بلکه صرفا به سبب اینکه چنین رخ دادی در آن مراسم واقع یافته گزارش داده می شود! ۶) با یک نگاه پسینی به تحولات تاریخ درمی یابیم که بسیاری از رخدادهایی که در تاریخ صورت گرفته، مقدمات یک رخداد بزرگتر بوده اند.تاریخ نگاری همواره با رویکرد پسینی به تاریخ نگاه می کنند و چاره ای جز این نیست، چرا که میان تاریخ و زمان گذشته، آن چنان پیوند وثیقی است که اگر کسی گذشته نداشته باشد، قطعا تاریخ خود را از دست داده و گم کرده است. در تاریخ نگاری دینی، تأکید مورخ بر نگاه اصالی به همان رخداد بزرگ است؛ رخدادی که رخدادهای کوچک تر بسیاری مقدمه تاریخی آن بوده اند. دلیل این امر این است که اگر انسان با نگاه عبرت بین در آن رخداد بزرگ تأمل کند، به وضوح خواهد دید که آن -ضمن اینکه پیامی ویژه و بزرگ دارد. متضمن پیام های خُردتر همه آن رخدادهایی است که مقدمه آن بوده اند. از آنجا که تاریخ نگاری دینی در اصل معطوف به تبیین همان رخدادهای بزرگ و تبلیغ پیام های شامل آنها می باشد، فاقد بسیاری از جزئیاتی است که ناظر به رخدادهای کوچک و کم اهمیت تاریخی اند. در مقابل، تاریخ نگاری مادی از آنجا که نوعاً در اثبات دترمنیسم تاریخی است، ناگزیر از تشریح توالی رخدادهای تاریخ می باشد؛ از این رو در تاریخ نگاری مادی، اولاً: تلاش می شود تا آنجا که راه دارد، جزئیات رخدادهای خرد و کلان تاریخی ذکر شود، ثانیاً: تلاش می شود تا توالی رخدادهای تاریخی به هم نخورد. تنها در همین سبک تاریخ نگاری است که می توان از توارث و توالی رخدادهای تاریخی به دترمنیسم تاریخی پل زد. مورخ مادی باید نشان دهد که چگونه هر مرحله از تراث تاریخ، اقتضائات خود را به مراحل بعدی تاریخ تحمیل می کند. نوعی تفاوت روشی در درس گرفتن از تاریخ نیز در این دو نوع تاریخ نگاری مشهود است که براساس آن، تاریخ نگاری دینی با مندمج و فشرد کردن و نیز ساده کردن تاریخ، تلاش می کند تا عصاره و چکیده آن را فهم و سپس برای حال و آینده خود حفظ کند و تاریخ نگاری مادی با بسط دادن و به تفصیل رساندن جزئیات تاریخی، آن را متورم کرده و امکان درس آموزی از آن را تا حد زیادی پیچیده و صعب می کند.(۷) ۷) انسان ها در طول تاریخ با سه نوع سوال کلی روبه رو بوده اند: برخی سوال ها ناظر به «چگونگی» بوده، برخی دیگر ناظر به «چرایی» و برخی ناظر به «چیستی» بوده است. در این میان، سوال های مهم و برتر انسان، همان سوال های ناظر به چرایی و چیستی اشیاء بوده است. سوال های ناظر به چرایی و چیستی اشیا در مقایسه با سوال های ناظر به چگونگی آن ها، بسیار کمتر هستند، ولی در عین حال، آنها فرازمانی و مکانی اند، بدین معنا که ماهیت آنها به گونه ای است که در همه اعصار و امصار مطرح بوده اند و پاسخی که بدان ها داده می شود نیز پاسخ همه اعصار و امصار خواهد بود. در طول تاریخ، گروه های اندکی وجود داشته اند که رسالت آنها پاسخ گفتن به سوال های چرایی و چیستی بشر بوده است، از جمله این گروه ها می توان به شاعران، عارفان، فلاسفه و نهایتا رسولان الهی (انبیا و کتاب های مقدس) اشاره کرد. براین اساس، تاریخ نگاری دینی که با اتکا به سخنان رسولان الهی و کتاب های مقدس صورت می گیرد، همواره در تحلیل رخدادهای تاریخی دغدغه پاسخ گویی به سوال های ناظر به چرایی و چیستی بشر را داشته است. این در حالی است که تاریخ نگاری مادی عاری از این دغدغه بوده وبلکه به دلیل اقتضائات خاص رویکرد مادی، از جمله اینکه اصالت را به ظاهر و نه باطن امور می دهد، بیشتر در آن تلاش می کند تا به سوال های ناظر به چگونگی اشیا پاسخ داده شود. والتر استیس به درستی در کتاب معروف خود «دین و نگرش نوین» (8) مطرح میکند که حرکت انسان ماقبل مدرن (که دین مدار بودن از ویژگی های آن است) با حرکت انسان مابعد مدرن (که دین ستیزه بودن از ویژگی های آن است) از این تفاوت کیفی برخوردار است که برای انسان ماقبل مدرن، چرایی و چیستی حرکت، و برای انسان مدرن، چگونگی آن مهم و پرسش اصلی است. بسیار طبیعی به نظر می رسد که رویکردی که به تبیین فرایند چگونگی اشیا در تاریخ می پردازد، ناگزیر از بررسی جزئیات تاریخ نگاری رویکردی است که تلاش می کند تا به کلیدی ترین و مهم ترین سوال های بشر که تعداد آنها هم اندک است – آن هم از زوایه چیستی و چرایی آنها بپردازد. دلیل اینکه در تاریخ نگاری دینی به سوال های چیستی و چرایی، و در تاریخ نگاری مادی به سوال های چگونگی بشر پاسخ داده می شود این است که تاریخ نگاری دینی، رخدادهای هستی را همواره در میانه یک مبدأ و مقصد، تحلیل می کند. به بیان دیگر، تاریخ نگاری دینی رخدادهای تاریخی را از حیث ارتباط آنها با مبدأ و مقصدشان تحلیل می کند و فرایند چگونگی تحول شیء در خط میان مبدأ و مقصد چندان برای آنها مهم نیست، بلکه آنچه مهم است، زاویه و جهتی است که یک رخداد تاریخی با هر یک از این دو مبدأ و مقصد پیدا می کند. این در حالی است که برای تاریخ نگاری مادی آنچه مهم است، نه تغییر زاویه و جهت نسبت به مبدأ و مقصد- دو نقطه ای که در بسیاری از موارد در رویکرد مادی به تاریخ نه فقط فراموش، بلکه آگاهانه انکار می شود- بلکه صرفاً چگونگی این تغییر مهم است. ۸) در تاریخ نگاری دینی، تاریخ به مثابه مایه عبرت ملاحظه می شود و وقتی چنین نگاهی به تاریخ صورت گیرد، تاریخ در زندگی فعلی انسان جاری و ساری می گردد و وقتی گذشته انسان در حال آن جاری شد، تبدیل به حیات انسان می شود(۹) و چیزی که حیات انسان شد، مورد پرسش قرار نمی گیرد.(۱۰) انسان همواره از چیزی پرسش می کند و چیزی را می جوید که قبلا آن را گم کرده باشد.(۱۱) به همین علت است که هیچ انسانی هیچ وقت، در پی دست یا پایش نگشته است، چون هیچ گاه آن را گم نکرده و به صورت علم حضوری آن را حس می نماید. انسان در تفکر دینی، گذشته خود را در حال خودش جمع می کند و از ترکیب آنها مایه ای برای آینده اش می سازد که در تفکر مادی، به ویژه در تفکر مادی قرون اخیر غرب، این حال انسان بوده که میل به تسخیر گذشته اش را داشته است. در چنین نگرشی، تاریخ هیچ گاه ره آموز و معلم عبرت ها نمی شود، بلکه به خودش نقش شاگردی را خواهد گرفت که ناگزیر است. رنگ استادش را پذیرا باشد؛ از این رو، گمشده غرب همیشه به رنگ حال بوده است. (۱۲) معنای این حرف این است که حال غرب، بدون تاریخ و پیشینه است؛ گویی اینکه تمام حیات انسان غربی، آکنده از تجارب جدیدی است و هیچ تجربه ای درگذشته اش نیست که آن را راه برد. البته از اینکه در تفکر دینی، تاریخ به مثابه «حیات» و نه صرفاً یک «علم» است، نباید پنداشت که اساساً تاریخ در تفکر دینی و حتی در تفکر ماقبل رنسانس، مورد بی اعتنایی قرار گرفته است. یکی از صاحب نظران معاصر در این باره می گوید: قدما تاریخ را در عداد حقیقی قرار نداده اند، (۱۳) اما مقصودشان تخفیف تاریخ یا بی اعتنایی نسبت به آن نبوده است. اگر در دوره جدید، تاریخ را علم می دانیم از آن [رو] است که معنا و مفهوم علم فرق کرده است. اگر ارسطو نیز همین مفهومی را که از علم جدید داریم داشت، مضایقه نمی کرد که تاریخ را هم علم بخواند. متقدمان، صرف اطلاع از گذشته را به چیزی نمی گرفتند و گذشته را به معنایی که ما مراد می کنیم، تلقی نمی کردند.(۱۴) تاریخ [در نظر آنها تنها] درس عبرت بود و به همین جهت است که گاهی تاریخ، حکایت و افسانه را خلط می کرده اند. مثال این خلط را در «چهار مقاله عروضی» می توان یافت و از این بابت، نباید نویسنده «چهار مقاله» را ملامت کرد، چه، قصد او بیان معانی و نکات اخلاقی به صورت تاریخ، حکایت و… بوده است ، نه تشخیص وقایع و وحوادث و روایات درست از نادرست.(۱۵) ویل دورانت – فیلسوف تاریخ آمریکایی – نیز ارزش تاریخ را در این می داند که «پرتوی بر حال بیفکند و برای رفتن به سوی آینده کمکی کند». اما کسانی که تاریخ را صرفا به مثابه امری متعلق به گذشته یا به مثابه خود گذشته مورد مطالعه قرار می دهند، مثل «زیست شناسانی هستند که حشره ای را می کشند و در الکل نگاه می دارند و سر فرصت سر آن را باز کرده ، دل و روده اش را در می آورند و خیال می کنند که در ماهیت حیات تحقیق می کنند.» ویل دورانت، تاریخ مفید را گذشته ای می داند که پشتوانه حال قرار گیرد و در حیات حال و فردای انسان حضور داشته باشد. (۱۶) این دیدگاه، عکس دیدگاه کسانی مثل وودر و ویلسن است که تاریخ را «سیاست گذشته» می نامند. (۱۷) براساس این دیدگاه اخیر، رابطه میان تاریخ و حال از سویی و رابطه میان گذشته و حال از سوی دیگر مغفول می ماند.
پی نوشت ها :

۱٫ فضل بن شاذان ، الایضاح، ص ۷۰٫ ۲٫ که براساس آن قصد آورنده و مولف متن و نیز فهم مفسر متن، فاقد اصالت و تنها معنای مطابقی و التزامی مفاهیم متن معتبر است. ۳٫ که براساس آن فهم مفسر و معانی مطابقی و التزامی متن، فاقد اصالت و تنها قصد و اراده ویژه مؤلف از متن معتبر است. ۴٫ که بر اساس آن، فهم آورنده و مؤلف متن و نیز معنای مطابقی و التزامی متن، فاقد اصالت وتنها تفسیر مفسر متن معتبر است. ۵٫ برای اطلاع تفصیلی، ر. ک: علی ربانی گلپایگانی، معرفت دینی از منظر معرفت شناسی. ۶٫ البته نباید غافل شد که ادراک انسان، خود، بخشی از ساحت وجود انسان است و پیوند وجودی انسان با تاریخ، متضمن پیوند ادراکی با آن نیز خواهد بود. اما عکس قضیه درست نیست، چرا که پیوند اداراکی با تاریخ، تنها به معنای پیوند بخشی از وجود انسان با آن خواهد بود. ۷٫ در روایتی از امام علی (ع) آمده است: «وقتی پاسخ ها زیاد و متورم شدند، اصل راه و پاسخ گم می شود». (تمیمی آمدی، غررالحکم، ص ۴۴۲). ۸٫ والتر ترنس استیس، دین و نگرش نوین، ترجمه احمدرضا جلیلی، ص۴۹- ۵۱٫ ۹٫ تاریخ وقتی به مثابه حیات تلقی شود، گذشته و حال وآینده آن در هم مندمج می شود؛ بدین معنا که گذشته آن، حالش را و حال آن، آینده اش را می سازد و بلکه حتی آینده اش نیز در جهت دهی به گذشته وحالش موثر است. به همین علت است که در فلسفه می خوانیم که علت غایی، به لحاظ رتبی بر علت فاعلی مقدم است، چرا که علت غایی است که سبب ساز علت فاعلی می شود. ۱۰٫ برای مثال، درگذشته، هنرسنتی، حیات بشر بوده است به همین علت، در گذشته، شخصی که شغلش «هنرمندی» باشد، وجود نداشته است؛ بدین معنا که کسی وجود نداشته است که در پاسخ به پرسش از کیستی اش بگوید: هنرمندم. اما در عصر مدرن افراد زیادی هستند که در پاسخ به پرسش از کیستی شان می گویند: هنرمندم: نقاشان، بافندگان، کوزه گران، شمشیرسازان و… امروزه همه خود را هنرمند معرفی می کنند، اما تفاوت این هنر با هنر قدیم در این است که هنر جدید- بر خلاف هنر قدیم که در درون زندگی انسان ها جاری و ساری بود- بیرون از آن و بیشتر در درون موزه ها و پشت ویترین هاست. کوزه قدیم ساخته می شد تا مردم در منازل یا محل کسب و کارشان درون آن آب بریزند و به وقت حاجت بنوشند، اما کوزه امروز را تنها در موزه ها یا در تاقچه های منازل و یا کناره های باغچه های شخصی و عمومی و بیشتر به عنوان زینت و دکور می توانیم ببینیم. در مقایسه هنر قدیم و جدید به طور خلاصه باید گفت که هنر قدیم، حیات بشر بوده و هنر جدید، عارض بر این حیات است. به همین علت در گذشته با اینکه مصنوعات (کوزه ها، شمشیرها، سجاده ها و…) هنرمندانه ساخته می شدند. اما هرگز سازندگان آنها را هنرمند (به مثابه عنوانی مستقل) نمی خواندند، چون هنر آنها عین زندگی شان بوده است. شهید آوینی به وجه دیگری از حیات بودن هنر سنتی اشاره می کند و می نویسد: «هنر تا پیش از انقلاب صنعتی از صنعت متمایز نبود، چرا که انسان ها خود را در کار صنعت گری بودند نه ماشین. و انسان تا آنگاه که خود با دستان خویش و همه وجودش دست اندر کار صناعت باشد، جوهر اصلی هنر در کارش ظاهر خواهد شد. به همین علت است که صنایع دستی را از زمره هنر می شمارند، اما کسی این اشتباه را نمی کند که محصولات کارخانه ای را هنر بداند (سوره ، دوره ۱، ش ۵ و ۶، ص ۵۷)… از آن پس [اوایل قرن نوزدهم]، هنرهای زیبا فقط به هنرهایی اطلاق می شود که هیچ فایده ای برای بشر ندارند و هنرهای مفید عنوان صنایع دستی یافتند. حال آنکه چنین تعریفی از زیبایی برهیچ مبنای نظری استوار نیست و تنها از نهیلیسم و تجددگرایی هنرمندان عصر جدید منشأ گرفته است. از آن پس، هنرمندان تافته های جدابافته ای هستند که فارغ از همه فعالیت های اجتماعی نشسته اند و زیبایی می آفرینند (جمعی از نویسندگان، مبانی نظری هنر از دیدگاه شهید سید مرتضی آوینی، ص ۹۳). ۱۱٫ امام حسین (ع) در دعای شریف عرفه می فرماید: «خدای من!… تو کی غایب بودی که نیاز به دلیلی باشد که تو را پیدا کند؟ تو کی دور بودی که آثارت بتواند وسیله ای برای وصل به تو باشد؟» این فراز از دعای شریف نشان می دهد که انسان برای چیزی که پیدا نیست، دلیل می جوید و برای چیزی که دور است در پی وسیله نزدیک کننده است. پس اگر چیزی گم یا دورنباشد، نیازی به دلیل و وسیله نمی شود. ۱۲٫ این درحالی است که در تفکر دینی، این حال انسانی است که مملو از گذشته است (حال انسانی، محمل گذشته آن است). ۱۳٫ درگذشته، تاریخ بخشی از ادبیات بوده و هرگز جزء علوم حقیقی به شمار نیامده است. تاریخ نویسی جدید هم هر چند عنوان علم پیدا کرده، اما در حقیقت، صورتی از ادبیات است. با وجود این ، هیچ مورخی بدون استمداد از تفکر- اعم از تفکر فلسفی، دینی و شعری – تاریخ نمی نویسد. ۱۴٫ یکی از نویسندگان معاصر در تفاوت تلقی پیشینیان از تاریخ با تلقی امروزی ها از آن می نویسد: «تصوری که درگذشته از جریان تاریخ در اذهان بود، آن را به منزله رودی عظیم و خروشان قلمداد می کرد که از بستری به بستر دیگر می غلطد و مورخ از اینکه به سرچشمه اش راه پیدا کند یا از کرانه آسوده ای به جریان آن بنگرد، لذت می برد. [این تصور]، اکنون جای خود را به دریایی داده است که انسان – مورخ و غیر مورخ – در آن دست وپا می زند و تمام مجاهدتی که برای شناخت آن می کند، بدان قصد است که شاید بتواند برای خود خط سیر آسوده ای بیابد که از آن به ساحل توان رسید. با این همه، نه این خط سیر و این ساحل را می شناسد و نه بیم غرق شدن، وی را از حرکت باز می دارد. در چنین دریایی، امواج بر روی امواج می غلطد؛ طبقه بر روی دوش فرد، درست می شود؛ جامعه بر روی دوش طبقه به وجود می آید؛ خودآگاه و ناخودآگاه به هم درمی آمیزد و گذشته و آینده به هم پیوسته می ماند. بدین گونه تاریخ، در مفهوم امروزی آن، یک زندگی است؛ نه زندگی طبقه یا ملت خاص، بلکه زندگی تمام انسانیت که با یکدیگر پیوند ناگسستنی دارد و شاید دیگر نتوان عناصر و اجزاء آن را از هم جدا کرد.» (عبدالحسین زرین کوب، تاریخ در ترازو، ص ۲۳- ۲۴). ۱۵٫ رضا داوری اردکانی، مقام فلسفه در دوره تاریخ ایران اسلامی، ص ۲۹- ۳۰٫ ۱۶٫ ر. ک: ویل دورانت، لذات فلسفه، ترجمه عباس زریاب، ص ۲۳۷- ۲۳۸٫ ۱۷٫ همان، ص ۲۳۶٫

منبع: تاریخ در آینه پ‍ژوهش-شماره ۲۵ ادامه دارد…

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.