تعامل مذهبی ایران و عراق در دو قرن اخیر(۲)

مرجعیت شیعه درگیر تحولات عراق (۱۳۳۳ – ۱۳۳۹/۱۹۱۴ – ۱۹۲۰)در مقطع تاریخی پس از مشروطه، با فروکش کردن نسبی تنش های سیاسی ایران، اوضاع عراق به دلیل بالا گرفتن جنگ جهانی، فشار اروپائیان برای نابودی کامل دولت عثمانی و اشغال عراق و دیگر کشورهای عربی در هم ریخت. بخش مهم این کشورکه جنوب آن بود، از یک سو ساکنانش عشایر شیعه مذهب بودند و از سوی دیگر، این منطقه نهایت اهمیت را برای انگلیسی ها داشت. روشن بود که برخوردهایی پیش خواهد آمد.نکته جالب در این میان، توجه به این امر است که طی دهه های اخیر، دولت عثمانی، نسبت به تشیع عراق حساسیت خاصی پیدا کرده و محدودیت های غیر رسمی فراوانی ایجاد کرده بود. به علاوه، به دلیل اشتراک مذهبی اش با سنیان، رهبری سیاسی عراق را در اختیار آنان قرار داده بود. در این روند، شیعیان، شهروندان درجه دوم عثمانی تلقی می شدند. با این همه، مراجع شیعه، ترجیحا جانب دولت عثمانی را گرفتند.این زمان یعنی سال ۱۹۱۴ مرجعیت شیعه در اختیار سید محمد کاظم یزدی و اندکی بعد که ایشان در سال ۱۹۱۹ درگذشت، مرجعیت مطلقه شیعه در اختیار میرزا محمد تقی شیرازی (۱۳۳۹/۱۹۲۰) افتاد. شیعیان در دو مقطع یکی در سال ۱۹۱۴ و دیگری در سال ۱۹۲۰ که به انقلاب عشرین شهرت دارد، دست به قیام زدند. در مرحله نخست به درخواست شیخ الاسلام عثمانی، از حوالی سال ۱۳۲۹/۱۹۱۱مراجع شیعه به رغم دشواری هایی که دولت عثمانی برای شیعه فراهم کرده بود، دعوت به وحدت اسلامی را پذیرفته و در حمایت از دولت عثمانی بیانیه دادند که مورد ستایش مجله المنار هم قرار گرفت (المنار، سال ۱۴ ص ۷۷-۷۸٫) با حمله انگلیسی ها به بصره در سال ۱۹۱۴ شیعیان قیام کردند که البته به جایی نرسید.در سال ۱۹۲۰ انقلاب شیعیان علیه انگلیس که در صدد هندی کردن جنوب عراق و حکومت مستقیم بر عراق بود، آغاز شد. این انقلاب گرچه شکست خورد و سرکوب شد، اما روشن شد که انگلیسی نمی بایست مستقیم بر این دولت حکومت کرده و پس از آن بود که نظام پادشاهی به رهبری ملک فیصل در آنجا ایجاد کردند.#این اوج مشارکت سیاسی مرجعیت شیعه در تحولات عراق بود که در عین حال جامعه شیعه را در عراق فعال تر کرد. حرکت مزبور عمدتا یک حرکت اسلامی – عربی بود و به به رغم آن بود که یکی از رهبران مرجع، شیخ الشریعه اصفهانی (۱۳۳۹/۱۹۲۰) بود. عراق تا سال ۱۹۳۲ تحت الحمایه انگلیس بود و پس از آن استقلال یافت.مرجعیت اصفهانی و مسائل ایراندر دوران مرجعیت آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی (۱۳۶۶ق/ ۱۳۲۶ش/۱۹۴۷م) دولت ایران حرکت خود را به سمت لائیسم شروع کرد و این حرکت، به دنبال سرکوب کردن یک حرکت مذهبی مخالف در سال ۱۳۰۶ در قم و در ادامه، مبارزه با روحانیت در طول سالهای حکومت رضاشاه بود که در شهریور ۱۳۲۰ش / سپتامبر ۱۹۴۱ پایان یافت. رضا شاه در آغاز سلطنت روابط خوبی با مراجع تقلید نجف برقرار کرد تا از آنان برای استوار کردن سلطنت خویش استفاده کند، اما پس از استقرار، روابط خود را به شدت کاهش داد.سید ابوالحسن که در نجف مستقر بود، روابط اندکی با ایران داشت و در طول سالها، رضاه شاه به دلایل مذهبی و اقتصادی، مانع از رفت و آمد زائران به عراق می شد. اصفهانی از شاگردان آخوند خراسانی بود و تمایلات اصلاح طلبانه داشت. در جریان انتخاباتی که انگلیسی ها در آغاز دهه سوم قرن بیست برای رسمی کردن مشروعیت حضور خود در عراق برپا کردند، سه نفر از مرجع، خالصی، اصفهانی و نائینی مخالفت کردند که هر سه به ایران تبعید شدند. اندکی بعد خالصی در مشهد درگذشت و اصفهانی و نائینی به عراق بازگشتند. با درگذشت نائینی در سال ۱۳۵۵/۱۹۳۶ اصفهانی مرجعیت مطلق یافت. همین زمان شیخ محمد حسین کاشف الغطاء (۱۲۹۴ – ۱۳۷۳/۱۸۷۷-۱۹۵۴) نیز از مراجع تقلید و عرب بود که البته نفوذ محدودی داشت و البته عالمی برجسته، نویسنده ای بنام و شاعری چیره دست بود.وی در عراق از برخی از تشکل های علمی عربی حمایت کرد و همزمان شیعیان عرب و عجم، از مقلدان وی بودند. در مجموع برداشت چنین بود که اصفهانی چندان مایل به دخالت در سیاست های جاری نیست و جز در آنچه مستقیم به دین باز می گردد، دخالت نمی کند. این ایده ای بود که روحانیت پس از شکست در مشروطه، آن را سرلوحه خود قرار داده بود. این زمان در ایران آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائری مرجعیت محلی داشت، اما امتیاز مهمش آن بود که حوزه علمیه قم را در سال ۱۳۴۰ /۱۹۲۲ تأسیس کرد. وی در سال ۱۳۱۵ش/۱۳۵۵ق/۱۹۳۶ درگذشت. وی نیز به لحاظ منش سیاسی، تفاوت چندانی با آیت الله اصفهانی نداشت. به علاوه که در ایران، با وجود دولت استبدادی رضاشاه، زمینه ای برای دخالت فراهم نبود. با وجود اصفهانی، برای وی هیچ فرصتی برای دخالت در امور عراق پیش نیامد.انتقال مرجعیت به ایران در دوران آیت الله بروجردیبا درگذشت اصفهانی در سال ۱۳۲۶ ش /۱۹۴۷ مرجعیت شیعه برای مدت ۱۵ سال در اختیار آیت الله بروجردی قرار گرفت که گرچه تحصیل کرده نجف بود، اما از سال ۱۳۲۳ در قم مستقر بود. وی نیز به رغم آن که از نسل شاگردان آخوند خراسانی بود، اما به لحاظ منش سیاسی، تفاوت چندانی با اصفهانی و حائری نداشت، جز آن که به دلیل فراهم شدن شرایط مساعدتر در ایران، اندک اندک زمینه حضور فراهم گشت. به خصوص که به تدریج دولت مدرن، به سمت تصویب مصوباتی می رفت که با قوانین شرعی سازگاری نداشت.در این دوره، عراق نظام شاهی خود را داشت که در سال ۱۹۵۸ گرفتار انقلاب عبدالکریم قاسم شد. در تمام این مدت، آیت الله بروجردی، شهریه ای برای طلاب نجف می فرستاد و اقدامات عمرانی خود را در زمینه مدارس نجف، دنبال می کرد. در عراق پس از درگذشت آیت الله نائینی (۱۳۵۵ق/ ۱۹۳۶) و به دنبال آن آقا ضیاءالدین عراقی (۱۳۶۱ق/۱۹۴۲) و شیخ محمد حسین کمپانی اصفهانی (۱۳۶۱ق/۱۹۴۲) به تدریج زمینه برای مراجع نسل بعد مانند آیت الله حکیم و شاهرودی فراهم گشت.وجود مرجعیت مطلق در ایران، مطلوب نظام ایران نبود، به همین دلیل، بلافاصله پس از درگذشت آیت الله بروجردی (۱۳۴۰/۱۹۶۱) شاه تلگراف تسلیت خود را برای آیت الله حکیم فرستاد تا مرجعیت مطلقه از ایران بیرون برود.آیت الله حکیم و مسائل عراق و ایراندوره مرجعیت آیت الله حکیم (۱۳۹۰/۱۹۷۰) که به صورت مطلق قریب به ده سال طول کشید، دورانی بود که در عراق حزب بعث بر سر قدرت بود. در دوره آیت الله حکیم چند نکته قابل توجه وجود دارد:شدت یافتن نزاع های طائفی: حزب بعث وارث یک جنگ عمیق طائفی گری بود که در دوران عبدالسلام عارف (۱۹۶۴-۱۹۶۷) در عراق پدید آمد. دولت عارف هم ضد کرد بود و هم ضد شیعه و تلاش می کرد تا با هر دو گروه مقابله کند. این میراث در اختیار بعثی های که ناسیونالیست و سوسیالیست بودند، قرار گرفت. آنان برای حل مشکل، لازم بود تا به هر نحو ممکن، مرجعیت شیعه را محدود سازند. در مقابل سیاست طائفی گری حزب بعث، آیت الله حکیم مقاومت کرده و جنگ با کردها را تحریم کرد. درافتادن وی با دولت بعث، این دولت را مصمم کرد تا وی را محدود کند. این کار با متهم کردن فرزند وی محمد مهدی حکیم به جاسوسی آغاز و با تحریک اوباش بر ضد وی ادامه یافت.مشارکت اعراب در حوزه نجف: از مدتها قبل از آن شمار طلاب عرب در حوزه نجف بالا رفته بود و با آمدن آیت الله حکیم و قدرتمند شدن شیعه و نیز ورود آنان در سیاست پس از یک دوره آرامش، به این وضعیت کمک کرد. در واقع به رغم آن که هنوز هم حوزه نجف را می بایست ایرانی – عربی خواند، و در حالی که بسیاری از اعضای دفتر آیت الله حکیم و وکلای وی ایرانی بودند، اما حرکتی به سمت عربی کردن حوزه آغاز شده بود.# تشکیل حزب الدعوه در عراق: یکی از اقداماتی که در این دوره با کمک فرزندان آیت الله حکیم صورت گرفت، تشکیل حزب الدعوه عراق بود. این حزب تنها چند ماه پس از انقلاب سال ۱۹۵۸ تشکیل شد. محمد باقر صدر، محمد مهدی و محمد باقر حکیم ، سید مرتضی عسکری، سید طالب الرفاعی و شماری دیگر این حزب را تشکیل دادند. آیت الله حکیم از این که آقای صدر در این حزب باشد، خشنود نبود و به همین دلیل، صدر از حزب درآمد و در قالب رهبر معنوی آن فعالیت کرد. این حزب، که نوعی تفکر اُمَمی داشت، راهکاری بود که شیعیان برای مشارکت سیاسی در عراق انتخاب کردند. حزب بعث، به شدت با این حزب مخالفت کرده و شماری از رهبران و نمایندگان آن را در شهرها اعدام کرد. در آستانه انقلاب ایران، حزب الدعوه، یکی از مهم ترین دغدغه های حزب بعث بود که رهبران آن به ایران و سوریه گریختند. محمد باقر حکیم که به سوریه رفته بود به ایران آمد، و با حمایت دولت ایران، مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق را تشکیل داد. اندکی بعد، محمد کاظم حائری نیز از حزب کنار گذاشته شد. این حزب پس از سقوط نظام صدام، توانست نقش فعالی در دولت جدید عراق بر عهده گیرد. جعفری و مالکی هر دو نخست وزیر دوره اخیر عراق، از حزب الدعوه هستند.آیت الله حکیم و دولت ایران: در این سالها، به دلیل تبعید آیت الله خمینی به عراق، جریان ضد دولت ایران در نجف نیرومند بود، اما آیت الله حکیم، موافق چنین جریانی نبود. دیدگاه وی، مبتنی بر یک دیدگاه سنتی بود که شاه و دولت ایران را به عنوان حامی تشیع می شناخت. آیت الله حکیم که فشار بعثی ها را داشت، طبعا می توانست به این حمایت دل خوش کند. این سیاست مقبول طلاب انقلابی ایرانی و بعضا عراقی نبود. اخراج ایرانیان از عراقاین مسأله ای بود که البته آغاز آن در زمان آیت الله حکیم و ادامه آن پس از درگذشت وی بود. نزاع دولت ایران و عراق بر سر مهاجران ایرانی از ابتدای تأسیس دولت پادشاهی در عراق تا اخراج بخش عمده ایرانیان در سال ۱۳۵۰ ش / ۱۹۷۱ ادامه یافت. طی این سالها سیاست دولت های عراقی، عمدتا تحت فشار گذاشتن ایران، محدود کردن نفوذ مراجع ایرانی در عراق، و استفاده از آن در منازعات منطقه ای و بین المللی بود. در دوران حکومت بعث (از سال ۱۹۶۷ به بعد) ابعاد نزاع میان ایران و عراق چندان بالا گرفت که رهبران عراق به رغم همراهی نسبی به مبارزان ایرانی علیه شاه، به بدترین صورت به اخراج ایرانیان شامل مردم عادی و طلاب و روحانیون پرداختند. آخرین اخراجی ها در سال ۱۳۵۴ / ۱۹۷۵ بود که شامل تعداد زیادی چهره های شاخص در نجف بود.#بخش دیگری از این نزاع ، در کنترل کردن شدید مرزها برای رفت و آمد زائران بود. در این باره نیز از آغاز دوره پادشاهی، مشکلاتی میان دو کشور وجود داشت. زمانی دولت ایران به محدود کردن رفت و آمد زایران می پرداخت تا دولت عراق را تحت فشار بگذارد و گاه به عکس، دولت عراق به دلایلی، سخت گیری می کرد. با تیره شدن روابط دو طرف در اوائل دهه هفتاد میلادی، تقریبا رفت و آمد زایران تعطیل شد.این مسائل تأثیر خاص خود را روی روابط متقابل میان دو ملت ایران و عراق به عنوان دو کشوری که اکثریت شیعه را دارند، داشت. مراجع تقلید هم در این میان، تنها می توانستند به صدور بیانیه هایی اکتفا کنند.ماجرای اخراج ایرانیان، مورد اعتراض بسیاری از مراجع ایرانی ساکن ایران و شماری از مراجع ایرانی در عراق قرار گرفت. در این باره آیت الله خمینی، بارها به ابراز سخنرانی و اعتراض پرداخت. حد اکثر نتیجه این اعتراض ها، محدود کردن دامنه اخراج بود. آیت الله خویی در این باره کمتر اعتراض کرد. طبعا فهرستی از افراد توسط آیت الله خویی یا آیت الله محمد باقر صدر به دولت عراق اعلام می شد تا از اخراج مستثنا باشند و به عبارتی اقامت آنان تمدید شود.نتیجه اصلی این نزاعها، جدا شدن کامل عراق و ایران بود. دو کشوری که در طول تاریخ خود مراودات فراوان داشته و تقریبا به لحاظ انسانی، در همه تنیده بودند، به صورت دو کشور کاملا عربی – عجمی درآمدند. این اقدامی بود به دلایل ایدئولوژیک، حزب بعث که یک حزب ناسیونالیست عربی بود، انجام داد.مرجعیت آیت الله خویی در نجفمرجعیت سنتی شیعه که از زمان درگذشت آیت الله بروجردی به نجف منتقل شده بود، یعنی جایی که پیش از آن هم در آنجا قرار داشت، این بار در شخصیت آیت الله خویی متبلور شد. این دوران، حوزه علمیه نجف مورد حمله حزب بعث بود و یکی از وظایف آقای خویی دفاع از حوزه آسیب دیده. هدف آن بود تا تعداد بیشتری از طلاب و فضلای اصلا ایرانی را در آنجا نگاه دارند. در سال ۱۹۷۲ که بعثی ها نفت عراق را ملی کردند، آیت الله خویی پیام تبریکی برای حسن البکر فرستاد.هر روز که می گذشت، فشارها بیشتر می شد. در این سوی، رژیم ایران هم قصد استفاده از حضور آیت الله خویی را در آنجا داشت و روشن بود که این مسأله، دولت عراق را حساس تر می کرد. باید توجه داشت که در جریان تحولات سالهای ۱۳۴۱-۱۳۴۴ که قم فعالیتی را بر ضد شاه دنبال می کرد، آیت الله خویی، پای به پای دیگران، بیانیه هایی در دفاع از این حرکت در مقابل شاه صادر می کرد. با این حال، اندکی بعد، احساس کرد که برابر حکومت بعثی، نباید برخورد جدی با دولت پهلوی داشته باشد. این زمان دولت عراق دو استراتژی را در باره مرجعیت شیعه دنبال می کرد. نخست آن که مرجعی عرب را برای حوزه نجف مطرح کرده تا بتواند از نفوذ ایران بکاهد.#دوم آن که این مرجع کسی باشد که مطیع حکومت بوده و به عنوان ابزاری در اختیار دولت باشد.در این زمینه گام هایی برداشته شد، اما به دلیل آن که طبیعت مرجعیت با نزدیک شدن به این قبیل دولت ها سازگار نبود، و هر نوع نزدیکی، موجب تنفر می شد، در عمل این سیاست تحقق نیافت. طبعا حزب بعث، همزمان با کوچک کردن بدنه حوزه نجف تلاش می کرد تا دایره نفوذ آن را محدود کند.طی سالهای ۱۳۴۴ – ۱۳۵۷ / ۱۹۶۵ – ۱۹۷۸ آیت الله خمینی هم در حوزه نجف بود. بیشتر مقلدان وی در ایران بودند و ایشان هم با امکانات مالی که داشت، نقشی را در حوزه نجف، طبعا متفاوت با آیت الله خویی ایفا می کرد. دولت بعثی که تلاش می کرد از مخالفان ایران، جبهه ای علیه حکومت پهلوی پدید آورد، تلاش می کرد تا میدان محدودی را برای فعالیت مبارزان باز گذارد، با این حال، آیت الله خمینی که به حزب بعث بدبین بود، حاضر به هیچ نوع همراهی با دولت بعث نبود. به محض، بهبود روابط ایران و عراق، و همزمان با بالا گرفتن تظاهرات در ایران بر ضد شاه، دولت عراق، آیت الله خمینی را مجبور به ترک عراق کرد.با انقلاب ایران، و ورود حزب الدعوه در عرصه مبارزه با دولت بعث و نیز آغاز جنگ ایران و عراق، اوضاع به مراتب سخت تر از گذشته شد. روند تحولات حوزه علمیه نجف در این دوره، مبهم و در سکوتی مرگبار سپری می شد. در تمام مدت زمان جنگ میان ایران و عراق، آیت الله خویی، کمترین سخنی علیه ایران به زبان نیاورد.با این حال، و به رغم بیرون راندن شمار زیادی از علما و اعدام عده ای دیگر، هنوز چهره های فراوانی در گوشه و کنار این حوزه حضور داشتند و دولت بعثی هم قصد آن نداشت تا با برخورد علنی با حوزه، بیش از پیش خود را در میان اعراب شیعه در منطقه، منزوی کند. آیت الله خویی در جریان انتفاضه ۱۹۹۱ آخرین تلاش خود را برای سامان دادن به امور شیعیان در منطقه جنوب که برای مدتی خالی از حکومت شده بود، صورت داد. پس از آن این محدودیت مضاعف گشت تا آن که ایشان در هشتم صفر سال ۱۴۱۳ برابر با ۸/۸/۱۹۹۲ درگذشت و در مظلومیت تمام به خاک سپرده شد.تلاش برای ایجاد مرجعیت عربیگذشت که حزب بعث، تلاش در کنترل مرجعیت داشت و یک راه حل آن بود که از میان عالمان عرب عراق، مرجعی را مورد حمایت قرار داده او را مدیون خود سازد. بدین ترتیب، هم یک مرجع عرب درست می شد و هم در مشت حکومت بود. علاوه بر این، لازم بود کسانی از مراجع آینده که ایرانی بودند، از سر راه برداشته می شدند. بدین ترتیب دو نفر با نام های آیت الله غروی و بروجردی ترور شدند. به منزل آیت الله سیستانی نیز حمله شد، اما به جز کشته شدن یکی از خادمان وی، این حمله نتیجه ای نداشت. زان پس آیت الله سیستانی از خانه اش بیرون نیامد.در زمان حیات آیت الله خویی، مرجعیت سید محمد صدر (۱۳۶۲- ۱۴۱۹/۱۹۴۳ – ۱۹۹۹ که خاندانش یکی از خاندان های اصیل نجف بود، مورد توجه قرار گرفت. وی از شاگردان آیت الله خویی و نیز محمد باقر صدر بود. وی پس از درگذشت آیت الله خویی، با حمایت دستگاه تبلیغاتی دولت، بیش از پیش مطرح شد. با این حال، اندکی بعد، راه خود را از راه دولت جدا کرده، و به همین دلیل، همراه دو فرزندش روز ۳۰ بهمن ۱۳۷۷ (۳ ذی قعده ۱۴۱۹) ترور شد. #وی در دوران مرجعیت خود توانست برخی از مدارس ویران شده دوران دولت بعثی را آباد کرده و شماری طلبه جدید عرب، به حوزه نجف بیفزاید. به هر روی، این تجربه دولت بعث هم شکست خورد. سید محمد صدر، به دلیل مواضع حمایت آمیز دولت بعث از وی، و نیز ابهامها و تردیدهایی که در باره ترور برخی از مراجع نجف پیش آمد، مورد توجه دولت ایران قرار نگرفت و به رغم آن که سه ماه قبل از ترورش، پیامی توسط سید جعفر پسر محمد باقر صدر برای ایران فرستاد و درخواست تأسیس دفتر در ایران کرد، اجازه این کار را نیافت.در این مجموعه، آیت الله سیستانی که جانشین آیت الله خویی شده بود، همچنان به عنوان مرجع مستقر در نجف، باقی ماند. طبعا به دلیل فاصله گرفتن کامل او از محیط، فرصتی برای دولت بعثی برای از میان بردن وی به دست نیامد.
منبع: www.historylib.com
 
 

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.