عباس افندی و مافیای «بهائی / انگلیسی» قاچاق ذخائر باستانی ایران

با بررسی دقیق اهداف و عملکرد استعماری بریتانیا در ایران، به تلاش موذیانه ی آن دولت استکباری در کسب اطلاعات محرمانه ی سیاسی، نظامی، اقتصادی، و غارت ذخائر فرهنگی و مواریث باستانی ایران پی می بریم و متوجه می شویم که یکی از مأموریتهای مهم سفرا و نمایندگان دول بیگانه (خصوصاً بریتانیا) در کشورمان، گردآوری و پردازش اخبار و اطلاعات دقیق سیاسی- نظامی- اقتصادی- فرهنگی و اجتماعی راجع به حوزه ی مأموریت خویش ( به ویژه در مواقع بحران) بوده است.مقاله ی زیر می کوشد به طور مستند، همدستی برخی از عناصر شاخص بهائیت ( بسیار مقرب نزد رهبران فرقه) با سفارتخانه های خارجی ( از جمله، سفارت بریتانیا) در ایران را با این سیاست شیطانی برملا سازد.نخستین ردّ پای این ماجرا را در کلام عبدالله بهرامی ( از صاحب منصبان عالی رتبه و مطلع نظمیه ی کشورمان در مشروطه ی دوم) یافتیم که در خاطرات خود، از نقش سفارت انگلیس در تهران و دبیر امور شرقی آن (مستر چرچیل) در سرقت و خرید ذخائر تاریخی و باستانی از ایران پرده برداشته و ضمن آن، همکاری با یک بهائی یهودی تبار ایرانی: عزیزالله خان خیاط ( عزیزالله بعدی) با سفارتخانه های یاد شده را افشا کرده است.جرج چرچیل، مترجم و دبیر امور شرقی سفارت انگلیس در عصر قاجار و مشروطه است که نام وی در تواریخ عصر قاجار و مشروطه، فراوان آمده است. او در کنار فعالیتهای رسمی خویش، یک سلسله فعالیتهای موذیانه و مخفی نیز داشت که بعضاً در تاریخ افشا شده است. برای نمونه، این عضو مهم و کهنه کار سفارت انگلیس که با زبان و خط فارسی بخوبی آشنایی داشت(۱) به نوشته ی یکی از مطلعین: در دوران تحصن علمای تهران در شهر مقدس قم برای تحصیل مشروطیت، به عنوان آخوند طالقانی! (و لابد برای تنظیم ارتباط میان آزادیخواه نمایان نفوذی تهران و قم، اجرای سناریوی انحراف نهضت، همراه ستون پنجم) به آن شهر رفته بود!(۲) سالها پیس از آن تاریخ نیز، در ایام عزاداری ماه محرم «یک شب، تمام لباسش را ایرانی کرده، یک عبا هم دوش کرده، به تکیه ی دولتی آمده بود. در میان ده هزار نفر»، تنها ظهیرالدوله ( که به اقتضای شغلش در دربار، با او مراوداتی داشت، قادر به شناسایی وی شده بود. (۳)از جمله ی فعالیتهای مرموز و پنهان چرچیل، تلاش وی برای گردآوری و خرید اشیاء عتیقه و مواریث باستانی ایران، و انتقال آن به خارج از کشور بوده است. پیش از این در فصل مربوط به میرزا حسن خان اصفهانی (منشی «بهائی» سفارت انگلیس در تهران) دیدیم که چرچیل، توسط میرزا حسن، از دوست وی: مبصرالسلطنه (رئیس گمرک کاشان) خواسته بود که برایش «فرمانهایی با مهر کریم خان و نادرشاه بیاید و فرش عتیقه بخرد». (4) عبدالله بهرامی، که به مناسبت شغل خود ( افسر نظیمه) با سارقان و قاچاقیان در ستیز و آویز بوده است. در تعقیب یکی از این موارد، به طور تصادفی به نقش چرچیل (و نیز عناصر جهود/ بهائی) در این زمینه پی می برد.عبدالله بهرامی ( متوفی ۱۳۴۷ش) رئیس اداره ی تأمینات شهربانی تهران، رئیس نظمیه ی گیلان و تبریز، عضو حزب رادیکال علی اکبر داور و رئیس اداره ی کابینه ی وزارت فواید عامه در زمان ریاست او، مدیر کل وزارت معارف، معاون وزارت مالیه و سپس عدلیه، نماینده ی دولت ایران در جامعه ی ملل و وزیر مختار ایران در بلژیک است. از او به عنوان «مردی باسواد، جدی، مدیر و مدبّر» یاد شده است. (۵) او می نویسد:در آن زمان اغلب دلالها و اشخاصی که معاملات کتب و اشیاء عتیقه می کردند. خوداشن را به یک سفارتخانه وابسته نموده و در تحت حمایت یکی از اعضای با نفوذ آن، خویش را از دست مأمورین ایرانی نجات می دادند. خود وزرای مختار کمتر دیده شده و من اساساً نشنیده ام که در این قبیل معاملات شرکت نمایند، ولی بیشتر مترجمین شرقی و قونسولها در این رشته مهارتی پیدا کرده و غنایم گرانبهایی به دست می آوردند.خوب به خاطر دارم که عده ای کلیمی، بدون اجازه، در یک قسمتی از دهات ورامین شروع به حفاری نموده و ظروف قدیمی قبل از دوره ی اسلامی را پیدا کرده بودند. پس از اینکه مقداری از این اشیاء را از زیر خاک بیرون آورده و توسط سفارت خانه ها به خارج فرستاده بودند، ژاندارمری محل ملتفت شده جلوی عملیات آنها را گرفته و قسمتی از اشیاء موجود را به اداره ی نظمیه آوردند. من هم یکی از عتیقه شناسهای بازار را احضار کرده، آن اشیاء را به او ارائه دادم. او نیز مقداری از این اشیاء را که ممکن بود با هم جور نموده و یک دوری بزرگ که تمام اطراف و حاشیه ی آن با قلم طلا نقاشی شده بود و تصاویر اسب و سوار و حیوانات مختلف داشت و همچنین یک کاسه ی بزرگ را که به همین تصاویر آراسته شده بود از آن درست کرد و عقیده او این بود که این اشیاء متعلق به دوره های قبل از اسلام بوده و از کشفیات ذی قیمتی است که نظایر آن کمتر دیده شده است. بقیه اشیاء چندان اهمیتی نداشت.کلیمیها که بدون اجازه ی مرتکب حفریات شده بودند خود را در تحت حمایت مستر چرچیل، منشی و مترجم شرقی سفارت انگلیس، قرار داده بودند و ظاهراً قسمت عمده از کشفیات خود را قبلاً به خارج حمل کرده بودند. مستر چرچیل که از این قضیه استحضار به هم رسانید و به موسیو و ستداهل [رئیس سوئدی شهربانی ایران در آن روزگار] مراجعه کرد و مطالبه می کرد که این بشقاب و کاسه را مستقیماً برای او بفرستد. و ستداهل به طور غیر مستقیم و به اشاره، به من فهمانید که باید رضایت خاطر مستر چرچیل را که در آن زمان تقریباً فرمانفرمای مطلق مملکت بود. به نحوی فراهم سازیم. من که هیچ رعایت اطمینان را از دست نمی دادم پرونده ی محکمی برای این موضوع تهیه کرده و اظهارات عتیقه شناس ایرانی را به طور مشروح در آن منعکس نموده بودم. با وجود این دوسیه، انجام امر و ستداهل را موکول به دستور کتبی نمودم.و ستداهل از دادن دستور کتبی سخت واهمه داشت و حاضر نمی شد که مستقیماً مسئولیت قبول نماید؛ از اقدام من سخت ناراضی شده ولی به روی خود نمی آورد. برگدال [صاحب منصب دیگر نظمیه] هم راضی نمی شد که اسم او در این قبیل موارد سوء ظن واقع شود. بالاخره پس از مذاکرات زیاد قرار بر این شد که چون امور و نظارت حفریات مربوط به وزارت فرهنگ است، ما این اشیاء را با یک گزارش مبسوط به آن وزارت خانه احاله دهیم، بنابراین، آن کاسه و بشقاب با راپورت مفصل به وزارت فرهنگ ارسال شد.مستر چرچیل از مطالبه ی آنها صرف نظر ننمود و مستقیماً با وزیر فرهنگ که در آن وقت مرحوم ممتاز الملک بود وارد مذاکره شده و مدعی بود که این اشیاء متعلق به امر بوده و اداره ی نظمیه اشتباهاً آنها را به وزارت فرهنگ فرستاده است.بهرامی چند روز بعد، توسط وزیر فرهنگ (ممتاز الملک) احضار شد و در خلال صحبتش با وزیر راجع به موضوع، ناگهان «پیشخدمت در اتاق را باز کرد و اظهار داشت که مستر چرچیل تشریف آوردند. معلوم شد که قبلاً وزیر وقت تعیین کرده و ضمناً مرا هم احضار نموده است که در آنجا حضور داشته باشم. آقای ممتاز الملک که وزیر فرهنگ بودند با عجله از صندلی برخاسته با آقای چرچیل دست داده و تعارف کرد. چرچیل مرا خوب می شناخت و در نظمیه آشنایی پیدا کرده بود. اما چون مرا مانند سایرین، مطیع خود نمی شناخت و به علت معلمی [من در] مدرسه ی آلمانی به من سوء ظن داشت، همیشه با برودت با من ملاقات می کرد. ولی در آنجا در مقابل وزیر فرهنگ حرفی نزده و دست مرا هم فشرد… خیلی دوستانه با آقای ممتازالملک راجع به مسائل مختلف صحبت کردند. چرچیل زبان فارسی را خوب می دانست. من در یک صندلی ساکت نشسته گوش می دادم. وزیر فرهنگ اظهار داشت که مستر چرچیل آمده اند موزه ی وزارت فرهنگ را تماشا فرمایند. در آن زمان آقای ممتازالملک یک اطاقی را به اسم موزه تعیین کرده و در آن اشیاء مختصری از قبیل جلدهای چرمی معروف به سوخته و دو یا سه عدد قلمدان و دو یا سه پارچه اشیاء عتیقه ی زیر خاکی در آنجا نهاده بودند. ایجاد این موزه را جناب وزیر از مفاخر و آثار یادگاری خود می شمارد و به آن فخر و مباهات می کردند. ما هر سه نفر از جا برخاسته و به طرف موزه جدید التأسیس روان شدیم.توی جعبه ی آینه، من اشیاء زیر خاکی را که از نظمیه فرستاده و تنها شیء قیمتی آنجا بود مشاهده کردم. مستر چرچیل یک نظر سطحی به آن اشیاء افکنده و یکسر متوجه جعبه ی آینه شد و به ممتاز الملک گفت که این دو قطعه شکسته ها – مقصود او کاسه و بشقاب ارسالی بود. – مال من است که نظمیه توقیف کرده و اشتباهاً به اینجا فرستاده است. ممتاز الملک گفت اهمیت ندارد، باز متعلق به خود شما است و ما آنها را رد می نماییم. چرچیل از این حرف خیلی خوشحال شد. و شروع به تمجید از کارهای وزارت و موفقیت امور دولت و پیشرفت و ترقیات مملکت نمود و مخصوصاً تذکر داد که دولت بریتانیای کبیر بیش از پیش ساعی است که کمک خود را از دولت ایران مضایقه ننماید و بعضی از تعریف های دیگر که هر کسی به سهولت ملتفت می شد که جناب بالیوز، وزیر را دست انداخته است. بالاخره پس از تشکر از الطاف وزیر، خواهش نمود که امر فرمایند این اشیاء را در همان ساعت در آن محل به او بدهند وزیر فرهنگ هم فوراً وبلادرنک به طوری که در دوایر دولتی نظایر آن دیده نشده بدون رسید و بدون یک سطر دستور کتبی امر نمود که کاسه و بشقاب را در یک جعبه ی چوبی متعلق به دولت که آن هم به نوبه ی خود بی قیمت نبود به آقای مترجم سفارت تسلیم نمایند. (۶)ادامه ی ماجرا حکایت از سوء استفاده ی بیگانگان ( مشخصاً نمایندگان سیاسی انگلیس) از قدرت و ابهت مادی دولت متبوع خویش برای پیشبرد اهداف شیطانی خود در ایران که متأسفانه وادادگی (یا رشوت ستانی) برخی از مسئولان دولتی در عصر مشروطه نیز راه را برای این امر هموارتر می ساخت. بهرامی می افزاید:من با کمال تعجب به این وضعیت نگاه کرده و در مقابل یک وزیر مهم دولت نمی توانستم حرفی بزنم ساکت ایستاده و قیافه ی تأثر انگیزی پیدا کرده بودم که وزیر ملتفت شد. مستر چرچیل به عجله به عنوان اینکه در سفارت کار فوری دارد رفت. من نیز از وزیر اجازه ی مرخصی طلبیدم و وزیر فرمودند شما که کار فوری ندارید بیایید و یک چای دیگر میل کنید. برای امتثال امر به اطاق وزیر برگشتم.دو سه نفر از ارباب رجوع و از مدیران مدرسه آمده و راجع به حوائج خود مذاکره کرده و رفتند. وزیر قدغن کرد که دیگر کسی به اطاق وارد نشود. بعد رو به من آورده گفت می فهمم برای چه اوقات شما این طور تلخ شده و جهت او را خوب حدس می زنم. شما فکر می کنید که من چرا بدون جهت این کاسه بشقاب قیمتی را به این مرد اجنبی دادم؟ و می دانم این اشیاء زیر خاکی و متعلق به دولت است که در اثر اختلاف از حق السهم بین رئیس ژاندامری محل و یک نفر کلیمی به توسط شما توقیف شده است. و مستر چرچیل هیچ گونه ستمی در این قضیه ندارد و مداخله ی او هم مربوط به سفارت نیست و کاملاً شخصی می باشد. اما چه باید کرد؟ امروز وضعیت مملکت به آن جای رسیده که یک کلمه از طرف یک چنین شخصی، بنیان حکومت ما را متزلزل خواهد ساخت و به اندک اشاره هیئت دولت متزلزل می گردد. پس بهتر است که در مقابل چنین حادثه من یک کاسه و بشقات عتیقه را صدقه و قربانی نمایم.شما جوان و معلوم است که با احساسات هستید هنوز تجربه نیاموخته و به رموز مملکت داری ما آشنا نشده اید. در سی سال دیگر یا شما هم با این فن انس گرفته از طبقه ی ما پیرمردان هم بالاتر خواهید رفت، یا در گوشه ی اطاق خودتان تنها نشسته و قصه ی موش و گربه خواهید نوشت. (۷)اینک که به نقش رذیلانه ی عضو مهم سفارت انگلیس در سرقت مواریث فرهنگی و باستانی ایران پی بردیم، نوبت آن است که با نقش یک بهائی یهودی تبار و مقرب نزد عباس افندی را نیز در همدستی با سفارتخانه های بیگانه در این تجارت نامشروع، آشنا شویم.عبدالله بهرامی در بخشی از همان کتاب خاطرات خود، تحت عنوان «سرقت کتابهای سلطنتی»، داستان سرقت کتابهای خطی و نفیس کتابخانه ی سلطنتی تهران(۸) توسط دلالهای یهودی و بهائی، و فروش آن به سفارتخانه های خارجی، را به تفصیل شرح می دهد که بسیار تلخ اما خواندنی و عبرت آموز است.وی می نویسد: «کتابخانه ی سلطنتی در واقع خیلی مهم و دارای نسخ خطی و دیوانهای مصور به نقشهای استادن چینی بود که با جرئت می توان گفت نظایر آن در ممالک شرق و اسلامی و حتی اروپایی کمتر دیده می شد… پس از کشف سرقت، من متوجه شدم که چه دُرهای گرانبهایی که از جواهرات سلطنتی هم پر قیمت تر است در این خزینه خفته و از انظار مخفی می باشد. ظاهراً این کتب و دواوین می بایستی که در دوره ی سلاطین صفویه وکریم خان و نادرشاه گردآوری شده باشد… آنچه بیشتر به ارزش این مجموعه ها می افزاید آن پرده های نقاشی است. هر کس که این صفحات را دیده باشد تصدیق خواهد کرد که هیچ نقاش ماهری را قدرت آن نیست که یک گوشه ی آن را بتواند تقلید کند و یا ترسیم چند خط و به کمک رنگهای ثابت، تصاویری در روی کاغذ پوست یا خانبالغ مجسم گردیده که با اصل طبیعی خود مساوی است. میدانهای جنگ و بساطهای بزم و صورتهای مهرویان، یک دنیا و یک عالم دیگری را از نظر من می گذراند… »(9)به گفته ی بهرامی: « در آن ادوار، عامه ی [مردم] به اهمیت این تصاویر پی نبرده و ارزش واقعی آن را نمی شناختند. اغلب اوقات یک کتاب خطی که با طلا و لاجورد تزیین و حاشیه بندی شده بود و چندین صفحه عکسهای چینی داشت به مبلغ صد تومان یا کمتر به معرض فروش گذارده می شد… و غالباً کلیمی ها این قبیل کتب را مانند فرشهای کهنه به سفارتخانه برده و معامله می کردند… . »(10)متأسفانه متصدی کتابخانه ی سلطنتی در آن زمان فردی به نام لسان السلطنه بود که از تبریز با مظفرالدین شاه به تهران آمده و از سوی همو به این مقام منصوب شده بود. او به تریاک و مشروب، معتاد بوده(۱۱) و برای تأمین این دو، در کار خود به «خیانت» افتاده «و به تدریج کتابهای قیمتی را به فروش می رسانیده است. در خود شهر تهران و ولایات هم از این قبیل کتب در خانه ی اعیان و صاحبان علم و ادب یافت می گردید و چند نفر دلال کلیمی و ارمنی رسماً به خرید و فروش آنها اشتغال داشتند. این اشخاص کتب مصور را به قیمت نازلی از دست صاحبان آنها ربوده یا مستقیماً به اروپا برده و به کتابخانه ها و موزه ها می فروختند یا اینکه در خود سفارتخانه های خارجه در تهران به فروش می رسانیدند. به همین جهت، قیمت این قبیل کتب در خود تهران هم ترقی کرده بود… »(12)بهر روی، بهرامی توسط یکی از مفتشان یهودی شهربانی موسوم به نعمت ( که چند سال در مدرسه ی امریکاییها تحصیل کرده و زبان انگلیسی هم بلد بود) متوجه می شود که میرزا یعقوب نام ( عتیقه فروش یهودی مقیم تهران) اقدام به سرقت یکی از کتابهای خطی، مصور و بسیار ارزشمند کتابخانه ی سلطنتی کرده و قصد دارد آن را با بهایی هنگفت، در امریکا به فروش برساند. یک تاجر ارمنی نیز واسطه شده و می کوشد با پرداخت پولی درشت به یعقوب، آن را از چنگ وی بدر آورد.بهرامی، پس از اطلاع از ماجرا، مدبّرانه، موضوع را پیگیری می کند تا آنکه بالاخره پس از تحمل زحمات زیاد، کتاب را در تفتیش منزل میرزا یعقوب، به دست می آورد و می فهمد که کتاب مزبور، نسخه ای بسیار نفیس و قیمتی از خمسه ی نظامی است که با خط شیوا روی پوست نوشته شده و دارای دهها تصویر زیبا و سحرانگیز است که به خامه ی استادان مشهور چینی نقاشی شده است:من از مشاهده ی جلد کتاب و تصاویر آن مات و متحیر مانده بودم. همین طور مدتی بی اختیار به آنها نگاه می کردم. کتاب، خمسه ی نظامی بود که با خط زیبا روی پوست نوشته شده بود. چهل و پنج صفحه ورق بزرگ تصویر داشت که معلوم بود به توسط یکی از استادان معروف چین ترسیم شده است.هر یک از این صفحات یک دوره از زندگانی عصر خود را حکایت می کرد که از خاطر مردم امروز بکلی فراموش شده است. مخصوصاً بساط بزم خسرو و پرویز طوری ترسیم شده بود که تمام جزئیات آن در مقابل چشم نقش می بست… در حقیقت، قلم من برای تشریح این مجالس که در آن کتاب بود لایق نبود و اگر زیادتر بخواهم احساسات آن موقع را تشریح کنم حتماً به اغراق… متهم خواهم شد. به طور مختصر باید بگویم که من مدت نیم ساعتی از مشاهده ی تصاویر، به قول شعرا، مست باده ی روحانی بودم… (۱۳)بهرامی، همراه کتاب، به رسید پولی نیز که لسان السطنه به میرزا یعقوب داده و در آن، از فروش کتاب به مبلغ ۵ هزار تومان سخن رفته بود، دست می یابد و پیرو این امر، لسان السلطنه و میرزا یعقوب را دستگیر و مورد بازجویی قرار می دهد. میرزا یعقوب نیز در بازجویی، از فعالیت یک بهائی یهودی تبار در راه قاچاق کتب خطی در ایران و انتقال آن به خارج از کشور پرده بر می دارد. یعقوب برای بهرامی نقل می کند:قرار بود که من این کتاب را به یکی از سفارتخانه ها بفروشم. آنها تا پنج هزار تومان راضی شده بودند؛ من ده هزار تومان مطالبه می کردم، زیرا که یکی از همکارها گفت که این قبیل کتابها را در خارجه تا پنجاه هزار تومان می خرند. من فکر کردم که این دفعه خودم این کتاب را به امریکا و فرنگستان ببرم، که نشد. چه بکنیم، من اقبال ندارم. سایرین بیش از صد جلد از این کتابها را از این مرد [لسان السلطنه] خریده به اروپا برده و فروخته اند، اما من بدبخت در دفعه ی اول کار خود باید به دست شما افتاده و حبس شوم.پرسیدم دیگران چه اشخاصی می باشند و آنها به کدام نقطه ی اروپا می روند؟ میرزا یعقوب اظهار داشت این سؤال را از خود لسان السلطنه بنمایید… تمام بازار می دانند که آنها کی هستند…گفتم… بدان که من تمام این دزدی را کشف خواهم کرد و آنهایی را که در این معامله شرکت دارند توقیف کرده اموال دولت را مسترد خواهم داشت.از شنیدن این حرف چهره ی میرزا یعقوب شکفته شد. گفت: بلی، این کتابها را از آنها مطالبه کنید و نگذارید که این طور چیزهای قیمتی را نفله کنند. آنها از ما نیستند و کلیمی نمی باشند. یک نفر کلیمی است که آن هم بهائی شده است، اما پدرش هنوز کلیمی و آدم خوبی است.من گفتم آقا میرزا عزیزالله خیاط را می گویید؟ گفت: آقا، شما تمام اسرار مردم را می دانید و همه ی مردم را می شناسید، پس با من شوخی می کنید. بلی، آقا میرزا عزیزالله است که حالا میلیونر شده است و در آلمان، خانه و مستغلات خریده است. این ثروت را از کجا آورده به غیر از اینکه کتابهای سلطنتی را از لسان السلطنه گرفته و در آنجا به قیمتهای باور نکردنی فروخته است. پارسال به پطر سبورغ [پایتخت روس تزاری] رفته بود، امسال در پاریس است. این خبر را من شنیده بودم و در بازار شهرت یافته بود. (۱۴)بهرامی در ادامه می نویسد: از میرزا یعقوب «پرسیدم که آیا آرشاک ارمنی را هم می شناسید. گفت او را ندیده ام ولی اسم او را هم در این موضوع خیلی شنیده ام. یک دفعه لسان السلطنه اسم او را برد و گفت اگر آرشاک اینجا بود من هیچ غصه نداشتم. او می دانست که چطور این کتابها را به فروش برساند. او با تمام سفارتخانه ها و موزه های ممالک خارجه رابطه داشت. در تهران سفارتخانه ها مهلت به کسی نمی دهند، آنچه اشیاء عتیقه و فرشهای کهنه است خریده به خارج حمل می کنند. آنها به کلی آزاد هستند، حتی این گمرک صدی پنج را هم نمی پردازند و مأمورین بلژیکی با آن ها همراه و همدست هستند… »(15)ضمن بازجویی از میرزا یعقوب، مأموران نظمیه به دستور بهرامی به خانه ی لسان السلطنه می ریزند و وی را همراه سه صندوق از کتابهای به سرقت رفته از کتابخانه ی سلطنتی به شهربانی می آورند. «در میان آن ها یک شاهنامه ی خطی ورق بزرگ با تصاویر چینی بود که خیلی اهمیت داشت. بقیه هم نُسَخِ خطی و دواوین شعرا و بعضی کتب تاریخی بود که بیشتر آن، مصور بودند ولی تمام تصاویر، نقاشی چینی نبود؛ اکثر آن را نقاشان ایرانی کشیده بودند. این کتابها را لسان السلطنه به تدریج به منزل آورده بود که به نوبه به وسیله ی آرشاک یا میرزا عزیزالله به فروش برساند و هنوز موفق نشده بودند که تمام آن را به اروپا حمل کنند، فعلاً سه یخدان چرمی بزرگ مملو از کتاب [های] مسروقه بود… »(16)بهرامی سپس به ماجرای چرچیل و سرقت چند شیء عتیقه توسط او گریز می زند که داستان آن را قبلاً از زبان بهرامی آوردیم.
عزیزالله خان خیاط، قاچاقچی آثار باستانی ایران، کیست؟عزیزالله خان خیاط (عزیزالله عزیزی بعدی)، پسر ملا دانیال ( ابراهیم)، از بهائیان یهودی تبار ایرانی است که به طور مستمر در منزل خود در تهران جلسات تبلیغ بهائیت برگزار می کرد و مورد علاقه ی شدید عباس افندی ( پیشوای بهائیت) و جانشین وی: شوقی افندی، قرار داشت. (۱۷)اسدالله مازندرانی، نویسنده و مبلغ مشهور بهائی، می نویسد:و از بهائیان اسرائیلی محترم در طهران، میرزا عزیزاله خان عزیزی خیاط بود. ولادتش در طهران در خانواده ی متعصب و بی بضاعت یهود به سال ۱۲۵۶ شمسی وقوع یافت و در صغر سن تحصیلات مختصری و بیشتر دینی به نوع معمول نزد اسرائیلیان نمود و در حدود ۱۶ سالگی به کسب و کار و شغل خیاطی اشتغال کرد و در جوانی به واسطه ی مبلغین بهائی فرقانی و کلیمی مانند ورقا و و حاجی الیاهو بهائی شد و این بر پدر و خانواده اش گران بود و به مضادت شدیده قیام کردند و عاقبت مجلس برای مناظره ی دینی مرکب از علمای یهود و مبلغین فرقانی و اسرائیلی و بهائی برقرار کردند. که حقیقت امر بهائی روشن گردید و پدر دست از مخاصمت کشید و لساناً و کتباً تعهد نمود و میرزا عزیزالله به تدریج ایام، صاحب مکنت و ثروت و خانواده ی با سعادت گردید و همیشه در خدمت مالی و غیره نسبت به این امر، مساعدت داشت و چندین بار به زیارت حضرت عبدالبهاء رفت و در ایام مسافرت مبارکه به اروپا، او نیز ایامی در حضور بود و دوخت لباس و خیاطی برای آن حضرت نمود. در خانه اش به طهران غالباً مجلس بهائی برقرار و برادر کهترش میرزا مرتضی خان عزیزی خیاط هم پیوسته به این امر موفق بود و خانواده ی وسیعه ی عزیزی از دو برادر به یادگار است. (۱۸)عباس افندی خاطر عزیزالله خیاط را سخت عزیز می داشت و خواهان پیشرفت وی «در امور تجارت» بود. در نامه ای راجع به او می گوید: « خاطر جناب عزیز، عزیز است. »(19)و در یکی لوحی دیگر ( که در جواب بهائیان نوشته) می نویسد: « به جناب عزیزالله خیاط و جناب عزیزالله خان معلم مدرسه ی تربیت [=عزیز الله خان مصباح] تحیت ابداع ابهی از قبل عبدالبهاء ابلاغ دارید. هر دو در درگاه کبریا عزیز و شهیرند و قریب و ندیمند… »(20) در لوحی دیگر می نویسد: « خداوند مهربانا، بنده ی عزیز را عزیز تر فرما و بی نهایت فرهنگ و تمیز بخش… و در امور تجارت برکت بخش… و تاج وهاج بر سر نه… ». (21)عزیزالله بارها به حضور عباس افندی و فرزند وی شوقی در حیفا رسیده و از سوی آنها به مأموریت رفته بود. عباس افندی فینه و نیز قلمدان قیمتی و انگشتر خود را به او هدیه کرده بود(۲۲) تقرب وی نزد عباس افندی تا آن جا بود که توسط وی به بهائیان پیغام می داد و لوح صادر می کرد. (۲۳) چنانکه شوقی نیز او را برای حل اختلاف میان بهائیان عراق به بغداد می فرستاد. (۲۴) وی در اسفند ۱۳۲۸ ش درگذشت(۲۵) و شوقی افندی به خانواده اش تلگراف تسلیت زد. (۲۶)خاطرات زندگی عزیزالله خان خیاط ( عزیزی) توسط عنایت الله فائز، مبلغ بهائی، تدوین و با مقدمه ی فرزند وی: دکتر ذیبح الله عزیزی ( مقیم امریکا)، تحت عنوان تاج و هاج به چاپ رسیده است. فائز در نامه ای که به ذبیح الله عزیزی نوشته و در ابتدای کتاب مزبور آمده، می نویسد: عزیزالله عزیزی «مادام الحیات به خدمت امر مبارک [بهائیت] مفتخر و به عبودیت آستانش مشتهر بود. خیاط الهی بود و بر قامت زیبا و هیکل بی همتای حضرت مولی الوری [عباس افندی] جامه ها می دوخت و همیشه مورد عنایت و شامل(۲۷) فیض و مکرمت بود. الواح و آثار مبارکه که از قلم مرکز عهد الهی [= عباس افندی] به افتخار ایشان نازل شده، خود شاهد این حال است… »(28)عزیزالله خان خیاط، الواح متعددی از تشویق و تحسین رهبران بهائی در جیب داشت، اما البته، رؤیایی که چند روز قبل از مرگ خویش (اسفند ۱۳۲۸ ش) دیده و برای پسرش نقل کرده، آینده ی درخشانی را برای او پیش بینی نمی کند.فرزند وی، دکتر ذبیح الله عزیزی، تحت عنوان «رؤیای صادقانه ی جناب عزیزالله عزیزی» می نویسد:چند روز قبل از صعود، روزی به این عبد فرمودند که دیشب خوابی دیده ام و در تمام مدت خواب مضطرب و پریشان، و چون از خواب بیدار شدم ساکت و آرام گشتم. در خواب دیدم با اتومبیل سریعی از شهر خارج گشته و به بیابانی رسیده ام و چون نزدیک غروب بود و از تماشا و گردش خسته و می خواستم مراجعت کنم، اتومبیل خود را مفقود یافتم و مضطرب شدم و در فکر وسیله ی مراجعت به شهر. در این ضمن، درشکه ای یافتم و قرار بر این گذاشتم با پرداخت دو تومان مرا به شهر برگرداند، او هم قبول کرد و سوار گشتم ولی ناگهان مجدداً خود را تنها یافتم و درشکه را مفقود و خود را سرگردان. به هر طرف رجوع می کردم، تا [اینکه] دو نفر حمال دیدم. ایشان حاضر شدند مرا به روی دوش به منزل برسانند. وجه ایشان را پرداختم و سوار دوش ایشان گشتم و پس از چند قدمی، باز ایشان غائب و من تنها مانده و در عین اضطراب از خواب برخاستم.به پدرم گفتم شما به علت مشغله ی زیاد گرفتارید و چون خیالات دور و درازی دارید مضطرب، و اینها در روحیه مؤثر است. خوب است استراحت بیشتری کنید و کارها را به دیگری واگذار کنید. (۲۹)دکتر عزیزی، البته در تعبیر خواب فوق، که آن را «صادقه» می انگارد، حق پدری و مصلحت بیمار را کاملاً رعایت کرده است. اما باید دید تعبیر «واقعی» ( و نه مصلحتی» این رؤیا چه می تواند باشد؟!)پیش از این، گزارش عبدالله بهرامی ( افسر وطنخواه نظمیه ی مشروطه) را راجع به نقش عزیزالله خیاط/ عزیزی ( که حالا می فهمیم همان نور چشم عباس افندی است) در سرقت و قاچاق آثار باستانی کشورمان خواندیم. جالب است که خاطرات منتشر شده ی خود عزیزی (تاج وهاج)، سرنخهایی روشن و سؤال انگیز از پیوند او با اعضای سفارت انگلیس در ایران و کمک آنها به پیشبرد تجارت وی در خارج از کشور، به دست می دهد که کاملاً مؤید اظهارات عبدالله بهرامی است. شاید خواننده ای که از سابقه ی امر، مطلع نیست از کنار این سرنخها و اعترافها به سادگی عبور کند، اما نوری که از توضیحات بهرامی به ذهن خواننده ی تیزبین می تابد، راه را برای درک نکاتی که به طور ناخواسته در جای جای کلام عزیزی بازتاب یافته روشن می کند.عزیزی در خاطراتش می نویسد.پس از خاتمه ی جنگ اول جهانی یعنی در سال ۱۹۱۹ بود که به اتفاق میرزا غلامعلی خان دواچی از راه روسیه عازم اسلامبول شدیم. سفر بعد از جنگ، خالی از اشکال نبود. چه، هنوز قوای متهاجمین در ممالک و دیار یکدیگر پراکنده بودند. و ممالک شکست خورده در اشغال فاتحین، و عبور و مرور تحت نظر قوای نظامی بود.در سرحد بادکوبه دچار اشکالات فراوان گشتم و جناب دواچی مرا تنها گذارد و به حظیره القدس شتافت شاید کمکی نماید. خوشبختانه قنسول انگلیس که از قبل در طهران مرا می شناخت. و از سابقه ی تجارتم آگاه بود کمک کرد تا رفع اشکالات شد. اما چون خیلی وسائل حقیر و جناب دواچی زیاد بود و راه ناامن و دزدان فراوان، از قنسول تقاضای کمک کردم تا برای محافظت و مراقبت وسائل، تدبیری نماید. او هم دو نفر را مأمور نمود تا با درشکه به حظیره القدس بادکوبه رفتم و جناب دواچی را یافتم.در بادکوبه به زیارت دوستان بهائی موفق شدیم، از جمله به اتفاق علی اکبر نخجوانی به دیدن موسی نقی اف رفتیم. مریض بود و در بستر آرمیده، جناب نخجوانی اظهار داشت آقایان به زیارت می روند، اجازه بدهید دامن مبارک را بگیرند و طلب شفا کنند. نقی اف به گریه افتاد و چنان زار گریست که همه ی ما متأثر شدیم و بعداً در باطوم خبر صعود ایشان را شنیدم. به اتفاق غلامعلی خان به باطوم رفتیم و از آنجا به استانبول [کذا] حرکت نمودیم. (۳۰)توجه دارید که: آقای عزیزی در سرحد بادکوبه برای عبور به اسلامبول «دچار اشکالات فراوان» می شود، اما کنسول که از قبل در طهران او را می شناخته و «از سابقه ی تجارت» وی «آگاه» بوده کمک می کند و در نتیجه اشکالات «رفع» می شود. بعد هم برای «محافظت و مراقبت» از «وسائل» خیلی زیاد خود و دوست همراهش از دستبرد «دزدان… از قنسول تقاضای کمک: می کند و «او هم دو نفر را مأمور» می سازد تا در معیت آن ها، خود را به معبد بهائیان در بادکوبه برساند. ضمناً علی اکبر نخجوانی که در باکو با وی دیدار می کند. از سران بهائیت در قفقاز و جزء ملتزمین رکاب عباس افندی در سفر فرنگ است. (۳۱)از جای دیگر خاطرات عزیزی بر می آید که در عبور او از خاک عراق، ژنرال انگلیسی حاکم بر عراق در اواخر جنگ جهانی اول، برای حفاظت از جان و مال عزیزی در خاک آن کشور از دستبرد دزدها، برای بادی گارد می گذاشت و مستر ویلسن، کنسول انگلیس در بصره، نیز که ایضاً با عزیزی سابقه ی آشنایی داشته، به وی کمک و رهنمود می دهد! توضیح اینکه:در سفری که عزیزالله عزیزی در ۱۹۲۱ برای انجام کارهای خود و نیز دیدار با عباس افندی در حیفا، از ایران به خارج داشته، در بغداد، از خانه ی منسوب به بهاء دیدار می کند و سپس همراه دوستان یهودیش به زیارت مکان مقدس یهودیان در حله (ناوی یزقل) می رود که خادم آنجا فردی به نام خواجه داود بوده است. وی با اشاره به این مطلب می افزاید:روز حرکت دوستان [خواجه داود] به وی خبر دادند که جمعی از اوباش عرب و اراذل محل می خواهند مهمانهای شما را که غیر مسلمانان اند غارت کنند و اسباب ایشان را به تاراج ببرند. فوری خواجه داود به کمیسر محل خبر داد و چند افسر پلیس به امر صاحب منصب انگلیس که حکومت عراق را داشت به اختیار گرفت تا ما را محافظت کند و آنها بنا به توصیه ی خواجه داود ما را تا راه آهن مشایعت کردند که از آنجا به بصره برویم. جمیع دوستان به اتفاق محافظین ملبس به اونیفرم به سمت ایستگاه راه آهن حرکت کردیم بیچاره خواجه داود پای برهنه با کاردی تیز که در زیر لباس مخفی نموده بود به همراه ما بود اگر پلیس غفلت کرد، خودش از ما دفاع کند. چون از شهر دور گشتیم اوباش و اراذل که در راه، ما را مراقبت می نمودند و تحت نظر داشتند. هر دسته با فریاد دو سوت به دسته ی بعدی خبر ورود ما را می دادند. و گویا با حمالهای حامل اسبابهای ما هم وعده ای داده بودند. چه در هر چند قدم ایشان می خواستند جامه دانها و اثاثیه ما را به زمین گذارده و بروند ولی فشار صاحب منصبان پلیس مانع از کار و توطئه ی ایشان می شد به هر حال به سرعت از جنگلی که خطرناک بود گذشته، به ایستگاه راه آهن رسیدیم… (۳۲)در ادامه می نویسد: «… هر چه بود گذشت تا به بصره رسیدیم. قرار بود از بصره به یمن مسافرت کنیم ولی به کسی اجازه ی ورود به یمن نمی دادند. مستر ویلسن قنسول انگلیس در بصره را از قبل می شناختم به او مراجعه نمودم و بنابر توصیه اش بلیط برای مسافرت به هند تهیه شد. پس از ۵ روز مسافرت به کراچی رسیدیم… »(33)در خاطرات قهرمان میرزا سالور به نکته ای برمی خوریم که ظاهراً برگ درخشان! دیگری از پرونده ی جناب عزیزالله خان است. وی در بخش مربوط به حوادث سال ۱۳۰۰ ش چنین می نویسد:امشب خانه ی آقای رفعت السلطان، مفتش مالیه ی جدید، را دیدم. معلوم شد هنوز میرزا مهدی تحویلدار و عزیزالله محاسب کل از محبس خلاص نشده اند. من پرسیدم چه مبلغ باید بدهند؟ گفت خیلی. فقط یک قلم دوازده هزار تومان از نقدی صندوق مالیه اینها سرقت نموده اند که شاید چیز مختصری هم به سایرین بذل و بخشش نموده باشند. می گفت: عزیزالله خان بیشتر سرقت نموده پول هم دارد. اما تحویلدار علی الظاهر همه را تمام کرده و ندارد.عزیزالله یهودی همدان است. می گفتند. بهائی شده، ظاهراً مسلمان می گفت شده ام، اما یهودیها برای فرار از مذهب سخت کلیم و اینکه پشت و پناه و کارکنها داشته باشند اغلب، از دروغ، بهائی می شوند و آن بهائیهای ساده لوح در هر اداره، در هر تجارتخانه ممکن شود دست آنها را بند می کنند که مذهب آنها توسعه پیدا کند و زیاد شود. (۳۴)با نشانه هایی که قهرمان میرزا می دهد ( عزیزالله خان / همدانی/ یهودی بهائی شده) روشن است که گزارش فوق، برازنده ی کسی جز عزیزالله خان خیاط ( مقرب درگاه عباس افندی) نیست.نکته ی بسیار تأمل برانگیز در خاطرات عزیزی، رفت و آمد مداوم وی ( در خلال سفرهای تجارتیش به خارج از ایران) نزد عباس افندی، و اقدام افندی به تشویق گرم او است. گویی رهبر بهائیت نیز با عزیزالله خان در این تجارت مبارک! همکاری داشته و طبعاً از ثمرات این شجره ی طیبه ی شرقیه / غربیه! نیز بهره مند می شده است! عزیزی می نویسد:… این عبد هر دو یا سه سال مجبور بودم به سمت اروپا تجارت خود سفر کنم در رفتن و یا برگشتن اجازه ی تشرف می خواستم و به خاک پای مبارک حضرت عبدالبهاء مشرف می شدم و روح و جانی تازه می یافتم. هیکل مبارک هم که در بنده نوازی شهره ی آفاق بودند، مرا از این فیض، محروم نمی فرمودند و به خصوص در سفرهای قبل مکرر می فرمودند «تو مختاری که هر وقت بخواهی مشرف شوی. »(35)قبلاً از زبان اسدالله مازندرانی خواندیم که: « میرزا عزیزالله به تدریج ایام، صاحب مکنت و ثروت و خانواده ی با سعادت گردید و همیشه در خدمات مالی و غیره نسبت به این امر، مساعدت داشت و چندین بار به زیارت حضرت عبدالبهاء رفت و در ایام مسافرت مبارکه به اروپا، او نیز ایامی در حضور بود و دوخت لباس و خیاطی برای آن حضرت نمود. »(36)
نکته:حقیقت این است که موضوع، از دو حال خارج نیست: یا پیشوای بهائیت، از قاچاقچیگری این بهائی یهودی تبار ( عزیزالله خان) خبری نداشته است، که در این صورت باید پرسید آن همه تعریف بهائیان از عباس افندی به عنوان «سرُّالله»!(37) و فرد آشنا با رازهای نهانی و پیشگویی کننده ی حوادث آینده، چیست و چه وجهی دارد؟! یا اینکه عباس افندی از ماهیت و عملکرد این بهائی یهودی تبار کاملاً خبر داشته و آگاهانه و عامدانه از وی تمجید کرده و با وی نرد محبت می باخته است، که با توجه به «هوش و زرنگی» عباس افندی، همین گزینه باید صحیح باشد. (۳۸) در این صورت نیز باید گفت که جناب افندی، در این کار ننگین، با عزیزالله خان همدست بوده، و از این خوان یغما سهم می برده است (که آن لباسهای خوش دوخت اهدایی عزیزالله خان به ایشان، جزئی از پرداخت حق السهم قاچاق بوده است). والله العالم بدسائس الدهور!بد نیست در اینجا سخنی از فضل الله صبحی(کاتب عباس افندی، و مبلغ مستبصر بهائی) بیاوریم که ضمن اشاره به مافیای قاچاق در بین عناصر جهود/ بهائی، با کنایه ای ابلغ از تصریح، از همین جناب عزیزالله خان خیاط یاد و انتقاد می کند. نکته ی درخور توجه در کلام صبحی، تحلیل دقیقی است که از علت بدبینی شدید ملت ایران نسبت به فرقه ی بهائیت، و مخالفت آنان با آزادی عمل آنان در کشور خویش است.من اگر بخواهم نیرنگها و کارهای ناپسندیده ی این گروه هبائیان [بهائیان] را که بیشتر به زبان مردم این کشور است مو به مو بشکافم، باور نخواهید کرد، با آن که در هر سخن و گفتاری آوند و نوشته از خود آنها دارم که اندکی از بسیار و به راستی یکی از هزار را در اینجا آوردم.اگر می بینید مردم ایران از پیروان شوقی خوشنود نیستند و می گویند باید از اینها کناره گرفت و آنها را در کارهای همگانی راه نداد و در ماههای گذشته آن هیاهوها به میان آمد، نباید مردم ایران را بدنام کرد و گفت: ایرانیان آزادی را دوست ندارند و از آن برکنارند و نمی خواهند مردم آزادانه بیندیشند و هر چه می خواهند بگویند. در هیچ جای جهان، آن گونه که در ایران دسته های کم شماره که کیش مسلمانی ندارند و یهودی و ترسا و زرتشتی هستند، از آزادی بهره مند می شوند و به نام آزادی نیرنگها می زنند و سودها می برند، یافت نمی شود. شما اندکی باریک بین شوید و ببینید دارایی کدام گروه به اندازه ی شمارشان بیشتر است: مسلمانان یا دیگران؟ و آن دارایی از چه راهی به دستشان رسیده؟در میان مردم این کشور دسته ای هستند که در آنها درودگر، درزی [خیاط]، نانوا، آهنگر، کفشدوز، گلکار، چاپگر، نویسنده و هنرور نیست. هر چه هست دارو فروش، آن هم بیشتر دغلی، داسارخانه و زمین برای بالا بردن کرایه های خانه و ارزش زمین، آنتیک خر برای اینکه نشانه های باستانی را از شهرها و ده ها بدست بیارند و به بهای اندک بخرند و بیرون کشور به چندین برابر بفروشند و با پشت هم اندازی سودها ببرند و به مردم و کشور زیانها برسانند. (۳۹)صبحی، با جملات اخیر، ذهن خواننده را آماده می کند که راجع به عزیزالله خیاط (بهائی یهودی تبار، که در خیابان لاله زار تهران مغازه ی خیاطی داشت، اما تجارت آثار باستانی می کرد) سخن بگوید. با تطبیق سخنان او در این زمینه با آنچه که قبلاً از زبان بهرامی و خود عزیزالله خیاط گذشت، به وصف دقیق و امانت دارانه ی صبحی در نسبتهایی که به این بهائی یهودی تبار می دهد پی می بریم:خوب به یادم هست که روزگار پیش، یکی دو نفر از جهودان بهائی با یکدیگر همدست شدند به راه افتادند و در هر جا که نشانه ای از روزگار باستانی بود، یا می دزدیدند یا به بهای ارزان می خریدند. یکی در میان آنها بود که کار نخستش درزی گری بود و در خیابان لاله زار دکان داشت که هنوز برادر و فرزندانش هستند این مرد چنان در این کار بی باک شد که روزی در بی بی زبیده دری دید که از چند صد سال پیش بود، شبانه در را کند ولی مسلمانان دریافتند و در روزنامه ای گزارش دزدی او را نوشتند و سرآغاز آن نوشته این بود: « دزد در امامزاده ها». در آن روزها که من دبیر عبدالبها بودم، او از راه حیفا و فلسطین(۴۰) به پاریس رفت و در حیفا به پیشگاه عبدالبها بار یافت و چون به نزدش رسید خود را با آن تنه ی سنگین به روی پاهای عبدالبها انداخت و خاکپایش بوسید و شادمان بود که به چنین مزد بزرگی رسیده است.این را بدانید هر جا این گونه دزدیها می شود یا کارهای شگرف نکوهیده روی می دهد، از این گروه است. چندی پیش در انجمنی بودیم که دانشمندان گرد هم بودند، سخن از نشانه های باستانی به میان آمد و از اینکه چگونه اینها را می ربایند؟ استاد بزرگوار تقی زاده گفت: به ما گفتند یکی از دفترهای باستانی که در دست دو سه تن بود به بیرون کشور برده اند؛ یک بخش از آن در ایران است. از نخست وزیر در این باره کمک خواستیم که آن را بخرند. پس از بررسی دانسته شد که آن را هم بدر برده اند و در امریکا به بهای هفتاد هزار دلار فروخته اند. (۴۱)سخنان تقی زاده، که صبحی نقل می کند، یادآور کلام همین تقی زاده در خاطرات خویش است که درباره ی علیقلی خان نبیل الدوله ( منشی عباس افندی، از سران و مبلغان بهائیت در امریکا، و کاردار سفارت ایران در آن کشور) گفته است. تقی زاده که در عصر مشروطه روزگاری در امریکا مهمان نبیل الدوله بوده، به عنوان یکی از شگردهای نبیل الدوله در سفارت ایران در امریکا چنین می گوید: « علیقلی خان به این و آن می نوشت عتیقه جات را به اینجا بیاورد، چون من شارژ دافر هستم بی گمرک مرخص می کنم! و از این طریق، هم افراد را به امریکا جذب می کرد و هم تجارت می کرد. »(42) شاید از تلفیق کلام تقی زاده و آنچه که قبلاً از زبان بهرامی و خود عزیزالله خیاط خواندیم بتوانیم این نتیجه را بگیریم که نبیل الدوله نیز با شبکه ی عزیزالله خان در سرقت و انتقال مواریث فرهنگی و باستانی ایران اسلامی، همکاری داشته است.به ادامه ی سخن صبحی توجه کنیم:همه ی این کارهای ناستوده با دست اینها [گروه جهود/ بهائی] است، ولی در بررسیها و گزارشها نمی نویسند که این کار از کسی سر زده که هَبائی و پیرو شوقی است. اگر می نوشتند، می دیدند که نود درصد این پلیدیها از آن گروه است. چنانکه از پیش گفتم، بیشتر اینها پیروان شوقی هستند که همه از جهودان می باشند، از نام یهودی بیزاری جسته و برای گم کردن بن و نژاد به هبائی چسبیده اند. هر تباهکاری و آشوب از آنها سر می زند، و چون کسی از آنها بیزاری جست، ناله ی ستمدیدگی بلند می کنند و داد و فریاد به راه می اندازند که:ای مردم جهان! ما در ایران آزادی نداریم. ما می خواهیم دشمنی و بدخواهی را از بیخ و بن بر اندازیم، ما می گوییم مردم خاور و باختر از هر نژاد و کیش باید برابر و برادر باشند، ما مردم جهان را به این چیزها می خوانیم ولی ایرانیان نمی خواهند که ما این روش را داشته باشیم و می خواهند دستگاهمان را به هم بزنند… !مردمی زودباور و ساده دل و پخمه هم چون از درون آن ها آگاهی ندارند گفته های آنها را باور می کنند و ندانسته به سود آنها سخن می گویند… »(43)اتهامی که صبحی در گفتار فوق، به پیروان شوقی افندی وارد می کند، حقاً اتهام سنگینی است، اما چه کنیم که، شواهدی که وی برای موضوع ذکر می کند، چنانکه دیدیم همگی درست و دقیق بوده و ضمناً با پژوهشهای مستند ما که قبلاً گذشت، کاملاً همخوانی دارد. بنابراین منطقاً چاره ای جز پذیرش اساس موضوع نیست!قاچاق ذخائر باستانی ایران، نکته ای است که کراراً در پرونده ی عناصر شاخص بهائی به چشم می خورد. به عنوان نمونه، می توان از سپهبد علی محمد خادمی و هژیر یزدانی نام برد که پرونده شان آلوده به این عمل ننگین است:
الف) سپهبد خادمی:مجله ی شهاب، روزنامه ی سیاسی صبح تهران، که در اوایل پیروزی انقلاب اسلامی ایران انتشار می یافت، در یکی از شماره های خود، ضمن افشای اطلاعات جالبی در مورد تبار و پیشینه ی خادمی نوشت: « خادمی، تمام پستهای نمایندگی های هواپیمایی ملی را در خارج [از ایران]، از جمله: لندن، نیویورک، ژنو، زوریخ، وین، فرانکفورت و سایر نقاط، را به گروه بهائیها اختصاص داده و هر کس بهائی بود به نان و نوایی رسیده بود. از سوی دیگر، کارکنان شریف و مسلمان و وطن پرست و سالم این شرکت همیشه در فشار و مضیقه بودند. اکثر آنها[را] که دارای شرایط پستهای خارج بودند، یا اخراج می کرد یا بایستی درجا بزنند. خادمی از اعتبارات هواپیمایی ملی ایران میلیاردها تومان به نفع خود و به نفع فرقه ی بهائی و به نفع اربابان خود برداشت کرد. قاچاق مشروب، پارچه، سیگار، هروئین، کوکائین، ورق قمار، عتیقه، از جمله ی کارهایی بود که عمال خادمی، با اطلاع خود او انجام می دادند. خادمی میلیونها تومان عتیقه ی قاچاق را برای برادر ناتنی خود”عطاءالله” به امریکا می فرستاد. وی عطاء الله و هوشنگ و فردوس، برادران، و خواهر ناتنی خود را به امریکا فرستاده بود… گفته می شود که از اعتبارات هواپیمایی ملی ایران بسیاری از نوکران رژیم استفاده می کردند و حقوق ماهانه می گرفتند که اسامی و صورت آنها هم اکنون موجود است. خادمی در این اواخر زخم معده داشت که هر ماه با هزینه ی هواپیمایی ملی برای چکاو به امریکا می رفت. »روزنامه ی یاد شده افزود: « اگر یک حسابرسی دقیق در هواپیمایی ملی ایران به عمل آید و قطعاً کارکنان مسلمان و شریف این شرکت، با حسابرسان همکاری کنند، آن وقت مشخص خواهد شد که» او «چه مبلغ از بیت المال غارت کرده است. »(44)
ب) هژیر یزدانی:اسناد و مدارک موجود نشان می دهد که یکی از فعالیتهای هژیر یزدانی( سرمایه دار بهائی و لمپن مآب مشهور عصر پهلوی) تجارت قاچاق اشیاء باستانی ایران بوده است. روزنامه ی اطلاعات، ۳۱/ ۴/ ۱۳۷۵، تحت عنوان«پارچه ی زربافت مربوط به دوران صفویه قبل از خروج، از کشور کشف شد»، می نویسد:
سرویس خبری:در چهارمین روز از هفته ی نیروی انتظامی که روز انضباط اجتماعی نامگذاری شده است، پیش از ظهر دیروز نمایشگاه کشفیات مواد مخدر و کالای قاچاق ناحیه ی انتظامی تهران بزرگ با حضور سرتیپ سیف اللهی فرمانده این نیرو در نمایشگاه بین المللی تهران گشایش یافت.به گزارش خبرنگار ما، در چهار ماه اخیر بیش از سه تن مواد مخدر در تهران بزرگ از قاچاقچیان کشف شده است و متجاوز از چهار هزار معتاد و حدود شش هزار عامل توزیع مواد مخدر دستگیر شده اند. در همین مدت، با تلاش مأموران ناحیه ی انتظامی تهران بزرگ مقادیر زیادی از کالاهای قاچاق به ارزش ده میلیارد و نهصد میلیون ریال کشف شده است. یک پارچه ی زربافت متعلق به دوره ی صفویه از جمله ی کشفیات نیروی انتظامی ناحیه تهران بزرگ است که در این نمایشگاه به نمایش گذاشته شده است. این پارچه که قاچاقچیان میراث فرهنگی، قصد خارج کردن آن را از کشور داشتند. ۹ متر مربع مساحت دارد و گفته می شود بیش از ۳ و نیم کیلو طلا در آن به کار رفته است.سرهنگ اکبر شاهی، فرمانده منطقه انتظامی شمیرانات، در ارتباط با کشف این پارچه گفت: در حدود ۲۰ روز پیش به ما اطلاع داده شد که پارچه ای زربافت متعلق به دوره ی صفویه که ارزش بالایی دارد قرار است از کشور خارج شود. وی گفت: در پی اطلاع از این جریان، اکیپی از مأموران این منطقه تحقیقات وسیعی را آغاز کردند و در یک فرصت ۳ نفر را در این رابطه شناسایی و دستگیر کردند. در تحقیقات اولیه مشخص شد. «هژیر یزدانی» به این قاچاقچیان اطلاع داده بود که چنین پارچه در ایران وجود دارد و اگر برایش به خارج از کشور حمل شود آن را مبلغ ۱۲۰ میلیون تومان خواهد خرید که قاچاقچیان نیز موفق به خروج آن نشدند و دستگیر شدند.لازم به ذکر است: نمایشگاه کشفیات ناحیه ی انتظامی تهران بزرگ از ساعت ۹ صبح تا ساعت ۱۸ فردا و پس فردا برای بازدید عموم دایر است.با مشاهده ی این اخبار، بهتر می توان در مورد اظهارات فضل الله صبحی (کاتب پیشین عبای افندی) درباره ی نقش عناصر فقه در امر قاچاق ذخائر باستانی ایران اندیشید و داوری کرد.
پی‌نوشت‌ها:
۱٫ دست پنهان سیاست انگلیس در ایران، خان ملک ساسانی، ص ۸۰٫۲٫ تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس…، محمود محمود، ۴۰/۷٫۳٫ ر. ک: سفرنامه ی ظهیرالدوله، ص ۱۷۴٫۴٫ مراسلات طهران، مقدمه ی دکتر اتحادیه، ص ۲۴٫۵٫ ر. ک: شرح حال رجال سیاسی و نظامی معاصر ایران، باقر عاقلی، ۳۴۱/۱٫ برای تعریف علی اکبر داور از کفایت عبدالله بهرامی و نیز اظهار «ارادت صمیمانه» اللهیار صالح نسبت به بهرامی، ر. ک: نامه های داور و صالح، مندرج در: پرونده ی صالح (درباره ی اللهیار صالح)، به کوشش ایرج افشار، ۳۴۴ و ۳۷۲٫۶٫ خاطرات عبدالله بهرامی، صص ۲۸۹- ۲۹۲٫۷٫ همان، ص ۲۹۲٫۸٫ به نوشته ی بهرامی: «کتابخانه ی سلطنتی در واقع خیلی مهم و دارای نسخ خطی و دیوانهای مصور به نقشهای استادان چینی بود که با جرئت می توان گفت نظایر آن در ممالک شرقی و اسلامی و حتی اروپایی کمتر دیده شده است.» (هما، ص ۲۶۵).۹٫ همان، ص ۲۶۵٫۱۰٫ همان، ص ۲۶۶٫۱۱٫ ر. ک: همان، ص ۲۶۶ و ۲۸۸٫۱۲٫ همان، صص ۲۶۶- ۲۶۷٫۱۳٫ همان، صص ۲۸۳- ۲۸۴٫۱۴٫ همان، صص ۲۸۵- ۲۸۶٫۱۵٫ همان، ص ۲۸۶٫۱۶٫ همان، ص ۲۸۷٫۱۷٫ تاج و هاج، ص ۱٫۱۸٫ ظهورالحق، ج ۸، قسمت ۱، صص ۵۰۰- ۵۰۱٫۱۹٫ تاج وهاج، ص ۱۵۶٫۲۰٫ ر. ک: همان، ص ۲۶٫۲۱٫ همان، ص ۱۰۱٫۲۲٫ همان، صص ۱۴۷- ۱۴۸٫۲۳٫ ر. ک: همان، صص ۱۷۳- ۱۷۴٫۲۴٫ ر. ک: همان، صص ۱۹۵- ۱۹۶٫۲۵٫ همان، ص ۱۱٫۲۶٫ همان، ص ۱۱٫۲۷٫ کذا. صحیح: مشمول.۲۸٫ تاج وهاج، ص ۱۶٫۲۹٫ همان، ص ۲۰۴٫۳۰٫ همان، ص ۱۶۶٫۳۱٫ بدایع الآثار، محمود زرقانی، ۲۵۲/۱٫۳۲٫ تاج و هاج، ص ۱۷۵٫۳۳٫ همان، ص ۱۷۷٫۳۴٫ روزنامه ی خاطرات عین السلطنه، ۶۰۱۹/۸- ۶۰۲۰٫۳۵٫ همان، ص ۱۲۵٫۳۶٫ ظهور الحق، ج ۸، قسمت ۱، صص ۵۰۰- ۵۰۱٫۳۷٫ آهنگ بدیع، سال ۱۳۵۰ ش۶ تا ۱۱، ص ۲۷۹، مقاله ی عزیزالله سلیمانی.۳۸٫ جالب است بدانیم که خود این جناب عزیزالله خان در شرح دیدارش با عباس افندی، او را «سرالله اعظم» می نامد و مدعی می شود که او بواطن و نیات اشخاص را می خواند و در «بساط» وی «ظاهر و باطن اشخاص، واضح و روشن» بود. ر. ک: تاج و هاج، ص ۶۶٫۳۹٫ اسناد و مدارک درباره ی بهائیگری(جلد دوم خاطرات صبحی) صص ۲۳۸- ۲۳۹٫۴۰٫ در اصل: فلستین.۴۱٫ اسناد و مدارک درباره ی بهائیگری ( جلد دوم خاطرات صبحی)، صص ۲۳۹- ۲۴۰٫۴۲٫ همان، ص ۱۷۲٫۴۳٫ همان، صص ۲۴۰- ۲۴۱٫۴۴٫ مجله ی شهاب، همان، ص ۷، مقاله ی «در پرتو خدمت به فرقه، پسر گیوه دوز به مدیری “هما” رسید. »منبع مقاله: نشریه تاریخ معاصر ایران، شماره ۴۹٫
 

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.