تاریخ انتشار : ۱۸ مرداد ۱۳۹۵


شریعت ، طریقت ، حقیقت این اصول را عرفای شیعه نیز قبول دارند اما اختلافاتی با صوفیان دارند .در تعریف این سه اصل عرفا می گویند : شریعت عبارت است از تصدیق پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم ) در مجموعه آنچه از جانب خداوند آورده و عمل بر طبق ظوابط و حدودی که در شرع مقدس بیان شده است.به عبارت دیگر تعبد و تسلیم در برابر انبیای الهی و اوصیای آن ها در تمام مسایل اعتقادی اخلاقی و عملی که از طریق کتاب و سنت برای انسان ها توضیح داده شده است «شریعت» است .«طریقت» عبارت است از دست یابی به محتوا و حالت خاصی که از آن عمل انتظار می رود : یعنی سالک با بهره گیری از باطن و جان دستورهای دینی به روح خود تعالی می بخشد و حقیقت عبارت است از اینکه در این که سالک نه خود را می بیند و نه عبادت و بندگی اش را از عالم کثرت ها پا را فراتر گذاشته حقیقت واحده حاکم بر کل هستی را مشاهده می کند و در جهان هستی غیر صفات و اسمای الهی و مظاهر وجودی او چیزی نمی بیند حتی خود و فعل خود را ادراک نمیکند . در این صورت است که معنی (لااله الا هو کلی شی هالک الا وجهه)(سوره قصص آیه ۸۸ «هیچ معبودی جز او نیست همه چیز جز ذات پاک او فانی می شود »را به خوبی می شناسد و سیر (ولله المشرق و المغرب اینما تولو فثم وجه اله )سوره بقره آیه ۱۱۵ :«شرق و غرب از آن خداست و به هر سو رو کنید خدا از آن جاست »)را می یابد و آنچه در آیه شریفه (کل من ع لیها فان و یبقی وجه رکب ذوالجلال و اکرام (سوره رحمن آیات ۲۶-۲۷ «تمام کسانی که روی آن زمین هستند فانی می شوند و تنها ذات ذوالجلال و گرامی پروردگارت باقی می ماند »)نهفته است را ادراک می کنند .به عنوان مثال : در نماز آنچه از مقدمات شرایط واجبات و ارکان در رساله های عملیه آمده که مربوط به عموم مردم است و انجام آن مستلزم رفع تکلیف و ترک عمدی آن موجب فسق و چه بسا به عنوان کفر تلقی می شود شریعت نامیده شده است .در پس این ظواهر ، باطنی در کار است که بیان کیفیت و کمیت آن از عهده ساله های عملیه ساخته نیست . میزان اخلاص حضور قلب حال و هوای عبادت و بندگی به گونه ای که حلاوت و لذات آن را احساس کند و جمعاً مسایلی که شخص را به خدا نزدیک می کند و به روح او عروج می بخشد طریقت نامیده می شود .گاهی چند نفر در یک صف نماز می خوانند که همه از نظر رعایت شرایط ظاهری در یک سطح قرار دارند ولی فاصله ارزش نماز آن ها در نزد خدا از زمین تا آسمان است مضمون روایتی از رسول خدا (ص) در محجه البیضا ج ۱ ص ۳۴۱٫اما «حقیقت» نماز این است که نمازگزار به معنی واقعی کلمه انقطاع از غیر برای او حاصل شود . و هیچ چیزی را غیر حق متوجه نشود امااز نظر صوفیه : یک صوفی اول م لزم به انجام اعمال شریعت است طریقت در تصوف سر سپردن به قطب است که راهش از شریعت بخاطر امکان اختلاف و تضادشان با همدیگر جداست و در حقیقت که همان مرتبه فنا است صوفیان معتقدند که انسان دیگر نیازی به انجام اعمال شریعت ندارد چون مقصود خود رسیده است این استغنای از شرع به دو گونه در این مراحل رواج دارد .استغنای بدایتی : استغناء در مسیر طریقت که برای همه امکان دارد .استغنای نهایتی : رسیدن به حقیقت و مقام قرب که برای همه امکان ندارد .
بدایتی : چون ولی و مرشد کامل است و دخل و تصرف در همه امور می تواند بکند در شرع هم می تواند دخالت کند و ولایت مطلقه کلیه الهیه دارد صلاح می داند که شما فلان کار یا نماز را نخوانید که استغنای بدایتی است یعنی بی نیازی از شرع در طی طریق چون به زعم صوفی ها شارع به آنها گفته است .
نهایتی : صوفی ها معتقدند چون به حقیقت رسیدی نیازی به شریعت نیست چرا که هدف از عبادت ،‌رسیدن به حقیقت بود .صوفی معتقد است که در طی این طریق الزامی بر انطباق دستورات قطب با شرع نیست و مخالف با شرع هم باشد بحثی نیست دو تن از کسانیکه این بحث را تئوریزه کردند مولوی و شخی محمود شبستری هستند .
مولوی در مقدمه دفتر ۵ مثنوی : شریعت همچو شمع است ره می نماید و بی آنکه شمع بدست آوری راه رفته نشود چون در ره آمدی آن رفتن تو طریقت است و چون رسیدی به مقصود آن حقیقت است وجهت این است که گفته اند (که گفته ؟ معلوم نیست )لو ظهرت الحقایق بطلت الشرایع (یعنی وقتی حقایق ظاهر شد احکام (شریعت )باطل می شود)
ادامه حرفهای مولوی : حاصل آنکه شریعت هم چون علم کیمیا آموختن است از استاد یا کتاب و طریقت استعمال کردن داروها و مس را در کیمیامالیدن است وحقیقت، زر شدن مس، کیمیا دانان به علم کیمیا شادند که ما این علم را می دانیم (علماء را می گوید) و عمل کنندگان به علم کیمیا شادند که ما چنین کارهایی می کنیم و حقیقت یافتگان به حقیقت شادند که ما زر شدیم و از علم و عمل کیمیا آزاد شدیم یا مثلا شریعت همچون علم طبی آموختن است و طریقت پرهیز کردن به موجب طب و داروهاخوردن و حقیقت صحبت ابدی یافتن و از ان دو فارغ شدن چون آدمی از این حیات می برد شریعت و طریقت از او منقطع شود و حقیقت ماند .علت علنی مطرح نکردن این بحث ها توسط صوفی ها در طول تاریخ حمله علمای اهل تسنن و تشیع به آنها بود .
شبستری در گلشن راز : بود هستی بهشت ، امکان چو دوزخ من و تو در میان مانند برزختو برخیزد تو را این پرده از پیشنماند نیز حکم مذهب و کیشعین القضاه خمدانی نیز در تهمیدان ص ۳۵۰ و ۳۵۱ می گوید :از نظر صوفیه حکم شریعت تا آنجاست که قالب و بشریت بر جای باشد که حکم خطاب و تکلیف بر قالب است اما کسیکه قالب را بار گذاشته باشد و بشریت افکنده باشد و از خود بیرون آمده باشد تکلیف و حکم خطاب برخیزد کفر و ایمان بر قالب تعلق دارد آنکس که تبدل الارض غیر الارض او را کشف شده باشد که زمین همان زمین نیست .قلم امر و تکلیف از او برداشته شود کهلیس علی الخراب خراجدر ما لیت بر زمین خرابه مالیاتی نیستچون این اعتقاد صوفیه با قران و سنت مخالف بود سعی کردند دلایلی برای توجیه آن بیاورند یکی از مهمترین آیاتی که به آن استناد می کنند آیه شریفه و اعبد ربک حتی یاتیک الیقین است .(یعنی یعنی پروردگارت را عبادت کن تا زمان رسیدن به یقین ) در حالیکه طبق نظر همه مفسرین شیعه و بسیاری از مفسرین سنی منظور از یقین اینجا مرگ است در هیچ کجای زندگی ائمه نیز ما شاهد ترک عبادات نیستیم .از نظر شرع هر انسان مکلفی باید در همه حالات اعمال دینی خود را انجام دهد مگر اینکه دو شرط از وی ساقط شود .۱- عقل۲- اختیار (و شاید صوفیان در اینجا بخاطر کارهای خلاف شرعشان یا عقلشان زائل شده و یا اختیارشان را به شیطان داده اند ) کسان دیگری از صویه نیز سعی کردها ند به شیوه های گوناگون این مساله را توجیه کنند نور علیشاه ثانی قطب دوم فرقه صوفی گنابادی می گوید :صوفی موحد است و موحد غیر محدود است و مذهب در حد است و صوفی رو به بی حدی است . صالحیه حقیقت ۲۳۳:و باز ادعا میکند :پس از یقین عبودیت نیست ربوبیت است و تکلیف نیست . حقیقت ۴۱۱٫اما علما وفقهای بزرگ و عرفای بنام شیعه این تفکر صوفیه را زیر سوال برده و به شدت به ان حمله کرده اند :عارف بزرگ ملا حسینقلی همدانی می فرماید :«مخفی نماناد بر برادران دینی که به جز الزام به شرع شریف در تمام حرکات و سکنات و تکلمات و لحظات و غیر ها راهی به قرب حضرت ملک الملوک جل جلاه نیست و به خرافات ذوفیه اگر چه ذوق در غیر این مقام خوب است کما هو داب الجهال و الصوفیه خذ لهم الله راه رفتن لا یوجب الا بعدا …(برنامه سلوک در نامه های سالکان ص ۹۷)»علامه بحر العلوم نیز فرموده اند که :«پس هر که را بینی که دعوای سلوک کند و ملازمت تقوا و ورع و متابعت جمیع احکام ایمان در او نباشد و قدر سر مویی از صراط مستقیم شریعت حقه انحراف نماید او را منافق می دان ، مگر آنچه به عذر یا خطا و نسیان از او سر نزند . هم چنان که جهاد دوم ، جهاد اکبر است نسبت به جهاد اول (اشاره به توضیح خاص ایشان درباره حدیث مشهور رسول اکرم (ص) در باب جهاد اکبر و اصغر )، هم چنین منافق این صنف منافق اکبرند و انچه از برای منافقین در صحیفه الهیه وارد شده حقیقت آن برای ایشان به وجد اشد ثابت است .(رساله سیر و سلوک منسوب به سید بحر العلوم به کوشش رضا استادی ص ۶۶)»بیانی از عارف و اصل امام خمینی (قدس سره)«و بالجمله کشفی اتم از کشف نبی ختمی (ص) و سلوکی اصح و اصوب از آن نخواهند بود پس ترکیباب بی حاصل دیگر را که از مغزهای بی خرد مدعیان ارشاد و عرفان است . باید رها کرد پس از بیانات سابقه معلوم شد که آنچه پیش اهل تصوف معروف است که نماز وسیله معراج سلوک و سالک است و پس از وصول سالک مستغنی از رسوم گردد امر باطل و بی اصل و خیال خام بی مغزی است که با مسلک اهل الله و اصحاب قلوب مخالف است و از جهل به مقامات اهل معرفت و کمالات اولیا صادر شده است نعوذ بالله منه »حکیم عارف میرزا مهدی الهی قمشه ای پس از وصف حال عارفان راستین و شمارش مصادیق زیادی از انان نوشته است :«اگر معنی صوفی و تصوف عبارت از ادعای دروغ مقام ولایت است و نیابت خاصه به هوای نفس و حب ریاست و خرقه بازی و سالوسی و ریا ودکان داری و فریب دادن مردم ساده لوح و تشکیلات و امور موضوعه موهوم و القاء اوهام و تخیلات بر مردم زود باور به داعی کرامات دروغ که عارف به راستی می گوید »صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد بنیاد مکر با فلک حقه باز کردتا بالنتیجه از لذات حیوانی و شهوت دنیوی کاملا برخوردار گردند و به افسون و فریب جمعی را گرد خود به نام فقر و درویشی و ارشاد جمع کرده و دکانی از آیات واخبار عرفانی و گفتار نظم و نثر بزرگان حکما و علمای ربانی باز کنند و حرف مردان خدا را بدزدند برای متاع دکان خود ……. گر این است معنی صوفی صد نفرین حق بر این مردم باد که بدنام کنندگان نکونامان عالمند.
اعتذار ابلیس یا حب شیطان یکی دیگر از اعتقادات صوفیان مساله دفاع از شیطان است .اولین کسی در تصوف حلاج به دفاع از شیطان پرداخت او دلیلی سجده نکردن بر آدم را شدت توحید او معرفی نمود .حلاج می گوید : موسی با ابلیس درعقبه طور به هم رسیدند موسی گفت : چه منع کرد تو را از سجود ؟ابلیس گفت : دعوی من معبود واحد را واگر سجده کردمی آدم را مثل تو بودمی ، زیرا که تو را ندا کردند و یکبار گفتند : انظر الی الجبل (اعراف /۱۴۳) بنگریدی (فوری برگشتی ) و مرا ندا کردند هزار بار اسجد لادم و سجده نکردم . شرح شطحیات ص ۵۸و یا می گوید : صاحب من و استاد من ابلیس و فرعون است .به آتش بترسانید ابلیس را از دعوی خود بازنگشت فرعون را به دریا غرق کردند و از دعوی باز نگشت .فرعون از روی کشفی که از خدا پیدا کرده بود ادعای ربوبیت کرد (الطوامیس ۵۱)و بعدها کار به جایی رسید که ابولقاسم گورکانی از سران متصوفه شیطان را سید الموحدین نامید .
شاهد بازی یکی دیگر از انحرافات متصوفه است …اوحد الدین کرمانی و ابوحلمان دمشقی در از شاهد بازان مشهور صوفیه بوده اند : در الانس ص ۵۸۸ آمده است که :اوحد الدین کرمانی از مشایخ بزرگ قرن هفتم و از نادران دوران بود ، چون در سماع گرم شد پیراهن مردان چاک کرد و سینه به سینه ایشان باز می نهاد .بویزه این عمل درسماع رواج بسیار داشت . روزبهان بغلی شیرازی می گوید : در مجمع سماع به جهت ترویج قلوب به سه چیز احتیاج است : روایح طیبیه ، وجه صبیح (صورت زیبا ) ، و صوت ملیح (اوراد الاحباب ص ۲۰۷)اوحد الدین کرمانی می گوید :بی آب بود سماع کان بی ساز استآتش درزن به هر کجا غماز استباد است سماعی که در او شاهد نیستخاکش به سر هر که نه شاهد باز است (سماع عرفان مولوی ص ۴۹)توجه : هر چند اعتقادات و انحرافات صوفیه بسیار زیاد است ولی در این بخش و جزوه مختصر به همین اندازه بسنده می کنیم .سر مگو:معمولا تمام درویشان معتقد به سر مگو یا راز نهانی هستند.مقصود آنها همان مساله وحدت وجود است.وحدت وجود از مسایل بسیار دقیق فلسفه است که بربرهانهای دقیق و محکم استوار است.و کتابهای عرفانی نیزوحدت شخصی وجود را پذیرفته اند.و صحیح نیز می باشد.اما اگر کسی به دقت کتابهای فلسفه و عرفانی را نزد استادی توانا نخوانده باشد هرگز به عمق این مساله نخواهد رسید.و اشتباه در فهم این مساله چیزی جز پذیرفتن کفر صریح نیست.زیرا این مساله همان صراط مستقیمی است که از موباریکتر است و ذره ای انحراف در آن سبب سقوط در وادی ضلالت و گمراهی است.و ما در میان صوفیه و بلکه رهبرانشان کسی را سراغ نداریم که دقیقا به مساله فلسفه و عرفان آشنا بوده و مساله وحدت وجود را با تمام ظرافتهایش فهمیده باشد.به همین جهت آنان با مطالعه چند کتاب عرفانی و بدون آگاهی از عمق آن طبق تصورات غلطی که پیدا کرده اند به وحدت وجود به معنای حلول یا اتحادی آن معتقد شده اند.
وحدت ادیان: یکی از نقاط ضعف صوفیه بی تفاوتی آنان در برابر ادیان تحریف یا نسخ شده می باشد.به طوری که آنان حتی بت پرستی هندوها را نیز می پذیرند.و چون معتقد به صلح کل هستند تولی و تبری را رها کرده و هیچ کس یا هیچ دینی را رد یا انکار نمی کنند.و هیچ عقیده ای را غلط نمی شمارند.یعنی در دین خود غیرت و تعصب ندارند.و عجیب تر آنکه لعنت یزید حتی شیطان را نیز جایز نمی دانند.
نمونه ای از رسوائی صوفیان قطبهای خانقاه سالیان متمادی به اسم حقیقت مردم ساده‌لوح را گرد خود جمع کرده بودند.بزرگترین معجزه قرن به تحقق پیوست، فریادهای اسلام‌خواهی و انقلابی مردم مسلمان ایران نظام طاغوتی شاهنشاهی را سرنگون و پرده از چهره‌های تزویر و خیانت زدوده شد. سناگویان طاغوت و نوکران حلقه‌ به گوش آمریکا از انقلابیون و مجاهدان فی سبیل الله مشخص گردیدند. آنان که از شریعت و طریقت سخن میگفتند معلوم شد که حقیقتشان چیزی جز نوکری طاغوت و حمایت از ظالمان و ائمه کفر نیستدر اینجا نمونه‌های از عملکرد روحانیت شیعه در برابر دستگاه طاغوت را بیان کرده تا خواننده عزیز خود به داوری نشسته و آن را با عملکرد خانقاهیان و مدعیان رهبری طریقت مقایسه نماید.در ایام سیاه ستمشاهی ـ که جوانان و علمای راستین اسلام به عنوان زندانی سیاسی در زندانهای طاغوت شکنجه می‌شدند ـ خانقاه بیدخت سالروز تولد شاه و تاجگذاری او را جشن می‌گرفت، و روز ۲۱ فروردین و ۱۵ بهمن هر سال مجلس دعا برای طاغوت زمان محمدرضا شاه گرفته و پیام‌های تبریک و تلگراف می‌فرستادند.اما روحانیت گناباد ـ و من جمله نویسنده کتاب ـ به دنبال خدمت به مردم و پرهیز از سناگویی شاه بودند، به طوری که در اکثر روستاها از هر کس سؤالی درباره مسجد و حمام، حسینیه یا کتابخانه می‌شد مردم پاسخ می‌دادند: روحانیت گناباد و مخصوصاً حاجی مدنی با پول و کمک مردم این بناهای خیریه را ساخته‌اند.خانقاه بیدخت نیز به جای خدمت به مردم به دنیال آن بود که به هر طریقی که امکان دارد مرا در یکی از جلسات دعا برای شاه برده تا موقعیت اجتماعی و مردمی مرا لکه‌دار نمایند، زیرا مردم چنان نفرتی از شاه داشتند که هر کس در جلسات مربوط به او شرکت می‌کردند به طور کلی آبرو و شخصیت اجتماعی خود را از دست می‌داد.آری نه تنها رهبران خانقاه افتخار ـ و بلکه بهتر بگویم لکه ننگ نوکری و سناگویی شاه را داشتند بلکه تلاش می‌کردند تا دیگران را نیز در این ننگ سهیم گردانند، بنده همیشه قبل از فرا رسیدن روزهای جشن یا دعا برای شاه به مسافرت می‌رفتم.اما یکسال بر اثر آنکه ۲۱ فروردین مسادف با یازدهم محرم بود نتوانستم مسافرت بروم. عصر روز عاشورا نیز آقای هوسمی که فرماندار بود، و رئیس شهربانی آقای شیخ‌الاسلامی، و رئیس ژاندارمری آقای جوانمرد و آقای دیمی رئیس اداره اوقاف پای منبر بنده در حسینیه گناباد آمده و پس از سخنرانی تقاضا کردند که فردا صبح مجلس دعا برای شاه در مسجد جامع منعقد است و شما نیز شرکت کنید، فرماندار اضافه نمود که: چون جلسه دعا برای شخص اول مملک است باید شرکت کنید.بنده عذرخواهی کرده که چون من نماینده حضرت آیه الله شاهرودی و حضرت آیه الله میلانی هستم نمی‌توانم شرکت کنم. سپس با صدای سپس با صدای صلوات مردم که برای نماز جماعت صف بسته و منتظر بودند رفع مزاحمت شد و برای اقامه نماز به جایگاه رفتم.پس از نماز آن چهار نفر دوباره آمدند و گاهی با اسرار و تشویق و گاهی با ارعاب و تهدید از من خواستند که در مجلس فردا شرکت کنم. اما بنده در برابر تمام سخنان آنان مقاومت کردم تا آنکه با نا امیدی بیرون رفتند.فردا صبح فرماندار، برادرم را به فرمانداری احضار و به وی گفته بود: دیشب حاجی مدنی ـ برادرت ـ آبروی مرا پیش آن دو افسر برده و صریحاً گفت به مجلس دعا برای شاه نمی‌آیم. باید پیش آنان قبول می‌کرد اما بعد در آن مجلس شرکت نمی‌کرد و عذری را ذکر می‌کرد. برادرم در پاسخ گفته بود: باید شما با روحیات برادر من آشنا می‌بودید و چنین تقاضایی از او نمی‌کردید.
کانون فساد در روستای خیبری دولت طاغوت برای ترویج فساد و دور کردن مردم از دین یک کانون فسادی را در روستای خیبری پدید آورده بود. یک خانواده فاسدالاخلاقی را نزدیک محل اسکان مؤلف کتاب سکونت دادند و ارازل و اوباش حتی در روز به سراغ دختر و زن این خانواده می‌آمدند، به این وسیله احساسات مذهبی مردم جریحه‌دار گشته به فرمانداری و دادستانی شکایت نمودند اما پاسخ مقامات رسمی این بود که: خود فروشی آزاد است!وقتی مردم مسلمان روستا احساس کردن که عفت عمومی در خطر است به جهت نهی از منکر به آن کانون فساد حمله کرده و آن دو زن فاسد را از روستا بیرون نمودند، آنان نیز به ژاندارمری شکایت نموده و در نتیجه عده‌ای از مردم محترم روستا بازداشت و زندانی شده و آن دو زن فاسد را نیز روبروی ژاندارمری اسکان دادند. دوران زندان اهالی روستا ۴۷ روز طول کشید، و چون عده‌ای از بستگان بنده جزو زندانیان بودند آقای سروان باغبان‌زاده صریحاً به من گفتک شما با یک مجلس دعا برای شاه می‌توانستید اینان را آزاد کنید. گفتم من اهل دعا برای شاه نیستم، پاسخ داد: بنابراین آنان در زندان خواهند ماند. سرانجام کاری که برای رضای الهی بود موفق شد و زندانیان با سرافرازی و انجام فریضه نهی از منکر و با ناامیدی طاغوتیان از زندان آزاد شدند.در طول مدتی که این کانون فساد در این روستا پدید آمد و مردم به دادستانی شکایت نمودند و طول مدت زندان مردمی که نهی از منکر کرده بودند خانقاه و خانقاهیان هیچ عکس‌العملی نداشته و گویا حادثه‌ای پیش نیامده بود. بلکه در تمام این مدت رهبران خانقاه با فرمانداری و ژاندارمری کاملاً صمیمی بود، و در برابر این تجاوز به عفت عمومی و گناه علنی هیچ حرکتی انجام ندادند، و گویا در شریعت آنان این اعمال گناه نیست یا آنکه طریقت آنان سرپوشی بر این منکرات و مخالفتهای علنی با شریعت می‌باشد.
اخراج ایرانیان از عراق ایامی که حزب بعث عراق عده زیادی از ایرانیان را با وضع رقت‌باری از عراق اخراج کرده بود، عمال رژیم پهلوی از این فرصت به نفع شاه استفاده می‌کردند، در شهرستانها مردم را برای اعلام انزجار از عمل رژیم عراق و به اسم حمایت از مردم محرومی که از عراق اخراج شده‌اند، جمع می‌نمودند و به دعا و ثناگویی شاه می‌پرداختند.در آن ایام یک روز سرگرد فارابی نزد من آمده و گفت: از اوضاع عراق که اطلاع دارید، بعثیان چقدر جنایت انجام داده و ایرانیان را از عراق اخراج کرده‌اند و در اکثر شهرهای استان خراسان اجتماعی برای ابراز انزجار از حزب بعث تشکیل شده است، و خوب است که گناباد نیز از قافله عقب نماند.گفتم: بنده از شرکت در آن اجماع معذورم، زیرا در ساواک از من تعهد گرفتند که در سیاست دخالت نکنم. پاسخ داد: این ربطی به سیاست ندارد. اما من عذر آورده و گفتم: حزب بعث عراق و حمایت از شاه جریانات سیاسی هستند در نتیجه در اثر مخالفت بنده سایر روحانیان گناباد نیز مخالفت کرده و اصلاً چنین اجتماعی در گناباد منعقد نگردید.
تصادف و مصدوم شدن فرماندار آقای افراسیابی فرماندار گناباد در مسیر طبس تصادف نمودندو در بیمارستان فردوس و سپس در بیمارستان بیدخت بستری شد. به مجرد وقوع این حادثه رهبران خانقاه برای خوش‌خدمتی به طاغوت از اولین کسانی بودن که به عیادت او رفته تا از کاروان عقب نمانند. اما روحانیت متعهد گناباد به جهت تبری از عمال طاغوت علیرغم همه فشارها و تهدیدات از فرماندار عیادت نکردند.یک روز سرهنگ شیخ‌الاسلامی رئیس شهربانی به من زنگ زد که فرماندارتصادف کرده و در بیمارستان بستری است، و آقای سلطان حسین تابنده با آنکه در مسافرت بود فوراً به بیدخت امده و صبح زود در بیمارستان از فرماندار عیادت نمود. پاسخ دادم که: وقت نکردم. اما او گفت: وقتی داشتی اما نمی‌خواستی از او عادت کنی، زیرا وقتی یک شخص بهائی تازه مسلمان به نام مسیح‌الله رحمانی در بشرویه از دنیا رفت وقتی داشتی که در مجلس ترحیم او حاضر شوی، اما وقت نداشتی که در گناباد از فرماندار عیادت کنی!
خانقاهیان و انقلاب اسلامی قطبهای خانقاه سالیان متمادی به اسم حقیقت مردم ساده‌لوح را گرد خود جمع کرده بودند، ولی در جریان انقلاب اسلامی کوس رسوایی حقیقت خود را آشکار کردند. در کتاب«بیدخت را بشناسیم» آمده است: دراویش بیدخت دوش به دوش سایر مردم در راهپیمایی‌ها شرکت داشتند. («بیدخت را بشناسیم»، ص ۷۲)برای روشن شدن درستی یا نادرستی ادعاهای کتاب فوق نمونه‌هایی از عملکرد دراویش را ذکر می‌کنیم:قبل از پیروزی انقلاب اسلامی جویمند مرکز تجمع جوانان حزب‌اللهی بود، و جوانانی که در گناباد از ظلم شاه و سلطان‌های خانقاه به ستوه آمده بودند برای فریاد«مرگ بر شاه» به جویمند می‌رفتند، اما خانقاه بیدخت به نفع رژیم منحوس پهلوی و نیز به نفع مرغ طوفان شاپور بختیار تظاهرات برپا می‌کرد، دست پروردگان به پمپ بنزین بیدخت مراجعه می‌کردند اگر ماشینی عکس حضرت امام خمینی را به همراه داشت شیشه‌های آن را خرد می‌کردند.مردم مسلمان و انقلابی گناباد از تظاهرات شاه‌ دوستی درویش‌های چماق به دست ناراحت شده و سرانجام در روز ۱۲محرم سوار بر ماشین و به قصد حمله کردن به درویش‌ها حرکت کردند، اما وقتی بنده از این جریان اطلاع یافتم به سرعت حرکت کرده و از حمله آنان به درویش‌های بیدخت جلوگیری کردم، زیرا می‌دانستم که این حرکت توسط عده‌ای سودجو به انحراف کشیده خواهد شد. همان‌گونه که قبلاً نیز حمله به بهائیان و حمله مردم مرکز شهرستان به خانقاه بیدخت در روستای مند به انحراف کشیده شده بود. تجربه تلخ آن دو حادثه باعث شد که من بگویم: حمله مردم به بیدخت صلاح نیست و شاید افراد فرصت‌طلب و سودجو چهره انقلاب را مشوّه نمایند.این عمل بنده باعث شد که تعدادی از صوفیان بیدخت متنّبه شده و روحانیت را بپذیرند.یکی از حربه‌های عوام‌فریبانه سلاطین خانقاه و صوفیان اتهامهای ناروا به روحانیت شیعه است و با این ادعا که آنان قشری هستند صوفیان را از استماع موعظه‌های روحانیت منع می‌کنند.علامه امینی ـ صاحب کتاب گرانقدر الغدیرـ می‌فرمود: عده‌ای از زائران تهرانی روزها به منزل ما می‌آمدند و یک نفر صوفی نیز همراه آنان بود، پس از دوجلسه آن شخص صوفی دیگر نیامد، سراغ او را گرفتم، گفتند: هرچه اصرار کردیم او حاضر به آمدن به منزل شما نشد و گفت: می‌ترسم این آقا در من اثر بگذارد و ارادتم از آقا صالح‌علیشاه کم شود.اولین مرتبه‌ای که بنده نیز در مسجد جامع بیدخت منبر رفته بودم یک شخص صوفی ـ که مرا نمی‌شناخته است ـ از دیگری سؤال می‌کند که این آقا کیست؟ او در جواب می‌گوید: شیخ مدنی خیبری است. آن شخص صوفی تعجب کرده می‌گوید: خانقاهیان همیشه ما را از او ترسانیده بودند، ولی این شیخ نه تنها ترسی ندارد بلکه همه صحبت‌های او قرآن و موعظه است.همچنانکه یک پیر مرد صوفی هر روز در روستای خیبری از جلوی منزل اینجانب با کمال بی‌اعتنایی عبور می‌نمود، یک روز من به او سلام نمودم، وقتی از صحرا برمی‌گردد به همسر خود می‌گوید: امروز حاجی مدنی کاری کرد که من خجالت مرگ شدم و همان شب برای نماز جماعت به مسجد جامع آمد، و دیگر به خانقاه نرفت.آری یکی از حربه‌های صوفیان آن است که تلاش می‌کنند پیروان آنها هرگز با یک شخص روحانی رابطه برقرار نکنند، و از شرکت آنان در نماز جماعت یا جلسات سخنرانی و منبر و روضه به شدت جلوگیری می‌کنند زیرا می‌دانند تنها کسانی که می‌توانند مشت آنان را باز کرده و اشتباه آنان را آشکار کنند و مخالفت عمل و روش آنان را با دین مبین اسلام نشان دهند، همان روحانیان و تحصیل‌کردگان حوزوی هستند، به همین جهت بای جفظ نام و نشان خود از تماس صوفیان با روحانیان جلوگیری می‌کنند.به هرحال، پس از آنکه بنده از حمله مردم به بیدخت جلوگیری کردم روز سیزدهم محرم آقای سلطان ابراهیم سلطانی ـ شوهر خواهر آقای سلطان حسین تابنده ـ نزد من آمده و پیام تشکر آقای قطب را ابلاغ نمود، به او گفتم: اگر چه من دشمن صوفیان هستم اما برای شما بهتر از آن دوستان نادانی هستم که اطراف آقای قطب گرد آمده‌اند.در زمان نخست وزیری دکتر اقبال در ایام طاغوت ـ چون قدرت بدست شما صوفیان بود ـ برای بنده پرونده جاسوسی برای عبدالکریم قاسم عراقی جعل کردید، اما در زمان انقلاب اسلامی ما نمی‌خواهیم عقده گشایی کرده و از احساسات مردم برای تصفیه حساب شخصی که شاه نمی‌تواند خود را در تهران حفظ کند می‌خواهد به وسیله درویشهای بیدخت رژیم طاغوت را حفظ نماید.آقای سلطانی در پاسخ گفت: آقای قطب مردی ساده است و در این جریان سادگی کرده است.به او گفتم: روح مطلب سادگی قطب نیست بلکه سیاست حساب شده ا.ست.توضیح آنکه: در مسأله ملی شدن صنعت نفت توسط آیه الله کاشانی و دکتر مصدق آقای سلطان حسین تابنده و برادرش نورعلی تابنده در دو صف متضاد قرار گرفتند، سلطان حسین تابنده در بیدخت طرفدار شاه و دربار شده و از آنها حمایت می‌کرد، و نورعلی تابنده در تهران طرفدار آیه الله کاشانی و دکتر مصدق بود. و مقصود این بود که هر کدام از این دو جناح که پیروز شود برادری که طرفدار جناح پیروز بوده است از برادر شکست خورده دستگیری نماید.در بیت و پنجم مرداد سال ۳۲ شاه از کشور فرار کرد، فوراً آیه الله کاشانی به دکتر مصدق احتمال خطر وقوع کودتا را متذکر می‌شود اما او توجهی نمی‌کند، در ۲۸ مرداد وقتی کودتا انجام شد و شاه به کشور برگشت، نورعلی تابنده که طرفدار مصدق بود از تهران فرار کرده و به خانقاه بیدخت و آقای سلطان حسین تابنده پناهنده شد، و جناب قطب نیز که طرفدار شاه بود و اکنون پیروز شده بود حکم عفو ملوکانه برادر خود را گرفت تا او با خاطری آسوده دوباره به تهران برگردد.آری این سیاست رهبران خانقاه است که در هر مسأله سیاسی خودشان را تقسیم کرده و از تمام جناحهایمختلف و متضاد حمایت می‌کنند، و هر چند نفرشان طرفدار یکی از جناحهای درگیر می‌شوند تا آنکه در اینده هر کس پیروز شد لااقل چند نفر از دوریشها در آن جناح عضویت داشته باشند. برای اینان جناح حق و باطل مطرح نیست، و ملاک آن نیست که باید از حق طرفداری کنند؛ بلکه نان به نرخ روز خوردن و حمایت از جناح حاکم ملاک است.وقتی انقلاب اسلامی ایران به رهبری حضرت امام خمینی نیز د حال شکل‌گیری بود رهبران خانقاه تصمیم گرفتند دوباره سیاست قبلی خود را تکرار نمایند. در بیدخت آقای قطب در رأس چماق‌کشهای طرفدار شاه قرار گرفت، و آقای نورعلی تابنده در تهران در صف انقلابیون حرکت می‌کرد، و منتظر بودند ببینند کدام جناج به پیروزی می‌رسد و این در حالی بود که افراد آگاه می‌دانستند که این دو برادر سر و ته یک کرباسند، همان گونه که جیب‌بُرهای قدیم درب صحن مطهر امام هشتم(ع) صبح با یکدیگر صبحانه می‌خوردند، سپس برای شکار زائرین حرم مطهر به جنگ زرگری با یکدیگر پرداخته و اموال مردمی که برای حل نزاع آنان پیش می‌آمدند را سرقت کرده و به دنیال کار خود می‌رفتند.وقتی انقلاب اسلامی به پیروزی رسید آقای سلطان حسین تابنده از گناباد فرار نموده و در تهران به برادرش نورعلی تاینده پناه برد تا با پارتی بازی پرونده چماق‌کشی سلطان حسین تابنده را مختومه و به فراموشی بسپارند. با اینکه سلطان حسین از ترس محاکمه در دادسرای انقلاب اسلامی گناباد به تهران فرار نموده و چهارده سال گناباد را ندید، تا آنکه جنازه‌اش را به خانقاه بیدخت بردند، و پرونده‌اش در دادسرای انقلاب موجود است. اما نویسنده «بیدخت را بشناسیم» برای سرپوش گذاردن بر این فراز نوشته است: «جناب رضا علیشاه در سال ۵۸ به تقاضای مکرر اخوان به تهران تشریف‌فرما شده و چون اخویها و بستگان ایشان و فرزندان در تهران ساکن هستند موقتاً در تهران سکونت دارند» ( «بیدخت را بشناسیم»، ص ۱۲۸٫)
پاسخ به یک سؤال شاید برخی افراد ساده لوح و زود باور ادعا کنند که چماق‌کشی تعدادی از دراویش بیدخت به حمایت از شاه ربطی به آقای سلطان حسین تابنده ـ قطب خانقاهیان ـ ندارد، و خطای چند نفر را نباید به حساب یک سلسله گذارد.اما پاسخ این سؤال را مردم گناباد و بیدخت به خوبی می‌دانند، زیرا وقتی نور علیشاه مخالفان خود را به آخور گاو انداخته و پس از کشتن آنان ادعا می‌کرد که گاو به آنان شاخ زده است این گاو شاخ‌زن ادعای چنان رعب و وحشتی در دل مردم منطقه ایجاد کرده بود که قدرت عرض اندام در برابر خانقاه را از همه سلب کرده بود. و آقای صالح علیشاه و آقای سلطان حسین تابنده ـ رضا علیشاه ـ تابع و دنباله‌روی همان سیاست رعب و وحشت بودند.از طرف دیگر قدرت آقای قطب در بیدخت همطراز و در عرض قدرت رژیم طاغوت بر سر مردم بود، بطوری که تعدادی از مردم بیدخت خود نیز محکوم به دو استبداد شاهنشاهی و سلطان علیشاهی می‌دانستند، در چنین شرایطی چه کسی باور می‌کند که چندین روز دراویش به نفع شاه چماق‌کشی کرده و شیشه اتومبیلهای حامل عکس امام را خورد کنند و هیچ اجاره‌ای از آقای سلطان حسین تابنده نگرفته باشند.کسی نمی‌تواند ادعا کند که آقای قطب از این چماق‌کشی‌ها خبر نداشت و یا نمی‌توانست از آن جلوگیری کند، زیرای در شهر کوچکی همانند بیدخت ـ که به یک شهرک یا قصبه بیشتر شباهت داشت ـ چگونه ممکن است حوادثی چنین مهم رخ دهد و کسی که مدعی رهبری مردم است از آن بی‌اطلاع باشد. و آقای قطب که در حادثه زلزله سال ۴۷ قدرت داشت از همکاری مردم با روحانیت جلوگیری کند چگونه قدرت نداشت جلوی دراویش چماق بدست را بگیرد. از اینجا معلوم می‌شود که تمتم آن شرارتها با هداین و راهنمایی آقای قطب صورت گرفته است.قدرت آقای قطب در بیدخت به قدری زیاد بود که مدتی پیش از انقلاب یک روز من در پمپ بنزین بیدخت ایستاده بودم، یک نفر ژاندارم ـ که از اهالی روستای خیبری بود ـ‌ از پاسگاه ژاندارمری آمد و با من احوال‌پرسی نمود، اما به زودی او را از شغل خود برکنار نمودند به این اتهام که چرا در روز روشن با شخصی که مخالف حضرت آقای قطب است احوال‌پرسی نموده است. این نمونه‌ای از قدرت آقای قطب است که این گونه همه نیروهای انتظامی منطقه در اختیار او بودند، بنابراین چگونه او نمی‌توانسته است جلوی عده‌ای درویش شرور و چماق بدست را بگیرد.
عفو سلطان حسین تابنده پس از پیروزی انقلاب اسلامی آقای سلطان حسین تابنده نگران اعمال گذشته خود بود، و از پرونده‌ای که برای او در دادسرای انقلاب اسلامی گناباد تشکیل شده بود نگران بود، به همین جهت ـ و طبق آنچه قبلاً شرحش بیان شد ـ‌ برادرش آقای نورعلی تابنده که به نهضت آزادی و ملی‌گرایان پیوسته بود در تهران تلاش کرد که پرونده برادر خود را نختومه نماید، سرانجام نامه شورای عالی قضایی و با امضای حجه‌الاسلام والمسلمین آقای مقتدایی به گناباد رسید، مبنی بر آنکه آقای سلطان حسین تابنده مشمول عفو حضرت امام خمینی واقع شده است.پس از انتشار این خبر در شهر، جلسه جامعه روحانیت گناباد تشکیل شد و تصمیم گرفته شد بنده به همراه حجه الاسلام و المسلیمن مقتدائی رفته و از او سؤال کردیم: آیا عفو حضرت امام شامل حق‌الناس نیز می‌شود یا خیر؟ فرمود: خیر. آنگاه وقتی توضیح داده شد که آقای سلطان حسین و پدرانش حقوق زیادی از مردم را تضییع نموده‌اند ایشان دستور دادند که:اولاً: کاروانسرای عمومی که توسط خانقاه بیدخت غصب شده باید تخلیه شود، که بحمدالله انجام شد و اکنون در اختیار اداره آموزش و پرورش گناباد بوده و به نام مدرسه فتح‌المبین فعالیت می کند.ثانیاً: چون قنات بیدخت قبلاً هشت اینج آب داشته است و پس از احداث قنات صالح‌آباد توسط صالح علیشاه به دو اینج تقلیل یافته است، تحقیق کارشناسانه انجام شود، و چنانچه ثابت شد که قنات صالح علیشاه باعث کم شدن آب بیدخت شده باشد باید ورثه صالح علیشاه خسارت وارده بر تمام مردم بیدخت را جبران نمایند.ثالثاً: اراضی موات کلوت که ثبت شده خانقاه است و نیز کلیه اموال عمومی که توسط عمال خانقاه غصب شده است باید برگشت داده شوند.ربعاً: موقوفاتی که توسط خانقاه غاصبانه تصرف شده‌اند مثل قسمتی از بند فرّاش که جهت اقامه عزاداری بر حضرت امام حسین(ع) وقف شده است ـ و متأسفانه در اداره ثبت گناباد به نام مزار سلطانی ثبت شده است ـ باید برگردانده شوند.آنچه چه گذشت نمونه‌های اندکی از موضع‌گیریهای قطب خانقاه در برابر انقلاب اسلامی بود، و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.اگر ما بپذیریم و معتقد باشیم که «الظاهر عنوان الباطن» ظاهر نشان دهنده باطن است و «از کوزه همان تراود که در اوست» در این صورت اعمال قطب خانقاه و حمایتهای او از دولت طاغوت، و حمایت طاغوتیان از او، و نیز حق کشیها و پایمال کردن حقوق مردم ظاهرهایی هستند که بیانگر باطن آقای قطب می‌باشند.و این لاابالی‌گری و روحیه تسامح و تساهل و بی‌احتیاطی در مسائل شریعت نشان دهنده طریقت آنان است، و کسانی که در مسأله بسیار مهم حق‌الناس آنگونه بی‌موالات هستند چگونه ادعای رهبری طریقت و هدایت و دستگیری از مردم را دارند. آیا چیزی غیر از آن است که همه طریقتها و ادعاهای صوفیانه و سلسله‌ها و انتخاب پیشوند و پسوند «شاه» و «سلطان» برای خود راههایی برای اغوا و گمراه کردن مردم، و چپاول کردن اموال آنان، و اشباع حب ریاست طلبی خود می‌باشد؟!منابع اصلی:واحد طلاب کانون رهپویان وصالپایگاه حوزهصباح، پاییز و زمستان ۱۳۸۴، شماره ۱۷ و ۱۸خُلُق، مرداد و شهریور ۱۳۸۷ – شماره ۶askquran.irtasavvof.irghadiany.comدیگر منابع:درکوی صوفیان (محمد تقی واحدی)سلسله های صوفیه ایران (نور الدین مدرسی چهاردهی )تاریخ تصوف (آیت الله عمید زنجانی )رازگشا (کیوان قزوینی )عرفان سماع مولوی (مدرسی )تشیع و تصوف (علامه معروف الحسنی )عرفان و عارف‌نمایان، ترجمه کسر اصنام الجاهلیه، محسن بیدارفر، انتشارات الزهراء، ص۲۵٫از کوى صوفیان تا حضور عارفان، چ سوم، ص۴٫در خانقاه بیدخت چه می‌گذرد؟ ص۴۳ – ۴۴٫موضع تشیع در برابر تصوف در طول تاریخ، ص ۵ – ۳۶٫سیری کوتاه در مرام اهل حق، مقدمه داوود الهامى، ص ۳ – ۴٫زرین کوب، عبدالحسین: ارزش میراث صوفیه، ص ۹۶ – ۹۷٫ به نقل از نقد عرفان‌های صوفیانه (نقد مسلک اهل حق).الهى، نور على، برهان حق، ص ۵ و ۶مبانی عرفان در حدیث و قرآن، دکتر عزت الله دهقان، نشر حاذق، ۱۳۸۱٫ابعاد عرفانی اسلام، آن ماری شیمل، ترجمه عبدالرحیم گواهی، دفتر نشر فرهنگ، ۱۳۷۷٫پژوهشی در پیدایش و تحولات تصوف و عرفان، عباسعلی عمید زنجانی، چ امیرکبیر.فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی، دکتر سید جعفر سجادی، نشر کتابخانه طهوری، ۱۳۷۷٫اخلاق عارفان، دکتر مهین پناهی، انتشارات روزبه، ۱۳۷۸٫کتاب انسان کامل، عزیزالدین نسفیتصوف از دیدگاه ائمه طهارـ علیه السّلام ـ داود الهامی، مؤسسه دفاع از حریم اسلام ، ص۸-۷٫لغت نامه دهخدا، واژه چله و چله نشسنن.اشارات و فرهنگ اصلاحات صوفیه ، حیدر شجاعی ، ص۸۸، انتشارات مجید،۱۳۷۹فواتح الجمال و فواتح الجلال،ص۵۹، به نقل از فرهنگ نوربخش، ج ۴، حرف چ.اوراد الأحباب، ص۲۹۱، به نقل از فرهنگ نوربخش، ج ۴، حرف چ.جامع صغیر، ج۲، ص ۱۶۰، به نقل از فرهنگ نوربخش.، ج ۴، حرف چ.فرهنگ نور بخش ، ج۴، دکتر جواد نور بخش ، حرف چ، اسفند ۷۲، مولف.شرح بر مقامات اربعین، دکتر سید محمد دامادی، ص۵۲، دانشگاه تهران ۱۳۷۵٫رجوع شود به بحرالمعارف ، عالم ربانی و عارف همدانی مولی عبدالصمد همدانی، تحقیق و ترجمه حسین استاد ولی، ص ۱-۳۰۰، انتشارات حکمت، ۱۳۸۱٫نقدی جامع به تصوف حر عاملی، ترجمه عباس جلالی، ص۷-۱۵۶، انتشارات انصاریان۱۳۸۳٫تصوف و تشیع ، هاشم معروف الحسنی . ترجمه سید محمد صادق عارف ، ص۹-۴۱۸، چاپ آستان قدس ۱۳۷۵٫مقدمه ای به مبانی عرفانی و تصوف دکتر سجادی، سازمان مطالعات و تدوین کتب علوم انسانی ، دانشگاه تهران۱۳۷۲، ص۷٫نقطه های آغاز در اخلاق عملی، آیه الله مهدوی کنی ، دفتر نشر فرهنگ اسلامی ، چاپ هفتم ۱۳۷۶، ج۱، ص۴۴۷٫عرفان اسلامی، شیخ حسین انصاریان ، نشر حجت ۱۳۷۱، ج۷، ص۹-۲۳۸٫بحر المعارف، موسی عبد الصمد همدانی، ج اول، ترجمه و تحقیق حسین استاد ولی، نشر حکمت ۱۳۸۱، ص۲۹۹٫تحفه الملوک، سید بحر العلوم ، انتشارات علامه، ۱۴۱۸، قمری، مقدمه و شرح علامه تهرانی، ص۳۱٫ترجمه شرح دعای سحر ، حضرت امام خمینی ره، سید احمد قهری، انتشارات تربت، ۱۳۷۶، ج۱، ص۲۱نور علی نور، علمه حسن زاده آملی، ص۱۲۶، انتشارات تشیع، ۱۳۷۶٫محجه البیضاء ، ملا محسن فیض کاشانی، دفتر انتشارات اسلامی، ۱۴۱۷، قمری، ج۳، ص۲۰۴٫عوارف المعارف، ص ۱۰۲، به نقل از اشارات و فرهنگ اصطلاحات صوفیه، حیدر شجاعی، ص ۸۸، انتشارات مجید، ۱۳۷۹ادامه دارد …

 


برچسب ها :
، ، ، ، ، ، ، ، ،
دیدگاه ها