عثمانیه و اصحاب حدیث (۳)

عثمانیه و اصحاب حدیث قرون نخستین تا ظهور احمد بن‌حنبل با تأکید بر سیر اعلام النبلاء ذهبىخالد بن‌سلمه معروف به ابوسلمه مخزومى (م ۱۳۲ق) از مخالفان امیرمؤمنان(علیه السّلام) بود. درباره او آمده است: «کان مرجئاً یبغض علیاً و ینال من علىّ». ذهبى درباره وى می‌گوید: «از عجایب زمان است که فردى کوفى باشد و ناصبى؛ زیرا کوفى‌اى نمی‌بینى مگر اینکه متشیّع است». ذهبى در ادامه می‌نویسد: «مردم در صدر اوّل بعد از جنگ صفین چند گروه شدند: اول، اهل‌سنت که تمام صحابه را دوست داشتند و وارد مشاجرات آنها نمی‌شدند، مثل سعد و ابن‌عمر؛ دوم، شیعه…؛ سوم، نواصب یعنى محاربان با على در جنگ صفین… البته نواصب در زمان ما قلیل‌اند…».[81]منصور بن‌معتمر (م ۱۳۳ق) معروف به ابوعتاب سُلمى، او متهم به تشیّع بود و درباره‌اش آمده است: «فیه تشیّع قلیل». ذهبى توضیح می‌دهد که منظور از تشیّع، حبّ و ولای على است.[۸۲] در مقابل، ابوحصین عثمان بن‌عاصم کوفى (م ۱۲۸ق) یک عثمانى‌مذهب تمام عیار بود. او از بزرگان کوفه و هم‌ردیف منصور و سلمه بن‌کهیل به شمار می‌آید. موجب تعجب است که وى راوى روایت «مَن کنت مولاه فعلى مولاه» است. ذهبى نیز تعجب کرده است و می‌نویسد: «این حدیث ثابت است و شکى در آن نیست؛ اما ابوحصین یک عثمانى است».[83]مغیره بن‌مِقسم کوفى (م ۱۳۳ق) را نیز از عثمانى‌مذهبان دانسته‌اند. او از شاگردان ابراهیم نخعى و شعبى و از فقهاى اصحاب ابراهیم بود. درباره او گفته شده است: «کان عثمانیاً یحمل بعض الحمل على علىّ».[84]لیث بن‌ابى‌سلیم (م ۱۴۳ق)، از محدثان بزرگ کوفه، در توصیف اوضاع دینى ـ مذهبى کوفه می‌گوید: «ادرکتُ الشیعه الاولى بالکوفه و ما یُفَضّلون احداً على ابى بکر و عمر».[85] این عبارت نشان می‌دهد که مفهوم شیعه در قرون نخستین به معناى حب على(علیه السلام) و برتر دانستن او بر عثمان است و هیچ‌گاه شیعه به معناى برترى على(علیه السّلام) بر شیخین نبوده است. خود لیث در ردیف متشعیان قرار می‌گیرد.یکى از بزرگ‌ترین عالمان محدّث کوفه سلیمان بن‌مهران، معروف به اعمش کوفى (م ۱۴۸ق) است. وى قیام زید بن‌على را قبول نداشت و با وى همراه نگردید. به وى گفتند: «اگر علىّ را درک می‌کردى با او در قتالش همراه می‌شدى؟» گفت: «نه و درباره على(علیه السّلام) از من سؤال نکن. من با أحدى نمی‌جنگم تا آبرویم را واسطه قرار دهم چه برسد به دینم». اما درباره وى آمده است که «کان فى الاعمش یتشیّع» و همچنین او راوى حدیث «یا على لایحبک إلاّ مؤمن و لایبغضک إلاّ منافق»[86] است که در کتب صحاح سته آمده است. شاید به‌دلیل نقل این احادیث به او نسبت تشیع داده شده است.فطر بن‌خلیفه (م ۱۵۵ق) نیز متهم به تشیع است. وى می‌گفت: «ما یَسُّرنى أنّ مکانَ کل شعره فى جسدى، لسانٌ یسبّح بحبّى اهل‌البیت» و شاید به این سبب است که احمد بن‌حنبل گفته است: «او یک خشبى (از غالیان) مفرط بود، با این حال صالح الحدیث است مگر اینکه در او تشیّع است».[87]یکى دیگر از محدثان بزرگ کوفه سفیان ثورى (م ۱۶۱ق) است که هرچند متشیّع است، اما مورد احترام و قبول همه بزرگان اصحاب حدیثِ اهل‌سنت نیز می‌باشد. او داراى بهترین سند حدیثى عراقیان است. وى حضرت على(علیه السّلام) را بر عثمان مقدم می‌داشت. درباره وى آمده است: «فیه تشیّع یسیر و کان یُثَلَّث بعلىّ و یقول ابوبکر، عمر، على و عثمان»؛ ولى با کسانى که دیگران را بر ابوبکر و عمر مقدم می‌داشتند به‌شدت مخالفت می‌کرد و کسانى را که به ابوبکر دشنام می‌دادند، کافر می‌دانست. گفته شده است سفیان نزد ایوب سختیانى و عبدالله بن‌عون از علماى محدث بصره رفت و تشیّع را ترک کرد. سفیان می‌گفت: «وقتى در شام هستى مناقب على(علیه السّلام) را بازگو کن و هنگامى که در کوفه به سر می‌برى مناقب ابوبکر و عمر را بیان کن» و معتقد بود که حبّ على و عثمان فقط در قلب مردان بزرگ جمع می‌شود. وى می‌گفت: «تَرَکَتنى الروافض فأنا ابغض أن اذکر فضایل علىّ».[88] وى می‌گفت اخفاى بسم الله بهتر از جهر به آن است؛ اما یحیى بن‌معین نقل می‌کند که «سفیان ثورى می‌گفت: ابوبکر و عمر و سپس سکوت می‌کرد».[89] همچنین از وى نقل شده است که می‌گفت: «خلفا پنج نفرند: ابوبکر، عمر، عثمان، على و عمر بن‌عبدالعزیز».[90] سفیان می‌گفت: «هر کس دیدگاه مکیان در باب متعه، کوفیان در باب نبیذ، مدنیان در باب غناء و شامیان در باب عصمت خلفا را معتقد باشد، شرّ را در خود جمع کرده است».[91]ذهبى در توصیف تشیّع کوفیان می‌نویسد: «هر کس از ترحم بر عثمان سکوت کند (یعنى بر او رحمت نفرستد)، شیعه است. هر کس بغض او را داشته باشد و مطاعن او را بگوید، شیعه خبیثى است و باید ادب شود. اگر شیخین را ذمّ کند، رافضى خبیث است. هر کس امام على(علیه السّلام) را ذمّ کند، ناصبى است و باید تعزیر شود. اگر على(علیه السّلام) را تکفیر کند، خارجى (خوارج) است» در ادامه می‌گوید: «ولى ما، هر دو (على و عثمان) را دوست داریم»؛[۹۲] اما ذهبى توضیحى نداده است که چرا این همه عثمانى‌مذهب که یا امام على(علیه السّلام) را ذمّ می‌کردند یا بر وى ترحم نمی‌کردند مورد پذیرش اهل‌سنت هستند؟شریک بن‌عبدالله (م ۱۷۸ق) نوه سنان بن‌انس، قاتل امام حسین(علیه السّلام) ، یکى دیگر از محدثانى است که متهم به تشیّع است. شافعى و محمد بن‌حسن شیبانى معتقد بودند او شیعه است. او کسى را بر ابوبکر و عمر ترجیح نمی‌داد؛ اما از وى نقل شده که می‌گفت: «قُدّم عثمان یوم قُدّم و هو افضل القوم».[93]ابوالاحوص کوفى (م ۱۷۹ق) از کسانى بود که با شماتت‌گران صحابه مخالف بود و آنان را به خانه‌اش راه نمی‌داد.[۹۴]ابوبکر بن‌عیّاش (م ۱۹۳ق) از محدثان بزرگ کوفه قائل بود که عیادت رافضى مثل عیادت یهودى و نصرانى اجرى ندارد و به هارون الرشید می‌گفت: «اگر رافضى‌ها را به قتل برسانى، اصحاب حدیث شما را بیشتر از بنى‌امیه دوست خواهند داشت». وى در جواب هارون الرشید که از او پرسید: «بنى‌امیه بهتر بودند یا بنى‌عباس؟» جواب داد: «شما به اقامه نماز بهتر از بنى‌امیه بودید، اما آنها براى مردم انفع بودند». همچنین نقل شده است که به حسن بن‌حسن، نوه امام حسن(علیه السّلام) ، ایراد می‌گرفت و می‌گفت: «چرا می‌گذارى مردم دستت را ببوسند و آنها را منع نمی‌کنى».[95] از تمام این شواهد به‌دست می‌آید که بنى‌امیه نزد ابوبکر بن‌عیاش مورد احترام بوده‌اند و اینکه دوستى اصحاب حدیث با بنى‌امیه به خاطر مخالفت آنها با پیروان و شیعیان حضرت على(علیه السّلام) بوده است.وکیع بن‌جرّاح کوفى (م ۱۹۷ق) استاد احمد بن‌حنبل از مهم‌ترین محدثان متشیّع کوفه است که مورد احترام اصحاب حدیث نیز می‌باشد؛ اما درباره وى گفته شده است «فیه تشیع یسیر، لایضرّ إن شاء الله، فانّه کوفى فى الجمله و قد صنّف کتاب فضایل الصحابه، قدّم فیه باب مناقب على(علیه السّلام) على مناقب عثمان»؛[۹۶] البته وکیع جهر به بسم الله را بدعت می‌دانست.[۹۷] بر این اساس احمد بن‌حنبل می‌گفت: «اگر بین عبدالرحمن بن‌مهدى و وکیع اختلاف افتد، عبدالرحمن بن‌مهدى مقدم است؛ چون به سلف نزدیک‌تر است». این نکته به ما می‌آموزد که تقدم على(علیه السّلام) بر عثمان دورى از روش سلف است.محمد بن‌عبید طنافسى کوفى (م ۲۰۴ق) از دیگر کوفیانى است که عثمانى‌مذهب بود و درباره‌اش گفته‌اند: «کان ممّن یقدّم عثمان على علىّ و قَلَّ مَن یذهب الى هذا من الکوفیین، عثمانىٌ».[98] وى مدتى در بغداد بود و سپس به کوفه آمد و در آنجا از دنیا رفت. شاید حضورش در بغداد سبب اصلى گرایش وى به عثمانى‌مذهبان باشد؛ زیرا بغدادیان على(علیه السّلام) را نمی‌پذیرفتند.عبیدالله بن‌موسى (م ۲۱۳ق)، او از اساتید بخارى بود و تأثیرى عمیق بر او داشته است. عبیدالله شیخین را بر على(علیه السّلام) مقدم می‌داشت، ولى دشمنان حضرت على(علیه السّلام) را نیز نمی‌پذیرفت و هر کس نام معاویه داشت به منزلش راه نمی‌داد.[۹۹]از دیگر اساتید بخارى که از متشیعان کوفه محسوب می‌گردد، فضل بن‌دُکَین (م ۲۱۹ق) است. وى بر شیعیان ـ کسى که على(علیه السّلام) را بر عثمان مقدم می‌داشت ـ ثنا می‌فرستاد و می‌گفت: «حبّ على(علیه السّلام) عبادت است، ولى معاویه را نیز سبّ نمی‌کنم».[100]یحیى بن‌عبدالحمید کوفى (م ۲۲۸ق)، از متشعّیان بزرگ کوفه و صاحب مُسند کبیر می‌گفت: «عثمان قابلیت دوست‌داشتن را ندارد و معاویه بر ملت غیراسلام مرده است»؛ لذا احمد بن‌حنبل از یحیى به خوبى یاد نمی‌کرد.بنابراین می‌توان به این نتیجه رسید که بزرگ‌ترین محدثان کوفه که مورد اعتماد و احترام اصحاب حدیث بودند، رویکردى علوى داشتند و حضرت امیرمؤمنان على(علیه السّلام) را بر عثمان مقدم می‌داشتند و به همین علت به شیعه و متشیّع‌بودن توصیف شده‌اند. در همین باره ناشى اکبر در مسائل الامامه می‌نویسد: «وکیع بن‌جراح و پیروان عبدالله ادریس شافعى، عبدالله بن‌نُعیم و ابونعیم فضل بن‌دکین و اکثر بزرگان اصحاب حدیث کوفه معتقدند که برترین مردم بعد از پیامبر، ابوبکر، عمر، علىّ و سپس عثمان است. این مشایخ على را بر عثمان مقدم می‌دارند و این تشیّع اصحاب حدیث کوفه است. این بزرگان زبیر، طلحه، عایشه، معاویه و عمرو بن‌عاص را دوست دارند و از هیچ یک از اصحاب پیامبر برائت نمی‌جویند…».[101]
عثمانیّه و اصحاب حدیث مکّه معروف‌ترین صحابى مکه، عبدالله بن‌عباس (م ۶۸ق) است. او بعد از شهادت امام على(علیه السّلام) در سال ۴۰ هجرى به حجاز رفت و مقیم گشت. مفسران بزرگى چون مجاهد، طاووس، عطاء و عکرمه از شاگردان بلاواسطه او بودند.مجاهد بن‌جبر (م ۱۰۴ق)، معروف به مجاهد، مفسر بزرگى که علاوه بر ابن‌عباس شاگرد عبدالله بن‌عُمر نیز بود. او از ورود به مباحث اختلافى اجتناب می‌کرد و می‌گفت: «نمی‌دانم کدام یک از دو نعمت بزرگ‌تر است، ورود به اسلام یا وارد نشدن در اهل اهواء [مرجئه، شیعه، قدریّه، جهمیّه و…]…».[102]عکرمه (م ۱۰۵ق)، طرفدار دیدگاه خوارج گردید و از صُفریه دفاع‌کرد. بخارى‌از وى حدیث نقل‌می‌کند. وى‌موافق حضرت‌امیر(علیه السّلام) نبود و عمل‌خوارج نهروان‌را تأیید می‌کرد.طاووس بن‌کیسان (م ۱۰۶ق)، او به تشیع تمایل داشت و درباره وى آمده است: «کان طاووس یتشیّع». ذهبى در ادامه می‌گوید: «إن کان فیه تشیّع، فهو یسیر لایضرّ إن شاءالله».[103] همچنین از طاووس نقل شده است که او، در نقد دیدگاه مرجئه، درباره حجاج بن‌یوسف ثقفى می‌گفت: «عجبتُ لإخواننا مِن اهل العراق یُسَمّون الحجاج مؤمنا».[104]عطاء بن‌ابى‌رباح (م ۱۱۴ق)، او مفتى بزرگ مکه بود و مردم در زمان بنى‌امیه حجّشان را بر اساس فتاواى او برگزار می‌کردند. امام باقر(علیه السّلام) درباره وى گفته است: «علیکم بعطاء، هو والله خیرٌ لکم منّى» یا می‌فرمود: «کسى را عالم‌تر از عطا در مناسک حج نمی‌شناسم».[105]از دیگر بزرگان مکه می‌توان به این افراد اشاره کرد:عبدالله بن‌عبیدالله بن‌ابى‌ملیکه (م ۱۱۷ق) معروف به ابن‌ابى‌ملیکه که قاضىِ عبدالله بن‌زبیر در مکه بود. وى از مَسوَر بن‌مخرمه نقل می‌کند که پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: « بنى‌هشام بن‌مغیره از من اذن گرفتند تا دخترشان را به عقد على بن‌ابى‌طالب درآورند و من اذن ندادم، مگر اینکه ابن‌ابى‌طالب دخترم را طلاق دهد و با دختر آنها ازدواج کند؛ زیرا فاطمه پاره تن من است…».[106] این روایت را بخارى در صحیح خود در باب فضایل صحابه آورده است؛ اما با توجه به سیاق حدیث و راویان آن می‌تواند منقصت براى امام على(علیه السّلام) باشد نه فضیلت؛ زیرا راویان این روایت لیث بن‌سعد از ابن‌ابى‌ملیکه از مسور بن‌مخرمه هستند که هر سه عثمانى‌مذهب‌اند.عمرو بن‌دینار جمحى (م ۱۲۶ق)، او شیخ حرم مکه در زمان خود بود. یحیى بن‌معین درباره وى می‌گوید: «اهل مدینه راضى نیستند عَمرو را به تشیّع متهم کنند ، همچنان‌که به بدگویى او از عبدالله بن‌زبیر رضایت نمی‌دهند. او از این اقوال برى است». نیز آمده است که امام باقر(علیه السّلام) می‌فرمود: «دیدار عمرو بن‌دینار مرا به حج ترغیب می‌کند. او ما را دوست دارد…».[107]عبدالملک بن‌عبدالعزیز بن‌جُرَیح (م ۱۵۱ق)، که به ابن‌جریح معروف است. او هیجده سال نزد عطاء و نُه‌سال نزد عَمرو بن‌دینار تلمذ‌کرد و از شیعه‌گرى‌قلیل‌آنها الگو گرفت.[۱۰۸]میمون بن‌مهران (م ۱۱۶ق)، او در ابتدا امام على(علیه السّلام) را بر عثمان ترجیح می‌داد؛ اما روزى عمر بن‌عبدالعزیز به وى گفت: «کدام یک نزد تو محبوب‌ترند؟ مردى که در ریختن خون بى‌مبالات بود یا کسى که در جمع مال حریص‌تر؟» ابن‌مهران می‌گوید: «پس از آن نظرم عوض شد و عثمان را بافضیلت‌تر یافتم». احمد عجلى نقل می‌کند که میمون بن‌مهران «کان یحمل على علىّ رضى الله عنه». ذهبى در ادامه سخن عجلى می‌نویسد: «از او حملى ثبت نشده است. او فقط عثمان را افضل می‌دانست».[109]زهیر بن‌معاویه بن‌حُدَیج (م ۱۷۲ق)، پدر او، معاویه بن‌حدیج، عثمانى‌مذهبِ معروفى بود که در کوفه می‌زیست و سپس به جزیره کوچ کرد. وى راوى حدیث «خلفاء أمتى اثنى عشر» است و مورد توثیق تمام رجالیون اهل‌سنت قرار گرفته است.[۱۱۰]
عثمانیه و اصحاب حدیث بغداد شهر بغداد در نیمه اول قرن دوّم هجرى به دستور منصور دوانیقى ساخته شد؛ بنابراین در قرن اول و نیمه اول قرن دوم هجرى یادى از بغداد و محدثان آن نیست. مهم‌ترین محدثان بغداد از حدود سال‌های ۱۷۰ به بعد ظهور کردند که غالباً از اماکن دیگر به آنجا آمده بودند. شافعى (م ۲۰۴ق) یکى از مهاجران به بغداد است.عبدالله بن‌ادریس شافعى (م ۲۰۴ق)، رهبر شافعیان جهان و از شاگردانِ اصحاب حدیث مدینه بود. او متهم به تشیع است؛ زیرا در زمانى که دوران خلافت حضرت امیر(علیه السّلام) نزد اصحاب حدیث پذیرفته نشده بود، از على(علیه السّلام) به نیکى یاد می‌کرد و می‌گفت: «خلفا پنج نفرند: ابوبکر، عمر، عثمان، على و عمر بن‌عبدالعزیز».[111] از احمد بن‌حنبل درباره شافعى پرسیدند، جواب داد: «هر چه دیدیم خیر بود». به احمد بن‌حنبل گفتند: «یحیى و ابوعبید به خاطر تشیعِ شافعى از او راضى نبودند». احمد جواب داد: «من نمی‌دانم آن دو چه می‌گویند». ذهبى بعد از نقل این روایت و نقل اشعارِ شافعى با مضمون حبّ آل محمد(صلّی الله علیه و آله و سلّم) می‌نویسد: «مَن زعم انّ شافعى یتشیّع فهو مفترٌ»؛[۱۱۲] اما ناشى اکبر می‌نویسد: «وکیع بن‌جراح (م ۱۹۷ق) و پیروان عبدالله بن‌ادریس شافعى[۱۱۳] (م ۲۰۴ق) و عبدالله بن‌نعیم و ابونعیم فضل بن‌دکین (م ۲۱۹ق) و اکثر بزرگان اصحاب حدیث کوفه معتقدند که برترین مردم بعد از پیامبر ابوبکر، عمر سپس على و سپس عثمان هستند. این افراد على را بر عثمان مقدم می‌دارند و این تشیّع اصحاب حدیث کوفه است».[114] او در ادامه به اصحاب حدیث بغداد پرداخته، می‌نویسد: «اما مشایخ اصحاب حدیث بغداد خلافت امام على را قبول ندارند و آن را نمی‌پذیرند؛ همچون یحیى بن‌معین (م ۲۳۳ق)، ابوخیثمه (م ۲۳۴ق) و احمد بن‌حنبل که على(علیه السّلام) را از امامت حذف کرده و گمان می‌کنند که دوران خلافت على(علیه السّلام) فتنه است [و باید از فتنه دورى کرد]… این تفکر را اسماعیل جوزى [شاگرد مالک بن‌انس] در بغداد رواج داد… ولید کرابیسى نیز ابوبکر، عمر، عثمان و على را به ترتیب می‌پذیرفت ولى معتقد بود که اصحاب پیامبر اجتهاد کردند و با هم جنگیدند و در رأیشان مصیب بودند و نمی‌توان آنها را تخطئه کرد…».[115] شاید عدم نقل روایات شافعى از سوى بخارى در صحیحش به دلیل تشیّع شافعى و برتر دانستن على بر عثمان باشد.عبدالله بن‌مبارک (م ۱۸۱ق)، وى اهل خوارزم بود و در کودکى همراه و همگام سپاهیان ابومسلم خراسانى سیاه پوشید؛ لذا از کودکى به اهل‌بیت(علیهم السّلام) تعلق خاطر پیدا نمود و شاید همین تعلق خاطر باعث تعدیل دیدگاه اهل‌سنت در باب خلافت حضرت امیر(علیه السّلام) گشت. وى استاد شافعى و احمد بن‌حنبل بود. او از اخلاق نیکویى برخوردار بود و مورد قبول همه اهل‌سنت است. ابن‌عیینه می‌گوید: «ابن‌مبارک از صحابه هیچ چیز کم نداشت، مگر اینکه با پیامبر نبود» و شافعى می‌گفت: «هر حدیثى را که ابن‌مبارک رد کند ما نیز رد می‌کنیم». ابن‌مبارک نگاه مثبتى به بنى‌هاشم داشت و می‌سرود:فــلا أسـب ابابکر و لا عُــمَراًو لــن أسـبّ مـعاذ الله عثماناو لا ابــن‌عمّ رسـول الله أشتمهحتّى اُلبَّس تحت التراب اکفاناو لا الزبیر حوارى الرسول و لااُهـدى لطلحه شتماً عزَّ أوهاناو لا أقول علىٌّ فى السحاب اذاًقد قلتُ و الله ظلماً ثم عدواناوى معتقد بود: «شمشیرى که میان صحابه واقع شد، فتنه بود و من نسبت به هیچ کدام چیزى نمی‌گویم و هیچ کدام را مفتون نمی‌دانم».[116]بعد از ابن‌مبارک و شافعى، احمد بن‌حنبل (م ۲۴۱ق) به تربیع معتقد گشت و آن را از اعتقادات اهل‌سنت قرار داد[۱۱۷]و کم‌کم امام على(علیه السّلام) به‌ عنوان خلیفه چهارم پذیرفته شد و عثمانیه در تاریخ محو گردید.[۱۱۸]
پی نوشت ها :
[۸۱]. همان، ج۶، ص۱۷۲٫[۸۲]. همان، ج۶، ص۱۹۷٫[۸۳]. همان، ج۶، ص۲۰۴٫[۸۴]. همان، ج۶، ص۲۶۱٫[۸۵]. همان، ج۶، ص۳۸۸٫[۸۶]. همان، ج۶، ص۴۲۵، ۴۳۱ و ۴۳۲٫[۸۷]. همان، ج۷، ص۲۸ و ۳۰٫[۸۸]. همان، ص۱۷۹ و ۱۸۳، ۱۹۱ـ۱۹۲ و ۱۹۷ و ۲۰۶٫[۸۹]. همان، ج۸، ص۳۶۶٫[۹۰]. همان، ج۵، ص۵۸۸٫[۹۱]. همان، ج۶، ص۴۰۹٫[۹۲]. همان، ج۷، ص۲۸۱٫[۹۳]. همان، ج۷، ص۴۸۳ ـ ۴۸۷٫[۹۴]. همان، ج۷، ص۵۳۶٫[۹۵]. همان، ج۷، ص۶۸۲ و ۶۸۴ و ۶۸۷ـ۶۸۸٫[۹۶]. همان، ج۸، ص۸۸، ۹۵ و ۹۷٫[۹۷]. همان، ج۸، ص۹۷٫[۹۸]. همان، ج۸، ص۲۸۲٫[۹۹]. همان، ج۸، ص۳۵۸٫[۱۰۰]. میزان الاعتدال، ج۳، ص۳۵۰؛ سیر اعلام النبلاء، ج۸، ص۴۴۸ و ۴۵۳ ـ ۴۵۴٫[۱۰۱]. مسائل الامامه، ص۶۵٫[۱۰۲]. سیر اعلام النبلاء، ج۵، ص۳۴۸٫[۱۰۳]. همان، ج۵، ص۵۲۷ ـ ۵۲۸٫[۱۰۴]. همان، ج۵، ص۵۲۷٫[۱۰۵]. همان، ج۵، ص۵۵۴؛ طبقات ابن‌سعد، ج۵، ص۴۶۸٫[۱۰۶]. همان، ج۵، ص۵۶۰٫[۱۰۷]. همان، ج۶، ص۱۱۴ ـ ۱۱۵٫[۱۰۸]. همان، ج۶، ص۴۸۹٫[۱۰۹]. همان، ج۵، ص۵۵۰٫[۱۱۰]. همان، ج۷، ص۴۶۹٫[۱۱۱]. همان، ج۸، ص۳۸۳٫[۱۱۲]. همان، ج۸، ص۴۰۱٫[۱۱۳]. نقل است که شافعى می‌گفت: خلفا پنج نفرند: ابوبکر، عمر، عثمان، على(علیه السلام) و عمر بن‌عبدالعزیز (نیز از ابوبکر بن‌عیاش و سفیان ثورى نیز نقل شده است). رک: سیر اعلام النبلاء، ج۵، ص۵۸۸٫[۱۱۴]. مسائل الامامه، ص۶۵٫[۱۱۵]. همان، ص۶۶ ـ ۶۷٫ (با کمى تلخیص)[۱۱۶]. سیر اعلام النبلاء، ج۷، ص۶۰۴ـ۶۰۶ و ۶۱۰ و ۶۱۸ـ۶۱۹ و ۶۲۵ـ۶۲۶٫[۱۱۷]. رک: رسول جعفریان، «نقش احمد بن‌حنبل در تعدیل اهل‌سنت». مجله هفت آسمان، شماره ۵٫[۱۱۸]. در این باره رجوع کنید: پاتریشیا کرونه، «عثمانیّه»، ترجمه مهدى فرمانیان، مجله طلوع، شماره ۱۳ و ۱۴ و کتاب فرق تسنن. منبع: پایگاه دانشگاه ادیان و مذاهب/خ
 

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.