تاریخ انتشار : ۱۸ مرداد ۱۳۹۵


عجاردهبعد از شکست عطیه بن أسود حنفى از مهلب و کشته شدن وى در منطقه سند، در چند دهه بعد، عبدالکریم بن عجرد به بازسازى مجدد جنبش خارجیان ایران همت گماشت. از فعالیت هاى وى اطلاع چندانى در دست نیست. خالد بن عبدالله قسرى حاکم عراق و خراسان در سال هاى ۱۰۶ تا ۱۲۰ هجرى، عبدالکریم بن عجرد را به زندان افکند و او در زندان از دنیا رفت. هنگامى که عبدالکریم در زندان بود مباحث جبر و اختیار و قضا و قدر در میان مسلمانان به صورت جدى مطرح بود. طرفداران عبدالکریم بن عجرد در این زمان درباره پذیرش یا عدم پذیرش اختیار انسان دو دسته شده، عده اى از اختیار انسان طرفدارى کردند، مثل میمونیه (طرفداران میمون بن خالد) و حمزیّه (پیروان حمزه بن ادرک) و عده اى طرفدار قدر و جبر شدند، مثل خلفیه (پیروان خلف خارجى)، شعیبیه (طرفداران شعیب بن محمد) و خازمیّه یا حازمیّه (پیروان حازم بن على)، لذا به وى نامه نوشته، دیدگاه وى را نسبت به قدر و اختیار جویا شدند. وى در نامه اى نوشت: «گوییم آنچه خدا خواسته روى داده و آنچه نخواسته روى نداده است. ما را حدّ آن نیست که پیرایه اى بر خدا ببندیم».[116] هر دو طایفه احساس کردند که عبدالکریم آنان را تأیید کرده است. بنابراین رهبرى عبدالکریم را پذیرا شده ند ولى از یکدیگر بیزارى جستند. بیزارى جستن این طوایف از هم با مرگ عبدالکریم همراه بود، لذا عجارده به چند فرقه تقسیم گردیدند و هر کدام از رؤسا دنبال عِدّه و عُده بود. در مجادله اى دیگر میان عبدالکریم بن عجرد و ثعلبه بن عامر اختلاف افتاد و گروه ثعالبه از عجارده جدا شدند. ابن عجرد معتقد بود که از کودکان و اطفال نباید توقع برائت یا ولایت داشت تا زمانى که به بلوغ برسند و به اسلام خارجى فراخوانده شوند، اما ثعلبه معتقد بود که میان اطفال و بزرگان فرقى نیست و فرزندان خردسال مخالفان درخور برائتند.[۱۱۷] این مسئله باعث شد که خارجیان شمال شرق ایران، یعنى خراسان طرفدار ثعلبه گردیده و فرقه ثعالبه به وجود آید، ولى خارجیان جنوب شرق ایران، یعنى سیستان و کرمان به طرفدارى از عجارده باقى ماندند.[۱۱۸] بغدادى اکثر عجارده سیستان را از فرقه خازمیّه عجارده مى داند.[۱۱۹]ثعالبه بعد از ثعلبه بن عامر با شیبان بن سلمه بیعت کردند. وى در دوران ابومسلم قیام کرد و به یارى وى برخاست. کمک او به ابومسلم باعث شد که برخى از یارانش وى را به قتل رسانند. یکى از افراد مهمى که از شیبان تبرى جست زیاد بن عبدالرحمن شیبانى است که همچون شیبان قائل به قضا و قدر، و طرفدار جبر بود. شهرستانى معتقد است که اکثر شیبانیان به رهبرى عطیه جوزجانى طرفدار شیبان بودند و تولاى او را در دل داشته اند. این افراد بیشتر در جرجان، نساء و ارمینیه حضور داشتند.[۱۲۰] گروه هاى متعددى از عجارده یا ثعالبه جدا شدند که البته نباید آنها را فرقه هایى مجزا دانست. ملل و نحل نویسان از فرقه هایى همچون اُخنسیّه، معبدیّه، رشیدیّه، مکرمیّه، معلومیّه، مجهولیه، بدعیه و جز آنها یاد کرده اند که اشعرى همه آنها را در ذیل عجارده آورده و شهرستانى برخى از آنها را ذیل نام ثعالبه فهرست کرده است.[۱۲۱] مادلونگ در مقاله «عجاردیان و اباضیان» با نگاهى به آثار ملل و نحل نویسان اکثر این فرقه ها و اختلافاتشان با یکدیگر را بیان کرده است.[۱۲۲]اختلافات عجارده در جنوب شرقى ایران ادامه داشت تا این که حمزه بن آذرک عجاردى در سیستان ظهور کرد. حمزه در سال ۱۸۰ بر ضد هارون الرشید و عُمّال او قیام کرد. حدود پنج هزار نفر از خوارج سیستان با وى بیعت کردند و در سال ۱۸۲ خلیفه عباسى لشکرى به طرف سیستان اعزام کرد که شکست خورد.[۱۲۳] حمزه بعد از پیروزى، مردم سیستان را جمع کرد و براى آنان خطبه خواند و رسماً مخالفت خود را با خلیفه عباسى اعلام کرد و گفت: «یک درهم خراج و مال بیش، به سلطان مدهید. چون شما را نگاه نتواند داشت و من از شما هیچ نخواهم و نستانم که من بر یک جاى نخواهم نشست».[124] اقدام حمزه باعث شد که مردم سیستان دیگر مالیات و خراج به خلیفه عباسى نپردازند. مؤلف تاریخ سیستان در این باره مى نویسد: «و زان روز تا این روز به بغداد بیش از سیستان دخل و جمل نرسید… خطبه بنى العباس بر جاى است، اما مال منقطع گشت».[125]حمزه بن آذرک توانست کابل، خراسان، کرمان، سیستان و فارس را تا سواحل دریاى عمان به تصرف خود درآورد. در سال ۱۹۲ قمرى هارون الرشید شخصاً براى دفع حمزه به سوى خراسان حرکت کرد و در راه نامه اى بدین مضمون به حمزه نوشت: «بسم الله الرحمن الرحیم، از طرف بنده خدا هارون امیرالمؤمنین به حمزه بن عبدالله خارجى… که ]خلیفه[ از گناهان سابق و خونریزى ها و غارت هاى مالى… شما… مى گذرد و آن را عفو مى کند… پس صلاح شما… این است که به جماعت مسلمین وارد شوید و اطاعت کنید…». حمزه در جواب نامه خلیفه نوشت: «بسم الله الرحمن الرحیم، از طرف بنده خدا حمزه امیرالمؤمنین،… کتاب خدا را پذیرفته ام و تخلفى از آن را جایز نمى دانم… و در این راه با کسانى که خلاف آن کنند جهاد مى نمایم… تا سرم در این راه برود…».[126]در همین اوان هارون الرشید در سال ۱۹۳ در طوس درگذشت و حمزه با شنیدن خبر مرگ هارون الرشید گفت: «و کفى الله المؤمنین القتال» و دیگر در برابر دستگاه خلافت جنگ نکرد و گفت: «واجب گشت بر ما که به غزوه بت پرستان به سند و هند و چین… رویم…».[127] حمزه بعد از واقعه مرگ هارون الرشید که گویا اثرى شگرف در روح او بر جاى گذاشته بود، سواران خود را به اطراف فرستاد و دستور داد که مگذارید ظالمان بر ضعفا ظلم کنند و خود رهسپار سند و هند شد. وى پس از جنگ هاى فراوان در مناطق مختلف باز به سیستان بازگشت.[۱۲۸] در این دوران لیث بن فضل از عیاران سیستان در آنجا حاکم بود و با خوارج و حمزه خارجى رفتار بسیار نیکویى داشت و خوارج کارى به مردم سیستان نداشتند و براى جنگ با بت پرستان به هند و سند مى رفتند. در جنگ هاى متعددى که میان سپاهیان خلیفه عباسى با عیّاران به رهبرى لیث و خوارج صورت مى گرفت غالباً پیروزى با خوارج بود. سرانجام در سال ۲۱۳ قمرى حمزه بن آذرک از دنیا رفت و خوارج با ابواسحاق ابراهیم بن عمیر الجاشنى بیعت کردند. ابواسحاق به برخى از اعمال خوارج ایراد گرفت و خوارج قصد قتل وى کردند، لذا او گریخت و خوارج در سال ۲۱۵ با ابوعوف بن عبدالرحمن بیعت کردند.[۱۲۹]در سال ۲۱۶ قمرى خوارج سیستان سپاه خلیفه عباسى را در هم شکسته، فرمانده آن را کشتند. در این زمان بین خوارج اختلاف افتاد و هر از چند گاهى فردى از خوارج قیام مى کرد.[۱۳۰] رفتار سوء خوارج باعث پیدایش گروه عیّاران در سیستان شد که صریحاً هدف اصلى خود را مقابله با خوارج اعلام کرده بود. یعقوب لیث در میان عیاران کم کم به تثبیت موقعیّت خود پرداخت و قدرت اصلى منطقه گردید. وى ادعا مى کرد که خلیفه دستور قلع و قمع خوارج را به او سپرده است. وى در همین اثنا به عمّار خارجى رهبر خوارج نامه نوشته، از او خواست تا از خارجى گرى دست بردارد و به او بپیوندد. کوشش هاى یعقوب لیث ثمربخش بود و توانست بزرگان خوارج را به سوى خود جذب کند. وى به رهبران آنها خلعتى مى داد و آنها بزرگ مى داشت.[۱۳۱] یعقوب در ادامه، قیام هاى خوارج شورشى را سرکوب کرد. قیام اسدویه خارجى در سال ۲۴۹ و قیام عمار خارجى در سال ۲۵۱ قمرى سرکوب شد.[۱۳۲]بعد از سرکوب قیام عمار خارجى، خوارج به کوه ها پناه بردند. در سال ۲۵۷ قمرى عبدالرحیم خارجى به بازسازى خوارج پرداخت و با ده هزار نفر در هرات قیام کرد. یعقوب لیث خود به مقابله با او پرداخت و عبدالرحیم تسلیم شد. در عوض، یعقوب حاکمیت منطقه را به عبدالرحیم سپرد.[۱۳۳] مدتى بعد خوارج عبدالرحیم را کشته، با ابراهیم بن اخضر بیعت کردند. ابراهیم با هدایاى فراوان به دیدار یعقوب لیث رفت و یعقوب به وى گفت: «تو و یاران دل قوى باید داشت که بیشتر سپاه من و بزرگان همه از خوارجند و شما اندرین میانه بیگانه نیستید».[134]از این به بعد خوارج کم کم دست از قیام برداشته و به زندگى در کنار دیگر پیروان مذاهب ادامه دادند. جملات پایانى کتاب خوارج در ایران بهترین جمع بندى براى آخرین حضور خوارج عجاردى در ایران است. وى مى نویسد: «… در این اعصار خوارج تقریباً نوعى همزیستى مسالمت آمیز با دیگر مسلمانان را در پیش گرفته بودند… اصطخرى در سال ۳۴۰ قمرى متذکر مى شود که در بم… سه مسجد جامع وجود دارد… یکى از آنها مربوط به خوارج است…. در سال ۳۷۵ قمرى در اطراف هرات از جمله کروخ… همگى خوارج اند[۱۳۵]… مسعودى در سال ۳۳۲ قمرى… از… شهر زور و سیستان به عنوان جایگاه هاى خوارج خبر مى دهد… یاقوت حموى در قرن هفتم گوید: … ساکنان… کرنک در نزدیکى سیستان همگى از خوارج اند… بعد از این تاریخ… اطلاع دیگرى از حضور خوارج در ایران نداریم…».[136] اما مادلونگ با شک و تردید به مطالب یاقوت حموى نگریسته، قرن پنجم را آخرین قرن حضور خوارج در ایران و افغانستان معرفى مى کند.[۱۳۷] بنابراین خوارج عجاردى از قرن سوّم دست از قیام و خروج برداشته، به زندگى عزلت نشینانه خود ادامه دادند تا این که در قرن ششم یا هفتم کم کم از بین رفتند.
عقاید عجاردهاگر بیشترین طرفداران عجارده را از طرفداران مکتب خازمیه بدانیم که در سیستان تسلط کامل داشتند و احتمالا حمزه بن آذرک نیز پیرو این گروه بوده است، باید بیش تر به عقاید خازمیه بپردازیم. در کنار آن باید به عقاید ثعالبه نیز توجه کنیم. شاید تندروى خازمیه عجاردى باعث آن گردیده که ناشى اکبر در مسائل الامامه، خازمیه را از فِرَق ازارقه محسوب کند و در ذیل آن بیاورد.[۱۳۸]به نظر مى رسد که اکثر خوارج ایران، همچون اهل سنت به قضا و قدر معتقد بوده، استطاعت را در هنگام فعل، مخلوق خداوند مى دانستند، ولى حمزه بن آذرک با این اعتقاد مخالفت کرده، طرفدار اختیار و تفکر معتزله گردید و به آزادى انسان معتقد بود. حمزه فرزندان خردسال مشرکان را همچون آباى آنها اهل جهنم مى دانست، ولى فرزندان مخالفان را نمى کشت. وى خوارج قاعد را مؤمن مى دانست و اجازه کشتن مسلمانان را نمى داد، مگر این که با خوارج بجنگند یا به سلطان ظالم یارى برسانند.[۱۳۹]کثرت فرق عجارده در آثار ملل و نحل و نبودِ اعتقادات رسمى عبدالکریم بن عجرد باعث پراکندگى اعتقادى عجارده گردیده است که جمع آنها را در یک مجموعه منسجم غیر ممکن مى سازد. بنابراین خوانندگان را به آثار ملل و نحل نویسان ارجاع مى دهیم.
اباضیهفِرَق خوارج را به صورت کلى مى توان در دو دسته تقسیم کرد: تندروان و معتدلان. هر فرقه اى که تندروتر بوده، زودتر از صحنه اجتماع محو گردیده است و هر چه اعتدال آن بیشتر بوده، دوام آن نیز بیشتر بوده است. فرقه اباضیه از معتدل ترین فرقه هاى خوارج است که تا به امروز باقى مانده و در کشور عمّان،[۱۴۰] وادى مزاب الجزایر، کوه هاى نفوسه و زواره در لیبى، جزیره جربه در مغرب و در زنگبار حضور جدى و پررنگى دارند. گفتنى است که همه ملل و نحل نویسانْ اباضیه را شاخه معتدل خوارج مى دانند، ولى خود اباضیه انتساب به خوارج را اتهام تلقى کرده، به ردّ و نفى آن مى پردازند.[۱۴۱] هم بزرگان اباضیه آثار مفیدى به جامعه علمى عرضه کرده اند، هم درباره اباضیه آثار ارزشمندى منتشر شده است.کتاب دراسات عن الاباضیه، نگارش خلیفه عَمرو نامى، یکى از اباضیان لیبى، کتاب البُعد الحضارى للعقیده الاباضیّه تألیف فرحات جعبیرى، کتاب تنها بازماندگان خوارج: جستارى در تاریخ و معتقدات اباضیه نوشته مسعود جلالى مقدم، کتاب الاباضیّه بین الفرق الاسلامیّه و کتاب الاباضیّه فى موکب التاریخ تألیف على یحیى معمّر از عالمان و نویسندگان اباضیه شمال آفریقا از بهترین آثارى است که این زمینه به نگارش درآمده و به صورت مبسوط، تاریخ و عقاید اباضیه را از منابع دست اول استخراج و گزارش کرده اند. خوانندگان را به این منابع ارجاع داده، از بیان تاریخ و عقاید اباضیه خوددارى مى کنیم.
خاتمهبا بررسى فرق خوارج مى توان به این نکته رسید که خوارج تندرو، چون همیشه در پى جنگ و برخورد افراطى با پیروان دیگر مذاهب بودند، عالمان برجسته اى در میان آنان ظهور نکرده اند و آنچه از آنان باقى مانده فقط اشعارى است که در برخى متون ادبى باقى مانده است. بنابراین نباید از آنان انتظار داشت که به تحلیل مفهوم ایمان و کفر بپردازند و با استناد به لوازم آن، نظام فکرى خود را بنا کنند، زیرا اگر به این کار مى پرداختند یقیناً از قتل و غارت دست برمى داشتند. نکته دیگر این که عاقبت تندروى محو و از بین رفتن است. با بررسى تاریخ خوارج مى توان این حقیقت را دریافت و در پرتو آن به مسلمانانِ روزگار ما توصیه کرد که تندروى، غیر از کشتار و قتل و غارت، و نیز نابودشدن یا به انزوا رفتن نتیجه دیگرى ندارد.کتاب نامه :قرآن کریمنهج البلاغهصدوق، على بن حسین، من لایحضره الفقیه، تصحیح سید حسن موسوى فرسان، دار الصعب و دار التعارف، بیروت، لبنان، چاپ اول، ۱۴۰۱ق.طبرى، محمد به جریر، تاریخ الامم و الملوک، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، بیروت، چاپ اول، ۱۴۰۱ق.نصر بن مزاحم، وقعه صفین، تحقیق عبدالسلام محمد هارون، کتابخانه آیت الله مرعشى نجفى، قم، ۱۴۰۲ق.بلاذرى، احمد بن یحیى، انساب الاشراف، تحقیق سهیل زکار و ریاض زرکلى، دارالفکر، چاپ اول، ۱۴۱۷ق.ملحم، عدنان محمد، المؤرخون العرب و الفتنه الکبرى، بیروت، دار الطلیعه، ۱۹۹۸م.عواجى، غالب بن على، الخوارج تاریخهم و آراؤهم الاعتقادیه، مکتبه السنه النشر، ریاض، چاپ اول، ۱۴۱۸ق.مادلونگ، ویلفرد، جانشینى حضرت محمد و خلافت نخستین، ترجمه احمد غائى، مشهد، بنیاد پژوهش هاى اسلامى، ۱۳۷۷٫مرتضى عاملى، سید جعفر، «مارقین»، دانشنامه امام على(ع)، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامى، چاپ اول، تهران، ۱۳۸۲ش.ابن اثیر، محمد، الکامل فى التاریخ، تحقیق على شیرى، دار احیاء التراث العربى، بیروت، چاپ اول، ۱۴۰۸ق.جعفرى، یعقوب، خوارج در تاریخ، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ دوم، تهران، ۱۳۷۳ش.ابوحاتم رازى، محمد، الزینه فى الکلمات الاسلامیه، ترجمه على آقانورى، مرکز ادیان و مذاهب، چاپ اول، ۱۳۸۲ش.مسلم، ابوالحسین، صحیح مسلم، دار ابن حزم، بیروت، چاپ اول، ۱۴۱۶ق.بخارى، محمد، صحیح البخارى، تحقیق شیخ قاسم الشماعى الرفاعى، دار القلم، بیروت، چاپ اول، ۱۴۰۷ق.ابن جوزى، عبدالرحمن، تلبیس ابلیس، تحقیق السید الجمیلى، دار الکتاب العربى، بیروت، چاپ دوم، ۱۴۰۷ق.ابن حزم، على بن احمد، الفصل فى الاهواء و الملل و النحل، تحقیق دکتر محمد ابراهیم نصر و دکتر عبدالرحمن عمیره، دار الجیل، بیروت، چاپ دوم، ۱۴۱۶ق.شهرستانى، محمد بن عبدالکریم، الملل و النحل، تحقیق عبدالعزیز محمد الوکیل، دار الفکر، بیروت، بى تا.ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، بیروت، دار صادر، ۱۹۹۰م.اشعرى، ابوالحسن، مقالات الاسلامیین، تصحیح هلموت ریتر، ویسبادن، هلند، ۱۴۰۰ق.یحیى معمر، على، الاباضیه بین الفرق الاسلامیه، دار الحکمه، لندن، چاپ چهارم، ۲۰۰۱م.ــــــــــــ ، الاباضیه فى موکب التاریخ، مکتبه الاستقامه، چاپ دوم، ۱۴۱۰ق.سالمى، عبدالرحمن، عمان تاریخ یتکلّم، وزاره الثقافه، عمان، ۱۴۰۸ق.سابعى، ناصر بن سلیمان، الخوارج و الحقیقه الغائبه، دار المنتظر، بیروت، چاپ اول، ۱۴۲۰ق.ناشى اکبر، محمد، مسائل الامامه، تحقیق فان اس، المعهد الآلمانى للدراسات الشرقیه، بیروت، چاپ دوم، ۲۰۰۳م.ابوزهره، محمد، تاریخ المذاهب الاسلامیه، دار الفکر العربى، قاهره، مصر، بى تا.احمد امین، فجر الاسلام، بیروت، دار الکتاب العربى، ۱۹۶۹م.ــــــــــــ ، ضحى الاسلام، بیروت، دار الکتاب العربى، بى تا.جلالى مقدم، مسعود، تنها بازماندگان خوارج، انتشارات نگاه سبز، تهران، چاپ اول، ۱۳۷۹ش.مبرد، محمد، الکامل فى اللغه، تحقیق مکتب البحوثو الدراسات، دارالفکر، بیروت، چاپ اول، ۱۴۱۹ق.نایف معروف، الخوارج فى العصر الاموى، دار الطلیعه، بیروت، چاپ چهارم، ۱۴۱۴ق.فرمانیان، مهدى، فرق تسنن، نشر ادیان، قم، چاپ اول، ۱۳۸۶ش.جاحظ، عمرو بن بحر، الحیوان، بیروت، دار احیاء التراث العربى، ۱۹۵۸٫دینورى، احمد بن داوود، الأخبار الطوال، تهران، نشر نى، ۱۳۶۴٫جاحظ، عمرو بن بحر، البیان و التبیین، قم، کتابخانه ارومیه، ۱۴۰۹٫عباسى، احسان، شعر الخوارج، بیروت، دارالثقافه، ۱۹۷۴٫مفتخرى، حسین، خوارج در ایران، مرکز بازشناسى ایران و اسلام، تهران، چاپ اول، ۱۳۷۹ش.مسعودى، على بن حسین، مروج الذهب، بیروت، دار الاندلس، ۱۳۴۴٫دایره المعارف بزرگ اسلامى، مدخل «ازارقه»، نوشته احمد پاکتچى، تهران، مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامى، ۱۳۸۲٫اسفراینى، ابوالمظفر، التبصیر فى الدین، تحقیق کمال یوسف الحوت، عالم الکتب، بیروت، چاپ اول، ۱۴۰۳ق.بغدادى، عبدالقاهر، الفرق بین الفرق، تصحیح محمد محیى الدین عبدالحمید، المکبته العصریه، بیروت، ۱۴۱۹ق.مادلونگ، ویلفرد، فرقه هاى اسلامى، ترجمه دکتر ابوالقاسم سرى، انتشارات اساطیر، تهران، چاپ اول، ۱۳۷۷ش.یعقوبى، احمد بن اسحاج، تاریخ، قم، مؤسسه و نشر فرهنگ اهل البیت(ع)، بى تا.شماخى، احمد بن سعید، کتاب السیر، وزاره التراث القومى و الثقافه، عمان، چاپ اول، ۱۴۰۷ق.ابن کثیر، اسماعیل، البدایه و النهایه، تحقیق على شیرى، دار احیاء التراث العربى، چاپ اول، بیروت، ۱۴۰۸ق.الدینورى، ابن قتیبه، المعارف، دار الکتب العلمیه، بیروت، ۱۴۰۷ق.مزى، یوسف، تهذیب الکمال، تصحیح دکتر بشار عواد معروف، مؤسسه الرساله، بیروت، چاپ ششم، ۱۴۱۵ق.ذهبى، محمد بن احمد، سیر اعلام النبلاء، تحقیق محب الدین عمروى، دار الفکر، بیروت، چاپ اول، ۱۴۱۷ق.اسماعیل، محمود، الخوارج فى المغرب الاسلامى، دار العوده، بیروت، اول، ۱۹۷۶٫ابن خلدون، عبدالرحمن، العبر، تحقیق گروهى، مطبعه مصطفى محمد، مصر، بى تا.قلقشندى، احمد بن على، صبح الاعشى، بیروت دار الکتب العلمیه، بى تا.مؤلف مجهول، تاریخ سیستان، تهران، مؤسسه خاور، ۱۳۱۴٫افشار، ایرج، بزرگان سیستان، تهران، مرغ آمین، ۱۳۶۷٫مقدسى، محمد بن احمد، احسن التقاسیم، بغداد، مکتبه المثنى، بى تا.حموى، یاقوت بن عبدالله، معجم البلدان،بیروت، دار احیاء التراث العربى، ۱۹۷۹٫
پی نوشت ها :
[۱۱۶]. رک: مقالات الاسلامیین، ترجمه مؤیدى، ص۵۳; الفرق بین الفرق، ص۵۷٫[۱۱۷]. شهرستانى، الملل والنحل، ص۱۳۱٫[۱۱۸]. مادلونگ، فرقه هاى اسلامى، ص۱۰۲٫[۱۱۹]. الفرق بین الفرق، ص۵۶٫[۱۲۰]. شهرستانى، الملل والنحل، ص۱۳۳٫[۱۲۱]. مقالات الاسلامیین، ص۴۹ـ۶۹; الملل والنحل، ص۱۲۸ـ۱۳۴٫[۱۲۲]. فرقه هاى اسلامى، ترجمه سرى، ص۹۳ـ۱۲۶٫[۱۲۳]. مؤلف مجهول، تاریخ سیستان، ص۱۵۶ به بعد.[۱۲۴]. همان، ص۱۵۸٫[۱۲۵]. همان، ص۱۵۸; ایرج افشار، بزرگان سیستان، ص۱۱۳ـ۱۱۶٫[۱۲۶]. تاریخ سیستان، ص۱۶۲ـ ۱۶۸، نسخه نامه هارون الرشید و حمزه.[۱۲۷]. همان، ص۱۶۹٫[۱۲۸]. همان، ص۱۷۵٫[۱۲۹]. همان، ص۱۸۰ـ۱۸۱٫[۱۳۰]. مفتخرى، خوارج در ایران، ص۱۹۶٫[۱۳۱]. تاریخ سیستان، ص۲۰۲ـ۲۰۵٫[۱۳۲]. همان، ص۱۹۸٫[۱۳۳]. تاریخ سیستان، ص۲۱۷; مفتخرى، خوارج در ایران، ص۲۰۰٫[۱۳۴]. همان، ص۲۱۸٫[۱۳۵]. رک: مقدسى، احسن التفاسیم، ج۲، ص۴۷۳ و ۴۴۵٫[۱۳۶]. خوارج در ایران، ص۲۰۶ـ۲۰۷; یاقوت حموى، معجم البلدان، ج۴، ص۴۵۷، ذیل نام کُرنِک، (اهلها کلهم خوارج حاکّه).[۱۳۷]. مادلونگ، فرقه هاى اسلامى، ص۱۱۷٫[۱۳۸]. مسائل الامامه، ص۶۸ـ۶۹٫[۱۳۹]. الفرق بین الفرق، ص۵۶ـ۵۹; مادلونگ، فرقه هاى اسلامى، ص۱۰۹ـ۱۱۵٫[۱۴۰]. مذهب رسمى پادشاهى عمّان مسلک اباضیّه است. این مذهب در کتب معارف دینى مدارس آن کشور به صورت رسمى تبلیغ مى گردد.[۱۴۱]. على یحیى معمر، الاباضیه بین الفرق الاسلامیّه، ص۳، به نقل از ابواسحاق اطنیش، یکى از رهبران مذهبى اباضیه در قرن چهارده; همو، الاباضیه فى موکب التاریخ، ص۱۹ به بعد.منبع: پایگاه دانشگاه ادیان و مذاهب/خ
 


برچسب ها :
، ، ، ، ، ، ، ، ،
دیدگاه ها