تاریخ انتشار : ۱۸ مرداد ۱۳۹۵


عقاید محکّمه یا خوارج نخستینمهم ترین عقیده خوارج نخستین معطوف به حکومت اسلامى و صفات حاکم است که در شعار «لا حکم الاّ لله» تبلور یافت. به عقیده آنها خلیفه مى باید بى قید و شرط به آنچه قرآن حکم کرده گردن نهد و احکام اسلامى را به طور کامل اجرا کند. اگر مانند عثمان، معاویه ـ و به زعم آنان ـ امام على(علیه السّلام) از گردن نهادن به تک تک فرمان هاى الاهى خوددارى کند، باید او را به توبه فرا خواند. اگر از توبه خوددارى کرد، صرف نظر از هر گونه حسن سابقه و بدون هیچ مصلحت اندیشى بالاترى، باید با زور او را از کار برکنار ساخت. حاکمان به خاطر عدم رعایت یک فرمان الاهى ، از خلافت عزل شده، باید توبه کنند. اگر توبه نکردند، کشتن آنها جایز است و با کسانى نیز که از این خلفا و حاکمان حمایت کنند یا از آنان تبرى نجویند، جنگ نه تنها جایز، بلکه لازم است. سرزمین تحت حاکمیت چنین حاکمى دارالکفر است و استعراض (قتل بدون دلیل شرعى) آنها جایز است.[۴۱]در نگاه آنان حکومت از آنِ خداست و هر کس تقید بیشترى نسبت به فرمان هاى خدا داشته باشد، هر چند برده اى سیاه باشد، خلیفه است. بنابراین محصورکردن امامت و خلافت در قریش صحیح نیست. در پندار خوارجِ نخستین، حکومت از آنِ خداست و خلیفه بر حق بر اساس شورا انتخاب مى شود. بر این اساس به داورى گذاشتن آن میان دو نفر گناه کبیره است و نباید افراد را در تعیین حکم خدا که همان پذیرش خلیفه بر حق است، دخالت داد. آنان به آیه « إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلَّهِ یَقُصُّ الْحَقَّ وَهُوَ خَیْرُ الْفَـصِلِینَ»[42] فراوان استناد کرده، آن را دلیل حقانیت خود و کفر امام على(علیه السّلام) ـ به دلیل پذیرش حکمیت ـ مى دانستند.[۴۳]بنابه گزارش ناشى اکبر در مسائل الامامه، همه خوارج به امامت افضل عقیده داشته، امامت مفضول را روانمى دانند. آنان معتقدند که بهترین امام کسى است که خود را براى قیام مهیا سازد و مردم را به جهاد فراخواند. پس هر گاه یکى از آنان به این امر مبادرت ورزید برترین آنان و شایسته ترین شخص براى امامت است. به عقیده آنان امام مى تواند از هر قوم و قبیله اى باشد و هیچ قوم و قبیله اى بر دیگرى برترى ندارد. به نظر آنها برتر دانستن گروهى بر گروه دیگر کفر است.[۴۴] به نظر خوارج نخستین، امام على(علیه السّلام) خلیفه بر حق بود و نباید حکمیت را که عملى بر خلاف گفتار قرآن است، مى پذیرفت. پذیرش حکمیت از سوى امام گناه کبیره بود و امام باید توبه مى کرد، اما امام از انجام توبه سر باز زد. معاویه و عمرو بن عاص نیز به خاطر عدم پذیرش خلیفه مسلمانان و کارهاى ناشایسته شان کافر شدند. ابوموسى اشعرى طبق عدل رفتار کرد و خدعه عمرو بن عاص در خلع امام على(علیه السّلام) و تثبیت معاویه به عنوان خلیفه مسلمین خدشه اى در رفتار صحیح ابوموسى اشعرى وارد نمى کند. بنابراین او مرتکب گناه کبیره نشد و از راه حق عدول نکرد. بنابراین در لیست ترور قرار نگرفت.[۴۵]اکثر نویسندگان و محققان روح قبیله گرى را در عدم درج ابوموسى اشعرى در لیست ترور خوارج دخیل دانسته و معتقدند که چون وى یمنى بود، ترور نشد، ولى معاویه ، عمرو بن عاص و امام على(علیه السّلام) هر سه از قریش و قبیله مضر بودند، لذا در لیست ترور قرار گرفتند.[۴۶]امام على(علیه السّلام) در خصوص پذیرش حکمیت مى فرماید: «مگر آن وقت که از روى حیله و مکر، قرآن ها را بر سر نیزه کردند… به شما نگفتم که این کار ظاهرش ایمان و باطنش کفر است… به هر صدایى بى اعتنا باشید و اگر به صداى آنها پاسخ دهید گمراه مى شوید… اما شما گفتید که آنها برادران دینى ما هستند ونظر آنها را مى پذیریم…».[47]همچنین حضرت در پاسخ به شعار فریبنده «لا حکم الاّ لله» فرمود «… آرى درست است که حکمى جز حکم خدا نیست، ولى این گروه مى گویند که زمامدارى جز خدا نیست، در حالى که مردم در هر حال به زمامدار نیازمندند، چه نیکوکار باشد چه ظالم، تا مؤمنان در سایه او به کار خویش مشغول باشند…».[48]امام على(علیه السّلام) در خطبه اى دیگر با استناد به سنت پیامبر درباره رفتار با مرتکبان گناه کبیره به نقد تفکر خوارج پرداخته، مى فرماید: « اگر در این پندار اصرار دارید که من خطا کرده و گمراه شده ام، پس چرا به خاطر گمراهى من همه اُمت محمد(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را گمراه مى دانید و به خاطر خطاى من آنها را مؤاخذه مى کنید و چرا به خاطر گناهان من آنها را تکفیر مى کنید؟ شما شمشیرهاى خود را به دوش گرفته اید و از آن در بجا و نابجا استفاده مى کنید… پیامبر… زناکار… را سنگسار مى کرد اما بر وى نماز مى خواند… دست دزد را مى برید… ولى سهم او را از غنائم مى داد… پیامبر مرتکب گناه کبیره را به سبب گناهش کیفر مى نمود… ولى هیچ گاه نام آنان را از دفتر مسلمانان خارج نمى ساخت…».[49] امام در موارد متعدد به نقد آراء و افکار خوارج پرداخت و فرمود که قرآن صامت است و احتیاج به ناطق دارد و این انسان برگزیده است که مى تواند ناطق قرآن باشد. بنابراین ما اشخاص را حَکَم قرار ندادیم، بلکه آنها را زبان گویاى قرآن قرار دادیم تا هر چه را قرآن به آن حُکم کند، براى دیگران بیان کنند که حَکَم ها متأسفانه خدعه کردند و حق را بیان نکردند.[۵۰]نقد اندیشه هاى خوارج با استناد به قرآن و مخصوصاً روش و سنّت پیامبر اسلام در رفتار با مرتکب گناه کبیره و فرمانداران و حاکمان خاطى مناطق ، خوارج نخستین را به دو گروه معتدل و تندرو تقسیم کرد. این دو گرایش که در میان سال هاى ۴۰ تا ۶۰ هجرى قمرى ظهور یافت، مقدمه اى براى پیدایش فرقه هاى خوارج گردید. اگر بتوان عملکرد مستورد بن علفه را که در سال ۴۳ قیام کرد، در گروه تندرو قرار داد، روش و افکار ابوبلال مُرداس بن اُدَیّه از بزرگان خوارج در دهه پنجاه و شصت هجرى را باید تابلوى تمام نماى گروه اعتدالى خوارج نخستین دانست. ابوبلال در صفین حضور داشت و در نهروان در مقابل امام قرار گرفت و از معدود افرادى بود که از جنگ نهروان نجات یافت.[۵۱] وى در بصره به تبلیغ افکار خود پرداخت و مسجدى را بنا کرد و پایگاه خود قرار داد. عبیدالله بن زیاد حاکم اموى عراق او را به زندان افکند. و بعد از آزادى از زندان به اهواز رفت و در سال ۶۱ قمرى کشته شد. وى اعلام کرد که بر کسى شمشیر نخواهد کشید و با کسى نخواهد جنگید، مگر آن که مورد حمله قرار گیرد به عقیده وى چون مسلمانان نماز مى خوانند، نمى توان اموال آنان را مصادره کرد. وى تقیه را جایز شمرد و کسى را که نماز مى گزارد مسلمان مى شمرد که طبعاً نمى توان حقوق او محترم، و کشیدن شمشیر بر او حرام است. وى استعراض را جایز ندانست و از خوارجى که این کار را مى کردند، بیزارى مى جست. وى خروج زنان را نیز حرام مى دانست و بر خلاف خوارج تندرو به قعود (عدم خروج بر ظالم) نیز معتقد بود.[۵۲]
پیدایش فرقه هاى خوارجبعد از مرگ یزید بن معاویه در سال ۶۴ هجرى و ادعاى خلافت توسط عبدالله بن زبیر در مکّه، رهبران خوارج کوفه و بصره با هدف دفاع از مکّه و کعبه به وى پیوستند و با او به عنوان خلیفه مسلمین و امام بیعت کردند. امّا پس از چندى خوارج دیدگاه عبدالله بن زبیر را در باب عثمان جویا شدند. او نسبت به عثمان و طلحه اظهار ارادت کرد و زبیر را مورد ستایش قرار داد و از خوارج تبرّى جست. به همین علت خوارج از او روى گردانده، عازم بصره و کوفه گردیدند و عده اى نیز راه یمامه را در پیش گرفتند.نافع بن ازرق به عنوان یکى از بزرگان خوارج تندرو پس از چندى از بصره به اهواز عزیمت کرد و در نامه اى که به سران خوارج نوشت، عقاید خود را بیان کرد. وى اقامت خوارج در میان کفار، و قعود و تقیه را تقبیح کرد و آنها را به هجرت دعوت نمود. وى چنین مى پنداشت که هر کس حتى از خوارج براى امر به معروف و نهى از منکر خروج نکند، کافر گمراهى است که کشتنش جایز است. نامه نافع بن ازرق و بیان پاره اى از عقاید خاص وى در باب مرتکب کبیره باعث پیدایش فِرَق خوارج نخستین و جدایى بزرگان خوارج از یکدیگر شد.[۵۳] بنابراین سال ۶۵ هجرى مقطعى مهم در پیدایش فرقه هاى گوناگون خوارج است. بزرگان خوارج همچون عبدالله بن اباض، نجده بن عامر و عبدالله بن صفار (یا اصفر) با وى به مخالفت پرداخته، هر کدام مؤسس فرقه اى در تاریخ خوارج گردیدند.ملل و نحل نویسان تعداد خوارج را تکثیر کرده تا اختلاف میان گروه هاى اسلامى را زیاد نشان داده و عدد ۷۳ را تکمیل نمایند. ملطى در التنبیه والرّد خوارج را بیست و پنج فرقه، بغدادى در الفرق بین الفرق بیست فرقه، شهرستانى در الملل والنحل بیست و سه فرقه، ابن جوزى در تلبیس ابلیس دوازده فرقه، ابومحمد یمنى در عقائد الثلاث والسبعین فرقه شانزده فرقه، و بقیه ملل و نحل نویسان نیز مشابه این نویسندگان به شمارش و تکثیر خوارج پرداخته اند.[۵۴]ناشى اکبر نیز در کتاب مسائل الامامه مى گوید: «خوارج چهار دسته اند: ۱٫ ازارقه: پیروان نافع بن ازرق; ۲٫ نجدیّه: پیروان نجده بن عامر حنفى; ۳٫ اباضیه: پیروان عبدالله بن اباض; ۴٫ صفریه: پیروان عبدالله بن صفّار، و دیگر فرقه هاى خوارج از این چهار فرقه منشعب شده اند; زیرا امروزه کسى از خوارج را نمى یابى جز آن که ولایت یکى از این چهار نفر را پذیرفته، گمان مى کند که با او هم عقیده است و از مخالفان وى در خوارج تبرّى مى جوید. گرچه پیدایش این فرق چهارگانه هم زمان بوده است، ولى در فراخوانى و دعوتشان، برخى بر دیگرى مقدّم اند».[55] ابوالحسن اشعرى در مقالات الاسلامیین مى نویسد: «اصل اقوال خوارج از ازارقه ، اباضیه ، صفریه و نجدیه است و همه اصناف دیگر از صُفریه منشعب شده اند».[56]به هر حال اگرچه به نظر مى رسد که فرقه هاى مهم خوارج شش تا باشند و بیهسیه، پیروان ابوبیهس هیصم بن جابر، و عجارده، پیروان عبدالکریم بن عجرد نیز از فرقه هاى مهم خوارج اند، ولى چهار فرقه مذکور از اهمیت بیشترى برخوردارند. بنابراین در این نوشتار بیشتر در پیرامون این چهار فرقه و برخى فرقه هاى دیگر مطالبى را بیان مى کنیم.
فرقه ازارقهنخستین فرقه خوارج که در پى جدایى از عبدالله بن زبیر در سال ۶۵ هجرى به وجود آمد، ازارقه بود. نافع بن ازرق رئیس ازارقه اهل بصره بود. پدرش برده اى رومى بود که در بصره ساکن گردید. ابن ازرق از شاگردان ابن عباس بود و سؤال هاى وى در باب قرآن و تفسیر و لغت از ابن عباس و پاسخ هاى ابن عباس در آثار مکتوب باقى مانده است.[۵۷]گزارشى از حضور وى در جنگ نهروان به دست ما نرسیده و احتمالا از خوارج متأخر است که بعد از سال ۵۰ هجرى به خوارج پیوسته است. هنگامى که نافع از ادعاى خلافت و قیام عبدالله بن زبیر در مکه آگاه شد، به وى پیوست تا در کنار وى در مقابل سپاه شام بجنگد. بعد از خاتمه جنگ امویان با عبدالله بن زبیر، نافع از ابن زبیر پرسید که نظرش درباره عثمان چیست؟ ابن زبیر جواب داد: «منزلت هیچ کس به بزرگى و عظمت عثمان بن عفان نیست… او براى هر خیرى اهل بود و من دوستدار ابن عفان ام…».[58] در این هنگام خوارج از وى جدا شده، عده اى به بصره و عده اى به یمامه در جنوب عربستان رفتند. ابن ازرق از بصره به سوى اهواز رفت و چون به خاطر مرگ یزید بن معاویه (م۶۴ق) و فرار عبیدالله بن زیاد به شام اوضاع ولایت عراق آشفته بود، کارگزاران دولتى را از اهواز بیرون کرد و خراج را برقرار نمود. وى با لقب امیرالمؤمنین به اطراف حمله کرد و کشتار فجیعى به راه انداخت و حتى زنان و کودکان را نیز به قتل رساند. سپاهى از بصره براى مقابله با ابن ازرق فرستاده شد که شکست خورد. در برخى از منابع آمده است که والى بصره از عبدالله بن زبیر درخواست کرد که مهلب بن ابى صفره (م۸۲ق) را که در چند جنگ در مقابل خوارج به پیروزى رسیده بود، براى دفع خوارج ازرقى، از خراسان فراخواند. مهلب از خراسان به بصره آمد و در رودخانه شوشتر در مقابل خوارج قرار گرفت که در این جنگ نافع بن ازرق کشته شد.[۵۹] البته طبرى و اکثر مورخان قتل نافع را در جنگى قبل از ورود مهلب ثبت کرده اند.[۶۰] جنگ نافع نه تنها جنگ میان مسلمانان و خوارج بود، بلکه نزاعى بین خوارج اهل قعود و خارجیان اهل قیام نیز بود. در این جنگ تندروان خوارج از معتدلان جدا شدند و در همین مقطع بحث هجرت از دارالکفر یا دارالشرک (شهرهاى مسلمانان) به عنوان بحثى مهم در تاریخ خوارج ثبت گردید.
ازارقه بعد از نافعبعد از مرگ نافع بن ازرق خوارج تندرو با عبیدالله بن ماحوز به عنوان امام بیعت کردند. ابن ماحوز در اهواز مستقر شد و با اخذ خراج به بازسازى قوا پرداخت. ابن ماحوز نیز در جنگى در برابر مهلب در همان سال ۶۵ هجرى کشته شد و زبیر بن على جاى او را گرفت و به منطقه فارس عقب نشینى کرد و آهنگ اصفهان کرد که در جنگ با مردم این شهر کشته شد.بعد از وى قَطَرى بن فجائه از خطباى معروف ازارقه رهبر خوارج ازرقى شد.[۶۱] چندى بعد خوارج، قَطَرى را از امامت خلع و با عبدربّه کبیر بیعت کردند. در این دوران اعمال زشت غیر اخلاقى خوارج ازرقى به اوج خود رسیده بود و پایگاه اصلى آنها نواحى مرکزى ایران بود. حملات پى در پى مهلب بن ابى صفره به خوارج و نابودى آنها در تاریخ معروف است. با کشته شدن قَطَرى و عبدربّه و کثیرى از خوارج در سال ۷۹ هجرى عملا ازارقه مضمحل شدند و فقط معدود هواداران آنان در گوشه و کنار جهان اسلام حضور داشتند. برخى از آنها نیز توبه کرده، جذب گروه هاى دیگر شدند.[۶۲] در میان سال هاى ۱۱۲ تا ۱۱۶ یکى از خوارج ازرقى به نام صبیح از سیستان به هرات حمله کرده و پس از شبیخون زدن به لشکریان اموى به سیستان بازگشت که در میانه راه دستگیر و اعدام شد.[۶۳] درباره قیام حمزه بن آذرک خارجى عجاردى در سیستان که حدود سى سال از سال ۱۸۰ تا ۲۱۳ قمرى به طول انجامید، نیز آمده است: «… هنگام بازگشت از سفر حج در سال ۱۸۱ هجرى گروهى از هواداران قطرى بن فجاءه به وى پیوسته، با او به سیستان آمدند…» این نقل نشان مى دهد که هنوز در اواخر قرن دوّم و اوایل قرن سوّم هجرى پیروان خوارج ازرقى به صورت پراکنده در جهان اسلام حضور داشتند و چون حمزه یکى از افراطى ترین شعب خوارج بود به او پیوستند.آخرین نشانه هاى حضور ازارقه را مى توان در انتساب صاحب الزنج (قیام در سال ۲۶۵ق) به ازارقه دانست. مسعودى در مروج الذهب مى نویسد: «… رفتارى از وى سر زد که انتساب او را به ازارقه تأیید مى کرد. او همچون ازارقه به قتل زنان و کودکان و پیران پرداخت و خطبه اى خواند و به عبارت «ألا لا حکم الاّ لله» استناد کرد و تمام گناهان را شرک دانست…».[64] گفتنى است که برخى از محققان در این نسبت تردید روا داشته اند و صرف این شباهت را دلیل بر پذیرش آن عقیده نمى دانند.[۶۵] بنابراین باید پذیرفت که ازارقه در قرن اوّل هجرى قدرت و شوکت داشته اند و در قرن دوّم به صورت پراکنده در نقاط مختلف ایران و عراق حضور داشتند و در قرن سوّم به کلى از بین رفتند و دیگر اثرى از آنان در قرون بعدى دیده نمى شود.
عقاید ازارقهمهم ترین دیدگاه ازارقه این بود که همه را غیر از گروه خود و لو از خوارج باشند مشرک مى دانستند. بنابراین رفتار آنها با غیر ازارقه رفتارى در حدّ کفر و شرک بود و تعرّض به جان، ناموس، اطفال و اموال آنان جایز. به همین علت، این فرقه در طول تاریخ اسلام همواره به عنوان تندروترین شاخه خوارج شناخته شده اند.در نظر ازارقه چون دیگران، همه مشرک و کافرند، لذا باید به سیره پیامبر نسبت به مشرکان در دوران مدینه عمل کرد و باید از دار شرک یا دار کفر به دار هجرت مهاجرت کرد تا بتوان شریعت اسلام را پیاده کرد، مثل پیامبر که از مکه به مدینه هجرت نمود. بنابراین مخالفان آنها اعم از این که از مشرکان عرب باشند یا دشمنان آنها از اهل قبله، همه مشرکند و پذیرش ولایت آنها، باقى ماندن در شهر آنان، خوردن ذبیحه آنها، ازدواج با آنها و ارث بردن از آنها جایز نیست.[۶۶]نافع در خطابه اى چنین گفت: «مسلمانان مانند مشرکان عرب اند. از آنها جزیه قبول نمى کنیم و بین ما و آنان نسبتى نیست، مگر شمشیر یا اسلام. خداوند کشتن آنان را براى ما حلال کرده و اموال آنان براى ما فىء است».[67]به تصریح ابوحاتم رازى از دیدگاه نافع سرباززدن از جهاد روا نیست و کسانى که از جهاد سر باز مى زنند، کافرند.[۶۸] وى در نامه اى به نجده بن عامر به صراحت خوارج قاعد را تکفیر کرده، از آنان برائت جست و افرادى را که از ازارقه کناره مى گرفتند مرتد لقب داد.همچنین هر کس به اردوگاه آنها وارد مى شد براى صدق رفتار و گفتارش باید فردى از مخالفان را که اسیر ازارقه بود، به قتل مى رساند تا صدق مدعاى او ثابت شود. ازارقه اطفال مخالفان را نیز کافر دانسته و آنها را در آتش دوزخ مخلّد مى دانستند و خود را ملتزم به بازگشت امانات مسلمانان و مخالفان نمى دانستند و در برخى از امور فقهى دیدگاه هاى خاص داشتند، مثل این که حدّ رجم را منکر بودند و دست دزد را چه کوچک و چه بزرگ قطع مى کردند.[۶۹]یکى دیگر از اعتقادات مهم ازارقه استعراض به سیف است. استعراض به معناى کشتن مخالف بدون دعوت و اتمام حجت است که باعث وحشت مسلمانان مى شد، زیرا ازارقه شبانه و بدون اطلاع قبلى به مکانى حمله کرده و تمام افراد را اعم از زن و مرد، و کودک و پیر به قتل رسانده، در اموال آنها تصرف مى کردند.ازارقه تقیه را ـ چه در عمل و چه در قول و گفتار ـ ناروا مى شمردند و از خوارج قاعد به خاطر رفتار تقیه گونه آنها انتقاد مى کردند، آنان را نیز کافر مى شمردند و مردم را به هجرت به مناطق ازارقه دعوت مى کردند و اگر کسى هجرت نمى کرد، قتلش را واجب مى شمردند. ازارقه فرقى میان زن و مرد در هجرت و جهاد قائل نبودند و جهاد را براى زنان همچون مردان جایز مى دانستند.ادله و براهین مورد استناد نافع از نامه هاى وى به خوبى به دست مى آید. بنابراین برخى از نامه هاى او را نقل مى کنیم. مبرد در این باره مى نویسد:اصحاب نجده بن عامر به وى گفتند: نافع قاعدان را کافر، و استعراض و قتل اطفال را جایز مى داند… لذا وى به نافع نامه نوشت که «… تو کسانى را کافر دانستى که عذرشان در کتاب خدا آمده است: «لَّیْسَ عَلَى الضُّعَفَآءِ وَ لاَ عَلَى الْمَرْضَى وَ لاَ عَلَى الَّذِینَ لاَ یَجِدُونَ مَا یُنفِقُونَ حَرَجٌ إِذَا نَصَحُوا لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ»[70]… تو قتل اطفال را حلال دانستى، حال آن که پیامبر از آن نهى کرده است… اما دیدگاهت درباره قاعدان درست است، زیرا خداوند مجاهدان را بر قاعدان تفضیل داده است، اما قعود دلیل کفر نیست… و تو معتقدى که امانت مخالف خود را ادا نمى کنى، حال آن که خداوند به اداى امانت امر کرده است. از خدا بترس…» نافع در جواب نجده نوشت: «… تو مرا نصیحت کردى و در سه امر به من ایراد گرفتى. اکنون تفسیر آنها را برایت بیان مى کنم. اما قاعدان این زمان همچون قاعدان زمان پیامبر نیستند، زیرا آنها در مکه محصور و مقهور بودند و راهى براى فرار نداشتند… قرآن فرموده که آیا زمین خداوند وسیع نیست، پس چرا هجرت نمى کنید. همچنین هنگامى که اعراب از پیامبر اجازه گرفتند تا در جنگ شرکت نکنند، خداوند فرمود: «سَیُصِیبُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ».[71] اما در مورد اطفال، قرآن از زبان نوح مى فرماید: «رَّبِّ لاَ تَذَرْ عَلَى الاَْرْضِ مِنَ الْکَـفِرِینَ دَیَّارًا… وَ لاَ یَلِدُوا إِلاَّ فَاجِرًا کَفَّارًا».[72] در این آیه فرزندان کفار را قبل از تولدشان کافر دانسته است… مسلمانان مثل کفار عرب اند که جزیه آنها پذیرفته نمى شود… اما مباح بودن امانات… همچنان که خداوند خون آنها را حلال کرد، اموال آنها را نیز براى ما حلال نمود. بنابراین اموال آنها فىء مسلمین است… پس تو از خدا بترس و جز توبه عذرى برایت نیست…».[73] نافع در نامه اى به عبدالله بن زبیر، او را به خاطر تولاى عثمان کافر دانسته، خطاب به مردم بصره نوشت:… خداوند فرموده: «وَقَـتِلُوا الْمُشْرِکِینَ کَآفَّهً»[74] و هیچ عذرى را براى تخلف از هجرت نپذیرفته و فرموده: «انفِرُوا خِفَافًا وَثِقَالاً»[75] و خداوند عذر کسانى را که نمى توانند انفاق کنند پذیرفته، ولى در عین حال مجاهدان را بر قاعدان تفضیل داده، مى فرماید: «لاَّ یَسْتَوِى الْقَـعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ»[76].گویند ابوبیهس هیصم بن جابر رئیس فرقه بیهسیّه به عبدالله بن اباض رئیس فرقه اباضیه گفت: «نافع غلو کرد و کافر شد و تو تقصیر کردى و کافر شدى، تو معتقدى که مخالفان ما مشرک نیستند، بلکه کافر نعمت اند، زیرا به قرآن تمسک کرده و مقرّ به رسالت پیامبر هستند و نکاح و ازدواج با آنان را جایز مى دانى، ولى من معتقدم مخالفان ما مثل دشمنان پیامبرند که جهاد علیه آنان براى ما جایز است و احکام مشرکان بر آنها جارى است، اما معتقدم که نکاح و ازدواج با آنان نیز جایز است، زیرا آنان منافقند و اظهار اسلام کرده اند. بنابراین حکمشان در نزد خدا حکم مشرکان است…».[77] ازارقه با این تندورى ها و برداشت هاى غلط از قرآن بیشترین ضربه را به خود و جامعه اسلامى وارد ساختند.ادامه دارد …
پی نوشت ها :
[۴۱]. در پیرامون پذیرش استعراض خوارج از سوى برخى اباضیان معاصر، بنگرید: سابعى، الخوارج والحقیقه الغائبه، ص۱۲۱ـ۱۳۱٫[۴۲]. انعام، ۵۷٫[۴۳]. مادلونگ، فرقه هاى اسلامى، ص۱۰۳٫[۴۴]. مسائل الامامه، ص۶۸٫[۴۵]. تاریخ طبرى، ج۴، ص۱۱۳ـ۱۱۵٫[۴۶]. ابوزهره، تاریخ المذاهب الاسلامیّه، ج۱، ص۱۲، ۶۹و۷۰; احمد امین، فجر الاسلام، ص۲۶۲ و ضحى الاسلام، ج۱، فصل اوّل; یعقوب جعفرى، خوارج در تاریخ، ص۳۵; عواجى، الخوارج تاریخهم و آراؤهم الاعتقادیه، ص۱۱۷٫[۴۷]. نهج البلاغه، خطبه ۱۲۲٫[۴۸]. همان، خطبه ۴۰٫[۴۹]. نهج البلاغه، خطبه ۱۲۷٫[۵۰]. همان، خطبه ۱۲۵ و ۱۲۷ و ۱۷۷٫[۵۱]. ابن اثیر، الکامل، ج۳، ص۵۱۸، جلالى مقدم، تنها بازماندگان خوارج، ص۳۵٫[۵۲]. مبرّد، الکامل فى اللغه، ج۲، ص۱۸۳ـ ۱۸۸; نایف معروف، الخوارج فى العصر الاموى، ص۱۹۷ـ ۱۹۸٫[۵۳]. رک: ذیل سال ۶۴ـ۶۵ در کتب تاریخى.[۵۴]. رک: مقاله «حدیث افتراق» نوشته على آقانورى در کتاب فرق تسنن، ص۸۲ـ۸۷٫[۵۵]. مسائل الامامه، ص۶۸٫[۵۶]. مقالات الاسلامیین، ج۱، ص۱۶۹٫[۵۷]. جاحظ، الحیوان، ج۳، ص۵۱۲ـ۵۱۳; مبرد، الکامل فى اللغه، ج۱، ص۱۶۳ـ۱۷۲، چاپ ۱۳۴۷ قمرى، قاهره.[۵۸]. تاریخ طبرى، ج۴، ص۴۳۸، ذیل سال ۶۵٫[۵۹]. دینورى، اخبار الطوال، ص۲۶۹ـ۲۷۳٫[۶۰]. تاریخ طبرى، ج۴، ص۴۷۶ـ۴۸۳; نیز بنگرید: نایف معروف، الخوارج فى العصر الاموى، ص۱۴۰، پاورقى ۶۴; شهرستانى، الملل والنحل، ج۱، ص۱۰۹٫[۶۱]. رک: جاحظ، البیان والتبیین، ج۱، ص۲۲۱ و ج۲، ص۱۰۳ـ۱۰۵ و ۲۱۹ـ۲۲۰ و ج۳، ص۱۵۴٫[۶۲]. احسان عباسى، شعر الخوارج، ص۱۳۵٫[۶۳]. حسین مفتخرى، خوارج در ایران، ص۱۲۰٫[۶۴]. مسعودى، مروج الذهب، ج۴، ص۱۰۸٫[۶۵]. احمد پاکتچى، مدخل «ازارقه»، دائره المعارف بزرگ اسلامى، ج۷، ص۷۳۲٫[۶۶]. مقالات الاسلامیین، ص۴۹ـ۵۰; ابوحاتم رازى، الزینه، ص۱۱۳٫[۶۷]. اسفراینى، التبصیر فى الدین، ص۵۰٫[۶۸]. الزینه، ص۱۱۳٫[۶۹]. رک: مسائل الامامه، ص۶۹; مقالات الاسلامیین، ص۴۹ـ۵۰; بغدادى، الفرق بین الفرق، ص۸۴; شهرستانى، الملل والنحل، ص۱۰۹ـ۱۱۰٫[۷۰]. توبه، ۹۱٫[۷۱]. توبه، ۹۰٫[۷۲]. نوح، ۲۶ و ۲۷٫[۷۳]. الکامل، ص۶۰۹ـ۶۱۰٫[۷۴]. توبه، ۳۶٫[۷۵]. توبه، ۴۰٫[۷۶]. نساء، ۹۵; مبرد، الکامل، همان، ص۶۱۱٫[۷۷]. همان، ص۶۱۱ـ۶۱۲٫منبع: پایگاه دانشگاه ادیان و مذاهب/خ
 


برچسب ها :
، ، ، ، ، ، ، ، ،
دیدگاه ها
تازه ترین مطالب
نشست تخصصی “وضعیت شناسی داخلی و خارجی و راه های برون رفت از وضعیت موجود”

نشست تخصصی “وضعیت شناسی داخلی و خارجی و راه های برون رفت از وضعیت موجود”

ابراهیمی اصل:  آمریکا و اسرائیل جنگی نرم افزاری ضد ایران شروع کرده اند که هزینه آن را سعودی می دهد

ابراهیمی اصل: آمریکا و اسرائیل جنگی نرم افزاری ضد ایران شروع کرده اند که هزینه آن را سعودی می دهد

راه بازگشت دوباره به قرآن و عترت

راه بازگشت دوباره به قرآن و عترت

تفاوت مقام معصومان با مقربانی مانند حضرت عباس علیهم السلام

تفاوت مقام معصومان با مقربانی مانند حضرت عباس علیهم السلام

پاسخ به ده شبهه وهابیت پیرامون غدیر

پاسخ به ده شبهه وهابیت پیرامون غدیر

حدیث غدیر در نهج البلاغه

حدیث غدیر در نهج البلاغه

آیا بر اساس روایتی در کافی، شیعه معتقد است که تعداد آیات قرآن که جبرئیل بر پیامبر(ص) نازل کرده بود، هفده هزار آیه بود؟!

آیا بر اساس روایتی در کافی، شیعه معتقد است که تعداد آیات قرآن که جبرئیل بر پیامبر(ص) نازل کرده بود، هفده هزار آیه بود؟!

آیا پیامبران به آمدن ائمه معصومین بشارت دادند؟

آیا پیامبران به آمدن ائمه معصومین بشارت دادند؟

سالگرد ارتحال مرجع عالی قدر تشیع ایت الله بروجردی(رحمت الله)

سالگرد ارتحال مرجع عالی قدر تشیع ایت الله بروجردی(رحمت الله)

ضوابط و احکام بدعت از نگاه مذاهب فقهى‏

ضوابط و احکام بدعت از نگاه مذاهب فقهى‏

آثار سیاسى- اجتماعى جریان‏هاى تکفیرى بر عقب ‏ماندگى کشورهاى اسلامى‏

آثار سیاسى- اجتماعى جریان‏هاى تکفیرى بر عقب ‏ماندگى کشورهاى اسلامى‏

حدیث سفینه و مساله توسل

حدیث سفینه و مساله توسل

تقویم شیعه پانزدهم شوال

تقویم شیعه پانزدهم شوال

مراسم شصتمین سالگرد زعیم عالیقدر جهان تشیع حضرت آیت الله العظمی بروجردی(قدس سره)

مراسم شصتمین سالگرد زعیم عالیقدر جهان تشیع حضرت آیت الله العظمی بروجردی(قدس سره)

برگزاری دوره های آموزشی شیعه شناسی مخصوص خواهران

برگزاری دوره های آموزشی شیعه شناسی مخصوص خواهران