تاریخ انتشار : ۱۸ مرداد ۱۳۹۵


«خوارج به سبب جهل شان بر خود تنگ گرفتند. دین فراخ تر از آن است که آنان فکر مى کنند».[1] امام باقر(علیه السّلام)
اشارهآنچه نویسنده را بر آن داشت تا درباره فرقه هاى خوارج (غیر از اباضیه)[۲] دست به قلم گرفته و گزارشى دقیق را از تاریخ و عقاید آنان به رشته تحریر در آورد، نبودِ متنى جامع و علمى در این زمینه به زبان هاى فارسى و عربى است. در موارد متعدد براى ارجاع طلاب و دانشجویان به اثرى که در عین اختصار ، علمى بوده ، تمام فرقه هاى مهم خوارج را در بر گیرد، راهى جز ارجاع به متون تفصیلى تاریخى یا آثار غیرعلمى وجود ندارد. متون فارسى ، کمتر به صورت تفصیلى به فرقه هاى خوارج پرداخته اند و از آنان به صورت گذرا ، مجمل و گاه با اغلاط فراوان یاد کرده اند. این مقاله با این انگیزه به تاریخ و عقاید فرقه هاى خوارج پرداخته تا نشان دهد که خوارج هر چه تندروتر بوده اند ، زودتر از میان رفته اند و اباضیه که امروزه در عمان و لیبى و الجزایر حضور دارند ، از معتدل ترین آنان هستند ، اگرچه خود را از خوارج نمى دانند و در این زمینه آثارى نیز منتشر کرده اند.نکته دیگر ، این که بار دیگر روحیه خارجى گرى، یعنى جمود و قشرى گرى همراه با تکفیر دیگر پیروان مذاهب به جهان اسلام بازگشته است و همچون خوارج بقیه را کافر و قتل آنان را جایز دانسته و به هجرت به دارالهجره معتقد شده است. بنابراین فهم و تحلیل عقاید خوارج، ما را با روحیه خارجى گرى آشناتر مى سازد.
پیدایش خوارجدر سال ۳۷ هجرى و در جریان جنگ صفین در فرداى لیله الهریر سپاه امیرمؤمنان(علیه السّلام) در مقابل سپاه معاویه در آستانه پیروزى نهایى قرار گرفت و چیزى نمانده بود که سپاه شام به طور کامل شکست بخورد و بساط باطل برچیده شود که حیله گرهاى معاویه و دستیارانش از یک سو، و کم عقلى و بى تدبیرى عده زیادى از سپاه امام از سوى دیگر، سرنوشت جنگ را عوض کرد و سپاه حق را پراکنده، و سپاه باطل را از شکست حتمى نجات داد.بنا به تدبیر عمرو بن عاص (م۴۳ق) سپاه شام قرآن ها را به نیزه کرده، خطاب به سپاه کوفه یک صدا گفتند: دست از جنگ بردارید تا قرآن میان ما و شما حاکم باشد. امام على(علیه السّلام) فریاد برآورد که این حیله است و فرمان به ادامه جنگ داد، اما مقاومت در مقابل قرآن براى بسیارى از قاریان قرآن امکان پذیر نبود. دو پیشواى قرائت قرآن، یعنى مسعر بن فدکى تمیمى و زید بن حصین طائى، على(علیه السّلام) را تهدید کردند که اگر به نداى شامیان پاسخ مثبت ندهد ، همچون عثمان با او رفتار خواهند کرد. حضرت ناگزیر مالک اشتر را فراخواند و اشعث بن قیس هم نزد معاویه رفت و مقرّر شد که هر یک از دو طرف نماینده اى را برگزیند تا موافق کتاب خدا داورى کنند.[۳]بنابه نظر بیشتر مورخان، مخالفان حکمیت در اقلیت، و یمنى ها موافقان اصلى حکمیّت بودند. اشعث بن قیس به نمایندگى از آنان على الخصوص قبیله کِنده سخن مى گفت. فرمانده قبیله ربیعه، خالد بن مُعَمّر سدوسى و رئیس قبیله بجیله، رفاعه بن شدّاد نیز طرفدار متارکه جنگ بودند.[۴] در ابتدا دو گروه از قاریان هر دو جبهه با هم دیدار، و موافقت کردند که «آنچه را قرآن زنده کرده، زنده کنند، و آنچه را میرانده بمیرانند». شامیان عَمرو بن عاص را به عنوان حَکَم خود پیشنهاد کردند. در جبهه امام على(علیه السّلام) ، زید بن حصین و مسعر بن فدکى بر حکمیّت ابوموسى اشعرى پاى فشرده، گفتند: به هیچ کس جز او راضى نیستند، زیرا او آنان را از ورود در جنگ بازداشته است، ولى قاریان حرف او را نپذیرفته اند. بدین سان بحث ها به انتقاد آشکار از سیاست جنگى امام على(علیه السّلام) انجامید. آنگاه که مالک اشتر را امام على(علیه السّلام) به عنوان حَکَم پیشنهاد کرد، انتقادها آشکارتر شد و اشعث بن قیس که در برابر رقیب یمنى خود چندین بار شکست خورده بود، خطاب به حضرت على(علیه السّلام) فریاد زد: «آیا کسى جز اشتر زمین را به آتش کشید؟ حکم او این بود که ما با شمشیر به جان هم بیفتیم تا مقصود تو و او برآورده شود».[5]توافقنامه حکمیت چهار روز پس از توقف جنگ در روز چهارشنبه پانزدهم صفر[۶]سال ۳۷ هجرى از سوى هر دو طرف مخاصمه امضا شد[۷] و مقرّر گردید که هر دو حَکَم بر اساس احکام قرآن و سنّت، جامع و عادلانه داورى کنند و هفت ماه بعد، یعنى در ماه رمضان نظر خود را بیان کنند. هنگام قرائت متن توافقنامه حکمیت در میان سپاهیان کوفه، دو جوان از بنى عنزه فریاد برآوردند که: «لا حکم الاّ لله» و این چنین جمله بنیادین خوارج شکل گرفت. عده اى دیگر از مردان سپاه على(ع) حَکَم قرار دادن اشخاص را در باب احکام الاهى مورد انتقاد قرار دادند.آنگاه که امام على(علیه السّلام) مسیر ساحل غربى فرات را براى بازگشت به کوفه پیش گرفت، شکاف عمیق را به وضوح در میان سپاهیانش دید. طرفداران و مخالفان حکمیت در طول راه به همدیگر ناسزا مى گفتند. مسببان اصل حکمیت که اکنون پشیمان شده بودند، به حروراء عزیمت کردند. شعار آنان «لا حکم الاّ لله» بود و شمارشان بالغ بر دوازده هزار نفر بود. اینان شبث بن ربعى را فرمانده نظامى، و عبدالله بن کواء از قبیله بکر بنوائل را امام جماعت خویش قرار دادند. رهبرى یک تمیمى نشانگر حضور گسترده تمیمیان در میان حروریّه نخستین است. برخى معتقدند که اغلب خوارج از قبیله مضر و قیس بودند و کمتر کسى از قبیله کنده، همدان و حمیر ـ که یمنى بودند ـ در این جماعت حضور داشت.[۸]امام على(علیه السّلام) عبدالله بن عباس را براى مذاکره با خوارج به اردوگاه آنها، یعنى حروراء گسیل داشت و سفارش کرد که با آنان با قرآن محاجّه نکند و به سنت متمسک شود[۹] و نیز بحث با آنان را به تأخیر اندازد تا على(علیه السّلام) به او ملحق شود. اما ابن عباس بحث را پیش کشید و با استناد به قرآن به آنان گفت: قرآن انتخاب داور را میان زن و شوهر در نزاع خانوادگى پذیرفته است، زیرا مى فرماید: «وَإِنْ خِفْتُمْ شِقَاقَ بَیْنِهِمَا فَابْعَثُوا حَکَمًا مِّنْ أَهْلِهِ وَحَکَمًا مِّنْ أَهْلِهَا إِن یُرِیدَا إِصْلاحاً یُوَفِّقِ اللَّهُ بَیْنَهُمَا إِنَّ اللَّهَ کَانَ عَلِیمًا خَبِیرًا».[10] خوارج در جواب گفتند: هر جا خداوند حکمیت را پذیرفته ما هم مى پذیریم، اما در جایى که خداوند حُکم خود را به صراحت بیان کرده حَکَم لازم نیست و باید به حکم خداوند عمل کرد. ابن عباس به آیه دیگرى تمسک کرد که حَکَم قرار دادن اشخاص را به صراحت تأیید مى کند. قرآن در خصوص کفاره کشتن حیوانات در احرام مى فرماید: «یَـا أیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا لاَ تَقْتُلُوا الصَّیْدَ وَأَنتُمْ حُرُمٌ وَمَن قَتَلَهُ مِنکُم مُّتَعَمِّدًا فَجَزَآءٌ مِّثْلُ مَا قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ یَحْکُمُ بِهِ ذَوَا عَدْل مِّنکُمْ هَدْیَا بَــلِغَ الْکَعْبَهِ…».[11] خوارج پاسخ دادند که این موارد را نباید با مسئله ریختن خون مسلمانان مقایسه کرد.[۱۲]اى کاش خوارج در سال هاى بعد هنگامى که خون دیگر مسلمانان را مى ریختند، این جمله خود را به یاد مى آوردند که چگونه در مقابل احتجاجات ابن عباس، ریختن خون مسلمانان را عظیم شمردند. برخى از منابع قائلند که با احتجاجات ابن عباس حدود دو یا چهار هزار نفر به کوفه بازگشتند، اما در برخى منابع آمده که کسى به ابن عباس جهت بازگشت به کوفه پاسخ مثبت نداد.[۱۳]حضرت امیر(علیه السّلام) خود به اردوگاه خوارج رفت و واقعه تحمیل حکمیت را به آنان یادآورى کرد و بیان داشت که حکمیت از آنِ قرآن است، اما چون قرآن صامت است و سخن نمى گوید، این انسان ها هستند که آن را به نطق درمى آورند. بنابراین حکمیت تحمیلىِ شما، حکمیت قرآن نیست. بلکه اگر به قرآن عمل نکنند، آراى آنها هیچ ارزشى ندارد. امام على(علیه السّلام) از آنان خواست تا به شهر بازگردند و همه آنها بازگشتند، اما عده اى بر دیدگاه خود پاى فشردند و در کوفه جنجال به پا کردند. خوارج به امام پیغام دادند که ما حکمیت را به تو تحمیل کردیم. این کفرى بود که از آن توبه کردیم. پس تو هم مثل ما توبه کن تا با تو بیعت کنیم. امام به صورت کلى فرمود: «به درگاه خدا توبه مى کنم و از بابت همه گناهان مغفرت مى طلبم».[14]حضرت امیر(علیه السّلام) با تأخیر ، در ماه شوال ابوموسى اشعرى را به دومه الجندل فرستاد و همین باعث شد که برخى از خوارجِ بازگشته به کوفه به امام اعتراض کرده، در خانه عبدالله بنوهب راسبى جمع شوند. آنها عبدالله را رهبر خود خوانده، تصمیم گرفتند به نهروان عزیمت کنند. عبدالله بنوهب به خوارج بصره نیز نامه نوشت و آنان را از تصمیم خوارج کوفه باخبر ساخت.[۱۵] خوارج بصره با پانصد مرد جنگى به فرماندهى مسعر بن فدکى رهسپار نهروان شدند. به تدریج حدود دو هزار نفر از شهر و دیار خود به صورت پنهانى خارج، و در نهروان جمع شدند. برخى نیز در حین عزیمت از طرف قوم خود دستگیر و زندان شدند. پس از خروج خوارج از کوفه پیروان امام نزد وى رفته، بیعت خود را تجدید کردند و گفتند: «طرفدار کسانى اند که على(علیه السّلام) آنان را دوست دارد و با کسانى که او دشمن مى دارد سرِستیز دارند.» حضرت امیر(علیه السّلام) تمسک به سنت نبوى را نیز شرط این پیروى دانست. برخى از سنّت ابوبکر و عمر یاد کردند که حضرت فرمود: «اگر ابوبکر و عمر به غیر از کتاب خدا و سنّت پیامبر عمل کرده بودند، بر حق نبودند».[16]بیعت افراد با امام موجب ناخشنودى خوارج گردید، زیرا در نظر خوارج بیعت با شخص صحیح نیست، بلکه باید بر اساس تمسک به کتاب خدا، سنّت پیامبر و سنّت ابوبکر و عمر صورت بگیرد. خوارج حق ویژه و شایستگى هاى فردى على(علیه السّلام) را نادیده گرفته، از بیان آن از سوى امیرمؤمنان ابراز نارضایتى مى کردند. بعد از افشاى خیانت حَکَم ها در دومه الجندل، امام على(علیه السّلام) به خوارج نامه نوشت و آنان را براى جنگ با معاویه دعوت کرد. اما خوارج گفتند که اگر شهادت دهد که کفر ورزیده و از این بابت توبه کند، با او همراه خواهند شد.[۱۷] امام بعد از دریافت نامه آنها از همکارى و همیارى ایشان ناامید گردید.اخبار نگران کننده اى از کشته شدن مردم به دست خوارج به کوفه رسید. امام نماینده اى فرستاد که خوارج وى را نیز به قتل رساندند. امام فردى را نزد خوارج فرستاد و از آنان خواست که قاتل یا قاتلان را تسلیم کنند; اگر چنین کردند، آنان را رها کند تا به راه راست هدایت شوند. خوارج پاسخ دادند که این قتل را همه با هم انجام داده اند و ریختن خون على(علیه السّلام) و یارانش را حلال مى دانند.پیغام خوارج در میان سپاهیان کوفه وحشتى عظیم ایجاد کرد و آنان از امام خواستند که پیش از سپاهیان معاویه با آنان بجنگد، زیرا نمى توانند خانواده و اموالشان را با چنین مردمانى رها سازند و به جنگ با شامیان روند. امام نیز از این بیم داشت که در غیاب سپاهیان، خوارج به کوفه حمله کنند، لذا امام با سپاهیان خود در صفر سال ۳۸ هجرى[۱۸]رهسپار نهروان شد و فرمود: قتلگاه آنها این طرف رود است و از آنها ده نفر زنده نماند و از ما ده نفر کشته نشود.[۱۹] امام در نهروان بار دیگر با آنان به احتجاج پرداخت. خوارج فریاد زدند که ما با شما سخن نگفته و خود را براى دیدار با خدا و رفتن به بهشت آماده کرده ایم. امام پرچم امان را به ابوایوب انصارى داد تا هر که مى خواهد تسلیم شود. مسعر بن فدکى با هزار نفر به پرچم ابوایوب پناه جست. تعدادى نیز از جنگ کناره گرفتند و از چهار هزار مرد جنگى، تنها هزار و هفتصد یا هشتصد نفر با عبدالله بنوهب راسبى باقى ماندند.[۲۰]امام به سپاهیان خود دستور داد که پیش از خوارج جنگ را شروع نکنند. جنگ از سوى خوارج شروع شد و اکثر خوارج کشته شدند. در میان از پاى افتادگان، چهارصد زخمى وجود داشت که بنا به فرمان امام به قبایلشان تحویل داده شدند تا بهبود یابند. از سپاه امام فقط هفت نفر و به روایتى دوازده یا سیزده نفر کشته شدند.[۲۱] البته این احتمال وجود دارد که بسیارى از خوارج نهروان که براى جنگ آماده شده بودند، از مهلکه گریخته باشند و از هزار و هشتصد نفر، چهارصد نفر زخمى و شاید هشتصد نفر و یا کمتر از آن کشته شده باشند. تعداد کشته شدگان سپاه امام نیز شاهدى بر این مسئله است که تعداد مقتولان نهروان باید کمتر از هزار نفر باشد.امام على(علیه السّلام) بعد از جنگ نهروان در کوفه خطبه اى خواند و فرمود: «… من چشم فتنه را درآوردم و جز من کسى جرأت این کار را نداشت; آنگاه که موج تاریکى برمى خیزد و به اوج خود مى رسد. از من بپرسید، پیش از آن که مرا نیابید…».[22] حضرت پیش بینى خود را از آینده خوارج نیز بیان کرد و فرمود که اگرچه نطفه هایى از آنان در پشت مردان و رحم زنان باقى خواهد ماند، ولى آنها پس از من گرفتار خوارى و ذلت، و طعمه شمشیر برنده ستمکاران شوند.[۲۳] همچنین به یاران خود سفارش کرد که بعد از من با خوارج نجنگید، زیرا آنان در جستوجوى حقّند، اما به خطا رفته، باطل را حق مى پندارند.[۲۴] اما یاران حضرت به فرموده ایشان عمل نکردند.[۲۵]
خوارج پس از نهرواناگرچه در جنگ نهروان بسیارى از خوارج کشته شدند، تعدادى از آنها براى فرار از مرگ توبه کرده و به محض آن که به کوفه بازگشتند، دوباره نغمه خارجى زدند. این افراد به همراهى خوارج دیگر بلاد و بازماندگان مقتولان نهروان هسته اصلى خوارجِ پس از نهروان را ایجاد کردند. در طى سال هاى ۳۸ تا ۴۰ هجرى گروه هاى کوچک خوارج هر از چند گاهى، به اطراف حمله کرده و با پیروى از نهروانیان، خویش را به تهلکه مى انداختند. بلاذرى و ابن اثیر از پنج دسته از ایشان یاد کرده اند. اینان در گروه هاى دویست تا سیصد نفرى به شهرها حمله مى کردند و البته همیشه با ارسال سپاهى از سوى حضرت امیر(علیه السّلام) سرکوب مى شدند.[۲۶] در سال ۴۰ هجرى عده اى از خوارج در مکه جمع شده و نقشه قتل امام على(علیه السّلام) ، معاویه و عمرو بن عاص را طراحى کردند و تعدادى داوطلب انجام این کار شدند. مطابق با این توطئه، امام على(علیه السّلام) به شهادت رسید; اما معاویه در نماز جماعت حاضر نشد و از ترور جان سالم به در برد و عمرو بن عاص نیز زخمى شد.[۲۷]در دوران معاویه، خوارج بارها قیام کردند و هر بار سرکوب شدند. یکى از قیام هاى مهم خوارج در این دوران، قیام مستورد بن علفه تمیمى است. وى در حیره به جمع آورى نیرو و سلاح پرداخت و در سال ۴۳ هجرى خروج کرد. حاکم اموى کوفه، مغیره بن شعبه معقل بن قیس از یاران وفادار امام على(علیه السّلام) را ـ که البته به فرمان امام عمل نکرد و با خوارج جنگید ـ با سه هزار سپاهى به مصاف خوارج فرستاد. دیدگاه خوارج در نامه رهبر خوارج منعکس شده است. وى در نامه اى به یکى از فرماندهان جناح مقابل نوشت: «ما قومى هستیم که از تعطیلى احکام غمگین بوده، تو را به کتاب خدا و سنت پیامبر و ولایت ابوبکر و عمر و برائت از عثمان و على(علیه السّلام) دعوت مى کنیم. اگر بپذیرى به راه راست در آمده اى وگرنه، هیچ عذرى ندارى و باید آماده جنگ شوى».[28]در این جنگ هم معقل بن قیس و هم مستورد بن علفه کشته شدند و بعد از آن حدود بیست سال از شورش خوارج چندان خبرى نبود و شورش مهمى صورت نگرفت، اگرچه شورش هاى کوچکى در گوشه و کنار جهان اسلام صورت مى گرفت که در ذیل سال هاى ۴۶، ۵۰، ۵۲، ۵۸ و ۶۱ در کتب تاریخى ثبت شده است. این گروه ها از خوارج نخستین بودند که مى توان از آنها با نام محکّمه نخستین یاد کرد. در این دوران، یعنى از سال ۳۸ هجرى تا سال ۶۵ هجرى هسته اولیه عقاید خوارج شکل گرفت و کم کم اختلافات فکرى میان آنان بروز کرد.نام هاى خوارج: ابوحاتم رازى در الزینه گوید:[۲۹] این گروه به پنج نام خوانده شوند: مارقه، شُرات، خوارج، حروریه و محکّمه; اما قدیم ترین نام «مارقین» است، زیرا پیامبر فرمود: یمرقون من الدین کما یمرق السهم من الرمیه. به نظر ابوحاتم، اینان را از آن جهت «مارقه» نامند که در دین وارد شدند و سپس به سرعت عبور تیر از شکار، از دین بیرون رفتند و هرگز از دین بهره اى نبردند. بنا به نقل همه مورخان این جمله پیامبر در زمانى بیان شد که ذوالخویصره، از قبیله تمیم به پیامبر گفت: «إعدل یا محمّد» و پیامبر فرمود: اگر پیامبر خدا عادل نیست، پس چه کسى عادل است، سپس فرمود که در نسل او افرادى خواهند آمد که از دین درگذرند، چنان که تیر از شکار مى گذرد و هرگز به دین بازنگردند. نشانه این گروه مردى سیاه چهره است که یکى از سینه هایش مانند زنان است و یکى از دستانش ناقص است.[۳۰]ابوحاتم در ادامه مى گوید که این نام را خوارج خوش ندارند و از آن به خاطر روایات و زشتى معنایش دورى مى کنند و مى کوشند تا نام مارقه بر ایشان اطلاق نشود، در حالى که از دیگر نام ها پروایى ندارند. خوارج نخستین را «مُحَکِّمه اولى» نیز نامیده اند که برگرفته از شعار آنها مبنى بر «لا حکم الاّ لله» است. بنابه گفته ابن منظور، اطلاق محکّمه بر خوارج جنبه سلبى دارد، زیرا آنها تحکیم را نپذیرفته و بر اساس آن امام على(علیه السّلام) و دیگر مسلمانان را به خاطر پذیرش تحکیم، تکفیر کردند.[۳۱]به خوارج نخستین حروریّه نیز گویند، زیرا اولین مکانى که بعد از جنگ صفین در آن اردو زدند و خود را از سپاه امام جدا کردند، حروراء بود. امام على(علیه السّلام) در مناظره با آنان فرمود: «شما را چه بنامم؟ شما حروریانید، زیرا در حروراء گرد آمده اید». شاعرى چنین سروده است:اکرّ على الحروریین مُهرى *** لأحملهم على وضح الطریقاسبم را بر حروریان جولان مى دهم *** تا آنان را به راه روشن درآورم.[۳۲]اما خوارج خودشان نام شُرات را بر خود مى نهادند و مى گفتند: «ما جان خویش را به خداوند فروخته ایم و در راه او مى جنگیم، مى کشیم و کشته مى شویم». خوارج این نام را از آیه «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّهَ یُقَـتِلُونَ فِى سَبِیلِ اللَّهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ»[33] و آیه «وَمِنَ النَّاسِ مَن یَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغَآءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ»[34] اقتباس کردند. بر همین اساس، بسیارى از خوارج نام شارى ـ مفرد شُراه ـ را به آخر اسم خود اضافه مى کردند، مثل ابوحمزه شارى.اما مشهورترین نام محکّمه نخستین در نزد ملل و نحل نویسان، اصطلاح خوارج است که به عنوان عمومى تمام فرقه هاى آنان تبدیل گردیده است. ابوحاتم رازى در توضیح اصطلاح خوارج گوید: چون اینان بر هر پیشوایى شوریدند، خوارج نام گرفتند. آنها عقیده داشتند که خروج و مبارزه واجب است، به طورى که ادامه فرمانبردارى از فردى خاص براى آنان مقدور نبود، مگر آن که از حوزه حکمروایى اش بیرون روند و به جاى دیگر هجرت کنند. آنها با هر مسلمانى که با ایشان هم اندیشه نبود، اعلان جنگ مى کردند، چرا که در نظر آنان، همه مسلمانان جز کسانى که با آنها همراهى یا بیعت کنند یا براى شنیدن کلام خدا به آنان روى آورند، کافر و مشرکند.[۳۵]این تعریف همچون تعریف شهرستانى یک تعریف عام سیاسى است،[۳۶] ولى ابوالحسن اشعرى نامگذارى خوارج را به خاطر خروج آنها بر امام على(علیه السّلام) دانسته است.[۳۷] ابن حزم این دو تعریف را ترکیب کرده، مى نویسد: «هر کس با خروج کنندگان بر امام على(علیه السّلام) در مسئله تحکیم و تکفیر اصحاب کبائر و خروج بر ائمه جور متفق است، خارجى است».[38]اما خوارج براى دفع دخل مقدّر به آیه «… وَ مَن یَخْرُجْ مِن بَیْتِهِ مُهَاجِرًا…»،[۳۹] تمسک کرده، آن را مدح دانسته اند. این فرافکنى مانند عمل برخى از اباضیان معاصر است که میان محکّمه نخستین و خوارج متأخر فرق نهاده و معتقدند که اصطلاح خوارج بر گروهى اطلاق مى شود که در زمان تابعین شکل گرفت و شامل افرادى چون نافع بن ازرق، نجده بن عامر، عبدالله بن صفار و پیروان آنها مى شد. لفظ خوارج با محکّمه نخستین ارتباطى ندارد و اصطلاحى متأخر است.[۴۰] نگاه جدید و متفاوت اباضیان متأخر به خاطر تطهیر خوارج نخستین از شورش نامشروع آنان علیه امام على(علیه السّلام) است. در بخش اباضیه به تفصیل به این موضوع پرداخته، بیان خواهیم کرد که تبرى از امام على(علیه السّلام) تا قرن ششم در میان اباضیان معمول و مرسوم بوده است و کم کم سبّ و لعن از امام على(علیه السّلام) به حبّ تبدیل شده است. بر همین اساس در تألیفات جدید براى جمع میان پذیرش امام على(علیه السّلام) به عنوان امام بر حق، و خروج محکمه نخستین بر امام على(علیه السّلام) ، ظهور خوارج را در سال ۶۵ هجرى دانسته، حدیث «یمرق من الدین» را ناظر به آنها تلقى کرده اند و طبعاً محکّمه نخستین را تطهیر کرده اند.
پی نوشت ها :
[۱]. من لایحضره الفقیه، ج۱، ص۱۶۷، باب ۳۹، ح۳۸٫[۲]. این مقاله به اباضیه نپرداخته است، زیرا متون مفیدى در این زمینه وجود دارد و طالبان مى توانند از آنها استفاده کنند.[۳]. تاریخ طبرى، ج۴، ص۳۴ـ۳۵٫[۴]. نصر بن مزاحم، وقعه صفین، ص۴۸۴ـ ۴۸۸٫[۵]. همان، ص۵۰۰٫[۶]. و به نقلى روز جمعه هفدهم صفر سال ۳۷٫ رک: بلاذرى، انساب الاشراف، ج۲، ص۳۳۷ـ۳۳۸٫[۷]. وقعه صفین، ص۵۰۷ـ ۵۰۸ و ۵۱۱٫[۸]. عدنان محمّد ملحم، المؤرخون العرب والفتنه الکبرى، ص۳۲۱ـ۳۲۲٫[۹]. نهج البلاغه، نامه ۷۷٫[۱۰]. نساء: ۳۵٫[۱۱]. مائده: ۹۵٫[۱۲]. تاریخ طبرى، ج۱، ص۳۳۵۱ـ۳۳۵۲٫[۱۳]. بلاذرى، أنساب الأشراف، ج۲، ص۳۴۹; نیز بنگرید: غالب بن على عواجى، الخوارج تاریخهم و آراؤهم الاعتقادیه، ص۷۹٫[۱۴]. تاریخ طبرى، ج۴، ص۴۲; انساب الأشراف، ج۲، ص۳۴۹٫[۱۵]. تاریخ طبرى، ج۱، ص۳۳۶۶ـ۳۳۶۷; أنساب الأشراف، ج۲، ص۳۵۹ و ۳۶۳٫[۱۶]. تاریخ طبرى، ج۴، ص۵۶٫[۱۷]. تاریخ طبرى، ج۴، ص۵۷ـ۵۸; انساب الاشراف، ج۲، ص۴۶۱ـ۴۶۷٫[۱۸]. برخى معتقدند که این نقل ابومخنف که جنگ خوارج در ذى الحجه سال ۳۷ اتفاق افتاده به واقعیت نزدیک تر است. رک: مادلونگ، جانشینى حضرت محمد و خلافت نخستین، ص۳۵۵٫[۱۹]. نهج البلاغه، خ۵۹٫[۲۰]. بلاذرى، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۷۱; مقایسه کنید با تاریخ طبرى، ج۴، ص۶۹ـ۷۰٫[۲۱]. تاریخ طبرى، ج۴، ص۷۵٫[۲۲]. نهج البلاغه، خطبه ۹۳٫[۲۳]. با تلفیق خطبه ۵۸ و ۶۰ نهج البلاغه.[۲۴]. همان، خطبه ۶۱٫[۲۵]. رک: سید جعفر مرتضى، مارقین، دانشنامه امام على(ع)، ج۹، ص۲۸۸ـ۲۸۹٫[۲۶]. بلاذرى، انساب الاشراف، ج۲، ص۴۸۰ـ۴۸۶; ابن اثیر، الکامل، ج۲، ص۱۸۲ـ ۱۸۸; نیز بنگرید، یعقوب جعفرى، خوارج در تاریخ، ص۵۵ ۵۹٫[۲۷]. تاریخ طبرى، ج۴، ص۱۱۰ـ۱۱۳٫[۲۸]. تاریخ طبرى، ج۳، ص۱۷۸ـ۱۹۳، چاپ دارالکتب العلمیه بیروت; خوارج در تاریخ، ص۸۰ ۸۵٫[۲۹]. الزینه، ذیل مارقه، ص۲۱۷ـ۲۲۵٫[۳۰]. صحیح مسلم، ج۳، ص۱۱۰ـ۱۱۶; صحیح بخارى، ج۸، ص۵۲ ۵۳; ابن جوزى، تلبیس ابلیس، ص۹۰; ابن حزم، الفصل، ج۴، ص۱۵۷; شهرستانى، الملل والنحل، ج۱، ص۱۱۶٫[۳۱]. ابن منظور، لسان العرب، ج۱۲، ص۱۴۲٫[۳۲]. الزینه، ص۱۰۵٫[۳۳]. توبه، ۱۱۱٫[۳۴]. بقره، ۲۰۷٫[۳۵]. الزینه، ص۱۱۰٫[۳۶]. الملل والنحل، ج۱، ص۱۱۴٫[۳۷]. مقالات الاسلامیین، ج۱، ص۲۰۷٫[۳۸]. الفصل فى الملل والاهواء والنحل، ج۲، ص۱۱۳٫[۳۹]. نساء، ۱۰۰٫[۴۰]. على بن یحیى معمّر، الاباضیه بین الفرق الاسلامیّه، ص۳۷۷; همو، الاباضیه فى موکب التاریخ، ص۳۳; سالمى، عمان تاریخ یتکلّم، ص۱۰۳٫منبع: پایگاه دانشگاه ادیان و مذاهب
 


برچسب ها :
، ، ، ، ، ، ، ، ،
دیدگاه ها