تاریخ انتشار : ۱۸ مرداد ۱۳۹۵


شرح مسافرتهارجوع به مطلب : و بالجمله با آن معارف و این معتقدات و مایه از اطلاعات ما و رفیق طریق از قزوین روانه زنجان شدیم اما با سرور و نشاطی که به وصف در نیاید . آن روزها وسایل سیر و سفر چون این ایام نبود و بیشتر مسافرتها با کالسکه وگاری و اسب و استر طی میشد صباح روز خوشی بوسیله گاری از قزوین براه افتاده پس از طی شش فرسخ قریب غروب وارد سیادهن شدیم و در جنب قهوه خانه فرود آمده بر بام کاروانسرائی منزل کردیم. آقا میرزا مهدی که مردی سفر کرده و در این گونه امر مهارتی داشت سطح بام را به اندازه لزوم آب پاشیده آنگاه از خورجین خود گلیمی بیرون آورده بگسترد و خورجین را متکای خود قرار داده تشک سفری خود را در پای آن بیانداخت و عبای زخیمی بدوش گرفت و دست از آستین بدر آورد و قهوه چی را خواسته فرمان چائیئ تازه دم داد . اما این بنده بر بالای بام گردش و به اطراف و جناب نظر میکردم تا آفتاب غروب کرد. دیدم مرغ و خروسهایی که در صحرا پراکنده بودند رو بکاروانسرا بطرف لانه خود می آیند رفته رفته گله های گاو و گوسفند از مراتع به ده برمیگشتند و مواشی به ده نرسیده بانگ برداشتند و در خانه ها تفرقه شدند همهمه ده زیادتر شد و تا نیم ساعت ادامه داشت در این وقت هوا خوب تاریک شده بود ، من از بام رباط بدرون قهوه خانه رفتم دیدم داخل و خارج آن قهوه خانه پر از مردم است و در دو گوشه دو منقل آتش نهاده و جمعی پیرامون آن به کشیدن تریاک مشغولند باز بالا رفته قدری با رفیق طریق صحبت کردیم پس از آن شام خورده ، خوابیدیم .آقا میرزا مهدی را فی الحال خواب در ربود ولی من تا یکی دو ساعت در رختخواب سفری خود بیدار گاهی دچار کشاکش افکار و زمانی متوجه به آسمان و اختر شمار بودم تا نفس از بدن عنصری توجه به قالب مثالی کرد و به سیر بقیه الخیال در عالم مقدار مجرد از ماده مشغول شد . صبح زود از خواب برخواسته پس از صرف چای براه افتادیم و هم چنان بر رویه روز قبل هر روز راه می پیمودیم و هر شب در منزلی می آسودیم تا روزی که وارد زنجان شدیم اواخر تابستان و فصل وفور میوه بود چون زنجان بهائی کم داشت و آشنایی هم با کسی نداشتیم در کاروانسرائی فرود آمدیم و با کمال احتیاط رفتار میکردیم تا پس از ۲۰ روز به منزل یک نفر از قدمای بابیه بهائیه که اسمش میرزا محمد قلی و شغلش عطاری و سنین عمرش متجاوز از ۸۰ بود نقل و تحویل کردیم و ۲۳ روز هم در آنجا بودیم و در این مدت مخفیانه هر شب معدودی از احباء بدیدن می آمدند و گفتگو می کردیم . و در آنجا فهمیدیم که عده بابیان ازلی بیشتر از بابیان بهائیست و اوضاع بهائیان در زنجان هیچ خوب نیست بسیار تاً سف خوردیم که چرا باید شهری که در صدر بابیت مرکز مهمی بوده و روزی عموم مسلمین از سطوت و قدرت بابیان هراسان بودند امروز اینطور باشد و در نتیجه زحمات آنان بالکل از بین برود .در زنجان ۴۳ روز در عین ملامت و افسردگی توقف کردیم تا کاروان تبریز از طهران رسید قضاء را جلو دار کاروان و یکی دو نفر از چارپا داران بهائی بودند یک اسب و استر به ما وا گذاشتند یک شب من سوار اسب میشدم و استر را میرزا مهدی به زیر بار میکشید شب دیگر میرزا مهدی اسب دوانی میکرد و من قاطر سواری این دفعه حرکت ما در شبها بود یعنی بعد از اذان مغرب به راه میافتادیم و قبل از ظهر به منزل میرسیدیم منزل اول قریه نیک پی بود ، دهی است خوش آب و هوا و بسیار با صفا در جنب کاروانسرای شاه عباسی کاروانیان بار انداختند بعد از آن بعضی به خدمت ستوران پرداخته و دیگران برای تهیه خوراک آتش افروختند و در اندک وقتی دود و دمشان براه افتاد ما نیز در نزدیکی ایشان در چمن با صفائی منزل گزیدیم و مختصر طعامی خورده و بر روی سبزیها دراز کشیدیم اما کجا استراحت روزگار خواب شب را میکند یک ساعت به غروب آفتاب مانده بود برخاسته قدری در ده گردش کردیم تا بر رویه روز قبل براه افتادیم .از امشب به خلاف شب گذشته بنده را خواب گرفت و هر چه میخواستم خود را نگهداری کنم ممکن نمی شد و پیوسته تا صبح پینکی می زدم و بسیار واقع میشد که در حالی که سواره لگام مرکب را در دست داشتم ناگهانی به خود می آمدم و می دیدم در حال افتادنم دستم بی اختیار سر افسار اسب یا قاطر را بالا می کشید و همچنان در کشمکش خواب و بیداری می بودم تا طلوع صبح و به محض روشن شدن هوا دیگر حالت کسالت از من دور میشد و بعضی اوقات چنان از بی خوابی به ستوه می آمدم که می خواستم پیاده شده به ترک سفر و همراهی با کاروان گفته لحظه ای خفته باشم بیاد بیان معجز نشان شیخ اجل رحمه الله علیه می افتادم که در گلستان میفرماید :
حکایت :شبی در بیابان مکه از غایت بی خوابی پای رفتنم نماند سر بنهادم و شتربان را گفتم دست از من بدار .پای مسکین پیاده چند رودکز تحمل ستوده شد بختیتا شود جسم فربهی لاغرلاغری مرده باشد از سختیگفت ای برادر حرم در پیش است و حرامی از پس اگر رفتی جان بردی و اگر خفتی مردی :وش است زیر مغیلان به راه بادیه خفتشب رحیل ولی ترک جان بباید گفتهمین تذکر به من نیروی شکیبایی می داد و بر آن حال صبر می کردم اما بعداً اندیشه ای دیگر به خاطرم رسید که توانستم از آن شبها استفاده خوبی کرده باشم و آن توجه به حق و مناجات با او بود فلهذا هر شب یا مقداری جلوتر از کاروان یا مقداری عقب تر می رفتم و به راز و نیاز با خداوند دمساز میشدم و بانگ زنگ قافله صدای رودخانه و مشاهده منظره کوه و صحرا و جلوه مهتاب خاصه انعکاس ماه در آب به حال خوش ما مدد میکرد و نفس را صفایی داده به مبداً متصل میساخت پس به آهنگ مثنوی می خواندم :ای خدا ای قادر بی چون و چنداز تو پیدا شد چنین قصر بلندای خدا ای فضل تو حاجت روابا تو یاد هیچکس نبود روااینقدر ارشاد تو بخشیده ایتا بدین بس عیب ما پوشیده ایقطره دانش که بخشیدی ز پیشمتصل گردان به دریاهای خویشقطره گو در هوا شد یا که ریختاز خزینه قدرت تو کی گریختگر درآید در عدم با صد عدمچون بخوانیش او کند از سر قدماز عدمها سوی هستی هر زمانهست یا رب کاروان در کاروانخاصه هرشب جمله افکار و عقولنیست گردد جمله بحر نفولباز وقت صبح آن اللهیانبرزنند از بحر سر چون ماهیانای دعا ناکرده از تو مستجابداده دلرا هر دمی صد فتح بابچند حرفی نقش کردی از رقومسنگها از عشق شد هم چو مومنون ابرو صاد چشم جیم گوشبر نوشتی فتنه صد عقل و هوشزین حروقت شد خود باریک ریسنسخ میکن ای ادیب خوشنویسحرفهای طرفه بر لوح خیالبر نوشته چشم و ابرو خط و خالبر عدم باشم نه بر موجود مستزآنکه معشوق عدم وافی تر است
*******
بالجمله از قریه نیک پی به سر چم و از چم به جمال آباد و از جمال آباد به میانج کوچ کردیم قبل از طلوع صبح به رودخانه قزل اوزن رسیده از پل دختر گذشتیم همراهان نقل کردند دختری بوده است فریفته چوپانی شده و این پل و قصری که در بالای کوه است ساخته اوست خلاصه بر روان آن عاشق و معشوق درودی فرستاده از فراز و نشیب قافلان کوه با زحمت و احتیاط گذشتیم تا به جلگه وسیع میانج رسیدیم و از رودخانه میانج هم عبور کرده وارد قصبه شدیم و به همراهی کاروانیان در کاروانسرایی فرود آمدیم.در زنجان به ما گفته بودند که معدودی بهائی در میانج هست که مقدم بر ایشان سیدی است از نجبای آن قصبه پس از ورود و کمی استراحت بسراغ ایشان شتافته دیدن کردیم چون جلو داران توقف شب را در آن قصبه مقرر داشته بودند شبی در نهایت خوشی در منزل سید مذکور بروز آوردیم و پس از توقف دو روز یک شب در میانج عازم غریب دوست شدیم در این منزل شنیدم که راهزنان شاهسون چند کاروان را زده اند و راه امنیتی ندارد بسیار مضطرب شدیم و زنگهای قافله را باز کرده از بیراهه براه افتادیم و در انتهای بیم و هراس با خواندن تعویظ و دعا به حوالی قریه قراچمن رسیده عازم دوات گروتکمه داش شدیم در آنجا معلوم شد که به سلامت رسته ایم و تا منزل حاجی آقا که هشت فرسخی تبریز است آمدیم آنجا خبر دیگر مسموع شد که بیشتر بر اضطرابمان افزود و آن شیوع مرض وبا در تبریز و پراکندگی مردم از شهر باطراف بود جلودار کاروان گفت در این نزدیکی دهی هست که سیسان نام دارد واحباب در انجا بسیارند اگر میل دارید روزی در آنجا اقامت کنید تا بعد چه پیش آید لذا قاصدی روانه سیسان کرده اظهار اشتیاق بملاقات دوستان آنجا نمودیم طولی نکشید که دو راس اسب با چند نفر از احبا آمده ما را بدان ده بردند و در مسافر خانه آنجا جای دادند ۱۲روز در آنجا مانده و در منتهای محبت و خوشی از ما پذیرائی میکردند اما تفهیم و تفهم معانی و مطالب بین ما بسیار بزحمت میشد زیرا زبانشان ترکی بود و هیچ فارسی نمی دانستند و ما بالعکس و بنده از همانجا بآموختن زبان ترکی پرداختم و بعد از قلیلی مدت توانستم بترکی تکلم و رفع احتیاج خود را بکنم از سیسان باتفاق چند نفر از احبای تبریز که آنان نیز از وبا به آنجا گریخته بودند روانه متنه شدیم آن ده دو سه خانوار بهائی داشت چهار پنج روزی توقف کردیم و از آنجا بلیقوان که بواسطه ظروف سفالینش در همه آذربایجان معروفست و پس آن بقریه زنجاناب که بهترین ییلاق آن حدود است عزیمت کردیم وشبی در آنجا گذرانده روز دیگرش رهسپار میلان شدیم میلان از توابع قصبه اسکوست و بهائیانش منتسبین یکی از بابیان اولیه هستند که حاجی احمد موسوم بوده و آنروز در تبریز و تفلیس تجارت مهمی داشتند و آن ایام زحمت مسافرین و واردین را متحمل و با کمال محبت و بطور شایسته از مبلغین پذیرائی می کردند قصبه اسکو که در دره با صفائی واقع شده جنب میلانست و در آنجا نیز معدودی از مردم متوسط الحال در سلک امر بهاء منتظمند .اسکو مرکز محال اسکو چایست و بواسطه عیارانی((لوطیها ))که از آنجا بیرون آمده در تمام اطراف تبریز معروفست و بر سر هم مردمانی مهمان دوست وگشاده رو دارد بیشتر سکنه اسکو و میلان و آن حدود از طائفه شیخیه اند در اسکو و میلان هر چند با چند نفر صحبت شد ولی کسی بهائی نگشت ما هم رخت بربسته عازم ممقان شدیم .ممقان قصبه بزرگی است و مردمانش با فطانت و زارعینش قابلند و زراعت در آنجا دشوار است زیرا بیشتر اراضی سنگلاخ و باید بعضی از زمینها را اول خاک دستی بریزند بعد زراعت کنند و آبش هم نسبتا کم است با وجود این اهل آن قصبه با ثروت ترین مردم آن نواحیند کشت صیفی اش بسیار خوب و هندوانه اش در همه آذربایجان به خوش طعمی مشهور است چند روزی در منزل یکی از پیروان بهائی باتفاق دو نفر از احمد اوف ها که از میلان با ما آمده بودند میهمان بودیم که نامش آقا علی پولی و شیخی شوخ و خوش مشرب بود و حکایات غریب از او نقل میکردند منجمله میگفتند که زنش مسلمان بوده و از ترس زن مدتها بهائیت خود را مستور میداشته و از این جهت سالها در ایام رمضان صائم می بوده و هر شب و روز پنج نوبت با بی اعتقادی نماز می خوانده روزی در ماه صیام در شدت گرمای تابستان از صحرا به خانه می آمده و در این اندیشه بوده که به چه وسیله روزه خود را بشکند و زن را به بهائیت بکشاند به محض ورود به خانه به فحاشی به زن و تابستان می پردازد وکاردی که بر کمر داشته از غلاف می کشد و دیوانه وار زن را عتاب میکند تا کی تشنگی مرا دچار زحمت کند زود برخیز و هندوانه بیاور بیچاره زن لرزان و هراسان هندوانه بر زمین میگزارد و او با همان کارد با غیظ و غضب هندوانه را دو نیم کرده میگوید ای ملعونه بی آنکه دم برآری و اندیشه به خود راه دهی بنشین و بخور و دیگر یاد روزه مکن و بدین وسیله موفق میشود که زن را از آداب اسلامی برکنار داشته خود را راحت کند .
*******
بالجمله از ممقان به گوگان و از گوگان به عجب شیر و قریه جنت آن شیشوان رفتیم شیشوان محل اقامت شاهزاده امام قلی میرزا پسر ملک قاسم میرزا فرزند فتحعلی شاه بود که الی الان اولاد و احفاد او در آنجا ساکنند اداره امور بهائی در شیشوان بر عهده آقا احمد علی نامی ممقانی بود و هر گونه زحماتشان را متحمل میشد و هر چند مردی عامی بود ولی خوش طبع و پاکیزه اخلاق بود پس از توقف یک هفته در شیشوان به مراغه رفتیم که از شهرهای آذربایجان است و آثار بعضی مشاهد و ابنیه قدیمه هنوز در آنجا بر پاست از آن جمله قبر اوحد الدین و رصدخانه خواجه نصیر در خارج شهر مرکز بهائیت در مراغه آن روز خانه مرحوم حاجی میرزا عبدالمجید بود که از اطبای محترم و معروف آنجا محسوب میشد و مردی با ذوق و حال بود مراغه بعکس سایر نقاط آذربایجان بهائیانش نسبتا از معاریف و محترمین بلد بودند از مراغه به بناب رفتیم که در انتهای دریاچه شاهی واقع است در بناب دو روزی بیش توقف نشد و با کسی ملاقاتی به میان نیامد جز با جناب سیف العلماء که از اجله طائفه شیخیه و فرزند مرحوم شیخ علی قاضی است .چون مسافرت ما در اطراف آذربایجان به طول انجامیده بود لذا از بناب عازم تبریز شدیم و مقداری از همین راه رفته را برگشتیم جائی را که ندیده بودیم در این سفر دیدیم .ایلخچی و سردرود بود ایلجچی در چهار فرسخی تبریز است و سکنه آن از غلات ((علی اللهی )) و بقول خود اهل حقیقتند که در آذربایجان به گوران معروفند در این ده به جای ملا و مسجد مرشد و تکیه است چون چند نفر بهائی در آنجا بود برای آنان دو روزی مانده روانه تبریز شدیم پس از طی دو فرسخ به سردرود رسیدیم از سردرود عمارات مرتفع تبریز خصوصا ارگ علیشاه نمایان است قدری نزدیکتر سواد شهر بطور خوبی دیده شد . از قبرستان گچل که اول شهر است گذشته وارد محله ارمنستان و از آنجا به محله نوبر به منزل حاجی علی محمد احمد اف وارد شدیم قضا را در آنجا اجتماع ((محفل روحانی )) بود از ملاقات ما اظهار سرور کردند و قرار توقف رسمی ما را در منزل میرزا حیدر علی اسکوئی دادند و این میرزا حیدرعلی از معاریف بهائیان آذربایجان و مردی در بعضی شئون لاقید ولا ابالی است مختصر سوادی دارد وخط نسخ را بد نمی نگارد درتبلیغ مولع وحریص و دارای سلیقه مخصوصی است و اگرچه از اهل حرفه و تجارت است ولی از این فن جز ضرر حظ و نصیبی ندارد وگاهی به زراعت و صناعت می پردازد و در تبریز ۹ ماه اقامت کردیم جمعی تبلیغ شدند و معدودی تصدیق کردند تبریز شماره بهائیان بیشتر از ۱۵۰ نبود و بطوری که میگفتند پیشرفت و محبوبیت اهل بها در تبریز بسیار خوب بوده جز آنکه بواسطه ور شکستگی ((کمپانی شرق)) رونق و اعتبارشان از بین رفت وکمپانی شرق شرکتی بود که چند نفر از رؤسای بهائی تاسیس کردند و اسهامی ۱۰تومانی ترتیب دادند و قریب ۱۹هزار تومان پول از اطراف آذربایجان و ایران جمع کرده در ظرف مدت کمی کوس ورشکست فروکوبیده بی آنکه ارائه صورت حساب وکیفیت ضرر را بدهند کمپانی را بر چیدند این واقعه سبب خمودت بعضی از بهائیان و اعراض مبتدیان و انزجار سائرین شد به هر حال در تبریز خدمتی که از ما به جامعه بهائیت سر زد بغیر از تبلیغ یکی دو نفر این بود که مبلغی نقدینه از احباب جمع کرده و خانه مرغوبی در بهترین نقاط شهر برای مسافر خانه خریدیم و چون مدت اقامت ما در تبریز بطول انجامیده بود مصمم مسافرت شدیم نظر به پاره ای جهات صلاح چنان دیدیم که از راه تفلیس و بادکوبه به انزلی و رشت و تهران رهسپار شویم لذا با خط آهن که در همان ایام اقامت ما از جلفا به تبریز کشیدند روانه مرند و جلفا شدیم .بعداز توقف یک شب از جلفا با الکساندر وپول از نخجوان و ایروان و اوچ کلیسا و از جنگلهای سبز و خرم گذشته وارد تفلیس شدیم و شب وروزی در تفلیس بگردش مشغول بوده از آنجا به باد کوبه و مسافر خانه در آمدیم قضا را آن ایام باد کوبه مجمع مبلغین شده بود بغیر از ما دو نفر آقا سید اسد الله قمی و سید جلال سینا و میرزا منیر نبیل زاده و میرزا عبد الخالق باد کوبه ای و چند نفر دیگر بودند که یکی دو نفر از ایشان از اهل بلد و مابقی از عشق آباد و ایروان در آنجا جمع بودند و مقدم بر همه ایشان از حیث شان و رتبت سید اسدالله قمی بود که سن قریب به هشتاد و قیافه نورانی و محاسنی سفید و بلند داشت و اصلا از اهل قم و بزرگ شده تبریز و قبل از بهائیت و شغل مبلغی و تبریز کفش دوزی میکرده و در بهائیت بعد از گرفتاری هائی که برایش پیش آمده به عکا رفته و در آنجا اقامت گزیده و بعد از بهاالله مورد توجه عبدالبهاء شده تا آنجا که معلم شوقی افندی گشته و در سفر عبدالبهاء به آمریکا جزو ملتزمین رکاب و خواص اصحاب بوده و خداش بیامرزد مردی خوش قریحه و مزاح و بذله گو بود و بعدا در ضمن کتاب اشارات مفصلی در مواقع خود به احوال او خواهد شد در هر صورت بنده زاید الوصف مشعوف بودم که جمعی از مبلغین را زیارت میکنم که سالها آرزوی درک خدمت آنان و همکاری با ایشان را داشتم و چون به طوری که بعداً به عرض خواهم رسانید از رفیق خود کرم و کرامتی ندیده بیشتر متوجه حال سائرین بودم ولی دقت در احوال آنها سبب سلب ارادت من از ایشان گردید چه دیدم این منقطعین از ما سوی الله و متوجهین به حق نیز چون دیگران گرفتار شئون دنیه دنیا هستند و پیرو نفس و هوی و رعایت اختصار را به ذکر جزئیات مطالب نمیپردازم همین قدر میگویم که این جمع که جمله ترویج یک مقصد و مرام و تبلیغ یک امر و دیانت میکردند همه با یکدیگر خصم و نسبت به هم حاسد بودند و پیوسته به لطائف الحیل در سراسر تخریب کار و توهین حال یکدیگر مینمودند و گاهی از تفسیق نیز باک نداشتند با این همه دیگران را به محبت و صفا و به تبرک نفس و هوی دعوت و دلالت میفرمودند :زاهدان کاین جلوه در محراب و منبرمیکنندچون به خلوت می روند آن کار دیگر میکنندمشکلی دارم ز دانشمنـد مجـلس باز پـرستوبه فـرمایان چرا خود توبه کمتر می کنندگوئیــــا بـــاور نمی دارنـــد روز داوریکاین همه قلب و دغل در کار داور میکنندالحاصل مدتی در باد کوبه مدتی توقف و مختصر سفری نیز به اطراف از بالا خانلی و نفتالین کرده و بعد از مشورت با دوستان فسخ عزیمت به طهران نموده از باد کوبه با کشتی به تازه شهر رفتیم و از آنجا هم با راه آهن بدون هیچ توقفی در راه به سرعت برق و باد به عشق آباد آمدیم !عشق آباد بعد از حیفا و عکا در نظر اهل بهاء مهمترین نقاط دنیا است زیرا اولین مشرق الاذکار ( معبد بهائی) را درآنجا ساخته و بهائیان آزادی کامل دارند و به نظر ما بهائیان عشق آباد نمونه ‌کاملی برای اهل عالم توانند بود و البته یک جنبه ابهائی تشکیل داده و با خود و سایرین به محبت اسلام و صلح و صفا سلوک میکنند و عنقریب این رویه به سایر نقاط عالم نیز سرایت کرده تمام دنیا جنت ابها خواهد شد و ما از این سعادت که نصیبمان شده بود سروری زایدالوصف داشتیم !!.باری در عشق آباد در محوطه مشرق الاذکار منزل گرفتیم و بنای آمد و شد با احباب گذاشتیم بهائیان عشق آباد بیشتر یزدی و روستائیان آذربایجانی و معدودی هم از اهل سایر نقاط ایران و قفقاز بودند که بوسیله داد و ستد وگرمی تجارت ثروتی اندوخته و از فقر بغنا رسیده ریاست روحانی آن جمع را شیخ محمد علی قائنی داشت که بهائی شیعی مشرب و متقی و مردی تندخو و عصبی مزاج بود و بدین واسطه بسیاری از احباب بالاخص جوانان از او رنجیده نسبت بوی تنفر اظهار میکردند و بیشتر عناد او با مخالفان خود بر سر اصول و مبادی اخلاقی و امر بمعروف و نهی از منکر بود .
*******
بالجمله عشق آباد را بخلاف آنچه تصور میکردیم دیدیم اکثر جوانان بهائی دچار مهلکات اخلاقی و پیروان مبتلا به کبر و نخوت و جامعه بهائیت دچار تشتت وگرفتار اختلاف یک دسته طرفدار حریت نسوان وکشف حجاب و دسته دیگر مخالف آزادی مطلقه زنان و رفع نقاب ، آنان به اینان نسبت حمق و وحشیگری و جهالت میدادند و اینها ایشان را بفسق و فجور و دیاثت ! متهم می داشتند و اختلافات دیگری نیز در بیان بود چون خصومت ترک و فارس که شرحش موجب درازی سخن است .و بر این اختلافات گاهی اثرات خارجی مترتب میشد من جمله نقل کردند که بعد از ظهر جمعه دو نفر از مبلغین مهم در شاهراه عام مصادف میشوند و اتفاقاً هر دو برای عبادت بمشرق الاذکار میرفته چون در قضیه ای با یکدیگر اختلاف نظر داشتند بمحض روبرو شدن یکی دیگری را دشنام مادر میدهد و طرف مقابل معامله بمثل میکند و خلاصه الکلام کار بمجادله می انجامد و به سبب خالی بودن معبر از گذریان مدتی مدید این دو منادی وحدت عالم انسانی و مصلح بشر سیلی و مشت بر روی و پشت یکدیگر می زنند و می کوبند تا آنکه بعضی از روسها و مسلمین رسیده و به آب نصیحت آتش این فتنه را می خوابانند گذشته از این منقولات خود نیز نظائری از آن قبیل دیدم که کنونم مجال گفتن نیست از عشق آباد سفری بخاک خوارزم کردیم و مدتها در مرو و تجن یولنان و تخته بازار و قهقهه بسر بردیم و دوستان نازنینی پیدا کردیم که گردش روزگار و تصاریف لیل و نهار بین ما و ایشان مدتهاست خط جدائی کشیده در مرو شاهجان بیاد یار مهربان و جوی مولیان در یک آمو و آب جیحون افتاده یکسره ناچار جلو تاختیم و مدتی در ساحل آمو دریا (رود جیحون ) منزل ساختیم و از خربزه های شیرین آنجا خوردیم و از مؤانست دوستان دلنشین لذت بردیم پس روانه کاکان (بخارای نو ) و بخارا شدیم و در مهمانخانه توران منزل گزیدیم در بخارا فقط یک نفر بهائی بود آنهم جوانی تاجر و از اهل یزد قدری در شهر و بازار گردش کردیم و روز دیگر بزیارت قبر اقا محمد فاضل قائنی که در آنجا در گذشته بود رفتیم و چون کاری دیگر در بخارا برای ما نبود بسمرقند روانه شدیم و دو سه هفته در سمرقند ماندیم و منزلمان در خانه یکنفر پیر مرد یزدی بود اهالی سمرقند و بخارا و تاشکند و قسمت اعظم ماوراءالنهر بسارد معروفند و بر دو دسته اند ترک و تاجیک اهالی سمرقند و بخارا تاجیکند و زبانشان فارسی است ولی تاشکندی ها ترکند وکمتر فارسی می دانند و مجموعاً سکنه ترکستان حنفی مذهب و بقول خود امام عظمی هستند فقط در بخارا جماعتی شیعه یافت میشود که بخارائی ها به آنها موری میگویند واصلاً ایرانی هستند و با آنکه از دیر زمانی مبلغین فاضلی مثل میرزا ابوالفضل گلپایگانی و آقا محمد قائینی سالها در میان آنها بوده معذالک یک نفر بهائی نشده و بهائیانی که در این نقاط بلکه در اکثر نقاط خارج از ایران دیده میشود همان ایرانیان مهاجرند .سمرقند شهری است خوش آب و هوا و مردمانی قوی و نیکو اندام دارد ابنیه تاریخی این شهر نیز خالی از اهمیت نیست نظیر مسجد شاه زنده و مسجد خاتم که از حیث ساختمان وصنعت کاشیکاری از بناهای مهم اسلامی است مدفن امیر تیمور گورکان نیز در این شهر است از قراری که میگفتند سنگ گورش از احجار قیمتی است و مانند آن را در جائی سراغ نکرده اند .در سمرقند مردمان خوش قریه و با ذوق پیدا میشود و طایفه از اهل طریقت در آن هستند که به نقش بندی معروفند روزی طرف عصر در جلو مسجد خاتم گردش میکردم درویشی را دیدم که مثنوی میخواند بیاد قصه پدشاه و کنیزک افتادم سوال کردم که کوی سر پل و غاطفر در این شهر هست نگاه و خنده کرد و گفت در مثنوی خوانده ؟ گفتم آری گفت هنوز هم آن محله به غاطفران معروف است اما چه فایده که معشوق ما در آنجا نیست گفتم الحمد لله که معشوق ما در همه جا هست از سمرقند عازم تاشکند شدیم که آن روز مرکز ترکستان بود و این همان شهر است که در شاهنامه باسم چاچ معروف است اتباع ایرانی در تاشکند زیادتر از سمرقند هستند و بهائیانش اغلب رانده شده های از عشق آباد میباشند و بیشتر به بقالی و حرفه های ضعیف دیگر و صنعت کفاشی مشغولند و هر یک برای خود همسری روسی پیدا کرده !حاجی امین معروف در مسافرتی که به تاشکند رفته و برگشته بود از او سوال کرده بودند که: شما در آنجا چه کردید؟ گفته بود: مقداری زن روسی برای (( احبای الهی)) عقد کردیم !و چون چند نفر را اسم برد گفتند جناب حاجی اینها مدتها ست این زنها را دارند گفت آری اینها اول عروسی کردند بعد از سالها یادشان آمد که عقد و نکاح هم در شرع هست ! .مدتی در تاشکند ماندیم و جز با ایرانیان و یک نفر روزنامه نویس تاشکندی که اسمش عبد الرحمان و مجله به اسم (( الاصلاح )) می نوشت لایق نیافتیم که سخنی از دین و مذهب با او به میان آوریم و چون از تبلیغ در آن حدود مایوس شدیم مراجعت به مرو کرده ایامی در قهقه به سر بردیم و یک سفر دیگر بتجن و یولتان و تخته بازار و حدود پنج ده تا نزدیک سر حد افغان که ترکمانان ساروق در آنجا ساکنند رفته و مجدد معاودت به مرو کردیم و از آنجا به مراکز دیگر ترکمن قراء انوبز معبن ، گوگ تپه و قصبه بهر زن گردش مفصلی کرده اواسط پائیز به عشق آباد برگشتیم در این سفر مخالفت بنده با آقا میرزا مهدی شروع شد .ادامه دارد …منبع: مرکز جهانی اطلاع رسانی آل البیت علیهم السلام/س
 


برچسب ها :
، ، ، ، ، ، ، ، ،
دیدگاه ها