تفسیر عرفانی (۴)

تفسیر سوره ی حمد به شیوه ی اهل عرفاننخست تفسیر متعارف آناین سوره ی مبارکه، با کمی حجم، بر معانی بلند و ارجمندی مشتمل است،‌ تا جایی که عدل تمامی قرآن به شمار رفته وَلَقَدْ آتَیْنَاکَ سَبْعاً مِنَ الْمَثَانِی وَالْقُرْآنَ الْعَظِیمَ (۱) سبع مثانی – کنایه از سوره حمد که هفت آیه – در مقابل کل قرآن با آن عظمت قرار گرفته است. این سوره، راه راز و نیاز بنده ی مخلص را با پروردگار خویش، هنگامی که در حضورش ایستاده، بیان می دارد و اینکه چگونه خواسته های خویش را عرضه بدارد و از وی درخواست کند؛ نخست ستایش، سپس نیایش و درخواست.در آغاز، خداوند را بر تمامی نعمت هایی که بر وی ارزانی داشته است، ستایش می کند، و او را نخست با نام یاد می کند. به دنبال آن، بزرگ ترین صفات برجسته ی او را یادآور می شود: پروردگار جهانیان، که پیوسته مدیر و مدبّر همه ی جهانیان است. رحمان و رحیم: از رحمت واسعه و عنایت خاصّ او یاد می کند. مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ: « نهایت، همه چیز در اختیار و در دست با کفایت او است ».سپس کمال انقطاع به سوی حق را ارائه می دهد: جز تو کسی را نمی پرستیم، و دست نیاز به سوی دیگری دراز نکنیم. و این نهایت بریدگی از دیگران، و پیوست به پروردگار است. پس از ستایش و ابراز کمال انقطاع، نوبت به عرض حاجت می رسد:اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ: در تمامی کارها و کوشش هایی که انجام می دهم، چه معنوی و چه مادی، رهنما و یار و یاور من باشد. یعنی: هیچ گونه کوششی بدون رهنمایی تو، موفق آمیز نخواهد بود. و خود را در کنار جمع صالحین قرار می دهد، تا بهتر، شایسته لطف و عنایت پروردگار قرار گیرد.صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ: راهی را که برای بندگان شایسته و مورد عنایت خویش برگزیده ای، که همان راه میانه روی است.غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ: نه راه کسانی که کندی کرده، و مورد خشم تو قرار گرفته اند، همچون جهودان که در انجام دستورات همواره کوتاهی کرده، و پیوسته مورد غضب الاهی بوده اند.وَلاَ الضَّآلِّینَ: کسانی که تند روی کرده، و گمراه شده اند، همانند ترسایان که پیامبر خویش را خدا پنداشته، و از مرز بندگی تجاوز کرده اند.خلاصه: بنده ی سالک راه حقیقت، همواره از خدا می خواهد، تا همیشه مددکار و راهنمای وی باشد، و او را بر جاده وسطی، پیوسته نگاه دارد. کوتاهی و تندروی نکند.البته این خواسته را پس یک ستایش و نیایش شایسته، عرضه می دارد، و کوچکی خود را در مقابل پروردگار با عظمت، برملا می دارد. لذا در حدیث از پیغمبر اکرم -صلی الله علیه و آله و سلم – آمده است:قسمت فاتحه التاب بینی و بین عبدی فنصفها لی و نصفها لعبدی و لعبدی ما سأل. (۲)سوره ی حمد دو قسمت است، یک قسمت برای خدا، و آن، قسمت ستایش و نیایش است، و قسمت دیگر برای بنده، و آن درخواستی است که عرضه می کند، البته به آن می رسد. یعنی: اگر خالصانه ستایش را انجام دهد، و مخلصانه درخواست خود را بخواهد.اهل تأویل چه می گویند؟کشف الاسرار و عدّه الابرار:وی در تأویل « بسم الله الرحمن الرحیم » می نویسد: (۳)الباء بهاء الله و السین سناء الله. و المیم ملک الله. از روی اشارت، بر مذاق خداوندان معرفت، باء « بسم الله » اشارت دارد به بهاء أحدیت، سین، به سناء صمدیت. و میم، به ملک إلهیت.بهاء او، قیومی. سناء او، دیمومی. ملک او، سرمدی.بهاء او، قدیم. سناء او کریم. ملک او، عظیم.بهاء او، با جلال. سناء او با جمال. ملک او، بی زوال.بهاء او، دل ربا. سناء او، مهر افزا. ملک او، بی فنا.ای پیش رو از هرچه به خوبی است جلالت *** ای دور شده آفت نقصان ز کمالتزهره به نشاط آید چون یافت سماعت *** خورشید به رشک آید چون دید جمالتالباء بره بأولیائه. و السین، سرّه مع اصفیائه، و المیم، منّه علی اهل ولائه.باء، برّ او بر بندگان او. سین، سر او با دوستان او، میم منّت او بر مشتاقان او.اگر نه برّ او بودی، رهی را چه جای تعبیه ی سرّ او بودی، ور نه منّت او بودی، رهی را.چه جای وصل او بودی. رهی را بر درگاه جلال، چه محلّ بودی. ور نه مهر ازل بودی، رهی آشنای لم یزل چون بودی.آب و گل را زهره ی مهر تو کی بودی اگر *** هم به لطف خود نکردی در ازل شان اختیارمهر ذات تو است الاهی دوستان را اعتقاد *** یاد وصف تو است یا رب غمکنان را غمگساریکی از پیروان طریقت گفت:الاهی، به نشان تو بینندگانیم. به شناخت تو زندگانیم. به نام تو آبادانیم. به یاد تو شادانیم. به یافت تو نازانیم. مست مهر از جام تو ماییم. صید عشق در دام تو ماییم.زنجیر معنبر تو دام دل ما است *** عنبر ز نسیم تو غلام دل ما استدر عشق تو چون خطبه به نام دل ما است *** گویی که همه جهان به کام دل ما استبسم الله، گفته اند که اسم از سِمَه گرفته اند، و سِمَه داغ است. یعنی: گوینده بسم الله دارنده ی آن رقم و نشان کرده ی آن داغ است.بنده ی خاص ملک باش که با داغ ملک *** روزها ایمنی از شحنه و شب ها ز عسسهر که او نام کسی یافت، از این درگه یافت *** ای برادر کس او باش و میاندیش ز کسعلی بن موسی الرضا – علیه السلام – گفت:اذا قال العبد: بسم الله، فمعناه: و سمتُ نفسی بِسَمه ربّی.خداوندا! داغ تو دارم و بدان شادم، اما از « بود » خود به فریادم. کریما! « بود » من از پیش من برگیر که « بود » تو را گرد همه کارم.۱٫ تفسیر قشیری:الاسم مشتق من السموّ و السِّمه (۴). فسبیل من یذکر هذا الاسم، ان یتّسم بظاهره فَقَدَ بأنوع المجاهدات، (۵) و یسمو بهمته الی محالّ المشاهدات. فمن عَدم سمه المعاملات علی ظاهره، و فقد سْمُوَّ الهمّه للمواصلات بسرائره، لم یجد لطائف الذکر عند قالته، و لا کرائم القرب فی صفاء حالته.[فصل] معنی « الله »: الذی له الالهیه، و الالهیه استحقاق نعوت الجلال. فمعنی « بسم الله »: باسم من تفرّد بالقوّه و القدره. الرحمن الرحیم: من توحّد فی ابتداء الفضل و النصره، فسماع الالهیه یوجب الهیبه و الاصطلام (۶)، و سماع الرحمه یوجب القربه و إلاکرام. و کل من لاطفه الحق سبحانه عند سماع هذه الآیه، ردّه بین « صحو » و « محو »، و « بقاء » و « فناء ». فاذا کاشفه بنعت الالهیه، اشهده جلاله، فحاله محو، و اذا کاشفه بنعت الرحمه، أشهده جماله، فحاله صحو.أغیب اذا شهدتک ثم أحیا *** فکم أحیا لدیک و کم أبید (۷)هرکه این نام را یاد کند، بایستی نشانه هایی از انواع مجاهدات را بر خود هموار کند. با همّت والای خویش، به مراتب مشاهدات نایل آید. پس هرکه نشانه ی این داد و ستد را بر ظاهر خویش نیاراست، و همّت وصل را در باطن خویش از دست داد، وجد و شعف « ذکر » را هنگام گفتن، نمی یابد. و حسن و زیبایی « قرب » را، در صفای حالت خویش، احساس نمی کند.« الله » به معنای: آن کسی است که دارای « ألوهیت » است.و ألوهیت: شایستگی اوصاف جلال و بزرگی است.« رحمان و رحیم »: آن کس است، که تنها دارای عنایت و یاری رساندن است.پس، با سماع نغمه « الوهیت »، هیبت و خودباختگی به دست می دهد.و با سماع وصف رحمت، مایه ی قرب و کرامت می شود.و هرکه را، حق تعالی، مورد لطف و عنایت خود، هنگام سماع این آیه (بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الَّحیمِ) قرار دهد او را میان دو حالت « صحو » و « محو » (8) و نیز دو حالت « بقاء » و « فناء » (9)، قرار می دهد.هرگاه او را با وصف « الوهیت » مکاشفه افتد، جلال و کبریای حق را مشاهده کرده، از خود بی خود شود، و حالت « محو » به او دست دهد.و هرگاه با وصف « رحمت » بر او مکاشفه شود، جمال و زیبایی حق را دیده، در حالت هوشیار « و صحو » به سر می برد.۲٫ تفسیر ادبی و عرفانی خواجه عبدالله انصاریالحمد الله… بدان که حمد، یا بر دیدار نعمت است، یا بر دیدار منعم. آن چه در دیدار نعمت است: طاعت وی به کار بردن، و شکر او را بر میان بستن، تا امروز در نعمت بیافزاید، و فردا به بهشت رساند.و آن چه که بر دیدار منعم است: زبان حال جوان مردی است که او را شراب شوق دادند، و با شرم او را با صاحب نعمت هم دیدار کردند، تا از خود فانی شود. ذکر حق شنید، چراغ آشنایی دید. اجابت لطف شنید. توقع دوستی دید، و به دوستی لم یزل رسید.این جوان مرد، نخست نشانی یافت، بی دل شد. پس بار یافت، همه دل شد. پس دوست دید، بر سر دل شد.پیر طریقت گفت: دو گیتی در سر دوستی شد، و دوستی در سر دوست. اکنون نمی توانم گفت که او است.چشمی دارم همه پر از صورت دوست *** با دیده مرا خوش است تا دوست در او استاز دیده و دوست فرق کردن نه نکو است *** یا او است به جای دیده یا دیده خود او استربّ العالمین. یکی را پرورش تن روزی، و یکی را پرورش دل روزی، یکی تن پرور به نعمت، یکی دل پرور به ولی نعمت. نعمت بهره ی کسی است که از کوشش در خدمت روگذار نکند، طمع دیدار دوست، صفت مردان است، و پیروزی از آن بنده است که دوست او را عیان است.ای منظر تو نظاره گاه همگان *** پیش تو در او فتاده راه همگاناز زهره ی شهرها و ماه همگان *** حسن تو ببرد آب و جاه همگانالرَّحْمنِ‌ الرَّحِیمِ. رحمن است که راه مزدوری آسان کند. رحیم است که شمع دوستی در راه دوستان بر افروزد. مزدور، همیشه رنجور، و در آرزوی حور و قصور. و دوست در بحر عیان غرقه ی نور.روزی که مرا وصل تو در چنگ آید *** از حالت بهشتیان مرا ننگ آیدرحمان است که قاصد آن را توفیق مجاهدت داد، رحیم است که واجدِ آن را تحقق مشاهدت داد. آن حال مرید است و این حال مراد. مرید، به چراغ توفیق رفت به مشاهده رسید، مراد، به شمع تحقیق رفت به معاینه رسید. زیرا طالب، به دوری از خود، به وی نزدیک شود، و به گُم شدن از خود، وی را آشنا گردد، که او نه از قاصدان دور است، و نه از طالبان گُم، و نه از مریدان غایب.رحمتی کن بر دل خلق و برون آی از حجاب *** تا شود کوته ز هفتاد و دو ملت داوریمالِکِ یُوْمِ الدِّینِ. دین در اینجا به معنی شماد است و پاداش. می گوید: مالک و متولی حساب بندگان منم، تا کسی را بر عیب های آنان وقوف نیفتد که شرمسار شوند. هرچند حساب کردن نشانه قهر است، أما پرده از روی کار بر نگرفتن عین کرَم است. خداوند خواهد تا کرَم نماید، پس از آن که قهر راند. این است سنت خدای عزوجل که هرجا ضربت قهر زند، هم کرَم برنهد. (۱۰)تفسیر قشیری:صراط الذین انعمت علیهم. طریق من افیتهم عنهم، و أقمتهم لک لک، حتی لم یقنوا فی الطریق، و لم تصدهم عنک خفایا المکر.صراط من انعمت علیهم بالقیام بحقوقک دون التعریج علی استجلاب حظوظهم. صراط من طهّرتهم عن آثارهم حتی وصلوا الیک بک. (۱۱)راه کسانی که از خویشتن فانی کرده، نزد خود نگاه داشته ای، تا در راه نمانده، و فریب های پنهان، آنان را از تو جلوه نگرفته است.راه کسانی که به حقوق تو قیام ورزند و از لذت های خویش چشم پوشیده اند، راه کسانی که آنان را از خودی پاک کرده، تا به تو رسیده اند.تفسیر منسوب به ابن عربی:غیر المغضوب علیهم. الدین وقفوا مع الظواهر، و احتجبوا بالنعمه الرحمانیه و النعیم الجسمانی، و الذوق الحسّی، عن الحقایق الروحانیه، و النعیم القلبی، و الذوق العقلی.ولاالضالین… الذین وقفوا مع البواطن التی هی الحجب النورانیه، واحتجبوا بالنعمه الرحیمیه عن الرحمانیه. و غفلوا عن ظاهریه الحق، و ضلوا عن سواء السبیل، فحرموا شهود جمال المحبوب فی الکل. (۱۲)مغضوب علیهم،‌ کسانی هستند که حجاب نعمت رحمانیت، آنان را از مشاهده حقایق روحانی بازداشت.ضالین کسانی هستند که حجاب نورانیت باطنی که مقتضای رحیمیت است، آنان را از مشاهده جلوه ی حق باز داشت، در نتیجه، هر دو گروه از مشاهده جمال حق، محروم گردیدند.مرحوم صدرالدین شیرازی، درباره ی ذکر شریف لا اله الا الله مطلبی را از تفسیر کبیر فخر رازی و تفسیر نیشابوری که از تفسیر کبیر فخر اقتباس شده، می آورد که از « غرابت » خالی نیست.فخر رازی گوید:در برخی کُتب، ذکر شریفی را یافتم، خواستم آن را در اینجا بیاورم:یاهو، یا من لا هو الا هو، یا من لا اله الا هو، یا أزل، یا أبد،‌یا دهر، یا دیهار، یا دیهور، یا من هو الحی الذی لایموت.مرحوم صدرالدین شیرازی، از آن، با عنوان و من نوادر الاذکار الشریفه الممدوحه فی کتب أصحاب القلوب یاد می کند. سپس از نیشابوری نقل می کند، گوید:برخی از مشایخ بر من تلقین نمود، که چنین ذکری بگویم:یا هو، یا من هو، یا من لا هو الا هو، یا من لا هو بلا هو الا هوآن گاه گوید:فالاول: فناء عما سوی الله، و الثانی: فناء فی الله. و الثالث: فناء عما سوی الذات، و الرابع: فناء عن الفناء عما سوی الذات.و از تفسیر کبیر فخر رازی می آورد:و من لطائف هذا ان الشیخ الغزالی – رحمه الله ‍ـ کان یقول: لا اله الا الله، توحید العوام، و لا اله الا هو، توحید الخواص. و لا هو الا هو، توحید أخصّ الخواص.سپس در توجیه و تحقیق این گفتار می پردازد. (۱۳) پیش از آن، درباره ی ذکر « یاهو » چنین می گوید:بهترین اذکار، ذکری است که هرگونه درخواستی، چه تصریحاً چه تلمیحاً، خالی باشد. و صرفاً ثنای و ستایش حق تعالی بوده باشد. از این رو، اگر انسان خدا را با صفتی از صفات عالیه یاد کند، اشعار بر آن دارد که درخواست بهره مند شدن از مظهریت آن صفت را دارد، مثلاً: اگر بگوید: یا کریم، بدین معنی است که به کرم خدا چشم دوخته. و اگر بگوید: یا رحمان، به رحمت او دل بسته. لذا به درخواست و بهره مند شدن اشعار دارد.ولی اگر بگوید: یاهو، صرفاً ذات مقَدّس را در نظر گرفته، همراه با درخواست،‌ و خواهشی نبوده. لذا ذکر « یاهو »، شریف ترین اذکار به شمار می رود، زیرا از هرگونه شائبه ی درخواست و نفع شخصی عاری است، صرفاً ستایش ذات حق است. (۱۴)پس از آن، به شرح گفتار غزالی پرداخته، گوید:این گفتار را نیکو یافتم، و آن را با قرآن و برهان موافق دیدم.خداوند می فرماید:وَلاَ تَدْعُ مَعَ اللهِ إلهاً آخَرَ لاَ إِلهَ إلَّا هُوَبه دنبال آن می فرماید:کُلُّ شَیءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ (۱۵)که معنا آن « إلا هو » می باشد. لذا پس از « لا اله » « الا هو » آمده، تا دلالت کند که آخرین مرحله ی توحید خالص همین کلمه است.برهان عقلی نیز بر آن دلالت دارد، زیرا تقرر ماهیات به تأثیر مؤثر است، که با نبود مؤثر مرتفع می شود. لذا اگر مؤثر نبود، ماهیتی برای ماهیت ها ثابت نبود. پس به قدرت حق تعالی ماهیات، ‌ماهیات گردیدند، و حقایق، حقایق شدند، و پیش از تأثیر قدرت او نه ماهیتی بود و نه وجودی و نه حقیقتی.از این رو، روشن شد: صدق این گفتار « لا هو الا هو » یعنی: هیچ گونه تقرری برای هیچ یک از ماهیات نبود، و هرگونه تشخصی برای هیچ یک از حقایق وجود نداشت، مگر با تقریر و تشخیص او. پس: « لا هو الا هو ». یعنی: هویتی نبود جر هویت او. (۱۶)عمده اشکال این گروه، خوش باوری آن ها است، آن چه رنگ و بوی شاعرانه داشته، و چهره عارفانه به خود گرفته باشد، از هرکه باشد، می پذیرند؛ بدون آن که در محتوای آن تعمقی نموده، و یا بر پایه ها و اصول شریعت عرضه کرده باشند.از جمله همین ذکر عجیب و غریب است که به ارباب قلوب نسبت داده اند.از فخر رازی، عجیب نیست که چنین مطالب تهی را عرضه کند، و مباحث بی محتوا در تفسیرش فراوان به چشم می خورد، از جمله بحث مفصلی پیرامون برتری آسمان از زمین، با برتری زمین از آسمان که کدام یک از دیگری افضل است، سپس به اقامه ی حجج و دلایل از طرفین پرداخته، و براساس ترجیح ادله به بحث ادامه می دهد.تفسیر نیشابوری هم که اقتباسی بیش، از تفسیر فخر رازی نیست. ولی از مرد بزرگ و بزرگ اندیشی مانند مولی صدرالدین شیرازی، بعید می نمود که به دنبال چنین مسائل بی ارزش و بی اعتباری بوده باشد.اساساً « حرف ندا » (یا) بر سر « ضمیر » (هو) نمی آید، آن هم ضمیر غایب، زیرا « ندا » خطاب و مواجهه است، و « هو » اشاره به عینیت مقصود به کلام است که حضور ندارد.لذا در علم نحو گفته اند:حروف ندا، مخصوص اسم ظاهر است، و بر سر ضمیر در نمی آید، آن هم ضمیر غایب، و « یا أنت » که بر سر ضمیر خطاب آمده، لغت ضعیفی است. (۱۷) علاوه، « دیهار » و « دیهور » چه مفهومی دارند، و از کدامین لغات گرفته شده است؟مگر نه این است که اسماء الله توقیفی است، هیچ نام یا وصفی را برای خدا نتوان یاد کرد، مگر آنکه از شرع رسیده باشد.نیز در ذکری که یکی از مشایخ به نیشابوری تلقین کرده، ‌عبارت یا من لا هو بلا هو الا هو چه مفهومی دارد؟ تفسیری که نیشابوری از آن بیان کرده، فناء عن الفناء عما سوی الذات مشکل تر به نظر می رسد.خلاصه: این گروه از فرط سادگی و ساده اندیشی، چنان خوش باورند که از گفت و شنود الفاظ و عبارات نامفهوم و نامأنوس و حتی نامشروع وحشتی ندارند.
پی‌نوشت‌ها:
۱٫ عدل: همتا و برابر. چنان چه در سوره حجر ۸۷:۱۵،‌« سبعاً من المثانی » اشاره به سوره حمد است که دارای هفت آیه می باشد. و از سُوَر « مثانی » – یعنی: سوره های کوچک قابل تکرار در قرائت ها از جمله در هر روز در نمازهای واجب و مستحب تکرار می شود.در آیه می فرماید: یکی از نعمت های بزرگ که به تو ارزانی داشته ایم، فرو فرستادن « سبع مثانی » یعنی: سوره حمد، و قرآن بزرگ قدر است.۲٫ ر.ک: صدوق، عیون اخبار الرضا، ج ۱، ص ۲۳۴، رقم ۱٫۳٫ ر.ک: تفسیر و مفسران، ج ۲، صص ۳۷۷-۳۷۶٫۴٫ امکان ندارد از هر دو ریشه اشتقاق شده باشد، بلکه یا از « سموّ » به معنای رفعت است، یا از « سمه » به معنا نشانه و علامت. ولی اهل عرفان ظاهراً توجهی به این فرق های لغوی ندارند، و غرق در اندیشه های عرفانی خویشتن اند.۵٫ المجاهدات: هی حمل النفس علی المشاق البدنیه و مخالفه الهوی علی کال حال (لطائف الاعلام للقاشانی، ج ۲، ص ۲۶۹) لطائف الاشارات.۶٫ اصطلام: استیصال، از بُن برکندن.۷٫ ابوالقاسم عبدالکریم بن هوازن قشیری نیشابوری، تفسیر قشیری (لطائف الاشارات)، ج ۱، صص ۶۵-۶۴؛ وهیته المصریه العامه للکتاب، قاهره، ۱۹۷۱ ط اولی، ج ۱، ص ۵۲٫۸٫ صحو: هوشیاری. محو: از خود بیخود شدن. این واژه ها در پاورقی چ دارالکتب العربی به طور کامل توضیح داده شده است.۹٫ بقاء: کنایه از هستی. و فناء: کنایه از محو در جمال حق، و از هستی بیرون شدن.۱۰٫ خواجه عبدالله انصاری، کشف الاسرار و عده الابرار، صص ۳-۲٫۱۱٫ لطائف الاشارات، ج ۱، ص ۶۳٫۱۲٫ ابن عربی، تفسیر،‌ تحقیق و تقدهم الدکتور مصطفی غالب، ج ۱، ص ۱۱٫۱۳٫ صدرالمتألهین الشیرازی، تفسیر القرآن الکریم، حققه و ضبطه و علق علیه الشیخ محمد جعفر شمس الدین، ج ۱، ص ۶۲٫۱۴٫ همان، ص ۵۷٫۱۵٫ قصص، آیه ۸۸٫۱۶٫ ملاصدرا، تفسیر القرآن الکریم، ج ۱، ص ۶۳، تفسیر سوره حمد؛ و ر.ک: تفسیر کبیر، (مفاتیح الغیب، ج ۱، صص ۱۵۲-۱۵۱ و تفسیر نیشابوری در حاشیه جامع البیان فی تفسیر القرآن (تفسیر طبری)، ج ۱، ص ۶۲٫۱۷٫ و غیرُ مندوبٍ و مضمرٍ و ما جا مُستغاثاً یعرّی فاعلما و کل منادی (غیر مندوب و مضمر و ما جاءَ مستغاثاً)… و لایجوز حذفه من المندوب و لا المستغاث لان المطلوب فیها تطویل الصّوت و لا المضمر علی انّ ندائَه شاذ (البهجه المرضیه لجلال الدین السیوطی، علی الفیه ابن مالک) بتعلیقه مصطفی الحسینی الدشتی، ج ۲، ص ۸۹٫منبع مقاله :نصیری، علی؛ (۱۳۸۷)، معرفت قرآنی جلد دوم، تهران: سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، چاپ اول

مقالات مرتبط :
تفسیر عرفانی (۱)تفسیر عرفانی (۲)تفسیر عرفانی (۳)
 

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.