تفسیر عرفانی (۱)

اشارهبرای شناخت سبک و شیوه ی تفسیر عرفانی، ضروری است، با شمه ای از مکتب عرفان، تفاوت آن با دیگر مکتب های اسلامی و مبانی و روش این گروه پیرامون مسائل اسلامی، – از جمله قرآن – آشنا شویم.
بخش اول: آشنایی با عرفان
۱٫ عرفان چیست؟عرفان، یعنی شناختی که از دریافت های باطنی، بر اثر سیر و سلوک و مجاهدت با نفس به دست می آید. بشریت از روزی که خود را شناخت، برای شناخت جهان، و پی بردن به راز آفرینش، تلاش خستگی ناپذیری آغاز کرده است و این تلاش همچنان ادامه دارد. او در جست و جوی این است که هستی چیست؟ از کجا نشأت گرفته است؟ به کجا می رود؟ و هدف نهایی آن کدام است؟در این سیر، مکتب های مختلفی به وجود آمده است. رشته های مختلف فلسفه نیز از همین راه پدید آمده اند. از جمله: مکتب مشاء و مکتب اشراق، که از دومی مشرب تصوف و عرفان باقی مانده است.تصوف و عرفان، از یک سرچشمه نشأت گرفته، و هر دو، حاصل یک واقعیتند. عنوان تصوف بیشتر به جنبه عملی و سلوک مکتب عنایت دارد و عنوان عرفان به جنبه ی نظری و اندیشه و دریافت؛ لذا عرفان، شعبه ای از فلسفه است که حکمت نظری و عملی را به هم آمیخته و راه شناخت و سلوک را از یافته های باطنی به دست آورده، و این مسلکی است که از دیرباز و از دوران باستان به یادگار مانده است.شیخ شهاب الدین سهروردی – احیاگر و مروج حکمت اشراق، مکتب خود را بر میراث فلاسفه و متفکران دوران باستان – از سرزمین های هند و ایران و بابل و مصر و یونان – بنا نهاد و بیشتر آنان را از متألهین و صاحبان ذوق و اهل سیر و سلوک باطن می داند.
۲٫ عرفان و حکمتعرفان، از حکمت اشراق جدا شده است، بدین معنا که حکمت اشراق برای دست یافتن به راز هستی و سرّ آفرینش،‌ راه درخوداندیشی و دریافت های باطنی را پیموده، روش ذوقی را در راه به دست آوردن حقایق انتخاب کرده و برگزیده است. بلکه در انتخاب این مسلک در حدّ افراط پیش رفته، از محدوده ی عقولی که مکتب اشراق به آن پایبند بود، فراتر رفته اند. آن ها احیاناً مطالبی را مطرح کرده اند که از چهارچوب متعارف به دور است و با نام « شطحات » معروف گشته که در سخنان ابن عربی بسیار یافت می شود.فرق میان مکتب اشراق و مکتب عرفان، در این است که اشراقیون، ارزش های عقلی را ارج نهاده، در جنب دریافت های باطنی به کار می برند، ولی عرفا صرفاً به یافته های درونی و روش ذوقی بسنده می کنند و به راه و رسم عقل چندان ارجی نمی نهند.
۳٫ عناصر اولیه مکتب عرفانمکتب عرفان، بر شش عنصر اساسی که پایه های اصلی عرفان و تصوف را تشکیل می دهد، استوار است.
۱٫ ۳٫ وحدت وجودوحدت در عرفان اسلامی یک عنصر و عامل اساسی است، وقتی جنید (متوفای سال ۲۹۸) این حدیث را که کان الله و لم یکن معه شیء شنید، گفت:الآن کما کان. (۱)ترجمه ی حدیث چنین است:خدا بود و چیزی با او نبود. جنید گفت: اکنون نیز چنان است که بود.گویند: هستی حقیقت واحدی است که در باطن با وحدت کامل خویش، از هرگونه تفرقه و کثرتی منزه است، و ظاهری دارد که منشأ نمایش کثرت است، و این کثرت ها، ظاهری و خیالی هستند، نه واقعی و حقیقی؛نخست در باطن و حضور علم ذاتی خویش، به صُور اعیان ثابته و استعدادات آن ها، با فیض اقدس و تجلی اول، ظهور یافت، که این ظهور و تجلی براساس آن حبّ ذاتی بود که درباره آن فرموده: « نهفته گنجی بودم خواستم شناخته شوم، آن گاه خلایق را آفریدم تا شناخته شوم ». (2) سپس، در مرحله بعدی، آن ها را برحسب مراتب ذاتی خویش، با فیض مقدس، در عالم خارج، ظاهر و آشکار ساخته، به حکمت خویش و بر اساس اقتضای استعدادات ازلی آن ها، به تدبیرشان پرداخت، چنان که فرموده:« تدبیر کار را از آسمان به زمین فرامی دارد، سپس در روزی که به اندازه ی هزار سال است، با حساب شما، همه چیز به سوی او بالا می رود. » (3)
۲٫ ۳٫ کشف و شهودعرفا، در عین قبول داشتن علوم رسمی و ظاهری و پذیرفتن ارزش و اعتبار عقل و استدلال، بر اصالت ارتباط حضوری تأکید داشته اند. آن ها علوم حاصل از مکاشفات و مشاهدات را، بر نتایج حاصل از براهین عقلی مقدم می دارند. حواس انسان، و نیز قوای عقلی وی با ظاهر جهان و ماهیات و تعینات، در محدوده ی تنگ و سطحی پایین، سر و کار دارد، ولی انسان از راه باطن خویش می تواند، در سیر آفاق و انفسی، با حقیقت واحد جهان هستی، ارتباط حضوری و شهودی داشته باشد. این وقتی میسّر است که از تعلقات ظاهری رها شده باشد: « رو مجرد شو، مجرد را ببین ».عرفا، به اتفاق، بینش عرفانی و ذوقی را، بر دانش کلامی و فلسفی ترجیح می دهند. این ترجیح، براساس اظهارات آنان، به دلایل زیر است:اولاً، بینش عرفانی یگانه معرفت دور از تقلید است، زیرا معرفت حاصل از کشف و شهود، انسان را به طور مستقیم به ساحت قدس حقیقت نزدیک می کند، و آن را حضوراً در می یابد. در صورتی که معرفت حاصل از مباحث کلامی، از آنجا که استناد بحث ها و دلایل، به احادیث و ظواهر نصوص می باشد، طبعاً نوعی تقلید و تعبّد گونه در کار خواهد بود.دیگر آنکه، در کلام از مبانی اعتباری، همانند حسن و قبح عقلی، بهره می گیرند، در نتیجه: استدلال خود را به صورت جدل و نه برهان مطرح می کنند. از همه جالب تر آن که یک متکلم، نتیجه را پیش از استدلال پذیرفته، و طبعاً استدلال وی تابع نتیجه است، نه اینکه نتیجه محصول استدلال باشد.ثانیاً، معرفت عرفانی، یک معرفت شهودی است، که به لحاظ اطمینان و ارزش، هرگز با علم حصولی فلاسفه و اهل کلام، قابل مقایسه نیست. در علم حصولی، تنها با صُوَر ذهنی پدیده ها سر و کار داریم، نه با وجود اعیان در خارج. به اصطلاح، حقایق خارجی معلوم بالعرض اند، تنها صورت های ترسیم شده در ذهن است، که از حقایق خارجی به دست می آید، بالذات هستند. در صورتی که معرفت عرفانی، با اتصال و اتحاد « عالم و معلوم » آغاز شده، و به مرحله فنای عالم در معلوم می انجامد.ثالثاً، دلیل سوم گستردگی قلمرو کشف و شهود، که از توانایی درک عقلانی فراتر است، زیرا توانایی عقل، به حوزه و قلمرو معیارها و مبادی خویش محدود است، در حالی که حقایق جهان، بسی وسیع تر از این قلمرو می باشد. عقل همانند قوا و حواس دیگر، نیرویی از نیروهای وجود انسانی است، که به مسائل مادی و معنوی دنیوی محدود است.همان گونه که از چشم نباید انتظار شنیدن داشت، و از گوش توقع دیدن، و هر یک در محدوده خود، فعالیت دارند؛ همچون نباید از عقل که صرفاً وسیله ی اندیشه است، انتظار درک حقایقی را داشته باشیم که تنها با استبصار باطنی قابل شهود و وصول اند.بنابراین، مسائلی مانند ذات و صفات و افعال الاهی، وحی و نبوت،‌ قضا و قدر، ولایت و هدایت، معاد و زندگی اخروی، حقیقت هستی، ارزش و موقعیت انسان و مانند آن، تنها به وسیله کشف و شهود باطنی و بینش درونی و بصیرت عرفانی، قابل درک و وصول اند، ابن عربی، چند مسأله را، از مختصات اهل حق و قلمرو شهود می داند. و این مسائل که اساس شناخت همه ی حقایق اند، عبارتند از:۱٫ معرفت اسماءالله. ۲٫ معرفت تجلیات حق. ۳٫ معرفت خطاب حق به زبان شرایع. ۴٫ معرفت کمال و نقص وجود. ۵٫ معرفت انسان به ذات خویش. ۶٫ شناخت امرض نفس و درمان آن. ۷٫ معرفت حقیقت و پایگاه و ارزش حیات. (۴)
۳٫ ۳٫ فنای در حقیقتاصولاً فرق میان عالم و عارف در آن است، که هدف عالم، فهم حقیقت است، و هدف عارف، فنای در حقیقت.یک عارف چنین می پندارد که در اثر سیر و سلوک و مجاهدت، از مرز حدود و قیود شخص گذشته، به حقیقت مطلق و نامحدود واصل شده و با آن متحد گشته است، و سرانجام در آن فانی می شود.فنا، همان رفع تعین است، که در حقیقت جز تعین و خود بودن، حجاب دیگری میان موجودات و حضرت حق نیست. حافظ گوید:
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست *** تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
هرگاه سالک راه حق، از طریق تصفیه ی باطن، به سیر رجوعی بازگشت کند، و به تجلی وحدت ذاتیه،‌ تعینات و نقوش که موهم تعدد و کثرت اند، محو و نابود شوند، هر آینه « فنا » صورت گرفته، « وحدت » بر صرافت اطلاق، ظهور یابد، و معلوم شود که « اثنینیت » و « غیریت » همه اعتباری است، و جز یک حقیقت، موجود نیست.وصول به مقام توحید عیانی، بی آن که « فناء تام » که فنای فی الله است، حاصل نشود، ممکن نیست:
ز هستی تا بود باقی بر او شین *** نیابد علم عارف صورت عین
هستی عارف از آن جهت عار و شین است که مایه ی حجاب او از لقای ذات حق است.تشبثّات و تفلّقات جسمانی و نفسانی، عایق او است از مشاهده ی عین توحید، و این مقام « فناء فی الله » مقام کاملاً طریقت و اولیای درگاه احدیت است، که در همین حیات صوری، برحسب حال و کشف و شهود، قیمت ایشان برپا شده، و کُلُّ شَیءٍ هَالِکٌ إلَّا وَجْهَهُ در این نشأت برایشان عیان گشته است.
۴٫ ۳٫ سیر و سلوکدر عرفان، علم حقیقتی نه تنها از عمل جدا نیست، بلکه نتیجه و محصول عمل است. برای رسیدن به بینش عرفانی، باید به سیر و سلوک پرداخت و از مراتب و درجاتی گذشت. از همین جا، عرفان به دو قسمت نظری و عملی تقسیم می شود. عرفان عملی عبارت است از اجزای برنامه های پر مشقت، جهت گذشتن از مراحل و منازل، و رسیدن، به مقامات و احوالی، که در راه دست یافتن به بینش عرفانی، و « توحید » و « فنا » باید طی شود، و از آن به « طریقت » تعبیر می شود. این مقدمه برای عرفان نظری است که مجموعه ای است از آگاهی ها و دریافت های شهودی درباره ی حقیقت جهان هستی و انسان.عارف برای رسیدن به کمال خویش که همان مرحله ی توحید و فنا است، لازم است تن به سختی ها بسپارد، از خواب و خوراک و خواسته های جسمانی کم کند و بر اعمال و اشتغالات معنوی و نفسانی بیفزاید.چشم پوشی از شهوات و لذّات، مبارزه با هواهای نفسانی، که در بیان نبوی به عنوان « جهاد اکبر » نامیده شده است، رها کردن جاه و مقام، گذشتن از نشانه و نام، و پرداختن به باطن، به خاطر احراز شایستگی پیوستن و رسیدن به آستان حق و حقیقت، و در یک کلام، تلاش بی امان برای دست یافتن به مرگ اختیاری – موتوا قبل ان تموتوا – و تولد نوین در عالم ماورای طبیعت، برای رسیدن به حیات جاوید، گام های اصلی سیر و سلوک است.
۵٫ ۳٫ عشق به جمال مطلقعشق از عناصر عمده ی بینش و سلوک عرفانی، و اصل آفرینش از پایه ی عشق نشأت گرفته است:کنت کتراً مخفیاً فأحببت ان اعرف، فخلقت الخلق لکی أعرف. (۵)سراسر جهان آفرینش، مظاهر و آیینه های تجلی ذات حق اند، و اساس آفرینش، جمال و زیبایی و عشق به جمال و زیبایی است.عشق عرفانی، یک عشق دو طرفه است:یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ. (۶)همین عشق حق، به جمال خویش، عامل تجلی وی، و در نتیجه عامل پیدایش جهان شد.عشق، همانند وجود، از ذات حق به سراسر عالم هستی سرایت کرد، لذا هر موجودی عاشق ذات و کمالات ذات خویش است، و چون کمالات دارای مراتبی است، هر مرتبه پایین طالب مرتبه بالاتر از خویش است، و چون بالاترین مرتبه هستی و مرتبه کمال، ذات حضرت حق است، پس معشوق حقیقی سلسله ی هستی، ذات مقدس باری تعالی است.پس همین عشق به کمال و عشق به اصل خویش، عامل و محرّک نیرومند حرکت و سیر همه ی پدیده ها و از جمله انسان، به سوی حضرت حق است.یَاأَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَى‏ رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ. (۷)ای انسان، تو رهسپار به سوی پروردگارت، پیوسته در تلاشی، و خواسته و ناخواسته، در این ره پیمودن هرگز درنگ روا نداری، و در نهایت به هدف خویشتن خواهی رسید.این همان عشق به جمال حق است، که انسان را به سوی او رهسپار ساخته است:إِنَّالِلّهِ و إنّا إلَیهِ رَاجِعُونَ.
۶٫ ۳٫ راز و رمزعرفان و تصوف، در تمامی ادوار، و در میان همه ی اقوام، از دیر زمان، با مسأله « باطن » و « تعالیم باطنی » و « اسرار و رموز » سر و کار داشته است. همین تعالیم باطنی، و اسرار نهانی، آنان را به انتخاب مجامع اختصاصی و تشکیلات گروهی، و دسته های خاص، و دوری از همراهی با جامعه وادار ساخته است تا مبادا اسرار مکتب و طریقت، در اختیار بیگانگانی قرار گیرد که شایستگی دریافت آن ها را ندارند.در مکتب عرفان، حفظ اسرار از واجبات طریقت است، و افشای اسرار، به منزله ی کفر و ارتداد و موجب تنبیه و مجازات است.
۴٫ عرفان و تصوفصوفی، به « صُوف » انتساب دارد و به معنای « پشم » است. پشمینه پوشی، کنایه از « تقشّف »: زهد در زندگی و تحمل مشقت و دشواری، و شعار این گروه بوده است.عنوان « تصوف » لقبی است که از دیرباز به گروهی پشمینه پوش – در مقابل کسانی که به دنیا روی آورده و اسلام را وسیله تحصیل دنیای خویش قرار داده بودند، داده اند.این گروه، همانگونه که در لباس و معیشت، نهایت سادگی را پیشه خود کرده بودند، در علم و دانش هم، جز به آن چه به اعمال ریاضت گونه آنان ارتباط داشت، توجهی نداشتند، و آن را « علم آخرت » نام نهاده بودند. ولی این رشته، رفته رفته جنبه ی معرفتی به خود گرفت، و به گونه جهان بینی عرفانی شد، که پیروان آن از روی مکاشفه و مشاهدات باطنی، بر اثر تداوم اخلاص در عمل، به حقایق هستی راه می یافتند. لذا، عنوان « تصوف » که اصالت تاریخی دارد، به جنبه ی عملی و سیر و سلوک این گروه نظر دارد. ولی عنوان « عرفان » که سپس مطرح شده، به جانب نظری و بینش و جهان بینی این گروه حکایت دارد. ولی اصالتاً هر دو، یکی هستند و از یک واقعیت حکایت دارند.عارفان شیعه مسلک از عنوان « تصوف » و « صوفی گری » پرهیز دارند، زیرا در روایات اسلامی، به خصوص احادیث صادره از اهل بیت عصمت، از گروه متصوفه نکوهش های فراوانی شده و آن ها اهل عزلت و انفصال از جماعت، و پیروی از طریقه ی رهبانیت، معرفی شده اند.
۵٫ شریعت و طریقتعارفان حقیقی و سالکان وارسته ی راه حقیقت، طریقت را در متن شریعت یافته، بلکه عین آن دانسته اند، برای رسیدن به کمال انسانی، همان راه شریعت را، با تمامی دستوراتش برگزیده اند، و یگانه راه وصول به حق و حقیقت می دانند.آری! از « مبتدعات » گروه « مصوفه » است که طریقت را جدا از شریعت شناخته اند. آنان شریعت را « قشر » و طریقت را « لُبّ » دانسته اند و احکام و تکالیف ظاهری شرع را تمهیدی برای رسیدن به باطن امر گرفته اند. که هرگاه پویندگان راه حقیقت به سر حد کمال رسیدند، احکام پوسته رها می شود، به احکام مغز مکلف می شوند.در این زمینه، فرازهایی از مقدمه ی قیصری می آوریم:
الف. ظاهر و باطن شریعتقرآن، دارای « ظهر » و « بطن » و « حد » و « مطلع » است… مقصود از « ظهر »: معنی و مفهومی است که در نخستین برخورد، از الفاظ و عبارات آن به ذهن متبادر می شود. و مراد از « بطن » جزء مفهومی کلام است. و منظور از « حدّ » آن معنی و حقیقتی است که عقول و اندیشه بشری در آخرین مرحله کمال به آن نایل می گردند. و مقصود از « مطلع »: حقایقی است از اسرار الاهی و اشارت ربانی، که بر سبیل کشف و شهود حاصل آید.احادیث قدسی، و کلام نبوی، همانند قرآن، دارای این مراتب است.
ب. لزوم متابعت از شریعت ( مادام که سالک در راه است )بر طالبان راه حق واجب و لازم است تا در عبادات و طاعات، از علمای ظاهر پیروی کرده، علم به ظاهر شریعت را بپذیرند، چه آن، صورت علم حقیقت است و لاغیر. ولی در سیر و سلوک ضرورت است از اولیای الاهی پیروی کنند، تا درهای غیب و عالم ملکوت برایشان گشوده گردد. آن گاه که به مرتبه ی « فتح » و انکشاف باطن، و روشن شدن مفهومات لازمه، از لسان شرع که با اشاره و رمز در کتاب و سنت آمده، رسیدند و دست یافتند، بر آنان واجب است که در صورت امکان، میان علم ظاهر و باطن جمع نموده، و به مقتضای هر دو عمل کنند.ولی اگر امکان جمع میسر نباشد، تا هنگامی که « حال » و واردات عالم غیب، بر او چیره نشده، باز هم باید از علم شریعت متابعت کند.مقصود از عبارت اخیر، کسانی هستند که در راه « وصل » به حق، در نیمه راهند، و به سر منزل مقصود نرسیده اند. لذا بر آنان فرض است که از ظواهر شرع پیروی کنند:وَاعْبُدْ رَبَّکَ حَتَّى‏ یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ. (۸)
ج. رفع و سقوط تکلیف ( پس از وصل به حق )وی در ادامه می گوید:و اگر بر اثر غلبه ی حالت وجد و دگرگونی های عارض آن، از خود بی خود شده، به گونه ای که از مقام تکلیف بیرون رفت، عمل و رفتار او طبق مقتضای حال او خواهد بود، چه او اکنون در زمره « مجذوبان » ( جذب شدگان ) است که محو جمال حق گردیده، و از خودی بیرون رفته است. و نیز چنین است وضع « کاملان » تکمیل یافته، که به نهایت درجه ی کمال رسیده اند. زیرا اینان در ظاهر، پیرو « خلفا » و جانشینان ظاهری پیامبرند یعنی علما و مجتهدین.در اینجا باید، اندکی درنگ کرد؛ زیرا « رفع یا سقوط تکلیف » از موردی است که همیشه موجب تکفیر یا تسفیه صوفیان و عرفای پیرو آنان بوده است. در صورتی که در شریعت اسلام، در هیچ مرحله از مراحل کمال، به سقوط تکلیف اشاره نشده است. اما تکلیف همواره مشروط به شرایطی است، از جمله عقل و هوشیاری، که نبود آن موجب سقوط و رفع تکلیف است. و فقها بر این امر اتفاق نظر دارند.حال باید دید که صوفیه و عرفای پیرو، سقوط تکلیف را به کدام مرحله و در چه حالتی مربوط می دانند.نمونه هایی از گفته های آنان را می آوریم:عین القضاه می گوید:نیک می شنوی که چه گفته می شود؟… اگر خواهی که اشکال تو تمام حل شود، بدآن که هر مذهب که هست، آن گاه مقرر وی ثابت باشد که قالب و بشریت بر جای باشد، که حکم خطاب و تکلیف، بر قالب است… اما کسی که قالب را بازگذاشته باشد و بشریت افکنده باشد، و از خود بیرون آمده باشد، تکلیف و حکم خطاب برخیزد، و حکم جان و دلم قایم شود. کفر و ایمان بر قالب تعلق دارد، آن کس که تُبَدُّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ (۹) او را کشف شده باشد، قلم امر و تکلیف از او برداشته شود لیس علی الخراب خراج (۱۰) و احوال باطن در زیر تکلیف و امر و نهی نیاید… دریغا از روش ها و احوال درونی، روش ها در یک وجه نیست، یعنی روش هر رونده بر نوعی دیگر باشد… چون احوال هر یکی مختلف آمد، آن را حدی معین نباشد، و آن را در عالم امر و نهی خود نیاورند. دریغا در عالم شرعی، شخص قالبی، در همه عمر بر یک مقام آن که بشریت است قرار گرفته باشد، اما شخص روحی، در هر لحظه باشد که چند هزار مقام مختلف و احوال متفاوت بیند و باز پس گذارد. پس آن شخص که چنین باشد، او را در یک مقام، که شرع باشد، چون توان یافت؟! شخص قالب را، با جمله یک حکم دادند، همه در حکم شرعی برابر آمدند و در حکم شرعی یکسان شدند. (۱۱)در گلشن راز تمثیلی تحت عنوان تمثیل فی أن الشریعه کالقشر، و الطریقه کاللبّ، و الحقیقه لبّ اللب آورده است. طبق این تمثیل، شریعت همچون پوسته ی بادام، حافظ و نگهدار مغز است، تا هنگامی که مغز به کمال رسد و پخته شود. آن گاه پوسته را رها می کند و به کمال انتفاع خود می رسد:تبه گردد سراسر مغز بادام *** گرش از پوست بخراشی گهِ خام (۱۲)
ادامه دارد…
پی‌نوشت‌ها:
۱٫ نقد النصوص جامی، ص ۶۷؛ حدیث در صحیح بخاری، باب توحید، رقم ۲۲؛ بدء الخلق؛ و مسند احمد، ج ۲، ص ۴۳۱٫۲٫ مولوی در این باره گوید:گنج خفی بد ز پری چاک کرد *** خاک را روشن تر از افلاک کرد۳٫ ر.ک: سید صدر آملی، نقد النقود، صص ۳۸۳-۳۸۲٫۴٫ ر.ک: فتوحات، ج ۲، ص ۲۹۷ به بعد.۵٫ این حدیث اگرچه از لحاظ سند شناخته نیست، ولی با معنای آیه « وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالإنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ – ذاریات ۵۱: ۵۶ » که به « یعرفون » تفسیر شده، سازگار است.۶٫ مائده، آیه ۵۴٫۷٫ انشقاق، آیه ۶٫۸٫ حجر، آیه ۹۹٫۹٫ ابراهیم، آیه ۴۸٫۱۰٫ بر زمین بایر و غیر آباد خراجی (مالیات) نیست.۱۱٫ تمهیدات، صص ۳۵۲-۳۵۰٫۱۲٫ شرح کامل این مطالب را در تفسیر و مفسران، ج ۲، صص ۳۳۶-۳۳۳ مطالعه کنید.منبع مقاله :نصیری، علی؛ (۱۳۸۷)، معرفت قرآنی جلد دوم، تهران: سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، چاپ اول

مقالات مرتبط :
تفسیر عرفانی (۲)تفسیر عرفانی (۳)تفسیر عرفانی (۴)
 

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.