تاریخ انتشار : ۱۸ مرداد ۱۳۹۵


قرآن مجید از عهد نزول آن تا امروز، رسوخ عظیمی در ذهن و زبان و زندگی مسلمانان، مخصوصاً‌ مسلمانان ادیب و سخن شناس داشته است، و در بسیاری از موقعیتهای مناسب به آیات کریمه ی قرآن، استناد یا استشهاد یا تمثیل شده است. سیوطی قرآن شناس بزرگ قرن نهم ( و آغاز دهم ) در اثر معروفش اتقان می نویسد که « تحریم اقتباس » [ آیات قرآن در نظم و نثر ] از مالکیان مشهور است » و از بعضی دیگر جواز آن را نقل می کند. زیرا خود پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) به آیات قرآنی تمثل می جسته اند. سپس از قول ابن حجه می آورد که اقتباس بر سه گونه است: ۱) مقبول، چنان که در خطبه ها و مواعظ و پیمانها می آورند. ۲) مباح، چنان که در خلال سخن متعارف و نامه ها و قصه ها آورند. ۳) مردود. و مردود را در دو قسم کرده است: قسم اول آنکه کسی آیه ی قرآن را به نحوی به کار ببرد که گویی از جانب خداوند سخن می گوید. چنان که یکی از بنی مروان در توقیع شکایت نامه ای نوشت: إِنَّ إِلَیْنَا إِیَابَهُمْ‌. ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنَا حِسَابَهُمْ‌ ( غاشیه، ۲۵-۲۶ ) ( بازگشت آنان به سوی ما، سپس حسابرسی آنان با ماست ). قسم دوم این است که آیه ای را به هزل ( شوخی و فکاهه ) تضمین کند. چنان که شاعری گفته است:اوحی الی عشاقه طرفه *** هیهات هیهات لما توعدونو ردفه ینطق من خلفه *** لمثل ذا فلیعمل العاملون( چشمان او با عاشقان به اشاره می گفت / دور است، دور است، وعده ای که به شما داده اند؛ و همنشینش از پشتش می گفت: / برای چیزی باید کوشندگان بکوشند ).سپس مورد دیگری را که شبه اقتباس است نقل می کند و آن « خواندن قرآن به منظور سخن و مطلب خاصی » است. چنان که یکی از خوارج که حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السّلام) را در حال نماز دید با شیطنت این آیه ی قرآن را خواند: لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ ( زمر ۶۵ ) اگر شرک ورزی، عملت تباه خواهد شد ). و حضرت (علیه السّلام) با حضور ذهن و زیرکی به نحوی که نمازش هم برهم نخورد ( چون بعد از قرائت سوره ی فاتحه، قرائت هر سوره یا آیه و آیاتی از قرآن مجید در نماز جایز است ) فرمود: فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ لاَ یَسْتَخِفَّنَّکَ الَّذِینَ لاَ یُوقِنُونَ‌ ( روم، ۶۰ ) ( صبر کن، و بدان که وعده ی الهی حق است، و نامؤمنان تو را از راه به در نبرند ) ( ـــ الاتقان فی القرآن، ۱ / ۳۸۶-۳۸۹٫ ترجمه ی اتقان، ۱ / ۳۶۱-۳۶۴ ).چنان که ملاحظه می کنید، داوری و ارزیابی و نظر سیوطی قابل توجه و اعتدالی است. به عبارت دیگر او فقط استشهاد و تمثل و اقتباس مسخره آمیز و بی ادبانه را نهی کرده است. نیز می توان گفت که او استشهاد و تمثل ظریف و هوشمندانه را تلویحاً بی اشکال می داند.در ادبیات عربی و فارسی استشهادهای ظریف به آیات قرآن بسیار است. انوری در قطعه ای گوید:خوان خواجه کعبه است و نان او بیت الحرام *** نیک بنگر تا به کعبه جز به رنج تن رسی؟برنبشته بر کنار خوان او خطی سیاه: *** لم تکونوا بالغیه الا بشق الانفسلَمْ تَکُونُوا بَالِغِیهِ إِلاَّ بِشِقِّ الْأَنْفُسِ ( نحل، ۷ ) ( یعنی: جز با به رنج انداختن جان خود به آن نمی رسید ).سعدی هم استشهادهای ظریف بسیاری به آیات قرآنی دارد. از جمله: « یکی بر سر راهی مست خفته بود و زمام اختیار از دست رفته. عابد[ ی بر وی ] گذر کرد و در [ آن ] حالت مستقبح او نظر کرد و مست سر برآورد و گفت: وَ إِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرَاماً [ فرقان، ۷۲٫ یعنی: و چون بر لغو بگذرند، کریمانه بگذرند ] ( گلستان سعدی، تصحیح شادروان یوسفی، ص ۱۰۴ ).همچنین شیخ اجل، بیتی ساخته است که مصراع دوم آن عبارتی از قرآن کریم است:قد شابه بالوری حمار *** عجلاً جسداً له خواریعنی دراز گوشی به انسان تشبه جست که « به پیکر گوساله ای بود که بانگ گاوی داشت » ( سوره ی طه، ۸۸ ) ( گلستان، ص ۱۱۹ ).همو در باب پنجم گلستان در حکایت دوازدهم آورده است: « طوطیی را با زاغی در قفس کردند و از قبح مشاهده ی او مجاهده همی برد و می گفت این چه طلعت مکروه است و هیأت ممقوت و منظر ملعون و شمایل ناموزون؟ یا غراب البین یَا لَیْتَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ بُعْدَ الْمَشْرِقَیْنِ [ زخرف، ۳۸ ] ( یعنی: ای کلاغ جدایی انداز، کاش بین من و تو به اندازه ی مشرق و مغرب فاصله بود ) ( گلستان، ص ۱۳۹ ).حافظ هم تضمینها و تمثلات ظریفی به آیات قرآن دارد. از جمله گوید:چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت *** شیوه ی جنات تجری تحتها النهار داشتجنات تجری تحتها الانهار از عبارتهای معروف و مکرر قرآن مجید در وصف بهشت است یعنی « باغهایی که جویباران از فرودست آن جاری است » ( اعراف، ۱۰۰٫ در قرآن مجید غالباً جز همین یک مورد که یاد شده، من تحت النهار است ).و در بیتی از غزلی که در طبع قزوینی و خانلری نیامده ولی در طبع قدسی آمده، سروده است:محتسب خم شکست و من سر او *** سن بالسن و الجروح قصاصوَ السِّنَّ بِالسِّنِّ وَ الْجُرُوحَ قِصَاصٌ ( مائده، ۴۵ ) ( یعنی: دندان در برابر دندان و جراحتها را نیز باید قصاص کرد ).کسی برای صاحب بن عباد نامه ای نوشت که در آن بسیاری از الفاظ خود صاحب را به کار برده بود و به اصطلاح سرقت ادبی کرده بود. صاحب ذیل نامه اش نوشت: هذِهِ بِضَاعَتُنَا رُدَّتْ إِلَیْنَا ( سوره ی یوسف، ۶۵٫ یعنی « این سرمایه ی ماست که به ما بازگردانده شده است » ) ( وفیات الاعیان، ابن خلکان، ۱ / ۲۳۰، تصحیح احسان عباس ).صاحب عباد، یکی از کارگزارانش را در مکانی نزدیک به خانه ی خود، حبس کرده بود. یک روز به بام رفت و به اصطلاح سرک کشید و او را دید. محبوس با صدای بلند این آیه را خواند: فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فِی سَوَاءِ الْجَحِیمِ‌ [ الصافات، ۵۵٫ یعنی: از بالا بنگریست و او را میانه ی جهنم دید ]. صاحب بلافاصله به آیه ی دیگر که خطاب قهر به دوزخیان است، تمثل کرد: اخْسَئُوا فِیهَا وَ لاَ تُکَلِّمُونِ‌ ( مؤمنون، ۱۰۸٫ یعنی: در آن گم شوید و با من سخن مگویید ) ( ـــ وفیات الاعیان، ۱ / ۲۳۰ ).مادر بشر مریسی ( بشر از بزرگان مرجئه بود ) به نزد قاضی ای رفته بود و در موردی شهادت می داد و به زن دیگری که او نیز شاهد بود، چیزهایی تلقین می کرد. طرف دعوای آنها رو به قاضی کرد و گفت: ملاحظه می کنید که این بانو، به آن بانوی دیگر تلقین شهادت می کند. مادر بشر به خروش درآمد و گفت: ای نادان، خداوند فرموده است: أَنْ تَضِلَّ إِحْدَاهُمَا فَتُذَکِّرَ إِحْدَاهُمَا الْأُخْرَى [ بقره، ۲۸۲٫ یعنی « تا اگر یکی فراموش کرد آن دیگری به یادش بیاورد » ] ( – وفیات الاعیان، ۱ / ۲۷۸ ).یک روز جنید با گروهی از درویشان مواجه شد که آواز و آهنگی می شنیدند و وجد و سماع می کردند. جنید مردی نرمخو و شرمخو بود. گفتند: یا ابالقاسم سرودستی نمی جنبانی؟ گفت: وَ تَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَهً وَ هِیَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ [ نمل، ۸۸٫ یعنی « و کوهها را بینی، پنداری که راکدند، حال آنکه به سرعت ابر می روند ] ( ـــ وفیات، ۱ / ۳۷۳ ).ابن حجاج، حسین ابن احمد ( متوفی ۳۹۱ ق ) که از بزرگان شعرای عرب است، در مصر درگذشت و به بغداد حملش کردند، و او را طبق وصیتش در جوار مدفن موسی بن جعفر (علیه السّلام) دفن کردند. او وصیت کرده بود که جسدش را در پایین مدفن امام (علیه السّلام) دفن کنند و بر قبرش این آیه ی قرآنی را بنویسند: و کلبهم باسط ذراعیه بالوصید [ کهف، ۱۸٫ یعنی « و سگشان دستانش را بر آستانه گشوده بود » ] ( ـــ وفیات، ۲ / ۱۷۱ ). گویا بعدها خواجه نصیر طوسی و شاه عباس صفوی و دیگران هم این ابتکار را اقتباس کرده اند.خالد بن یزید بن معاویه ی اموی از دانشمندا قریش بود و در کیمیا و طب دست داشت. او برادری به نام عبدالله داشت. روزی عبدالله به نزد خالد آمد و از ولید، فرزند عبدالملک خلیفه ی اموی شکایت کرد و گفت: ولید مرا نزد خود خواند و تحقیرم کرد. خالد به نزد عبدالملک رفت و ولید هم نزد او بود. گفت: ای امیرالمؤمنین، فرزندت ولید، به پسرعمش عبدالله – برادر من – اهانت کرده است. عبدالملک نرمخو بود. سر برداشت و با خالد گفت: إِنَّ الْمُلُوکَ إِذَا دَخَلُوا قَرْیَهً أَفْسَدُوهَا وَ جَعَلُوا أَعِزَّهَ أَهْلِهَا أَذِلَّهً وَ کَذلِکَ یَفْعَلُونَ‌ [ نمل، ۳۴؛ پادشاهان چون به شهری درآیند، تباهش کنند و عزیزان اهلش را ذیل گردانند، و این چنین کنند ]. خالد بلافاصله به آیه ی دیگری از قرآن استشهاد کرد: وَ إِذَا أَرَدْنَا أَنْ نُهْلِکَ قَرْیَهً أَمَرْنَا مُتْرَفِیهَا فَفَسَقُوا فِیهَا فَحَقَّ عَلَیْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْنَاهَا تَدْمِیراً [ اسراء، ۱۶: و چون خواهیم شهری را نابود کنیم، ناز پروردگان آن را فرما ن [ و میدان ] دهیم و سرانجام در آن نافرمانی کنند و سزاوار حکم [ عذاب ] شوند، آنگاه یکسره نابودشان کنیم ] ( – وفیات، ۲ / ۲۲۵ ).ابودلامه زند بن جون از شعرای طنز پرداز اوایل عهد عباسی بود، و نزد خلفای عباسی مکانتی داشت. یک بار شعر حاکی از زندقه گفته بود و در آن نماز و واجبات دیگر را انکار کرده بود. خلیفه، عزم حد زدن او را کرد. او به خلیفه گفت: قربان عذر من و امثال من در قرآن آمده است که می فرماید: یَقُولُونَ مَا لاَ یَفْعَلُونَ‌ [ شعراء، ۲۲۶: و چیزهایی می گویند که انجام نمی دهند ]. خلیفه از اعتذار و استشهاد او خنده اش گرفت و از گناهش درگذشت ( ــ وفیات، ۲ / ۳۲۲ ).مهدی خلیفه ی عباسی قصد ازدواج جدید داشت. همسرش به نام خیزران با او مخالفت می کرد. زیرا مهدی قول داده بود که به اصطلاح سر او زن نگیرد. کار به داوری کشید. قرار شد سفیان ثوری داوری کند. به او مراجعه کردند. مهدی گفت: خیزران خیال می کند تجدید فراش من حلال نیست. حال آنکه خداوند فرموده است: فَانْکِحُوا مَا طَابَ لَکُمْ مِنَ النِّسَاءِ مَثْنَى وَ ثُلاَثَ وَ رُبَاعَ [ نساء، ۳: هر چه زن خویش دارید، دوگانه، و سه گانه و چهارگانه بگیرید ]. سفیان گفت: ولی گویا مراد ایشان آخر آیه است که می فرماید: فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُوا فَوَاحِدَهً [ و اگر می ترسید که عدالت را رعایت نکنید، پس همان یکی ] و سر کار عدالت را حفظ نخواهید کرد. خلیفه از نکته دانی او خوشش آمد و دوهزار درهم به او بخشید، ولی سفیان نپذیرفت ( ـــ وفیات، ۲ / ۳۸۱ ).سلیمان بن عبدالملک، خلیفه ی اموی، یک بار که طاعون شایع شده بود، از ترس بیماری از شهر گریزان شد. به او گفتند: خداوند می فرماید: قُلْ لَنْ یَنْفَعَکُمُ الْفِرَارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ وَ إِذاً لاَ تُمَتَّعُونَ إِلاَّ قَلِیلاً ( احزاب، ۱۶: بگو اگر از مرگ یا کشته شدن می گریزید، هرگز فرار به حال شما سودی ندارد، و در آن صورت هم جز اندک زمانی بهره مند نخواهید شد ]. خلیفه گفت: من در طلب همان زمان اندک هستم ( ـــ وفیات، ۲ / ۴۲۶ ).بدر جمالی از سپهسالاران و پهلوانان و اهل شمشیر و قلم بود. مستنصر فاطمی چون شهرت او را شنید احضارش کرد. چون بدر وارد بارگاه مستنصر شد، قاری ای این آیه را خواند: وَ لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ [ آل عمران، ۱۲۳ ] ( به راستی که خداوند شما را به « بدر » یاری کرد ) و آیه را تا پایان نخواند. مستنصر از هوشمندی قاری خوشوقت شد و گفت: اگر بقیه ی آیه را خوانده بود گردنش را می زدم. بقیه ی آیه چنین است: و انتم اذله [ حال آنکه شما، خوار و ناتوان بودید ]. نخستین ظرافت مناسب خوانی قاری در این بوده است که « بدر » در آیه غزوه ی بدر است و با نام بدر جمالی ایهام دارد ( ـــ وفیات، ۲ / ۴۴۹ ).شریک بن عبدالله نخعی از دوستداران حضرت علی (علیه السّلام) بود. یک روز با یکی از دوستانش که از هواداران بنی امیه بود بحث و اختلافی پیدا کرد، به این شرح که شریک سخن از فضایل علی (علیه السّلام) به میان آورد. مرد اموی گفت: « نعم الرجل علی » ( علی خوب مردی است ). شریک خشمگین شد و گفت: به علی می گویی نعم الرجل؟ مرد اموی گفت: حتی خداوند هم در آنجا که از خود سخن می گوید، می فرماید: فَقَدَرْنَا فَنِعْمَ الْقَادِرُونَ‌ [ مرسلات، ۲۳ ]، و درباره ی ایوب (علیه السّلام) می فرماید: إِنَّا وَجَدْنَاهُ صَابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ‌ [ سوره ی ص، ۴۴ ]، و درباره ی سلیمان (علیه السّلام) می فرماید: وَ وَهَبْنَا لِدَاوُدَ سُلَیْمَانَ نِعْمَ الْعَبْدُ [ سوره ی ص، ۳۰ ]. آیا راضی نیستی همان « نعم » را که خداوند در حق خودش و انبیائش به کار می برد، در حق علی به کار ببرم؟ شریک شرمنده و شاد شد و پذیرفت ( ـــ وفیات، ۲ / ۴۶۸ ).شعیب بن حرب مدائنی که به عبادت و صلاح و امر به معروف و نهی از منکر معروف بود، یک بار هارون الرشید را به اسم [ به صورت یا هارون ] خطاب کرد، نه به کینه و القاب که رسم عرب است. هارون رنجید و گفت: چه باعث شد و چگونه جرأت کردی که مرا به اسم تنها خطاب کنی؟ شعیب گفت: من حق جل و علا را نیز به اسم [ به صورت یا الله، یا رحمن ] ندا می کنم، چنان که خداوند عزیزترین بندگانش محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را در کتابش به اسم یاد کرده است، حال آنکه منفورترین خلایق، یعنی ابولهب را به کنیه یاد کرده است و فرموده است: تَبَّتْ یَدَا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَ‌ [ مسد، ۱ ]. هارون رنجیده تر شد و فرمان داد که او را از بارگاه برانند ( ـــ وفیات، ۲ / ۴۲۱ ).یکی از بزرگان به نام سالم بن عبدالله برای گردش همراه خانواده اش به اطراف مدینه رفته بود. خبر به اشعب طماع – کهطمعکاری و دریوزه گری اش شهره ی آفاق است – رسید. به سراغ قرارگاه او رفت. دید در را بسته اند. از دیوار بالا رفت. سالم او را دید و گفت: وای بر تو، زن و دخترانم اینجا هستند. اشعب به قول قوم لوط که با پیغمبرشان لوط مجادله می کردند، استشهاد کرد و گفت: لَقَدْ عَلِمْتَ مَا لَنَا فِی بَنَاتِکَ مِنْ حَقٍّ وَ إِنَّکَ لَتَعْلَمُ مَا نُرِیدُ [ هود، ۷۹: تو خود می دانی که ما را در دختران تو حقی نیست و خوب می دانی چه می خواهیم ]. سالم برایش خوراکی آورد و اشعب، هم خورد و هم به همراه برد ( ـــ وفیات، ۲ / ۴۷۳ ).یک روز منصور خلیفه ی عباسی درباره ی ابومسلم خراسانی از یکی از مشاورانش به نام سلم بن قتیبه بن مسلم باهلی پرسید: در کار ابومسلم چه گویی؟ گفت: لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَهٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتَا [ انبیا، ۲۲: اگر در میان آنها خدایان متعددی جز خداوند [ یگانه ] بود، تباه می شدند ]. منصور گفت: خوب استشهاد کردی یا ابن قتیبه، سخن شناس، قدر این سخن را می داند ( ـــ وفیات، ۳ / ۱۵۳ ).شیذله ( ابوالمعالی عزیز بن عبدالملک ) که از فقهای شافعی و واعظان ماهر بود، در اصول عقاید، پیرو مذهب اشعری – و لذا قائل به جواز رؤیت الهی بود – گفته است: از آن جهت به هنگام درخواست الهی به موسی (علیه السّلام) لن ترانی [ هرگز مرا نخواهی دید ] گفته شد که وقتی به او گفته شد: انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ [ اعراف، ۱۴۳: به کوه بنگر ] به کوه نگریست و به زبان حال به او گفته شد: ای که خواهان دیدار مایی چرا به « ماسوی » می نگری؟ ( ـــ وفیات، ۳ / ۲۶۰ ).عضد الدوله ابوشجاع فنا خسرو بن رکن الدوله ( ۳۲۴-۳۷۲ق ) دومین پادشاه از سلسله ی آل بویه، دانشمندی فرهنگپرور بود و در اکرام علما شعرا می کوشید. به سبب فتوحات نمایان و کارهای عمرانی درخشان، اول کسی بود که در عهد دولت اسلامی، از طرف خلیفه ملک [ شاهنشاه ] نامیده می شد و اولین کسی بود که نامش در خطبه ها پس از نام خلیفه یاد می شد. این پادشاه محتشم که حکمت و حشمت سلیمانی داشت، در اوج افتخار و احتشام قطعه ای سروده بود به مطلع زیر:لیس شرب الراح الا فی المطر *** و غناء من جوارٍ فی السحرو آرزوهای لذت طلبانه ی خود را شرح داده بود، و در پایان آن به خودستایی پرداخته بود:عضد الدوله و ابن رکنها *** ملک الاملاک غلاب القدردر مصراع اخیر، خود را شاه شاهان و چیره بر تقدیر نامیده بود. به گفته ی ابن خلکان پس از سرودن این شعر، چند زمانی نزیست، و بیماری صرع او را در سن ۴۷-۴۸ سالگی از پای درآورد و هنگام احتضار مکرر این آیات قرآنی را می خواند: مَا أَغْنَى عَنِّی مَالِیَهْ‌ * هَلَکَ عَنِّی سُلْطَانِیَهْ‌ [ حاقه، ۲۸-۲۹: دارایی من مرا سود نبخشید. قدرت و سلطنت من از دستم برفت ] ( ـــ وفیات، ۴ / ۵۵ ).ابونعامه قطری بن الفجاءه در عصری که مصعب بن زبیر از سوی برادرش عبدالله بن زبیر والی عراق بود، خروج کرد. حجاج بن یوسف، لشکرهای فراوانی به سرکوب او گسیل می داشت. و در همین ارتباط، معروف است که حجاج به برادر قطری گفت: تو را خواهم کشت. گفت: چرا؟ گفت: به خاطر خروج برادرت. گفت: ولی من از امیرالمؤمنین، امان نامه ای دارم که تو نباید مرا به گناه او بگیری. گفت: نشان بده. گفت: ولی چیزی که در دست دارم از آن استوارتر است. گفت: کدام است؟ گفت: کتاب الله عزوجل، که در آن فرموده است: لاَ تَزِرُ وَازِرَهٌ وِزْرَ أُخْرَى [ انعام، ۱۶۴؛ إسراء، ۱۵؛ فاطر، ۱۸: زمر، ۷: و کسی بار گناه دیگری را بر دوش نمی کشد ]. حجاج در شگفت شد و از او دست برداشت ( ـــ وفیات، ۴ / ۹۵ ). از ابوالحسن خادم نقل است که می گوید: من غلام زبیده بودم. یک روز لیث بن سعد نزد او آمد. من بالای سر زبیده، پشت پرده ای ایستاده بودم. هارون از لیث پرسید: آیا تو سوگند خورده ای که من دو باغ بهشتی دارم؟ لیث برای دادن پاسخ، خلیفه را سوگند دارد که آیا از خداوند می ترسی؟ خلیفه سوگند خورد که آری می ترسم. لیث به او گفت: خداوند فرموده است: وَ لِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ‌ [ الرحمن، ۴۶: هر کس را که از ایستادن در پیشگاه پروردگارش ترسیده باشد، دو باغ [ بهشتی ] است ]. خلیفه را خوش آمد و به او اقطاعات فراوانی در مصر بخشید ( ـــ وفیات، ۴ / ۱۲۹ ).مبرّد می نویسد: ابوجعفر منصور دوانیقی، کسی را برای سرپرستی حقوق نابینایان و یتیمان و بیوه زنان معین کرد. یکی از فرصت طلبان به نزد این سرپرست آمد و فرزندش را نیز به همراه داشت. و از او خواست که اسمش را جزو بیوگان بنویسد. سرپرست گفت: بیوگان « زن » هستند. چگونه نام تو را جزو آنها بنویسم؟ گفت: اگر نمی شود پس جزو نابینایان بنویس. گفت: آری این یکی می شود زیرا خداوند فرموده است: فَإِنَّهَا لاَ تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَ لکِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ [ حج، ۴۶: زیرا چشمها نیستند که کور می شوند، بلکه دلهایی که در سینه ها جای دارند کور باشند ]. مرد گفت: پس نام فرزندم را هم جزو یتیمان بنویس. سرپرست گفت: این کار را هم می کنم، زیرا بچه ای که پدرش تو باشی در واقع یتیم است ( ـــ وفیات، ۴ / ۳۱۵ ).زمخشری در ربیع الابرار در باب « ظلم » می نویسد که ابوالعیناء از طایفه ای شکایت کرد و گفت: دست یکی کرده اند و با من درافتاده اند. رفیقش گفت: بیم نداشته باش. یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ [ فتح، ۱۰: دست خداوند بر فراز دستهای ایشان است ]. ابوالعیناء گفت: آنان اهل مکرند. رفیقش گفت: وَ لاَ یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلاَّ بِأَهْلِهِ [ فاطر، ۴۳: و مکر پلید جز به اهلش بر نمی گردد ]. ابوالعیناء گفت: آخر عده ی آنها بسیار است. رفیقش گفت: کَمْ مِنْ فِئَهٍ قَلِیلَهٍ غَلَبَتْ فِئَهً کَثِیرَهً بِإِذْنِ اللَّهِ وَ اللَّهُ مَعَ الصَّابِرِینَ [ بقره، ۲۴۹: چه بسیار که به اذن الهی گروه اندک شمار بر گروه پر شمار چیره گردیده است، و خداوند با شکیبایان است ] ( ـــ وفیات، ۴ / ۳۴۵ ).متوکل به ابوالعیناء ( ابو عبدالله محمد بن قاسم ) گفت: شنیده ام تلخ زبان و هجوگو هستی؟ گفت: یا امیرالمؤمنین، خداوند تعالی هم گاهی مدح می کند و گاهی ذم. چنان که یکجا فرموده است: نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ‌ [ سوره ی ص، ۴۴: چه بنده ی نیکی که توبه کار بود ]. و در جای دیگر فرموده است: هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَمِیمٍ‌ * مَنَّاعٍ لِلْخَیْرِ مُعْتَدٍ أَثِیمٍ‌ [ قلم، ۱۱ و ۱۲: ریشخند کننده ی سخن چین مناع الخیر تجاوزکار گنهکار ] ( – وفیات، ۴ / ۳۴۶ ).یک بار بین نجاح بن سلمه و موسی بن عبدالله نبردی درگرفته بود. خبر به المعتزبالله رسید که در محفلی از بزرگان از ابوالعیناء پرسید: از نجاح بن سلمه چه خبر داری؟ ابوالعیناء گفت: فَوَکَزَهُ مُوسَى فَقَضَى عَلَیْهِ [ قصص، ۱۵: موسی مشتی به او زد و جانش درآمد ]. این سخن به « موسی » بن عبدالله رسید. و چون ابوالعیناء را در راهی دید او را تهدید کرد. ابوالعیناء باز به داستان موسی (علیه السّلام) تلمیح کرد و گفت: أَ تُرِیدُ أَنْ تَقْتُلَنِی کَمَا قَتَلْتَ نَفْساً بِالْأَمْسِ [ قصص، ۱۹: آیا می خواهی مرا بکشی، همان طور که دیروز کسی را کشتی؟ ] ( ـــ وفیات، ۴ / ۳۴۷ ).ابن خلکان نقل می کند که عقیل، برادر حضرت علی (علیه السّلام)، جانب علی (علیه السّلام) را فرو گذاشت و روی به معاویه آورد، و معاویه در اکرام او مبالغه می کرد تا بدین وسیله حضرت علی (علیه السّلام) را برنجاند. چون حضرت علی (علیه السّلام) درگذشت و معاویه استقلال امر یافت، دیگر از دست عقیل به تنگ آمده بود، و سعی می کرد از او به نحوی بدگویی کند که به گوشش برسد و از او ( یعنی معاویه ) فاصله بگیرد. بدین ترتیب روزی در مجلسی که اعیان اهل شام حضور داشتند، معاویه از سر شیطنت رو به اهل مجلس کرد و گفت: آیا ابولهب را که خداوند در حقش فرموده است: تَبَّتْ یَدَا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَ‌ [ مسد، ۱: دستان ابولهب بریده و خود او نابود باد ] می شناسید؟ گفتند: خیر. معاویه گفت: عموی این مرد است. و به عقیل اشاره کرد. عقیل بدون معطلی خطاب به همان جماعت گفت: آیا زن ابولهب را که خداوند در حقش فرموده است: وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَهَ الْحَطَبِ‌* فِی جِیدِهَا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ [ مسد، ۴-۵، و زنش هیزم کش [ و آتش بیار ] است و در گردنش ریسمانی از لیف خرماست ] می شناسید؟ گفتند: خیر. گفت: عمه ی ایشان است. و اشاره به معاویه کرد. [ فی الواقع هم او جمیل، دختر حرب، زوجه ی ابولهب، عمه ی معاویه بود ] ( ـــ وفیات، ۶ / ۱۵۶-۱۵۷ ).ابن خلکان از عاصم بن بهدله – یکی قراء سبعه – نقل می کند که گفت: روزی به حجاج بن یوسف خبر رسید که یحیی بن یعمر می گوید حسن و حسین (علیهما السّلام) از ذریه [ = فرزندان ] رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) هستند. در آن هنگام یحیی در خراسان بود. حجاج بن قتیبه بن مسلم والی خراسان نوشت که یحیی بن یعمر را به نزد من بفرست. فرستاد و او به نزد حجاج رفت. حجاج به او گفت: آیا تو همان کسی هستی که خیال می کند حسن و حسین فرزندان [ = ذریه ی ] رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) هستند؟ والله پوست از سرت می کنم اگر این قول را ثابت نکنی و دلیل نیاوری. یحیی گفت: اگر دلیل بیاورم در امانم؟ گفت: آری. یحیی گفت: خداوند می فرماید: وَ وَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَ یَعْقُوبَ کُلاًّ هَدَیْنَا وَ نُوحاً هَدَیْنَا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ دَاوُدَ وَ سُلَیْمَانَ وَ أَیُّوبَ وَ یُوسُفَ وَ مُوسَى وَ هَارُونَ وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ* وَ زَکَرِیَّا وَ یَحْیَى وَ عِیسَى [ انعام، ۸۵-۸۴ ] و بین « عیسی » که خداوند او را هم فرزند [ = ذریه ی ] ابراهیم (علیه السّلام) فاصله بیشتر است یا بین حسن و حسین و محمد (صلی الله علیه و آله و سلم). حجاج قانع می شود و می گوید: انصافاً خوب دلیل آوردی، سوگند به خدا که به این نکته توجه نکرده بودم ( ـــ وفیات، ۶ / ۱۷۴ ).نقل است که بین صلاح الدین ایوبی و برادرش مسعود، اختلاف و مبارزه بود و چون مسعود درگذشت، ملک و مال بسیاری باری فرزندش شیرکوه باقی گذاشت؛ و صلاح الدین متعرض میراث او شد و اکثر آن را مصادره کرد و فقط چیزهایی را که به کار نمی آمد نگرفت. یک سال بعد وقتی که صلاح الدین، شیرکوه را دید به قصد تققد از او پرسید: تا کجای قرآن پیش رفته ای؟ گفت: تا این آیه: إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوَالَ الْیَتَامَى ظُلْماً إِنَّمَا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نَاراً [ نساء، ۱۰: آنان که اموال یتیمان را به ستم می خورند، شکم خویش را پر از آتش می کنند ]. حاضران و صلاح الدین از هوش و حاضر جوابی او در شگفت شدند ( ـــ وفیات، ۷ / ۱۷۳ ).اسکافی از دبیران آل سامان ( سامانیان ) بود و در دیوان رسایل نوح بن منصور دبیر بود، و چون قدر او را نشناختند از نزد او و از بخارا اعراض کرد و به نزد الپتکین رفت. الپتکین او را عزیز داشت و پایگاه بخشید. سپس بین نوح بن منصور و الپتکین نقاری پیش آمد و کار بالا گرفت. نوح، نامه ای بسیار آتشین و پر از وعید و تهدید برای الپتکین نوشت، و به قول نظامی عروضی که راوی این حکایت است: « همه ی نامه پر از آنکه بیایم و بگیرم و بکشم ». چون نامه به الپتکین رسید، بسیار آزرده شد که چرا نوح از حد خود تجاوز کرده و آن همه لاف و گزاف نوشته است. سپس از اسکافی خواست که در پاسخ، سنگ تمام بگذارد. اسکافی با فراست و بالبدیهه به آیه ی بسیار مناسبی از قرآن مجید استشهاد کرد و آن را در پشت نامه ی نوح نوشت. آیه چنین بود: بسم الله الرحمن الرحیم. یَا نُوحُ قَدْ جَادَلْتَنَا فَأَکْثَرْتَ جِدَالَنَا فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِنْ کُنْتَ مِنَ الصَّادِقِینَ‌ [ هود، ۳۲: این نوح، با ما جدال کردی و بسیار هم جدال کردی. اگر راست می گویی هر وعیدی را که به ما داده ای بیاور ] ( – چهار مقاله، تألیف نظامی عروضی سمرقندی. به سعی و اهتمام و تصحیح محمد قزوینی، صص ۱۳-۱۵ ).نظامی عروضی در حکایت ششم از مقاله ی اول ( دبیر ) چهارمقاله داستانی نقل می کند از این قرار که فضل برمکی برادر حسن سهل ذوالریاستین دختری داشت بس با جمال و کمال. مأمون شیفته ی او شد و او را از پدرش خواستگاری کرد. فضل پذیرفت و جشنی با شکوه ترتیب داد و سرانجام مهمانان رفتند و عروس و داماد را دست به دست هم دادند. مأمون، هدیه ای ارزنده به عروس بخشید و « دختر بدان جواهر التفات نکرد و سر از پیش برنیاورد. مأمون مشعوف تر گشت و دست بیازید و در انبساط باز کرد تا مگر معانقه کند. عارضه ی شرم استیلا گرفت و آن نازنین چنان منفعل شد که حالتی که به زنان، مخصوص است واقع شد، و اثر شرم و خجالت بر صفحات وجنات او ظاهر گشت. برفور گفت: یا امیرالمؤمنین، أَتَى أَمْرُ اللَّهِ فَلاَ تَسْتَعْجِلُوهُ [ نحل، ۱٫ فرمان خداوند در رسید، به شتابش مخواهید ]. مأمون دست باز کشید، و خواست که او را غشی افتد از غایت فصاحت این آیت، و لطف به کار بردن او در این واقعه. و نیز [ – دیگر ] از او چشم برنتوانست داشت: و هژده روز از آن خانه بیرون نیامد و به هیچ کار مشغول نشد الا بدو. و کار فضل بالا گرفت و رسید بدانجا که رسید » ( ـــ چهار مقاله، ص ۲۱ ).آدام متز می نویسد: « … موقعی که عضد الدوله وارد بغداد شد، ملاحظه کرد که مردم بر اثر فتنه های مداوم بین شیعه و سنی و کشتار و گرسنگی و آتش سوزی از بین رفته اند؛ از آنجا که محرک قتل و غارتها، سخنوران مذهبی بودند، لذا کار ایشان را ممنوع اعلام کرد. اما این سمعون به فرمان وقعی ننهاده، طبق معمول روز جمعه در جمع مردم منبر رفت. عضدالدوله وی را خواست. شکر معتضدی ابن سمعون را نزد عضدالدوله آورد و از بیم آنکه وی را آسیبی برسد، در راه توصیه می کرد که زمین را ببوسد و یا خضوع و خشوع سلام بدهد و جواب « شاهنشاه » را به ملایمت و آهستگی بگوید. و خد درون رفت و اذن ورود بگیرد؛ ابن سمعون نیز همراه وی وارد شد، و رو به خانه ی بختیار [ امیر پیشین ] نمود، این آیه را خواند: وَ کَذلِکَ أَخْذُ رَبِّکَ إِذَا أَخَذَ الْقُرَى وَ هِیَ ظَالِمَهٌ إِنَّ أَخْذَهُ أَلِیمٌ شَدِیدٌ [ هود، ۱۰۲: و چنین است بازخواست پروردگارت که اهالی شهرهایی را که ستمگرند فرو می گیرد، بی گمان بازخواست او سهمگین و سنگین است ]. آنگاه رو به سوی عضدالدوله برگرداند و این آیه را خواند: ثُمَّ جَعَلْنَاکُمْ خَلاَئِفَ فِی الْأَرْضِ مِنْ بَعْدِهِمْ لِنَنْظُرَ کَیْفَ تَعْمَلُونَ‌ [ یونس، ۱۴: سپس شما را پس از ایشان در این سرزمین جانشین گرداندیم، تا بنگریم که چگونه رفتار می کنید ]. و به طرز شگفت آوری موعظه را ادامه داد، به طوری که « شاهنشاه » را با همه عصبیت و جباریت، دیدگان، تر شده که سابقه نداشت » ( ـــ تمدن اسلامی در قرن چهارم هجری، تألیف آدام متز، ترجمه ی علی رضا ذکاوتی قراگوزلو، ۲ / ۶۹-۷۰ ).وقتی که بازماندگان سید الشهداء از جمله حضرت سجاد (علیه السّلام) و زینب کبری (علیها السّلام) را به کوفه بردند و وارد مجلس ابن زیاد کردند، ابن زیاد سخنان دلشکنی گفت و حضرت زینب (علیها السّلام) با فصاحت و شجاعت و استشهاد به آیات قرآن به او پاسخهای دندان شکنی دادند. سپس ابن زیاد رو به حضرت سجاد (علیه السّلام) کرد و پرسید: اسمت چیست؟ فرمود: من علی بن حسنم. گفت: مگر خداوند علی بن حسین را نکشت؟ حضرت خاموش ماند. ابن زیاد گفت: چرا ساکت شدی؟ حضرت فرمود: مرا برادری بود که نام او نیز علی بود و مردم او را کشتند. ابن زیاد گفت: خداوند او را کشت. حضرت باز خاموش شدند. ابن زیاد گفت: چرا ساکت شدی؟ این بار حضرت به دو آیه از قرآن کریم استشهاد کردند: اللَّهُ یَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِهَا [ زمر، ۴۲: خداوند جانها را به هنگام مردنشان می گیرد ]، وَ مَا کَانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ [ آل عمران، ۱۴۵: هیچ کس جز به اذن الهی نمی میرد ]. ابن زیاد پریشان شد و حضرت را به قتل تهدید کرد و حضرت زینب (علیها السّلام) شجاعانه از برادرزاده ی بی دفاعش دفاع کرد چندان که ابن زیاد دست از تهدید برداشت ( ـــ وقعه الطف، لابی مخنف لوط بن یحیی الازدی، تحقیق شیخ محمد هادی یوسفی، ص ۲۶۳٫ نیز ـــ منتهی الآمال ( طبع اسلامیه )، ۱ / ۳۰۰ ).یک بار نگارنده ی این سطور، یک جلد از چاپ سنگی اسفار ملاصدرا را همراه داشتم، و در طی راه به یکی از استادانم برخوردم که پس از حال و احوالپرسی از من پرسیدند: زیر بغل شما چیست؟ گفتم: کَمَثَلِ الْحِمَارِ یَحْمِلُ أَسْفَاراً [ سوره ی جمعه، ۵ ]. وقتی ایشان باخبر شد که آن کتاب، اسفار ملاصدرا است خنده ای سر داد.یک بار در اتاقم در یکی از ادارات محل خدمتم، از کثرت مراجعان و ارباب رجوع، ازدحامی شده بود. در این اثناء فرد دیگری از ارباب رجوع و اهل قلم و اهل اختلاط وارد اتاقم شد. چون جا نبود یکی دو تن از گرانجانان از جا برخاستند و خداحافظی کردند و رفتند. دوست تازه وارد با اعتذار گفت: ببخشید گویا من آمدم این دوستان تشریف بردند. خیلی بد شد. من برای تسلی دادن به ایشان، این آیه را خواندم: وَ لَوْ لاَ دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ [ بقره، ۲۵۱: و اگر خدا بعضی از مردم را به وسیله ی بعضی دیگر دفع نمی کرد، زمین تباه می شد ].نگارنده این سطور به یاد دارم که روزی در ایام جوانی که در شهر قزوین و با پدرم زندگی می کردم، پدرم از کار روزانه ی خود بازگشته و پس از صرف ناهار، دسته ی اسکناس را از کیف و جیب لباس خود بیرون آورده، با آمیزه ای از حجب و مالدوستی، پشت به حاضران کرده، به شمردن پول سرگرم بود. من این آیه را با صدای بلند در اشاره به ایشان خواندم: الَّذِی جَمَعَ مَالاً وَ عَدَّدَهُ‌ * یَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ‌ [ سوره ی همزه، ۲-۳: همان کسی که مالی اندوخت و آن را شمارش کرد و گمان می کرد که مالش او را جاویدان می سازد ]. پدرم تکان خورد و شرمنده شد و تا آخر عمرش گاه به گاه از این استشهاد مناسب که باعث نوعی تنبه و هشدار او شده بود، به نیکی یاد می کرد.منبع مقاله :خرمشاهی، بهاء الدین؛ (۱۳۸۹)، قرآن پژوهی (۱)، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ چهارم
 
 


برچسب ها :
، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،
دیدگاه ها