تاریخ انتشار : ۱۸ مرداد ۱۳۹۵


در این مختصر چند موضوع مهم قرآنی- از قرآن درباره ی قرآن- مورد بحث قرار گرفته و تکیه ی ما عمدتاً بر خود قرآن و مسلّمات تحقیقی است. (۱)
حروف مقطعهاز جمله دلکش ترین و با اهمیت ترین مباحث قرآنی، بررسی معنای حروف مقطّعه است. کمتر صاحب فکر و دانشی در طول تاریخ اسلام بوده است که ولو به طور اشاره نظری به این مبحث نکرده باشد. مثلاً عین القضات همدانی، عارف گستاخ اندیشه، گوید: « قرآن را چندین هزار نام است و به سمع ظاهر نتوانی شنید، اگر سمع درونی داری در عالم حم عسق این نام های پوشیده با تو در صحرا نهند » (تمهیدات، ص ۱۷۴). و نیز گوید: « ای عزیز… هرگز کهیعص با تو غمزه ای نکرده است » (همان، ص ۱۰۲).یکی از پرسش های حسّاس این است که چرا فقط در ابتدای ۲۹ سوره ی قرآنی حروف مقطّعه آمده است؟ و چرا از همه ی حروف نیامده؟ می دانیم که از ۲۸ حروف الفبا، فقط چهارده حرف [صراط علی حق نمسکه] در اوایل سوره ها ذکر شده که هم از حروف شمسی است هم قمری. هم از حروف نقطه دار است هم بی نقطه، هم از حروف حلق هم شفوی. و طبق اصطلاح کیمیاویون قدیم از حروف مربوط به هر چهار عنصر در آن هست.جالب است که همین چهارده بودن تعداد حروف مقطعه به باطنیان و حروفیان که معتقد به قداست عدد هفت هستند مجال آن را داده که تفسیرهای حروفیانه و باطنگرایانه از حروف مقطعه به عمل آوردند، زیرا چهارده (و بیست و هشت) مضربی از هفت است.از اینکه بگذریم معتقدان به علوم غریبه نیز برای حروف مقطعه معنایی قائلند و آنها را با حساب جُمَل پیشگویی حوادث آینده تلقی نموده اند. البته معلوم نیست که قرآن حساب جمل را از مسلمیّات گرفته و بر اساس آن اِخبار غیبی کرده باشد.بعضی نیز از جمع حروف مقطّعه بعد از حذف مکررات عبارت « صراط علی حقّ نمسکه » را درآورده دلیل بر حقّانیت جانشینی علی (علیه السلام) گرفته اند. البته علی (علیه السلام) جانشین بلافصل و بر حقّ پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلم) است ولی معلوم نیست عبارت مذکور دلیل بر این مدّعا باشد؛ زیرا دلیل مناسبتی با مدّعا ندارد.بعضی گفته اند این حروف رمزی است میان خدا و پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلم) و کسی را به معنای آن راه نیست. می توان پرسید چرا این رمز فقط در بعضی سوره ها هست؟ وانگهی این با صفت روشنگر بودن قرآن و خاصیت هدایت آن قابل جمع نیست. اگر بخشی از قرآن مفهوم نباشد، به همان اندازه، عدّه ای از هدایت آن کم نصیب مانده اند.درباره ی حروف مقطّعه قرآنی سخنان دیگر نیز گفته اند و هنوز رازهای ناگشوده است و به طور اطمینان بخش معلوم نیست که مراد از المر، الم، المص، طسم، حم، ق، ن، … که در ابتدای بعضی سوره ها آمده است چیست؟ بعضی گفته اند: « طه » و « یس » نام پیغمبر اسلام است خطاب به اوست، چنان که در قرائت هم می گویند: « یس یا سید المرسلین… » و درباره ی « الم » گفته اند: الف علامت الله است و لام علامت جبرئیل و میم علامت محمّد است. حتّی بعضی، کهیعص را اشاره به (و به عبارت دیگر پیش بینی) وقایع کربلا انگاشته اند.در مرموز بودن این حروف و اینکه دلالتی دارند نمی توان شک کرد. حتّی اگر مثل بعضی مستشرقان تصوّر شود که این حروف از متن قرآن نیست باز هم معناهایی دارد. بلاشر گفته است: « طه » علامت طلحه است یعنی زمانی که قرآن گردآوری می شد این سوره را طلحه آورده و به گروه تنظیم کننده تحویل داده است یا « الر » علامت زبیر یا « حم » علامت حمزه است. جالب این که حمزه در جنگ احد کشته شده و اصلاً در زمان گردآوری قرآن (خلافت ابوبکر) زنده نبوده و به علاوه حمزه به عنوان قرآن دان و حافظ قرآن بودن شهرت ندارد.البته باید دانست که حروف مقطعه از متن قرآن است، گرچه درباره ی این که هر یک از این حروف، آیه ی مستقلی باشد بحث هست، امّا این مانع آن نیست که معنا داشته باشد.بعضی گفته اند حروف مقطّعه در ابتدای هر سوره نشان می دهد که نسبت آن حروف در آن سوره بیش از سایر حروف است. باز هم می توان پرسید: چرا برای همه ی سوره ها همین روش به کار نرفته؟ ثانیاً به فرض صحّت این امر چه خاصیتی در آن هست؟ و چه حاصلی برای خواننده و شنونده دارد؟ و چه امتیازی برای خود قرآن خواهد داشت؟ التزام یک یا چند حرف یک صنعت ادبی از قبیل تضمنّهایی است که فی المثل « حریری » در مقامات بدان پرداخته و از عهده برآمده است. این چه امتیازی برای یک کتاب آسمانی است؟بعضی گفته اند: معنای این رموز را حضرت حجّت- عجل الله تعالی فرجه الشریف- حین ظهور اظهار خواهد فرمود. سؤال این است که آیا تا آن موقع نباید از این حروف (و یا آیات) فایدتی به مسلمین برسد؟بعضی گفته اند: این حروف خصوصیتش این است که خداوند خواسته است به بشر نشان دهد قرآن که معجزه ای جاویدان است، از همین حروف معمولی ساخته شده، مع ذلک کسی نمی تواند نظیر آن را بیاورد. سؤال این است که چرا فقط چهارده حروف را ارائه داده؟بعضی گفته اند: پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلم) یک مرد اُمّی بوده با به زبان آوردن این حروف برای یک عدّه که آنان هم غالباً اُمّی بوده اند جلب توجه می نموده و ایجاد سکوت می کرده تا فارغ از همهمه ی معاندان و مخالفان آیات را تلاوت فرماید. آنچه این نظر را تا حدّی تقویت می کند این است که سوره های دارای حروف مقطّعه عموماً مکّی است (به استثنای بقره) و این در مکه بوده است که کفّار و مشرکان در قرائت آیات به وسیله ی پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلم) اخلال می کرده اند. امّا باز هم می توان پرسید که چرا فقط در آغاز ۲۸ سوره (از ۸۸ سوره ی مکّی) این حروف آمده است؟بعضی گفته اند: این حروف، رمز مهمترین مطالبی است که در آن سوره آمده، مثلاً مضمون عمده ی سوره های حوامیم، حیات و موت است و « ح » و « م » می تواند رمز حیات و موت باشد، و جالب این که تلاوت حوامین بالای سر مُرده سنّت است. همچنین گفته اند که مضمون عمده ی سوره ی طسم، حکایت طور و طیر و سلیمان و سبا و موسی است. اگر به فرض این معنا را بپذیریم باز می توان پرسید چرا برای همه ی سوره ها چنین « کُد » و یا علامت اختصاری مطالب تهیه نشده است؟بعضی گفته اند: حروف مقطّعه اشاره است به مجهولات ما، و مقصود از آن لا مقصود است، (رک: پرتوی از قرآن، سید محمود طالقانی، ج۱، ص ۵۰) این نظر بدیعی است، الّا اینکه لازم است یک سند نقلی و مؤیّد روایی هم داشته باشد تا دلپذیر افتد.بعضی گفته اند: این حروف به معنای قَسَم است و مطالب بعد از خود را تأیید می نماید. آنچه این نظر را موجّه می دارد این است که معمولاً برای منکر قسم خورده می شود و در مکّه منکران بسیار بوده اند و چنان که گفتیم عموم سوره هایی که با حروف مقطّعه آغاز می شود مکّی است الّا سوره ی بقره، که آن هم از چند جهت حال و هوای سوره های مکّی را دارد (از جمله در برداشتن قصص که از خصوصیات سوره های مکی است). بدین گونه رمز حروف مقطعه قرآنی به طور قطعی تاکنون گشوده نشده است.
سوگندهای قرآنیاکنون که سخن از سوگند در میان آمد، بد نیست نگاهی هم به سوگندهای قرآنی بیفکنیم. سوگندها در مراتب مختلف و برای مخاطبان مختلف و برای مقاصد مختلف است. امّا به هر حال اهمیت مقسَمٌ به (یعنی آنچه بدان سوگند یاد شده) را در نظر متکلّم و مخاطب نشان می دهد؛ مثلاً قرآن وقتی به شمس یا قمر یا نجم سوگند می خورد نه تنها به لحاظ اینکه این هر سه، از مظاهر قدرت الهی و نمونه ای از نعمات خدایی برای بشر هستند بلکه از این جهت هم هست که این هر سه، در نظر صابئه مقدّس بلکه معبود بوده اند. بدین گونه قرآن معبودهای اقوام گذشته را مورد سوگند قرار داده است.سوگند به مظاهر طبیعت ضمن آن که تقریر و اقرار قداست آنهاست (البته نه به طور استقلال که اهل شرک قائل بودند) بلکه از این لحاظ هم هست که بشر از ظواهر پی به حقایق می برد، این است که پدیده های طبیعی « آیه » نامیده شده، « آیه » یعنی نشانه ای که جنبه ی هدایت و عبرت آموزی دارد.گذشته از پدیده های طبیعی، چهار مورد از سوگندهای قرآنی دارای ویژگی و اهمیّت خاص است. یکی سوگند به قیامت (قیامت ۱) دیگر سوگند به نفس انسانی (شمس ۷) دیگر سوگند به قلم (سوره ی نون و القلم) و بالاخره سوگند به قرآن (ق). هر چهار مورد این سوگندها بلکه اکثر و یا عموم سوگندهای قرآنی در سوره های مکی است و خطابش با مشرکان و کافران است. حال توجه کنید که قرآن برای مشرک و کافر، به « قیامت » سوگند می خورد یعنی آن را مسلّم و مفروغٌ عنه می گیرد و این نهایت بلاغت است. همچنین زمانی که یک رسول امّی به « قلم » سوگند می خورد، اهمیت کتابت و کتاب را ثابت و اثبات می نماید. بلیغتر از همه سوگند به قرآن است برای منکران قرآن: « وَالْقُرْآنِ الْمَجِیدِ* بَلْ عَجِبُوا أَن جَاءَهُمْ مُنذِرٌ مِّنْهُمْ فَقَالَ الْکَافِرُونَ هَذَا شَیْءٌ عَجِیبٌ »نکته ی بلاغی غریب این است که قرآن مورد انکار، خود مقسم به واقع شده است. اما سوگند به نفس ایمانی نیز مسلم بودن حقیقت نفس را می رساند آن هم برای اعراب حسّی مسلک.توضیح لازم اینکه عرب ها هنوز به مرحله تفکر تجریدی و انتزاعی کلیات و استدلال برهانی نرسیده بودند، و هر کس در شعر جاهلیت- آن اندازه که قطعی است- بنگرد این را درخواهد یافت.قرآن با نظر به چنان مردمانی می گوید: « أَفَلَا یَنظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ * وَإِلَى السَّمَاء کَیْفَ رُفِعَتْ * وَإِلَى الْجِبَالِ کَیْفَ نُصِبَتْ* وَإِلَى الْأَرْضِ کَیْفَ سُطِحَتْ» (غاشیه ۱۷-۲۰) که اگر آیات اول سوره ی حدید و آیات آخر سوره ی حشر را در کنار آن بیاوریم تفاوت مخاطبان آشکار می شود.در اینجا این توهم پیش نیاید که مگر ما توجه به طبیعت یا توجه دادن به طبیعت را دون شأن قرآن می دانیم یا آن که متناسب آدم های سطحی می انگاریم. چنین نیست بلکه این شکل خاصی از معرفت است که در مراتب مختلف ظهورات مختلف دارد؛ نگریستن یک عامی بحث به طبیعت با نگریستن یک طبیعی دان و با نگریستن یک نقّاش فرق دارد با آنکه هر سه متّکی بر حسّ است. قرآن وقتی می گوید به « شتر » نگاه کنید، عرب بدوی از این چیزی می فهمد، طبیعت شناس چیز دیگری و اعجاز کلام این است که لحن خطاب به هر دو یکی است.- اکنون به مبحث قرآن و طبیعت می رسیم. پیروان ادیان پیش از اسلام به طور کلی دو نوع تلقی از طبیعت داشته اند:یا تأکید بر اهمیت و اولویت آن می نموده اند (مثلاً زرتشتیان و یهودیان) و یا معنویات و روحیات را بر طبیعت ( چه طبیعت خود انسان و چه طبیعت خارج از انسان ) برتری می داده اند ( مثلاً مسیحیان و بودائیان ) اسلام که دین وسط است یعنی در حدّ کمال و اعتدال است در این مسأله نیز طبق فطرت و واقعیت هر دو جنبه را بها داده و به اندازه ی خود ارزش نهاده است و طبق قول مشهور نه با چشم چپ و نه با چشم راست بلکه با هر دو چشم به دنیا نگریسته است، وگرچه به طور کلی فرموده است: « وَالْآخِرَهُ خَیْرٌ وَأَبْقَى » توصیه نیز کرده است که: « َلَا تَنسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا ».در عبادات همچنان که حضور قلب و نیت مدخلیت دارد، صحّت ارکان نیز شرط است. تقوا هم به اعمال ظاهری مربوط می شود و هم به نهفته های دل. پس قرآن واقع گرای است، طبیعت را می بیند و قبول دارد و به آن در حدّ خودش ارج می نهد و حتی آن را مقدّس می داند و به نظام طبیعت ( که آیات الهی است ) سوگند می خورد الا اینکه با طبیعت پرستی هم در اعتقاد و هم در اخلاق مخالف است و بشر را به توحید الهی سوق می دهد. همان برخوردی که با تمام ادیان گذشته داشته است.
قرآن و آیینهای گذشتهقرآن برای آزاد کردن بشر از زنجیرهای سنگینی که طی قرون و اعصار بر دست و پای بشر بسته شده بود آمده است (اعراف ۱۵۷) و با هر نوع تقلید کورکورانه از پدران، مبارزه می کند و مخالفت می ورزد چرا که هر انسانی فقط در حدّ عقل خودش، مکلّف است. همه ی پیغمبران برحقّ الهی با این اشکال از سوی منکران و معاندان و جاهلان مواجه بوده اند که آنچه شما می گویید مورد پرستش پدران ما نبوده و ما فقط معبودهای پدرانمان را قبول داریم. پیغمبران می گویند: اگر پدران شما در جهالت و ضلالت بوده باشند چطور؟ (بقره ۱۷۰) و فراوان است نمونه هایی که پیروی بی دلیل از پدران یعنی سنت های آبا و اجدادی، اشخاص را از هدایت بازداشته است.پیشاهنگ ادیان توحید- ابراهیم- با پدرش ( طبق روایات شیعه: عمویش ) آزر بحث دارد که چرا بت می تراشید و چرا بت می پرستید؟ (مریم ۴۲-۴۵؛ انبیاء ۵۲؛ شعراء ۷۰؛ صافات ۸۵).گذشته از شرک و کفر، زشتکاری مخالفان انبیا نیز به تقلید پدران بوده است (اعراف ۲۸). سنّت پدرسالاری و استناد به عقاید پدران بین عرب ها آنقدر نیرومند بود که قرآن از عرب ها می خواهد خدا را یاد کنند همچنان که پدرانشان را یاد می کنند، بلکه فزونتر و بهتر از آن (بقره ۲۰) و این برحسب آن است که قرآن به لسان قوم سخن می گوید وگرنه چه نسبتی هست میان حبّ الهی و حبّ انسانی؟لحن قرآن در نقد آیین ها و باورداشت های بت پرستان پر از طعن و تعریض است: مشرکان گفتند که خدایانتان را رها مکنید (نوح ۲۳)مشرکان برای خدا فرزندان مادینه قائلند و خودشان دوست دارند پسر داشته باشند، آیا این تقسیم ناعادلانه ای نیست! (نجم ۳۲) این چگونه است که خدا برای خود دختران برگرفته و برای شما پسران انتخاب کرده است! (اسراء ۴۰) اشاره به آن که عرب ها فرشتگان را دختران خدا می دانستند.معبود مشرکان نمی تواند حرف بزند، نمی تواند کمکی بکند، نمی تواند از خود دفاع نماید، قدرت یک پشه را ندارد (حج ۷۳). مگر نه این که ابراهیم بت ها را شکست و تبر را بر دوش بت بزرگ گذاشت تا بت پرستان به خود آیند و متوجه اشتباه خود بشوند (انبیاء ۶۳-۶۴).پندارهای جاهلانه ی ادیان پیشرفته تر نیز مورد انتقاد قرآن قرار گرفته است. در یک سیر و سلوک سریع، ابراهیم، مراحل ستاره پرستی، ماه پرستی، خورشید پرستی را نفی می کند و ندای « لا اُحّبُ الآفلین » سر می دهند (انعام ۷۶).حتی ادیان آسمانی که به مرور زمان مخدوش و مسخ شده اند و پیروان آنها در ورطه ی شرک خفی بلکه جلی غلتیده اند مورد انتقاد قرآن هستند.قرآن « مصدّق تورات و انجیل » است امّا می گوید پیروان تورات بعضی کلمات را از معنای اصلی خود تحریف کرده اند (نساء ۴۶؛ مائده ۲۳؛ بقره ۷۵) و عدّه ای از پیروان انجیل نیز رهبانیت را از خود برساخته اند (حدید ۲۷).بعضی از چیزهایی که یهود حرام کرده اند فی الواقع حرام نیست. مثلاً یعقوب گوشت شتر را بر خود تحریم کرده بود ولی یهود آن را حرام پنداشتند (رک: تفاسیر، ذیل آیه ی ۹۳ آل عمران).همچنین قرآن با لحن طعنه آمیزی آورده است که یهود می گویند: عُزیر پسر خداست و نصارا می گویند: مسیح، پسر خداست (توبه ۳۰) و نیز یهود و نصارا مدعی اند فرزندان خدا و دوستداران یا محبوبان خدا هستند (مائده ۱۸). در عین حال این دو گروه همدیگر را نفی می کنند، نصارا می گویند: یهود چیزی نیستند و بر راه حقّ نیستند و یهود می گویند: نصارا چیزی نیستند و براه حق نیستند (بقره ۱۱۳).همین دو گروه پیغمبران گذشته را یهودی یا نصرانی می دانند (بقره ۱۴۰) به ویژه روی ابراهیم تأکید دارند که سرسلسله ی آنان بوده است، حال آنکه ابراهیم حنیف و مسلم بود (آل عمران ۶۷). سایر انبیاء و موحّدان گذشته نیز به تعبیر قرآن « مُسلِم » بوده اند (حج ۷۸؛ نمل ۴۲؛ یوسف ۱۰۱).به گفته ی قرآن دین فقط اسلام است (آل عمران ۱۹ و ۸۵) امّا اسلام در اینجا به معنای شریعت اسلام نیست بلکه به معنای تسلیم در قبال امر الهی است: دینِ فطری (کلُّ مولدٍ یولَدُ علی الفطره فأبواه یهوّدانه و ینصّرانه و یمجّسانه).خداشناس مؤمن به رستخیز با اعمال شایسته رستگار است. به این آیات دقت کنید: « إِنَّ الَّذِینَ آمَنُواْ وَالَّذِینَ هَادُواْ وَالصَّابِؤُونَ وَالنَّصَارَى مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ وعَمِلَ صَالِحًا فَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ » (مائده ۶۹) « إِنَّ الَّذِینَ آمَنُواْ وَالَّذِینَ هَادُواْ وَالنَّصَارَى وَالصَّابِئِینَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ وَعَمِلَ صَالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ »(بقره ۶۲). بعضی گفته اند طبق این آیات اهل نجات فقط گرویدگان به محمّد (صلّی الله علیه و آله و سلم) هستند و نیز آن عدّه از اهل کتاب که به محمّد (صلّی الله علیه و آله و سلم) گرویده اند. حال آن که آیه ای دیگر داریم در همین سیاق که مشرکان را هم علاوه دارد و حساب همه را به خدا حوالت نموده است:« إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَالَّذِینَ هَادُوا وَالصَّابِئِینَ وَالنَّصَارَى وَالْمَجُوسَ وَالَّذِینَ أَشْرَکُوا إِنَّ اللَّهَ یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَهِ »(حج ۱۷).بدین گونه قرآن، این نظر کوته بینانه ی اهل کتاب را رد کرده است که هدایت را در انحصار خود می پنداشتند: « وَقَالُواْ کُونُواْ هُودًا أَوْ نَصَارَى تَهْتَدُواْ قُلْ بَلْ مِلَّهَ إِبْرَاهِیمَ حَنِیفًا وَمَا کَانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ »(بقره ۱۳۵).در اینجا قرآن به کنایه می گوید که بعضی از پیروان ادیان آسمانی عملاً به شرک گراییده اند، جای دیگر صریحتر و کلّیتر این مطلب را بیان کرده که دایره ی شمولش از اهل کتاب فراتر می رود: « وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّهِ إِلاَّ وَهُم مُّشْرِکُونَ »(یوسف ۱۰۶).بت پرستان هم بت را از باب اینکه وسیله ی نزدیک شدن به « الله » می پنداشتند) می پرستیدند (زمر۳). شرک تنها بت پرستی نیست، شخص پرستی هم شرک است، غلوّ در دین هم مطلوب نیست (نساء ۱۷۱) بسیاری از اقوام قدیم به لحاظ غلوّ در دین بود که گمراه شدند و دیگران را گمراه کردند (مائده ۷۷).قرآن، اهل کتاب را به یک کلمه ی مشترک دعوت می کند: فقط « الله » را پرستیدن و شرک نیاوردن، و به هیچ معبود انسانی نگرویدن (آل عمران ۶۴).دین الهی آزادانه بشر را به سوی خدا فرا می خواند، در قرآن کمتر با این مطلب مواجه می شویم که پیغمبری برای پیشبرد دعوت توحید جنگیده باشد، جنگ های پیغمبران و مشخصاً پیغمبر اسلام دفاعی بوده است (حج ۳۹). موحّدان همواره مورد حمله و کینه جویی بوده اند. (بروج ۸؛ مائده ۵۹).در مجموع به گمان من، آیه ی « لَکُمْ دِینُکُمْ وَلِیَ دِینِ »(کافرون ۶) و آیه « لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ »(بقره ۲۵۶) را طبق پندار بعضی مفسران نمی توان منسوخ انگاشت، همچنان که در آیه ی دیگر از سوره ی بقره نیز نیکوئی را در ایمان به خدا و قیامت و فرشتگان و کتاب و پیغمبران و عبادات و اعمالی که مقتضای آن ایمان است نشان داده است (بقره ۱۷۷).
پی نوشت :
۱٫ این مقاله در مجموعه آموزگار جاوید چاپ شده است.منبع مقاله :ذکاوتی قراگزلو، علیرضا؛ (۱۳۸۸)، قرآنیات، تهران: انتشارات سخن، چاپ اول
 
 


برچسب ها :
، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،
دیدگاه ها