صفحه اصلی > مرکز اطلاعات > پایگاه مقالات > قرآن > قرآن شناسی > خطابات قرآن > خطابات قرآنی با دل و جان و خرد انسانی
تاریخ انتشار : ۱۸ مرداد ۱۳۹۵


روی سخن قرآن با انسان است. (۱) انسانی که دل دارد، عقل دارد. جسم دارد و در جامعه زندگی می کند، لذا در قرآن هم استدلال عقلی (البته به شیوه ی خاص خودش) هست، هم سخنانی که دل را برانگیزد و هم پاسخ های مناسبی به مقتضیات جسم و جان و فرد و اجتماع.قرآن نه درخواست های تن و جان را منکر است، نه آنچه را اجتماعی بودن انسان ایجاب می نماید رد کرده است. قرآن می پذیرد که یک موجود جسمانی و اجتماعی چه مطالباتی دارد و همان ها را آن گونه که با فطرت بسازد پاسخ های مساعد داده و رهبانیت را که ضد اجتماعی است و واقع بین نیست بدعت نامیده و نفی کرده (۲) و توصیه فرموده است که نصیب خود را از دنیا فراموش نکنیم. (۳)اینکه بشر موجودی صاحب دل است خیلی مورد توجه قرآن می باشد بلکه تصریح می فرماید که تذکر برای صاحبان دل است. (۴)در جای دیگر فرموده که خداوند برای یک انسان دو دل در سینه قرار نداده. (۵) مفهومش این است که دل انسان باید پیش خدا و معنویات و ارزش های الهی باشد (البته با توجه به شأن نزول معنای دیگری برای آیه می توان در نظر گرفت). (۶)اما خطاب های قرآنی به عقل بسیار است. قرآن انواع استدلال را دارد و بعضی اندیشمندان اسلامی، همچون غزالی کوشیده اند منطق را از قرآن استخراج و استنباط کنند. اگر از این افراطی گری بگذریم، به هر حال قرآن استدلالات عقلی دارد، مثلاً در اثبات یگانگی خدا می فرماید: اگر در دنیا دو خدا می بود کار تباه می شد. (۷) یوسف در زندان خطاب به آن دو زندانی که از وی طلب تعبیر خواب می نمایند و ظاهراً هر دو مشرک اند می گوید: آیا خدایان پراکنده بهتر است یا خدای یکتای نیرومند (۸)؟ این نوع استدلال مصلحت گرایانه است «بهتر» به جای «درست تر» البته در حد مخاطب، سخن گفته شده است. قرآن در خطاب به منکران معاد، آنان را خلع سلاح کرده می فرماید: آنان در افکار خود یقین ندارند بلکه در گمان هستند (۹). این نحوه بیان یعنی کشانیدن جنگ به سرزمین حریف، هم از جهت منطق و هم از جهت بلاغت خیلی عالی است و در واقع یک فیلسوف مادی و یک اعرابی مشرک را به یکسان مجاب و قانع می نماید، به شرط آن که منصف باشند.بعضی اوقات قرآن استدلال نکرده فقط دو جنبه ی مسأله را برابر گذاشته و داوری را به خود شما خواننده یا شنونده واگذارده است:«هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ. (۱۰)»استفهام انکاری است، مسلماً کسانی که می دانند با کسانی که نمی دانند برابر نیستند، به یقین نور و ظلمت، سایه و آفتاب، بدی و خوبی… نمی توانند یکسان باشند، کسانی که چنین بگویند یا بیندیشند چه بد قضاوت می کنند. (۱۱)گاهی قرآن فقط سؤال می کند و همان سؤال، جواب و دلیلش را با خود دارد:«أَفِی اللّهِ شَکٌّ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ. (۱۲)»توجه دادن به طبیعت از دیگر روش های قرآنی است. به آسمان و زمین و دریا و درخت و گیاه و حیوانات، کشتی که بر آب روان است، ماهی تازه که از آب می گیرند، چارپایان که بر آن ها سوار می شوید، باد و برق و باران… نگاه کنید و عبرت بگیرید و خدا را بشناسید، در خودتان چرا نمی نگرید (۱۳)؟ قرآن به مظاهر طبیعی که پدیده های قدرت الهی هستند، سوگند یاد می کند: به خورشید، ماه، ستارگان، زمین، آسمان، ابر، باد، شهر مکه، انجیر، زیتون، کوه طور، روز، شب، سحرگاه، … و حتی اسبان تیزتک که صبحگاهان بر دشمن یورش می برند و با سم خود خاک را برمی آشوبند و از سنگ ها برق می جهانند… قسم یاد شده است (هم چنان که به فرشتگان و به جان پیغمبر و به خود خدا سوگند یاد شده است).در ادیان باطله ی قدیم پدیده های طبیعی جنبه ی معبودیت داشت. قرآن الوهیت را از غیرالله مطلقاً نفی کرده امّا با سوگند یاد کردن به مظاهر طبیعی که نشانه های قدرت الهی (= آیات) هستند نوعی قداست و عظمت را برای آنان اقرار و تقریر می نمایند:«فَلَا أُقْسِمُ بِمَوَاقِعِ النُّجُومِ، وَإِنَّهُ لَقَسَمٌ لَّوْ تَعْلَمُونَ عَظِیمٌ. (۱۴)»علاوه بر توجه دادن به طبیعت از راه توصیف آن یا سوگند خوردن به پدیده های طبیعی، با تشویق به سیر و سیاحت، (سیروا فی الارض) نیز قرآن به نوعی دیگر ما را ارجاع به طبیعت و تاریخ داده است.در مورد احکام گاهی حکمت حکمی بیان شده، مثلاً از زشتی و ناپسند بازمی دارد (۱۵). حج فواید خاص خود را دارد (۱۶)… گاهی برای آن که رفع استبعاد نماید، اشعار می دارد که این حکم در سایر ادیان هم بوده (۱۷). درباره ی ی قصاص که به ظاهر قتل است و مرگ، می فرماید این حیات است (۱۸).در مورد صدقات و زکات و انفاقات از نکته های روانشناسی استفاده شده: اولاً اینها باعث افزایش مال می شود (۱۹).ثانیاً، کسی که نمی پردازد دچار بخل و حرص و خست است (۲۰).ثالثاً: کسی که زکات و صدقات می پردازد، ده برابر اجر اخروی خواهد برد (۲۱).پیداست که میل به فایده دنیوی و اخروی و بیم از رسوائی و شهره شدن به حرص (بخل) باعث می شود که مردم تشویق به انفاق شوند.تشبیهات و استعارات عالی قرآنی با فنون شگرفت معانی بیانی و آهنگ و شیوایی و زیبایی عبارات، برای مخاطبان معاصر نزول قرآن و هر کسی که با عربی آشنا باشد، اعجاب انگیز بوده و هست. حتی گفته شده که مشرکان، پنهانی به تلاوت قرآن گوش می داده و لذت می برده اند و از راه ستم در قضاوت و استنکاف از اعتراف به حقیقت می گفته اند:«إِنْ هَذَا إِلَّا سِحْرٌ یُؤْثَرُ (۲۲)» و نیز پیغمبر را متهم به شاعری می نمودند. شعر در نظر عرب، اوج کلام بود و در حقیقت پسند و تحسین خود را آنقدر که درک و فهم شان اجازه می داد، نشان می دادند، و این که قرآن نسبت شاعری را از پیغمبر نفی کرده نه اینکه شعر را پائین آورده بلکه می خواهد بگوید این کلام بشری نیست و وحی الهی است، حال آن که اعراب شعر را الهام شیطانی می انگاشتند.بدین گونه قرآن به طرق گوناگون، دل و جان و خرد انسان را مورد خطاب قرار می دهد و به جای خود، از خطابه و برهان و حکمت و موعظه حسنه و جدال نیکو (۲۳) سود می جوید.سوق دادن فکر آن هم چنان که انتظار می رود از عینیات به طرف ذهنیات است، چون بشر در درجه ی اول موجودی است حسّی:«سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ (۲۴).»امّا توجه دادن مخاطبان به سرنوشت ملل و اقوام گذشته و آدم های بد و خوب، مضمونی است که در قرآن به وفور و به تکرار آمده و بسیار هم مؤثر بوده، لذا مشرکان این شیوه را مورد حمله قرار داده از داستان های قرآن به عنوان «اساطیر الاولین» یاد می کردند و بعضی به رقابت در قبال قصص قرآن داستان های ایران باستان را مطرح می ساختند.از جمله اهداف قصص قرآنی (که غالب آن در سوره ها و آیات مکی است) بیان سرانجام تبهکاران و خدانشناسان است، می فرماید: اینان که پیش از شما بودند از شما پرشمارتر و نیرومندتر و دارای اموال و آثار بیشتر بودند، با این حال به سبب اعمالشان، خدا خانه هاشان را بر سرشان خراب کرد و عذابشان نمود.اگر کلمه ی «عاقبت» را در قرآن جستجو کنیم. همین مایه را دارد: عاقبت مکذّبان و مجرمان و مفسدان و ظالمان… شوم است و این همه در قالب قصه هائی آمده و از شنونده و خواننده خواسته شده که در زمین بگردند و مرده ریگ اقوام نابود شده را بنگرند. این سنت الهی است و نوعی «فلسفه ی تاریخ» به لسان وحی است. بی وجه نیست که ابن خلدون سرآغاز و پایان فصول کتاب ارزشمندش «مقدمه» را موشّح به آیات قرآنی ساخته است. به هر حال، دریافت این سنت با سیر در زمین تؤام است.«قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِکُمْ سُنَنٌ فَسِیرُواْ فِی الأَرْضِ (۲۵).»طبق این سنت کافرانند که زیان می بینند:«سُنَّتَ اللَّهِ الَّتِی قَدْ خَلَتْ فِی عِبَادِهِ وَخَسِرَ هُنَالِکَ الْکَافِرُونَ (۲۶).»خدا می خواهد با ارائه سنن اقوام گذشته شما را هدایت کند. (۲۷)در واقع غرض قرآن از حکایت تاریخ فقط این نیست که ما بدانیم، بلکه آن است که نتیجه عملی برداریم: «مژده بده به آن عده از بندگان من که گفتار را می شنوند و از بهترینش پیروی می نمایند (۲۸).»عبرت را در قرآن هم می توان از قصص گرفت (۲۹). و هم از گردش شب و روز (۳۰). و هم از حیوانات که شیرشان را می نوشیم (۳۱). طبیعی است که کسی می تواند عبرت بگیرد که ببیند، پس خطاب با «اولی الابصار» است (۳۲).هدف قصه در قرآن هم عبرت است و هم برانگیختن به تفکر (۳۳). قصه های قرآنی حق است و راست و درست (۳۴). و این نکته ی مهمی است زیرا وسیله باید متناسب با هدف باشد. محتوای داستان و ضرب المثل (یا تمثیل و داستان مثل) در قرآن «حق» است. قرآن داستان برای داستان و مثل برای مثل نمی گوید.البته بعضی مفسران بر جنبه ی تمثیلی قصص قرآنی تأکید کرده. مثلاً مرحوم کیوان قزوینی قصه های مهم قرآن را از دیدگاه تمثیلی می نگرد (۳۵). امّا به نظر من، این منافاتی با حقانیت قصص قرآنی ندارد زیرا قصه نوعی «تعقیب است و بر آثار قدم دیگری راه پیمودن می شد تصور کرد که «تعقیب» از دور یا نزدیک باشد و در مسافت کم یا زیاد باشد… همچنان که در داستان، موسی مادر به خواهر او می گوید که جعبه یا سبد یا گهواره ی موسی را که بر روی آب می رفت دنبال کند:«وَقَالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّیهِ فَبَصُرَتْ بِهِ عَن جُنُبٍ وَهُمْ لَا یَشْعُرُونَ (۳۶).»البته برخی گفته اند که ضمیر فاعلی «بصیرت» به مادر برمی گردد و برخی گفته اند که به خواهر. در هر حال ماده ی قصص می تواند تعقیب و دنبال کردن یک پدیده یا واقعه از دور یا نزدیک، به تندی یا کندی، کلی یا جزئی… باشد. در این معناست که داستان موسی یا آدم یا عیسی … در قالب ها و اندازه های گوناگون آمده است و مسلماً در هر مورد با هدف خاصی.در هر حال، قصه های قرآنی، حکایت اخبار است:«نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنبَاءِ مَا قَدْ سَبَقَ (۳۷).» حتی ماده ی «قصص» در معنی بیان آیات هم به کار رفته«یَقُصُّونَ عَلَیْکُمْ آیَاتِی (۳۸).»پس بیان آیات به تعبیر قرآن نیز نوعی حکایت از آیات است. حتی تفصیل محرمات یعنی بیان احکام نیز با کلمه ی «قصص» آورده شده:«وَعَلَى الَّذِینَ هَادُواْ حَرَّمْنَا مَا قَصَصْنَا عَلَیْکَ مِن قَبْلُ. (۳۹)»قصه در عبارت قرآنی، دنبال کردن و بیان کردن یک حقیقت است که می شود از زوایای مختلف و در ابعاد و فواصل گوناگون باشد.گفتیم ماده ی «قصص» به معنای پیجوئی و جستجوی قدم به قدم است. در قرآن می خوانیم که موسی و جوان همراه او روی آثار پای خود از راه بازگشتند:«فَارْتَدَّا عَلَى آثَارِهِمَا قَصَصًا (۴۰).»قصه هم چیزی نیست جز پیجوئی حوادث و تعقیب یک واقعه در قرآن.قصه و ضرب المثل و تمثیل، کاربردها و اهداف مشابه دارد:«ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً عَبْدًا مَّمْلُوکًا (۴۱).»«وَضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً قَرْیَهً کَانَتْ آمِنَهً (۴۲).»«ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا رَّجُلًا فِیهِ شُرَکَاء (۴۳)»«ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِّلَّذِینَ کَفَرُوا اِمْرَأَهَ نُوحٍ وَاِمْرَأَهَ لُوطٍ (۴۴)»«ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِّلَّذِینَ آمَنُوا اِمْرَأَهَ فِرْعَوْنَ (۴۵).»«وَلَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْیَمَ مَثَلًا (۴۶)».البته فرق هست میان داستان (به تعبیر فرهنگی استوری) و تمثیل (به تعبیر فرنگی فابل). در داستان، خود داستان بیان می شود و در تمثیل شباهت آن با داستان دیگری مورد نظر است. امّا در قرآن صریحاً ضرب المثل هم برای تعقل تدبر تفکر و تذکر مورد استفاده قرار گرفته است. (۴۷)در داستان ها سرگذشت پیغمبران و اقوام گذشته مورد نظر است و در مثال هم حقایق مهم و رویدادهای عبرت انگیزی که تأثیر در سرگذشت طولانی بشر داشته اند، مطرح می شود.«وَاضْرِبْ لَهُم مَّثَلاً أَصْحَابَ الْقَرْیَهِ إِذْ جَاءَهَا الْمُرْسَلُونَ… (۴۸).»از «مثل» هائی که در قرآن آمده داستان آدم و عیسی است که یک مشابهت دارد و آن نحوه خلقت آدم است بدون وساطت پدر و مادر و نحوه ی خلقت عیسی است بدون وساطت پدر.«إِنَّ مَثَلَ عِیسَى عِندَ اللّهِ کَمَثَلِ آدَمَ … (۴۹).»مثل دیگر داستان دو مرد است که هر یک باغ آبادی دارند، یکی خداپرست است و دیگر متکی به دارایی خودش، بحث این دو در چند آیه از سوره ی کهف آمده (۵۰) این داستان نیست، مثل است. یعنی نمونه وار و تیپیک است. همیشه ممکن است چنین اتفاقی بیفتد، حالا یا باغ دار است یا کارخانه دار، یا برده دار است یا فئودال، یا احتکارچی است یا زمین خوار… طرف دیگر هم آدمی است خداشناس و عاقبت بین. در هر زمانی بین این دو تیپ اصطکاک فکری و عملی هست. مگر نه این که در داستان دیگری قارون می گوید:«من این اموال را با علم خودم (یعنی بینش و اطلاعات اقتصادی خودم به دست آورده ام» (51).داستان اصحاب سبت هم شباهت به تمثیل دارد (۵۲).قرآن گاهی از داستان به کلمه ی «آیه» تعبیر نموده است:«أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَبًا (۵۳).»می دانیم که آیه به معنای نشانه پدیده ی طبیعی، معجزه، جملات قرآنی و عبرت، در قرآن به کار رفته است. «مثل» هم معنائی است یا وا‍ژه ای برای «آیه» در قرآن. در حقیقت، داستان یا مثل یا تمثیل از شگفت انگیزی و اعجازآمیزی و عبرت آموزی «آیه» محسوب می شود.مؤمنان مثل را حقیقت تلقی می کنند، امّا کافران می پرسند:«خدا برای چه مثل پشه کوچکی را زده (۵۴).»در واقع خدا با این مثل جمعی را هدایت و جمعی را گمراه می سازد. نمونه ی دیگری در سوره ی مدّثر است که شمار فرشتگان موکّل بر دوزخ نوزده تا ذکر شده، کسانی که در دلشان مرض هست می پرسند: خدا از آوردن این مثل چه می خواسته است (۵۵)؟خداوند می فرماید تعداد اینها را فقط محض امتحان کافران نوزده قرار دادیم:«وَمَا جَعَلْنَا عِدَّتَهُمْ إِلَّا فِتْنَهً لِّلَّذِینَ کَفَرُوا (۵۶).»پس مثل برای آزمون نیز در قرآن به کار رفته است.حال به یک داستان مهم قرآنی به طور تفصیلی تر نگاه می کنیم و سخن را با آن به پایان می بریم.داستان ابرهیم (علیه السلام) آن گونه که در قرآن آمده پر از نکات و دقایق و ریزه کاری هایی است که در هر نسل و هر عصر و شاید در هر نگرش و مطالعه تعبیر تازه ای می توان از آن به دست آورد.اولین برخورد حضرت ابراهیم (علیه السلام) با جامعه ی شرک آلوده ی زمانش در همان خانه ای است که در آن بار آمده است. پدر حضرت ابراهیم (علیه السلام) [به روایت شیعه عموی او] ازر بت تراش است و اولین اعتراض ابراهیم بر او و بت های اوست. (۵۷)سپس داستان بت شکستن ابراهیم پیش می آید. ابراهیم تقلید عقاید موروثی و نیز بت پرستی را نفی می کند و این بیان مرحله ای از اندیشه بشری است که به نتیجه می رسد که بت (= هر نوع مجسمه یا نماد طبیعی و مصنوعی که مظهر الوهیت پنداشته شود) دورافکندنی است و هیچ نوع قداستی نمی تواند داشته باشد.گوشه ی دیگری از زندگی معنوی ابراهیم، سیر او در ملکوت آسمان هاست (۵۸). بدین شرح که شب هنگام نخست متوجه ستاره می شود و می گوید:«این پروردگار من است».البته این می تواند زبان حال ستاره پرستان زمان ابراهیم باشد نه این که واقعاً ابراهیم در مرحله ای از عمر، حتی ساعتی ستاره پرست بوده باشد (زیرا چنین تصوری خلاف نظریه ی عصمت انبیاء است). این از باب مماشات است که اگر ستاره را خدا بپندارند وقتی افول کرد و از آن طرف ماه تابان طلوع نمود همان ستاره پرست به زبان حال می گوید: «این پروردگار من است که بزرگتر است». امّا وقتی خورشید می درخشد طبیعی است که ماه پرست به مقام خورشیدپرستی ارتقاء یابد و هنگامی که آفتاب غروب کرد همین خورشید پرست اعلام نفرت از هرچه موجود «آفل» هست می نماید، و در اینجا که ابراهیم (علیه السلام) موحّد بزرگ می فرماید: «ای قوم، من بیزارم از آنچه شما شریک خدا می پندارید، من با تمام وجود و خالصانه روی به آن کسی آوردم که آسمان ها و زمین را سرشته و از جمله شرک آورندگان نیستم (۵۹).» پس پرستش اجرام آسمانی هم نفی شد.در گوشه ی دیگر از زندگی معنوی ابراهیم، او از خدا درخواست می نماید که چگونگی زنده کردن مردگان را بدو بنمایاند تا موجب مزید اطمینان قلبش گردد. فرمان می آید که چهار نوع پرنده را بکشد و بکوبد و درهم بیامیزد سپس در چهار نقطه ی دور بگذارد، آنگاه صدایشان کند که به سوی او می آیند. عرفا برای این چهار مرغ تعبیراتی آورده اند (۶۰). امّا صراحت قرآن در اثبات معاد جسمانی است (۶۱). آیا نمی توان گفت این هم نفی مرحله ی جاندارپرستی در اندیشه بشری است. بشر در مرحله ای از سیر فکر طولانی خود جانوران را می پرستیده (از آن جمله: مرغابی، طاوس، کلاغ، خروس… را)، پس این بخش از قصه ی ابراهیم علاوه بر جهاتی که در ظاهر و تفسیر روایی و عرفانی قرآن دارد، می تواند اشاره به گذشتن از منزل جانورپرستی در سفر به سوی مقصد توحید خالص بوده باشد.در گوشه ی دیگری از این داستان، ابراهیم با طاغوت زمانش (نمرود) درگیر است که ادعای خدایی دارد.ابراهیم می گوید: خدای من کسی است که می میراند و زنده می کند، نمرود دعوی می نماید که من چنین هستم. ابراهیم می گوید: خدای من خورشید را از مشرق به مغرب می آورد… در اینجاست که نمرود عاجز و مبهوت می گردد (۶۲). این هم نفی بت های انسانی و ابطال شاه پرستی است که به ویژه در مشرق زمین سابقه داشته است.در گوشه ی دیگری از این داستان ابراهیم در خواب می بیند که مشغول ذبح فرزندش می باشد و فردا صبح این را فرمان تلقی کرده به فرزندش نیز اعلام می نماید. او نیز تسلیم است و ابراهیم می خواهد او را ذبح کند که بنا به روایات، فرشته ی الهی برای او و به جای او فدیه ای می آورد، ابراهیم از ذبح فرزند خود نهی می شود (۶۳). می دانیم که در آئین های شرک آمیز قدیم، قربانی کردن انسان از جمله ی مراسم بوده است. آیا این قسمت از قصه ی ابراهیم، بیان مرحله ی تحول و تکامل قربانی انسان به قربانی حیوان نیست؟ ابراهیم به عنوان انسان موحد از مرحله ی قربانی کردن انسان به قربانی کردن حیوان عبور کرده است.در بخشی دیگر از قصه ی ابراهیم، او و پسرش اسماعیل مأمور می شوند که پایه های خانه ی کعبه را برآورند. (۶۴) بدین گونه ابراهیم که به تنهایی یک امت است (۶۵). تمام مراحل تحول و تکامل و ارتقاء عقاید یک امت را تجسم می بخشد و در خود نشان می دهد، به عبارت دیگر سرگذشت اعتقادات یک امت در احوال او یک جا تصویر شده است. در این قصه که روی سخن با جان و دل و خرد انسان است، سیر اندیشه ی خداجوی انسان از ماده به معنی، از جزء به کل، از ظاهر به باطن، از کثرت به وحدت و از ظلمت به نور تعقیب شده و به طور رمزی بیان گردیده است و این همان نکته ای است که بعضی عرفا اشاره کرده اند:«موجودی نیست که زمانی معبود واقع نشده باشد».اشکال در این است که بر شییء معینی انگشت بگذارند، وقتی متعیّن شد مخلوق است چون محدود است، وگرنه در شمول و احاطه ی مطلق «عین» بحثی نیست.در قصه ی ابراهیم نکته ی دیگری هم هست که خدای ابراهیم، خدای فلسفی نیست، خدای ارسطو نیست که موجودات شوق او را دارند و به سوی او در حرکت دائمی اند، امّا او علم به جزئیات ندارد. خدای ابراهیم این چنین است:«الَّذِی خَلَقَنِی فَهُوَ یَهْدِینِ- وَالَّذِی هُوَ یُطْعِمُنِی وَیَسْقِینِ- وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ- وَالَّذِی یُمِیتُنِی ثُمَّ یُحْیِینِ- وَالَّذِی أَطْمَعُ أَن یَغْفِرَ لِی خَطِیئَتِی یَوْمَ الدِّینِ (۶۶)».و اگر نیک بنگریم خدای ابراهیم خدائی است که دین و عالی ترین ادیان باید به چنان خدائی دعوت کند.این گفتار را با کلمات نیایش آمیز ابراهیم (علیه السلام) به آنجا می رسانیم:«رَبِّ هَبْ لِی حُکْمًا وَأَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ- وَاجْعَل لِّی لِسَانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ- وَاجْعَلْنِی مِن وَرَثَهِ جَنَّهِ النَّعِیمِ (۶۷).
پی نوشت ها :
۱٫ این مقاله در شماره ۱ مجله بینات چاپ شده است.۲٫ «سوره ی حدید»، آیه ۲۷٫۳٫ «سوره ی قصص»، آیه ۷۷ و «سوره اعراف»، آیه ۳۲٫۴٫ «سوره ی ق»، آیه ی ۳۷٫۵٫ «سوره ی احزاب»، آیه ی۴٫۶٫ ر.ک: ترجمه ی اسباب النزول واحدی ص ۱۸۶٫۷٫ «سوره ی انبیاء»، آیه ۲۲٫۸٫ «سوره ی یوسف»، آیه ی ۳۹٫۹٫ «سوره ی جاثیه»، آیه ی ۲۴٫۱۰٫ «سوره ی زمر»، آیه ی ۹٫۱۱٫ «سوره ی جاثیه»، آیه ی ۲۱٫۱۲٫ «سوره ی ابراهیم»، آیه ۱۰٫۱۳٫ «سوره ی الذاریات»، آیه ی ۲۱٫۱۴٫ «سوره ی واقعه»، آیه ی ۷۵ و ۷۶٫۱۵٫ «سوره ی عنکبوت»، آیه ی ۴۵٫۱۶٫ «سوره ی بقره»، آیه ی ۱۹۷ و ۱۲۵٫۱۷٫ «سوره ی مثلاً در مورد روزه، رک: سوره ی بقره»، آیه ی ۱۸۳٫۱۸٫ «سوره ی بقره»، آیه ی ۱۷۹٫۱۹٫ «سوره ی بقره»، آیه ی ۱۷۶٫۲۰٫ «سوره ی تغابن»، آیه ی ۱۶٫۲۱٫ «سوره ی انعام»، آیه ی ۱۶۰٫۲۲٫ «سوره ی مدثر»، آیه ی ۲۴٫۲۳٫ «سوره ی نحل»، آیه ی ۲۵٫۲۴٫ «سوره ی فصلت»، آیه ی ۵۳٫۲۵٫ «سوره ی آل عمران»، آیه ی ۱۳۷٫۲۶٫ «سوره ی غافر»، آیه ی ۸۵٫۲۷٫ «سوره ی نساء»، آیه ی ۲۶٫۲۸٫ «سوره ی زمر»، آیه ی ۱۸٫۲۹٫ «سوره ی یوسف»، آیه ی ۱۱۱٫۳۰٫ «سوره ی نور»، آیه ی ۴۴٫۳۱٫ «سوره ی نحل»، آیه ی ۶۶ و «سوره ی مؤمنون»، آیه ی ۲۱٫۳۲٫ «سوره ی حشر»، آیه ی ۲٫۳۳٫ «سوره ی اعراف»، آیه ی ۱۷۶٫۳۴٫ «سوره ی کهف»، آیه ی ۱۳ و «سوره ی آل عمران»، آیه ی ۶۲٫۳۵٫ رک: تفسیر کیوان، ج۴، صص ۵۰-۴۸، چاپ اول.۳۶٫ «سوره ی قصص»، آیه ی ۱۱٫۳۷٫ «سوره ی طه»، آیه ی ۹۹٫۳۸٫ «سوره ی اعراف»، آیه ی ۵۳ و «سوره ی انعام»، آیه ی ۱۳۰٫۳۹٫ «سوره ی نحل»، آیه ی ۱۱۸٫۴۰٫ «سوره ی کهف»، آیه ی ۶۴٫۴۱٫ «سوره ی نحل»، آیه ی ۷۵٫۴۲٫ «سوره ی نحل»، آیه ی ۱۱۲٫۴۳٫ «سوره ی زمر»، آیه ی ۲۹٫۴۴٫ «سوره ی تحریم»، آیه ی ۱۰٫۴۵٫ «سوره ی تحریم»، آیه ی ۱۱٫۴۶٫ «سوره ی زخرف»، آیه ی ۵۷٫۴۷٫ «سوره ی زمر»، آیه ی ۲۷ و «سوره ی عنکبوت»، آیه ی ۲۳ و «سوره ی حشر»، آیه ی ۲۱٫۷۸٫ «سوره ی یس»، آیه ی ۱۲٫۴۹٫ «سوره ی آل عمران»، آیه ی ۵۹٫۵۰٫ «سوره ی کهف»، آیه ی ۴۲٫۵۱٫ «سوره ی قصص»، آیه ی ۷۸٫۵۲٫ «سوره ی اعراف»، آیه ی ۱۶۳٫۵۳٫ «سوره ی کهف»، آیه ی ۹٫۵۴٫ «سوره ی بقره»، آیه ی ۲۶٫۵۵٫ «سوره ی مدثر»، آیه ی ۳۱٫۵۶٫ «سوره ی انعام»، آیه ی ۷۴٫۵۷٫ «سوره ی انبیاء»، آیه ی ۶۰ به بعد.۵۸٫ «سوره ی انعام»، آیه ی ۷۶٫۵۹٫ «سوره ی انعام»، آیات ۹-۸۷٫۶۰٫ رک: مثنوی مولوی، جلد پنجم.۶۱٫ «سوره ی بقره»، آیه ی ۲۶۰٫۶۲٫ «سوره ی بقره»، آیه ی ۲۵۸٫۶۳٫ «سوره ی صافات»، آیه ی ۱۰۲ به بعد.۶۴٫ «سوره ی بقره»، آیه ی ۱۲۷٫۶۵٫ «سوره ی نحل»، آیه ی ۱۲۰٫۶۶٫ «سوره ی شعراء»، آیات ۸۲-۷۸٫۶۷٫ «سوره ی شعراء»، آیات ۸۵-۸۳٫منبع مقاله :ذکاوتی قراگزلو، علیرضا؛ (۱۳۸۸)، قرآنیات، تهران: انتشارات سخن، چاپ اول
 


برچسب ها :
، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،
دیدگاه ها