آشنایی با اسوه ها ، حجر بن عدى

7

پیش گفتار
زندگى انسان هاى نمونه و بر جسته ، مثل یک تابلو زیبا و گویا، راه زندگى و جهت صحیح حرکت را به ما نشان مى دهد.کیست که در پى الگو براى چگونه زیستن و به کمال رسیدن نباشد؟مهم آن است که الگوها را اشتباهى انتخاب نکنیم و سر مشق هاى نادرست ، مسیر ما را به بیراهه نکشاند.خداى متعال ، در قرآن کریم با شرح اوصاف و اعمال انسان هاى خوب و امت هاى صالح و گروه هاى کمال یافته ، به الگوه دهى مى پردازد.این گونه معرفى الگو در نهج البلاغه و کتاب هاى حدیثى نیز، فراوان به چشم مى خورد. تا تاریخ پر بار و درخشان اسلام نیز سرشار از چنین اسوه هاى زیبنده و جاودانه است که هر یک مى تواند چراغ راه و روشنى بخش زندگى ما باشد. به شرط آنکه چراغ برداشته ، در کوچه هاى تاریک تاریخ به جست و جوى آنان بپردازیم .آیا حیف نیست که این همه الگوهاى خودى را نشناسیم و گرسنه سر بر روى گنج بگذاریم و چشممان در پى الگوهاى غیر خودى باشد؟وقتى خودمان در تاریخ و فرهنگ غنى خویش ، برجسته ترین و شایسته ترین سر مشق ها را داریم ، دریغ است که به الگوگیرى از دیگران روى آوریم .بارى . . . آنچه پیش روى شماست ، یکى از این چهره هاى تابناک است .حجربن عدى یک آیه کمال و یک سند فضیلت است .آنچه او را برجسته تر مى سازد، معرفت او به خدا و رسول و اهل بیت ، و محبت او به خاندان رسالت و اطاعت او از پیشوایان حق و اولیا الهى است . آرى معرفت ، محبت و اطاعت ، سه عنصرى که با هم ارتباط تنگاتنگ دارند و سرمایه هاى هر انسان براى عمل صالح در بازار هستى و میدان زندگى اند. بى جهت نیست که در پى آشناى با اسوه ها به نام و زندگى نامه این مرد مى رسیم .حجربن عدى و یاران همراه او، از شهداى افتخار آفرین تاریخ تشیعند که در عصر سوکت و خفقان ، فریاد ظلم ستیزى سر دادند و با طاغوت زمان خویش به مبارزه پرداختند و سرانجام در این آتش عشق ، پروانه وار سوختند و حیات ابدى یافتند.حجر و یاران او، براى جوانان فضیلت خواه جامعه ما و همه امت اسلامى در سراسر جهان ، سرمشق ایمان ، جهاد، هجرت ، فداکارى ، مبارزه با فساد، امر به معروف و نهى از منکر، دفاع از حق و افشاى چهره نفاقند.باشد که فروغى از حیات طیبه و روشنى بخش آنان در زندگى هاى ما و جوانان میهمان بتابد و عطر خلوص و معنویت و ایمان را در سراچه دل ها بیفشاند.آنچه مى خوانید، ترجمه و تلخیص و برداشتى آزاد از کتاب سودمند لبیب بیضوان است ، با عنوان حجربن عدى الکندى ، راهب اصحاب محمد. (۱) به پاس تکریم خدمت فرهنگى او به شهیدان راه ولایت و محبت على علیه السلام ، در این شماره از مجموعه آشناى با اسوه ها عمدتا تکیه بر کار تحقیقى او شده و منابعى هم که در پاورقى ها یاد شده است ، منابع همان کتاب است . البته صاحب این قلم ، سعى کرده است که سبک این کتاب همچون بقیه کتاب هاى این مجموعه باشد تا براى جوانان عزیز، دلنشین و جذاب گردد.به امید آن که شناخت این اسوه هاى کمال و فضیلت و غیرت دینى و حماسه مکتبى ، روح ایمان و شجاعت را در فرزندان این مرز و بوم و پیروان اهل بیت پیامبر صلى الله علیه و آله زنده تر سازد.
 
شناخت اجمالى
یکى از قبایلى که در کوفه مى زیست کنده بود. حجر را به سبب آن که از این قبیله بود. حجربن عدى کندى مى گفتند.چون اهل خیر مى گذاشت ، به حجر الخیر نیز معروف بود.پیش اسلام به دنیا آمده بود؛اما در سال هاى آخر عمر رسول خدا صلى الله علیه و آله توفیق یافت که مسلمان شود. از این رو، بهره گیرى وى از حضور پیامبر، چندسالى بیش نبود؛اما پیوسته در عمر خویش ، پیکارگرى در راه حق بود. در جنگ قادسیه در زمان خلیفه دوم حضور داشت و فاتح مرج عذاربود. (۲)وى ، عابدى پارسا، مجاهدى ظلم ستیز، آمر به معروف و ناهى از منکر بود و از پیامبر خدا و امیرمؤمنان حدیث روایت مى کرد. او شیفته نماز و نیایش ‍ ، مستجاب الدعوه و از اصحاب برجسته پیامبر خدا صلى الله علیه و آله بود. چنان دلباخته زهد و عبادت و نماز و روزه بود که او راراهب اصحاب محمدمى گفتند(۳) . هم در زیبایى چهره ، از خوش سیماترین مردان کوفه بود(۴) و هم در زیبایى روح و کمال اخلاقى ، از نوادر روزگار به شمار مى رفت .گر تولد او را آنچنان که گفته اند – در عصر جاهلیت بدانیم ، هنگامى که پس ‍ از فتح مکه به اسلام گروید، حدود ۲۷ سال داشت . هر چند دیر اسلام آورد و در سن او در آن هنگام چندان زیاد نبود، ولى در عمق ایمان و صداقت عقیده و باور استوار نسبت به دین خدا رسالت پیامبر، از بسیارى از کهن سالان و سابقه داران پیشتر و بارزتر بود.به تعبیر مرحوم سیّدمحسن امین :حجر، از نیکان صحابه بود، فرماندهى شجاع ، بلند همت ، عابد و زاهد ، مستجاب الدعوه ، عارف به خدا، مطیع محض فرمان پروردگار، حق گوى صریح ، ظلم ستیز صبور، بى هراس از شهادت ، ایثارگر در راه خدا واز هواداران خالص امیرالمؤمنین علیه السلام بود. این که از سوى حضرت على علیه السلام به فرماندهى سپاه در جنگ جمل و صفین برگزیده شد، نشانه شجاعت اوست . حاضر بود که بمیرد ، ولى خوارى و ذلت نپذیرد . آغوش به روى شهادت گشود؛اما حاضر نشد از على علیه السلام بیزارى بجوید و خود را از مرگ برهاند و حاضر شد که پسرش پیش از خودش شهید شود ، تا مبادا با دیدن تیغ جلاد بالاى سر پدرش ، سست شود و دست از ولاى على بردارد. . . . (۵)اینها گوشه اى از فضیلت هاى اخلاقى و روحى حجربن عدى است ، که او را شایسته الگو بودن براى هر مسلمان حق جو و شهادت طب و وفادار به آرمان هاى والا ساخته است .
همپاى حجر، در حوادث تاریخى
حجر بن عدى پس از افتخار شرف یابى به محضر رسول خدا صلى الله علیه و آله وایمان آوردن به آیین او ، پیوسته در راه گسترش این مکتب و دفاع از آن مى کوشید، سخنان پیامبر را مى شنید و به دیگران مى رساند . چون در عراق مى زیست ، از حوادث مدینه که مرکز خلافت بود ، کمى دور بود؛اما در جریان حق و باطل بى تفاوت نبود .وقتى یار پارسا و انقلابى پیامبر ، ابوذر غفارى را به ربذه تبعید کردند و آن بزرگ مرد در تبعید گاهش غریبانه به شهادت رسید ، حجر بن عدى و مالک اشتر از جمله کسانى بودند که شاهد جان باختن او بودند و بر پیکر آن صحابى نستوه ، نماز خواندند. (۶)در دوران خلافت عثمان ، حجر بن عدى در کوفه مى زیست . خلاف کارى هاى عثمان گسترش یافته و آوازه آن به همه جا رسیده بود. دوازده نفر از چهره هاى برجسته و پارسا و مقتدر کوفه ، نامه به خلیفه نوشتند و ضمن انتقاد از عملکرد نادرست او در امور مسلمانان ، او را نهى از منکر کردند و راه صلاح و اصلاح را به وى یادآور شدند.حجر بن عدى نیز یکى از نویسندگان این نامه اعتراض آمیز بود. (۷)موضع سیاسى حجر، جانبدارى از حق مجسم در وجود على بن ابى طالب علیه السلام بود و با حکمان غاصب هرگز کنار نیامد و در اعلام مواضع خویش بى پروا بود و سازش کارى نداشت .وى شاهد ماجراهاى تلخ آن روزگار در عرصه خلافت و حکومت بود و خون دل مى خورد، تا آن که پس از کشته شدن عثمان ، حجر بن عدى فرصت را مغتنم شمرد و در جبهه نورانى علوى ، همه ظرفیت وجودى خویش را به کار گرفت و با همه توان به میدان آمد . حتى در عرصه فرهنگ دینى و نقل حدیث نیز از راویان معتبرى به شمار مى آمد که تنها از على علیه السلام روایت مى کرد، نه از دیگران ! و در سروده هاى خویش حتى در میدان جنگ جمل ، على علیه السلام را وصى راستین پیامبر خدا معرفى مى کرد و از خداوند متعال ، سلامتى آن وجود پربرکت و هدایتگر را که ولى خدا و وصى پیامبر بود، مساءلت مى کرد .در دوران خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام ، زمانى که پیمان شکنان از حکومت حق علوى سر بر تافتند و فتنه جمل پیش آمد، آن حضرت ، نماینده اى به کوفه فرستاد تا مردم را براى یارى امام فراخواند. دلباختگان مولا، پاسخى مناسب و حمایتگرانه به فرستاده حضرت دادند و یک به پا خاسته ، اطاعت و همراهى خویش براى پیکار با فتنه انگیزان را اعلام کردند. حجربن عدى نیز یکى از کسانى بود برخاست و گفت : اى مردم ! به نداى امیر مؤمنان پاسخ دهید و سواره و پیاده بکوچید، حرکت کنید و بشتابید و من خودم پیشتاز این راه خواهم بود. (۸)جبهه نبرد صفین ، موقعیت دیگر بود که حجر توانست با حمایت از امام خویش ، جوهره ناب ایمان خود را به نمایش بگذارد. عملکرد او را در این مقطع تاریخ ، جداگانه مى آوریم .
در حادثه صفین و نهروان
دلباختگى حجر نسبت به مولایش على علیه السلام بسیار شدید بود. شیفتگى در حد عشق و اطاعت و فرمانبردارى در حد اعلا را به هم آمیخته بود.وقتى نبرد صفین و رویارویى امیرمؤمنان با سپاه معاویه پیش آمد، حجر در طلیعه یاران امام و از کوشاترین اصحاب ، چه در حضور در صحنه ، چه در حمایت از امام ، چه بسیج نیرو براى نبرد و چه در میدان نبرد بود.در ماه ذحجه که مصادف با ایام کارزار بود، على علیه السلام یکایک چهره هاى بارز و با نفوذ یاران را به همراه عده اى از رزم آوران به مصاف دشمن مى فرستاد، یک بار مالک اشتر را و بار دیگر حجربن عدى را. در عین حال ، مراقب بود که فرماندهان و سربازانش از مرز ادب فراتر نروند. در همین نبرد، حجربن عدى و عمروبن حمق ، از شامیان اظهار برائت کرده و لعنتشان مى کرند. امام پیغام داد که دست از این کار بردارند. خدمت امام آمدند و گفتند: مگر این که ما بر حقیم و آنان باطلند؟ فرمود: چرا، ولى دوست ندارم که شما ناسزاگو و فحاش باشید، بهتر است که زشت کارى هاى آنان را بازگو کنید، و بهتر آن که خواستار هدایتشان و صلح و آشتى میان مسلمانان باشید. آن دو گفتند: اى امیرمؤمنان ! پندت را مى پذیریم و به تربیت تو ادب مى شویم !سپس حجر به امام على علیه السلام گفت :ما مرد جنگ و پرورده میدان رزمیم ، قبیله ما نیز هم بسیارند و هم شایسته و جنگ آزموده . همه ما نیز گوش به فرمانیم . اگر بدرخشى مى درخشیم . اگر غروب کنى غروب مى کنیم و هر چه فرمان دهى همان کنیم .حضرت فرمود: آیا همه قبیله تو با تو هم عقیده اند؟گفت : از آنان جز نیکى ندیده ام . همه مطیع فرمانیم . امام آنان را ستود، سپس پرچم نبرد قبایل مختلف را بست و حجربن عدى را فرمانده قبیله اش کنده قرار داد. (۹)در هنگامه نبرد، حجربن عدى ولاى خود به امام علیه السلام را نشان داد. پیوسته بر دشمن مى تاخت و هنگام حمله ، چنین رجز مى خواند:پروردگارا! على را، این انسان پاک و پرهیزکار را، این مؤمن هدایت یافته وپسندیده را بر ایمان نگه دار. او را هادى این امت قرار بده و آن گونه که پیامبرت را حفظ کردى ، او را هم نگهبان باش ، که پیامبر سرپرست ما بود و او را به جانشینى خود پسندید. (۱۰)در یکى از صحنه هاى نخست درگیرى در جنگ صفین حجر در لشکر على علیه السلام بود و پسر عمویش که نام او حجر بود در سپاه معاویه . حجر بن عدى به حجر خیر معروف بود و پسر عمویش به حجر شر .آن دو با هم به نبرد برخاستند و کسانى از دو سوى جبهه به کمک این دو هماورد آمدند و در این میان ، حجر طرفدار معاویه کشته شد و على علیه السلام بر هلاکت او خدا را شکر کرد.حماسه هاى حجر در نبرد صفین ، از او چهره اى شاخص و دوست داشتنى و دلاور ترسیم کرد. جنگ صفین با حکمیت شوم پایان یافت . نتیجه حکمیتى که آمیخته به نیرنگ و فریب ، وضع جامعه را همچنان ملتهب نگاه داشت . فتنه انگیزى هاى معاویه در قلمرو حکومت امام على علیه السلام اوضاع را متشنج ساخته بود. امام ، ناچار براى فرونشاندن در اندیشه بسیج نیرو و سازماندهى دوباره یاران رزمنده بود. مردم کوفه را دوباره به جنگ با شامیان فرا خواند و از بزرگان قبایل خواست که تعداد نیروهاى رزمى قبیله خود را به آن حضرت گزارش دهند.حجربن عدى از جمله کسانى بود که در پاسخ به در خواست امام ، پاسخ مساعد داد و خواسته امام را به صورت مکتوب براى حضرتش ‍ نگاشت . (۱۱)در آن میان ، فتنه دیگرى سر برآورد و آن طغیان و شورش گروهى از سربازان ساده لوح و نابخرد امام بود که با عنوان خوارج نهروان شناخته مى شوند. در جنگ نهروان ، امام على علیه السلام با یاغیان فریب خورده و فتنه جو جنگید و آنان را از میان برد. در نبرد نهروان ، حضرت على علیه السلام به سبب رشادت و اخلاص و کاردانى حجر بن عدى ، او را به فرماندهى جناح راست خویش گماشت . (۱۲)هیچ صحنه اى از رویارویى حق و باطل نبود، که حجربن عدى در آن حضورى فعال و نقش آفرین در حمایت از جبهه امیرالمؤمنین نداشته باشد. و مگر از یک مسلمان با ایمان و مخلص ، به ویژه آن که دم مسیحایى پیامبر و نگاه پر جذبه على علیه السلام به او خورده باشد، انتظارى جز این است ؟
در ایام فتنه هاى معاویه
بصیرت و ایمانى که در حجر بن عدى بود، او را در بروز فتنه هاى کور و آشوب هاى گمراه کننده ، در خط مستقیم ولایت امیرالمؤمنین و دفاع از حق پیش مى برد. این حرکت در مسیر پاک ، تا پایان عمرش تداوم داشت .پس از پایان جنگ نهروان و شکست خوارج ، معاویه پیوسته سربازان خود را به مناطق تحت فرمان امام على علیه السلام مى فرستاد و با شبیخون ، غارت ، ترور، ایجاد ناامنى ، شایعه پراکنى و تفرقه آفرینى براى حکومت علوى مشکل مى آفرید.امام على علیه السلام از سهل انگارى و کوتاهى و عافیت طلبى گروه زیادى از یاران و والیان خود به ستوه آمده بود. مى خواست باز هم نیرو فراهم آورد و به جنگ طاغوت شام (معاویه ) برود تا ریشه فتنه ها را بخشکاند؛اما همراهى نکردن مردم ، او را ناکام مى ساخت .یک بار که در کوفه مردم را به جنگ فرا خواند و آن گونه که خواسته حضرت بود، پاسخ مثبت ندادند و در حضور امام ، حرف هاى دلسرد کننده و ناروا بر زبان آورند، امام به شدت رنجید. آن جا بود که حجربن عدى برخاست و گفت : یا امیرالمؤمنین ! خداوند روز اندوه براى تو نیاورد! فرمان بده تا اطاعت کنیم . به خدا سوگند، اگر در اطاعت از تو فرمان اموال و جان هاى ما و همه قبیله ما فدا شود، هرگز بى تابى نخواهیم کرد. (۱۳) ولى . . . مگر از این گونه یاران مطیع و گوش به فرمان ، چند نفر براى على علیه السلام مانده بود؟در یکى از شبیخون هایى که ضحاک بن قیس بر منطقه قطقطانه زد خبر آن به امام رسید، حضرت على علیه السلام در جمع مردم کوفه به سخنرانى پرداخت و آنان را براى دفع اى گونه شبیخون هاى دشمن فرا خواند. مردم واکنش سردى از خود نشان دادند؛ اما حجر بن عدى برخاست و ضمن ستایش از شهادت و شوق بهشت و یادآورى این که حق ، از سوى خدا یارى مى شود، آمادگى خود را براى عزیمت به آن سامان ابراز کرد و از امام خواست که جمعى را همراه وى سازد و خدا هم پشتیبانى خواهد کرد.امام از این موضع و آمادگى حجر ستایش کرد و فرمود: هرگز مبادا که خدا تو را از فیض شهادت محرم سازد، من یقین دارم که تو از مردان شهادت طلبى .آنگاه حجر، دو شبانه روز در آن سرزمین با مهاجمان بیگانه به نبرد پرداخت . (۱۴)این واقعه را ابن اثیر مورخ این گونه گزارش کرده است :سال ۳۹ هجرى بود که معاویه ، ضحاک بن فیس را همراه ۳۰۰۰ نفر گسیل داشت و دستور داد که از جنوب واقصه بگذرد و با هر گروه از طرفداران على علیه السلام روبه رو شد، غارتشان کند. و چنان کردند، تا به ثعلبیه رسیدند و به یکى از پاسگاه هاى سپاه على علیه السلام شبیخون زدند و تا قطقطانه پیش آمدن . چون خبر به امیرالمؤمنین رسید، آن حضرت حجربن عدى را با ۴۰۰۰ نفر به سوى آنان فرستاد. با ضحاک در منطقه تدمر روبه رو شدند و کار به درگیرى کشید. نوزده نفر از سربازان ضحاک و دو نفر از یاران حجر کشته شدند. تاریکى شب که فرارسید، ضحاک و سربازانش از آن جا گریختند، حجر و همراهانش نیز بازگشتند. (۱۵)این آشوب هاى پراکنده ، از یک سو على علیه السلام را براى سرکوبى معاویه مصمم تر ساخته بود، از سوى دیگر سستى یاران او، دشمن را گستاخ ‌تر کرده بود. توطئه ها بیخ گوش کوفه شکل مى گرفت و مردم خسته از جنگ ، به هشدارهاى رهبرى توجهى نداشتند.وقتى ابن ملجم و وردان و شبیب ، براى کشتن حضرت على علیه السلام همدست شدند، تصمیم خود را با اشعث بن قیس در میان گذاشتند. او که از دشمنان کینه توز خاندان پیامبر بود و در همه دسیسه ها دست داشت ، با آنان همکارى کرد و در آن شب شوم که على علیه السلام ضربت خورد، در آن توطئه همدست آنان بود.آن شب ، حجربن عدى در مسجد خوابیده بود. شنید که اشعث به ابن ملجم مى گفت : زودباش ، بجنب ، وگرنه روشنى صبح رسوایت مى سازد. حجر از این گفت و گو احساس خطر و توطئه کرد. به سرعت از مسجد بیرون آمد و به سمت خانه على علیه السلام روان شد تا آن حضرت را از خطرى که در کمین او است آگاه سازد. از مسجد به خانه على علیه السلام دو را بود. حجربن عدى از یک راه به سوى خانه امام روان شد و امام از مسیر دیگرى راه مسجد را در پیش گرفت و به هم بر نخوردند و. . . آن حادثه واقع شد و حجر و دیگران ، وقتى به مسجد رسیدند که کار از کار گذشته بود و مى گفتند:على کشته شد! (۱۶)این فاجعه براى حجربن عدى بسیار جانکاه بود. وى با على علیه السلام حال و هواى دیگرى داشت . امام در باره او دعا کرده بود که شهادت ، روزى او شود و اینک خود امام در بستر شهادت افتاده است و حجر در آستانه از دست دادن پیشواى خود قرار دارد.یک بار در یک پیش گویى ، امیرمؤمنان به حجر فرمود: چه خواهى کرد اگر روزى تو را بگیرند و بزنند و از تو بخواهند که مرا لعن کنى ؟گفت : چه کنم یا على ؟فرمود: اگر مجبورت کردند، مرا لعن کن ، ولى از من بیزارى و برائت مجوى ، چرا که من در دین و آیین خدایم . (۱۷) و حجر، پیش بینى مى کرد که با رفتن سرور و سالارش ، آن روزگار سخت فرا مى رسد و عرصه بر پیروان راستین حق ، تنگ مى گردد.این دیدار و گفت و گو، وقتى بود که على علیه السلام ضربت خورده و در خانه بسترى بود. روز بیستم رمضان بود. شیفتگان به نوبت به ملاقات على علیه السلام مى آمدند، سلام مى گفتند و جواب مى شنیدند.امام مى فرمود: پیش از آن که مرا از دست دهید، بپرسید، ولى سؤ التان را کوتاه کنید، امامتان ضربت خورده است .حاضران به گریه افتادن و براى مراعات خال او، سؤ ال نمى کردند. حجربن عدى برخاست و احساس خویش را در فقدان پیشواى پرهیزکار و حیدر کرار، در قالب چند بیت شعر بیان کرد. (۱۸) وقتى نگاه حضرت به او افتاد و اشعارش را شنید، فرمود: چگونه خواهى بود آن گاه که تو را برائت جستن از من وادار کنند؟حجر گفت : به خدا قسم یا على ! اگر با شمشیر قطعه قطعه ام کنند و در آتشم بسوزانند، برایم بهتر از آن است که از تو بیزارى بجویم !حضرت فرمود: اى حجر! خدا بر هر نیکى توفیقت دهد، خدا تو را از جانب خاندان پیامبر، پاداش نیک دهد. (۱۹)امام على علیه السلام به شهادت رسید.حجربن عدى ماند و عشقى که به مولا داشت و عهدى که براى پایبندى به این عشق بسته بود، و جامعه اى گرفتار ستمگران جبار، و روزگارى پراندوه و دشوار.او مصمم بود تا از عشق و ایمان و آرمانش دست نکشد و تغییر اوضاع ، او را به تغییر موضع نکشاند.
روزگار تاریک
این که حجر بن عدى چرا قیام کرد و در راه مبارزه با چه کسانى شهید شد؟نیازمند شناخت ویژگى هاى آن دوران و حاکمان فاسد آن روزگار است .براى رسیدن به مقطع پر شور و حماسى جهاد مقدس حجر، باید مطالعه این فصل تاریک از تاریخ را پشت سر گذاشت و هر چند تلخ و رنج آور، اما باید شناخت ، تا ارزش مبارزه و شهادت حجر، آشکارتر شود.بدبختى جامعه اسلامى روزى بود که حکومت اسلامى و سرنوشت مسلمانان در اختیار کسى همچون معاویه ، عمروعاص ، مغیره و زیاد بود. آن سردمداران امور، از اسلام و قرآن فرسنگ ها فاصله داشتند و انبوهى از مردم هم پیرو آنان بودند و از روى ترس یا طمع ، دین فروشى مى کردند. در آن شرایط بود که کسانى چون حجربن عدى ، میثم تمار، رشید هجرى و عمروبن حمق مردانه در مقابل این شرک نقابدار و نفاق حاکم ایستادند و مبارزات بیدادگرانه اى که به قیمت جانشان تمام شد، زمینه ساز نهضت جاودانه سید الشهداء علیه السلام گشتند.بد نیست گوشه اى از چهره ننگین این بازیگران عرصه حکومت در آن زمان را بشناسیم ، تا به عظمت کارى که آن فرزانگان شهید انجام دادند، بیشتر آگاه شویم .
معاویه بن ابى سفیانمادرش هند، همسر ابوسفیان از زنان بدکاره بود و معاویه را از راه حرام به دنیا آورد. معاویه در دل ، ایمانى به خدا و پیامبر نداشت . با على علیه السلام هم مى جنگید و بسیارى از بزرگان دین را به شهادت رساند. وقتى نام پیامبر خدا را در اذان مى شنید، از روى خشم مى گفت : آن قدر تلاش خواهم کرد تا این نام را براندازم ! دستور داده بود تا در منبرها على بن ابى طالب علیه السلام را لعن کنند و دشنام دهند.بارها به ابوذرغفارى و اصحاب برجسته پیامبر، توهین کرده بود، او بود که فرزند شراب خوارش یزید را پس از خود به خلافت گماشت و با زور، از همه به نفع او بیعت گرفت و دشمنى خود با اهل پیامبراکرم صلى الله علیه و آله را اوج رساند و در عین حال ، از مکاران و فریب کاران بود و افکار عمومى سرزمین شام را به سود سیاست هاى خود، جهت داده بود.
عمر و عاصمادر او نیز از بدکاره هاى مکه بود. مردان متعددى با ارتباط نا مشروع داشتند و عمروعاص ، مولد این روابط گناه آلود بود و چند نفر مدعى بودند که پدر اویند. خود عمرو عاص نیز هرگز به اسلام ایمان نیاورد. تنها با دین بازى مى کرد و منافقانه خود را در صف مسلمانان جازده بود و با اسلام میانه اى نداشت ، مگر از روى ریا و تظاهر از کینه توز ترین دشمنان على علیه السلام بود که جنگ صفین و فتنه هاى دیگر را رهبرى مى کرد و دست او در پشت همه دسیسه ها نمایان بود.
مغیره بن شعبهاو نیز در دل ، اعتقادى به اسلام نداشت . در سفرى با جمعى همراه بود. از یک لحظه غفلت و خواب همسفران استفاده کرد و همه آن سیزده نفر را کشت و اموالشان را برداشت و به مدینه آمد و اظهار مسلمانى کرد. در واقع مسلمان شدنش وسیله اى براى حفظ جانش بود. همه عمرش در فسق و فجور و شهوات رانى و شکمبارگى گذشت ، با این حال ، در حکومت هم به منصب هایى دست یافت . (۲۰) از کسانى بود که در حمله به خانه حضرت زهرا علیه السلام و صدمه دیدن وى دست داشت .
زیاد بن ابیهاو نیز ناپاک زاده اى بود که ابوسفیان با مادرش رابطه نامشروع داشت ، و از تبار پستى و پلشتى بود. مدت ها معلوم نبود که پدرش کیست . سرانجام معاویه ادعا کرد که او برادر من است و از آن پس او را به ابوسفیان دانستند. (۲۱) فرزند ناپاک او عبیدالله زیاد هم حادثه کربلا را آفرید و سیدالشهدا علیه السلام و یارانش را شهید ساخت .این چهار نفر، از عناصر اصلى جریان بودند که در پدید آمدن بدعت ها و انحراف ها در اسلام و ظلم به اهل بیت و به بازى گرفتن سرنوشت دین و مسلمانان ، نقش عمده اى داشتند و بازیگران سیاسى حکومت اموى به شمار مى آمدند.معاویه ، به على علیه السلام حسادت و دشمنى خاصى داشت و حتى نام او را نمى توانست بشنود و همراه با ناسزا و هتاکى از على علیه السلام یاد مى کرد و دیگران را نیز وامى داشت که به على علیه السلام ناسزا گویند و او را لعن کنند. خود امیر المؤمنین علیه السلام هم به مردم خبر داده بود که مردى گشاده حلقوم و شکم گنده ، پس از من بر شما مسلط خواهد شد و شما را به دشنام بر من و برائت جستن از من وادار خواهد کرد. (۲۲) معاویه در خطبه هاى نماز جمعه ، همواره على علیه السلام را لعن مى کرد و به همه مناطق بخشنامه کرده بود که چنان کنند و این برنامه سال ها ادامه داشت . پس از ۸۳ سال ، در زمان عمربن عبدالعزیز، آن شیوه زشت برافتاد. (۲۳)این ، در شرایطى بود که مردم حدیث پیامبر را شنیده بودند که فرموده بود: هرکس على را دشنام دهد، مرا دشنام داده است . (۲۴) آن هتک حرمت و گستاخى به حریم حضرت امیر علیه السلام را معاویه بنیان نهاده بود.معاویه ، بر پیروان على علیه السلام سخت مى گرفت . سهم شیعیان کوفه در این سختگیرى ها بیشتر بود. وى ، زیاد را فرماندار کوفه قرار داد. زیاد، پیروان على علیه السلام را خوب مى شناخت . در پى آنان بود و هر جا مى یافت ، مى کشت و بر دار مى آویخت ، چشم ها را کور مى کرد، دست ها را مى برید تبعید مى کرد. در محکمه ها، گواهى هواداران على علیه السلام را نمى پذیرفتند و نام آنان را از دفتر حقوق محو مى کرند و فشار اقتصادى بر آنان وارد مى ساختند. مغیره ، از فرومایه ترین دشمنان اهل بیت علیه السلام بود. جز به دست یابى به قدرت و حکومت نمى اندیشید و از مهم ترین مهره هاى با نفوذ در ستم به خاندان پیامبر و بر سر کار آمدن نا اهلان اموى بود. امام على علیه السلام درباره او به عمار یاسر فرمود: او از دین همان مقدار را مى چسبد که دنیایش را تاءمین کند. (۲۵) فسادهاى اخلاقى و جنایات او، صفحات تاریخ را تیره ساخته است . به حکومت رسیدن او، پاداش خوش خدمتى هایى بود به غاصبان خلافت کرده بود.آنچه گذشت ، تنها گواشه اى از تیرگى هاى حاکم بر فضاى آن روزگاران بود.در آن دوره تیره ، حلقوم هاى حق گویان را مى دریدند و بى گناهان را تنها به جرم على دوستى به بند مى کشیدند.
هر چه مرغ حق است ، پر بستههر چه مردار خوار، در پروازدشمن آزاد و دوستان در بندسنگ ها بسته است و سگ ها بازهر چه شیر و عقاب و ببر، به بندهر چه روباه و گرگ و موش ، رهاهر چه خورشید و ماه ، در پس ابررسته خفاش ها و شب پره هاهر زبان در دهان که حق مى گفتدشمن از خشم ، آن دهان را دوختهر کسى سر بلند کرد، برفتهر عقابى که پر گشود، بسوخت
حجربن عدى ، به عنوان یک مسلمان بیدار و شیعه پر شعور و مدافع حریم ولایت ، با تعهدى که به اسلام و حق داشت و خون غیرتى که نسبت به دین در رگ هایش جارى بود، قامت اعتراض برافراشت ، تا آن جو خفقان بار و ستم گستر و آن سکوت شوم را بشکند و به تکلیف قیام در برابر ظلم عمل کند .در بخش بعدى ، گوشه هایى از این حماسه ها را مى خوانیم .
حجر بن عدى و مغیره
به هم اندازه که حجر بن عدى ، دوستدار و شیفته امیرالمؤمنین علیه السلام و فدایى او بود، مغیره بن شعبه از آن حضرت کینه داشت و آشکارا بر منبر کوفه ، على علیه السلام را لعن مى کرد.پس از قرارداد صلح امام حسن علیه السلام با معاویه در سال ۴۱ هجرى ، معاویه وقتى به نخیله در نزدیکى کوفه آمد، در خطبه پس از نماز، آشکارا اعلام کرد که همه شرطها و مواد صلحنامه زیر پاى من است و هیچ یک وفا نخواهم کرد. مغیره را نیز به امارات کوفه گماشت .این حادثه ، براى یاران امام ، از جمله حجربن عدى بسیار سنگین و غیر قابل تحمل بود. وى لحن اعتراض آمیز به صلح داشت . یک بار به امام حسن علیه السلام گفت : کاش تو و ما همه مرده بودیم و چنین روزى را نمى دیدیم که ما از صحنه جنگ ، سر شکسته و نا خرسند برگردیم و دشمن خوشحال و پیروز. در چهره امام آثار ناخرسندى از کلام او دیده شد. امام حسین علیه السلام به او اشاره اى کرد و ساکت شد. امام حسن علیه السلام فرمود: اى حجر! همه همفکر تو نیستند و مثل تو آمادگى براى جهاد و شهادت ندارند. صلح من براى حفظ شماها بود و خداوند هر روز در کارى است !(۲۶)اما شور و غیرت دینى حجر، او را بى تاب ساخته بود. نزد امام حسین علیه السلام رفت و او را به قیام و جنگ تحریک کرد؛اما سید الشهداء علیه السلام فرمود: ما عهد و پیمان بسته ایم و راهى براى پیمان شکنى نیست .معاویه که مغیره را همان سال والى کوفه قرار داده بود، به او توصیه کرد که بدگویى از على علیه السلام را فراموش نکند و یاران او را تبعید کند و بر آنان سخت بگیرد. مغیره این سیاست را در تمام مدت هفت سال و چند ماه که بر سر کار بود، اعمال کرد.حجر بن عدى در هر فرصت مناسب در مقابل او مى ایستاد و انتقاد مى کرد و مردم را علیه او مى شوراند. مغیره با همه خباثتى که داشت ، مى کوشید دست خود را به خون حجر آلوده نکند، ولى پیوسته به او تذکر مى داد و گاهى تهدید مى کرد و از عواقب کارش مى ترساند.حجر بن عدى مصمم بود که بر ضد حکومت اموى و دست نشانده هاى آن فعالیت آشکار کند، وى مى دید که مغیره ، با بیت المال مسلمانان بازى مى کند، سهم شیعیان را نمى دهد، با فشار و تهدید، مردم را به ناسزاگویى به امیرالمؤمنین را مى دارد،عناصر ظلم ستیز را از بین مى برد، احکام خدا و سنت پیامبر را دگرگون مى سازد. اینها از نظر حجر، کافى بود که حکومت و فرمانروایى او را نا مشروع سازد و جهاد بر ضد او را یک تکلیف دینى کند.حجر و برخى یاران سلحشور، وقتى مى دیدند که مغیره یا دیگرى على علیه السلام را لعن مى کنند، بر مى خواستند و اعتراض کرده ، لعن را به خود آنان بر مى گرداندند. یک بار که مغیره روز جمعه اى بر منبر رفت تا خطبه بخواند، حجر و یارانش او را سنگباران کردند. فورى از منبر پایین آمد و وارد دارالاماره شد و پنج هزار درهم براى حجر فرستاد. او مى پنداشت که با این حق السکوت ، مى تواند زبان حجر بن عدى راببرد و دهانش را ببندد، غافل از آنکه مبارزه او با انگیزه خدایى بود و مال در این عرصه ، اثر نداشت .روزى مغیره در اواخر حکومتش در منبر، به على علیه السلام و پیروان او دشنام داد و لعنت کرد. حجر حاضر بود. به پا خاست و فریاد کشید که همه ، حتى افراد بیرون از مسجد صدایش را شنیدند. سپس به مغیره گفت : تو گویا نمى دانى که نسبت به چه کسى بد زبانى مى کنى ؟ به ناسزاگویى امیرالمؤمنین و ستایش از تبهکاران حریص شده اى !بیش از سى نفر برخاستند و یک صدا گفتند: حجر راست مى گوید!به نقل ابن اثیر، بیش از دو سوم حاضران در مسجد برخاستند و هم صدا با حجر شدند و گفتند: این حرف هاى به درد ما نمى خورد، دستور بده جیره و سهم ما را که قطع کرده اى بدهند! (۲۷)عده اى نزد مغیره رفتند و به کوتاه آمدن او در برابر حجر بن عدى اعتراض ‍ کردند. مغیره در پاسخ آنان گفت : من به این وسیله حجربن عدى را نابود مى کنم . پس از من امیرى دیگر خواهد آمد. حجر، به خیال این که او هم مثل من است ، همین گونه حرف ها را خواهد زد، آن گاه آن امیر در اولین فرصت او را دستگیر کرده و به بدترین وجهى خواهد کشت . من به آخر عمرم رسیده ام . نمى خواهم در این شهر، خون نیکان را بریزم که خودم بدنام و بدبخت شوم و آنان شهید گردند. (۲۸)مغیره بر این اساس ، با حجر بن عدى سیاست نرمش و مدارا پیش گرفت و معترض او نشد. در سال ۵۱ هجرى درگذشت زیاد با حفظ سمت – که والى بصره بود – به امارات کوفه نیز منصوب شد.از آن پس ، بر خورد میان حجربن عدى و زیاد بن ابیه ، شدت یافت و کار به جاهاى باریک کشید، که در بخش بعدى خواهیم دید.
حجربن عدى و زیاد
پس از مرگ مغیره والى کوفه ، زیاد به ولایت کوفه منصوب شد. بصره را نیز تحت فرمان داشت . شش ماه از سال در کوفه مى ماند، شش ماه دیگر را در بصره .اولین بار که زیاد به عنوان والى وارد کوفه شد، سخنرانى تند و تهدیدآمیزى بر ضد مخالفان کرد. بارزترین چهره مخالف ، حجربن عدى بود. در سال ها پیش ، حجر و زیاد با هم دوست و همفکر بودند، ولى زیاد به امویان پیوست .حجر را خوب مى شناخت و از سوابقش خبر داشت . حجر را به حضور طلبید و ابتدا با وى به نرمى سخن گفت و افزود: مى دانم که با مغیره چه رفتارى داشتى و او تو را تحمل مى کرد؛ولى من مثل او نیستم . مى دانى که زمانى دوستدار على علیه السلام و دشمن معاویه بودم ؛اما آن روزگار گذشته است . امروز به جاى آن ، دوستى و رابطه با معاویه در دل من است . زبان خود را نگهدار، در خانه ات بنشین ، هرچه نیاز داشتى بخواه ، ولى مواظب خودت باش ، مبادا کارى کنى که دستم را به خونت بیالایم ! (۲۹) پس از مدتى تصمیم گرفت به بصره برگردد. عمروبن حریث به جانشینى خود گماشت و عزم سفر کرد؛ولى چون از شورش حجر و مبارزه اش بیمناک بود، به او پیشنهاد کرد که با وى به بصره رود. حجر نپذیرفت و گفت : بیمارم ، نمى توانم با تو بیایم . زیاد گفت : به خدا قسم ، راست مى گویى ، بیمارى دین ، بیمارى دل ، بیمارى عقل ! به خدا قسم ، اگر گزارش ناخوشایندى از تو در یافت کنم ، تو را خواهم کشت ! ببین چه خواهى کرد!او رفت و عمر بن حریث به جاى او بر مسند نشست . ولى نبض کوفه در دست حجربن عدى و یارانش بود و نمى گذاشتند کارها طبق دلخواه والى پیش برود. کارگزار زیاد هم قضیه به زیاد نوشت و از او یارى خواست .حجر و یارانش در مسجد کوفه مى نشستند و مراقب اوضاع بودند. یک بار که عمربن حریث روز جمعه بر منبر رفت تا خطبه بخواند، به سویش سنگ ریزه پرتاب کردند. ناچار پایین آمد و به قصر رفت و در را به روى خود بست و جریان را به زیاد گزارش کرد و گفت : اگر نیازى به کوفه دارى ، چاره اى بیندیش . شیعیان با حجر، رفت و آمد داشتند و دسته جمعى همراه او به مسجد مى آمدند و گاهى تا نصف مسجد از یاران او پر مى شد و نگاه ها به آنان بود. کار به جاى رسید که آشکارا از معاویه و زیاد بدگویى مى کردند.عمربن حدیث به مسجد آمد. فاصله قصر تا مسجد اندک بود. بزرگان شهر هم حضور داشتند. به سخنرانى پرداخت و مردم را به اطاعت و فرمانبردارى و یک پارچگى فرا خواند و از تفرقه بر حذر داشت . گروهى از یاران حجر، هماهنگ از جا بر خاستند و تکبیرگویان به سوى او رفتند و در حالى که از وى بدگویى مى کردند به سویش سنگریزه پرتاب کردند. عمرو پایین آمد و به قصر شتافت و در را بست و در نامه اى جریانات را به زیاد نوشت . زیاد از وضع کوفه نگران شد و بر آشفت و گفت : اگر من نتوانم از عهده حجر برآیم و کوفه را از چنگش در آورم ، کسى نیستم ! واى بر تو اى حجر! کارى کنم که عبرت دیگران شوى !. . . و تصمیم گرفت که به کوفه برود و مشکل را حل کند.حجر بن عدى هم خود را براى برخورد با حوادث بعدى آماده ساخته بود و تصمیم داشت تا در مقابل آن ستمگران فاسق ، کوتاه نیابد، هر چند جان خویش را در این راه بگذارد.زیاد به کوفه آمد و در مسجد سخنرانى تند و تهدیدآمیزى کرد. آنان را که به عمرو سنگ پرتاب کرده بودند، شناسایى کرد و انگشتانشان را برید. در پى آن بود که با حجربن عدى هم برخوردى سخت کند. حجر نیز، آن پارساى دلاور و آن شیعه پاک ، از گفتن حق و افشاى فاسقان حاکم هراسى نداشت . یک بار که زیاد در سخنرانى اش مکرر از معاویه به عنوان امیرالمؤمنین یاد کرد، حجربن عدى که این لقب را ویژه و شایسته حضرت على علیه السلام مى دانست نه معاویه ، به زیاد اعتراض کرد و گفت : دروغ مى گویى ، چنان نیست . این صحنه بار دیگر تکرار شد. حجر، مشتى ریگ بر داشت و به سوى او پرتاب کرد و گفت : دروغ مى گویى ، لعنت خدا بر تو! زیاد از منبر پایین آمد، نماز خواند سپس به قصر رفت ، حجر هم به خانه اش بازگشت . زیاد، سوارانى را براى دستگیرى یا احضار حجر فرستاد. درگیرى هایى چند میان یاران حجر و سوران زیاد در گرفت ؛ولى حاضر نشد پیش زیاد برود. زیاد، این ماجرا را نیز به معاویه نوشت .حجربن عدى در کوفه نفوذ بسیار و یاران مسلح فراوانى داشت و وجود او موى دماغ والى خیره سر بود. یک بار کسانى از سوى والى ماءمور شدند تا نزد حجر بروند و با او صحبت کنند تا دست از آن کارها بردارد و نزد والى برود، ولى حجر به آنان اعتنایى نکرد.یک بار زیاد، در خطبه هاى پیش از نماز جمعه آن قدر حرف زد و طول داد که وقت نماز گذشت . دوبار حجربن عدى با گفتن الصلاه ، الصلاه اشاره کرد که وقت نماز مى گذرد، والى اعتنایى نکرد و به سخنرانى ادامه داد. حجر به نماز برخاست و عده اى به او اقتدا کردند. زیاد که چنین دید، فرود آمد و نماز خواند و به قصر رفت . باز هم نامه اى نوشت و معاویه را از عملکرد حجر آگاهانید. معاویه هم در پاسخ نوشت که : او را دستگیر کرده ، به شام بفرست (۳۰) وقتى زیاد در مسجد خطبه مى خواند، حجربن عدى و یارانش در گوشه اى -با حضور خود فضاى مسجد را پر مى کرد و حرف هاى مخالفت آمیز مى گفتند. زیاد، کوفیان و بزرگان شهر را جمع کرد و گفت : شگفتا! بدن هاى شما من ولى دل هاى شما با حجر است . با یک دست زخم مى زنید و با دست دیگر مرهم مى گذارید ؟ شما با من هستید، ولى فرزندان و افراد قبیله تان با حجر؟ هر یک از شما بلند شوید و نزد این گروه بروید و هر کس برادر و فرزند و خویشاوندانش را از این جمع جدا کند،تا کار درست شود. و. . . چنان کردند و بیشتر آن گروه را از گرد حجر پراکندند. (۳۱) حجر، با یاران اندکى در مسجد ماند. ماءموران به سوى او آمدند تا نزد زیاد ببرند و نرفت . نزدیک بود که کار به درگیرى بکشد. زیاد از بالاى منبر صحنه را تماشا مى کرد. هواداران حجر، او را در میان گرفتند و از یکى از درهاى مسجد بیرون بردند. میان آن دو گروه درگیرى پیش آمد؛اما حجربن عدى از صحنه خارج شد و خود را به قبیله آزاد رساند و شبانه روز آن جا ماند. (۳۲)از آن پس پنهان شد، چون مى دانست که زیاد، دست از او بر نخواهد داشت . هرچه مى گشتند، او را نمى یافتند.اولین کسى که از بزرگان کوفه به دیدار زیاد رفت ، محمدبن اشعث بود. زیاد از او خواست که برود و حجر را نزد او آورد.هر چه بهانه آورد که میان من و حجر رابطه اى نیست و. . . و زیاد نپذیرفت و تهدید کرد که اگر او را نیابى و نیاورى ، شکمت را پاره خواهم کرد. محمدبن اشعث ، غمگین و نگران بیرون رفت . در راه جریربن عبدالله را دید و از او کمک خواست . جریر نزد زیاد وساطت کرد که به محمدبن اشعث کارى نداشته باش ، من خودم حجربن عدى را نزد تو خواهم آورد. او هم پذیرفت ؛ولى تهدید کرد که او را حاضر نکنى خودت را قطعه قطعه خواهم کرد. او سه روز مهلت خواست . نزد حجر رفت . دوازده تن از یاران حجر نیز با او بودند. حجر به این شرط پذیرفت نزد زیاد برود که او قول دهد که او را نزد معاویه بفرستد، تا هر چه نظر او باشد عملى شود. (۳۳) حجربن عدى پس از آن که زیاد، شرط او را پذیرفت ، نزد او رفت . زیاد که بر حجربن عدى دست یافته بود، دوست داشت او را بکشد، ولى امان و پیمانى که داده بود، مانع شد. دستور داد او را به زندان افکندند. حجر، ده شب در زندان بود، (۳۴) یاران حجر نیز مخفى شدند. زیاد، با تلاش بسیار و با کمک چهره هاى سرشناس کوفه و قبایل اطراف ، توانست دوازده نفر از آنان را دستگیر کرده ، و به زندان افکند.پیش از آنان را به شام بفرستد، استشهادى بر ضد آنان فراهم کرد. متنى تنظیم کردند، مبنى بر این که حجربن عدى ، از اطاعت خلیفه بیرون رفته ، از مردم جدا شده ، خلیفه را لعن کرده و به جنگ و فتنه فرا خوانده است ، مردم را دور خود جمع کرده و به بیعت شکنى و کناره گذاشتن معاویه از خلافت تحریک کرده و به خداوند کافر گشته است .زیاد از این متن خوشش آمد. سران کوفه را واداشت تا امضا کنند. گروهى از مردم را هم وادار کرد آن متن را تاءیید کنند، نوعى پرونده سازى براى از میان برداشتن یک مخالف !وقتى پرونده تکمیل شد، حجر و یارانش را از زندان بیرون آوردند، همراه با غل و زنجیر و با همراهى نزدیک به صد نفر از مطمئن ترین سربازان و چند چهره دیگر را براى گواهى دادن نزد معاویه ، آماده حرکت به سوى شام شدند. زیاد، نامه اى هم ضمیمه آن استشهاد کرد و ضمن اشاره به آنچه شاهدان امضا کرده اند و تاءکید بر فتنه انگیزى و آشوبگرى حجر و یارانش ، تصمیم در باره آنان را به خلیفه واگذار کرد.صحنه پرشور و غم انگیزى بود. مردم دور آن آزادگان به زنجیر کشیده شده و شیران در بند، جمع شده بودند و ناراحت و گریان بودند و در آن لحظه هم کارى نمى توانستند بکنند. بیم آن مى رفت که هواداران در هنگام عزیمت آنان دست به تعرض بزنند. زیاد، آن گروه را از صبح تا شام در محوطه مسجد کوفه نگه داشت و شبانه حرکتشان داد. دختران حجر، بر سر راه او گریان ایستاده بودند. حجربن عدى رو به آنان کرد و گفت :آن که خوراک و پوشاک شما بر عهده اوست ، خداست . خدا هم پس از من باقى است . تقوا داشته باشید و خدا را بپرستید. اگر کشته شوم ، شهیدم و اگر باز گردم ، مورد احترام . دست خدا بر سرتان باد. و همراه هم زنجیرهاى خود به راه افتاد . (۳۵)یکى از زنان شیعى ، در ترسیم این صحنه و اندوه دختر حجر بر فراق پدر، ابیاتى سرود، که مضمون آن چنین است :اى ماه تابان ، بر آى و بتاب ، مگر نمى بینى که حجر را مى برند؟او سوى معاویه مى رود تا او را به شهادت برساند.پس از حجر، جباران گستاخ ‌تر شده ، در کاخ ‌هاى خود آزادى بیشترى خواهند داشت .سرزمین ها خشک و بى باران خواهد بود.اى حجر! سلامت و شاداب باشى . بیم آن دارم که طاغوت پیر شام که کشتن نیکان را حق خود مى داند، تو را شهید کند. اگر هم حجر شهید شود. هر پیشواى قومى از دنیا کوچ خواهد کرد! (۳۶)این کاروان ، با تدابیر شدید امنیتى راه شام را پیش گرفت . وقتى از منطقه قصربنى مقاتل مى گذشتند، عبیدالله بن حر جعفى که ساکن آن جا بود گفت : کاش گروه هایى بودند که به کمک آنان این دلیر مردان را نجات مى دادیم . ندا مى داد و افسوس مى خورد و کسى ندایش را پاسخ نگفت .گروه حجر، با ایمان استوار پیش مى رفتند. هر چند مى دانستند رفتار معاویه با آنان سخت خواهد بود و شهادت را پیش رو مى دیدند، اما خوش حال بودند که در راه انجام تکلیف و مبارزه با باطل ، به این آزمون بزرگ مبتلا شده اند.خود را کامیاب مى دیدند و پیروز، هر چند در دست ماءموران اموى اسیر و دست بسته بودند.چه زیبا و شکوهنده است در تاریکى شب ها درخشیدن و با مرگ اسیر و با مرگ و جهاد خویش ، به مردم بینش و آگاهى و اندیشه بخشیدن ، غرور کاذب دشمن به یک تکبیر بشکستن ، ز پاى ملتى آزرده و در بند ، کمند و حلقه زنجیر بگسستن ، ز پا افتادن ، اما تا توان واپسین از پاى ننشستن .
 
 

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.