صفحه اصلی > مرکز اطلاعات > پایگاه مقالات > کلام > انسان > امدادهاى غيبى در زندگى بشر
تاریخ انتشار : ۱۶ مرداد ۱۳۹۵


آرى بدون شك اسلام منادى توحيد در جهان است . فرياد ” لا اله الا الله ” را ، فرياد اينكه جز خدا چيز ديگرى شايسته پرستش و عبادت ، خضوع و كرنش نيست و بشر جز در پيشگاه حق در پيشگاه هيچ موجودى اعم از مجرد و مادى نبايد خضوع نمايد ، اين فرياد را اسلام بر آورد : ” . . . تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم أن لا نعبد الا الله و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضا بعضا اربابا من دون الله ” . اين آيه همان آيه اى است كه رسول اكرم به عنوان بخشنامه به نام سران جهان آن روز فرستاد . روز عقل و علم است . راستى آيا عجيب نيست مردى امى و درس نخوانده و در سرزمين اميت ، براى اولين بار كه مبعوث مى شود و انقلاب روحى و معنوى پيدا مى كند ، انقلابى كه اتصال به غيب و ملكوت جهان دارد ، با اين جمله ها با بشريت مواجه مى شود : ” اقرأ باسم ربك الذى خلق ” : ” قرائت كن به نام پروردگار كه آفريد ” . ” خلق الانسان من علق ” : ” انسان را از خون بسته ( يا حيوانى زالو شكل) آفريد ” . ” اقرأ و ربك الاكرم ” : ” بخوان كه پروردگار تو از همه كريمتر است ” . ” الذى علم بالقلم ” : ” آنكه قلم بدست بشر داد ، خواندن آموخت ، نوشتن آموخت ، علم آموخت و فكر داد ” . نويسنده كتاب ” محمد پيغمبرى كه از نو بايد شناخت ” در كتاب خود مى گويد : من واقعا به همه مسلمانان جهان تبريك مى گويم كه پيغمبر آنها با اينكه در سرزمين اميت مبعوث شد سخن خود را با علم و سواد و معلومات و دفتر و كتاب و قلم شروع كرد .
عرض كردم اين روز ، روز رستاخيز انسانيت است . زيرا در اين روز تنها او برانگيخته و مبعوث نشد ، او برانگيخته و مبعوث شد و از مبعوث شدن او جهانى برانگيخته و مبعوث شد ، دنيائى بپا خاست ، انقلابى عظيم و همه جانبه بپا شد . انقلابى كه در آن واحد در دو جبهه بود :در دو جبهه متخالف و متضاد ، هم برونى و هم درونى ، هم اخلاقى و هم اجتماعى ، هم معنوى و هم دنيائى . مى دانيم كه انقلابات مقدس اجتماعى منتهاى هنرشان اينست كه در طبقه محروم و مظلوم روح حياتى بدمند و آنها را به قيام در برابر طبقه استثمارگر وادار كنند . ماهيت انقلاب اسلامى تنها اين نبود كه طبقه اى را به جان طبقه ديگر بياندازد . البته اين كار را كرد ، اين روح را دميد و مردم را به قيام در برابر ظلم وادار كرد ، اما كارش تنها اين نبود . كارى بالاتر و انقلابى عظيم تر نيز به پا كرد كه جز از او و كسانى از طراز او يعنى پيغمبران ، ساخته نيست . انقلاب درونى ايجاد كرد ، يعنى بشر را حتى عليه تبهكاريهاى خودش به قيام واداشت . اين خصوصيت منحصرا از مذهب است كه قادر است آدمى را عليه تبه كارى و جنايتكارى شخص خودش به قيام وادارد ، كه از خود حساب بكشد ، خود را ملامت كند ، و خود را به پاى محكمه عدل و انصاف بكشد . برويم دنبال مطلب اصلى خودمان ، عنوان اين سخنرانى چنانكه مى دانيد اينست : ” خورشيد دين هرگز غروب كردنى نيست ” بايد بگويم همين مجلس امشب ما در اين محل و در اين كانون گواه صادقى است بر اينكه خورشيد دين غروب نمى كند و روز بروز در آسمان انسانيت ظاهرتر مى شود . شما مى بينيد كه اسلام پس از چهارده قرن در مثل اين كانون كه كانون دانش است ، يك مركز فرهنگى است ، تجلى مى كند ، و كانون هائى نظير اين كانون را كه مسلما نه اولين آنها خواهد بود و نه آخرينشان ، فتح مى كند . اين چه چيزى است ؟ اين چه نيروئى است ؟ اين چه قدرتى است ؟ آيا اين قدرت غروب كردنى است ؟ تمام شدنى است يا نه ؟
آيا دين اجل و پايان دارد ؟
من امشب مى خواهم در جواب يك سؤال بحث كنم . آن سؤال اين است : اين دنياى ما دنياى تغيير و تحول است ، در اين دنيا و از اين امورى كه ما به چشم خود مى بينيم هيچ چيزى نيست كه براى هميشه باقى بماند ، همه چيز عوض مى شود ، كهنه مى شود ، برچيده مى شود ، دوران عمرش منقضى مى شود ، و به نهايت مى رسد . آيا دين نيز همين طور است ؟ آيا دين در تاريخ بشر دوره بخصوصى دارد كه اگر آن دوره بخصوص گذشت ، دين هم حتما و به حكم جبر بايد برود و جاى خود را به چيز ديگرى بدهد ؟ يا اينطور نيست ؟ براى هميشه در ميان مردم باقى خواهد بود ، هر اندازه عليه دين نهضت و قيام بشود باز دين به شكل ديگر ظاهر مى شود . اينكه عرض كردم به شكل ديگر ، مقصودم اين است كه بعد از مدت موقتى دوباره باز مى گردد ، رفتنى نيست . ويل دورانت كه شخصا لادين است ، در كتاب ” درسهاى تاريخ ” ضمن بحث درباره ” تاريخ و دين ” با نوعى عصبانيت مى گويد : ” دين صد جان دارد ، هر چيزى اگر يك بار مى رانده شود براى هميشه مى ميرد مگر دين كه اگر صد نوبت ميرانده شود باز زنده مى شود . اين را كه دين مردنى نيست مى خواهم بر پايه علمى براى شما بيان كنم كه طبق قانون طبيعت چه چيز در دنيا از ميان رفتنى است و چه چيز براى هميشه باقى خواهد ماند ! البته نمى خواهم راجع باشياء خارج از اجتماع بشر صحبتى كرده باشم ، بحثم فعلا راجع به پديده هاى اجتماعى است ، راجع به آن چيزهائى است كه در زندگى اجتماعى ما هست ، ببينيم طبق قانون خلقت چه چيزهائى براى هميشه باقى خواهد ماند ، و چه چيزهائى از ميان مى روند و زمان آنها را فرسوده و كهنه مى كند .
معيار جاودانگى ها
پديده هاى اجتماعى در مدتى كه باقى هستند حتما بايد با خواسته هاى بشر تطبيق كنند . به اين معنى كه يا خود آن پديده ها خواسته بشر باشند و يا تأمين كننده خواسته هاى بشر بوده باشند ، يعنى يا بايد بشر خود آنها را بخواهد ، از عمق غريزه و فطرتش آنها را بخواهد ، و يا بايد از امورى باشند كه ولو اينكه انسان از عمق غريزه آنها را نمى خواهد و خودشان مطلوب طبيعت بشر و هدف تمايلات بشر نيستند اما وسيله مى باشند يعنى وسيله تأمين خواسته هاى اوليه بشر مى باشند و حاجت هاى او را بر مى آورند . در ميان خواسته هاى بشر باز دو جور خواسته داريم : خواسته هاى طبيعى و خواسته هاى غير طبيعى ، يعنى اعتيادى . خواسته هاى طبيعى آن چيزهائى است كه ناشى از ساختمان طبيعى بشر است ، يك سلسله امور است كه هر بشرى به موجب آنكه بشر است خواهان آنهاست ، و رمز آنها را هم هنوز كسى مدعى نشده كه كشف كرده است .مثلا بشر علاقمند به تحقيق و كاوش علمى است ، همچنين به مظاهر جمال و زيبائى علاقه دارد ، به تشكيل كانون خانوادگى و توليد نسل با همه زحمتها و مرارتهايش علاقمند است . به همدردى و خدمت به همنوع علاقمند است . اما چرا بشر علاقمند به تحقيق است ؟ اين حس كاوش و حقيقت جوئى چيست ؟ چرا بشر علاقمند به جمال و زيبائى است ؟ چرا وقتى مجلس جشنى مثل اين مجلس ترتيب داده مى شود هم هيئت مديره آن جشن و هم حضار ، از اينكه وضع سالن مرتب و مزين باشد خوششان مى آيد و لذت مى برند ؟ چرا به تشكيل كانون خانوادگى علاقمند است ؟ چرا در انسان حس همدردى و ترحم نسبت بديگران وجود دارد ؟ اينها يك سلسله سؤالاتى است كه وجود دارد ، ما خواه جواب اين ” چرا ” ها را بدهيم و خواه نتوانيم بدهيم چيزى كه براى ما قابل ترديد نيست اينست كه اين خواسته ها طبيعى است . غير از اين خواسته هاى طبيعى احيانا يك سلسله خواسته هاى ديگرى هم در ميان بسيارى از افراد بشر هست كه اعتيادات ناميده مى شوند . اعتيادات قابل ترك دادن و عوض كردن است . اكثريت قريب باتفاق ، شايد بيش از صدى 99 و يا هزارى 999 مردم عادت به چاى دارند ، عده كثيرى به سيگار عادت دارند و از آنها كمتر به مشروب و ترياك عادت دارند ، از آنها كمتر به هروئين عادت دارند ، اينها كم كم بصورت خواسته در مى آيد و انسان به همان اندازه كه يك امر طبيعى را مى خواهد اين امرى را كه طبيعت ثانوى او شده است ، مى خواهد . اما اين خواسته ها مصنوعى است لذا قابل ترك دادن است ، قابل اين است كه اين فرد را بطورى كه بكلى آن كار را فراموش كند ، ترك دهند .يا نسل آينده را طورى تربيت كنيم كه اساسا فكر اين چيزها را هم نكند . اما امور طبيعى اينطور نيست ، قابل ترك دادن نيست ، جلوى يك نسل را اگر بگيريم نسل بعدى خودش بدنبال او مى رود ، به عنوان مثال : در اوائل كمونيسم تنها موضوع اشتراك مال مطرح نبود ، موضوع از ميان رفتن اصول خانوادگى هم در بين بود تحت عنوان اينكه اختصاص هر جا كه باشد سبب بدبختى بشر است ، چه بصورت مالكيت مال و ثروت و چه بصورت اختصاص زن و شوهرى ، ولى اين موضوع نتوانست در دنيا جائى براى خودش باز كند . چرا ؟ براى اينكه علاقه به تشكيل خانواده علاقه فطرى است يعنى هر فردى در طبقه خودش مايل است زن داشته باشد و آن زن انحصار به خودش داشته باشد ، براى اينكه فرزندى كه از اين زن پيدا مى كند فرزند خود او باشد ، يعنى علاقه به فرزند ، علاقه به اينكه وجودش در نسلش ادامه پيدا كند ، يك علاقه فطرى است ، انسان فرزند را امتداد وجود خود مى داند . گوئى انسان باداشتن فرزند ، وجود خود را باقى مى پندارد . وقتى فرزند ندارد خودش را منقطع و بريده فرض مى كند . همچنانكه انسان مى خواهد با گذشته خودش نيز ارتباط داشته باشد مى خواهد پدر خودش را بشناسد ، تبار خودش را بشناسد . بشر نمى تواند اينطور زندگى كند كه نداند از لحاظ نسلى از كجا آمده است ؟ از كدام مادر ؟ از كدام پدر ؟ و همچنين نمى تواند طورى زندگى كند كه نفهمد چگونه و بچه شكلى وجودش امتداد پيدا مى كند و از اين افرادى كه بعد بوجود آمده اند كداميك از اينها فرزند اويند ؟ نه ، اينها بر خلاف خواسته طبيعى بشر است ، لهذا دنيا ديگر زير بار اين حرف نرفت ، اين حرف مسكوت ماند ، يكبار در دو هزار و سيصد سال پيش افلاطون اين پيشنهاد را كرد منتها براى يك طبقه نه عموم طبقات (طبقه حاكمان فيلسوف و فيلسوفان حاكم) و آنرا تنها راه جلوگيرى از سوء استفاده ها تشخيص داده بود ، اما بعد خود افلاطون از اين پيشنهاد خود پشيمان شد ، بعد در قرن نوزدهم و اوائل قرن بيستم دوباره اين پيشنهاد شد و اين بار نيز بشر آنرا قبول نكرد ، چرا ؟ چون بر خلاف طبيعت است . حكما قاعده اى دارند ، مى گويند ” القسر لا يدوم ” يعنى يك امر غير طبيعى دوام پيدا نمى كند ، هر جريانى كه غير طبيعى باشد باقى نمى ماند و تنها جريانى كه طبيعى باشد قابل دوام است .مفهوم مخالف اين سخن اينست كه جريان هاى طبيعى قابل دوام است ، امكان بقاء دارد ، ولى جريان هاى غير طبيعى امكان دوام ندارد . عليهذا اگر دين بخواهد در اين دنيا باقى بماند بايد داراى يكى از اين دو خاصيتى كه عرض كردم بوده باشد يا بايد در نهاد بشر جاى داشته باشد ، در ژرفناى فطرت جا داشته باشد ، يعنى خود در درون بشر بصورت يك خواسته اى باشد كه البته در آن صورت تا بشر در دنياست باقى خواهد بود و يا لااقل اگر خودش خواسته طبيعى بشر نيست ، بايد وسيله باشد ، بايد تأمين كننده خواسته يا خواسته هاى ديگر بشر باشد اما اين هم بتنهائى كافى نيست ، بايد آن چنان وسيله تأمين كننده اى باشد كه چيز ديگرى هم نتواند جاى او را بگيرد ، يعنى بايد چنين فرض كنيم كه بشر يك رشته احتياجات دارد كه آن احتياجات را فقط دين تأمين مى كند ، چيز ديگرى غير از دين و مذهب قادر نيست آن احتياجات را تأمين كند . و الا اگر چيزى در اين دنيا پيدا شد كه توانست مثل دين يا بهتر از دين آن حاجت و آن خواسته را كه دين تأمين مى كرده است تأمين كند ، آن وقت دين از ميان مى رود ، خصوصا اگر بهتر از دين هم تأمين كند . در پيشرفت تمدن چقدر چيزهاست كه به چشم خودمان مى بينيم زود به زود عوض مى شود ، يك چيزى مى آيد و فورا جاى آنرا مى گيرد يك مثال محسوس عرض كنم ، خيلى ساده ، تا چند سال پيش همه ما جوراب نخى مى پوشيديم ، يك مرتبه اين جوراب هاى نايلونى آمد . تا آمد بلا درنگ جورابهاى نخى از بين رفت ، و حتى كاسبها و آن كسانى كه كارشان و شغلشان كار جوراب نخى فروشى بود ، اگر به كار ديگرى تغيير شغل ندادند همه از بين رفتند ، چون بشر عاشق چشم و ابروى جوراب نخى نيست ، جوراب مى پوشد براى اينكه جوراب داشته باشد ، پوششى براى پاداشته باشد ، مى خواهد دوام داشته باشد ، قشنگ و زيبا باشد ، لطيف باشد ، وقتى يك چيزى آمد كه دوامش از اين بهتر و خودش هم لطيف تر و صرفه اش نيز بيشتر است ؟ اين بايد برود دنبال كارش زيرا زمانى خواسته هاى بشر را تأمين مى كرد و تا آن زمان هم جا داشت ، حالا چيزى ديگرى پيدا شده كه آن خواسته را خيلى بهتر از آن تأمين مى كند . چگونه است كه وقتى چراغ برق آمد چراغ موشى را بايد از سرويس خارج كرد ؟ صنار هم آنرا نمى خرند ، بشر چراغ موشى را براى چكار مى خواست ؟ آنرا براى حاجتى مى خواست ؟ چراغ برق آمد هم نورش از آن بهتر بود و هم دود نمى كرد ، پس ديگر چراغ اولى را مى اندازد دور ، بايد برود ، چون خواسته اى را كه او تأمين مى كرد ، برق خيلى بهتر از آن تأمين مى كند . اما اگر چيزى باشد كه در اجتماع بشر آن چنان مقام و موقعيتى داشته باشد كه هيچ چيز ديگر قادر نباشد جاى آنرا بگيرد ، آن خواسته اى را كه او تأمين مى كند ، هنرى كه او دارد ، كارى كه او دارد ، هيچ چيز ديگر نتواند كار او را انجام دهد ، نتواند هنر او را داشته باشد ، ناچار باقى مى ماند . شما در اين شركت نفت خودتان اگر در جائى كارگرى داشته باشيد و كارگرى بهتر از او پيدا كنيد ، خيلى دلتان مى خواهد آن كارگر اول خودش استعفاء داده كنار رود و آن كسى كه بهتر است بيايد جاى او را بگيرد ، اما اگر كارگر اولى هنر منحصر بفردى داشته باشد امكان ندارد بگذاريد برود ، نازش را مى كشيد و نگهش مى داريد . پس دين اگر بخواهد باقى باشد يا بايد خودش جزو خواسته هاى بشر باشد ، يا بايد تأمين كننده خواسته هاى بشر باشد ، آن هم بدين شكل كه تأمين كننده منحصر بفرد باشد . اتفاقا دين هر دو خاصيت را دارد ، يعنى هم جزو نهاد بشر است ، جزو خواسته هاى فطرى و عاطفى بشر است و هم از لحاظ تأمين حوائج و خواسته هاى بشرى مقامى را دارد كه جانشين ندارد و اگر تحليل كنيم معلوم مى شود اصلا امكان ندارد چيز ديگرى جايش را بگيرد .
فطرى بودن دين
قرآن راجع به قسمت اول كه دين را خدا در نهاد بشر قرار داده اينطور مى فرمايد : ” فأقم وجهك للدين حنيفا فطرش الله التى فطر الناس عليها ” توجه خويش را به سوى دين حقگرايانه پايدار و استوار كن . همانا اين فطرش الله را كه همه مردم را بر آن آفريده ، نگهدار . على (ع) نيز انبياء را اينطور تعريف مى كند : خدا انبياء را يكى پس از ديگرى فرستاده تا اينكه وفاى آن پيمانى را كه در نهاد بشر با دست خلقت بسته شده از مردم بخواهند ، از مردم بخواهند با آن پيمانى كه با زبان بسته نشده و روى كاغذ نيامده بلكه روى صفحه دل آمده ، روى عمق ذات و فطرت آمده ، قلم خلقت او را در سر ضمير ، در اعماق شعور باطن بشر نوشته است ، بان پيمان باوفا باشند . غرضم استشهاد نبود كه از راه استشهاد بقرآن مدعاى خود را اثبات كرده باشم بلكه خواستم عرض كنم كه اين نظريه را براى اولين بار قرآن ابراز داشته است كه دين جزو نهاد بشر است و قبل از اسلام چنين تزى در جهان وجود نداشت ، تا قرن هفدهم و هيجدهم و نوزدهم ميلادى بشر در اين زمينه ها هزار گونه فكر مى كرد ، در حاليكه اكنون مى بينيم كاوشهاى روانى هماهنگ با قرآن مى گويد : ” فطرش الله التى فطر الناس عليها ” .
نظريات در باره علل پيدايش دين
را جع باينكه دين چگونه در ميان مردم پيدا شد و آيا از ميان خواهد رفت يا نه ، حرفها و فرضيه ها آنقدر زياد است كه اگر بخواهيم همه آنها را بر شماريم وقت زيادى مى گيرد ، به اجمال برايتان عرض مى كنم : زمانى آمدند گفتند دين مولود ترس است ، بشر از طبيعت مى ترسيده ، از صداى غرش رعد مى ترسيده ، از هيبت دريا مى ترسيده ، از صداى غرش رعد مى ترسيده ، از هيبت دريا مى ترسيده ، و نتيجه ترس سبب شده كه فكر دين در سر مردم پيدا شود . يكى از حكماى قديم روم بنام لوكريتوس گفته است :نخستين پدر خدايان ترس است ، در زمان ما هم بوده و هستند كسانى كه همين فرضيه قديمى و كهنه را تأييد مى كنند و مكرر در سخنان خود بعنوان يك فكر تازه آنرا بازگو مى نمايند . بعضى گفتند علت پيدايش دين جهل و نادانى بشر است ، بشر مى خواسته حوادث جهان را تعليل نمايد و براى آنها علت ذكر كند و چون علتها را نمى شناخته است ، علت ماوراء طبيعى براى حوادث فرض كرده است . بعضى ديگر گفته اند علت اينكه بشر بسوى دين گرائيده علاقه ايست كه بنظم و عدالت دارد ، وقتى كه در دنيا از طرف طبيعت يا اجتماع بى عدالتى مى بيند براى اينكه تسكينى جهت آلام درونى خود پيدا كند دين را براى خويشتن مى سازد . صاحبان فرضيه هاى فوق گفتند : علم را توسعه بدهيد ، دين از ميان مى رود . چنين فرض كردند كه با توسعه علم خود به خود دين از ميان مى رود ، عالم شدن مساوى است با بيدين شدن . بعضى آمدند براى پيدايش دين يك علت ديگر فرض كردند و گفتند دين وسيله ايست براى كسب امتياز در جامعه هاى طبقاتى . اين فرضيه ماركسيست هاست ، گفتند بشر در ابتدا زندگى اشتراكى داشته است ، آن وقتى كه زندگى ابتدائى و قبيله اى بوده است ، در آنزمان اساسا دينى وجود نداشته ، بعلل خاصى مالكيت پيدا مى شود .جامعه طبقاتى بوجود مى آيد ، فئوداليسم بوجود مى آيد ، بعد از فئوداليسم كاپيتاليسم پيدا مى شود ، طبقه حاكم بوجود مى آيد و طبقه محكوم ، مظلوم و رنجبر و زحمتكش ، بالاخره در جامعه فئوداليستى و كاپيتاليستى طبقه حاكمه براى اينكه منافع خود را حفظ كند دين را اختراع مى كند تا طبقه محكوم در مقابل او قيام نكند دين وسيله ايست ، افسارى ، پوزبندى است براى طبقه مظلوم و محكوم از طرف طبقه ظالم و حاكم . صاحبان فرضيه هاى ديگر گفتند علم چاره كننده دين است ، اگر علم بيايد دين از ميان مى رود ، اما اين فرضيه ، يعنى فرضيه ماركسيست ها ، علم را چاره كننده دين نميدانند ، اينها بعد از اينكه ديدند علم آمد و دين باقى ماند و ديدند دانشمندان طراز اولى همچون پاستور و غيره در آستانه دين زانو زدند ، گفتند خير ، علم چاره كننده دين نيست ، دين اساسا مولود جهل نيست ، مولود ترس هم نيست ، مولود علاقه فطرى انسان به نظم و عدالت هم نيست ، دين اختراع طبقه حاكمه در مقابل طبقه محكوم است تا وقتى كه جامعه طبقاتى وجود دارد ولو آنكه علم بعرش هم برسد باز دين هست . جامعه اشتراكى بوجود بياوريد ، طبقات را از ميان ببريد ، طبقات را كه از ميان برديد دين هم خود بخود از ميان خواهد رفت دين يك ابزارى است ، يك دامى است ، يك شبكه ايست كه طبقه حاكم نصب كرده است ، وقتى خود آن طبقه از بين رفت ابزار كارش هم از ميان مى رود ، خلاصه اينكه مساوات كامل برقرار كنيد ، دين از ميان خواهد رفت . اين فرضيه نيز نتوانست در دنيا براى خود جائى باز كند . زيرا از طرفى علما ثابت كردند دين از مالكيت قديمتر است ، در دوران اشتراكى اولى هم دين بوده است ، در همان دوران اشتراك اوليه و پيش از پيدايش جامعه هاى طبقاتى هم دين بوده است و پرستش وجود داشته ، از طرف ديگر اين توجيه و تفسير با واقعيت تاريخ تطبيق نمى كند و تاريخ دوران گذشته حتى خلاف اين نظريه را نيز نشان مى دهد ، دين هميشه از ميان طبقات ضعيف و محكوم ظهور كرده است . رهبران دينى اشخاصى چون موسى بوده اند ، با گروهى زير دست و بيچاره در مقابل قومى حاكم و مسلط ، يعنى فرعون و فرعونيان . وقتى پيغمبر اسلام ظهور كرد چه كسانى از او حمايت كردند ؟ متنفذين و پولدارها و رباخوارها ؟آنها همانها هستند كه پيغمبر اكرم عليه آنها قيام كرد ، قرآن اينها را با كلمه ” ملأ ” تعبير مى كند ، يعنى اشراف ، اين ها همه مخالف بوده اند . اينهائى كه اين طبقه را تشكيل مى دادند همان رهبران مخالفين آن حضرت بودند از قبيل : ابوسفيان ، ابوجهل ، وليد بن مغيره ، اينها همه از گردن كلفتان درجه اول عربستان بوده اند . اما آنهائى كه بعنوان ياران و گروندگان پيغمبر اكرم اسمشان را در تاريخ مى بينيم از قبيل : عمار ياسر ، ابوذر غفارى ، سلمان پارسى ، عبدالله بن مسعود و نظائر آنها جزو طبقات زير دست و محكوم و مظلوم اجتماع بوده اند. تقريبا در يك سال و نيم پيش كه خروشچف هنوز سقوط نكرده بود ، در روزنامه هاى اطلاعات و كيهان خبرى را خواندم و اتفاقا همان وقت در سخنرانى ايكه در تهران داشتم آنرا نقل كردم و گفتم بخوانيد و تعجب كنيد ، آن وقت ” بن بلا ” رئيس جمهور پيشين الجزاير هنوز بر سر كار بود ، بن بلا گفته بود وقتى خروشچف به الجزاير آمد من باو گفتم كه اسلام مى تواند در شمال آفريقا بعنوان نيروى محرك و نيروى انقلابى عظيمى بكار رود ، خروشچف تصديق كرد و گفت بله ، يكنفر ديگر هم از تئوريسين هاى كمونيست كه گويا از فرانسه يا ايتاليا به الجزاير آمده بود ، او هم پذيرفته بود كه اسلام در شمال آفريقا مى تواند عامل تحرك اجتماع و عامل مبارزه با امپرياليسم بوده باشد ، من اين را در مجلس آن شب نقل كرده و گفتم آقايان اينها همان كسانى هستند كه تا پنجاه سال پيش مى گفتند دين افيون ملتهاست ، اختراعى است كه طبقه حاكم عليه طبقه محكوم كرده است ، ولى حالا كه اسلام را از نزديك مى بينند و يك مسلمان انقلابى مثل ” بن بلا ” اسلام را براى آنها تشريح مى كند ، تصديق مى كنند كه اسلام مى تواند محرك تاريخ باشد . بنابراين ، فرضيه فوق هم راجع به مبدأ و منشأ پيدايش دين منسوخ شد و از بين رفت . فرضيه اى هم فرويد آورد ، اين فرضيه را هم براى شما نقل مى كنم . از نقل اين فرضيه هاى گوناگون حداقل اينقدر مى توانيد استنباط كنيد كه در مغرب زمين در ميان مخالفين دين وحدت نظرى وجود ندارد ، هر يك از مخالفين چيزى مخصوص بخود گفته است . فرويد گفت : دين نه ناشى از ترس است ، نه از جهل است ، نه عكس العمل در مقابل بى نظمى ها است ، و نه عاملى است در راه كسب امتيازات طبقاتى . او ، همانطوريكه همه حوادث اجتماع را با غريزه جنسى تحليل و توجيه مى كرد ، خواست دين را هم از اين راه توجيه كند و نتيجتا گفت : بشر در اجتماع از نظر جنسى محروميت هائى پيدا مى كند كه موجب مى شود غريزه عقب رانده شده و به شعور ناخودآگاه رود . وقتى كه آنجا رفت قيود اجتماعى جلويش را مى گيرد كه بيرون نيايد اما در آن صورت اين محروميت ها از راهها و به شكلهاى ديگرى بروز مى كند كه يكى از آنها دين است . دين ريشه اش تمايل جنسى است و نه چيز ديگر . او هم چنين مى گفت كه ريشه اخلاق هم تمايلات جنسى است ، علم هم ريشه اش جنسى است . اگر از او مى پرسيديم آيا بعقيده شما دين چه موقعى از ميان مردم خواهد رفت ، مى گفت : آزادى جنسى مطلق بدهيد ، بطورى كه هيچ محروميت جنسى وجود نداشته باشد ، در آن صورت دين هم وجود نخواهد داشت ، اما طولى نكشيد كه فرويد خودش هم از حرف خودش پشيمان شد . شاگردهايش نيز از او نپذيرفتند . در همين جاست كه نظريه فطرى بودن دين و اينكه دين جزو نهاد بشر است پيدا مى شود .
نظريه فطرى بودن دين
در مورد فطرى بودن دين دانشمندان زيادى نظر داده اند . يكى از آنها روانشناس بسيار معروف جهانى و شاگرد فرويد ، يونگ است . او مى گفت اينكه آقاى فرويد مى گويد دين از نهاد ناخودآگاه بشر تراوش مى كند درست است .ولى اينكه او خيال مى كند عناصر روان ناخودآگاه بشر منحصر به تمايلات جنسى اى كه بشعور باطن گريخته اند مى باشد بى اساس است . انسان يك روان ناخودآگاه فطرى و طبيعى دارد . روان ناخودآگاه بشر بر خلاف ادعاى فرويد ، صرفا انبارى كه از شعور ظاهر در آن چيزهائى ريخته شده و پر شده باشد نيست ، بعبارت ديگر شعور باطن هرگز بصورت يك ظرف خالى كه فقط از شعور ظاهر چيزى بگريزد و آنجا رفته و آنرا پر كند نيست ، او مى گفت : فرويد به قضيه روان ناخودآگاه خوب پى برده بود ، اما بعدا باشتباه خيال كرد كه روان ناخودآگاه فقط از عناصر مطرود از شعور ظاهر تشكيل مى گردد . خير ، روان ناخود آگاه جزء سرشت بشر است ، عناصر رانده شده مى روند آنجا و به آن ملحق مى شوند ، دين جزء امورى است كه در روان ناخود آگاه بشر بطور فطرى و طبيعى وجود دارد .روانشناس و فيلسوف معروف امريكائى ويليام جيمز كتابى نوشته كه خيال مى كنم بنام ” دين و روان ” چاپ شده ، من چاپ شده آنرا نديده ام در 5 يا 6 سال پيش كه يكى از دوستان آنرا ترجمه كرده بود نسخه خطى ترجمه را آورد پيش من كه ببينمش ، ترجمه اش را آن وقت خواندم ، در آن موقع هنوز اسمى روى كتاب نگذاشته بود ، شنيده ام حالا چاپ شده . ويليام جيمز روان شناسى تجربى را بسبك مخصوص خود ابداع كرده است و روى مسائل روانى مذهبى سالها مطالعه كرده ، سالها افراد را ، بيماران را و غير بيماران را مورد تجربه و آزمايش قرار داده و روى ايشان مطالعه كرده است . اين شخص در كتاب خود مى گويد :درست است كه سرچشمه بسيارى از اميال درونى ما امور مادى طبيعى است ، ولى بسيارى از آنها هم از دنيائى ماوراى اين دنيا سرچشمه مى گيرد . او همچنين مى گويد : دليل اينكه اصولا بسيارى از كارهاى بشر با حسابهاى مادى جور در نمى آيد همين است . مى گويد : من در هر امر ” مذهبى ” هميشه نوعى وقار و صميميت ، وجد و لطف ، محبت و ايثار مى بينم ، حالات روانى مذهبى خواصى دارد كه آن خواص با هيچ حالت از حالات بشر تطبيق نمى كند . مى گويد بهمان دليل كه يك سلسله غرايز مادى ما را با اين دنيا پيوند مى دهد ، غرايز معنوى هم ما را با دنياى ديگر پيوند مى دهد . اين مرد تعبيرات عجيبى دارد . گاهى مى گويد اين فلسفه هائى كه بشر بوجود آورده ، يعنى فلسفه هاى ماوراى طبيعى بمنزله ترجمه هائيست كه انسان از زبان ديگرى انجام داده باشد ، يعنى اينهائى را كه بشر خيال مى كند در مسائل ماوراى طبيعت با فكر و عقل خود بدان رسيده اينها در واقع نداى دل خود اوست . قلب او و دل او با زبان ديگرى انجام داده باشد ، يعنى اينهائى را كه بشر خيال ميكند در مسائل ماوراى طبيعت با فكر و عقل خود بدان رسيده اينها در واقع نداى دل خود اوست . قلب او و دل او با زبان ديگرى ، با نور ديگرى ، با روشنائى ديگرى آنها را دريافته و بعد با زبان عقل به آنها شكل فلسفى داده است . آلكسيس كارل جراح و فيزيولوژيست معروف فرانسوى كه بعدها مقيم امريكا شده ، همان شخصى كه كتاب ” انسان موجود ناشناخته ” را كه بسيار جالب و عميق است نوشته ، و يك بار هم برنده جايزه نوبل شده ، راجع به حقيقت دعا كتابى دارد بنام ” نيايش ” كه ترجمه هم شده است .او مى گويد : دعا عالى ترين حالت مذهبى در انسان است و حقيقت آن پرواز روح بشر است بسوى خدا ، هم او مى گويد در وجدان انسان شعله فروزانى است كه گاه و بيگاه انسان را متوجه خطاهاى خويش مى كند ، متوجه گمراهيها و كج فكريهايش مى سازد ، همين شعله فروزان است كه انسان را از راه كجى كه مى رود باز مى دارد . او مى گويد گاهى انسان در حالات معنوى خود جلال و ابهت آمرزش را احساس مى كند . در اين زمينه گفته ها زياد است اينها را براى اين گفتم كه اولا بدانيد در ميان خود منكرين دين راجع بمنشأ دين و اينكه دين ناشى از چيست ؟ آيا ناشى از ترس است ؟ ناشى از جهل است ؟ و يا از چيز ديگرى است ؟ وحدت نظرى وجود ندارد و ثانيا بسيارى از دانشمندان معروف و مشهور جهان به فطرى و طبيعى بودن حس دينى نظر داده اند و آن را جزء لاينفك وجود بشر بشمار آورده اند .در اينجا بد نيست نظريه معروف ترين دانشمند عصر ما را در باره حس دينى و مبنا و منشأ آن نيز براى شما نقل كنم اخيرا مجموعه اى منتشر شده است كه حاوى يك سلسله نامه يا مقاله يا سخنرانى از فيزيسين و رياضى دان معروف و بزرگ عصر ما آلبرت اينشتاين است .در اين مجموعه فصلى دارد تحت عنوان ” مذهب و علوم ” در اين جا اينشتاين نظر خود را در باره مذهب و وظيفه اى كه علوم و هنرها در زمينه مذهب دارند بيان مى كند . اين دانشمند مدعى است كه احساسات موجد مذهب متفاوت است ، علت گرايش بمذهب را در همه طبقات نمى توان يكسان دانست . او مى گويد : ” براى يك انسان ابتدائى ، ترس : ترس از مرگ ، ترس از گرسنگى ، ترس از جانور وحشى ، ترس از مرض ، ايجاد كننده زمينه مذهبى است . فكر محدود و عدم رشد عقل انسان بدوى براى خود موجودات كم و بيش شبيهى مى سازد ، اين موجودات را با دست و فكر خود مى سازد و بعد از اين آفريدن باين فكر مى افتد كه چگونه از خشم آنها جلو بگيرد ، چطور بر سر لطف شان بياورد . اينگونه مذهب را مذهب ترس بايد ناميد و خدائى كه در اين مذهب پرستيده مى شود خداى واقعى نيست منجر به نوعى بت پرستى مى شود ” . مى گويد : ” خصيصه اجتماعى بشر نيز يكى از تبلورات مذهب است . يك فرد مى بيند پدر و مادر ، خويشان و رهبران و بزرگان ميميرند يك يك اطراف او را خالى مى گذارند ، پس آرزوى هدايت شدن ، دوست داشتن ، محبوب بودن و اتكاء و اميد داشتن بكسى ، زمينه قبول عقيده بخدا را در او ايجاد مى كند ” . به عقيده اينشتاين خدائى كه ناشى از اين احتياج است نيز خداى واقعى نيست ، صفاتى كه براى او فرض مى شود همه صفات انسانى است ، كتاب مذهبى يهوديان و همچنين انجيل اين چنين خدائى را معرفى مى كنند ، اين مذهب نسبت بمذاهب ترس يك درجه تكامل يافته است . آنگاه چنين مى گويد : ” ولى فراموش نشود كه در اين بين عده قليلى از افراد و اجتماعات يافت مى شوند كه يك معنى واقعى از وجود خدا را وراى اين اوهام دريافته اند كه واقعا داراى خصائص و مشخصات بسيار عالى و تفكرات عميق و معقول بوده بهيچ وجه قابل قياس با آن عموميت عقيده نيستند ” . مقصودش اينست كه گمان نرود در ميان اجتماعاتى كه آن دو نوع مذهب وجود داشته و دارد همه افراد فكرشان در باره خدا سطحى است ، افرادى هم در همان جماعات يافت مى شوند كه خدا را آنچنان كه شايسته قدس و جلال او هست در نظر مياورند و پرستش مى نمايند . آنگاه چنين مى گويد : ” يك عقيده و مذهب ثالث بدون استثناء در ذهن همه وجود دارد ، گرچه با شكل خالص و يكدست در هيچ كدام يافت نمى شود . من آن را ” احساس مذهبى آفرينش يا وجود ” مينامم . بسيار مشكل است كه اين احساس را براى كسى كه كاملا فاقد آن است توضيح دهم ، بخصوص كه در اينجا ديگر بحثى از آن خدا كه به اشكال مختلفه تظاهر مى كند نيست . در اين مذهب ، فرد بكوچكى آمال و هدفهاى بشر و عظمت و جلالى كه در ماوراى امور و پديده ها در طبيعت و افكار تظاهر مينمايد پى مى برد . او وجود خود را يك نوع زندان مى پندارد ، چنانكه مى خواهد از قفس تن پرواز كند و تمام هستى را يكباره بعنوان حقيقت واحد در يابد . . ” . مطابق اين بيان در انسان و حداقل در افراد رشد يافته انسانها چنين احساسى وجود دارد كه مى خواهد از وجود محدود خود خارج شود و خود را بقلب هستى رساند . در انسان ميلى وجود دارد كه آرام نمى گيرد مگر آنكه خود را با خدا و منبع هستى متصل ببيند .اين همان است كه قرآن كريم فرموده است : ” الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم بذكر الله (*) الا بذكر الله تطمئن القلوب ” ” تنها با ياد خدا و جاى گرفتن خدا در قلب است كه دل آدمى آرامش خويش را باز مى يابد ” . مولوى معنوى ما اين عشق و احساسى را كه اينشتاين ” احساس آفرينش ” نام نهاده است ، چه خوب و عالى در هفت قرن قبل از اينشتاين بيان كرده است :جزئها را رويها سوى كل است بلبلان را عشق با روى گل استاز همانجا كامد آن جا مى رود از همانجا كامد آن جا مى روداز سر كه سيل هاى تند دو و ز تن ما جان عشق آميزد
و من نمى دانم ما چه جور آدمهائى هستيم همين قدر كه كسى در يكجا نوشت دين بطور كلى ناشى از ترس يا جهل است خيال مى كنيم همانطورى كه كشف شده آب تركيبى از اكسيژن و ئيدروژن است و در لابراتوارهاى معظم دنيا هم مسلم و قطعى شده است ، اين مطلب هم كه دين ناشى از ترس يا جهل است به همين صورت است . نه آقا ، اينطور نيست . اگر اندك توجهى بكنيد مى بينيد حتى در ميان خود منكرين دين راجع به اينكه دين از چه ناشى شده و از كجا آمده وحدت نظرى وجود ندارد . نظريات مختلفى از طرف آنها ابراز شده و همه رد شده است ، حتى اكثريت دانشمندان امروز توحيد را پذيرفته اند ، اصول دين را پذيرفته اند ، اگر دين حقيقتا مولود جهل بوده آيا معنى داشت كه اينشتاين دانشمندترين انسان عصر حاضر هم خداپرست باشد ، نه تنها او كه دانشمندترين انسان عصر خود بود ، بلكه دنياى علم به سوى قبول ” فطرش الله التى فطر الناس عليها ” پيش مى رود .
دين سرمايه زندگى
اما قسمت دوم ، بايد عرايضم را خيلى كوتاه كنم ، قسمت دوم اينكه بگوئيم چگونه دين تأمين كننده خواسته هاى بشر است و جانشين هم ندارد ، زمانى خيال مى كردند اگر تمدن پيشرفت كرد ديگر جائى براى دين نيست ، امروز ديگر معلوم شده كه پيشرفت علم و تمدن نيازى را كه بشر به دين براى يك زندگى خوب دارد رفع نمى كند بشر هم از لحاظ شخصى احتياج به دين دارد و هم از لحاظ اجتماعى نيازمند دين است ، همين قدر كه ابديت به فكر بشر مى آيد ، به جهان ديگر پيوند پيدا مى كند ، اين قدرت فكرى و تصورى در او احساسات و تمايلات ابديت خواهى به وجود مى آورد .پيدايش اين گونه تصورات وسيع و گسترده و پيدايش اينگونه تمايلات و خواسته هاى عظيم و پهناور در انسان با ساختمان بدنى و جسمانى محدود و فانى شونده انسان به هيچوجه جور نمى آيد . يعنى وقتى كه از يك طرف آن تصورات و تمايلات عظيم را در خود احساس مى كند و از طرف ديگر به ساختمان محدود و فانى شونده و زودگذر مادى خود مينگرد مى بيند اشتهاى لقمه اى در او پيدا شده كه به اصطلاح براى دهانش خيلى بزرگ است ، آرزوى كلاهى را پيدا كرده است كه نه تنها براى سر او بلكه ، براى سر چرخ و فلك هم گشاد است ، اينجا است كه يك عدم تعادل عجيب و ناراحت كننده اى ميان آرزوها و خواسته ها از يك طرف و ميان استعداد جسمانى خود از طرف ديگر مى بيند ، تصور محروميت از ابديت او را خرد مى كند ، غبطه مى برد به حال حيوانات كه حدود فكرشان با حدود استعداد جسمانى شان منطبق است ، در باره بقاء و ابديت فكر نمى كنند تا آرزويش در دلشان پيدا شود و از تصور رسيدن به آن آرزو و از تصور فنا و نيستى رنج ببرند . راستى هم اگر بنا بشود انسان فانى شونده باشد عدم تعادل و عدم تناسب عجيبى ميان افكار و تمايلات روحيش از يك طرف و ميان استعداد و توانائيش از طرف ديگر وجود دارد ، اين سئوال پيش مى آيد كه اگر بنا است اين موجود مات وفات شود اين تفكرات و تصورات و تمايلات وسيع و پهناور چقدر بيهوده و موذى و خردكننده است . بسيارى از تلاشهاى بشر براى جاويد ماندن نام و عنوان و يادگارهايش بعد از خودش ، مولود همين احساس و آرزو است ، ولى البته به صورت غير منطقى ، خيال مى كند اگر كارى كند كه نامش ، مجسمه اش ، يادگارهايش ، آثارش ، سرگذشتهايش بعد از خودش جاويد بماند خودش جاويد مانده است ، و خود را از چنگال فنا و نيستى نجات داده است ، بسيارى از جنايتها را بشر براى رسيدن به اين نوع جاودانه شدن انجام مى دهد ، اما كيست كه در همان وقت نداند كه اين تلاشها بيهوده است ، من كه نيست و نابود باشم ، شهرت و نام من چه لذتى مى تواند براى من داشته باشد ؟ ! لذت از شهرت و افتخار و نام و عنوان فرع بر بقا . و حيات خود من است .تنها چيزى كه اين احساس و اين احتياج را به صورت كامل و مطمئن تأمين مى كند احساسات و عقائد مذهبى و پرستش است . مرحوم فروغى در جلد دوم كتاب آئين سخنورى ، سخنرانيها و خطابه هاى بزرگى را كه در دنيا ايراد شده ترجمه كرده است ، در بين آنها چند خطابه از ويكتور هوگو نويسنده معروف فرانسوى است ، هوگو در يكى از خطابه هاى خيلى عالى اش مى گويد : ” راستى اگر انسان اينطور فكر كند كه عدم است و بعد از اين زندگى نيستى مطلق است ، ديگر اصلا براى او زندگى ارزشى نخواهد داشت ، آن چيزى كه زندگى را براى انسان گوارا و لذت بخش مى سازد ، كار او را مفرح مى سازد ، به دل او حرارت و گرمى مى بخشد ، افق ديد انسان را خيلى وسيع مى كند همان چيزى است كه دين به انسان مى دهد ، يعنى اعتقاد به جهان ابديت ، اعتقاد به خلود ، اعتقاد به بقاء بشر ، اعتقاد به اينكه تو اى بشر ! فانى نيستى و باقى خواهى بود ، تو از اين جهان بزرگترى ، اين جهان براى تو يك آشيان كوچك و موقتى است ، اين جهان فقط يك گاهواره است ، براى دوران كودكى تو است ، دوران بيشتر دوران ديگرى است ” . از تولستوى حكيم معروف روسى مى پرسند ايمان چيست . آنرا براى ما تعريف كن . مى گويد : ايمان همان چيزى است كه انسان با آن زندگى مى كند ، سرمايه زندگى است . واقعا عجب جمله ساده و پر مغزى است . ايمان همان چيزى است كه بشر با آن زندگى مى كند شما اين جمله را مقايسه كنيد با طرز تفكر يك عده سبك مغز بى خبر و بى اطلاع كه خيال مى كنند دين براى بشر ” سربار ” است ، بيدينى نوعى آزادى و سبكبارى است ! اينها خيال مى كنند ، پا بند نبودن بهر چيزى نامش آزادى است ، بنابراين پا بند نبودن به عقل و انسانيت و اخلاق و شرافت چون بالاخره هر چه هست پا بند نبودن است سبكبارى و آزادى است . اما اين حكيم عاليقدر روسى چقدر خوب ارزش ” سرمايه ” هاى معنوى را درك كرده است ، او نمى گويد ايمان ” سربار ” است مى گويد ” سرمايه است ” . من هنگامى كه اين سخن تولستوى را ديدم بياد شعر معروف ناصر خسرو افتادم ، آنجا كه بفرزندش خطاب كرده مى گويد :زد دنيا روى زى دين كردم ايراك مرا ، بى دين ، جهان ، چه بود و زندانمرا پورا ز دين ملكى است در دل كه آن هرگز نخواهد گشت ويران
دين ، پشتوانه اخلاق و قانون
ركن اساسى در اجتماعات بشرى اخلاق است و قانون ، اجتماع قانون و اخلاق مى خواهد و پشتوانه قانون و اخلاق هم فقط و فقط دين است . اينكه مى گويند اخلاق بدون پايه دينى هم استحكامى خواهد داشت ، هرگز باور نكنيد ، درست مثل اسكناس بدون پشتوانه است كه اعتبارى ندارد ، مثل اعلاميه حقوق بشر است كه فرنگيان منتشر كردند و مى كنند و خودشان هم قبل از ديگران عليه آن قيام كرده و مى كنند ، چرا ؟ چون متكى به ايمانى كه از عمق وجدان بشر برخاسته باشد نيست . ژرژ بيدو كه زمانى خودش رهبر سوسياليستهاى فرانسه بود وقتى كه خواستند به الجزاير استقلال بدهند آمد جزو سازمان هاى آدم كشى ها قرار گرفت ، كه چرا به اينها استقلال مى دهيد ! بلى اينها هستند امضاء كنندگان اعلاميه حقوق بشر و . . . قانون هم همينطور است ، آزادى چطور ؟ آزادى هم همينطور است ، تمام مقدساتى كه اجتماع بشر دارد : عدالت ، مساوات ، آزادى ، انسانيت و همدردى ، هرچه كه به فكر شما برسد ، تا پاى دين در ميان نباشد حقيقت پيدا نمى كند . آلكسيس كارل مى گويد : مغزها خيلى پيشرفته اما افسوس كه دلها هنوز ضعيف است ، دل را فقط ايمان قوى مى كند ، تمام مفاسد بشريت از اينست كه مغزها نيرومند شده و دلها ضعيف و ناتوان باقى مانده اند ، آيا تمدن چه مى كند ، تمدن براى انسان ابزار مى سازد ، ابزارهاى خوب ، انصافا ابزارهاى خوب اختراع مى كند ، اما آدمها را چطور ؟ چه چيز مى تواند آدم ها را عوض كند ؟ چه چيز مى تواند به آدمها هدف هاى مقدس و عالى بدهد ؟ چه چيز است كه مى تواند ارزش هاى بشرى را عوض كند ! كارى كند كه همدردى و صاحبدلى تا بدان حد ارزش داشته باشد كه از صميم قلب بگويد : دنيا نيرزد آنكه پريشان كنى دلى زنهار بد مكن كه نكرده است عاقلى انسانيت مساوى است با دين و ايمان ، و اگر دين و ايمان نباشد ، انسانيتى نيست .
اشكالات
خوب ، ديگر عرايض خود را بايد خاتمه دهم مطالبى بود كه ديگر تفصيلا به بيان آنها نمى رسم ، از آن جمله اينكه اگر دين فطرى است چرا گروههائى از مردم از دين خارج مى شوند ؟ راجع به اين موضوع اندكى شرح مى دهم : اين مطلب خود مطلبى است كه علل اعراض گروه زيادى از مردم از دين چيست ؟ اين سؤال مخصوصا براى كسانى كه توجه به خدا و ديانت را امرى فطرى مى دانند بيشتر طرح مى شود . حتى بعضى اين سؤال را با تعجب طرح مى كنند ، ما نخست سخن يكى از دانشمندان امريكائى را در اين زمينه نقل مى كنيم بعد نظر خود را بيان خواهم كرد .ذكر اين مطلب از آن جهت لازم است كه در يافتن راه اصلاح اجتماع بما كمك مى نمايد . در كتاب ” اثبات وجود خدا ” كه مجموعه مقالاتى است از عده اى دانشمندان در باره خدا ، مقاله اى است تحت عنوان ” بكار بردن روشهاى علمى ” ، از يك دانشمند امريكائى بنام ” والتر اسكارلند برگ ” . اين مرد در مقدمه گفتار خود در باره علت عدم ايمان بعضى از دانشمندان بخدا بحث مى كند ، مى گويد : ” اينكه توجه بعضى از دانشمندان در مطالعات علمى منعطف بدرك وجود خدا نمى شود علل متعددى دارد كه ما از آن جمله دو علت را ذكر مى كنيم : نخست اينكه غالبا شرايط سياسى استبدادى يا كيفيت اجتماعى و يا تشكيلات مملكتى انكار وجود صانع را ايجاب مى كند . دوم اينكه فكر انسانى هميشه تحت تأثير بعضى اوهام قرار دارد و با آنكه شخص از هيچ عذاب روحى و جسمى بيم نداشته باشد باز فكر او در اختيار و انتخاب راه درست كاملا آزاد نيست . در خانواده هاى مسيحى اغلب اطفال در اوائل عمر به وجود خدائى شبيه انسان ايمان مى آورند مثل اينكه بشر بشكل خدا آفريده شده است . اين افراد هنگامى كه وارد محيط علمى مى شوند و بفرا گرفتن و تمرين مسائل علمى اشتغال مى ورزند اين مفهوم انسانى شكل و ضعيف خدا نمى تواند با دلائل منطقى و مفاهيم علمى جور در بيايد و بالنتيجه بعد از مدتى كه اميد هر گونه سازش از بين مى رود مفهوم خدا نيز بكلى متروك و از صحنه فكر خارج مى شود . علت مهم اين كار آن است كه دلائل منطقى و تعريفات علمى وجدانيات يا معتقدات پيشين اين افراد را عوض نمى كند و احساس اينكه در ايمان بخدا قبلا اشتباه شده و همچنين عوامل ديگر روانى باعث مى شوند كه شخص از نارسائى اين مفهوم بيمناك شود و از خداشناسى اعراض و انصراف حاصل كند ” . اين دانشمند دو علت براى اعراض از دين و خدا ذكر كرده است : يكى نامساعد بودن بعضى از محيطهاى اجتماعى كه الزاما ماترياليسم را يك عقيده رسمى ميشناساند . ديگر سوء تفاهمى كه در مسئله خدا براى دانشمندان پيدا مى شود . علت اين سوء تفاهم آن است كه فكر و عقيده خدا را در كودكى از كسانى فرا مى گيرد كه مدعى خداشناسى هستند ولى خدا را نمى شناسند ، ذات خدا و صفات خدا و طرز دست اندركار بودن خدا در كار عالم را طورى تعليم مى كنند كه با عقل و علم و منطق جور نمى آيد ، يك مفهوم نامعقولى از خدا و دين بمردم تعليم مى كنند ، بديهى است كه دانشمند پس از آنكه با عقل و علم و منطق آشنا شد نمى تواند معانى و مفاهيم نا معقول و غير منطقى را بپذيرد . ناچار آن ايمان نا معقول جاى خود را در ذهن دانشمند به انكار و نفى ميدهد و چون مى پندارد عقيده بخدا جز بهمان شكل غير منطقى نبايد باشد منكر خدا مى شود . اين سخن ، سخن بسيار درستى است ، مسلما علت انكار و اعراض بسيارى از افراد تحصيل كرده اينست كه مفاهيم مذهبى و دينى بطرز صحيحى به آنها تعليم نشده است ، در واقع آن چيزى كه آنها انكار مى كنند مفهوم واقعى خدا و دين نيست ، چيز ديگرى است . افرادى مانند من كه با پرسش هاى مردم درباره مسائل مذهبى مواجه هستيم كاملا اين حقيقت را درك مى كنيم كه بسيار از افراد تحت تأثير تلقينات پدران و مادران جاهل يا مبلغان بيسواد افكار غلطى در زمينه مسائل مذهبى در ذهنشان رسوخ كرده است و همان افكار غلط اثر سوء بخشيده و آنها را در باره حقيقت دين و مذهب دچار ترديد و احيانا انكار كرده است .از اينرو كوشش فراوانى لازم است صورت بگيرد كه اصول و مبانى مذهبى بصورت صحيح و واقعى خود با افراد تعليم و القا شود . اين بنده شخصا سالهاست كه اين مطلب را احساس كرده ام و وظيفه خود دانسته ام كه فعاليت هاى مذهبى خود را تا حدودى كه توانائى دارم در راه تعليم صحيح و معقول مفاهيم دينى و مذهبى متمركز كنم . تجربه نشان داده است كه اينگونه فعاليتها بسيار ثمر بخش است . ولى علت اعراض از دين منحصر به اينها نيست ، علتهاى ديگر هم در كار است . يكى از چيزهائيكه موجب اعراض و تنفر مردم از خدا و دين و همه معنويات مى شود آلوده بودن محيط و غرق شدن افراد در شهوت پرستى و هوا پرستى است ، محيط آلوده همواره موجبات و تحريك شهوات و تن پرورى و حيوان صفتى را فراهم مى كند . بديهى است كه غرق شدن در شهوات پست حيوانى با هرگونه احساس تعالى اعم از تعالى مذهبى يا اخلاقى يا علمى يا هنرى منافات دارد . همه آنها را ميميراند . آدم شهوت پرست نه تنها نمى تواند احساسات عالى مذهبى را در خود بپروراند ، احساس عزت و شرافت و سيادت را نيز از دست مى دهد ، احساس شهامت و شجاعت و فداكارى را نيز فراموش مى كند ، آنكه اسير شهوات است جاذبه هاى معنوى اعم از دينى و اخلاقى و علمى و هنرى كمتر در او تأثير دارد . لهذا اقوام و ملتهائى كه تصميم مى گيرند روح مذهب و اخلاق و شهامت و شجاعت و مردانگى را در ملتى ديگر بكشند وسائل عياشى و شهوترانى و سرگرميهاى نفسانى آنها را فراهم و تكميل مى كنند . در تاريخ اندلس اسلامى يعنى اسپانياى فعلى مى خوانيم كه نقشه اى كه مسيحيان براى تصرف اندلس و بيرون كشيدن آن از دست مسلمين كشيدند اين بود كه بصورت دوستى و خدمت وسائل عياشى براى آنها فراهم كردند .باغها و بوستانها وقف ساختن شراب و نوشانيدن مسلمين شد ، دختران زيبا و طناز در خيابانها بدلربائى و عاشق سازى پرداختند . سرگرميهاى شهوانى از هر جهت فراهم شد و روح ايمان و جوانمردى مرد . پس از اين جريان بود كه توانستند مسلمانان را بيدرنگ از دم تيغ بگذرانند . استعمار غرب نيز اين برنامه را در قرون اخير بصورت دقيقى در كشورهاى اسلامى اجرا كرد . بهر حال غرق شدن در شهوات حيوانى عامل ديگرى است براى اينكه تعالى دينى در وجود بشر ضعيف و احيانا منفور گردد .در زبان دين اين مطلب اينطور بيان شده كه وقتى دلها را كدورت و تيرگى و قساوت مى گيرد . نور ايمان در دلها راه نمى يابد . ” ان الله لا يهدى القوم الفاسقين ” . يكى ديگر از موجبات اعراض و روگرداندن از دين جنگ و ستيزى است كه برخى از داعيان و مبلغان دينى بيخرد ميان دين و ساير غرائز فطرى و طبيعى بشر ايجاد مى كنند و دين را بجاى اينكه مصلح و تعديل كننده غرايز ديگر معرفى كنند آنرا ضد و منافى و دشمن ساير فطريات بشر معرفى مى كنند . اين مطلب احتياج بتوضيح دارد . بشر فطريات زيادى دارد . در سرشت بشر تمايل به بسيار چيزها نهاده شده است .همه اين تمايلات مربوط بامورى است كه بشر در سير تكاملى خود به آنها احتياج دارد . يعنى هيچ تمايل بيهوده و لغوى كه احتياج به كشتن و ميراندن داشته باشد در وجود بشر نهاده نشده است . همچنانكه هيچ عضو لغو و بيهوده اى در بدن بشر خلق نشده است . در سرشت انسان تمايلات زيادى هست از آن جمله است تمايل به ثروت ، تمايل به محبوبيت اجتماعى ، تمايل بعلم و حقيقت جوئى ، تمايل بتشكيل خانواده و انتخاب همسر و امثال اينها . تمايل دينى نيز يكى از تمايلات طبيعى انسان است . هيچ يك از اين تمايلات با يكديگر سر جنگ ندارند ، بين آنها تضاد و تناقض واقعى نيست . هر كدام از آنها سهمى و خطى و بهره اى دارد . اگر سهم و حظ و بهره هر يك از آنها بعدالت داده شود هماهنگى كامل ميان آنها برقرار مى شود . هماهنگى و ناراحتى و جنگ و ستيز آنگاه بر مى خيزد كه انسان بخواهد سهم بعضى از آنها را بديگرى بدهد .يكى را گرسنه نگهدارد و ديگرى را بيش از حد لازم اشباع نمايد . يكى از مختصات دين اسلام اين است كه همه تمايلات فطرى انسان را در نظر گرفته . هيچ كدام را از قلم نينداخته و براى هيچكدام سهم بيشترى از حق طبيعى آنها نداده است .معنى فطرى بودن قوانين اسلامى هماهنگى آن قوانين و عدم ضديت آنها با فطريات بشر است . يعنى اسلام گذشته از اينكه از نظر ايمان و پرستش خدا پرورش دهنده يك احساس فطرى است ، از نظر قوانين و مقررات نيز با فطرت و طبيعت و احتياجات واقعى بشر هماهنگ است .بعضى از مقدس مابان و مدعيان تبليغ دين ، به نام دين با همه چيز بجنگ بر مى خيزند ، شعارشان اينست اگر مى خواهى دين داشته باشى پشت پا بزن به همه چيز ، گرد مال و ثروت نگرد ترك حيثيت و مقام كن ، زن و فرزند را رها كن ، از علم بگريز كه حجاب اكبر است و مايه گمراهى است ، شاد مباش و شادى نكن ، از خلق بگريز و بانزوا پناه ببر . و امثال اينها . بنابراين اگر كسى بخواهد به غريزه دينى خود پاسخ مثبت بدهد بايد با همه چيز در حال جنگ باشد . بديهى است وقتى كه مفهوم زهد ، ترك وسائل معاش و ترك موقعيت اجتماعى و انزوا و اعراض از انسانهاى ديگر باشد وقتى كه غريزه جنسى پليد شناخته شود و منزه ترين افراد كسى باشد كه در همه عمر مجرد زيسته است .وقتى كه علم دشمن دين معرفى شود و علما و دانشمندان بنام دين در آتش افكنده شوند و يا سرهاشان زير گيوتين برود مسلما و قطعا مردم به دين بدبين خواهند شد . مربيان دين بايد اول بكوشند خودشان عالم و محقق و دين شناس بشوند و بنام دين مفاهيم و معانى نامعقولى در اذهان مردم وارد نكنند كه همان معانى نامعقول منشأ حركتهاى ضد دينى مى شوند ، ثانيا در اصطلاح محيط بكوشند و از آلودگيهاى محيط تا حدود امكان بكاهند ثالثا از همه مهمتر و بالاتر اينكه بنام دين و باسم دين با فطريات مردم معارضه و مبارزه نكنند آن وقت است كه خواهند ديد مردم ” يدخلون فى دين الله افواجا ” از خداوند متعال مسئلت مى نمائيم كه همه ما را براه راست هدايت فرمايد و ما را از دينداران واقعى قرار دهد . بار ديگر امشب را كه شب مبعث خاتم پيامبران (ص) است بهمه حضار محترم تبريك مى گويم و به ذكر دعائى سخن خود را خاتمه ميدهم . دعا بقول آلكسيسر كارل پرواز روح است . آقايان خيال نكنند دعا كهنه مى شود ، يا تمدن و تجدد ايجاب مى كند كه دعا نكنند خير ، دعا اظهار عبوديت است ، امتناع از دعا استكبار بر خداوند متعال است كه زشت ترين استكبارها است . ” و قال ربكم ادعونى استجب لكم ان الذين يستكبرون عن عبادتى سيدخلون جهنم داخرين ” دعا كمال انسانيت است ، دعا بر قرار شدن پيوند بنده با خدا است ، پيوند خدا با بنده قطع ناشدنى است ، از آن سر هميشه ارتباط هست . با دعا از اين طرف نيز پيوند و ارتباط برقرار مى شود و زمينه فيض گيرى فراهم تر مى گردد . و انسان در حال دعا با باطن و ضمير خود متوجه آفريننده و مبدأ و نقطه اى كه از آنجا آمده ميشود و از او استمداد مى كند و سعادت و سلامت و توفيق ميطلبد ، مغفرت و آمرزش مسئلت مى كند . دعاى امشب من يك جمله بيشتر نيست : خدايا به همه ما اراده و همت عنايت فرما كه از اين برنامه سعادت بخش اسلامى كه در مثل امشبى از جانب تو طرح شده و بوسيله خاتم پيامبران تو بما رسيده است بهره ببريم و استفاده كنيم و به آن عمل نمائيم . چه خوب گفته اقبال لاهورى :بمنزل كوش تو همچو مه نو در اين نيلى فضا هر دم فزون شومقام خويش اگر خواهى در اين دير بحق دل بند و راه مصطفى ر و
2- امدادهاى غيبى در زندگى بشر
قبل از آنكه وارد بحث خودم بشوم اين عيد سعيد را كه عيد اميد و آروز است و متعلق به آينده بشريت است ، يعنى تعلق دارد به شخصيتى كه براى آينده بشريت ذخيره شده است به همه حضار محترم تبريك عرض مى كنم . موضوع بحث همانطور كه در كارت هاى دعوت ملاحظه فرموده ايد ” امدادهاى غيبى در زندگى بشر ” است .خودم توجه داشته و دارم كه اين موضوع و اين عنوان در ذهن بسيارى از افراد اعم از اينكه در اين جلسه شركت كرده باشند و يا شركت نكرده باشند توهماتى به وجود مى آورد ، فكر مى كنند كه بنا است به اصطلاح يك سلسله موضوعات خرافى در اينجا مطرح شود . شايد بعضى آنقدر ساده دل باشند كه خيال كنند شايد موضوعاتى از قبيل تسخير جن و طلسمات و غيره قرار است در اين جلسه بحث شود ! مسلما عده اى با شنيدن عنوان مددهاى غيبى خواهند گفت در عصر علم و دانش و تجربه و آزمايش كه بشر همه چيز را تحت تسلط مشاهدات عينى و حسى و لمسى خود در آورده است مددهاى غيبى يعنى چه ؟ در اين عصر كه عصر نور و روشنائى است بحث در اطراف غيب و نهان و پشت پرده و بالاخره ماوراء الطبيعه معنى ندارد . آرى به اين نكته توجه داشته و داريم ، شايد هم تعمدى در كار بوده كه چنين عنوانى انتخاب شود كه احيانا همچو سؤالاتى و ترديد و انكارهائى به وجود آيد و قهرا آمادگى بيشترى براى تأمل در آنچه گفته مى شود پيدا شود . بايد عرض كنم كه مطلب درست عكس اين است ، يعنى اين انكارها و اعراضها و اين ادعاها : كه در عصر علم و دانش سخن از مسائلى از قبيل مددهاى غيبى بى معنى است ، ضد علم است و با روح علمى ناسازگار است ، نوعى جهالت است بلكه بدتر از جهالت است . آيا از جهل بدتر هم چيزى هست ! بلى از جهل بدتر هم هست و آن جمود است . هم چنانكه از نظر مال و ثروت و اقتصاد ، از فقر بدتر هم هست و آن غرور و اتكاء به دارائى خويش است ، يعنى اينكه انسان فكر كند آنچه دارد او را از همه چيز حتى از فعاليت و كار و فكر بى نياز مى كند . اين از فقر بدتر است . آينده اين حالت از آينده فقر خطرناكتر است .جهل بد است از آن جهت كه صرفا نيستى و فقدان علم است ، اما چه بسا جاهلها و نادانها و فاقد العملها كه با عشق و شور و شوق زائد الوصفى در پى تحصيل علم و دانش مى روند و آينده روشنى در انتظار آنها است . و اى بسا عالمى كه به آنچه دارد مغرور است و خيال مى كند آنچه او ميداند كل دانش است و از اينرو به دانش خود مغرور مى گردد . و اين غرور يك دنيا جهل و تاريكى بوجود مى آورد . دانش بشر هميشه نسبت به آنچه حقيقت است ، يعنى نسبت به كل دانش اندك است : ” و ما أوتيتم من العلم الا قليلا ” عالم واقعى هميشه به نادانى و جهل خود اعتراف دارد ، عالم واقعى بدون دليل چيزى را انكار نمى كند و بدون دليل چيزى را نمى پذيرد . عالم اگر جامد و مغرور بود عالم نيست . عالم اگر بى دليل چيزى را پذيرفت يا بى دليل چيزى را انكار كرد روح علمى ندارد ، او خزانه و انبارى است از يك سلسله فورمولها و اطلاعات ، هر چه باو داده شده ياد گرفته و ضبط كرده است اما در روح خودش يك روشنائى و يك مقياس براى قبول و انكار وجود ندارد . پس روحش روح علمى نيست . اگر شخصى را ديديد كه در همه رشته ها گواهى نامه تحصيلى دارد ، در عين حال سخنى را بدون دليل قبول يا انكار مى كند بدانيد عالم واقعى نيست .علم در ذات خود هرگز مستلزم جمود يا غرور نيست ، علم بشر را در مقابل حقايق خاضعتر و تسليم تر و در قبول و انكار محتاطتر مى كند . پس جمود كه بدتر از جهالت است عبارت است از روح ضد تحقيق ، عبارت است از حالتى كه مقدس ترين روحيه را كه روحيه تحقيق و كاوشگرى است از بشر ميگيرد ، شايد بشود گفت همانطوريكه جمود از جهل زشتتر است ، حس تحقيق از خود علم مقدس تر است . علم آنگاه مقدس و قابل احترام است كه با روح تحقيق توأم باشد . روح تحقيق آنگاه وجود دارد كه بشر به نقص علم و اطلاعات خود معترف باشد . حديث لطيفى هست مبنى بر اينكه علم در سه درجه است ، تعبير حديث اينست كه علم سه وجب است ، بشر همين كه بوجب اول علم مى رسد تكبر باو دست ميدهد و همين كه بوجب دوم ميرسد تواضع و فروتنى باو دست ميدهد زيرا معلومات خود را در برابر مجهولات ناچيز مى بيند و قتى كه بوجب سوم ميرسد مى فهمد كه هيچ چيز نمى فهمد و مى گويد معلومم شد كه هيچ معلوم نشد . بو على سينا رباعى معروفى دارد ، مى گويد :دل گرچه در اين باديه بسيار شتافت يك موى ندانست ولى موى شكافتاندر دل من هزار خورشيد بتافت آخر به كمال ذره اى راه نيافت
بزرگترين دانشمند فيزيك و رياضى و در واقع بزرگترين دانشمند طبيعت شناس عصر ما اينشتاين است . در مقدمه ” خلاصه فلسفى نظريه نسبيت ” مى گويد : بشر پس از آشنا شدن با فيزيك جديد همين قدر مى تواند ادعا كند كه با الفباى كتاب آفرينش آشنا شده است نه بيشتر .يعنى مثل بشر از نظر آشنائى با حقايق جهان مثل كودكى است كه تازه بدبستان رفته و الفباى يك زبان را شناخته است ، اين كودك تا وقتى كه بتواند كتاب هاى علمى كه بان زبان نوشته شده است بخواند و بفهمد ، چقدر فاصله دارد ؟ بشر امروز نيز تا وقتى كه بتواند كتاب طبيعت را بخواند همين قدر بلكه بيشتر فاصله دارد . من امشب نمى خواهم بشما بگويم هر چه من ميگويم بپذيريد ، من امشب به عنوان يك گوينده مذهبى در اين مركز علمى ميخواهم از همان خاصيتى استفاده كنيم كه هميشه دين در برابر علم داشته است . دين هميشه محرك علم بوده است بسوى تحقيق . ويليام جيمز مى گويد :دين هميشه نشانه هائى از چيزهائى داده است كه عقل و علم بشر هرگز به آنجا راه نداشته است . اما همين نشانه ها سبب شده كه عقل و علم بتحقيق پردازد و بالاخره به كشفياتى نائل گردد . امروز مورد قبول علما است كه بسيارى از مسائل علمى كه بشر به آنها رسيده است محرك اوليه اش دين بوده است . من كه امشب مسأله ” مددهاى غيبى ” را عنوان مى كنم ميخواهم محرك روح تحقيق و توجه شما باشم .
غيب يعنى چه ؟
غيب يعنى نهان ، پشت پرده ، يعنى آن چيزهائى كه از حواس ظاهرى ما نهان است و پشت پرده محسوسات واقع شده است . قرآن كريم اين كلمه را زياد بكار برده است ، گاهى تنها ، مثل اينكه مى فرمايد : ” الذين يؤمنون بالغيب ” يعنى آنانكه به غيب ايمان دارند .يا ميفرمايد : ” و عنده مفاتيح الغيب لا يعلمها الا هو ” يعنى كليدهاى غيب نزد خداست و جز او كسى از آنها آگاه نيست . و گاهى همراه با كلمه شهادت ، مثل اينكه ميفرمايد : ” عالم الغيب و الشهادش ” . خداوند هم به غيب آگاه است و هم به شهادت .فلاسفه اسلامى از همين تعبير قرآنى استفاده كرده ، جهان طبيعت را عالم شهادت ، و جهان ملكوت را عالم غيبت اصطلاح كرده اند . در ادبيات عرفانى ما از غيب و نهان و پشت پرده و اينكه راز نهان و پشت پرده و ماوراء ظاهرى هست زياد سخن رفته و لطف و زيبائى خاصى به آن داده است . حافظ مى گويد :ز سر غيب كس آگاه نيست قصه مخوان كدام محرم دل ره درين حرم دارد
هم او ميگويد : ما از برون در شده مغرور صد فريب تا خود درون پرده چه تدبير مى كنند خيام مى گويد :اسرار ازل را نه تو دانى و نه من وين خط معما نه تو خوانى و نه منهست از پس پرده گفتگوى من و تو چون پرده برافتد نه تو مانى و نه من
براى ايمان و اعتقاد ما به عالم شهادت ، حواس ما كافى است . اساسا اين عالم از آن جهت شهادت ناميده شده است كه ما با حواس خود با آن سر و كار داريم و محسوس و ملموس ما است ، عليهذا نيازمند به معرف و معلمى براى اينكه بوجود چنين جهانى مؤمن بشويم نيستيم . نيازمندى ما به معلم و تعليم و تحقيق براى آشنا شدن بيشتر با حقايق آن است . اما اين حواس براى ايمان و اعتقاد به جهان غيب كافى نيست ، براى ايمان و اعتقاد به جهان غيب قوه عقل كه خود مرتبه غيب وجود ما است بايد دست بكار و فعاليت بشود . و يا قوه اى نهان تر و مخفى تر از عقل بايد غيب را شهود نمايد . مولوى ميگويد :جسم ، ظاهر ، روح ، مخفى آمده است جسم ، همچون آستين ، جان همچو دستحس بسوى روح ، زودتر ره برد زانكه او غيب است و اوزان سر بودباز عقل از روح ، مخفى تر بود روح وحى از عقل پنهان تر بودآن حسى كه حق بدان حس مظهر است نيست حس اينجهان ، آن ديگر استحس حيوان گر بديدى آن صور با يزيد وقت بودى گاو و خرغير فهم و جان كه در گاو و خر است آدمى را فهم و جانى ديگر استباز غير فهم و جان آدمى هست فهمى در نبى و در ولى
پيغمبران راهنمايان جهان غيبند ، آمده اند كه مردم را به غيب و ماوراى ظاهر و محسوسات ، مؤمن و معتقد نمايند . پيغمبران به اينكه مردم بوجود غيب ايمان داشته باشند اكتفا نكرده اند ، پيغمبران آمده اند كه ميان مردم و غيب رابطه برقرار كنند ، حلقه اتصال ميان مردم و جهان غيب باشند ، مردم را مؤمن بمددهاى غيبى و عنايتهاى خاص غيبى در شرايط خاصى بنمايند . اينجا است كه مسأله غيب عملا با زندگى بشر تماس پيدا مى كند .
پرده غيب
گفتم غيب يعنى نهان ، پس پرده . اين پرده چيست ؟ چگونه پرده ايست كه جلو چشم ما كشيده شده كه نمى توانيم ببينيم ، آيا واقعا پرده اى وجود دارد كه بايد پس برود تا ببينيم يا اينكه اين تعبيرات كنايه از حقايق ديگرى است .اتفاقا همين تعبير پرده در خود قرآن كريم نيز آمده است در باره اهل قيامت ميفرمايد : ” و لقد كشفنا عنك غطائك فبصرك اليوم حديد ” يعنى امروز پرده را از جلوى تو برداشتيم ، اينك ديده تو باز است و مى توانى همه چيز را ببينى . جمله معروفى منسوب است به حضرت امير (ع) : ” لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا ” يعنى فرضا پرده برافتد بر يقين من افزوده نمى شود .مسلما اين پرده از نوع ماده و جسم نيست ، اين پرده جز حجاب محدوديت حواس ما كه تنها امور نسبى و محدود را درك مى كند نميباشد .
محدود و نامحدود
بحسب فرض اولى عقل ، موجود بر دو قسم است : محدود و نامحدود . وقتى محدود را تعريف كنيم نامحدود هم روشن مى شود ، شما كه در اينجا نشسته ايد يك نقطه معين و يك مقدار معين از فضا را اشغال كرده ايد و در نقطه ديگر و جاى ديگر نيستيد ، و اگر بخواهيد در نقطه ديگر در روى صندلى ديگر بنشينيد ، ناچار بايد اين نقطه را رها كنيد و با حركت ، خود را به نقطه ديگر منتقل نمائيد ، يعنى نمى توانيد در عين اينكه در اين نقطه هستيد در آن نقطه باشيد ، شما از نظر مكان محدود به مكان خاصى هستيد . همينطور است از لحاظ زمان ، ما در اين زمان هستيم و در زمانهاى پيش نبوده ايم همچنان كه در زمان هاى بعد نخواهيم بود . حالا اگر موجودى از نظر مكانى و زمانى نامحدود باشد بمعنى اينست كه هيچ مكانى و هيچ زمانى از او خالى نيست و در همه زمانها و همه مكانها هست ، بلكه محيط بر مكان و زمان است . و در اين وقت است كه حواس ما از درك چنين موجودى عاجز و ناتوان است . و ما به اين دليل يك شيئى خاص را مى بينيم كه محدود است و در جهت معين قرار دارد ، قابل اشاره است ، و شكل دارد . اگر نامحدود باشد و شكل و جهت نداشته باشد قهرا نخواهيم توانست او را ديد . ما يك آواز را به اين دليل مى شنويم كه گاهى هست و گاهى نيست ، اگر يك آواز ممتد و يك نواخت هميشه با پرده گوش ما سر و كار داشته باشد هرگز او را نخواهيم شنيد . غزالى مى گويد ما از آن جهت نور را مى شناسيم كه گاهى هست و گاهى نيست ، در يك جا هست و يك جا نيست ، اگر وضع نور چنين مى بود كه هميشه جهان روشن بود . بطور يكنواخت هم روشن بود ، سايه و تاريكى نبود ، افول و غروبى نبود ، در اين وقت چيزى را كه هرگز نمى شناختيم و بوجودش پى نمى برديم همين نور بود كه ظاهرترين اشياء است و ظاهر كننده چيزهاى ديگر است . پس ما نور بود را بكمك ضدش كه ظلمت است مى شناسيم و وجودش را تصديق مى كنيم : محمود شبسترى عارف معروف مى گويد :اگر خورشيد بر يك حال بودى شعاع او بيك منوال بودىندانستى كسى كاين پرتو اوست نبودى هيچ فرق از مغز تا پوستجهان جمله فروغ نور حق دان حق اندر وى ز پيدائى است پنهانچو نور حق ندارد نقل و تحويل نيايد اندر او تغيير و تبديل
اينكه ميگويند : ” تعريف الاشياء باضدادها ” در مورد چيزهائى است كه ما از راه حواس به وجود آنها پى مى بريم . اهل معرفت و عرفان ميگويند: حق متعال از كثرت ظهور در خفا است، يعنى حيثيت ظهور و خفا در او يكى است ، او از اين جهت مخفى است كه هيچگونه غياب و افول و غروبى ندارد و هيچ چيز و هيچ جا از او خالى نيست .يا من هو اختفى لفرط نوره الظاهر الباطن فى ظهوره
در ادبيات فارسى تمثيل عالى و لطيفى از زبان ماهى و آب آورده شده كه خيلى جالب است . گوينده و سراينده آنرا نمى شناسم ، مى گويد :بدريائى ، شناور ماهيى بود كه فكرش را چو من كوتاهيى بودنه از صياد تشويقى كشيده نه رنجى از شكنج دام ديدهنه جان از تشنگى در اضطرابش نه دل سوزان ز داغ آفتابشدر اين انديشه روزى گشت بى تاب كه مى گويند مردم : آب ، كو آب ؟كدام است آخر آن اكسير جانبخش كه باشد مرغ و ماهى را روان بخشگر آن گوهر متاع اين جهان است چرا يا رب ز چشم من نهان استجز آبش در نظر شام و سحر نه در آب آسوده وز آبش خبر نهمگر از شكر نعمت گشت غافل كه موج افكندش از دريا به ساحلبر او تاييد خورشيد جهان تاب فكند آتش به جانش دورى آببه خاك افتاد و آب آمد به يادش جان از تشنگى بر لب فتادشور آواز دريا چون شنفتى بروى خاك غلطيدى و گفتىاكنون يافتم آن كيميا چيست كاميد هستيم بى او دمى نيست دريغا دانم امروزش بها من كه دستم كوته است او را ز دامن
آرى يك ماهى كه همه عمر در آب زيسته ، و در راست و چپ و بالا و پائين و مبدأ و مقصد و مسير خود جز آب ، چيزى نديده است ، چيزى را كه درك نمى كند و او را نمى بيند و در وجودش شك مى كند و ارزش آن را نمى يابد همان آب است ، اما همين كه لحظه اى از آب خارج شد و وارد دنياى ضد آب شد بوجود و ارزش و اهميت آب پى ميبرد و آنرا مى شناسد . مقصود اينست كه غيب بودن غيب ، و راز غيب بودنش مربوط بمقدار توانائى دستگاههاى حسى و ادراكى ما است نه بوجود حائل و مانعى ميان دستگاه ادراكى و حسى ما و غيب .مولوى تمثيلى عالى راجع به محدوديت حواس بشر آورده است كه بسيار قابل توجه است ، مى دانيم كه در دوره جديد دانشمندان و فلاسفه اروپا ابتكار اساسى كه در فلسفه به خود نسبت مى دهند اين است كه در باره حدود ادراكات بشرى به بحث و كاوش پرداخته اند و بعضى از فلاسفه بزرگ و درجه اول اروپا ، اساس فلسفه شان نقادى دستگاههاى انديشه بشر است . دو اثر بزرگ كانت فيلسوف بزرگ آلمانى عبارت است از ” نقادى عقل نظرى ” . و ” نقادى عقل عملى ” . اينكه چقدر از اين نقاديها واقعا ابتكار است و چقدر در جهان ، بالاخص جهان اسلام ، سابقه دارد از بحث فعلى ما خارج است ، همين قدر عرض مى كنم كه در فلسفه و حكمت اسلامى بيش از هر كار ديگر كار نقادى صورت گرفته است ولى نه باسم نقادى ، باسم هاى ديگر . و آن نقاديها ارزش و عمق زيادترى از نقاديهاى اروپائى دارد . اين مطلب بايد در جاى ديگر مفصل و مستدل بحث شود . مولوى در بيان محدوديت حس بشر ، چند صد سال پيش از آنكه اروپائيان در صدد بيان تعيين حدود حس بر آيند اين مثل را مى آورد كه : هنديها فيلى را به سرزمينى كه فيل نديده بودند آوردند و آنرا در خانه اى تاريك قرار دادند . مردم يك يك بدرون خانه مى رفتند و به او دست مى سائيدند و پس از بيرون آمدن بر اساس لامسه خود در باره فيل قضاوت مى كردند ، آنكه دستش خرطوم فيل را سائيده بود ، در جواب كسانى كه پرسيدند فيل چه شكل بود گفت درست بشكل ناودان خانه است . آنكه دستش گوش فيل را لمس كرده بود ، در جواب پرسش اينكه فيل چگونه است گفت فيل عينا به شكل بادبزن است . آنكه دست خود را به پشت فيل ماليده بود . گفت فيل مانند يك تخت است . ديگرى كه دستش با پاى فيل تماس پيدا كرده بود گفت فيل مانند يك استوانه است :پيل اندر خانه اى تاريك بود عرضه را آورده بودندش هنوداز براى ديدنش مردم بسى اندر آن ظلمت همى شد هر كسىديدنش با چشم چون ممكن نبود اندر آن تاريكيش كف مى بسودآن يكى را كف به خرطوم او افتاد گفت همچون ناو دانستش نهادآن يكى را دست بر گوشش رسيد آن بر او چون باد بيزن شد پديدآن يكى را كف چو بر پايش بسود گفت شكل پيل ديدم چون عمودآن يكى بر پشت او بنهاد دست گفت خود آن پيل چون تختى بد استهمچنين هر يك به جزئى مى رسيد فهم آن مى كرد ، هر جا مى تنيدز نظر گه گفت شان بد مختلف آن يكى دالش لقب داد آن ، الف
مولوى آنگاه چنين نتيجه گيرى مى كند :چشم حس همچون كف دست است و بس نيست كف را بر همه آن دسترسدر كف هر كس اگر شمعى بدى اختلاف از گفتشان بيرون شدى
لامسه نسبت به باصره محدود است ، باصره قادر است يك حجم بزرگ مانند فيل را به همه اعضاء و اندامهايش بصورت يك موجود سه بعدى ادراك كند . اما لامسه ، آن هم با كف يك دست فقط باندازه مساحت كف دست را مى تواند ادراك كند . بستگى دارد به شانس ، كه كف دست به كجاى اندام فيل اصابت كند .پس نسبت لامسه به باصره نسبت يك حس محدود بيك حس نامحدود (البته نامحدود نسبي) است و عينا همين نسبت ميان تمام حواس ما و قوه عاقله ما برقرار است .
جهان غيب
اما اينكه عقل ها از چه راه وجود جهانى ديگر را اكتشاف مى كنند ؟ چه آثار و علائمى در اين جهان وجود دارد كه عقل را به جهان ديگر رهبرى مى كند ؟ مطلبى است كه از عهده اين بحث مختصر خارج است ولى اشاره به اين مطلب بد نيست و آن اينكه علم و فلسفه در تحليل نهائى خود به آنجا رسيده است كه اصل و مايه هر امر مادى حركت است . علوم بطريقى و فلسفه بطريق ديگر اين نظر را اثبات و تأييد كرده است . از نظر فلسفه همه چيز در ذات و جوهر خود متغير است ، تمام جهان يك قافله در حال ” سير و حركت را تشكيل مى دهد ” ، اما نه قافله اى كه تنها كارش انتقال از مكانى به مكان ديگر است بلكه قافله اى كه كارش انتقال از وجودى بوجود ديگر است و البته بصورت اتصالى و استمرارى . صدرالمتألهين شيرازى با براهين متقن ثابت كرده است كه حتى جواهر عالم در تغييرند ، يعنى همان چيزى كه امثال ارسطو و بو على محال مى دانستند او جايز بلكه واقع و ضرورى و حتمى مى داند . از نظر اين فيلسوف ، جهان يك واحد حركت است ، دائما در حال حدوث و فنا است ، يك حدوث دائم و مستمر است . طبق اين نظر غير قائم بالذات بودن جهان ، يعنى قائم بالغير بودن جهان ، واضحتر و روشن تر از آن است كه نيازى بتوضيح داشته باشد .طبق اين نظر بحث در اين نيست كه جهان در يك لحظه اى از عدم بوجود آمد پس علتى آن را بوجود آورده است ، بلكه بحث در اين است كه جهان تدريجا و دائما از عدم بوجود مى آيد و استمرارا دستى او را بوجود مى آورد و فانى مى كند .جنبش ما هر دمى خود اشهد است كو گواه ذوالجلال سرمد استگردش سنگ آسيا در اضطراب اشهد آمد بر وجود جوى آبيا خفى الذات محسوس العطا انت كالماء و نحن كالرحىتو چو جانى ، ما مثال دست و پا قبض و بسط دست ، از جان شد رواتو چو عقلى ، ما مثال اين زبان اين زبان از عقل دارد اين بيانتو مثال شادى و ما خنده ايم كه نتيجه شادى فرخنده ايمتو بهارى ، ما چو باغ سبز و خوش و نهان و آشكارا بخشششاى برون از وهم و قال و قيل من خاك بر فرق من و تمثيل من
اين جهان ، هستى خود را ، نظم خود را ، حيات و نشاط خود را از جهان ديگر دارد . اين جهان بمنزله كف است و آن جهان دريا .جنبش كف ها ، ز دريا روز و شب كف همى بينى دريائى عجبما چو كشتى ها بهم برمى زنيم تيره چشميم و در آب روشنيماى تو در كشتى تن رفته بخواب آب را ديدى نگر در آب آبآب را آبى است كو ميراندش روح را روحى است كو مى خواندشعشق ، بحرى ، آسمان بر وى كفى چون زليخا در هواى يوسفىدور گردان را ز موج عشق دان گر نبودى عشق بفسردى جهانكى جمادى محو گشتى در نبات ؟ كى فداى روح گشتى ناميات ؟روح كى گشتى فداى آن دمى ؟ كز نسيمش حامله شد مريمى ؟هر يكى بر جا فسردى همچو يخ كى بدى پران و جويان چون ملخذره ذره عاشقان آن جمال رو كند سوى علو همچون نهالسبح لله هست اشتابشان تنقيه تن مى كند ، از بهر جان
مددهاى غيبى
گذشته از اينكه اشياء در اصل هستى خود از غيب مدد مى گيرند ، بعبارت ديگر سراسر طبيعت مدد غيبى است ، در زندگى بشر يك سلسله مددهاى غيبى خاصى هم وجود دارد . يعنى چه ؟ مگر مددهاى عمومى و خصوصى در كار است ؟بلى لازم است قبلا اصطلاحى از قرآن ذكر كنم و سپس به توضيح مطلب بپردازم. قرآن خداوند را هم با صفت رحمان و هم با صفت رحيم ياد مى كند . بسم الله كه خود آيه اى از قرآن است هم مشتمل بر رحمان است ، هم مشتمل بر رحيم رحمان و رحيم دو مشتق از رحمت مى باشند ، با اين تفاوت كه رحمت رحمانى عبارت است از رحمت عمومى كه شامل همه موجودات است . وجود هر موجودى براى آن موجود رحمت است ، وسائلى كه براى ابقاء و ادامه وجود او آفريده شده است رحمت است . اما رحمت رحيميه عبارت است از الطاف و دستگيرى هاى خاصى كه يك موجود مكلف در اثر حسن انجام وظيفه مستحق آن مى گردد ، لطف خاصى است كه طبق قانون خاص ، نه قانون عام طبيعت ، شامل حال مى گردد . پيامبران آمده اند كه ما را به اينگونه مددهاى غيبى مؤمن نمايند ، اگر چنين ايمانى در ما پيدا شود ما عملا با خداوند وارد معامله و بده و بستان مى شويم ، احساس مى كنيم كه نيكى كرديم و خداوند بما پاداش نيك داد ، ما را حفظ و نگهدارى كرد ، بر عكس ، بدى كرديم و كيفر ديديم . بهر حال بشر در زندگى خاص خود ، اعم از زندگى فردى يا اجتماعى احيانا مشمول لطف ها و رحمتهاى خاصى مى شود كه او را دستگيرى مى كند و از سقوط نجات مى دهد ، خداوند در باره رسول اكرم مى فرمايد : ” الم يجدك يتيما فاوى (*) و وجدك ضالا فهدى (*) و وجدك عائلا فاغنى ” . اما در نمازهاى پنجگانه مى گوئيم ” اياك نعبد و اياك نستعين ” . خدايا تنها تو را مى پرستم و تنها از تو كمك مى خواهم . اين خود نوعى استمداد از غيب است .
انواع امدادها
كمكهاى غيبى گاهى به صورت فراهم شدن شرائط موفقيت است و گاهى به صورت الهامات و هدايتها و روشنيها و روشن بينى ها . ولى بايد دانست كه اينگونه الطاف غيبى گزاف و رايگان نيست ، چنين نيست كه انسان در خانه اش بنشيند دست روى دست بگذارد و منتظر باشد ” دستى از غيب برون آيد و كارى بكند ” خير چنين انتظاراتى بر خلاف ناموس و آفرينش است . دو آيه از قرآن ذكر مى كنيم يكى در مورد مددهائى كه به صورت فراهم شدن شرائط موفقيت است و ديگر در مورد مددهائى كه به صورت الهامات و هدايتهاى معنوى است ، ببينيد قرآن چه شرائطى ذكر مى كند و چگونه است كه به صورت گزاف و رايگان رخ نمى نمايد . در مورد اول مى گويد : ” ان تنصروا الله ينصركم و يثبت اقدامكم ” اگر خدا را يارى كنيد خداوند شما را يارى مى كند و ثابت قدمتان مى دارد . ببينيد يارى الهى را كه مدد غيبى است مشروط مى كند به يارى قبلى خدا يعنى به اينكه خدمت و عمل و مجاهدتى در راه خير عموم صورت بگيرد و مخصوصا در راه خدا باشد يعنى لله و فى الله باشد . يعنى هم عمل و مجاهدت و كوشش شرط است و هم اخلاص و حسن نيت . در مورد دوم مى گويد : ” و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و ان الله لمع المحسنين ” يعنى آنانكه در راه ما كوشش و جديت به خرج مى دهند ما راههاى خود را به آنها ارائه مى دهيم ، خداوند با نيكوكاران است . در اين آيه نيز هم كوشش را و هم اينكه ” در راه ما ” باشد ذكر مى كند ، هم صرف نيروى بدنى و هم صرف نيروى روحى را شرط قرار مى دهد و در اين صورت است كه هدايت و روشنى باطنى به انسان داده مى شود . مى بينيد كه سخن از مددهاى گزاف و رايگان نيست . على عليه السلام جمله بسيار جالبى دارد در زمينه نصرت هاى الهى و اينكه در چه شرائطى مددها و تأييدات غيبى مى رسد . اين جمله در نهج البلاغه است مى فرمايد : ” و لقد كنا مع رسول الله نقتل آبائنا و أبنائنا و اخواننا و أعمامنا ، ما يزيدنا ذلك الا ايمانا و تسليما و مضيا على اللقم و صبرا على مضض الالم و جدا فى جهاد العدو ، و لقد كان الرجل منا و الاخر من عدونا يتصاولان تصاول الفحلين ، يتخالسان انفسهما ايهما يسقى صاحبه كأس المنون ، فمرش لنا من عدونا و مرش لعدونا منا فلما رأى الله صدقنا انزل لعدونا الكبت و انزل علينا النصر . . . و لعمرى لو كنا نأتى ما أتيتم ما قام للدين عمود و لا اخضر للايمان عود ” . على عليه السلام در اين جمله ها جديت و اخلاص مسلمانان صدر اول را كه منتهى شد به نصرت هاى عظيم الهى و اينكه اگر آن همه مجاهدتها و اخلاصها نميبود پيروزى هم نبود توصيف مى كند . ميفرمايد : آنگاه كه در خدمت رسول اكرم بوديم ، در راه ايمان و عقيده با پدران و پسران خود ميجنگيديم و از اينكه شمشير بر روى آنها و برادران و عموهاى خود بكشيم و آنها را بكشيم پروا نداشتيم . اين چنين پيشامدهاى سخت ما را سست نميكرد و بر استقامت و ثبات قدم و صبر و پيشروى ما ميافزود ، چنان بود كه گاهى در ميدان جنگ يكى از ما و يكى از دشمنان ما در جنگ تن به تن مانند دو شتر نر خشمناك بهم مى پيچيدند ، هر يك مى خواست جان ديگرى را بر بايد ، گاه ما بردشمن و گاه دشمن بر ما پيروز ميشد .چون صدق نيت ما مشهود ذات حق گشت (يعنى چون صدق نيت ما به حقيقت پيوست ، زيرا تحقق هر چيزى مساوى است با مشهود بودن آن براى ذات حق ، خداوند خذلان را بر دشمن ما و نصرت را بر ما نازل فرمود ، يعنى چون ما هم ميكوشيديم و هم كوشش ما در راه حقيقت بود و دشمن ما ميكوشيد اما نه در راه حقيقت بلكه در راه دفاع از باطل و از هواى نفس ، خداوند ما را مدد فرمود . . . بخدا قسم اگر ما مانند امروز شما بوديم نه استوانه اى از دين بر پا ميشد و نه درختى براى اسلام و ايمان سبز مى گشت . قرآن كريم در داستان اصحاب كهف چنين مى فرمايد : ” انهم فتية آمنوا بربهم و زدناهم هدى و ربطنا على قلوبهم اذ قاموا ” يعنى آنها گروهى جوانمرد بودند كه پروردگار خويش را شناختند و بدو ايمان آوردند و ما بر هدايت و روشنائى آنها افزوديم و بقلب آنها قوت بخشيديم ، زيرا آنها بپاخاسته بودند و عقائد سخيف قوم خود را مورد حمله قرار داده بودند . در اينجا نيز هم سخن از مدد غيبى به صورت هدايت و روشن بينى است و هم سخن از تقويت نيروى اراده است و هر دو را مشروط كرده است به دو چيز : يكى قيام و به پا خاستن و ديگر لله و فى الله بودن قيام . اينكه زندگى انسان اگر مقرون بحق جوئى و حقيقت خواهى و اخلاص و عمل و كوشش باشد مورد حمايت حقيقت قرار ميگيرد و از راههائى كه بر ما مجهول است دست غيبى ما را تحت عنايت خود قرار ميدهد ، علاوه بر اينكه يك امر ايمانى است و از لوازم ايمان به تعليمات انبياء است ، يك حقيقت تجربى و آزمايشى است ، البته تجربه و آزمايش شخصى و فردى . يعنى هر كسى لازم است در عمر خويش چنين كند تا اثر لطف و عنايت پروردگار را در زندگى خود ببيند و چقدر لذت بخش است معامله با خدا و مشاهده آثار لطف خدا . كار خيلى سختى نيست ، مراحل اوليه اش آسان است ، انسان ميتواند با پيمودن راه خدمت بخلق ، كمك بضعيفان ، مخصوصا احسان بوالدين ، بشرط اخلاص و حسن نيت ، كم و بيش آثار لطف خدا را همراه خود ببيند ، من خودم ميتوانم ادعا كنم كه براى خودم اين مسائل جنبه آزمايشى دارد ، عملا لطف پروردگار را در اين شرائط وجدان كرده ام . داستانى از مرحوم آية الله بروجردى اعلى الله مقامه بياد دارم : در سالهاى اولى كه ايشان از بروجرد به تهران و از تهران به قم آمدند و در اثر در خواست حوزه علميه در قم اقامت فرمودند ، و البته آمدنشان بطهران دنبال يك كسالت شديد بود كه احتياج به جراحى پيدا كرد و ايشان تحت عمل قرار گرفتند . پس از چند ماه اقامت در قم ، تابستان رسيد و حوزه تعطيل شد ، ايشان تصميم گرفتند بزيارت مشهد بروند زيرا در حال شدت بيمارى نذر كرده بودند كه اگر خداوند ايشان را شفا داد بزيارت حضرت رضا عليه السلام تشرف حاصل كنند . يكى از مراجع تقليد حاضر براى بنده نقل كردند كه ايشان در يك جلسه خصوصى اين تصميم را ابراز فرمودند و ضمنا باصحاب خودشان كه در آن جلسه شركت داشتند فرمودند كداميك از شما با من خواهيد آمد . ما گفتيم تأملى مى كنيم و بعد جواب مى دهيم .ولى ما در غياب ايشان مشورت كرديم و اساسا صلاح نديديم ايشان فعلا از قم به مشهد بروند ، بيشتر روى اين جهت فكر مى كرديم كه ايشان تازه بمركز قم آمده اند و هنوز مردم ايران ، مخصوصا مردم تهران و مشهد كه در مسير و مقصد مسافرت ايشان هستند ايشان را درست نمى شناسد و بنابراين تجليلى كه شايسته مقام ايشان هست از ايشان بعمل نخواهد آمد . لهذا تصميم گرفتيم ايشان را از اين سفر منصرف كنيم ، ولى ميدانستيم كه اين جهت را نمى شود با ايشان در ميان گذاشت . بناشد عذرهاى ديگرى ذكر كنيم از قبيل اينكه چون تازه عمل جراحى صورت گرفته است ممكن است اين مسافرت طولانى با اتومبيل (آنوقت هواپيما و قطار در راه مشهد و تهران نبود) صدمه داشته باشد . در جلسه بعد كه ايشان مجددا مطلب را عنوان كردند ما كوشيديم هر طور شده ايشان را منصرف كنيم ، ولى يكى از حضار مجلس آنچه ما در دل داشتيم اظهار داشت و ايشان فهميدند كه منظور اصلى ما از مخالفت با اين مسافرت چيست ؟ ناگهان تغيير قيافه دادند و با لحنى جدى و روحانى فرمودند : من هفتاد سال از خداوند عمر گرفته ام و خداوند در اين مدت تفضلاتى بمن فرموده است كه هيچ كدام از آنها تدبير خود من نبوده است ، من در همه اين مدت كوشش داشته ام ببينم چه وظيفه اى دارم كه بان عمل كنم ، حالا پس از هفتاد سال شايسته نيست خودم بفكر خودم باشم و براى شئونات شخصى خودم بينديشم ، خير ، ميروم . آرى يك فرد در زندگى عملى خود اگر كوشش و اخلاص را توأما داشته باشد خداوند او را از راههائى كه خود آن فرد نمى داند تأييد مى فرمايد : ” ان تنصروا الله ينصركم و يثبت اقدامكم ” شما اگر حقيقت را يارى كنيد حقيقت بيارى شما ميايد .
تفاوت تفكر الهى و تفكر مادى
تفاوت تفكر مادى و تفكر الهى در همين جا است . از نظر يك نفر مادى در حساب عالم هيچ گونه تفاوتى ميان راه حق و راه ناحق نيست . عدل و ظلم ، حق و ناحق ، خوبى و بدى از نظر نظام كلى و جملى عالم ، حساب خاصى ندارد . گوش جهان به اين معانى و مفاهيم بدهكار نيست .اساسا جهان چشم و گوش و عقل و هوشى ندارد كه به اين چيزها برسد و آنرا كه در راه حق و عدالت و اخلاق و انسانيت و نيكوكارى و اخلاص گام بر ميدارد تأييد كند و آنرا كه در اين راه گام برنميدارد تأييد نكند . ولى از نظر انسان الهى ، در حساب كلى جهان ميان اين دو تفاوت است .حقيقتى در كار است و به حمايت مردان راه حق بر مى خيزد . ما در كتاب انسان و سرنوشت تحت عنوان تأثير عوامل معنوى در سرنوشت گفته ايم كه : ” از نظر جهان بينى مادى ، عوامل مؤثر در اجل ، روزى ، سلامت ، سعادت و خوشبختى منحصرا مادى است .تنها عوامل مادى است كه اجل را دور يا نزديك مى كند ، روزى را توسعه مى دهد يا تنگ مى كند ، به تن سلامت مى دهد يا ميگيرد ، خوشبختى و سعادت را تأمين يا نابود مى كند اما از نظر جهان بينى الهى علل و عوامل ديگرى كه عوامل روحى و معنوى ناميده مى شوند نيز همدوش عوامل مادى در كار اجل و روزى و سلامت و سعادت و امثال اينها مؤثرند . از نظر جهان بينى الهى ، جهان يك واحد زنده و با شعور است ، اعمال و افعال بشر حساب و عكس العمل دارد ، خوب و بد در مقياس جهان بى تفاوت نيست ، اعمال خوب يا بد انسان مواجه مى شود با عكس العمل هائى از جهان كه احيانا در دوره حيات و زندگى خود فرد به او ميرسد ” . . . هم در آن كتاب گفتيم : ” از نظر مادى سنن تشريعى يعنى مقرراتى كه بايد بشر بانها عمل كند حساب مخصوصى در ميان سنن تكوين ندارد ، حق و باطل ، درست و نادرست ، عدالت و ستم يك جور حساب دارد . جهان نسبت بطرفداران آنها بيطرف است . اما از نظر مكتب الهى جهان نسبت به اين امور و طرفداران آنها بيطرف نيست : طرفدار اهل حق و عدالت و درستى و صاحبان آرمان هاى مقدس است .يك نفر مادى هر اندازه بمسلك و روش و آيين خود مؤمن و معتقد باشد و هر اندازه آرمانش مقدس و عمومى و دور از خودخواهى و نفع پرستى باشد بيش از اين عقيده ندارد كه بهر اندازه سعى و كوشش و مجاهدت در راه تحقق بخشيدن به آرمان خود بخرج دهد نتيجه ميگيرد ، اما يك نفر مسلمان مؤمن و معتقد عقيده دارد كه جهان طورى ساخته شده كه اگر او در راه حق و حقيقت فداكارى كند دستگاه جهان بحمايت او برميخيزد و او را از پشتيبانى خود بهره مند مى كند . صدها هزار برابر نيروئى كه او در راه هدف مقدس خود مصرف مى كند نيروى ذخيره در جهان هست كه در چنين شرايطى بيارى او بكار ميافتد . از نظر مكتب مادى يك نفر طرفدار حقيقت و عدالت همانقدر بايد به اثر فعاليت خود مطمئن و اميدوار باشد كه يك نفر طرفدار ظلم و باطل بفعاليتهاى خود و اثر آنها مطمئن است . زيرا بعقيده او از نظر جهان و جريان كلى عالم فرقى ميان اين دو نفر نيست . ولى از نظر مكتب الهى بين اين دو تفاوت بسيار است ” .
الهام و اشراق
يكى از انواع مددهاى غيبى الهامات و اشراقاتى است كه احيانا بدانشمندان مى شود و ناگهان درى از علم بروى آنها گشوده مى شود و اكتشافى عظيم رخ مى دهد . آنچه معمولا ما از راههاى حصول علم مى شناسيم دو تا است : يكى تجربه و مشاهده عينى ، ديگر قياس و استدلال . بشر از راه مطالعه و مشاهده عينى طبيعت با رموز و اسرار طبيعت آشنا مى شود ، يا در اثر قوه استدلال و قياس نتيجه اى را پيش بينى و استنتاج مى كند . اين گونه موفقيتها عادى است ، لازمه قطعى و جبرى مقدماتى است كه بشر عملا بكار برده است . گو اينكه از يك نظر دقيق فلسفى در همين موارد نيز يك منشأ الهامى وجود دارد . ولى اين نظر از افق اين بحث ما خارج است . حاجى سبزوارى مى گويد : والملهم المبتدع العليم حى قديم منه عظيم و لى آيا همه معلوماتى كه در طول تاريخ عمر بشر براى بشر حاصل شده است از يكى از اين دو راه بوده است و لا غير ؟ يا راه سومى هم وجود دارد ؟ بعقيده بسيارى از دانشمندان راه سومى هم هست . شايد اغلب اكتشافات بزرگ از نوع برقى بوده كه ناگهان در روح و مغز دانشمند جهيده و روشن كرده و سپس خاموش شده است .ابن سينا معتقد است كه چنين قوه اى در بسيارى از افراد با اختلاف و تفاوت هائى وجود دارد جمله آيه شريفه : ” يكاد زيتها يضيى ء و لو لم تمسسه نار ” را بر همين قوه كه در بعضى افراد احيانا به صورت شديدى وجود دارد حمل مى كند . غزالى در كتاب ” المنقذ من الضلال ” مدعى مى شود كه بسيارى از معلومات بشر كه مربوط به احتياجات زندگى است ابتدا بصورت الهام صورت گرفته است . غزالى در باره وحى و نبوت كه بحث مى كند مى گويد كسى كه در وحى و نبوت شك مى كند ، يا در امكانش شك مى كند يا در وقوعش ، و يا در باره شخص معين شك مى كند كه آيا وحى به او رسيده يا خير . بعد مى گويد بهترين دليل امكان آن ، وقوع آن است . زيرا بشر يك سلسله اطلاعات در باره دواها و علاجها و در باره نجوم دارد كه تصور نميرود از طريق تجربه توانسته باشد آنها را بدست آورد فقط بايد گفت لطف الهى از طريق الهام بشر را هدايت كرده است .خواجه نصير الدين طوسى نيز در باره احتياج به وحى و نبوت كه بحث مى كند مدعى مى شود برخى صنايع را بشر از طريق الهام آموخته است . مولوى همين معنى و مضمون را به نظم آورده است آنجا كه مى گويد :اين نجوم و طب وحى انبياء است عقل و حس را سوى بيسوره كجا استعقل جزوى عقل استخراج نيست جز پذيراى فن و محتاج نيست
و هم او مى گويد : ” دانشمندان را بدو دسته مى توان تقسيم كرد ، يكى منطقى و ديگرى اشراقى . علوم ترقى خود را مرهون اين دو دسته متفكر است . در علوم رياضى نيز كه اساس و پايه كاملا منطقى دارد معهذا اشراق سهم گرفته است . . . در زندگى عادى نيز مانند قضاياى علمى ، اشراق يك عامل شناسائى قوى و در عين حال خطرناكى است ، و تميز آن از توهم گاهى دشوار است . . . فقط مردان بزرگ و پاكان ساده دل مى توانند با آن به كمال اوج زندگى معنوى برسند .اين موهبت حقا شگفت انگيز است و درك واقعيت بدون دليل و تعقل را غير قابل تفسير مى نمايد ” . الكسيس كارل عده اى از دانشمندان رياضى را نام مى برد و مدعى مى شود كه اينها منطقى هستند يعنى معلومات خويش را منحصرا از طريق كسب و استنتاج منطقى بدست آورده اند ، و عده اى از رياضى دانان را نام مى برد و مدعى مى شود كه اينها اشراقى و الهامى هستند . دانشمندان ديگر نيز اين نظر را تأييد كرده اند . اخيرا يكى از دوستان فاضل مقاله اى تحت عنوان : ” نقش شعور باطن در تجسسات علمى ” يكى از دانشمندان رياضيدان فرانسوى بنام ” ژاك هادامارا ” ترجمه كرده و بمن ارائه داد ، در آنجا چنين نوشته بود : ” وقتى ما بشرائط اكتشافات و اختراعات ميانديشيم محال است بتوانيم اثر ادراكات ناگهانى درونى را ناديده بگيريم . هر دانشمند محققى كم و بيش اين احساس را كرده است كه زندگى و مطالب علمى او از يكرشته فعاليتهاى متناوب كه در عده اى از آنها اراده و شعور وى مؤثر بوده و بقيه حاصل يك سلسله الهامات درونى مى باشد تشكيل شده است ” . الان يادم نيست كه در چه كتابى خواندم كه اينشتاين دانشمند بزرگ عصر ما نيز چنين عقيده اى در باره فرضيه هاى بزرگ داشته و مدعى بوده است كه مبدأ پيدايش فرضيه هاى بزرگ نوعى الهام و اشراق است.
خلاصه
پس مجموعا معلوم شد كه در زندگى افراد بشر انواعى از مددهاى غيبى وجود دارد : به صورت تقويت دل و اراده ، بصورت فراهم شدن اسباب و وسائل مادى كار ، بصورت هدايت و روشن بينى ، بصورت الهام افكار بلند علمى .پس معلوم مى شود بشر به خود واگذاشته نيست دست و عنايت پروردگار در شرائط خاصى او را دستگيرى مى كند ، از ضلالت و گمراهى و سرگردانى و از عجز و ضعف و ناتوانى نجات مى دهد .
 
 


برچسب ها :
دیدگاه ها