سقیفه

پى ریزى سقیفه در زمان حیات پیامبر اکرم(ص)براى بررسى نحوه پى ریزى سقیفه در زمان حیات پیامبر(ص) باید آیات زیر را مورد بررسى قرار دهیم.خداوند متعال در آیات اولیه سوره تحریم مى فرماید:[یا أَیهَا النَّبِىُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَک تَبْتَغِی مَرْضَاه أَزْوَاجِک وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَکمْ تَحِلَّه أَیمَانِکمْ وَاللَّهُ مَوْلَاکمْ وَهُوَ الْعَلِیمُ الْحَکیمُ وَإِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلَى بَعْضِ أَزْوَاجِهِ حَدِیثاً فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَأَظْهَرَهُ اللَّهُ عَلَیهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَأَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمَّا نَبَّأَهَا بِهِ قَالَتْ مَنْ أَنْبَأَک هَذَا قَالَ نَبَّأَنِی الْعَلِیمُ الْخَبِیرُ إِنْ تَتُوبَا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکمَا وَإِنْ تَظَاهَرَا عَلَیهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِیلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمَلَائِکه بَعْدَ ذَلِک ظَهِیرٌ ]اى پیامبر، براى چه بر خود حرام کردى آنچه را که خداوند بر تو حلال کرده بود؟ براى جلب رضایت همسرانت؟ و خداوند آمرزنده و رحیم است. خداوند راه گشودن سوگندهایتان را معین ساخت؛ و خداوند مولاى شماست و او دانا و حکیم است.آنگاه که پیامبر رازى را با بعضى از زنان خویش در میان نهاد، آن زن آن راز را به دیگرى باز گفت. پس خداوند، پیامبر را از این امر آگاه ساخت. پیامبر نیز بخشى از آن (راز) را بیان کرد و بخشى را بیان نکرد. آن زن به پیامبر گفت: چه کسى تو را از این آگاه ساخت؟ فرمود: خداوند دانا مرا خبر کرد. اى دو زن، به سوى خدا توبه کنید که دل شما از حق برگشته است و اگر علیه پیامبر پشت به پشت هم دهید، همانا خداوند مولاى اوست و جبرئیل و دیگر فرشتگان و مرد صالح از مؤمنان، پشتیبان اویند.شأن نزول آیات:در این آیات سه امر بیان شده است:الف: تحریم پیامبر اکرم (ص) بر خود آنچه را که خدا بر او حلال فرموده بود براى رضاى همسرانش، و این که خداوند راه گشودن سوگندها را بیان فرموده است.ب: خبر دادن پیامبر (ص) رازى را به یکى از همسرانش و خبر دادن آن زن، آن راز را به دیگرى و آگاه نمودن بارى تعالى، پیامبر (ص) را از افشاى راز.ی: تهدید بارى تعالى آن دو همسر پیامبر (ص) را، . . . تا آخر سوره.در این آیات بیان نشده که پیامبر (ص)، براى رضاى همسرش، چه حلالى را بر خود حرام کرده و چه رازى را آن همسر پیامبر (ص) افشا نموده و پس از آن چه شده است که خداوند چنان عبارات تهدید آمیزى مى فرماید.شایسته است یادآور شویم که بارى تعالى مى فرماید: [وَاَنْزَلْنا اِلَیک الذِّکرَ لِتُبَینَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ اِلَیهِم ] النحل ۴۴: ما قرآن را بر تو نازل کردیم تا شما براى مردم بیان کنى آنچه را که براى ایشان نازل شده است.قرآن با دوگونه وحى بر پیامبر(ص) نازل مى شده است.۱) وحى قرآنى، که همان نصّ قرآن است، که از زمان پیامبر(ص) تا به امروز در دسترس همه است.۲) وحى بیانى، که با آن تفسیر قرآن بیان مى شده است.در بیان آیه اول در روایت آمده است که پیامبر(ص) در روز نوبت حفصه، با کنیز خود ماریه هم بستر شد و آنگاه که حفصه از آن داستان آگاه گردید، پیامبر(ص)، براى دلیویى حفصه، ماریه را بر خود حرام فرمود۲۱ .در آیه دوم، خداوند این تحریم را رفع مى کند.در آیه سوم بیان شده که پیامبر(ص) مطلبى را به عنوان راز به همسرش – حفصه – مى فرماید، او آن راز را فاش مى کند. خداوند، پیامبرش را از کار وى آگاه مى سازد و آن حضرت(ص)، حفصه را از فاش کردن آن راز آگاه مى سازد. حفصه از پیامبر(ص) مى پرسد که چه کسى شما را از این کار آگاه ساخت؟ پیامبر(ص) مى فرماید: خداوند عِالِم آگاه مرا با خبر ساخت۲۲ .در آیه چهارم لحن آیه تغییر مى کند و خطاب به آن دو زن مى فرماید: (اگر شما از کار خود توبه کنید (به نفع شماست) زیرا دل هایتان از حق منحرف گشته است، و چنان که بر ضدّ پیامبر(ص) پشت به پشت هم دهید، خداوند مولاى اوست و جبرئیل و فرشتگان و مرد صالح از مؤمنان (= على) پشتیبان اویند۲۳آیا در خانه پیامبر چه پیش آمده بود که براى رفع آن نیاز به تهدیدى چنین سخت بوده است، تا آن حدّ که مى فرماید: پیامبر تنها نیست، خدا و جبرئیل و ملائکه و صالح المؤمنین(على) پشتیبان و حافظ اویند؟ آیا چه بوده که در آیات بعدى، خداوند، در مقام تهدید، مى فرماید:
امید است که اگر او شما را طلاق دهد، پروردگارش، به جاى شما، همسرانى بهتر از شما براى او قرار دهد؛ همسرانى مسلمان، مؤمن، متواضع، توبه کار، عابد، مهایر، زنانى باکره و بیوه!!اى کسانى که ایمان آورده اید، خود و خانواده خویش را از آتشى که هیزم آن انسانها و سنگ هاست محافظت کنید؛ آتشى که فرشتگانى بر آن گمارده شده که خشن و سختگیرند و هرگز فرمان خدا را مخالفت نمى ورزند و آنچه را فرمان داده شده اند (به طور کامل) ایرا مى کنند.اى کسانى که کافر شده اید، امروز عذرخواهى نکنید، چرا که تنها به اعمالتان یزا داده مى شوید.اى کسانى که ایمان آورده اید، به سوى خدا توبه کنید، توبه اى خالص؛ امید است (با این کار) پروردگارتان گناهانتان را ببخشد و شما را در باغ هایى از بهشت که نهرها از زیر درختانش یارى است وارد کند. در آن روزى که خداوند، پیامبر و کسانى را که با او ایمان آورده اند خوار نمى کند، و این در حالى است که نورشان پیشاپیش آنان و از سوى راستشان در حرکت است و مى گویند: پروردگارا، نور ما را کامل کن و ما را ببخش که تو بر هر چیزى توانایى. اى پیامبر، با کفّار و منافقان پیکار کن و بر آنان سخت بگیر، یایگاهشان یهنّم است و بد فریامى است.خداوند براى کسانى که کافر شده اند به همسر نوح و همسر لوط مثال زده است. آن دو تحت سرپرستى دو بنده از بندگان صالح ما بودند ولى به آن دو خیانت کردند و (ارتباط با آن دو پیامبر) سودى به حالشان (در برابر عذاب الهى) نداشت، و به آنها گفته شد: وارد آتش شوید با کسانى که وارد مى شوند).آیا در خانه پیامبر(ص) و گرد آن حضرت چه فتنه هایى به پا شده بود که پیامبر(ص) بعضى از آنها را بیان فرمود و بعضى را بیان نفرمود؟ آن دو همسر پیامبر و همکارانشان چه نقشه هایى داشته اند که براى هشدار دادن به ایشان نیازمند آن همه تهدید و بیان عاقبت کار دو زن مشترک دو پیامبر (نوح و لوط) بوده است، با تصریح به این که آن دو زن به آن دو پیامبر نفاق و خیانت ورزیدند و در نتییه به آن زن امر شد که به دوزخ بروند ؟نتیه آنچه را که در این باره در کتاب هاى مکتب خلفا یافته ایم چنین است:پیامبر(ص) به حفصه دختر عمر فرموده بود که پدر تو با پدر عایشه (ابوبکر) براى گرفتن حکومت پس از من قیام خواهند کرد. این سخن را پیامبر(ص) به عنوان رازى بیان داشته بودند، لکن این راز را حفصه با عایشه در میان گذارد. عایشه هم آن را به پدرش باز گفت. ابوبکر هم آن را با عمر در میان گذاشت. عمر از حفصه سئوال کرد داستان چیست؟ بگو (تا آماده شویم.) او هم راز پیامبر(ص) را براى پدرش فاش کرد.پیامبر(ص) بخشى از یریان را، یعنى این که آن دو زن راز او را افشا کرده بودند، بیان نمود و از بازگویى بخشى دیگر اعراض کرد. آیا راز یزء آمادگى پدران آن دو براى گرفتن حکومت پس از پیامبر(ص) چه مى توانست باشد؟ابن عبّاس، براى آن که از زبان خلیفه دوم شأن نزول سوره را روایت کند، با زیرکى به او گفت: من یک سال است مى خواهم از شما سئوالى کنم، هیبت شما مرا مانع است. عمر گفت: چیست؟ گفت: سؤال از آیه قرآن است. خلیفه گفت: ابن عباس، تو مى دانى علمى از قرآن نزد من است و از من سؤال نمى کنى؟ در اینجا ابن عباس از او پرسید: سوره تحریم درباره چه کسى نازل شده است؟ عمر گفت: درباره عایشه و حفصه۲۴.در کتاب الدُّرّ المنثور سیوطى، جلد ۶ صفحه ۲۴۱، چنین آمده است:و اِذْ اَسَرُّ النُّبِىُّ اِلى بعَضِ اَزوایِهِ حدَیثاً. حَفْصَه بِنْتِ عُمَرَ اَنَّ الخلَیفَه مِنْ بَعْدِهِ اَبُوبکرٍ وَ مِنْ بعَدِ أبی بکرٍ عُمَرُ.از این داستان مى توان دریافت که ابوبکر و عمر براى رسیدن به حکومت نقشه مى کشیدند، نقشه اى براى زمان حیات پیامبر(ص)۲۵ و نقشه اى براى بعد از آن حضرت. آنچه که فعلاً مربوط به بحث ماست نقشه آن دو براى بعد از حیات پیامبر(ص) است که خود زیر بنای سقیفه شد. آن نقشه چنان بود که ابوبکر، عمر، ابو عُبیده یرّاح، سالِم مولاى ابى حُذَیفِه و عثمان، براى رسیدن به حکومت بعد از پیامبر(ص) هم سوگند شدند و این قرار را در نامه اى نوشتند و آن را به امانت نزد ابو عبیده جرّاح گذاشتند۲۶.به این سبب بود که عمر مى گفت: “ابوعبیده امین این امّت است. “۲۷ و به سبب این قرار داد بود که خلیفه دوم بارها مى گفت: “اگر ابوعبیده یا سالم مولاى ابى حذیفه زنده بودند خلافت را به ایشان واگذار مى کردم۲۸″در واقعه تعیین خلیفه دوم هم این یریان آشکار مى شود:ابوبکر، در مرض وفاتش، عثمان را طلبید و گفت بنویس:بسم الله الرّحمن الرّحیم،این آن چیزى است که ابوبکر بن ابى قحافه به مسلمانان وصیت مى کند. امّا بعد. . . در اینجا ابوبکر بیهوش شد. عثمان نوشت: امّا بعد، من بر شما عمر ابن الخطاب را خلیفه قرار دادم و از خیرخواهى شما کوتاهى نکردم. چون ابوبکر به هوش آمد گفت: بخوان. عثمان نوشته را خواند. ابوبکر گفت: الله اکبر، ترسیدى مسلمان ها بعد از من گرفتار اختلاف شوند؛ بله، همین را مى خواستم بگویم۲۹.عثمان از کجا خبر داشت که ابوبکر چه کسى را مى خواهد بعد از خود براى خلافت تعیین کند؟ معلوم مى شود که قرار دادى در کار آنها بوده که به ترتیب ابوبکر، عمر، سالم، ابوعبیده و عثمان، یکى بعد از دیگرى، خلیفه شوند. این امر نیز از دو کار خلیفه دوم، عمر، معلوم مى شود:۱) وقتى عمر به دست ابولؤلؤه مضروب شد، چون سالم و ابوعبیده در آن زمان از دنیا رفته بودند۳۰ و عمر شوراى خلافت را طورى ترتیب داد که عثمان براى خلیفه شدن رأى بیاورد۳۱.۲) از واقعه زیر نیز روشن مى گردد که در زمان حیات عمر، خلیفه سوم تعیین شده بود: ابن سعد (صاحب طبقات) از سعید بن عاص اموى نقل مى کند که وى از خلیفه دوم زمینى را در کنار خانه خود مى خواست تا خانه اش را وسعت دهد؛ چون عمر در مورد بعضى ها از این بخشش ها مى کرد. خلیفه به او گفت: بعد از نماز صبح بیا تا کارت را انجام دهم. سعید، به دستور خلیفه، پس از نماز صبح به نزد او رفت و با او به محل زمین مطلوب رفتند. خلیفه عمر، با پاى خود، روى زمین خطّى کشید و گفت: این هم مال تو. سعید بن عاص مى گوید: گفتم یا امیرالمؤمنین، من عیالوارم، قدرى بیشتر بده.عمر گفت: اینک این زمین تو را بس است. ولى رازى به تو مى گویم، پیش خود نگهدار. بعد از من کسى روى کار مى آید که با تو صله رحم مى کند و حاجتت را برآورَده مى سازد. سعید مى گوید: در طول خلافت عمر بن خطاب صبر کردم تا عثمان به حکومت رسید و او، همچنان که عمر گفته بود، با من صله رحم کرد و خواسته ام را برآورد۳۲ .از این روایت روشن مى شود که خلیفه دوم، با نقشه اى که براى زمان بعد از خود کشیده بود مى دانست که خویشاوند سعید اموى، یعنى عثمان، به خلافت خواهد رسید.
اضافه بر این، از جریانات زیر معلوم مى شود که خلیفه دوم در نظر داشت بعد از عثمان، عبدالرّحمن بن عوف و پس از او معاویه به حکومت برسند. دلیل این مطلب آن است که در سال “عام الرُّعاف” عثمان به بیمارى خون دماغ مبتلا گردید و مشرف به مرگ شد. پنهانى، در نامه اى، عبدالرُّحمن بن عوف را براى خلافت پس از خود تعیین کرد. عبدالرُّحمن بسیار ناراحت شد و گفت: من او را آشکارا خلیفه کردم ولى او پنهانى خلافت مرا مى نویسد. بدین سبب بین آن دو دشمنى شدید ایجاد شد۳۳ و نفرین حضرت امیر(ع) درباره آنها مستجاب گردید که فرموده بود: خداوند بین شما اختلاف بیندازد۳۴ . عثمان از آن بیمارى شفا یافت وعبدالرّحمن در زمان خلافت عثمان وفات کرد۳۵. وامیرالمؤمنین(ع)، نیز در همان روز که عبدالرّحمن بن عوف با عثمان بیعت کرد و موجب خلافت او شد، به او فرموده بود: “وَاللهِ مَا وَ لَّیت عُثْمانَ اِلاّ لِیرُدَّ اَلامْرَالیک. ” یعنى به خدا قسم، تو عثمان را به خلافت نرساندى مگر که (روزى) او نیز خلافت را به تو باز سپارد. ۳۶ و امّا میل عمر به خلافت معاویه را، پس از این، در بخش مربوط به معاویه در زمان عمر مورد بحث قرار خواهیم داد و در اینجا به ذکر این نکته اکتفا مى کنیم که اصولاً عمر مى خواست خلافت در قریش باشد ولى به بنى هاشم نرسد و او و یارانش، نه تنها در زمان خودشان، بلکه براى بعد از خودشان نیز نمى خواستند که بنى هاشم به حکومت برسند۳۷.(۲)چگونگى بر پایی سقیفهالف: بیمارى و وفات پیامپر(ص)در دهه آخر صفر سال ۱۱ هجرى پیامبر(ص) بیمار شد. در حال بیمارى، اُسامَه فرزند زید – آزاد شده پیامبر – را، که در آن زمان هجده ساله بود، به امیرى لشکرى گماشت که برود به سمت شام و با نصاراى روم شرقى بجنگد . ۳۸ دستور فرمود که در آن لشکر، ابوبکر و عمر و ابوعبیده جرّاح سَعد بن عُباده و دیگر سران صحابه از مهاجر و انصار شرکت کنند، و تأکید فرمود که کسى از ایشان، از رفتن با آن لشکر، تخلّف نکند۳۹.و فرمود: “لَعَنَ الله مَنْ تَخَلَّفَ عَنْ جَیش اُسامَه. “یعنى خداى لعنت کند هرکس را که از لشکر اسامه تخلف کند (و با آن لشکر نرود)۴۰.پس از آن، حال پیامبر(ص)، در اثر آن بیمارى، سنگین شد. به لشکر اسامه، که در بیرون مدینه بود، خبر دادند که پیامبر(ص) در حال احتضار است. آنها که مى خواستند در امر خلافت دخالت کنند به مدینه بازگشتند و صبح روز دوشنبه دور پیامبر جمع شدند. پیامبر(ص) فرمود: “تونى بِدَواه وقرطاس أَکتُبْ لَکمُ کتاباً لَن تَضِلُّوا بَعَدهٌ اَبَداً. “یعنى: قلم و کاغذ بیاورید تا (وصیت) نامه اى براى شما بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید. عمر گفت: “انَّ النبى غَلبَهُ الوَجَعُ و عنِدَکم کتابُ اللهِ؛ حَسْبُنا کتابُ الله”۴۱ عنى بیمارى بر پیامبر غلبه کرده است – کنایه از این که نمى داند چه مى گوید – و نزد شما کتاب خداست و کتاب خدا ما را بس است. دسته اى گفتند: دستور پیامبر را انجام دهید. آن دسته اى که مى خواستند دستور پیامبر(ص) را انجام دهند غالب شدند۴۲.در روایت دیگر، در طبقات ابن سعد، آمده است که، در آن حال، یک نفر از حاضران گفت: “انَّ نَبىَّ اللهِ لَیهْیُر. “۴۳ یعنى همانا پیامبر خدا هذیان مى گوید.آسمان خون گریه کن! یک صحابى، در روى پیامبر و در محضر دیگر صحابه، به پیامبر خاتم (ص) چنین ناروا گفت. گر چه در این روایت گوینده را تعیین نکرده اند، لیکن، با توجه به روایت صحیح بخارى، که پیش از این نقل کردیم، جز عمر از چه کسى چنین جسارتى بر مى آمد؟ آرى، گوینده همان کس بود که گفت “حَسْبُنا کتابُ الله۴۴ بار الها، چه مصیبتى از این بزرگتر!پس از این گفت و گو و مجادله، بعضى از حاضرین خواستند که قلم وکاغذ بیاورند، امّا پیامبر(ص) فرمود “اوَبَعْدَمَاذا؟!”۴۵ یعنى آیا پس از چه ؟! بعد از این سخن، اگر قلم و کاغذ مى آوردند و پیامبر(ص) وصیت نامه اى مى نوشت که در آن اسم على(ع) بود، مخالفان مى توانستند چند نفر را بیاورند و شهادت دهند که پیامبر(ص) آن وصیت نامه را در حال هذیان نوشته است.پس از این ناسزا گویى پیامبر فرمود: “قُوُموا عَنّى لا ینبَغى عِندَ نَبّى تَنازُعُّ. ” یعنى از نزد من برخیزید، که در محضر پیامبر، نزاع کردن شایسته نیست۴۶.در فجر آن روز چه گذشت؟بلال، هرگاه که اذان نماز مى گفت، مى آمد به در خانه پیامبر(ص) و مى گفت: “الصَّلاه الصَّلاه یا رسولَ اللّه” در سحر روز دوشنبه، ۴۷ در وقت اذانِ صبح، بلال به در خانه پیامبر آمد و نداى همیشگى را سر داد. پیامبر(ص)، در حجره عایشه و در حال بیهوشى بود و سرش بر زانوى على(ع) قرار داشت. عایشه به پشت در آمد و به بلال گفت: به پدرم بگو بیاید و نماز جماعت را اقامه کند. ابوبکر آمد و ایستاد به امامت نماز صبح، پیامبر(ص) به هوش آمد و متویّه شد که در مسجد نماز جماعت بر پاست در حالى که على بر بالین او نشسته است. پیامبر(ص) با آن حال بیمارى برخاست و وضو گرفت و بر بازوان فضل بن عباّس و حضرت على(ع) تکیه کرد. پیامبر(ص) را در حالى به مسجد آوردند که از شدّت بیمارى پاهایش روى زمین کشیده مى شد. ابوبکر ایستاده بود به نماز. پیامبر(ص) به یلو ابوبکر آمد و نماز او را شکست و به طور نشسته نماز خواند و صحابه به پیامبر(ص) اقتدا کردند و نماز صبح را به جاى آوردند. بقیه۴۸ وقایع در همان روز دوشنبه رخ داد و در همان روز، پیامبر(ص) رحلت فرمود .ب: غسل و تیهیز رسول خدا(ص)کسانى که پیکر پاک و مقدّس رسول خدا(ص) را غسل دادند و در مراسم خاکسپارى آن حضرت نیز شرکت داشتند عبارت بودند از: على بن ابى طالب(ع)، عبّاس عموى پیامبر، فضل بن عبّاس، صالح (آزاد کرده پیامبر). بدین ترتیب، اصحاب رسول خدا(ص) ینازه آن حضرت را در میان افراد خانواده او رها کردند و تنها همین چند نفر عهده دار تیهیز پیکر رسول خدا شدند۴۹.بنا به روایتى دیگر، على(ع) همراه با فضل و قُثَم، فرزندان عباس و شُقْران (آزاد کرده پیامبر) و بنا به قولى اسامهبن زید، تمام مراسم تیهیز رسول خدا(ص) را بر عهده داشتند۵۰ و ابوبکر و عمر در این مراسم حضور نداشتند۵۱.در این وقت، عبّاس عموى پیامبر(ص) به حضرت على(ع) گفت: “یا ابنَ أخى هَلُمَّ لاِ بایعَک فَلا یختَلِفُ عَلیک اِثنان. “۵۲ اى پسر برادر، بیا تا با تو بیعت کنم، که پس از آن، کسى با تو مخالفت نخواهد کرد.على(ع) فرمود: “لَنا بِیِهازِ رَسُولِ الله شُغلٌ. “۵۳ اکنون کار ما تیهیز پیکر پیامبر است.در آن حال، انصار در سقیفه بنى ساعده، براى تعیین رهبرى از انصار گرد آمدند۵۴ . این خبر به گروهى از مهایران: ابوبکر و عمر و ابوعبیده و همراهانشان رسید. اینان با سرعت به انصار در سقیفه ملحق شدند۵۵ .بدین سان، بیز خویشاوندان پیامبر، کسى پیرامون پیکر آن حضرت باقى نماند. وآنان عبارت بودند از: على بن ابى طالب(ع)، عباس بن عبدالمطّلب (عموى پیامبر)، فضل بن عباس (پسر عموى پیامبر)، قُثَم بن عبّاس (پسر عموى پیامبر)، اسامه بن زید (آزاد کرده پیامبر)، صالح (آزاده کرده پیامبر) و أَوس بن خَوْلى (از انصار). و تنها همین افراد بودند که غسل و دفن پیکر پیامبر را بر عهده گرفتند۵۶ .اقامه نماز بر ینازه پیامبر بر همه مسلمانان حاضر در مدینه وایب عینى بود، یعنى بر یک یک مسلمانان وایب بود. نماز بخوانند۵۷ بر پیامبر(ص) ومانند نماز بر ینازه دیگران نبود و امام جماعت لازم نداشت؛ چنان که امام على(ع) مى فرمود: امام همه، خود پیامبر(ص) است. لذإ؛گ غ مسلمانان پنی نفر، شش نفر مى آمدند و حضرت امیر(ع) ذکر نماز را بلند مى خواند آنها تکرار مى کردند. در ابتدا مردان نماز گزاردند و بعد زنان مسلمان و سپس فرزندانى که به بلوغ نرسیده بودند. این کار از روز دوشنبه شروع و در عصر سه شنبه تمام شد. پیکر پیامبر(ص) در شب چهارشنبه۵۸، در حضور چند نفر، در همان اتاقى که وفات یافته بود، دفن شد. ۵۹ بیز نزدیکان رسول خدا(ص) کسى در به خاک سپردن پیکر آن حضرت شرکت نداشت و هنگامى طایفه بنى غُنْم صداى بیل ها را شنیدند که در خانه هاى خود آرمیده بودند. ۶۰ عایشه مى گوید: “ما از به خاک سپردن پیکر پیامبر(ص) خبر نداشتیم تا آن گاه که در دل شب چهارشنبه صداى بیل ها به گوشمان رسید۶۱″ی: وصیت پیامبر(ص) به على(ع)پیش از بیان وصیت پیامبر(ص) به على(ع)، به منظور فهم بهتر آن، مناسب است که مقدّمه اى ذکر کنیم. خداوند در سوره آل عمران، آیه ۱۴۴ مى فرماید:[وَما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ اَفَانْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلى اَعقابِکمْ وَ مِنْ ینَقلِبْ عَلَى عَقَبَیهِ فَلَنْ یضُرَّ الله شَیئا و سَییْزِى الله الشّاکرینَ](محّمد(ص) فقط فرستاده خداست که پیش از او پیامبرانى دیگر آمده و رفته اند. آیا اگر او بمیرد یا کشته شود، شما رو به عقب – و به گذشته یاهلى خود – باز مى گردید؟ و هر کس به گذشته یاهلى خود باز گردد، خداى را هرگز زیان نمى رساند، خداوند سپاسگزاران را پاداش نیک خواهد داد) .همان گونه که پیشتر گفتیم، شریعت اسلام با دو نوع وحى بر پیامبر(ص) نازل مى شد:الف) وحى قرآنى، که عبارت است از متن همین قرآن که از زمان پیامبر(ص) تا به حال سالم مانده و به دست ما رسیده است و همه الفاظ آن از خداست و در آن اصول شریعت اسلام، یعنى توحیدِ خالق و توحید پروردگار قانون گذار و معاد و حشر و حساب و ثواب و عقاب و ارسالِ رُسُل و ویوب طاعت از آنها از آدم تا خاتم، و نیز کلیت احکام و آداب اسلامى، همچون نماز و حیّ و جهاد و روزه و زکات و خمس و امر به معروف و نهى از منکر و نهى از غیبت و. . . ، ذکر شده است.ب) وحى بیانى، که وحیى بوده که همراهِ همان وحى قرآنى نازل مى شده است و در واقع تبیین و تفسیر آن را بر عهده داشته است. مثلاً در روز غدیر خم، همزمان با نزول آیه[یا اَیهَا الرَّسُولُ بَلّغْ ما اُنزلُ اَلَیک مِن ربّک وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلَْ فَما بَلَّغْتَ رسالَتَه] مائده / ۶۷ این وحى بیانى آمده است که: [یا ایها الرسولُ بَلّغِ ما اُنزلَ اِلیک فى عَلی. ] پس “فی عَلی”۶۲ وحى بیانى بوده است که پیامبر(ص) آن را با حدیث خود بیان مى فرموده و بنابراین “فى علی” نیز وحى خدا بوده است. پیامبر از خود چیزى بیان نمى فرمود، چنان که بارى تعالى در این باره مى فرماید: [ما ینطِقُ عَنِ الْهَوى اِن هُوَ اِلاَّ وَحْی یوحی] نیم/ ۴ و محکمتر از آن مى فرماید: [ولَو تَقَوَّلَ عَلَینْا بَعضَ الأَقاویلِ * لاَ خَذْنا مِنهُ بِالَیمین * ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنهُ الوَتینَ * فَما مِنکمْ مِن أَحَدٍ عَنهُ حایِزینَ] (الحاقّه/ ۴۴). یعنى اگر پیامبر از خودش چیزى بگوید و به ما نسبت دهد، مانعش خواهیم شد و رگ قلبش را خواهیم بُرید و کسى از شما هم نمى تواند از میازات او یلوگیرى کند.بدین سان، وحى قرآنى همان متن قرآن است که همه الفاظش از خداست و یک سوره آن را، ولو به کوچکى سوره کوثر باشد، کسى نمى تواند بیاورد (بقره / ۲۳ – ۲۴) و لذا معیزه باقى پیامبر اکرم(ص) است که خداوند خود عهده دار حفظ آن است: [اِنّا نَحنُ نَزَّلنَا الذٌکرَ وَ اِنّا لَهُ لَحافِظُونَ] (الحیر/ ۹). ولى وحى بیانى، معنایش از خداست، لکن بیانش با لفظ پیامبر(ص) است و در آن شرطِ تحدّى و اعیاز نشده و هدف از آن تبیین معناى آیات قرآنى توسط پیامبر اکرم(ص) است؛ چنان که خداوند فرمود:[وَ اَنَزَلْنا اِلیک اَلذِّکرَ لِتُبَین للِنّاس ما نُزِّلَ اِلَیهِمْ] (النحل / ۴۴).پیامبر(ص) هر آیه اى از قرآن را، که از طریق وحى دریافت مى کرد، به هر کس که تبلیغ مى فرمود، بیانى را هم که از جانب خداوند به او وحى شده بود براى وى مى گفت و بدین ترتیب تبلیغ را کامل مى فرمود.عبداللّه بن مسعود، صحابى بزرگ پیامبر(ص)، مى گوید: “هفتاد سوره از دهان پیامبر(ص) فرا گرفتم. ” مثلاً وقتى آیه نازل مى شد که: [والشَّیره الملعونَه] (اسراء/ ۶۰) پیامبر به او مى فرمود که مقصود از شیره ملعونه، بنى امیه است۶۳.در مسند احمد حنبل، از قول صحابه پیامبر، روایت شده که: “اَنَّهُم کانُوا یقْتَرِؤُونَ مِنْ رَسولِ اللهِ(ص) عَشَرَ آیاتٍ، فَلا یأخُذونَ فى العَشرِ الاُخْرى حَتّى یعلَمُوا ما فى هذِهِ مِنَ العِلمِ و العَملِ. “۶۴ یعنى صحابه پیامبر از رسول خدا(ص) قرآن را دَه آیه دَه آیه فرا مى گرفتند و به دَه آیه جدید آغاز نمى کردند مگر که آنچه از حیث معارف و احکام که در دَه آیه گذشته بود فرا مى گرفتند. مثلاً اگر از داستان پیامبران گذشته ذکرى شده بود، حضرت رسول(ص) داستان آنان را بیان مى فرمود، یا اگر آیه اى مربوط به قیامت بود، این را که روز قیامت چگونه است بیان مى فرمود. یا اگر درباره احکامى مانند وضو و نماز و تیمُمّ بود، نحوه دقیق عمل به آن احکام را تعلیم مى فرمود. پس، پیامبر(ص) هیچ آیه قرآنى را تبلیغ نفرموده مگر که وحیى بیانى را هم با آن بیان فرموده و همراه آن به امّت ابلاغ فرموده است. مثلاً در تعلیم آیه: [اِنَّما یریدُ الله لِیذْهِبَ عَنْکم الرّیْسَ اَهلَ اَلبَیتِ وَ یطََّهِرَکمْ تَطهیراً](احزاب/ ۳۳)، پیامبر(ص) مى فرمود: اهل بیتِ محمّد(ص)، على و فاطمه و حسن و حسین هستند۶۵. همچنین در تبلیغ آیه [اِنْ تَتُوبا اِلَى اللهِ فَقَد صَغتْ قُلوبُکما] (تحریم / ۴) بیان مى فرمود که آن دو زویه پیامبر، امّ المؤمنین حفصه و امّ المؤمنین عایشه اند. ۶۶ در تعلیم این قسم آیات، پیامبر(ص) تعلیم معنى مى فرمود با تعلیم عمل وچنان بوده است که آن گاه که مثلاً آیه کریمه [اَقِمِ الصّلوه لِدُلُوک الشَّمِس. . . ] (اِسراء / ۷۸) نازل شد، کیفیت نمازهاى پنی گانه و اذکار آنها را تعلیم مى فرمود و در آن آیه که مى فرماید [فَاغْسِلُواوُیُوهَکم وَ اَیدِیکم. . . ] (مائده / ۶) به طور عملى تعلیم مى داد که نحوه وضو گرفتن چگونه است و با چه آبى باید باشد.در تمام این موارد، آنچه که پیامبر(ص) به صحابه تعلیم مى فرمود، هر یک از صحابه که نویسنده بود، آیه قرآن را با تفسیرى که از پیامبر(ص) شنیده بود مى نوشت. بنابراین، همه نویسندگان صحابه، همه قرآن را نوشته بودند با تفسیر هر آیه اى که خود از پیامبر(ص) شنیده بودند، البتّه در قرآن هاى تک تک نویسندگان صحابه، تفسیر همه آیات نوشته نبود، ولى آن قرآنى که در خانه پیامبر(ص) بود این چنین بود، یعنى متن کامل قرآن با تفسیر کامل همه آیات همراه بود. توضیح این که، آنچه از قرآن و تفسیر آن نازل مى شد، پیامبر(ص) هر یک از صحابه را که نوشتن آموخته بود و نزدیک وى بود مى طلبید و به او دستور مى داد که آیه قرآن و بیان آن را که وحى شده بود، بر هر چه در دسترس بود بنویسد – بر روى کاغذ یا تخته یا استخوان یا شانه گوسفند و امثال آن؛ و آن نوشته ها را پیامبر(ص) در خانه خود داشت.به هنگام وفات، پیامبر(ص) به على(ع) وصیت کرد: پس از تیهیز من، ردا بر دوش مکن و از منزل خارج مشو تا این قرآن را جمع آورى کنى . على(ع) آیات قرآن را، که با تفسیر آن بر پوست و تخته و کاغذ و غیره نوشته شده بود۶۷ سوراخ مى کرد و نخ از بین آنها مى گذراند و این گونه آیات و تفسیر هر سوره اى را جمع آورى فرمود. این کار از چهارشنبه (فرداى دفن پیامبر) آغاز شد و در روز یمعه تمام شد.آن حضرت، آن قرآن را با مولى و آزاد کرده خود، قنبر، به مسجد آورد. مسلمانان براى نماز یمعه در مسجد پیامبر گرد آمده بودند. آن حضرت به ایشان فرمود: این قرآن مویود در خانه پیامبر(ص) است که براى شما آورده ام. – دستگاه خلافت – آنها گفتند: ما به این قرآن حایت نداریم ما. خود قرآن داریم! حضرت فرمود: این قرآن را دیگر نمى بینید۶۸.آن قرآن، با تفسیر تمام آیات، پس از آن حضرت، در دست یازده فرزند او دست به دست منتقل شده و اکنون در نزد حضرت مهدى (عی) است که به هنگام ظهور خویش آن را ظاهر مى کند. واین قرآنى که ما اکنون در دست داریم، ۶۹ همان قرآن زمان پیامبر(ص) است ولى بدون تفسیر، یعنى تنها وحى قرآنى است و از وحى بیانى خالى است۷۰.امّا چرا قرآنى را که امیرالمؤمنین(ع) جمع کرده بود و، علاوه بر متن آیات، تفسیر همه آنها را هم – به همان گونه که بر پیامبر(ص) وحى شده بود در بر داشت – قبول نکردند؟ دلیل این مطلب آن است که در وحى بیانى، که بر پیامبر(ص) نازل شده و با کلمات آن حضرت(ص)؟ به عنوان حدیث ایشان در بیان قرآن، تلقّى مى شد، مطالبى ویود داشت که مخالفِ سیاستِ دستگاه خلافت بود و مانع حکومت ایشان مى شد. مثلاً، چنان که گذشت، ذیل آیه [والشیره الملعونه فى القرآن] (اسراء/ ۶۰) بر آن حضرت(ص) وحى شده بود که ایشان بنى امیه مى باشند؛ و این تفسیر در بعضى مصاحف ضبط شده بود. با ویود چنین روایتى، دیگر عثمان، معاویه، یزید، ولید و امثالهم نمى توانستند حاکم شوند. یا در ذیل آیاتِ پر تهدید سوره تحریم آمده بود که مقصود از آن دو زن، عایشه وحفصه اند. یادر ذیل آیه [یاأَیهَا الّذینَ آمَنوا لاتَرفَعوُا أصْوَاتَکم فَوقَ صَوْتِ النَّبى. . . ] (الحیرات/۲) امده بو که در شأن ابوبکر و عمر نازل شده است. یا آن گاه که آیات ابتداى سوره توبه (۱۰-۱) نازل شد۷۱، پیامبر(ص) آن آیات را به ابوبکر و عمر داد تا به مکه ببرند و در موسم حیّ به مشرکان ابلاغ کنند. وحى غیر قرآنى نازل شد که این ابلاغ را باید یا خود انجام دهى یا آن کس که از توست. پس، پیامبر(ص)، على بن ابى طالب(ع) را فرستاد تا آن آیات را از ابوبکر و عمر گرفت و خود على(ع) به مکه برد و در موسم حیّ به مشرکان ابلاغ فرمود۷۲. یا آیاتى که در شآن پیامبر(ص) و اهل بیتش نازل شد، مانند آیه تطهیر [إِنَّمَا یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکمُ الرِّیْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکمْ تَطْهِیراً](احزاب/ ۳۳)خداوند فقط مى خواهد پلیدى وگناه را زا شما اهل بیت دور کند وکاملاً شما را پاک سازد .آیه مباهله [فَمَنْ حَایَّک فِیهِ مِنْ بَعْدِ مَا یَاءَک مِنْ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَکمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَکمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَکمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَیْعَلْ لَعْنَه اللَّهِ عَلَى الْکاذِبِینَ] (آل عمران/ ۶۱)هر گاه بعد از علم ودانشى که (درباره مسیح) به تو رسیده، (باز)کسانى با تو به محاجه وستیز برخیزند، به آنها بگو: “بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خویش را دعوت نماییم، شما هم زنان خود را؛ ما از نفوس خود دعوت کنیم، شما هم از نفوس خود؛ آنگاه مباهله کنیم؛ ولعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم . “وآیه در داستان واقعه غدیر [ یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَیک مِنْ رَبِّک وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ یعْصِمُک مِنْ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا یهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرِینَ ](مائده/ ۶۷)اى پیامبر! آنچه از طرف پروردگارت برتو نازل شده است، کاملاً (به مردم) برسان؛ واگر نکنى، رسالت او را انجام نداده اى. خداوند تو را از (خطر احتمالى) مردم نگاه مى دارد؛ وخداوند، یمعیت کافران (لیوی) را هدایت نمى کند .وپس از وقوع غدیر[الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکمْ الْإِسْلَامَ دِیناً](مائده/۳)،دین شما را کامل کردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم؛ واسلام را بعنوان آیین (یاودان) شما پذیرفتم .ولایت [إِنَّمَا وَلِیکمْ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلَاه وَیؤْتُونَ الزَّکاه وَهُمْ رَاکعُون ](مائده/ ۵۵)سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست وپیامبر او وآنها که ایمان آورده اند؛همانها که نماز را بر پا مى دارند، ودر حال رکوع، زکات مى دهند.آیه نیوى [ یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا نَایَیتُمْ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَینَ یدَی نَیْوَاکمْ صَدَقَه ذَلِک خَیرٌ لَکمْ وَأَطْهَرُ فَإِنْ لَمْ تَیِدُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ](مجادله / ۱۲)اى کسانى که ایمان آورده اید! هنگامى که مى خواهید با رسول خدا نیوا کنید (وسخنان در گوشى بگوید)، قبل از آن صدقه اى (در راه خدا) بدهید؛ این براى شما بهتر وپاکیزه تر است. واگر تواناى نداشته باشید، خداوند آمرزنده ومهربان است .و. . . بسیارى آیات دیگر. لذا، نه تنها قرآن امیر المؤمنین را نپذیرفتند۷۳، بلکه کوشیدند تا قرآن را میرّد از وحى بیانى بنویسند۷۴ و از بیان و نشر و کتابتِ حدیث پیامبر(ص) مانع شدند و به کتمان و یعل و تحریف آن پرداختند۷۵ .* * *پس از بیان مقدمه گذشته اکنون نامزدهاى خلافت را در روز سقیفه معرفى مى نمائیم.د: نامزدهاى خلافت پس از وفات پیامبر (ص) در روز سقیفه۷۶الف) على بن ابى طالب(ع)، که از جانب خدا براى رهبرى این امّت تعیین شده و پیامبر اکرم(ص) این امر را به مسلمانان ابلاغ فرموده بود.ب) سَعد بن عُبادهَ، که نامزد قبیله خزرج بود ونه همه آنصار.ی) ابوبکر، که نامزد یماعتى از مهایران (قریش) بود، نه همه آنان.هـ: شعارهاى سقیفهالف) شعارهاى انصار:۱ – انصار اسلام را یارى کردند۷۷.۲ – انصار در راه پیامبر شمشیر زدند۷۸.۳ – شهر مدینه، شهر انصار است۷۹.ب) شعارهاى مهایران (قریش)۸۰۱ – پیامبر از قبیله قریش است.۲ – عرب نمى پذیرد که حاکم ایشان از قبیله اى دیگر باشد و یانشین پیامبر باید از قریش باشد.پس از بیان آنچه گذشت مى توانیم داستان کودتاى سقیفه را درک کنیمو: کودتاى سقیفه و بیعت ابوبکرپس از در گذشت رسول خدا(ص)، انصار در سقیفه بَنَى ساعِدَه گرد آمدند. خزریى ها مى خواستند سعد بن عباده را یانشین پیامبر(ص) کنند. آنان، نه این که یانشین و وصّى پیامبر را نمى شناختند و این کار را ندانسته انجام مى دادند؛۸۱ خیر! مى دانستند؛ کار آنان از روى تعصّب قبیله اى انجام شد.در این حال گروهى از مهایران نیز که خبر اجتماع ایشان را در سقیفه شنیدند به آنها پیوستند. همه ایشان ینازه پیامبر(ص) را در میان چند تن از خاندانش رها کردند۸۲ و آمدند بر سر یانشینى حضرتش ینگ و یدال کردند.اَوْسى ها موافق سعد بن عباده نبودند. در بین خزریى ها نیز بشیر بن سعد، که یکى از بازرگان خزرج بود، در امر ریاست با سعد حسد ورزى مى کرد و موافق او نبود۸۳.ز: سقیفه به روایت خلیفه دوّمدر صحیح بخارى، از عمر داستان سقیفه را چنین روایت کرده است:وقتى که پیامبر(ص) از دنیا رفت، خبر به ما رسید، که انصار در سقیفهّ بنى ساعده اجتماع کرده اند. من هم به ابوبکر پیشنهاد کردم که بیا تا ما هم به برادران انصار خود به پیوندیم. و ما خود را به سقیفه رساندیم. على و زبیر و همراهان ایشان با ما نبودند هنگامى که به سقیفه رسیدیم متوجه شدیم که طایفه انصار مردى را که در گلیمى پیچیده بودند و مى گفتند سعَد بن عُباده است و تب دارد، با خود به آنجا آورده بودند. ما در کنار ایشان نشستیم و سخنران آنها برخاست و، پس از حمد و سپاس خدا، گفت: “نَحْنُ اَنْصارُ اللّه” ما یاران خداییم و نیروى رزمنده و به هم فشرده اسلام؛ شما گروه مهایران، مردمى به شماره اى اندک هستید و. . . .من (عمر) خواستم در پاسخ او چیزى بگویم که ابوبکر آستینم را کشید و گفت: خونسرد باش. پس خودش از جاى برخاست و به سخن پرداخت. به خدا قسم که او در سخن خویش هیچ نکته اى را که من مى خواستم بر زبان بیاورم فرو گذار نکرد؛ یا همان را گفت، یا بهتر از آن را به زبان آورد. او گفت: اى گروه انصار، آنچه را از خوبى و امتیازات خود برشمردید، بى گمان، اهل و برازنده آن هستید. اما خلافت و فرمانروایى، تنها در خور قبلیه قریش است، زیرا که آنها از لحاظ شرافت و حَسَب و نَسَب مشهورند و در میان قبایل عرب ممتاز. این است که من، به شما، یکى از دو تن را پیشنهاد مى کنم تا هر یک را که بخواهید به خلافت انتخاب و با او بیعت کنید. این بگفت و دست من و ابوعبیده را گرفت و به آنان معرفى مى کرد. تنها این سخن آخر او بود که از آن خوشم نیامد. در این هنگام، یکى از انصار برخاست و گفت: “أَنا یُذَیلُها الُمحَکک وَ عُذیقْهَا المُرَحَّب. . . ” یعنى من به منزله آن چوبى هستم که شتران پشت خود را با آن مى خارانند و درختى که به زیر سایه اش پناه مى بردند۸۴. شما مهایران براى خود فرمانروایى برگزینید و ما هم براى خود زمامدارى انتخاب مى کنیم.در پى این سخن، بگو مگو و سر و صدا از هر طرف برخاست و چند دستگى و اختلاف به شدّت ظاهر گردید – من از این موقعیت استفاده کردم و – به ابوبکر گفتم که دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنم. او هم دستش را پیش آورد و من با او بیعت کردم. پس از این که از کار بیعت با ابوبکر فراغت یافتم، به سوى سعد بن عباده هیوم بردیم. . . . اگر کسى، بدون کسب نظر و مشورت با مسلمانان، با مردى به خلافت بیعت کند، نه از او پیروى کنید و نه از بیعت گیرنده؛ که هر دو مستحقّ کشته شدن اند۸۵.ح: سقیفه به روایت تاریخ طبرىطبرى در داستان سقیفه و بیعت ابوبکر، در تاریخ خود چنین مى نویسد:طایفه انصار پیکر رسول خدا(ص) را در میان خانواده اش رها کردند تا آنان به تیهیز و دفنش بپردازند و خود در سقیفه بنى ساعده گرد آمدند و گفتند: ما پس از محمّد(ص)، سعد بن عباده را به حکومت بر خود بر مى گزینیم. آنان سعد را، که مریض بود، با خود به آنجا آورده بودند. . . .سعد خداى را ستایش کرد، سابقه انصار را در دین و برترى شان را در اسلام یادآور شد و کمک هائیکه که آنان به پیامبر خدا(ص) و اصحابش داشتند و ینگ هایى را که با دشمنان کردند یاد آور شد و تأکید کرد که پیامبر خدا(ص) در حالى از دنیا رفت که از آنان راضى و خشنود بود؛ و سرانیام گفت: اینک شما گروه انصار، زمام حکومت را خود به دست گیرید و آن را به دیگرى وامگذارید.در پاسخ سعد همه انصار بانگ برآوردند که: رأى و اندیشه ات کاملاً درست و سخنانت راست و متین است و ما هرگز بر خلاف تو کارى انجام نخواهیم داد و تو را به حکومت و زمامدارى انتخاب مى کنیم.پس از این موافقت قطعى، مطالبى دیگر به میان آمد و سخنانى رد و بدل شد تا سرانیام گفتند: اگر مهایرانِ قریش زیر بار این تصمیم ما نروند و آنرا نپذیرند و بگویند که ما مهایران و نخستین یاران پیامبر و از خویشاوندان او هستیم و شما حق ندارید که در حکومت و زمامدارى پیامبر با ما از در مخالفت درآیید، چه یواب بدهیم؟ گروهى از آنان گفتند: در آن صورت، ما به ایشان مى گوئیم براى خود امیرى انتخاب مى کنیم شما هم براى خود زمامدارى انتخاب کنید. سعد ابن عباده، گفت: و این خود اولین شکست و عقب نشینى است. ۸۶چون خبر این اجتماع به گوش ابوبکر و عمر رسید، به همراه ابوعبیده یرّاح، شتابان، رو به سقیفه نهادند. اُسَید بن حُضَیر۸۷ و عُوَیم بن ساعَده۸۸ و عَاصِم بن عَدِىّ۸۹ از بنى عَیلان نیز که از روى حسادت، نمى خواستند سعد خلیفه شود، به ایشان پیوستند. همچنین، مُغِیره بن شُعبه و عبدالرّحمن بن عوف در آنجا به صف نشستند. ابوبکر، پس از این که از سخن گفتن عمر در آن جمع یلوگیرى کرد، خود برخاست و حمد و سپاس خدا را به جاى آورد و سپس از سابقه مهایران و این که آنان، در میان همه مردم عرب، در تصدیق رسالت پیامبر(ص) پیشگام بوده اند یاد کرد و گفت:مهایران، نخستین کسانى بودند که روى زمین به عبادت خدا پرداختند و به پیامبرش ایمان آوردند. آنان دوستان نزدیک و از بستگان پیامبرند و به همین دلیل، در گرفتن زمام حکومت، بعد از حضرتش، از دیگران سزاوارترند و در این امر، جز ستمکاران، کسى با فرمانروایى ایشان به مخالفت و ستیزه برنمى خیزد. ابوبکر، پس از این سخنان، از فضیلت انصار سخن راند و چنین ادامه داد:البته، پس از مهایران و سبقت گیرندگان در اسلام، کسى مقام و منزلت شما انصار را نزد ما نخواهد داشت. فرمان و حکومت از آنِ ما، و مقام و منزلت وزارت از آن شما باشد.آن گاه، حُباب بن مُنذر از جاى برخاست و خطاب به انصار گفت:اى گروه انصار، زمام امور حکومت را خود به دست بگیرید که این مهایران در شهر شما و زیر سایه شما زندگى مى کنند و هیچ گردنکشى را زهره آن نیست که سر از فرمان شما بتابد. پس، از دو دستگى و اختلاف به پرهیزید که، اختلاف، کارتان را به تباهى و فساد خواهد کشید و شکست خواهید خورد و ریاست و حکومت از چنگتان به در خواهد شد. اگر اینان زیر بار نرفتند و بیز آنچه که از ایشان شنیدید چیزى دیگر نگفتند، در آن صورت، ما از میان خودمان فرمانروایى برمى گزینیم و آنها هم را براى خودشان امیرى انتخاب کنند.در اینجا عمر از جاى برخاست و گفت:هرگز چنین کارى نمى شود و دو شمشیر در یک غلاف نگنید. به خدا سوگند که عرب به حکومت و فرمانروایى شما سر فرود نخواهد آورد، در حالى که پیامبرشان از غیر شماست. امّا عرب با حکومت و زمامدارى کسى که از خاندان نبوّت و پیامبرى باشد مخالفت نخواهد کرد. ما، در برابر کسى که به مخالفت ما برخیزد، دلیل و برهانى قاطع داریم و آن این که چه کسى حکومت و فرمانروایى محمّد را از چنگ ما بیرون مى کند و با ما سر آن به ستیزه و مخالفت بر مى خیزد، در صورتى که ما از بستگان و خاندان او هستیم؟ مگر آن کس که به گمراهى افتاده، یا به گناه آلوده شده، یا به گرداب هلاکت افتاده باشد؟۹۰حباب، بار دیگر، برخاست و گفت:اى گروه انصار، دست به دست هم بدهید و به سخن این مرد و یارانش گوش ندهید که حق خود را در حکومت و زمامدارى از دست خواهید داد. اگر اینان زیر بار خواسته شما نرفتند، ایشان را از سرزمین خود بیرون کنید و حرف خود را به کرسى بنشانید و زمام امور را به دست بگیرید که، به خدا قسم، شما از آنان به فرمانروایى سزاوارترید؛ چه، کافران به ضرب شمشیر شما سر فرود آوردند و به این آیین گرویدند.من، در میان شما، به منزله چوبى هستم که شتران پشت خود را با آن مى خارانند۹۱ {کنایه از این که در مواقع سختى و گرفتارى به رأى من پناه مى برند} و همانند درخت تناورى ام که یان پناهى براى ناتوانان است. به خدا قسم چنانچه بخواهید ینگ و خونریزى را از سر مى گیریم۹۲.عمر گفت: در آنگاه خدا تو را مى کشد۹۳ .حُباب پاسخ داد: خدا تو را مى کشد.ابوعبیده، چون چنان دید، خطاب به انصار گفت:اى گروه انصار، شما نخستین کسانى بودید که به یارى رسول خدا(ص) و دفاع از دین برخاستید. اکنون در تبدیل و تغییر دین و اساس وحدت مسلمانان، نخستین کس نباشید!پس از سخنان زیرکانه ابوعبیده، بشیر بن سَعدِ خَزریى۹۴ از جاى برخاست و گفت:اى گروه انصار، به خدا قسم که ما در جهاد با مشرکان و پیشگامى در پذیرش اسلام داراى موقعیت مقامى والا شده ایم و در این امر، بیز خشنودى خدا و فرمانبردارى از پیامبر و بردبارى و خود سازى نفسمان، چیزى نخواسته ایم. پس شایسته نیست که ما، با داشتن آن همه فضایل بر مردم، گردنکشى کنیم و بر آنان منّت بگذاریم و آن را وسیله کسب مال و منال دنیاى خود سازیم. خداوند ولى نعمت ماست، او در این مورد بر ما منّت نهاده است. اى مردم، بدانید که محّمد(ص) از قریش است و افراد قبیله اش به او نزدیک ترند و در به دست گرفتن ریاست و حکومتش از دیگران سزاوارتر؛ و من از خدا مى خواهم که هرگز مرا نبیند که امر حکومت با آنان به نزاع برخاسته باشم. پس، شما هم از خدا بترسید و با آنان مخالفت نکنید و در امر حکومت با ایشان به ستیزه بر نخیزید و دشمنى نکنید.چون بشیر سخن به پایان برد، ابوبکر برخاست و گفت:این عمر و این هم ابوعبیده؛ هر کدام را که مى خواهید انتخاب و با او بیعت کنید.عمر و ابوعبیده، یک صدا، گفتند: با ویود بد خدا قسم هرگز مایرأت نداشته که در أمر خلافت برتو پیش دستى کنیم۹۵ در حالى که یار غار پیامبرهش “عبدالرّحمن بن عوف هم از یا برخاست و، ضمن سخنانى، گفت: اى گروه انصار، اگر چه شما را مقامى والا و شامخ است، اما در میان شما کسانى مانند ابوبکر و عمر یافت نمى شود.مُنِذربن أبى الاَرْقَم نیز برخاست و روى به عبدالرّحمن کرد و گفت:ما برترى کسانى که نام بردى منکر نیستیم، به ویژه که در میان ایشان مردى است که اگر براى به دست گرفتن زمام امور حکومت پیشقدم مى شد، کسى با او به مخالفت برنمى خاست۹۶. [ منظور مُنذِر، على ابن ابى طالب(ع) بود. ]آن گاه برخى از انصار بانگ برداشتند که: ما فقط با على بیعت مى کنیم. عمر، خود مى گوید:سر و صدا و همهمه حاضران از هر طرف برخاست و سخنان نامفهوم از هر گوشه شنیده مى شد، تا آن جا که ترسیدم اختلاف، موجب از هم گسیختگى شیرازه کار ما بشود. این بود که به ابوبکر گفتم: دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنم۹۷ .اما پیش از آن که دست عمر در دست ابوبکر قرار بگیرد، بشیربن سعد پیش دستى کرده و دست به دست ابوبکر زد و با او بیعت کرد۹۸ .حباب بن مُنذر، که شاهد مایرا بود، بر سر بشیر فریاد کشید: اى بشیر، اى نفرین شده خانواده! قطع رحِم کردى و از این که پسر عمویت به حکومت برسد حسادت ورزیدى؟ بشیر گفت: نه به خدا قسم، ولى نمى خواستم دست به حق کسانى دراز کرده باشم که خداوند آن را به ایشان روا داشته است.چون قبیله اوس دیدند که بشیربن سعد چه کرد و قریش چه ادعایى دارد، و از طرفى، قبیله خزرج از به حکومت رسانیدن سعد بن عباده چه منظورى در سر دارد، بعضى از آنان، کسانى دیگر از افراد قبیله خود را که اُسَید بن حُضَیر (یکى از نقبا) نیز در میانشان بود – مورد خطاب قرار دادند و گفتند: به خدا قسم، اگر قبیله خزرج خلافت را به دست بگیرد، براى همیشه این افتخار نصیب آنها خواهد شد و بر شما فخر و مباهات خواهند فروخت و هرگز شما را در حکومتشان شریک نخواهند کرد. پس، برخیزید و با ابوبکر بیعت کنید.آن گاه همگى برخاستند و با ابوبکر بیعت کردند و با این کار خود، اقدام سعد بن عباده و افراد قبیله خزرج در به دست گرفتن زمام امور حکومت نقش بر آب شد. مردم، از هر سو، براى بیعت با ابوبکر هیوم آوردند و چیزى نمانده بود که در این گیر و دار سعد بن عباده بیمار، در زیر دست و پاى آنها، لگد مال شود که یکى از بستگان وى فریاد زد: مردم، مواظب باشید که سعد را لگ نکنید. عمر، در پاسخ او، بانگ زد: بک شیدش که خدایش بکشد! سپس، مردم را عقب زد و خود را بر بالاىِ سرِ سَعد رساند و گفت: مى خواستم چنان لگد مالت کنم که عضوى از اندامت سالم نماند! قیس بن سعد، که بر بالاى سر پدرش ایستاده بود، برخاست و ریش عمر را به چنگ گرفت و گفت: به خدا قسم اگر تار مویى از سر او کم کنى، با یک دندان سالم برنمى گردى! ابوبکر نیز به عمر گفت: آرام باش عمر! در چنین موقعیتى مدارا و نرمى به کار مى آید نه خشونت و تندى. عمر، با شنیدن سخن ابوبکر، پشت به قیس کرد و از او دور شد. امّا سعد خطاب به عمر گفت: به خدا سوگند، اگر بیمار نبودم و آن قدر توانایى داشتم که از جاى برخیزم، در گذرگاه ها و کوچه هاى مدینه چنان غرّشى از من مى شنیدى که خود و یارانت، از ترس، در بیغوله ها پنهان مى شدید؛ و در آن حال، به خدا سوگند تو را نزد کسانى مى فرستادم که، تا همین دیروز، زیر دست و فرمانبردارشان بودى نه آقا و بالا سرشان! آن گاه خطاب به یاران خود گفت: مرا از اینجا ببرید و آنان سعد را به خانه اش بردند.ابوبکر جوهرى در کتاب سقیفه خود آورده است:عمر، در روز سقیفه بنى ساعده، همان روزى که با ابوبکر بیعت کرد، کمر خود را بسته بود و پیشاپیش ابوبکر مى دوید و فریاد مى زد: تویه! تویه! مردم با ابوبکر بیعت کردند۹۹ .به این ترتیب، آن دسته اى که از سقیفه همراه ابوبکر بودند، به هر کس که مى رسیدند او را مى کشیدند و مى آوردند و بیعت مى گرفتند.در تاریخ طبرى، در ادامه، آمده است:افراد قبیله اَسْلَم، در روز سقیفه بنى ساعده، همگى براى خرید خواربار به مدینه آمده بودند. ازدحام ایشان در شهر به حدّى بود که عبور و مرور در کوچه هاى آن به سختى صورت مى گرفت.عمر در این باره چنین گفت: “مَا اَیقنَتُ بِالنَّصرِ حَتّى یاءَتْ اَسْلَمُ فَمَلاَتْ سِکک المدَینَه.یعنى: من به پیروزى یقین نداشتم تا قبیله اسلم آمدند و کوچه هاى مدینه را پر کردند۱۰۰.ط: نقش قبیله اَسْلَم در بیعت با ابوبکراین داستان را شیخ مفید در کتاب یَمَل چنین آورده است:در آن زمان، صحرانشینانِ عرب براى خرید خوار وبار، به صورت قبیله اى، به شهر مى آمدند؛ چون صحرا ناامن بود و اگر تعداد کمى از آنان مى آمدند، بارشان را مى گرفتند و خودشان را مى کشتند. لذا افراد قبیله، همه با هم، براى خرید خواروبار حرکت مى کردند. مردان قبیله اسلم از صحرا به مدینه آمده بودند تا آذوقه تهیه کنند. در آن زمان که وارد مدینه شدند، بیعت با ابوبکر در سقیفه انجام شده بود. عمر و بقیه به آنان گفتند: بیایید کمک کنید براى خلیفه پیامبر بیعت بگیریم، آن وقت ما هم خوار وبار رایگان به شما مى دهیم. آنها خوشحال شدند. اول خودشان ریختند و بیعت کردند، و بعد دار و دسته ابوبکر شدند؛ دامن هاى عربى خود را به کمر زدند و کوچه هاى مدینه را پُر کردند. به هر یا مى رسیدند، در بازار، کوچه، و. . . ، هرکس را که مى دیدند براى بیعت با ابوبکر مى آوردند. بدین ترتیب، ابوبکر به کمک قبیله اسلم خلیفه شد۱۰۱ .ى: دلیل انتخاب ابوبکر به خلافتیاران ابوبکر دلیل انتخاب ابوبکر را، براى انصار، این چنین بیان کردند:چون پیامبر از قریش است، یانشین او هم باید از قریش باشد۱۰۲ (قانون عرب چنین بود). دلیل دیگر این که ابوبکر صحابى پیامبر و از سابقین در اسلام بوده است۱۰۳.حضرت امیر(ع) در اینجا فرمایشى دارد؛ مى فرماید: “اِحْتَیُّوا بِالشَّیَرهِ وَاضاعُوا الثَّمَرَه” یعنى به درخت نبوّت (که از قریش بوده) احتیای کردند۱۰۴ و میوه آن را (که پسر عمو و داماد پیامبر است) نادیده گرفتند. آنان حیّت آوردند که از شیره پیامبرند؛ در حالى که میوه این شیره را، که بنى هاشم هستند، نادیده گرفتند. ارزش درخت خرما یا انگور، به شاخ و برگش نیست، به میوه آن است.و نیز حضرت امیر(ع) درباره این که گفتند ابوبکر صحابى پیامبر است، فرمود: اینها مى گویند که ابوبکر باید یانشین پیامبر بشود چون صحابى اوست. اگر خلافت به صحابه بودن است، چگونه است آن جا که صحبت و قرابت با هم جمع شده است نمى شود؟! (یعنى درباره على بن ابى طالب، که هم صحابى پیامبر بوده و هم پسر عموى آن حضرت.) همه مى دانیم که على(ع) کودکى خردسال بود که پیامبر(ص) او را از خانه پدرش ابوطالب به خانه خود آورد. حضرت على(ع)، خود، در این باره مى فرماید: پیامبر غذا را مى یوید و نرم مى کرد و در دهانم مى گذاشت؛ بوى خوش بدنش را به مشامم مى رساند؛ در غار حراء آنگاه که اولین وحى بر پیامبر(ص) نازل شد با پیامبر(ص) بودم۱۰۵. على(ع)، تا وقت وفاتِ پیامبر(ص) همیشه و همه یا، با آن حضرت بود. سرِ پیامبر(ص) بر سینه على(ع) بود که از دنیا رفت۱۰۶ . حضرت على(ع) هم صحابى پیامبر بود و هم از ذَوى القُرباى آن حضرت و همیشه، چون سایه، به دنبال پیامبر بود.ک: بیعت همگانىپس از بیعت با ابوبکر در سقیفه، کسانى که با او بیعت کرده بودند وى را، چون دامادى که به حیله مى برند، شادى کنان به مسجد پیامبر بردند. چون ابوبکر و پیروانش وارد مسجد شدند کار خلافت تثبیت شد۱۰۷.مسجد پیامبر دارالحکومه بود؛ محل بستنِ عَلَم، اعزام لشکر، دیدارهاى رسمى پیامبر و رسیدگى به اختلافات مسلمانان بود. در واقع همه کارهاى یامعه مسلمانان آن روز در مسجد النّبى انجام مى شد. منبر پیامبر نیز حکم رادیو و تلویزیون امروز را داشت. کودتا گران، در آغاز هر انقلاب، کوشش مى کنند که رادیو و تلویزیون و دارالحکومه را تصرّف کنند. این سه را تصرف کنند دولت را تصرف کرده اند.در روز سه شنبه، فرداى روزى که در سقیفه بنى ساعده با ابوبکر بیعت به عمل آمد، کودتاچیان ابوبکر را آوردند وتا بر منبر رسول خدا(ص) نشست. عمر، پیش از آن که او سخنى بگوید، برخاست و پس از حمد خداوند گفت: که سخن دیروزش انکار وفات رسول خدا(ص) – نه برا اساس کتاب خدا و نه دستورى از پیامبر(ص) بوده است؛ بلکه او چنان مى پنداشته که پیامبر شخصاًبه تدبیر کارها خواهد پرداخت و حضرتش آخرین کسى است که از یهان مى رود!۱۰۸ و در پایان سخن گفت: خداوند کتاب خود را، که دستمایه هدایت و راهنمایى پیامبرش نیز بوده، در میان شما نهاده است. اگر به آن چنگ بزنید، خداوند شما را هم به همان راه که پیامبرش را هدایت فرمود راهنمایى خواهد کرد. اکنون، خداوند شما را بر زمامدارىِ بهترینتان، که یار و همدمِ غار رسول خدا(ص) بود، همرأى و هماهنگ کرده است. پس برخیزید و با او بیعت کنید۱۰۹.بدین ترتیب، عمومِ مردم، پس از بیعت بعضى از افراد در سقیفه، با ابوبکر بیعت کردند.در صحیح بخارى آمده است: پس از آن که گروهى در سقیفه بنى ساعده با ابوبکر بیعت کردند، بیعت عمومى با او، بر فراز منبر پیامبر خدا، به عمل آمد۱۱۰.انس بن مالک مى گوید: من در آن روز به گوش خود شنیدم که عمر، پى درپى به ابوبکر مى کفت که بر منبر بالا رود، تا این که سرانیام ابوبکر بر فراز منبر نشست و حاضران همه با او بیعت کردند.آن گاه ابوبکر خطبه اى خواند و گفت:اى مردم، من از شما بهتر نیستم و زمام حکومت بر شما را به دست گرفتم. پس، اگر رفتارم را خوب و کارم را شایسته یافتید مرا یارى دهید و اگر بدى کردم و دچار لغزش و خطا شدم، مرا به راه آورید . . .اینک برخیزید و نمازتان را بخوانید که خدایتان رحمت کند۱۱۱.پس از آن، به امامت او، نماز جماعت گزاردند و سپس به خانه هاى خویش بازگشتند. (مردم مدینه از روز دوشنبه تا شامگاه روز سه شنبه، از کفن و دفن پیامبر خود بى خبر بودند!) در این مدّت، نخست به سخنرانى هاى ایراد شده در سقیفه بنى ساعده و بعد بیعت گرفتن براى ابوبکر در کوچه هاى مدینه و سپس بیعت عمومى با او در مسجد النّبى و آن گاه به سخنان عمر بن خطّاب و ابوبکر سرگرم بودند، تا که سرانیام ابوبکر به امامت نماز جماعت با ایشان برخاست.(۳)نظر و داورى صحابه پیامبر(ص) درباره بیعت با ابوبکر۱) فضل بن عبّاسبنى هاشم مشغول تیهیز پیکر پیامبر(ص) بودند که خبر بیعت با ابوبکر به آنان رسید. فضل بن عبّاس از خانه بیرون آمد و گفت: اى گروه قریش، با اغفال و پرده پوشى، خلافت از آن شما نمى شود. سزاوار خلافت ماییم نه شما؛ ما و صاحب ما على(ع) به خلافت سزاوارتر است از شما.۲) عُتبه بن اَبى لَهَبوى نیز، چون یریان بیعت با ابوبکر را شنید، این اشعار را سرود:
 
ما کنْتُ اَحْسَبُ هذَا الاَمرَ مُنْصَرِفاًعَنْ هاشمٍ ثُمَّ مِنها عَن اَبى الحَسَنعَن اوَّلِ النّاسِ ایماناً و سابِقَهوَ اَعْلَمِ النّاسِ بِالقُرآنِ وِ السُّنَنوَ آخِرِ النّاسِ عَهداً بِالنَّبى وَ مَنْیِبریلُ عَونٌ لَهُ فى الغُسلِ وَالکفَنمَنْ فیه ما فیهِم لا یمْترُونَ بِهِوَ لَیس فِى القَومِ ما فیهِ مِنَ الحَسَنِ
 
من هرگز گمان نمى کردم که کار خلافت از خاندان هاشم و خصوصاً از ابوالحسن [على علیه السّلام] باز گرفته شود. زیرا ابوالحسن(ع) همان است که پیش از همه ایمان آورد و حُسن سابقه او را در اسلام کسى شک ندارد. از همه مردم به علوم قرآن و سنّت پیامبر(ص) داناتر است، و تنها کسى است که تا لحظات آخر عمرِ پیامبر(ص)، همچنان، ملازم خدمتش بود، تا آن جا که کار غسل و کفن رسول خدا(ص) را نیز به یارى جبرئیل انجام داد. صفات حمیده و فضائل معنوى دیگران را به تنهایى داراست، ولى دیگران از کمالات معنوى و مزایاى اخلاقى او بى بهره اند۱۱۲.۳) سلمانابوبکر جوهرى روایت کرده است:سلمان و زبیر و انصار مایل بودند که با على(ع) بیعت کنند. پس، چون با ابوبکر بیعت شد، سلمان فارسى گفت: به خیر کمى رسیدید و خلافت را گرفتید، ولى معدن خیر را از دست دادید. مرد سالمند را برگزیدید و خاندان پیامبر خود را رها کردید. اگر خلافت را در خاندان پیامبر مى گذاشتید، حتى دو نفر با هم اختلاف پیدا نمى کردند و از میوه این درخت، هر چه بیشتر و گواراتر، سود مى بردید۱۱۳.گفتار دیگر سلمان این بود که “کردید و نکردید. ” یعنى اگر نمى کردید بهتر بود و کار صحیحى نبود که انجام دادید. اگر مسلمانان با على(ع) بیعت مى کردند، رحمت و برکات الهى، از هر سو، به آنان روى میآورد و سعادت و سیادت همه یانبه را به دست مى آوردند۱۱۴.پاورقی۲ – این منابع به ترتیب قدمت تاریخى عبارت اند از :۱ – سیره ابن هشام ( ت ۲۱۳ هـ ) ۲ – طبقات ابن سعد ( ت ۲۳۰ هـ) ۳ – مسند احمد حنبل ( ت ۲۴۱ هـ) ۴ – سنن الدارمى ( ت ۲۵۵ هـ ) ۵ – صحیح بخارى (ت ۲۵۶ هـ) ۶ – الموفقیات زبیر ابن بکار (ت ۲۵۶ هـ) ۷ – صحیح مسلم (ت ۲۶۱ هـ) ۸ – الامامه والسیاسه ابن قتیبه الدینوری (ت ۲۷۰ یا ۲۷۶ هـ) ۹ – سنن ابن مایه (ت ۲۷۳ هـ) ۱۰ – انساب الاشراف بلاذرى (ت ۲۷۹ هـ) ۱۱ – الاخبار الطوال دینورى (ت ۲۸۲ هـ) ۱۲- تاریخ یعقوبى (ت ۲۹۲ هـ) ۱۳- تاریخ الطبرى(ت ۳۱۰ هـ) ۱۴ – العقد الفرید ابن عبد ربه (ت ۳۲۸ هـ) ۱۵ – التنبیه والاشراف مسعودى (ت ۳۴۶ هـ) ۱۶ – مروی الذهب مسعودى (ت ۴۱۳ هـ) ۱۷ – الاغانى ابو فری الاصفهانى (ت ۳۵۶ هـ) ۱۸ – ارشاد المفید (ت ۴۱۳ هـ) ۱۹ – آمالى مفید (ت ۴۱۳ هـ) ۲۰ – الاستیعاب ابن عبد البر اندلسى (ت ۴۶۳ هـ) ۲۱ – صفـوه الصفوه ابن یـوزى (ت ۵۹۷ ه) ۲۲ – تاریخ ابن اثیر یزرى (ت ۶۳۰ هـ) ۲۳ – اسد الغابه ابن اثیر (ت ۶۳۰ هـ) ۲۴ – شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید (ت ۶۵۵ یا ۶۵۶ هـ) ۲۵- الریاض النظره محب الدین الطبرى شافعى (ت ۶۹۴ هـ) ۲۶ – تاریخ اسلام ذهبى (ت ۷۴۸ هـ) ۲۷ – تاریخ ابن کثیر (ت ۷۷۴ هـ) ۲۸ – تاریخ خلفاء سیوطى (ت ۹۱۱ هـ) ۲۹ – تاریخ الخمیس حسین بن محمد دیار بکرى (ت ۹۶۶ هـ) ۳۰ – کنز العمال متقى هندى (ت ۹۷۵ هـ)۳ – مرحوم مظفر از علماى حوزه علمیه نیف بود . کتاب وى (السقیفه) را محمد یواد حیتى کرمانى، با عنوان اسرار سقیفه، به فارسى برگردانده است . بیشتر نیز مرحوم سید غلام رضا سعیدى این کتاب را با عنوان مایرا سقیفه به فارسى تریمه کرده بود .۴ – صاحب کتاب سیره علوى، که آنرا در ۱۳۶۸ ش به چاپ رسانده است.۵ – عبد الفتاح عبد المقصود از نویسندگان ودانشمندان مصرى واز أهل سنت است. کتاب وى، السقیفه والخلافه، توسط سید حسن افتخار زاده تحت عنوان خواستگاه خلافت به فارسى تریمه شده است.۶ – ویلفرد مادلونگ، از اسلام شناسان غربى واصلاً المانى است که در سالهاى ۱۹۷۸ تا ۱۹۹۸ م . صاحب کرسى تدریس عربى ومطالعات اسلامى در دانشگاه اکسفورد بوده است. کتاب وى a sudy of the early caliphate :The Succession to Muhammad نام دارد که با عنوان یانشینى حضرت محمد (ص) از طرف موسسه انتشارات استان قدس رضوى منتشر شده است .۷ – خواستگاه خلافت، ص ۲۴۱ به بعد۸ – همان، ص ۴۲۱ به بعد.۹ – همان ص ۴۳۷ .۱۰ – همان ص ۴۳۸، و ۴۳۹ .۱۱ – یانشین حضرت محمد (ص) ص ۱۵ و ۱۶.۱۲ – همان ص ۱۸.۱۳ – همان ص ۳۲ .۱۴ – همان ص ۸۴.۱۵ -همان ص ۳۴۱۶ – همان ص ۳۵ .۱۷ – همان ص ۴۰ .۱۸ – همان ص ۴۲۷.۱۹ – همان ص ۶۲ و ۶۳ .۲۰ – همان ص ۶۳.۲۱ – تفسیر طبرى ۲۸/ ۱۰۱. و نزدیک به همین معنا نقل شده است در طبقات ابن سعد، ۸/ ۱۳۵، چ اروپا.۲۲ – تفسیر طبرى، ۲۸/ ۱۰۱.۲۳ – الدّرّ المنثور سیوطى، ۶/۲۴۴.۲۴ – تفسیر طبرى ۲۸/ ۱۰۴- ۱۰۵ و صحیح بخارى، ۳/۱۳۷ و ۱۳۸ و ۴/۲۲ و صحیح مسلم، کتاب الطّلاق، حدیث ۳۱ و ۳۲ و ۳۳ و ۳۴ و مسند احمد حنبل، ۱/۴۸، و مسند طیالسى، حدیث ۲۳.در کتب مکتب خلفا، این پیشگویى پیامبر در باب خلافت ابوبکر و عمر، تأویل به بشارت آن حضرت به حکومت آن دو تن شده است! که نارواست. زیرا علاوه بر نصّ آیات یاد شده، که دلالت بر انذار و سرزنش و تهدید دارد و تصریح بخیانت دو تن از زنان پیامبر است که همردیف زنان نوح و لوط شمرده شده اند و چنین امرى با افشاى بشارت مباینت تامّ دارد، پیامبر اکرم (ص) پیشگویى هایى از این دست، که دلالت بر وقوع مصیبت یا شرّ و ظلمى در آینده مى کنند، بسیار داشته اند؛ مانند: انذار زنان خود از بانگ سگان حوأب (تاریخ ابن کثیر ۶/۲۱۲ و خصائص سیوطى ۲/۱۳۶و المستدرک ۳/۱۱۹ و الایابه ص ۶۲ و العقد الفرید ۳/۱۰۸ و السّیره الحلبیه ۳/۳۲۰ – ۳۲۱) که نهایتاً در ینگ یمل، درباره امّ المؤمنین عایشه مصداق یافت (طبرى ۷/۴۷۵ و در چاپ اروپا ۱/۳۱۰۸ و مسند احمد۶/۹۸ و ابن کثیر ۷/۲۳۰ و المستدرک ۳/۱۲۰)، به نحوى که عایشه به شدّت پریشان شد و گفت: “ردّونى ردّونى، هذا الماءُ الّذى قال لى رسولُ اللّه: لا تکونى الّتى تنبحک کلاب الحوأب. ” یعنى: مرا برگردانید، مرا برگردانید؛ این همان آبى است که پیامبر خدا به من فرمود: مبادا تو آن زنى باشى که سگان حوأب بر او بانگ خواهند زد. (تاریخ یعقوبى ۲/۱۵۷ وکنزالعمال ۶/۸۳ – ۸۴) لکن زبیر آمد و گفت: دروغ گفت کسى که به تو خبر داد که اینجا حوأب است. (ابن کثیر ۷/۲۳۰ و ابوالفداء، ص ۱۷۳) ابن زبیر و طلحه نیز حرف عبداللّه بن زبیر را تأکید کردند و پنیاه مرد دیگر هم از اعراب صحرانشین آن سرزمین آوردند و شهادت دروغ دادند که اینجا حوأب نیست. (مروی الذّهب مسعودى ۷-۶/۲) و پیشگویى پیامبر (ص) درباره شهادت اباعبداللّه الحسین (ع) که فرمود: “اخبرنى جبرئیل انّ هذا [= حسیناً] یقتل بارض العراق”: جبرئیل مرا خبر داد که همانا این [حسین] در زمین عراق کشته مى شود. (مستدرک الصّحیحین، ۴/۳۹۸ و المعیم الکبیر طبرانى، حدیث ۵۵ و تاریخ ابن عساکر، حدیث ۶۲۹ – ۶۲۱ و تریمه الحسین در طبقات ابن سعد، حدیث ۲۶۷ و تاریخ الاسلام ذهبى، ۳/۱۱ و ذخائر العقبى، ۱۴۸- ۱۴۹ و ابن کثیر، ۶/۲۳۰ و کنزالعمال ۱۶/۲۶۶) و باز فرمود: “اشتدّ عضب اللّه على من یقتله”. یعنى خشم خداوند نسبت به کشنده حسین بسیار شدید است. (تاریخ ابن عساکر، ح ۶۲۳ و تهذیب تاریخ ابن عساکر، ۴/۳۲۵ و کنزالعمّال، ۲۳/۱۱۲ و الرّوض النّضیر، ۱/۹۳) که اینها، هیچ کدام، بشارت نیست بلکه بیان مصیبت و ظلمى است که پس از پیامبر واقع خواهد شد.۲۵ – نقشه اى که براى زمان حیات پیامبر(ص) مى کشیدند مى تواند رم دادن شتر پیامبر به هنگام بازگشت آن حضرت از غزوه تبوک تا حضرت (ص) به درّه بیفتد و شهید شود، که البتّه به فضل الهى موفّق نشدند. بنا به نقل ابن حزم اندلسى – از بزرگان علماى مکتب خلفا – در کتاب ارزشمند المحلّى، ۱۱/۲۲۴، از یمله کسانى که در این مایرا شرکت داشتند و شتر پیامبر را رم دادند، ابوبکر و عمر و عثمان بودند، نصّ عبارت او چنین است: “انّ ابابکر و عمر و عثمان و طلحه و سعد بن ابى وقاص، رضى اللّه عنهم، اراد و قتل النّبى صلّى اللّه علیه و سلّم و القاءه من العقبه فى تبوک.” البته ابن حزم این روایت را، به دلیل آن که راوى آن ولید بن عبداللّه بن جمیع الزّهرى است، ناموثّق و از درجه اعتبار دانسته است. لکن این رأى او غیر علمى و نارواست، زیرا مسلم و بخارى، هر دو، این راوى را موثّق دانسته اند، چنان که بخارى در کتاب الادب المفرد خویش و ابن حیر در کتاب التّهذیب خویش، تریمه ولید بن عبداللّه بن جمیع را آورده و در آنجا تصریح کرده که بخارى و مسلم از او روایت نقل کرده اند و بنابراین حدیث او صحیح است.۲۶ – بحارالانوار، ۲/۲۹۶، روایت ۵۲۷ – العقد الفرید، ۴/۲۷۴ .۲۸ – العقد الفرید، ابن عبدربّه، ۴/۲۷۴ .۲۹ – تاریخ طبرى، ۱/۲۱۳۸ چاپ اروپا و چاب مصر۳/۵۲.۳۰ – سالم مولاى ابى حذیفه، در ینگ با مُسَیلمه کذّاب، در سال دوم خلافت ابوبکر، کشته شد و ابو عبیده نیز در سال ۱۸ هجرى، در حالى که امیر لشکرِ مسلمانان در ینگ با روم بود، در طرفِ شام که در آن هنگام روم شرقى نامیده مى شد، به طاعونِ عَمَواس وفات کرد، العقد الفرید، ۴ / ۲۷۴ – ۲۷۵ .۳۱ – انساب الاشراف بلاذرى، ۵/۱۵ – ۱۹ و طبقات ابن سعد، ۳/ ق ۱/۴۳ و تاریخ یعقوبى، ۲/۱۶۰.۳۲ – طبقات ابن سعد، ۵/۲۰ – ۲۲، چاپ اروپا.۳۳ – سِیرُ اعلام النبلاء و تاریخ ابن عساکر، ذیل تریمه عبدالرّحمن بن عوف.۳۴ – قال على (ع): “دَقَّ اللّهُ بینَکما عِطرَ مِنَشَّم. ” – نهج ابلاغه ، ابن ابى الحدید، خطبه ۳، ۱/۱۸۸ و خطبه ۱۳۹، ۹/۵۵. این یمله مثلى بود که در زمان یاهلیت هنگامى قبائل عرب مى خواستند با یکدیگر بینگند عطر زنى را بنام (منشم) استعمال مى کردند وبه ینگ مى پرداخند تا یائیکه این امر ضرب المثلى شد براى وسیله ینگ افروزى بى قبائل عرب۳۵ – براى آشنایى بیشتر با دامنه خصومت میان عثمان و عبدالرّحمن بن عوف بنگرید به: انساب الاشراف بلاذرى، ق ۵۴۶/۱/۴ – ۵۴۷، چاپ بیروت، ۱۴۰۰ ه۳۶ – تاریخ طبرى، ۳/۲۹۷در ذکر حوادث سال ۲۳ ه. و ابن اثیر، ۳/۳۷.۳۷ – تفصیل این بحث را در همین کتاب، تحت عنوان حکومت در زمان عمر و گفت و گوى ابن عباس و عمر، ملاحظه کنید. نیز بنگرید به: الاستیعاب، ۱/۲۵۳ و الاصابه، ۳/۴۱۳ و ابن کثیر، ۸/۱۲۰ و مروی الذّهب، ۲/۳۲۱ – ۳۲۲ و مسند احمد، ۱/۱۷۷ و طبرى۵/۲۷۶۸ و ۲۷۷۰ – ۲۷۷۱ و ۲۷۸۷ و ابن ابى الحدید، ۶/۱۲ – ۱۳.۳۸ – الاستیعاب، رقم ۱۲ و اُسدُالغابه، ۶۵/۱ – ۶۶.۳۹ – طبقات ابن سعد، ۲/۱۹۰ – ۱۹۲، چاپ بیروت و عیون الأثر، ۲/۲۸۱. در منابع بسیارى تصریح شده به این که ابوبکر و عمر یزؤ لشکر اسامه بوده اند: کنزالعمّال، ۵/۳۱۲ و منتخب کنزالعمّال، ۴/۱۸۰ و انساب الاشراف بلاذرى، درتریمه اسامه، ۱/۴۷۴ و طبقات ابن سعد، ۴/۴۴ و تهذیب ابن عساکر، ۲/۳۹۱ و تاریخ یعقوبى، ۲/۷۴، چاپ بیروت و ابن اثیر، ۲/۱۲۳.۴۰ – شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ۶/۵۲.۴۱ – صحیح بخارى، بابُ کتابه العلمِ مِن کتاب العلم، ۱/۲۲ و مسند احمد حنبل، تحقیق احمد محمّد شاکر، حدیث ۲۹۹۲ و طبقات ابن سعد، ۲/۲۴۴، چاپ بیروت۴۲ – همان منابع و نیز طبقات ابن سعد،۲/۲۴۳- ۲۴۴، چاپ بیروت و مسند احمد، تحقیق احمد محمّد شاکر، حدیث ۲۶۷۶.۴۳ – طبقات ابن سعد، ۲/۲۴۲، چاپ بیروت. در صحیح بخارى، بابُ یوائزِ الوَفدِ مِن کتابِ الیهاد، ۲/۱۲۰ و باب اخرایِ الیهودِ مِن یزیره العرب، ۲/۱۳۶، بدین لفظ آمده است: “فَقالُوا: هَیَرَ رَسولُ اللّه صَلَّى اللّهُ علیه وَ سلَّم.” و در صحیح مسلم، بابُ مَن تَرَک الوصیه، ۵/۷۶ و تاریخ طبرى، ۳/۱۹۳، بدین عبارت آمده است: “انَّ رسولَ اللّه صلَّى اللّهُ علیه وَ سلَّم یهْیُرُ.۴۴ – خود بدین امر اعتراف کرده است. بنابه نقل امام ابوالفضل احمدبن ابى طاهر در کتاب تاریخ بغداد و ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه، ۳/۹۷، در شرح حال عمر، یک روز طىّ مباحثه اى مفصّل که میان ابن عبّاس و عمردر گرفت، عمر گفت: “پیامبر تصمیم داشت که، به هنگامِ بیمارى اش، تصریح به نامِ او [= على بن ابى طالب] کند ولى من نگذاشتم.” نیز : المرایعات، علاّمه شرف الدّین، تریمه محمّد یعفر امامى، ص ۴۴۲ – ۴۴۳.۴۵ – طبقات ابن سعد، ۲/۲۴۲، چاپ بیروت.۴۶ – تاریخ ابى الفداء،۱/۱۵۱. در صحیح بخارى، بابُ کتابه العلم من کتاب العلم،۱/۲۲، به این لفظ آمده است: “قالَ (ص): قُومُوا عَنّى وَلا ینبَغى عِندى التّنازُعُ۴۷ – در خانه پیامبر در مسجد باز مى شد وشاید بلال بیامبر را از حضور مأموین خبر مى داد .۴۸ – شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، خطبه۱۵۶،۹/۱۹۷و در چاپ مصر،۲/۴۵۸ و ارشاد شیخ مفید، ص۸۶- ۸۷. براى آشناى با مفصّلِ این بحث بنگرید به: صحیح بخارى، ۱/۹۲ و صحیح مُسلم،۲/۲۳ و سُنَن ابن مایه، بابُ مایاءَ فى صَلاه رسولِ اللّه (ص): “فَکانَ ابوبکرِ یأتَمُّ بَالنَّبىِ وَ النّاسُ یأتَمُّونَ بِه.” و نزدیک به همین الفاظ در مسند احمد، ۶/۲۱۰ و ۲۲۴ و طبقات ابن سعد، ۱/۹/۳ و انساب الاشراف،۱/۵۵۷ آمده است.۴۹ – طبقات ابن سعد، ۲ ق ۷۰/۲، کنزالعمّال، ۵۴/۴ و ۶۰ در روایتى، اَوس بن خَوْلىّ الانصارى نیز همراه این چهار تن ذکر شده است. نگاه کنید به عبداللّه بن سبا. ۱/۱۱۰.۵۰ – العقدالفرید، ۳/۶۱. ذهبى نیز، در تاریخ خود،۱/۳۳۱ و ۳۲۴ و ۳۲۶ نزدیک به عبارتِ العقدالفرید را آورده است.۵۱ -عایشه نیز در این مراسم حضور نداشت و از تیهیز و دفنِ رسول خدا(ص) باخبر نشد، مگر آن هنگام که به تصریح خود وى صداىِ بیل ها را در نیمه شب چهارشنبه شنید: “ماعَلِمْنا بِدفنِ الرَّسولِ حتّى سَمِعْنا صَوتَ المَساحِی مِن یَوفِ اللَّیلِ لیله الأرْبَعاء.” – سیره ابن هشام،۴/۳۳۴ و تاریخ طبرى،۲/۴۵۲ و ۴۵۵ و در چاپ اروپا، ۱/۱۸۳۳ – ۱۸۳۷ و ابن کثیر،۵/۲۷۰ و اسدالغابه، ۱/۳۴ و مسنداحمد، ۶/۶۲ و ۲۴۲ و ۲۷۴.۵۲ – مروی الذّهب، مسعودى،۲/۲۰۰ و تاریخ الاسلام ذهبى، ۱/۳۲۹ و ضُحَى الاسلام،۳/۲۹۱. در کتاب الامامه و السیاسه، ابن قتیبه دینورى،۱/۴، با این لفظ آمده است: “اُبسُطْ یدَک اُبایعک فَیقالُ عَمُّ رسولِ اللّه بایعَ ابنَ عَمِّ رَسُولِ اللّه و یبایعک اَهلُ بیتِک. فاِنَّ هذاالأمْرَ اذا کانَ لَم یقَل.” ابن سعد در کتاب طبقات خود، ۲/ ق۲/۳۸، مایرا را با این عبارت آورده است: “اِنَّ العبّاسَ قالَ لِعَلىَّ: اُمدُدْ یدَک اُبایعْک یبایک النّاسُ۵۳ – شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید،۱/۱۳۱، چاپ اوّل مصر، به نقل از کتاب سقیفه یوهرى.۵۴ – مسند احمد حنبل، ۱/۲۶۰ و ابن کثیر، ۵/۲۶۰ و صفوه الصّفوه،۱/۸۵ و تاریخ الخمیس،۱/۱۸۹ و تاریخ طبرى، ۲/۴۵۱ و در چاپ اروپا، ۱/۱۸۳۰ – ۱۸۳۱ و تاریخ ابى الفداء،۱/۱۵۲ و أسدُالغابه،۱/۳۴ و العقدالفرید، ۳/۶۱ و تاریخ الاسلام ذهبى،۱/۳۲۱ و طبقات ابن سعد، ۲/ق۲/۷۰ و تاریخ یعقوبى،۲/۹۴ و البدء و التاریخ۵/۶۸ و الاستیعاب،۴/۶۵و اُسدُالغابه،۵/۱۸۸.۵۵ – صحیح بخارى، کتاب الحدود،۴/۱۲۰ و سیره ابن هشام،۴/۳۳۶ و الرّیاض النّضره،۱/۱۶۳ و تاریخ الخمیس، ۱/۱۸۶ و سقیفه ابى بکر جوهرى به نقلِ ابن ابى الحدید، ۲/۲ و تاریخ طبرى، ۱/۱۸۳۹ چاپ اروپا و البدء و التاریخ،۵/۶۵.۵۶ – مسند احمد، ۲۶۰/۱ و ابن کثیر، ۲۶۰/۵ و صفوه الصفوه، ۸۵/۱ و تاریخ الخمیس، ۱۸۹/۱ و تاریخ طبرى، ۴۵۱/۲ و در چاپ اروپا ۱۸۳۰/۱ – ۱۸۳۱ و ابن شحنه بهامش الکامل، ص ۱۰۰ و ابوالفداء، ۲۵۲/۱ و اُسدُالغابه، ۳۴/۱ و العقدالفرید، ۶۱/۳ و تاریخ ذهبى، ۳۲۱/۱ و طبقات ابن سعد، ۲/ق۷۰/۲ و تاریخ یعقوبى، ۹۴/۲ و البدء و التاریخ، ۶۸/۵ و التّنبیه و الاشراف مسعودى، ۲۴۴.۵۷ – این مطلب استنباط اینجانب (سید مرتضى عسکرى) است، چرا که با ویود کراهت شدید تأخیر در دفن میت، ینازه پیامبر دو روز و دو شب دفن نشد تا همه مردم مدینه، از مرد و زن و کودک و پیر، بر آن حضرت(ص) نماز گزاردند.۵۸ – اعلام الورى باعلام الهُداه، طبرسى، به تصحیح و تعلیق استاد على اکبر غفّارى، ص ۱۴۴، چاپ بیروت و طبقات ابن سعد، ۲۵۶/۲ – ۲۵۷، چاپ بیروت و بحارالانوار، ۵۲۵/۲۲ و ۵۳۹.۵۹ – طبقات ابن سعد، ۲۹۲/۲ – ۲۹۴ و سیره ابن هشام، ۳۴۳/۴.۶۰ – طبقات ابن سعد، ۲/ق ۷۸/۲.۶۱ – سیره ابن هشام، ۳۴/۴ و مسنداحمد، ۶۲/۶ و ۲۴ و ۲۷۴ و تاریخ طبرى، ۳۱۳/۳ و طبقات ابن سعد، ۲۰۵/۲.۶۲ – بحارالانوار،۳۷/۱۵۵ و ۱۸۹ و شواهد التنزیل حَسْکانى، ۱/۱۸۷ و ۱۹۰ و تاریخ دمشق ابن عساکر، حدیث ۴۵۱ و اسباب النّزول واحدى، ص ۱۳۵، چاپ بیروت و الدرّالمنثور سیوطى، ۲/۲۹۸ و فتح القدیر، ۲/۵۷ و تفسیر نیشابورى، ۶/۱۹۴.۶۳ – الدّرالمنثور، ۴/۱۹۱.۶۴ – مسند احمد، ۵/۴۱۰ و نیز تفسیر قرطبى، ۱/۳۹ و معرفه القرّاء الکبار ذهبى، ص ۴۸ و میمع الزّوائد، ۱/۱۶۵ و تفسیر طبرى، ۱/۲۷ و کنزالعمّال، حدیث ۴۲۱۳ و ۴۲۱۵، چاپ بیروت.۶۵ – مستدرک الصحیحین، ۳/۱۴۷ و صحیح مسلم، ۷/۱۳۰ و سنن بیهقى، ۲/۱۴۹ و تفسیر طبرى و الدرّالمنثور سیوطى، ذیلِ آیه ۳۳ احزاب و تفسیر زمخشرى و رازى ذیل آیه مباهله و اُسدُالغابه، ۲/۲۰.۶۶ – صحیح بخارى، کتاب التفسیر،۳/۱۳۷ – ۱۳۸ و صحیح مسلم، کتاب الطلاق، ۲/۱۱۰۸ و ۱۱۱۱.۶۷ – عمده القارى، ۲۰/۱۶ و فتح البارى،۱۰/۳۸۶ و الاتقان سیوطى، ۱/۵۹ و بحارالانوار، ۹۲/۴۸ و ۵۱ – ۵۲ به نقل از تفسیر قمى، ص ۷۴۵ .۶۸ – مفاتیح الاسرار و مصابیح الابرار فى تفسیر القرآن، شهرستانى، مقدّمه، ورقه ۱۵ أ. متن روایت چنین است: “لَمَّا فَرَغَ مِن یَمعِهِ اَخْرَیَهُ هو (ع) وَ غُلامُهُ قَنبَر اِلىَ النّاسِ و هُم فى المَسْیِد یحْمِلانِه وَلا یقلانِه. و قیلَ اِنّه کانَ حَمْلَ بَعیرِ. وَ قَالَ لَهُم هذا کتابُ اللّهِ کما اَنْزَلَ اللّهُ عَلى مُحمّدِ (ص) یَمَعْتُهُ بَینَ اللَّوحَینِ. فَقالُوا: اِرْفَعْ مُصْحَفَک لا حایَه بِنااِلَیهِ. فَقَالَ (ع): وَ اللّهِ لا تَرَونَهُ بعدَ هَذا اَبداً، اِنَّما کانَ عَلَىَّ اَنْ اُخبِرَکم بِهِ حینَ یَمَعْتُهُ فَرَیَعَ اِلى بَیتِهِ.”در کتاب سُلَیم بن قیس هلالى، ص ۱۸ – ۱۹، مایرا با تفصیل و تصریح بیشترى نقل شده است. بخشى از متن روایت این است: “… فَیَمَعَهُ فى ثَوبِ واحِدِ و خَتَمَهُ ثمَّ خَرَیَ اِلَى النّاسِ وَ هُم ییْتَمِعُونَ مَعَ اَبى بکرِ فى مسجدِ رسولِ اللّهِ (ص) فَنادى عَلِىٌّ (ع) بِاَعْلى صَوْتِهِ: اَیها النّاسُ اِنّى لَمْ اَزَل مُنْذُ قُبِضَ رسولُ اللّهِ (ص) مَشغولاً بِغُسلِهِ ثُمَّ بالقُرآنِ حَتّى یَمَعْتُه کلَّه فى هذَا الثَّوبِ الواحِد، فَلَمْ ینْزِلِ اللّهُ عَلى رَسُولِ اللّهِ آیه اِلاّ وَقَدْ یَمَعْتُها وَ لَیسَتْ مِنَه آیه اِلاّ وَقَدْ اَقْرأَنیها رسولُ اللّهِ وَ عَلَّمَنى تَأویلَها. ثُمَّ قالَ لَهُمْ علىٌّ (ع) لِئَلاَّ تَقُولُوا غَداً اِنّاکنّا عَن هذا غافِلینَ. ثمَّ قالَ لَهُم عَلىٌّ (ع): لا تَقُولوا یومَ القیامَه اِنّى لَمْ اَدْعُکم اِلى نُصْرَتى وَلَمْ اُذَکرْکمْ حَقّى وَ لَمْ اَدْعُکم اِلى کتابِ اللّهِ مِنْ فاتِحَتِهِ اِلى خاتِمَتِهِ. فَقالَ لَهُ عُمَرُ: ما اَغنانا بِما مَعَنا مِنَ القرآنِ مِمّا تَدعُونا اِلیه. ثُمَّ دَخَلَ علىٌّ (ع) بَیتَه. (براى آشنایى با درجه اعتبار کتاب سلیم بن قیس هلالى و دیگر روایاتى که درباره این موضوع در کتاب هاى مکتب خلفا وارد شده است، نگاه کنید به: القرآن الکریم و روایات المدرستین، علاّمه عسکرى،۲/۳۹۶ – ۴۰۸.)۶۹ – کافى، به تصحیح استاد على اکبر غفّارى، ۲/۶۳۳، روایت ۲۳. براى آشنایى با روایاتى که در آنها ائمّه (ع) علوم خویش را به امیرالمؤمنین و به واسطه ایشان به پیامبر نسبت مى دهند، نگاه کنید به: معالم المدرستین، علاّمه عسکرى، ۲/۳۱۲ – ۳۲۰.۷۰ – توضیح آن که ابوبکر دستور داد تا قرآنى بى تفسیر بنویسند. این کار در زمان ابوبکر آغاز شد و در زمان عمر به پایان رسید. عمر، آن قرآن را نزد حفصه گذاشت. در زمانِ عثمان، چون صحابه با او مخالف شدند و آیاتى را که ذمِّ بنى امیه در آن بود و در مصاحف با تفسیر آنها ضبط شده بود بَر وى مى خواندند و به آنها استشهاد مى کردند، عثمان آن قرآنِ بدون تفسیر را از حفصه گرفت و دستور داد هفت نسخه از روى آن نوشته شود. شش نسخه از آن را به مکه، یمن، دمشق، حِمص، کوفه و بصره فرستاد و یک نسخه را هم در مدینه نگاه داشت. آن گاه دستور داد تا مصاحفِ صحابه را، که در آنها متن قرآن به همراه تفسیر آیاتِ شنیده شده از پیامبر(ص) بود، بسوزانند. از این رو، او را حَرّاقُ الَمصاحِف نامیدند. در این میان، تنها عبداللّه بن مسعود حاضر به دادنِ مصحف خود نشد، لذا راویان به امر بنى امیه، روایات دروغى درباره او یعل و نقل کردند.این قرآنى که امروز در میان مسلمانان است، همان است که در زمانِ عثمان استنساخ شده است و متنِ همان قرآنى است که بر پیامبر خاتم (ص) نازل شده و هیچ کم و زیاد و یابه یایى (در کلمات) ندارد. فقط، کارى که کردند، وحى بیانى را از آن جدا کردند. (براى آشنایى با بحث تفصیلى در این زمینه و مدارک آن، ر. ک: القرآن الکریم و روایات المدرستَین، سید مرتضى عسکرى،۱/۲۶۴ – ۲۷۷ و ۲/۷۱ – ۸۶.)۷۱ – صحیح بخارى، کتاب التفسیر، تفسیر سوره الحُیرات، ۳/۱۹۰ – ۱۹۱.۷۲ – براى آشنایى با مدارک تفصیلى این بحث،:القرآن الکریم و روایات المدرستین، ۱/۲۲۶ – ۲۲۷.۷۳ – براى آشنایى بامدارک تفصیلى این بحث بنگرید به منبع سابق، ص ۲۱۸ – ۲۴۸.۷۴ – همان، ۱/۲۶۴ – ۲۷۴ و ۲/۴۱۳ – ۴۱۷.۷۵ – همان، ۲/۴۱۷- ۴۳۱ وص ۵۱۰-۵۱۵ و ص ۵۷۲- ۵۸۲؛ معالم المدرستین، ۱/۳۲۹ – ۳۹۲ و ۴۰۲ – ۴۸۳، چاپ پنیم، ۱۴۱۲ هـ .احادیث اُمّ المؤمنین عائشه، علاَّمه عسکرى، ی ۲، چاپ اوّل، ۱۴۱۸ ه نقش ائمه در احیاء دین، ی ۲ – ۵ و ی ۹.۷۶ – مراد از خلیفه در اینجا یعنى خلیفه الرّسول، یعنى کسى که پس از پیامبراکرم (ص)، امر حکومتِ ظاهرى به دست اوست و حاکم است. و این معنایى است که نه ینبه لغوى دارد و نه اصطلاح اسلامى، بلکه ساخته مکتبِ خلفا پس از پیامبر است. چراکه، در لغت، خلیفه هر شخص، یعنى کسى که در غیاب او کار او را انجام مى دهد. (مفردات راغب، ذیل ماده خلف) کار اصلى پیامبراکرم (ص) و همه پیامبران الهى، بنا به نصّ قرآن کریم، تبلیغ دین خدا به مردم است: “وَما عَلَى الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلاغ” (مائده / ۹۸)، “فَهَلْ عَلَى الرُّسُلِ اِلاَّ البَلاغُ المُبین” (نحل / ۳۵)، و نه حکومت کردن. لذا، غالب پیامبران حکومت ظاهرى نداشته اند، مانند حضرت عیسى، یحیى، زکریا، نوح علیه السلام.و نیز، این معنى اصطلاح شرعى نیست و در حدیث پیامبر، مراد از خلیفه الرّسول به شخصى که حدیث و سنّت پیامبر را روایت مى کند:آمده “قال (ص): الذّینَ یأتُونَ مِنْ بَعدى یروُونَ حَدیثى و سُنَّتى.” (معانى الاخبار صدوق، ص ۳۷۴ – ۳۷۵، مَن لا یحْضُرُهُ الفَقیه، ۴۲۰/۴، الفتح الکبیر سیوطى، ۲۳۳/۴، شرف اصحاب الحدیث خطیب بغدادى، ص ۳۰) همچنین مرادِ از آن، خلیفه اللّه هم نیست؛ زیرا خلیفه اللّه به شخصى گفته مى شود که خداوند او را معین فرموده تا دین خدا را از طریق وحى (اگر پیامبراست) و یا به واسطه پیامبر (اگر وصىّ پیامبراست مانند ائمّه علیهم السّلام) بگیرد و به مردم ابلاغ کند. البتّه حکومت ظاهرى نیز یزء شؤون این خلافت الهى است، و خلیفه اللّه، خود، وظیفه اى در یهتِ گرفتن آن ندارد، مگر آنکه مردم گردِ او جمع شوند و از او بخواهند که حاکم شود و او را در این امر یارى دهند، مانند پیامبراکرم (ص) که در مدینه به دلیل بیعت و یارى مردم توانست تشکیل حکومت دهد ولى در مکه (چون مردم نخواستند و یارى نکردند) بدین کار قیام ننمود و به وظیفه اصلى خود، که ابلاغ دین خدا بود، اکتفا کرد. در مورد امیرالمؤمنین على بن ابى طالب نیز وضع به همین گونه بود. وظیفه اصلى ایشان و همه ائمه، همچون پیامبر(ص)، حفظ دین خدا و ابلاغ آن به مردم بود، و البتّه اگر مردم مى خواستند و آن حضرت را یارى مى کردند، ایشان قیام به حکومت نیز مى کرد و این کار برایشان وایب مى شد، لکن مردم نخواستند و نیامدند جز سه نفر (تاریخ یعقوبى،۲/۱۰۵و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ۴/۲) یا چهار و پنی نفر (شرح نهج ابلاغه ابن ابى الحدید، تحقیق محمّد ابوالفضل ابراهیم،۲/۴۷)؛ چنان که آن حضرت خود مى فرمود “لَو وَیَدْتُ اَربعینَ ذَوى عَزمِ مِنهُم لَنا هَضْتُ القومَ” (منبع سابق). امّا پس از ۲۵ سال، یعنى پس از کشته شدن عثمان، چون مردم به در خانه آن حضرت آمدند و از ایشان مُصرّانه خواستند که حکومت را به دست بگیرد، بدین امر قیام کرد (شرح نهج ابلاغه ابن ابى الحدید، ۲/۵۰و تذکره سبط ابن یوزى، باب ششم). این عمل حضرت امیر، دقیقاً، همان چیزى بود که پیامبر (ص) از ایشان خواسته بود: “قالَ رسولُ اللّه (ص) لِعَلىّ: اِنَّک بِمَنْزِله الکعبه تُؤتى وَلا تَأتى. فَاِنْ اَتاک هؤُلاءِ القَومُ فَسَلَّموالَک الاَمرَ فَاقْبَلْهُ مِنْهُم…” (اسدالغابه۴/۳۱).حال، اگر در اینجا نام امیرالمؤمنین (ع) یزو نامزدهاى خلافت آورده شده، نه به این معناست که آن حضرت خود خواهان این امر و قیام کننده براى گرفتن آن بودند، بلکه بیانگر نظر عده قلیلى از مردم یامعه آن روز مدینه است، که به سبب آن که حضرت على (ع) را وصىّ رسول اللّه (ص) مى دانستند و حکومت را یزو شؤونِ و حقِّ او مى شمردند (مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار) یا به واسطه تعصّبات خانوادگى (مانند عبّاس عمومى پیامبر) و یا تعصّبات قبیلگى (مانند ابوسفیان) خواستار حکومت ظاهرى امیرالمؤمنین (ع) بودند.۷۷ – عبداللّه بن سبا، عسکرى، ی ۱، ص ۱۱۳.۷۸ – همان.۷۹ – همان، ص ۱۱۵.۸۰ – همان، ص ۱۱۵ – ۱۱۶.۸۱ – همان، ص ۱۱۳.۸۲ – ابوبکر، عمر، ابوعُبیده یرّاح، مُغِیره بن شعبه و عبدالرّحمن بن عوف. – همان منبع، ص ۱۱۳ – ۱۱۵.۸۳ – شرح نهج البلاغه، ۲/۲، به نقل از سقیفه یوهرى.۸۴ – این یمله ضرب المثل است در زبان عرب؛ مثال هاى هر زبانى چون به زبان دیگرى تریمه شوند زیبائى ندارد.۸۵ – صحیح بخارى، کتاب الحدود، باب رَیم الحُبلى،۴/۱۱۹- ۱۲۰ و سیره ابن هشام۴/۳۳۶- ۳۳۸ و کنزالعمّال ۳/۱۳۹، حدیث ۲۳۲۶.۸۶ – طبرى، در ذکر حوادث سال ۱۱ هـ.،۱/۸۳۸، چاپ اروپا.۸۷ – از انصار بود؛ در عقبه دوم و اُحد و دیگر غزوات پیامبر (ص) حاضر بود و ابوبکر، هیچ یک از انصار را بر او مقدَّم نمى داشت. در سال ۲۰ یا ۲۱ هجرى درگذشت و عُمَر خود تابوت او را به دوش کشید. – الاستیعاب۱/۳۱ – ۳۳، و الاصابه،۱/۶۴.۸۸ – از انصار بود و در عقبه و بدر و دیگر غزوات شرکت داشت. در زمان خلافت عمر در گذشت. در سیر اعلام النبلاء برادر عمر شمرده شده است. عمر بر سرِ قبر او گفت: “هیچ کس از اهل زمین نمى تواند بگوید که من از صاحب این قبر بهترم.” – الاستیعاب،۳/۱۷ و الاصابه،۳/۴۵ و اسدالغابه،۴/۱۵۸.۸۹ – هم پیمان انصار و سید بنى عَیلان بود و در اُحد و غزوات پس از آن شرکت داشت. در سال ۴۵ هجرى وفات کرد. – الاصابه،۲/۲۳۷ و الاستیعاب،۳/۱۳۳ و اسدالغابه،۳/۷۵.۹۰ – وقتى امیرالمؤمنین (ع) این احتیایِ مهایران را شنید، فرمود: “اِحْتَیُّوإ؛۴۴هش بِالشَّیَره وَ اَضاعُوا الثَّمَرَه” (ابن ابى الحدید، ۲/۲، چاپ اول) یعنى: به درخت استدلال نمودند ولى میوه همان درخت را فراموش کردند. کنایه از این که مهایران بر انصار احتیای کردند که چون از قریش اند، و پیامبر (ص) هم از قریش است، پس، خلافت حقِ ایشان است و نه انصار. حضرت امیر (ع) مى فرماید: بنا به همین استدلال، ماکه اهل بیت پیامبریم و میوه درخت رسالت، به خلافت سزاوارتریم از شما مهایران؛ لکن شما، ما را فراموش کردید و حقّمان را ضایع نمودید.۹۱ – این گفتار، مثلى است در عرب براى کسیکه در برخوردها تیربه آموخته است.۹۲ – نصّ عبارت چنین است: “اَما وَ اللّهِ لَو شِئتُم لَنُعیدَنَّها یَذعَه۹۳ – این سخن عمر تهدید بقتل بود۹۴ – او پدر نعمان بن بشیر و از بزرگان خزرج بود و سابقه حسادتى میان او و سعد بن عباده بود. – ابن ابى الحدید، ۲/۲- ۵۹۵ – واللّه ما کنّا لنتقدمک وأنت صاحب رسول اللّه وثانی اثنین۹۶ – آنچه که در میان قلّاب آمده، سخن یعقوبى است. – تاریخ یعقوبى،۲/۱۲۳ .۹۷ – بعد از آن که عمر توانست انصار را از بیعت با سعد بن عباده منصرف کند، انصار متویّه على (ع) شدند، به نحوى که گفتند: ما فقط با على (ع) بیعت مى کنیم. عمر از این گرایش شدید انصار به على (ع) ترسید و اندیشید که اگر این یلسه بى نتییه با پایان رسد و انصار به بنى هاشم – که دیگر از تیهیز پیکر پیامبر (ص) فارغ شده بودند – برسند، براى همیشه دست این چند نفر (ابوبکر، عمر، ابوعبیده یرّاح، سالم مولاى ابى حذیفه، عثمان) از خلافت کوتاه خواه ماند. لذا، با عیله، مبادرت به بیعت با ابوبکر کرد و کار تمام شد.۹۸ – خلفا به سه نفر از انصار بسبب کمکى که در سقیفه کردند مال و مقام بسیار مى دادند. یکى بشیر بن سعد خزریى، اوّلین بیعت کننده با ابوبکر بود و دومى زیدبن ثابت، که عُمر او را به هنگام سفرهایى که مى رفت، یانشین خود در مدینه قرار مى داد و سومین نفر، حسّان بن ثابت، شاعر معروف بود که به هنگام خلافت امیرالمؤمنین على بن ابى طالب (ع) از بیعت با آن حضرت امتناع کرد. – تریمه ارشاد مفید، هاشم رسولى محلّاتى، ۲۳۷/۱.۹۹ – به نقل ابن ابى الحدید، ۱/۱۳۳.۱۰۰ – تاریخ طبرى،۱/۱۸۴۳، چاپ اروپا.۱۰۱ – الجمَل، شیخ مفید، ص ۴۳. زبیر بن بکار نیز در کتاب موفقیات خود، به روایتِ ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه،۶/۲۸۷،وطبعه دار احیاء الکتب العربیه،۲/۴۰ . آورده است که: “فَقَوىَ بِهِم – بَنى اَسْلَم – اَبوبکرِ وَ لَمْ یعَینا مَتى یاءَتْ اَسْلَمُ. نیز بنگرید به: طبرى،۱/۱۸۴۳، چاپ اروپا.۱۰۲ – صحیح بخارى، کتاب الحدود، باب ریم الحُبلى مِنَ الزّنا، ۴/۱۲۰ و سیره ابن هشام، ۴/۳۳۹.۱۰۳ – عبداللّه بن سبا، یزء اوّل، ص ۱۲۱، به نقل از طبرى.۱۰۴ – شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ۲/۲، چاپ اوّل.۱۰۵ -نهی البلاغه، تحقیق صبحى صالح، خطبه ۱۹۲ (خطبه قاصعه)، ص ۳۰۰ – ۳۰۱ و شرح نهج البلاغه عبده، ۱/۱۸۲، چاپ مطبعه الاستقامه.۱۰۶۵۱۰۷ – طبقات ابن سعد،۲/۲۶۳؛ کنزالعمّال،۲/۲۶۲ – ۲۶۳ و۷/۱۷۸ – ۱۷۹؛ وَقْعَه صِفّین، نصر بن مزاحم، تحقیق و شرح عبد السَّلام محمّد هارون، ص ۲۲۴، چاپ دوم، قم.۱۰۸ – عبداللّه بن سبا،۱/۱۲۱، به نقل از طبرى و بسیارى مدارک دیگر.۱۰۹ – همان منبع۱۱۰ – صحیح بخارى، کتاب البیعه، ۴/۱۶۵.۱۱۱ – ظاهراً نماز ظهر بوده است. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ۱/۱۳۴ و صفوه الصفوه، ۱/۹۸.۱۱۲ – تاریخ یعقوبى، ۲/۱۰۳ و ابن ابى الحدید، ۱/۲۸۷ و الموفقیات، زبیر بن بکار، ۵۸۰ – ۶۰۷، چاپ بغداد. گفتنى است که در این هنگام، امیرالمؤمنین (ع) شخصى را به نزد فضل بن عبّاس فرستاد و او را نهى فرمود از ادامه اشعار و فرمود:”اِنَّ سَلامَه الدّینِ اَحَبُّ اِلَینا مِنْ غَیرهِ” (ابن ابى الحدید۲/۸، چاپ مصر). ابن حیر عسقلانى در کتاب الاصابه،۲/۲۶۳ و نیز ابوالفداء در کتاب تاریخ خود،۱/۱۶۴، این اشعار را به فضل بن عبّاس بن عُتبه بن ابى لهب هاشمى نسبت داده اند که ما آن را صحیح نمى دانیم.۱۱۳ -ابن ابى الحدید، ۲/۱۳۱ – ۱۳۲ و ۶/۱۷ به نقل از سقیفه ابوبکر یوهرى۱۱۴ – اَنساب الاشراف، بلاذرى، ۵۹۱/۱ و یاحظ در عثمانیه. اصل سخن سلمان این است: “کرْ داذ و ناکرْ داذ.” (اَىْ عَمِلْتُمُ) لَوْ بایعُوا عَلِیاً لاَ کلُوا مِنْ فَوقِهِم وَ مِنْ تَحتِ اَرْ یُلِهِم.
 

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.