تاریخ انتشار : ۱۶ مرداد ۱۳۹۵


شيعيان بعد از وفات رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ نيز به تلاش خود در راه عملى كردن دستور پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ در رابطه با امام على ـ عليه السّلام ـ ادامه دادند، و در اين راه اقداماتى انجام دادند كه به برخى از آنها اشاره مى كنيم:
1. كانديدا كردن امام على ـ عليه السّلام ـ براى بيعت
از آنجا كه شيعيان سفارش هاى پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ را در حقّ امام على ـ عليه السّلام ـ ديده و شنيده بودند و معتقد به امامت و جانشينى امام على ـ عليه السّلام ـ بعد از رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ از جانب خداوند و رسول ـ صل الله عليه و آله ـ بودند، از اين رو بعد از وفات پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ فوراً طرح كانديدا كردن امام را براى بيعت مطرح نمودند. عباس بن عبدالمطلب به امام على ـ عليه السّلام ـ مى گويد: « أمدد يدك أبايعك يبايعك الناس» ؛ دستانت را به من بده تا با تو بيعت كنم و مردم نيز با تو بيعت خواهند كرد.
2. تحصّن شيعيان در خانه فاطمه زهرا ـ عليها سلام ـ
شيعيان بعد از واقعه سقيفه و تمام شدن خلافت به نفعل ابوبكر، به عنوان اعتراض به خانه حضرت زهرا ـ عليها سلام ـ آمده در آنجا تحصن كردند تا ضمن اعتراض به عمل انجام شده، بر امامت و ولايت به حق امام على ـ عليه السّلام ـ صحّه بگذارند.
عمر بن خطاب مى گويد: « انّه كان من خبرنا حين توفّى الله نبيّه انّ عليّاً و الزبير و من معهما تخلّفوا عنّا فى بيت فاطمه »،[11] از جمله اتفاقاتى كه بعد از وفات رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ افتاد آن كه على و زبير و گروهى كه با آن دو بودند از بيعت و همكارى با ما سرپيچى كرده در خانه فاطمه تحصن نمودند.
متخلفين از بيعت ابى بكر
1. سلمان فارسى
2. عمار ياسر
3. براء بن عازب
4. ابان بن سعيد
ابن اثير مى گويد:
« و كان أبان أحد من تخلّف عن بيعه أبى بكر لينظر ما يصنع بنوهاشم ، فلمّا بايعوه بايع»،[12]
ابان از جمله كسانى بود كه از بيعت با ابوبكر سر باز زد تا ببيند بنى هاشم چه مى كنند؛ بعد ازآنكه ديد بنى هاشم بيعت كردند او نيز بيعت نمود.
5. خالد بن سعيد
ابن اثير مى گويد: « خالد و برادرش ابان از بيعت با ابوبكر سرباز زدند و به بنى هاشم خطاب كرده گفتند همانا شما خاندانى ريشه دار و اصيل ايد كه افراد شايسته اى را به جامعه تحويل داده است و ما به دنبال شماييم. بعد از آن كه بنى هاشم با ابوبكر ـ با تهديد و زور ـ بيعت كردند اين دو برادر ـ خالد و ابان ـ نيز بيعت نمودند.»[13]
6. أبُيّ بن كعب
او از جمله كسانى بود كه هرگز با ابوبكر بيعت نكرد و شوراى سقيفه را بى ارزش خواند.[14] ابو نعيم اصفهانى در كتاب « حليه الاولياءٍ » از قيس بن سعد نقل مى كند:
« وارد مدينه شدم تا با ياران پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ ملاقات كنم، على الخصوص خيلى علاقه داشتم كه ابيّ را ملاقات نمايم، وارد مسجد پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ شدم و در صف اوّل به نماز ايستادم، ناگهان مردى را ديدم كه نماز خود را تمام كرد و شروع به حديث گفتن نمود. گردن ها به سوى او كشيده شد تا بياناتش را بشنوند. او سه بار گفت: سران اين امّت گمراه شدند و آخرتشان تباه شد، ولى من دلم به حال آنها نمى سوزد، بلكه به حال مسلمانانى مى سوزد كه به دست آنان گمراه شدند.»[15]
و نيز آورده است:
« ابيّ بن كعب ـ كه شاهد انحراف مردم از قطب اصلى رهبرى اسلامى بود و از اين وضع رنج مى برد ـ مى گفت: «روزى كه پيامبر اسلام ـ صل الله عليه و آله ـ زنده بود همه متوجه يك نقطه بودند ولى پس از وفات پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ صورت ها به چپ و راست منحرف گرديد.»[16]
7. ابوذر غفارى.
8. مقداد بن اسود.
9. عباس بن عبدالمطلب و جماعتى از بنى هاشم و جمعى از مهاجرين و انصار.[17]
3. موضع گيرى ها در دفاع از ولايت
شيعيان بعد از آنكه تحصّنشان توسط عمر بن خطاب بر هم خورد، وارد مسجد رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ شده در صدد احتجاج و اقامه حجت بر مردم آمدند، تا آنان را از اين خواب غفلت بيدار سازند. اينك به موضع گيرى هاى برخى از آنان اشاره مى كنيم:
الف ـ فضل بن عباس در ضمن سخنان خود خطاب به مردم فرمود: « .. و صاحبنا أولى بها منكم »،[18] صاحب ما ـ على ـ عليه السّلام ـ ـ به خلافت ، از شما سزاوار تر است.
ب ـ مقداد بن اسود مى گويد: « واعجباً لقريش و دفعهم هذا الأمر عن أهل بيت نبيّهم و فيهم أوّل المؤمنين …»؛[19] عجب دارم از قريش كه چگونه خلافت را از اهل بيت نبيّشان گرفت درحالى كه در ميان آنان كسى است ـ على ـ عليه السّلام ـ ـ كه اول مؤمن به پيامبر است.
و نيز مى فرمود: « معرفه آل محمد برائه من النار، وحبّ آل محمد جواز على الصراط، و الولاء لآل محمد أمان من العذاب»؛[20] شناخت و معرفت آل محمد برائت از عذاب و دوستى آنان جواز و مجوز عبور از پل صراط ، و ولايت آنان امان از عذاب جهنم است.
ج ـ سلمان فارسى در دفاع از خاندان عصمت و طهارت خطاب به مردم مى گويد: « اى مردم! همانا آل محمد از خاندان نوح، آل ابراهيم و از ذريه اسماعيل است. آنان عترت پاك و هدايتگر محمدند. آل محمّد را به منزله سر از بدن، بلكه به منزله دو چشم از سر بدانيد؛ زيرا آنان نسبت بشما مانند آسمان سر بر افراشته، كوه هاى نصب شده، خورشيد روشنى بخش و درخت زيتون اند،..»[21]
و در جايى ديگر خطاب به مردم مى فرمايد: « مى بينم كه على ـ عليه السّلام ـ بين شماست ولى دست به دامان او نمى زنيد، قسم به كسى كه جانم به دست قدرت اوست، كسى بعد از على ـ عليه السّلام ـ از اسرار پيامبرتان خبر نمى دهد.»[22]
بعد از واقعه سقيفه خطاب به مردم فرمود: « كرداز و ناكردازلو، او بايعوا علياً لأكلوا من فوقهم و من تحت أرجلهم »؛ [23] كرديد آنچه نبايد مى كرديد، و نكرديد آنچه را كه بايد مى كرديد، اگر با على ـ عليه السّلام ـ بيعت مى كرديد نعمت فراوانى براى شما از آسمان و زمين جارى بود.
د ـ ابوذر غفارى مى گويد: « أصبتم قناعه و تركتم قرابه، لو جعلتم هذا الأمر فى أهل بيت نبيّكم ما اختلف عليكم اثنان»[24] به كم قناعت كرديد، و قرابت رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ را رها ساختيد، اگر امر خلافت را در اهل بيت نبيّتان قرار مى داديد هرگز دو نفر هم در ميان شما اختلاف نمى كرد.
هـ ـ أبيّ بن كعب: ذهبى نقل مى كند: « يكى از انصار از ابى بن كعب پرسيد ابى! از كجا مى آيي؟
پاسخ داد از منزل خاندان پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ
گفتند: وضع آنان چگونه است؟
گفت: چگونه مى شود وضع كسى كه خانه آنان تا ديروز محلّ رفت و آمد فرشته وحى و كاشانه پيامبر خدا ـ صل الله عليه و آله ـ بود، ولى امروز جنب و جوشى در آنجا به چشم نمى خورد و از وجود پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ خالى مانده است، اين را گفت درحالى كه بغض گلويش را مى فشرد و گريه مجال سخن را به او نمى داد، بطورى كه وضع او حضّار را نيز به گريه وا داشت.»[25]
و ـ بريده بن خضيب اسلمى: ذهبى در ترجمه او مى نويسد: « بعد از غصب خلافت از طرف ابوبكر بريده خطاب به ابوبكر كرده گفت: «إِنّا لِلهِ وَ إِنّا إِلَيهِ راجِعُونَ»، چه مصيبتهايى كه حق از طرف باطل كشيد اى ابوبكر. آيا فراموش كردى يا خودت را به فراموشى ميزني؟ كسى تو را گول زده يا نفست تو را گول زده است؟ آيا به ياد ندارى كه چگونه رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ ما را امر نمود كه على ـ عليه السّلام ـ را امر المؤمنين بناميم، آيا ياد ندارى كه پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ در اوقات مختلف، اشاره به على كرده و فرمود: اين، امير مؤمنين، و قاتل ظالمين است. از خدا بترس و نفس خود را محاسبه كن قبل از آنكه وقت بگذرد و خودت را از آنچه باعث هلاكت نفس است نجات بده . و حقّ را به كسى كه از تو به آن سزاوار تر است واگذار، و در غصب آن پافشارى مكن، برگرد، تو مى توانى برگردى، تو را نصيحت كرده و به راه نجات راهنمايى مى كنم، كمك كار ظالمين مباش.»[26]
4. سكوت معنادار
از جمله موضع گيرى هاى شيعيان در خلافت ابوبكر و عمر و عثمان سكوت معنادار آنان بود؛ زيرا از طرفى حقّ را با عليّ ـ عليه السّلام ـ دانسته و ديگران را لايق مقام خلافت نمى دانستند. از طرف ديگر مصالح اسلام و مسلمين را در نظر مى گرفتند، كسانى كه به تعبير امير المؤمنين، تازه مسلمان اند. از طرف سوم دشمنان داخلى و خارجى را در كمين مى ديدند، لذا با يك جمع بندى سكوت را بر هر چيز ديگر ترجيح مى دانند. به اين معنا كه دست به شمشير نبرند و براى گرفتن حقّ امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ اقدامى انجام ندهند، ولى اين بدان معنا نبود كه سكوت مطلق داشته باشند، زيرا حقّ هيچ گاه نبايد بطور مطلق خاموش بماند، بلكه در هر موردى كه صلاح مى ديدند از راه هاى مختلف حقانيت اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ را گوشزد مى كردند.
5. مخالفت عملى
دربرخى از موارد نيز عملاً با خليفه غاصب مقبله مى كردند كه مى توان يك نمونه از آنرا اقدام عملى مالك بن نويره در ندادن زكات به نماينده ابوبكر، خالد بن وليد دانست؛ زيرا او معتقد بود كه ابوبكر شايسته خلافت نيست و دادن زكات به نماينده او كمك به ظالم است؛ از اين رو از دادن زكات به او سرپيچى كرد …
نمونه ديگر از مخالفت عملى را مى توان هجرت بلال از مدينه دانست ؛ زيرا بلال به خاطر منصب مهمّى كه نزد رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ داشت، احساس كرد كه اگر در مدينه بماند بايد براى خلفه وقت اذان گو باشد، و از آن جا كه اذان او در حقيقت تأييد خلافت غاصب است، به همين خاطر مصلحت را در آن ديد كه از مدينه پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ به محلّى دور هجرت كند تا از او بهره بردارى سياسى نشود و در آن جا بود تا از دار دنيا رحلت كرد.[27]
پى نوشتها:[11] . مسند احمد، ج1، ص 55؛ تاريخ طبرى، ج2، ص 466؛ تاريخ ابن اثير، ج2، ص 124 و … .[12] . اسد الغابه، ابن اثير، ج1، ص 53.
[13] . اسد الغابه، ج1، ص 656.[14] . الفصول المهمه، ص 180 .[15] . حليه الاولياء، ج1، ص 252.[16] . همان، ج1، ص 254.[17] . تاريخ ابى الفداء، ج1، ص 156.[18] . تاريخ يعقوبى ، ج2، ص 103.[19] . همان، ج2، ص 114.[20] . سنن ابن ماجه، ج2، ص 127.[21] . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 171.[22] . انساب الاشراف، ج2، ص 183.[23] . انساب الشراف، ج1، ص 591.[24] . شرح ابن ابى الحديد، ج6، ص 5 .[25] . الدرجات ارفيعه، ص 325.[26] . همان، ص 403.[27] . اسدالغابه، ترجمه بلال.
منبع : شيعه شناسى و پاسخ به شبهات، على اصغر رضوانى، ص57


برچسب ها :
دیدگاه ها