صفحه اصلی > مرکز اطلاعات > پایگاه مقالات > کتاب شناسی > کتب تاریخی > کتاب «اسرار الامامة» آينه تشيع ايران در پايان قرن هفتم هجري
تاریخ انتشار : ۱۶ مرداد ۱۳۹۵


کتاب اسرار الامامه آخرين يا يکي از آخرين آثار عمادالدين حسن بن علي طبري است، زيرا تاريخ تأليف آن 98 است و با توجه به اظهار نظر خود او که در شرايط پيري آن را نگاشته «علوّ السن» نبايد بعد از آن عمر زيادي کرده باشد، گرچه به احتمال زياد وي دست کم تا سال 701 زنده بوده است.نويسنده مازندراني بوده و پس از آشوبها و ناامني هايي که در ميانه قرن هفتم و به دنبال حملات مغولان به ايران در آن نواحي پديد آمده، به منطقه جبال و به خصوص قم آمده است. وي در سال 673 در اصفهان در سايه حمايت هاي بهاءآلدين محمد بن محمد جويني بوده و توانسته است آثاري در دفاع از تشيع در آن خطه بنگارد که از آن جمله مناقب الطاهرين، کامل در سقيفه، کفايت در امامت و آثاري ديگري است که بنام بهاءالدين محمد تأليف کرده است.شرح حال وي در جاهاي مختلف از جمله مقدمه مناقب الطاهرين، تحفه الابرار و نيز همين اسرار الامامه آمده است. بنابرين آن مطالب را تکرار نکرده و يکسره به سراغ تحليل کتاب اسرار الامامه مي رويم. به طور کلي آثار وي و از جمله همين اسرار الامامه يکي از ايستگاه هاي اصلي شناخت عقايد شيعه در گذر تاريخ است.کتاب اسرار الامامه گرچه در باب امامت است، اما در فصول نخستين، و حتي بعدها در لابلاي مباحث ديگر، مسائل اعتقادي را هم به اجمال مرور کرده و نکاتي را در درباره توحيد و نبوت و عدل از ديدگاه مذهب تشيع آورده است. با اين حال، اين قبيل مباحث، در مقايسه با مبحث امامت، کوتاه است و عمده کار کتاب در باره جنبه هاي تاريخي و حديثي و کلامي امامت و تفريعات آن است.
اين کتاب را مي توان اثري مهم در قرن هفتم هجري تلقي کرد به خصوص که متأثر از مکتب هاي عراقي مانند مکتب نجف و حله نيست و بيشتر محصول فکر شيعياني است که در خود ايران تربيت شده اند. اين گروه، متأثر از ميراث سنتي شيعه و همزمان آثاري بوده اند که آن زمان در دواير شيعي در ايران رايج بوده است. وي از کتاب الثاقب في المناقب و همين طور المسترشد في الامامة طبري در آثارش استفاده فراوان کرده است. بماند که مصححان اسرار الامامه به کتاب المسترشد که همه جا در دسترس است، دست نيافته اند تا در تصحيح از آن بهره برند! احتمال ضعيف مي دهم عماد تصور مي کرده است که اين ابن جرير هم سني است و اين هر چند شگفت است اما محتمل است (بنگريد: ص 242 که نام وي را در ميان منابع سني مي آورد). طبعا مي توان اين احتمال را نپذيرفت. به هر روي مهم در کتاب اسرار آن است که در شناساندن تاريخ شيعه در اين دوره و ديدگاه هاي رايج بسيار اهميت داشته است.وي در مقدمه اشاره به تأليف کتاب کامل بهايي خود دارد که «قديما» آن را تأليف کرده و ميان مؤمنان شهرت يافته است. با اين حال، زماني که به ري آمده است يکي از احفاد او از وي خواسته است تا «کتاب في الامامه» به فارسي بنويسد، به طوري که داراي «ترتيب غريب» و «ترکيب عجيب» باشد. وي اين کار را انجام داده و حاصل آن کتاب متوسطي با شکلي زيبا و متني لطيف درآمده آن گونه که کسي مانند آن تأليف نکرده و دوست و دشمن از آن ستايش کرده اند و از آن نسخه گرفته اند. آنگاه به ذهنش چنين آمده است تا آن را به عربي درآورد. وي مي گويد با وجود سن زيادي که داشته و چشمش ياري نمي کرده، اين کار را به سرانجام رسانده است (28-30). اين همان کتاب اسرار الامامه است که خوشبختانه به دست ما رسيده است.در اينجا قصدمان مرور بر مطالبي که در کتاب آمده نيست، بلکه کوشش مي کنيم برخي از نکات مهم تاريخي آن را که داراي اهميت ويژه است، از آن استخراج کرده ارائه دهيم. عماد در باره خودش نيز اطلاعاتي ارائه مي دهد. از آن جمله اشاره به کتابي است که در مباحث کلامي و به خصوص بحث علم الهي با عنوان «نزهة الاصول في تحفة آل الرسول» نوشته است که در منبع ديگري از آن ياد نشده است (ص 43).
نقلهاي تاريخي شگفت که در منابع ديگر يافت نمي شود، در اين اثر هم آمده است. مع الاسف منابع اصلي برخي از اين نقلها و اين که از کجا آمده است را نمي شناسيم. با اين حال، در اين اثر مهم تر از آن نقلهاي تاريخي، تحليل هايي است که وي در باب رفع برخي از ابهامات دارد. از آن جمله بحثي در باره علت فراواني سنيان و کمي شيعيان و مجبور شدن آنان به تقيه ارائه کرده است. وي دليل آن را برخي از فتاوي رايج در مذاهب فقهي اهل سنت مي داند که کار را براي مردم سهل و آسان کرده است. لحن وي در اين مباحث خطابي و در عين حال غير دقيق است با اين حال، اشارات وي روشنگر برخي از نکات مهم در اين باب است. براي مثال اشاره به حل شمردن موسيقي و برخي فتاوي ديگر مي تواند به محققان در آن زمينه کمک کند.به نوشته وي، با اين که شيعيان اندک هستند، اما زوار يکسره به زيارت قبور ائمه (ع) رفته و شاهد معجزات فراوان هستند. (ص 64). از نظر مهم، مهم تر آن است که در اين روزگار بسياري از کفار مسلمان شده و مستقيم مذهب تشيع را مي پذيرند، در حالي که عکس آن يعني سني شدن يک شيعه رخ نمي دهد (ص 67). شايد اشاره وي به مغولان باشد.اين مطلب را در جاي ديگري هم تأکيد کرده است که با وجود گرايش عده اي به مذهب تشيع، از شيعيان احدي به مذاهب ديگر نمي گرود (ص 220). و جاي ديگر مي نويسد: ما کساني را از جميع ملل و نحل و مذاهب اسلامي مي بينيم که دست از اديان باطل خود بر مي دارند و داخل در طريقه علي (ع) مي شوند. بر شمار اين افراد هر روز افزوده مي شود. در روز سقيفه، تنها هفده نفر با علي (ع) بودند اما اکنون هزاران هزار از بلاد و قراي مختلف هستند. ما نشنيده ايم که بگويند فلاني متشيع بود و سني شد بلکه مي مي بينيم که عالميان متسنن بودند و شيعه گشتند (لا نجد أحدا يقول: ان فلانا متشعيا ثم تسنّن، بل نجد العالمين أنهم کانوا متسنّنين ثم تشيّعوا). (ص 247). همين مطلب به نوعي ديگر باز تکرار شده است (ص 248). با اين حال، در ادامه مي نويسد: من در دو فرقه اسلام تتبع کردم، ديدم که شيعه در اقليت و سنت در اکثريت است، و حال آن که خدا در جاي جاي قرآن از «اکثريت» بد گفته است؛ اينجا بود که «عرفتُ أن الحق مع الشيعة». (256-257). خداوند فرموده است که جهنم را پر خواهد کرد و روشن است که شيعه اي که اقليت است مصداق اين پر شدن نخواهد بود (ص 307).به نظر وي جالب است که شيعيان که عُشر عشير اعداء هستند، اما اين چنين برابر آنان مقاومت و محاجّه مي کنند و هر روز هم بر شمار آنان افزوده مي شود. به علاوه، هزاران مدّاح هستند که مناقب امامان را در قالب نظم و نثر مي خوانند آن هم در حضور سلاطين و ملوک و بازارها و از اين راه کسب معيشت کرده و معظم و مکرم هستند و دشمن هم قادر به دفع آنان نيست (ص 68 – 69). علماي شيعه هم يکسره کتاب مي نويسند و من هم اميدوارم که کتابم بتواند تمامي آنچه را که در اين فن بدان نياز است، ارائه کند (ص 69).
وي زين پس شرح حالي اجمالي براي تک تک معصومان آورده و به خصوص در باره امام زمان (ع) بحث مفصلتري آورده و تلاش کرده تا به پرسشها و ابهاماتي که در اين زمينه هست، پاسخ دهد (ص 70 – 88). در همين جاست که سال تأليف کتابش را هم آورده و آن را در طرح اين پرسش مطرح کرده است که: اگر گفته شود: ممکن نيست کسي از سال 255 تا 698 زنده بماند و زندگي کند، پاسخش اين خواهد بود… (ص 101). وي مي گويد که از ديدگاه ما، حضرت مهدي (ع) به لحاظ تعين و تشخص مخفي است نه به لحاظ صورت، چرا که او در شکل يکي از علماي اماميه است که همديگر را مي بينيم اما به عينه او را نمي شناسيم. امام زمان براي ما مثل قطب الرجال براي مخالفان است (ص108).يکي از ويژگي هاي اين اثر، تقريبا همانند آثار ديگر وي، استفاده از کتب فضائل و مناقب، جمع آوري علماي سني شهر اصفهان است. يک نمونه ابوبکر بن مردويه (م 441) است که مي گويد او شافعي مذهب و اصفهانيُّ المولد است و از رسول خدا (ص) نقل کرده است که: خمسةٌ منا معصومون: أنا و عليّ و فاطمة و الحسن و الحسين (ع) (ص 124). نقل از ابن مردويه در اين کتاب فراوان است.از ديگر منابع وي در اين زمينه کتاب نکت الفصول في علم الاصول از ابوالفتوح نجيب الدين اسعد بن ابي الفضائل محمود بن خلف عجلي اصفهاني (م 622) است. از اين کتاب 14 مورد نقل شده است.از ديگر مصادر وي تفسير ابوبکر محمد بن مؤمن شيرازي است که کتابش را که مقتبس از دوازده تفسير بوده به نام نزول القرآن في شأن أمير المؤمنين ناميده است.براي مثال عماد يک مورد در باره نزول آيه تطهير در باره اهل بيت از اين افراد نقل مي کند: صالحاني در مجتبي، ابوالفتوح عجلي در نکت الفصول، محمد بن جرير در المسترشد، اصيل الدين قطان در منتهي المآرب، و ابوعبدالله دامغاني در سوق العروس و ثعلبي در تفسيرش (ص242، 404-405، 406-407).سلمان بن عبدالله نهرواني (م 439) ساکن اصفهان هم از کساني است که عماد طبري از او در اين کتاب و آثار ديگرش نقل کرده است (ص 278).باور وي به آزار فاطمه زهرا (س) بسيار صريح است و او با تعبير «ضربهم بالسياط بنت النبي (ص)» «حتي اسودّ ذراعها و ماتت عليه» ياد کرده است. به علاوه اين که «أخذ عليّ مبطوشا مکتوفا مُلبّبا» هم بر آن افزوده شده است (ص 138). وي در اين کتاب و آثار ديگرش روي اين نکته تأکيد مي ورزد که که نام سني در اصل برگرفته از سنت لعن بر امام علي (ع) است که از زمان معاويه باب کردند نه آن که برگرفته از «سنت محمديه» باشد. به همين دليل، وقتي عمر بن عبدالعزيز آن را لغو کرد، صداي اعتراض «رُفعت السنة» و «بُدّلت السنة» به آسمان رفت.يکي از کتابهايي که چند نوبت از آن نقل شده، کتاب الفتوح ابن اعثم است. از نظر عماد طبري، ابن اعثم «ناصبي» بوده و «نصب» از مطاوي کتابش کاملا آشکار است. (ص 171). از ديگر موارد استعمال ناصبي چنين به دست مي آيد که وي اين تعبير را بر عموم مخالفان اطلاق مي کند. مبناي اين سخن اين جمله است که «لايکون الرجل سنيا حتي يُبغض عليا و لو قدر خردل» (ص478). بنده بايد بيفزايم: در روزگار ما اهل سنت غالبا اظهار دوستي اهل بيت (ع) دارند.
نکته تازه اي که عماد طبري در باره شيعه در حرمين نقل مي کند اين سخن است که مکه حرم خدا و مدينه حرم رسول است و جز افراد غريب، سني در آنجا نمي بينيم. اهالي مکه همه زيدي هستند و اهل مدينه همه اثناعشري اند (ص 171).عماد طبري در زمان بهاءالدين محمد جويني (م 678) براي مدتي در اصفهان بوده و تحت حمايت وي آثاري در دفاع از تشيع نوشته است. در اينجا از مناظره اي که زمان اقامت در اصفهان با جمعي از علما در امامت داشته ياد کرده است. به عنوان ختم کلام از آنان پرسيده است: اگر صحابه در محله اي از اين شهر توطن کنند و علي (ع) در محله اي ديگر، و در اين هنگام رسول (ص) از راه برسد، و منزلي نداشته باشد، در خانه که فرود خواهد آمد. گفتند: در خانه علي(ع). و او خدا را شاکر است که کسي را دوست دارد که رسول خانه او منزل مي کند. (ص 179). يک مناظره ديگر او در اصفهان چنين بوده است که از سنيان مي پرسد: اگر پيامبر(ص) در صفين حاضر مي شد، به سپاه علي مي پيوست يا با سپاه شام بود. گفتند: با علي. گفت: اگر فرض کنيم که محمد در اين شهر مي آمد و خانه خلفاي چهارگانه هم اينجا بود، او به خانه علي و فاطمه مي رفت يا ديگران؟ گفتند: در خانه فاطمه و علي (426). شايد همان مناظره نخست باشد با زباني ديگر.وي سخني هم از انقراض عباسيان مي گويد (ص 192) و در سراسر کتاب بارها آنان را در کنار بني اميه قرار داده از ستم آنان به امامان و علويان سخن مي گويد. وي جايي از «العباسية و التيمية و الاموية» ياد کرده است (ص 214). از زيديه هم خشنود نيست و روش قيام-گرايانه آنان را که به عنوان «خروج» از آن ياد مي کند، مورد انتقاد قرار مي دهد. اين که آنان امامت را به شرط خروج ثابت مي دانند به نظر او درست نيست، زيرا يک روز ممکن است يک صد علوي قيام کنند و طبعا بين آنان اختلاف پديد مي آيد. آن وقت ميان آنان نبرد مي شود و الي آخر که مشکل لاينحلي خواهد شد.به علاوه، چرا علي (ع) زمان خلفا، خروج نکرد؟ آيا آن زمان امام نبود؟اما اگر کسي بگويد: حسين بن علي خروج کرد و زيد هم بدو اقتدا نمود در آن صورت بايد در پاسخ گفت: امام حسين (ع) براي گرفتن امامت قيام نکرد بلکه براي دفع مضرت قيام کرد و اين به قتلش منجر شد. مردم او را به اطاعت يک کافر فرا خواندند و او امتناع کرد. بدين ترتيب خروج زيد، معصيت و بدعت بوده است. اين تحليل وي در باره هدف امام حسين (ع) از قيام هم که آن را براي «دفع مضرت» مي داند جالب است.
به علاوه، اکثريت علماي تابعين از امام باقر (ع) پيروي کردند و جز شروران امت از زيد پيروي نکردند. به نظر وي «صبر» از شرايط امامت است و به همين جهت امام علي (ع) 25 سال صبر کرد. کسي که خروج مي کند «صبر» ندارد (193-195). پس يکي از شرايط امامت را ندارد. بدين ترتيب وي نشان مي دهد که اصلا نظر مساعدي نسبت به زيد ندارد.وي در جاي ديگري هم به بحث خروج پرداخته است، آنجا که اين پرسش مطرح شده است که چرا علي (ع) قتال را کنار گذاشت. پاسخ اين است که خدا از علي شجاعت تر است اما فرعون و نمرود را آزاد گذاشت. تازه او به يوسف اقتدا کرد يا به موسي آن زمان که در خانه فرعون روزگار را سپري مي کرد.به علاوه، خروج به سيف مربوط به وقتي است که دشمن «ظاهر العصيان» باشد، آنچنان که معاويه بود. اما در شرايطي که علي (ع) بود، مخالفان بر ظاهر اسلام و شرع بودند و ارتداد پنهان بود. به علاوه مگر شرع اجازه کشتن هر کافري را مي دهد؟ مگر اهل ذمّه نيستند که قتلشان جايز نيست؟ هارون هم که علي به منزله او نزد پيامبر بود، در مقابل «عَبَدةُ العِجل» جنگ نکرد (329).اما اين که مخالفان روز عاشورا اظهار فرح و شادي مي کنند، مطالبي است که وي در برخي از آثارش به آن پرداخته و در اينجا هم با اشاره به حزن و اندوه رسول (ص) در روز عاشورا مي نويسد: اما مخالفان در روز اظهار فرح و شادي کرده، بهترين لباسهاي رنگي خود را مي پوشند و دست و پا را حنا مي نهند و مشغول انواع ملاهي و دف زدن و رقص مي شوند. حتي سنتي گذاشته اند که روز عاشورا سوره «انا فَتَحنا» را مي خوانند، از روي شادي به آن هدف که دولت و پيروزي نصيب يزيد شد و توانست عترت رسول و اصحاب را بکشد. در حالي که ترديدي نيست که اگر رسول خدا (ص) در کربلا زنده بود و حضور داشت، در لشکر حسين و از ياوران او بود (ص 227).وي در جاي ديگري از همين کتاب هم از ديار مغرب ياد مي کند که در شهرهاي زيادي در شب عاشورا سر يک الاغ مرده را گرفته آن را سر نيزه مي کنند و مي گويند اين سر … است. مردم هم گرد آن جمع مي شوند و در شب مشعلها روشن کرده و به دف زدن و غنا مشغول مي شوند و در هر خانه اي مي ايستند و مي گويند: يا ستي المرؤوسة أطعمينا المنطفسة. منطفسه نوعي شيريني است که در آن شب مي خورند و شادي مي کنند و شماتت به قتل حسين مي کنند و دست و پاي را حنا مي بندند و بهترين لباسشان را مي پوشند، چنان که در اعياد و عروسي ها چنين کنند. کسي که به اين وضع راضي نباشد، سني حقيقي نيست (ص 375). راستش بعيد مي نمايد که اين اخبار دست کم در اين شکل، درست باشد. هرچند اصل جشن گرفتن در عاشورا امري مرسوم ميان سنيان بوده و عماد در اخبار، احاديث و حکايات هم شرحي از جشن گرفتن اصفهاني ها در عاشوراي سال 673 دارد.وي در اسرار فصل شگفتي هم در باره تعظيم و تکريم قبايلي که در کربلا عليه امام حسين ايفاي نقش کردند، آورده است. در شام اين قبايل مورد احترام اند:بنو السنان فرزندان کسي که سر امام حسين را بر نيزه اش داشت.بنو الطشت اولاد لعيني که سر حسين را در طشت نهاد و آن را پيش يزيد گذاشت.
بنوالنعل اولاد کسي که اسب بر جسد امام حسين در کربلا دواند. آنان نعل آن اسب را گرفته پدر به پسر مي دهد و حلقه اي از آن را براي تيمن و تبرک به در خانه آويزان مي کنند. بنو المکبّر اولاد کسي هستند که وقت ورود سر حسين به شام، تکبير سر داد.بنو الفرزدجي اولاد کسي هستند که سر حسين را از باب فرزدج حرون وارد شهر کرد.بنو القضيب اولاد کسي هستند که قضيب براي يزيد آورد تا بر دندان حسين بن علي بزند.بنو الفتح اولاد کسي که عصر روز کشته شدن امام حسين به عنوان بشارت براي يزيد سوره «انا فتحنا لک فتحا مبينا» مي خواند (ص 378).مؤلف سني و شيعه بودن برخي از مؤلفان را نمي شناسد. براي مثال چند مورد از کتاب الزينه نقل مي کند اما نويسنده آن را سني مي داند (ص 219، 250) در حالي که مؤلف اين کتاب ابي حاتم احمد بن حمدان رازي و شيعه اسماعيلي است. شگفت آن که مصححان کتاب هم در پاورقي نوشته اند به اين کتاب دست نيافته اند. در جاي ديگري از محمد بن سائب ياد کرده و اين که همه مفسران بر اين باورند که آيه تطهير در باره علي و فاطمه و حسن و حسين است جز محمد بن سائب. سپس مي افزايد که محمد بن سائب به فساد اخلاق شهره بوده است. شهر بن حوشب هم که اين خبر را از او نقل کرده همان بود که يک گوني آرد از همسايه اش دزديد و در دارالقضاء قسم خورد که چنين نکرده اما گوني آرد در خانه اش پيدا شد! (ص 241).در باره زيارت قبور امامان (ع) هم مي نويسد: يکي از کرامات علي و اولادش همين توجه مردم به زيارت آنهاست. شب و روز و تابستان وزمستان هزاران نفر به زيارت آنان مي روند. در ايام سوگواري براي علي و حسين سيصد هزار بلکه بيشتر در آنجا اجتماع مي کنند. علما کتابها در وصف زيارتشان مي نگارند. همه عالميان عظمت مزار آنان را مي بينند، عظمتي که هيچ سلطاني در شرق و غرب ندارد. سال و ماه نمي گذرد که عده اي از مريضها سر قبر آنان شفا مي يابند و اين مشهور است. اين که خداوند اينچنين قلبها را براي رفتن به مزار آنان تسخير کرده امري خارق العاده و خود دليل بر امامت آنان است (245).به باور وي، شيعيان در قياس با ديگران، پرهيزشان از شراب و زنا مسلم و در اقامه فرايض و عبادات اهتمام دارند. در حالي که مخالفان به عکس¬اند. وي مي افزايد: من وقتي اجدادم را با اجداد آنان مقايسه مي کنم همين حال را در شرق و غرب مي بينم و مي فهمم که آنان بايد به من اقتدا کنند نه من به آنان. امام علي (ع) و فرزندانش حاوي تمام مطالب و مناقب، و همه مثالب و معايب در مخالفان است (ص 258).وي به علوم اهل بيت (ع) از علي و امام صادق (ع) و جهات مختلف آنها ياد کرده و آن را با علوم پيامبران (ع) مقايسه مي کند. در اين ميان، براي نويسنده اين سطور شگفت است که کمترين اشاره اي در اين کتاب به بحث تحريف قرآن نيست. با توجه به ديدگاه هاي وي، انتظار مي رفت که او گرايش تندي در اين زمينه داشته باشد، اما آشکار است که وي قرآن کاملا بدور از تحريف مي داند.
اما در باره بني عباس، گذشت که نگاه او نسبت به اين خاندان بسيار منفي است. وي سلسله عباسيان را يک يک بر مي شمرد و خاتمه آنان را به دست خان اعظم سعيد هلاکو خان مي داند که همراه با چهارصد هزار از سپاه ترک آمد و با يک صد هزار کنار بغداد لشکرگاه زد. در اينجا با تعبير «قيل» يعني گفته شده است (گويي منبع درستي براي آن نمي شناسد) مي گويد: امير ابوبکر فرزند مستعصم صبح گاهي در محله کرخ بغداد عبور مي کرد. شنيد که کسي بر جمعي از صحابه لعن مي کند. همان روز به کرخ يورش برد و غارتشان کرد و بچه هايشان را اسير کرد. اين خبر به وزير دارالخلافه محمد بن علقمي که متشيع بود رسيد. او از اقدام ابوبکر ناراحت شد و نامه اي به خان نوشت و از او خواست تا سپاه خود را حاضر کند. وي نوشت که وي امرا و لشکر را خواهد ترساند و در کارها کوتاهي خواهد کرد. خان عادل نيز حرکت کرد و مستعصم را با چهل عالم کشت و در دريا انداخت و ملک عرب را گرفت. حديث سماوي يعني قدسي هم در اين باره هست که خداي فرمود: من لشکري دارم که در شرق مسکنشان داده ام و نامشان ترک است و قلبشان چون آهن است و به گريه کنندگان رحم نخواهند کرد. اينان شجاعان من هستند که به کمک آنان از عاصيانم انتقام مي گيرم (ص 302-303).بحث هاي جالبي در جاي جاي کتاب مطرح شده است. از جمله بحثي در باره ايمان ابوطالب (351)، تعريف بلاد کفر (357)، تقيه (358)، ايمان پدران انبياء (365)، داستان ازدواج عمر با دختر امام علي (ع) (368) و … در اين جا وي تأکيد مي کند که لوط دخترش را به کفار داد در حالي که در اينجا، عمر بر ظاهر اسلام و «راعيا للاحکام الشرعيه» بود. بنابرين چنين ازدواجي مي تواند با معيارهاي قرآن سازگار باشد.فصلي به عمر بن عبدالعزيز اختصاص يافته و اين که او تلاش کرد تا سنت لعن بر علي (ع) را کنار بگذارد. سپس از مأمون ياد مي کند که کسي به او گفت که اگر دستور مي دادي تا معاويه را لعن کنند. گفت معاويه سزاوار نيست تا نامش بر منابر بيايد؛ کاري مي کنم که اجلاف عرب در کوچه و بازار و محلات و راهها او را لعن کنند (377). اشارتي هم به ابن الراوندي هست و اين که يهودي بوده و مسلمان شده و وقت مسلمان شدن به امامت عباس بن عبدالمطلب معتقد شده است (394). ادبيات نگارشي وي هم در عين حال که روان و عالمانه است، اما گاه شکل عوامي هم به خود مي گيرد. وي پس نقل اخباري که در فضائل خلفا روايت شده است مي نويسد که اين اخبار، تنها از طريق خود آنان روايت شده و آنان مدعي اين قبيل رواياتند و «شهيده ذنبه» (شاهدش دنبش است) و بعد هم با تندي مي نويسد که اينها از مفتريات منافقين است که از فضائل علي (ع) برگرفته به ديگران نسبت داده اند «و منارة الاسکندرية و الهَرَمان – اهرام مصر – في حُرم الکاذب» (ص 423-424).
وي بارها اشاره دارد که هفده نفر از صحابه در روز سقيفه با امام علي (ع) همراهي کردند و يکي سلمان بود که به اعتراض و به فارسي گفت: بکردي و نکردي و حق ميره ببردي (432). در باره معناي رافضي و شيعي در اين کتاب بارها توضيحاتي ارائه شده که يکي از موارد آن صفحات 454-457 است. وي مي نويسد: ترديد نيست که شيعي بدون حساب به بهشت مي رود اما در اين که دوستدار اهل بيت (ع) چنين به بهشت رود، جاي تأمل است (459). يک روايت جالب هم اين است که کسي براي احمد بن حنبل خبري در فضيلت امام علي (ع) روايت کرد و احمد بن وي گفت: ناشدتک الله أن تحدث بهذا الحديث قميا، تو به خدا سوگند که مبادا اين حديث را براي قمي روايت کني (468). اين خبر دليل بر شهرت قمي ها به تشيع در روزگار او در نيمه اول قرن سوم است. خبر شگفتي از برخورد احمد بن حنبل با موسي بن جعفر (ع) دارد که به نظر مي رسد به لحاظ زماني نبايد درست باشد (482). بخش اخير اين کتاب تلخيص کتاب ملل و نحل شهرستاني است که گهگاه مطالبي در باره برخي از فرق طبعا از منابع ديگر آمده است. اين مطالب گاه حاوي نکات بديعي است مانند آنچه در باره سبعيه يا نصيريه آمده است (487-490). در جايي در باره معناي «خدا» که نامي است که فارسيان براي الله انتخاب کرده اند آن را به «خود او» بر مي گرداند، يعني او جز خود او نيست. شعري هم به فارسي مي آورد:جهان را بلندي و پستي توييندانم چه اي هرچه هستي تويي (508).اين نکته که صريحا راغب اصفهاني را شيعه امامي مي خواند جالب توجه است: و الراغب من الشيعة الامامية (514).کتاب در ص 521 به اتمام مي رسد.منبع: www.historylib.com
 
 


برچسب ها :
دیدگاه ها