صفحه اصلی > مرکز اطلاعات > پایگاه مقالات > ادبیات > شعر > متفرقه > با محمد (ص) بود عشق پاک جفت (1)
تاریخ انتشار : ۱۶ مرداد ۱۳۹۵


مقاله به مناسبت سال مولانا تهيه شده، بهتر آن ديده شد که با توجه به ارزش کلام و سخن مولوي و اشراف او بر قرآن و حديث و سيره رسول مکرم اسلام، جلوه هاي زندگي رسول خدا(ص)در ابعاد مختلف از زبان و انديشه مولوي برجسته گردد و به منظر نظر دانشجويان و شيفتگان آن دو بزرگ برسد، اميد است در اين آشفته بازار جهان پر آشوب راهي به جايي ببرد و کلام مولوي که از مکارم اخلاق پيامبر عظيم الشأن(ص) ابر بارور را ماند، مايه بهره وري و گشايش گردد. انشاء الله
واژه هاي کليدي:قرآن، تواضع، حليمه، بلال.قرآن گنجينه يي است از وحي هايي که بر پيامبر مکرم اسلام(ص)نازل شده است و از همه آيات قراني و از لابلاي احکام آن عظمت مقام معنوي وي متجلي است و برتري فيض الهي را در آن نسبت به ديگران روشن تر و عالي تر از همه نشان مي دهد.آنچه در آيات قراني مي خوانيم پرتو آن را در تمامي افعال و اعمال آشکار و نهان پيامبر (ص) مي بينيم و در روحيات و اخلاق خصوصي و خواست هاي قلبي و اجتماعي ايشان رقت عاطفه و گذشت بي نظير او را مشاهده مي کنيمنقل است که پيروان رسول خدا نزد ام سلمه، عايشه، و ديگر همسران پيامبر(ص) مي آمدند و درباره احوال و روحيات پيغمبر (ص) از آن ها سؤال مي کردند عايشه و ام سلمه که پيوسته در مقابل اين پرسش افراد شهري و بياباني از هر طبقه قرار مي گرفتند، آنچه مي دانستند مي گفتند، سرانجام به گروهي گفتند: شما قرآن را روبه روي خود داريد و مي خوانيد اخلاق و صفات پيامبر قرآن بود.اين غير قابل انکار است که بهترين منبع و سرچشمه شناخت پيامبر(ص) اول قرآن است بعد از آن گفته هاي علي امير مؤمنان عليه السلام و مآخذ ديگري چون نهج البلاغه و قسمت هايي از ترجمه ي تفسير طبري و…بالاخره ديوان شعراي فارسي زبان براي ما ايرانيان به خصوص و از جمله کلام مولوي در مثنوي و ديگر آثارش که اين مقاله به مناسبت سال مولوي به جلوه هاي رسول خدا در کلام مولانا به ويژه مثنوي پرداخته است.با تمام اين احوال وقتي خداوند به جانش قسم ياد مي کند :”لَعَمرُکَ اِنَّهُم لَفي سَکرَتِهِم يَعمَهُونَ”(72/15)کس را چه زهر که وصف او کند.اي لعمرک مر تو را حق عمر خواندپس خليفه کرد و بر کرسي نشاند(دفتر 5ب113)طبق آيات قرآن بشارت آمدن رسول مکرم اسلام (ص)در بن مردم پراکنده بود و اهل کتاب او را مي شناختند :”اَلَّذينَ آتيناهُم الکتابَ يَعرِفُونَهُ کَما يَعرِفُونَ اَبناءَهُم …”(146/2)پيش از آن که نقش احمد فرنمودنعت او هر گبر را تعويذ بودکين چنين کس هست يا آيد پديداز خيال روش دلشان مي طپيدسجده مي کردند کاي رب بشردر عيان آريش هر چه زودترتا به نام احمد از يستفتحونياغيان شان مي شدندي سرنگون(…دفتر 4ب3837و)گويند: “در محضر از همه خوب تر بود. در کرم و سخا از همه پيشتر بود در مروت و وفا از همه تمام تر بود در حلم و تواضع کامل تر بود و در سماحت و فتوت چون وي کس نبود.”(قاضي ابرقوه1361:164) پيامبر بزرگوار آداب دان و معاشر با ديگران بود او به عيادت بيماران مي رفت:از صحابه خواجه اي بيمارشدواندر آن بيماريش چون تار شدمصطفي آمد عيادت سوي اوچون همه لطف و کرم بُد خوي او(دفتر 2ب2146)چون پيمبر ديد آن بيمار راخوش نوازش کرد يار غار رازنده شد او چون پيمبر را بديدگوييا آن دم مر او را آفريد(همان،ب2258)پيامبر مهمان نواز بود:کافران مهمان پيغمبر شدندوقت شام ايشان به مسجد آمدندکامديم اي شاه ما اين جا قنقاي تو مهمان دار سکان افقپيامبر (ص) به اصحاب مي گويد که اين مهمانان را قسمت کنيد:هر يکي ياري يکي مهمان گزيددر ميان يک زفت بود و بي نديدجسم زخمي داشت کس او را نبردماند در مسجد چو اندر جام دردمصطفي بردش چو واماند از همه…………………(دفتر 5ب64و)بعد آن مهمان چه پليدي کرد و مزاحمت که پيامبر (ص)خود به دست مبارکش زحمت او را کشيد بماند.”تصويري که در مثنوي از سيماي محمد صلي الله عليه و سلم عرضه مي شود نه فقط متضمن تعظيم و تقديس فوق العاده يي در حق اين مهتر کاينات هست بلکه در عين حال نهايت عشق و ارادت را در حق اين مربي و مرشد کونين که سلسله ي هدايت نفوس انساني به جناب حق و طريق ايصال رهروان شريعت به مبدا وجود به وي ختم مي شود نيز در سراسر اين تصوير جلوه بارز دارد .”(زرين کوب 1367:83)مولوي پيامبر خدا(ص) را دليل و راهنما مي خواند:هر نبّيي گفت با قوم از صفامن نخواهم مزد پيغام از شمامن دليلم، حق شما را مشتريداد حق دَلاليم هر دو سري(دفتر 2ب577)در سخن مولوي وجود مکرّم حضرت نه فقط جامع جميع کمالات انبياست که مظهر هر کمالي که در تصور آيد نيز هست. حضرت براي اين جهان که جسم است، هوش است، او هماي سعادتي است که بر کوه قاف مسکن دارد، يعني که بر هستي سايه افکنده و سعادت آدمي در حمايت فرّ هماي اوست، او بدري است که بر صدر فلک روان است و در اين حرکت خود، کندي ندارد، طعنه طاعنان او را از حرکت باز نمي دارد عوعوي سگ مانع نورافشاني ماه نمي شود.خواند مزَّمل نبي را ز ان سببکه برون آ از گليم اي بوالهربسرمکش اندر گليم و رومپوشکه جهان جسمي است سرگردان تو هوشپيش اين جمعي چو شمع آسمانانقطاع و خلوت آري را بمانوقت خلوت نيست اندر جمع آياي هدي چون کوه قاف و تو همايبدر بر صدر فکل شد شب روانسير را نگذارد از بانگ سگانطاعنان هم چون سگان بر بدر توبانگ مي دارند سوي صدر تواين سگان کرّاند ز امر انصتوااز سفه وَع وَع کنان بر بدر تو(همان،دفتر 4:ب1453)در تواضع رسول خدا گفتني ها بسيار است و تواضع آن بزرگ در وصف نمي گنجد. «شاخي را که ميوه بسيار باشد آن ميوه او را فرو کشد و آن شاخ را که ميوه اي نباشد سر بالا دارد. هم چون سپيدار و چون ميوه از حد بگذرد، استون ها نهند تا به کلي فرو نيايد. پيغامبر (ص) عظيم متواضع بود؛ زيرا که همه ي ميوه هاي عالم -اول و آخر – بر او جمع بود،لاجرم از همه متواضع تر بود. ما سَبَقَ رسولُ اللهِ اَحَدٌ بالسَّلام، گفت: هرگز کسي پيش از پيغامبر بر پيغامبر (ص) نمي توانست سلام کردن، زيرا پيغامبر پيش دستي مي کرد از غايت تواضع و سلام مي داد»(مولوي،1366:49)مثنوي”سي داستان مستقل نيز پيرامون حيات و گفتار و کردار آن زبده وجود، دارد»(خيرآبادي، 1384:114) از آن جمله است داستان آوردن حليمه محمد(ص) را به مکه تا او را به جدش حضرت عبدالمطلب بسپارد و سرنگون شدن بت ها با شنيدن نام محمد (ص):قصه راز حليمه گويمتتا زدايد داستان او غمتمصطفي را چون ز شير او باز کردبر کفش برداشت چون ريحان و وردمي گريزانيدش از هر نيک و بدتا سپارد آن شهنشه را به جدچون همي آورد امانت را ز بيمشد به کعبه و آمد او اندر حطيماز هوا بشنيد بانگي کاي حطيمتافت بر تو آفتابي بس عظيماي حطيم امروز آيد بر تو زودصدهزاران نور از خورشيد جودگشت حيران آن جليمه ز آن صدانه کسي در پيش نه سوي قفاحليمه که محمد (ص)را آورده بود تا به عبدالمطلب بسپارد با شنيدن صدا دنبال صدا مي رود:مصطفي را بر زمين بنهاد اوتا کند آن بانگ خوش را جستجووقتي برگشت محمد را نديد:باز آمد سوي آن طفل رشيدمصطفي را بر مکان خود نديدهراسان شد و گريان:پيرمردي پيشش آمد با عصاکاي حليمه! چه فتاد آخِر تو رامطلب را با پير در ميان مي نهد پير:گفتش اي فرزند! تو انده مدارکه نمايم مر تو را يک شهريارکه بگويد گر بخواهد حال طفلاو بداند منزل و ترحال طفلپير حليمه را به «عزّي» بت معروف مي برد و مي گويد: ما گم گشته مان را از او مي جوييم.پير کرد او را سجود و گفت زوداي خداوند عرب! اي بحر جودبگو که فرزند اين حلميه که نام او محمد(ص) است کجاست؟چون «محمد» گفت آن جمله بتانسرنگون گشتند و ساجد آن زمانکه برو اي پير! اين چه جست و جوستآن محمد را که عزل ما از اوستما نگون و سنگسار آييم از اوخاکسار و بي عيار آييم از اودور شو اي پير فتنه کم فروزهين زرشک احمدي ما را مسوز(مولوي،دفتر،4:ب916و)او مظهر نور الهي است، اوست که نازش آفرينش را مي رسد:چون جمال احمدي در هر دو کونکي بدست؟ اي فرّ يزدانيش عوننازهاي هر دو کون او را رسدغيرت آن خورشيد صد تو را رسد(همان،دفتر 6:ب681)رسول خدا نامتناهي بود و نامحدود و جبرئيل محدود بود لذا در «سدره» از رسول خدا (ص) باز ماند:چون گذشت احمد ز سدره و مرصدشوز مقام جبرئيل و از حدشگفت او را هين! بپر اندر پيمگفت رو من حريف تو نيمباز گفت او را بيا اي پرده سوزمن به اوجِ خود نرفتستم هنوزگفت: بيرون زين حد اي خوش فرّ منگر زنم پرّي بسوزد پرّ من(همان،دفتر4:ب3802)رسول خدا(ص)«کشتي درياي کل» است:اين چنين فرمود آن شاه رسلکه: منم کشتي در اين درياي کلکشتي نوحيم در دريا که تارو نگرداني ز کشتي اي فتيهم چو کنعان سوي هر کوهي مرواز نُبي لا عاصِمَ اليَومَ شنو(همان:ب2359)پيامبر به مثل «کشتي نوح» است که براي رهايي از طوفان زمان بايد دست اندر او زني:بهر اين فرمود پيغمبر که منهم چو کشتي ام به توفان زَمَنما و اصحابيم چون کشتي نوحهر که دست اندر زند يابد فتوح(همان:ب539)اين روايت به صورت هاي مختلف نقل شده: براي نقد روايت ر.ک: جلد 9،ص492 نقد و تحليل مثنوي و الغدير،ج2،ص300 نيز در سايه سار احاديث، 1382،ص98.در مکارم اخلاق سرآمد بود، قتيبة بن سعيد از… انس بن مالک نقل کرد که: «ده سال خدمتگزار پيامبر (ص) بودم و آن حضرت هرگز به من اف نگفت…»(محمد بن عيسي ترمزي، 1383:194) محمد (ص) جوانمردي بي نظير است نه کم نظير، مهرباني و رحمت او هم چون باران بود مگر نه اين که براي دو عالم رحمت بود:از رحمة للعالمين اقبال درويشان ببينچون مه منور خرقه ها، چون گل معطر شال ها(ديوان،ج1:ب22)اي رحمة للعالمين بخشي ز درياي يقينمر خاکيان را گوهري مر ماهيان را راحتي(ديوان،ج5،ب25786)او شفيع است اين جهان و آن جهاناين جهان زي دين و آن جا زي جناناين جهان گويد که: تو ره شان نماو آن جهان گويد که: تو مَه شان نما(مولوي،ج6:ب149)بازگشته از دم او هر دو بابدر دو عالم دعوت او مستجاببهر اين خاتم شدست او که به جودمثل او نه بود و نه خواهند بود(همان:ب172)او ستم نمي کرد:«وَلَو کُنتَ فَظّاً غَليظَ القَلبِ لانفَضّوا مِن حَولِکَ»، اوبخشنده و بزرگوار بود، فَاعفٌ عَنهُم ،به جاي مردم او استغفار مي کرد وَ استَغفر لَهُم، او توکل داشت زيرا که «اِنَّ اللهَ يُحِبُّ المُتَوَکّلينَ»(159/3).او بندگان خدا را با تمام اوج و حضيض شان مي نگريست و دوست داشت و خود در ميان نبود، چه خدا بر بندگانش رؤوف است و توبه پذير:بازآ بازآ هر آن چه هستي بازآگر کافر و گبر و بت پرستي بازآاين درگه ما درگه نوميدي نيستصدبار اگر توبه شکستي بازآ(خواجه عبدالله انصاري،1361:10)و اين کار از محمد(ص)ساخته است که کريم است و بزرگوار و اين کرامت و بزرگواري در برابر مردمي است که آن حضرت را در مکه آزردند ،«او را سنگ باران کردند او به کوه ها پناه مي برد ولي چون حضرت خديجه و علي عليه السّلام او را مي يافتند مي شنيدند که زمزمه مي کند: اَلّلهُمَّ اهد قوميِ فَانَّهُم لا يَعلمون(مظاهري ،1366:21).اي دو صد بلقيس حِلمت را زبونکه اِهدِ قُومي اِنَّهم لا يَعملون(مولوي ،دفتر 4:ب781)آن سزد از تو اَيا کُحلِ عزيزکه بيايد از تو هر ناچيز چيزز آتش اين ظالمانست دل کباباز تو جمله «اهد قومي» بُد خطابکان عودي در تو گر آتش زننداين جهان از عطر و ريحان آگنند(همان،دفتر 2:ب1873)
منبع: www.noormags.com
 


برچسب ها :
دیدگاه ها