ارث و وصیت از دیدگاه اسلام

گویا مساله ارث (یعنى اینکه بعضى از زنده ها اموال مردگان را تصاحب کنند) از قدیم ترین سنت هائى باشد که در مجتمع بشرى باب شده است، و این معنا در توان مدارک موجود تاریخى نیست، که نقطه آغاز آن را معین کند، تاریخ هیچ امت و ملتی، به آن دست نیافته است، لیکن علاوه بر اینکه ارث بردن رسم بوده طبیعت امر هم همان را اقتضا دارد، چون اگر طبیعت انسان اجتماعى را مورد دقت قرار دهیم، خواهیم دانست که مال و مخصوصا مال بى صاحب چیزى است که انسان طبیعتا خواستار آن بوده و علاقمند است آن مال را در حوائج خود صرف کند، و این حیازت مال، مخصوصا مالى که هیچ مانعى از حیازت آن نیست جزء عادات اولیه و قدیمه بشر است.
و نیز دقت در وضع طبیعى بشر ما را به این حقیقت رهنمون مى شود، که بشر از روزى که به تشکیل اجتماع دست زده چه اجتماع مدنى و چه جنگلى هیچگاه بى نیاز از اعتبار قرب و ولایت نبوده،امنظور ما از قرب و ولایت چیزى است که از اعتبار اقربیت و اولویت نتیجه گیرى مى شود) ساده تر بگویم که از قدیم ترین دوره ها بشر بعضى افراد را بخود نزدیکتر و دوست تر از دیگران مى دانسته، و این احساس و اعتبار بوده که او را وادار مى کرده، اجتماع کوچک و بزرگ و بزرگتر یعنى بیت – خانواده – و بطن – دودمان – و عشیره و قبیله – و امثال آن را تشکیل دهد، و بنا بر این در مجتمع بشرى هیچ چاره اى از نزدیکى بعضى افراد به بعض دیگر نیست، و نه در دورترین دوران بشر و نه در امروز نمى توان انکار کرد که فرزند نسبت به پدرش نزدیک تر از دیگران است، و همچنین ارحام او بخاطر رحم، و دوستان او بخاطر صداقت، و برده او بخاطر مولویت، و همسرش بخاطر همسری، و رئیس به مرئوسش و حتى قوى به ضعیفش ارتباطى بیشتر دارد هر چند که مجتمعات در تشخیص این معنا اختلاف دارند، اختلافى که شاید نتوان آنرا ضبط کرد.و لازمه این دو امر این است که مساله ارث نیز از قدیم ترین عهدهاى اجتماعى باشد.
تحول تدریجى ارثاین سنت مانند سایر سنت هاى جاریه در مجتمعات بشرى همواره رو به تحول و تغییر بوده و دست تطور و تکامل آن را بازیچه خود کرده است، چیزى که هست از آنجائى که این تحول در مجتمعات همجى و جنگلى نظام درستى نداشته، بدست آوردن تحول منظم آن از تاریخ زندگى آنان بطورى که انسان به تحقیق خود وثوق و اطمینان پیدا کند ممکن نیست، و کارى است بس مشکل.آن مقدارى که از وضع زندگى آنان براى انسان یقینى است، این است که در آن مجتمعات زنان و افراد ناتوان از ارث محروم بوده اند، و ارث در بین اقرباى میت مخصوص اقویا بوده، و این علتى جز این نداشته که مردم آن دوره ها با زنان و بردگان و اطفال صغیر و سایر طبقات ضعیف اجتماع معامله حیوان مى کردند، و آنها را مانند حیوانات مسخر خود و اسباب وسائل زندگى خود مى دانستند، عینا مانند اثاث خانه و بیل و کلنگشان، تنها بخاطر سودى که از آنها مى بردند به مقدار آن سود براى آنها ارزش قائل بودند و همانطور که انسان از بیل و کلنگ خود استفاده مى کند ولى بیل و کلنگ از انسان استفاده نمى کند، افراد ضعیف نامبرده نیز چنین وضعى را داشتند، انسانها از وجود آنها استفاده مى کردند ولى آنان از انسان استفاده نمى کردند، و از حقوق اجتماعى که مخصوص انسانها است بى بهره بودند.و با این حال تشخیص اینکه قوى در این باب چه کسى است؟مختلف بود، و زمان به زمان فرق مى کرد، مثلا در برهه اى از زمان مصداق قوى و برنده ارث رئیس طایفه و رئیس ایل بود، و زمانى دیگر ارث را مخصوص رئیس خانه، و برهه اى خاص شجاع ترین و خشن ترین قوم بود، و این دگرگونگى تدریجى باعث مى شد که جوهره ارث نیز دگرگونگى جوهرى یابد.و چون این سنت هاى جاریه نمى توانست خواسته و قریحه فطرت بشر را تضمین کند، یعنى سعادت او را ضمانت نماید، قهرا دستخوش تغییرها و دگرگونى ها گردید، حتى این سنت در ملل متمدنى که قوانین در بینشان حاکم بوده است، و یا حداقل سنت هائى معتاد و ملى در بینشان حکم قانون را داشته، از این دگرگونگى دور نمانده است، نظیر قوانین جارى در روم و یونان و هیچ قانون ارثى که تا به امروز بین امتها دایر بوده به قدر قانون ارث اسلام عمر نکرده، قانون ارثى اسلام از اولین روزى که ظهور یافت تا به امروز که نزدیک چهارده قرن است عمر کرده است.
وراثت در بین امتهاى متمدن : (محرومیت زنان و فرزندان صغیر از ارث)یکى از مختصات اجتماعى امت روم این است که رومیها براى بیت – دودمان – بخودى خود استقلال مدنى قائل بودند، استقلالى که بیت را از مجتمع عمومى جدا مى ساخت و او و افراد او را از نفوذ حکومت در بسیارى از احکامش حفظ مى کرد ساده تر بگویم آنچنان براى بیت استقلال قائل بودند که حکومت حاکم بر اجتماع نمى توانست بسیارى از احکام که مربوط به حقوق اجتماعى بود در مورد افراد آن بیت اجرا کند بلکه به اعتقاد رومیان بیت خودش در امر و نهى و جزا و عقوبت و امثال آن مستقل بود.و رب بیت (رئیس دودمان) ، معبود اهل خود یعنى زن و فرزند و بردگان خودش بود، و تنها او بود که مى توانست مالک باشد و مادام که او زنده بود غیر او کسى حق مالکیت نداشت، و نیز او ولى اهل بیت خود، و قیم در امور آنان بود و اختیارش بطور مطلق در آنان نافذ بود، و خود او که گفتیم معبود خانواده خویش بود، خودش رب البیت سابق را مى پرستید، و اگر این خانواده مالى مى داشتند، بعد از مردنشان تنها رئیس بیت وارث آنها مى شد، مثلا اگر فرزند این خانواده با اجازه رب البیت مالى بدست آورده، و سپس از دنیا مى رفت، و یا دخترى از خانواده از راه ازدواج – البته با اجازه رب البیت – مالى را بدست آورده بود، و از دنیا مى رفت و یا یکى از اقارب مالى به همان طور که گفتیم اکتساب مى کرد و بعد مى مرد، همه این اموال به ارث به رب البیت مى رسید، چون مقتضاى ربوبیت و مالکیت مطلق او همین بود که بیت و اهل بیت و مال بیت را مالک شود.و چون رب البیت از دنیا مى رفت یکى از پسران و یا برادرانش کسى که اهلیت ربوبیت را مى داشت و سایر فرزندان او را به وراثت مى شناختند وارث او مى شد، و اختیار همه فرزندان را بدست مى گرفت، مگر آنکه یکى از فرزندان ازدواج مى کرد، و از بیت جدا مى شد، و بیتى جدید را تاسیس مى کرد، که در اینصورت او رب بیت جدید مى شد، و اگر همه در بیت پدر باقى مى ماندند نسبتشان به وارث که مثلا یکى از برادران ایشان بود همان نسبتى بود که با پدر داشتند، یعنى همگى تحت قیمومت و ولایت مطلقه برادر قرار مى گرفتند.و همچنین گاه مى شد که پسر خوانده رب البیت وارث او مى شد، چون پسر خواندن یعنى کودکى بیگانه را پسر خود نامیدن رسمى بود دایر در بین مردم آن روز، همچنان که در بین عرب جاهلیت این رسم رواج داشت و اما زنان یعنى همسر رب البیت، و دخترانش و مادرش، به هیچ وجه ارث او را نمى بردند، و این بدان جهت بود که نمى خواستند اموال بیت به خانه بیگانگان یعنى داماد بیت منتقل شود، و اصولا این انتقال را قبول نداشتند، یعنى جواز انتقال ثروت از بیتى به بیت دیگر را قائل نبودند.و شاید این همان مطلبى است که چه بسا بعضى از دانشمندان گفته اند : رومیان قائل به ملکیت اشتراکى و اجتماعى بودند و ملکیت فردى را معتبر نمى دانستند و من خیال مى کنم منشا این نقل همان باشد که ما گفتیم، نه ملکیت اشتراکی، چون اقوام همجى و متوحش هم از قدیم ترین زمانها با اشتراک ضدیت داشتند، یعنى نمى گذاشتند طوائفى دیگر صحرانشین در چراگاه و زمین هاى آباد و سر سبز آنان با ایشان شرکت داشته باشند، و از آنها تا پاى جان حمایت مى کردند، و در دفاع از آنها با کسانى که طمع به آنها بسته بودند مى جنگیدند، و این نوع ملکیت نوعى عمومى و اجتماعى بود که مالک در آن شخص معینى نبود، بلکه هیات اجتماعى بود.و البته این ملکیت منافاتى با این معنا نداشت که هر فردى از مجتمع نیز مالک قسمتى از این ملک عمومى باشد و آن را به خود اختصاص داده باشد.و این نوع ملکیت نوعى است صحیح و معتبر، چیزى که هست اقوام وحشى نامبرده نمى توانستند آنطور که باید و بطور صحیح امر آن را تعدیل نموده، به وجه بهترى از آن سود بگیرند، اسلام نیز آن را به بیانى که در سابق گذشت محترم شمرده است.و در قرآن کریم فرموده :”خلق لکم ما فى الارض جمیعا”(۱)پس مجتمع انسانى در صورتى که مجتمعى اسلامى باشد، و در تحت ذمه اسلام قرار داشته باشد مالک ثروت زمین است، البته مالک به آن معنایى که گذشت، و در مرحله اى پائین تر مجتمع اسلامى مالک ثروتى است که در دست دارد و به همین جهت اسلام ارث بردن کافر از مسلمان را جایز نمى داند.و براى این نظریه آثار نمونه هایى در پاره اى از ملت هاى حاضر دنیا هست، مى بینیم که به اجانب اجازه نمى دهند اراضى و اموال غیر منقوله وطنشان، و امثال آن را تملک کنند.و از همین که در روم قدیم بیت براى خود استقلال و تمامیتى داشت، این عادتى که گفتیم در طوائف و ممالک مستقل جارى بود، در آنان نیز جریان یافت.و نتیجه استقرار این عادت و یا بگو این سنت در بیوت روم، بضمیمه این سنت که با محارم خود ازدواج نمى کردند، باعث شد که قرابت در بین آنان دو جور بشود، یک قسم از قرابت خویشاوندى طبیعی، که ملاک آن اشتراک در خون بود و همین باعث مى شد ازدواج در بین محارم ممنوع، و در غیر محارم جایز باشد، و دوم قرابت رسمى و قانونی، که لازمه اش ارث بردن و نفقه و ولدیت و غیره و عدم اینها بود.در نتیجه فرزندان نسبت به رب البیت و در بین خود، هم قرابت طبیعى داشتند، و هم قرابت رسمی، و اما زنان تنها قرابت طبیعى داشتند نه رسمی، به همین جهت زن از پدر خود و نیز از فرزند و برادر و شوهر و از هیچ کس دیگر ارث نمى برد، این بود سنت روم قدیم.و اما یونان در قدیم وضعش در مورد خانواده ها و بیوت و تشکل آن چیزى نزدیک به وضع روم قدیم بود، و ارث در بین آنان تنها به اولاد ذکور آنهم به بزرگترشان منتقل مى شد، و زنان همگى از ارث محروم بودند، چه همسر میت و چه دختر و چه خواهرش، و نیز در بین یونانیان فرزندان خردسال و سایر خردسالان ارث نمى بردند، اما از یک جهت نیز شبیه به رومیان بودند، و آن این بود که براى ارث دادن به فرزندان خرد سال و هر کس دیگرى که دوستش مى داشتند چه همسران میت و چه دختران و خواهرانش چه اینکه ارث کم باشد و یا زیاد بحیله هاى گوناگونى متشبث مى شدند، مثلا با وصیت و امثال آن راه را براى این خلاف رسم هموار مى کردند، که انشاء الله در بحثى که در باب وصیت داریم راجع به این مساله باز صحبت خواهیم کرد.و اما در هند و مصر و چین مساله محرومیت زنان از ارث بطور مطلق، و محرومیت فرزندان خردسال و یا بقاى آنان در تحت ولایت و قیمومت تقریبا نزدیک به همان سنتى بوده که در روم و یونان جارى بوده است.و اما ایران (فرس) ، ایشان اولا نکاح با محارم یعنى خواهر و امثال خواهر را جایز مى دانستند، و نیز همانطور که در سابق گذشت تعدد زوجات را نیز قانونى مى دانستند، و نیز فرزند گرفتن یعنى فرزند دیگران را فرزند خود خواندن در بینشان معمول بوده و گاه مى شد که محبوبترین زنان در نظر شوهر حکم پسر را به خود مى گرفت، یعنى شوهر مى گفت این خانم پسر من است، و در نتیجه مانند یک پسر واقعى و یک پسر خوانده از شوهرش ارث مى برد، و اما بقیه زنان میت و همچنین دخترانى که از او شوهر رفته بودند ارث نمى بردند، چون بیم آن داشتند که مال مربوط به خانواده و بیت به خارج بیت منتقل شود، و اما دخترانى که هنوز شوهر نرفته بودند نصف سهم پسران ارث مى بردند، در نتیجه زنان میت اگر جوان بودند و احتمال اینکه بعد از شوهر متوفى شوهر دیگر اختیار کنند، در آنان مى رفت – و نیز دخترانى که به شوهر رفته بودند از ارث محروم بودند، و اما همسر سالخورده – که بعد از مرگ شوهر امید شوهر کردن در او نبود – و نیز پسر خوانده و دخترى که شوهر نرفته بود رزقى از مال رب البیت مى بردند.و اما عرب؟مردم عرب، زنان را بطور مطلق از ارث محروم مى دانستند، و پسران خردسال را نیز، و اما ارشد اولاد اگر چنانچه مرد کار زار بود، و مى توانست از حریم قبیله و عشیره دفاع کند ارث مى برد، و گرنه ارث به او هم نمى رسید، بلکه به خویشاوندان دورتر میت مى رسید (و خلاصه ارث از نظر عرب مخصوص کسى بود که بتواند در مواقع جنگ دشمن را تار و مار کند) .این بود حال دنیا در روزگارى که آیات ارث نازل مى شد، و بسیارى از مورخین، آنها که آداب و رسوم ملل را نوشته اند، و نیز آنها که سفرنامه اى نگاشته اند، و یا کتابى در حقوق تدوین کرده اند، و یا نوشته هائى دیگر نظیر اینها به رشته تحریر در آورده اند، مطالبى را که ما از نظر شما گذراندیم یادآور شده اند، و اگر خواننده عزیز بخواهد بر جزئیات بیشتر آن آگهى یابد مى تواند به همین کتابها مراجعه نماید.از تمامى آنچه که گذشت این معنا بطور خلاصه به دست آمد، که در روزهاى نزول قرآن محرومیت زنان از ارث سنتى بوده که در همه دنیا و اقوام و ملل دنیا جارى بوده و زن به عنوان اینکه همسر است یا مادر است یا دختر و یا خواهر ارث نمى برده، و اگر استثناء به زنى چیزى از مال را مى داده اند به عناوین مختلف دیگر بوده، و نیز این سنت که اطفال صغار و ایتام را ارث ندهند مگر در بعضى موارد به عنوان ولدیت و قیمومت همیشگی، در همه جا مرسوم بوده است.
در چنین جوى اسلام چه کرد؟در سابق مکرر گذشت که اسلام ریشه و اساس حقیقى و درست احکام و قوانین بشرى را فطرت بشر مى داند، فطرتى که همه بشر بر آن خلق شده اند، چون خلقت خدا تبدیل پذیر نیست، و خداى تعالى بر اساس این دیدگاه پایه مساله ارث را، رحم قرار داده، که آن خود نیز فطرت و خلقت ثابت است، به این معنا که ارث بردن پسرخواندگان را لغو نموده، مى فرماید :”و ما جعل ادعیاءکم ابناءکم ذلکم قولکم بافواهکم، و الله یقول الحق و هو یهدى السبیل، ادعوهم لابائهم هو اقسط عند الله، فان لم تعلموا آباءهم فاخوانکم فى الدین و موالیکم”(۲) .اسلام پس از آنکه زیر بناى مساله ارث را رحم و خون قرار داد، مساله وصیت را از تحت این عنوان خارج ساخته عنوانى مستقل به آن بخشید عنوانى که به وسیله آن اموال به دیگران یعنى بغیر ارحام نیز برسد، و دیگران از مال اجانب بهرمند شوند، هر چند که در پاره اى اصطلاحات عرفى بهرمندى و مالکیت از ناحیه وصیت، هم ارث نامیده شود لیکن باید دانست که این نامگذارى دو واقعیت را یکى نمى کند، و اختلاف ارث و وصیت تنها از ناحیه نامگذارى نیست، بلکه هر یک از آن دو ملاکى جداگانه و ریشه اى فطرى مستقل دارد، ملاک ارث رحم است که خواست متوفى در بود و نبود او به هیچ وجه دخالت ندارد، او چه بخواهد و چه نخواهد پسرش پسر او است، و خواهرش خواهر و عمویش عمو و همچنین…و اما ملاک وصیت خواست متوفى است، او است که مى تواند اراده کند که بعد از مرگش فلان مال را به هفت پشت بیگانه اش بدهند، چون خواست صاحب مال محترم است پس اگر احیانا ارث و وصیت را داخل هم کنند به اولى وصیت و به دومى ارث اطلاق کنند صرف لفظ و نامگذارى است.و اما آن چیزى که مردم و مثلا رومیان قدیم ارث مى خواندند اعتبارشان در سنت ارث نه رحم بود و نه اراده متوفى بلکه حقیقت امر این بود که آنها زیربنا و ملاک ارث را نفوذ خواست متوفى و احترام به اراده او قرار داده بودند، و متوفى مى خواست اموالش در بیتش بماند، و بعد از مرگش محبوب ترین افراد آن اموال را سرپرستى کند،احال چه اینکه رحم او باشد و چه نباشد) پس بهر حال ارث از نظر آنان مبتنى بر احترام اراده بوده چون اگر مبتنى بر اصل خون و رحم بود باید بسیارى از محرومین از مال میت بهرمند مى شدند، و بسیارى از بهرمندان محروم مى گشتند.اسلام پس از جدا سازى دو ملاک رحم و اراده از یکدیگر، به مساله ارث پرداخت، و در این مساله دو اصل اساسى را معیار قرار داد.اول اصل رحم یعنى عنصرى که مشترک است بین انسان و خویشاوندانش، که در این عنصر فرقى بین نر و ماده و کوچک و بزرگش نیست، هر چند که در بین آنان تقدم و تاخر هست، یعنى با بودن طبقه اول نوبت به طبقه دوم نمى رسد، آنکه مقدم است، مانع ارث بردن مؤخر مى شود، چون هر چند همه از اقرباى میتند، ولى نزدیک داریم و نزدیکتر، دور داریم و دورتر، نزدیک بى واسطه داریم، و نزدیک با واسطه، واسطه هم دو جور است، واسطه کم و واسطه هاى زیاد.بنا بر این، اصل مورد بحث اقتضا مى کند که عموم افرادى که با میت خویشاوندى و اشتراک در خون دارند مانند فرزند و برادر و عمو و امثال آنان با رعایت تقدم و تاخر از میت ارث ببرند.و اصل اختلاف مرد و زن انسان نحوه وجود قریحه هاى آن دو است، قریحه هائى که از اختلاف آن دو و از تجهیز آفرینش آن دو ناشى مى شود، مرد مجهز به جهازهائى است، و زن مجهز به جهازهائى دیگر، مرد مجهز است به تعقل و زن به احساسات، پس مرد به حسب طبعش انسانى است تعقلی، همچنانکه زن به حسب طبعش انسانى است عاطفی، و مظهر عواطف و احساسات لطیف و رقیق، و این تفاوت در زندگى آن دو اثر روشنى دارد، یعنى مرد را در تدبیر مال و مملوکات آماده مى کند، و زن را در اینکه چگونه مال را در برآوردن حوائج صرف کند، و همین اصل باعث شده که سهام زن و مرد در ارث مختلف شود. حتى زن و مردى که در یک طبقه از طبقات ارث قرار دارند، مانند پسر و دختر میت، و یا برادر و خواهر او، و یا عمو و عمه او، که البته سهم آندو فى الجمله و سربسته مختلف است، و جزئیاتش بعدا مى آید انشاء الله.اسلام از اصل اول یعنى اشتراک در خون، مساله طبقه بندى خویشاوندان را نتیجه گرفته، و آنها را به طبقاتى از حیث قرب و بعد از میت تقسیم کرده، چون بعضى از خویشاوندان بدون واسطه به میت اتصال دارند، و بعضى با واسطه، اینها نیز دو قسمند بعضى با واسطه هایى کمتر، و بعضى بیشتر، پس طبقه اول ارث که بدون واسطه به میت متصل مى شوند، عبارتند از پسر و دختر و پدر و مادر، و طبقه دوم که با یک واسطه به میت متصل مى شوند عبارتند از برادر و خواهر و جد و جده، که واسطه ارتباط آنها به میت پدر و مادر است (یعنى کسى که برادرش مرده و وارث او تنها از طبقه دوم است ارتباطش با آن طبقه بخاطر این است که میت و برادر زنده اش یک پدر و مادر دارند، و ارتباطش با جد و جده که وارث اویند بخاطر این است که پدر میت فرزند جد و جده اند) .طبقه سوم عبارتند از عمو و عمه و دائى و خاله و جد پدر به تنهائى و یا مادر به تنهائی، و همچنین جده یکى از آندو و یا جده هر دو، که افراد این طبقه به دو واسطه با میت ارتباط دارند، اول پدر و مادر میت، دوم جد و جده میت، و همه جا بر این قیاس است.و اولاد هر طبقه (در صورتى که از خود آن طبقه وارثى نباشد) جاى طبقه را مى گیرد، و نمى گذارد طبقه بعدى ارث ببرد، و اما زن و شوهر به خاطر اینکه خونشان به علت ازدواج مخلوط شده، در همه طبقات وارثند، و هیچ طبقه اى جلوگیر از ارث بردن همسر یعنى زن و شوهر نمى شود.اسلام از اصل دومى اختلاف مرد و زن را نتیجه گیرى کرده، البته این که گفتیم زن و مرد در غیر مادر و کلاله مادرى است (یعنى سهم مادر را نصف سهم پدر نکرده و سهم کلاله مادرى مذکر را دو برابر سهم کلاله مادرى مؤنث قرار نداده) ، ولى در غیر این دو مورد همه جا مرد دو برابر زن ارث مى برد.و سهام ششگانه اى که در قرآن بنام فریضه آمده یعنى سهام (نصف و ثلثان و ثلث و ربع سدس و ثمن) هر چند مختلف است، و همچنین مالى که در آخر بدست یکى از ورثه مى رسد هر چند که با فریضه هاى نامبرده مختلف مى شود، یعنى آن کسى که مثلا باید نصف ببرد بالاخره در بیشتر موارد بیش از نصف مى برد، چون مقدارى هم به عنوان رد به او مى دهند، و گاهى کمتر از آنرا مى برد، و نیز هر چند که سهم پدر و مادر و نیز کلاله مادرى در نهایت از تحت قاعدهاسهم مذکر دو برابر مؤنث) بیرون مى افتد الا اینکه در همه اینها نوع رعایت شده، و اعتبار اینکه نوع سابق – مرده – نوع لاحق – زنده – را جانشین خود کند برگشتش به این مى شود که یکى از دو نفر زن و شوهر دیگرى را جانشین خود سازد او طبقه زاینده یعنى پدر و مادر، طبقه زائیده شده یعنى فرزند، را جانشین خود سازد و فریضه اسلامى در هر دو طایفه یعنى زنان و شوهران و اولاد همان قاعده (للذکر مثل حظ الانثیین – سهم مذکر دو برابر مؤنث) مى باشد.و این نظریه کلى نتیجه مى دهد که اسلام تمامى اموال و ثروت موجود در روى زمین را به دو قسم تقسیم کرده، یکى ثلث، و یکى دو ثلث، زنان دنیا یک ثلث ثروت دنیا را داشته باشند، و مردان دنیا دو ثلث آن را، البته این تنها از نظر داشتن و تملک است، و گرنه اسلام نظیر این نظریه را در مصرف ندارد، زیرا اسلام مصارف زنان دنیا را به گردن مردان دنیا نهاده، و دستور داده که در همه امور راه عادلانه و میانه را بروند، و این دستور کلى اقتضا مى کند که مردان در مصرف، تساوى بین خود و زنان را رعایت بکنند، و نتیجه این جهات سه گانه این مى شود که زنان دنیا در یک ثلث از مال دنیا مستقلا و بدون دخالت مرد تصرف کنند، و در یک ثلث دیگرش با نظر مرد تصرف کنند، پس زن در دو ثلث مال دنیا تصرف مى کند و مرد در یک ثلث آن.
زنان و ایتام قبل از اسلام چه حالى داشتند و در اسلام چه وضعى پیدا کردند؟ (با اشاره به شخصیت زن از نظر اسلام)اما یتیمان در اسلام ارث مى برند همانطور که مردان قوى به ارث مى رسند، و نه تنها صاحب ارث شدند بلکه مالى که به ایشان منتقل مى شد در تحت ولایت اولیا یعنى پدر و جد و یا عموم مؤمنین و یا حکومت اسلام ترقى مى کرد، و نامبردگان تا زمانیکه که ایتام بحد رشد برسند اموال آنان را به جریان مى اندازند تا بیشتر شود، بعد از آنکه به حد رشد رسیدند، اموالشان را بدست خودشان مى سپارند، تا چون سایر افراد بشر و مانند اقویا بطور استقلال روى پاى خود بایستند و این عادلانه ترین روشى است که مى توان در مورد ایتام تصور کرد.و اما زنان گو اینکه بر حسب یک نظریه عمومى مالک ثلث ثروت دنیایند، ولى بر حسب آنچه در خارج واقع مى شود در دو ثلث اموال دنیا تصرف مى کنند،ابراى اینکه یک ثلث آن ملک خود آنان است، و یک ثلث دیگر هم نیمى از دو ثلث مردان است، که به مصرف ایشان مى رسد، چون گفتیم مخارج زنان به عهده مردان است) و زنان در یک ثلث سهم خود مستقل در تصرفند و تحت قیمومت دائمى یا موقت مردان نیستند مردان هم مسؤول تصرفات آنان نیستند، البته این تا زمانى است که آنان آنچه در باره خود مى کنند بطور پسندیده باشد.پس زن در اسلام داراى شخصیتى است مساوى با شخصیت مرد، و مانند او در اراده و خواسته اش، و عملش از هر جهت آزاد است و وضع او هیچ تفاوتى با مرد ندارد، مگر در آنچه که مربوط به وضع خلقتى او است، و روحیه خاص به خود او، آنرا اقتضا مى کند که در اینگونه امور البته وضعش با وضع مرد مختلف است، زندگى زن زندگى احساسى و از مرد زندگى تعقلى است، و به همین جهت اسلام از ثروت روى زمین دو ثلث را در اختیار مرد قرار داد، تا در دنیا، تدبیر تعقل ما فوق تدبیر احساس و عاطفه قرار گیرد، و نواقصى که در کار زن و تدبیر احساسیش رخ مى دهد، – چون مداخلات زن در مرحله تصرف بیش از مرد است – بوسیله نیروى تعقل مرد جبران گردد.و نیز اگر اطاعت از شوهر را در امر همخوابگى بر زن واجب کرده، این معنا را با صداق – مهریه – جبران و تلاقى کرد.و اگر قضا و حکومت و رزمندگى در جنگها را بر زنان تحریم کرد (که اساس اینگونه امور بر نیروى تعقل است نه احساس) این معنا را با یک تکلیف دیگر که بر مردان کرد جبران نمود، و آن این است که بر مردان واجب کرد از زنان حمایت و از حریم آنان دفاع کنند، و نیز بار سنگین کسب و کار و طلب رزق و پرداخت هزینه زندگى خود و فرزندان و پدر و مادر را از دوش آنان بینداخت، و علاوه بر این پرداخت حق حضانت را – البته در صورتى که زن داوطلب آن باشد به گردن مرد افکند، علاوه بر این تمامى این احکام را با دستوراتى دیگر که به زنان داده تعدیل کرد، از قبیل اینکه زنان خود را به غیر محارم نشان ندهند و حتى الامکان با مردان مخالطت نکنند، و به تدبیر امور منزل و تربیت اولاد بپردازند.و اگر کسى بخواهد روشن تر ارزش این احکام را بدست آورد، و روشن تر بفهمد که چرا اسلام زنان را از مداخله در امور اجتماعى از قبیل دفاع و قضا و حکومت منع کرد، باید نتائج تلخ و ناگوارى را که سایر مجتمعات بشرى از مداخلات بى جاى زنان مى چشند در نظر بگیرد.در اسلام زمام عاطفه و احساس بدست زن – و زمام تعقل و تفکر بدست مرد سپرده شده، و در جوامع بشرى عصر حاضر در اثر غلبه احساس بر تعقل کار را وارونه کردند.و اگر خواننده محترم در باره جنگهاى بین المللى که از ره آوردهاى تمدن امروز است و نیز در اوضاع عمومى که فعلا بر دنیا حکومت مى کند مطالعه کند، و همه این حوادث را بر دو نیروى تعقل و احساس عاطفى عرضه بدارد آنوقت مى فهمد که نقطه شروع انحراف و خطا کجا و سر منشا درستى ها کجا است (و الله الهادی) .از این هم که بگذریم، ملت هاى به اصطلاح متمدن غربى با کوشش و حرصى ناگفتنى از صدها سال پیش به این سو در صدد بر آمدند دختران و پسران را در یک صفت تربیت کنند، و در تربیت آنان فرقى بین پسر و دختر نگذارند، تا استعدادهاى نهفته در هر دو طایفه را از قوه به فعل در آورند، مع ذلک وقتى از نوابغ سیاست و مغزهاى متفکر در امر حقوق و قضا، و قهرمانان جنگها و فرماندهان لایقى که در این سالهاى متمادى طلوع کرده اند آمار بگیریم یعنى نوابغى که در فن تخصصى سلطنت و دفاع و قضا که اسلام زنان را از آنها منع کرده را برشماریم خواهیم دید که در این سه فن نابغه اى از طایفه زنان برنخاسته مگر بسیار اندک که قابل قیاس با صدها و هزاران نوابغ از جنس مردان نیستند، و این خود بهترین و صادق ترین شاهد است بر اینکه طبیعت زنان قابل رشد و ترقى در این فنون (که حاکم در آنها تنها نیروى تعقل است) نیست، و این فنون هر چه بیشتر دستخوش دخالت عواطف گردد زیان و خسران آن از سودش بیشتر مى شود.این محاسبه و امثال آن قاطع ترین پاسخ، و رد است بر نظریه اى که مى گوید : یگانه عامل عقب ماندگى زنان در جامعه ضعف تربیت صحیح است، که زنان از قدیم ترین دورانهاى تاریخ بشرى گرفتار آن بوده اند، و اگر بطور پى گیر تحت تربیت صالحه و خوب در آیند، با احساسات و عواطف رقیقه اى که در آنها است اى بسا در جهت کمال از مردان هم جلو بزنند، و یا حداقل به حد مردان برسند.و این استدلال نظیر استدلالهائى است که نقیض مطلوب را نتیجه مى دهد، براى اینکه اختصاص زنان به داشتن عواطف رقیقه، و یا زیادتر بودن آن در زنان باعث تاخرشان در امورى است که محتاج به نیروى تعقل است، نه تقدم آنان، و بر عکس باعث تقدم طایفه اى است که چنین نیستند، یعنى مردان که از جهت عواطف روحى و رقیق عقب تر از زنان، و از حیث نیروى تعقل قوى تر از ایشانند، چون تجربه نشان داده که هر کس در صفتى از صفات روحى قوى تر از دیگران است، تربیتش در کار مناسب با آن صفت نتیجه بخش تر خواهد بود، و لازمه این تجربه این است که تربیت کردن مردان براى مشاغلى امثال حکومت و قضا و رزمندگى نتیجه بخش تر باشد از اینکه زنان را براى این مشاغل تربیت کنیم، و نیز تربیت کردن زنان براى مشاغلى مناسب با عواطف رقیقه از قبیل بعضى از شعب علم طب، و یا عکسبردارى یا موسیقی، و یا طباخى و یا تربیت کودکان و پرستارى بیماران و شعبى از آرایشگرى و امثال آن نتیجه بخش تر است از اینکه مردان را براى این مشاغل تربیت کنیم، بله در غیر این دو صنف شغل معین، مشاغلى که نه نیروى تعقل بیشتر مى خواهد و نه عواطف رقیق تر، تفاوتى بین مردان و زنان نیست.بعضى از مخالفین ما در این مساله گفته اند : عقب ماندگى زنان در مساله حکومت و قضا و دفاع مستند به اتفاق و تصادف است.ما در جواب آنان مى گوئیم اگر چنین بود باید حداقل در بعضى از این قرنهاى طولانى که مجتمع بشرى پشت سر گذاشته و آن را به میلیونها سال تخمین زده اند خلاف این تصادفات مشاهده شده باشد، یعنى در حداقل یک قرن زنان در امور تعقلى برابر مردان و یا جلوتر از آنان باشند، و مردان در مسائل عاطفى جلوتر از زنان و یا حداقل برابر آنان باشند.و اگر جایز باشد ما و همه انسانها مانند شما مسائل روحى و غریزى را اتفاقى و تصادفى بدانیم، و کارهائى که به خاطر بنیه هاى مختلف روحى بشر دسته بندى شده مستند به تصادف بدانیم دیگر نمى توانیم به هیچ صفت طبیعى و خصلت فطرى دست یابیم، و دیگر نمى توانیم بگوئیم مثلا : میل بشر به زندگى اجتماعى و یا بگو به تمدن و حضارت، فطرى است، و یا میل و علاقه بشر به علم و کنکاشش از اسرار حوادث، میلى فطرى است، چون یک شنونده اى مانند شما بر مى گردد و به ما مى گوید : خیر، همه این میلها تصادفى است، همچنانکه شما گفتید تقدم زنان در کمالات ذوقى و مستظرف، و تاخرشان در امور تعقلى و امور هول انگیز و دشوار چون جنگ و امثال آن تصادفى است، و تقدم مردان در این مسائل و تاخرشان در آن امور نیز تصادفى است.نتیجه این قضاوت شما چه مى شود؟نتیجه اش این مى شود که وقتى به زنان بگوئى شما در کارهاى ظریف و عاطفى استعداد پیشرفت دارید و مردان در کارهاى تعقلى و سنگین ناراحت مى شوند، و مى گویند شما بجنس زنان توهین مى کنید، اما اگر نظریه اسلام را به زن تفهیم کنیم چنین چیزى پیش نمى آید براى اینکه اسلام این تفاوت را نشانه کمال مرد و نقص زن نمى داند، و تنها کرامت و حرمت را ناشى از تقوا مى داند، اگر طبقه مردان در زندگى و کارهاى روزمره خود که به منظور به فعلیت رساندن استعدادهاى خاص به خودش انجام مى دهد رعایت تقوا را بکند محترم است و اگر نکند نیست هر چند که در مسائل قضا بزرگترین حقوقدان، و در مساله دفاع رستم دستان، و در مساله حکومت سر آمد دوران باشد و همچنین طبقه زنان در زندگى روزمره خود که به منظور بفعلیت رساندن استعدادهاى خاص بخود – که همان صفات روحى ناشى از عواطف است – رعایت تقوا را بکند محترم است، هر چه بیشتر، بیشتر و گرنه احترامى ندارد.
قوانین ارث عصر جدیدقوانین ارثى که در عصر حاضر در جریان است هر چند که از نظر کم و کیف به بیانى که بطور اجمال مى آید با قانون ارث اسلامى مخالف است، الا اینکه همین قوانین در پیدایش و استقرارش از سنت ارثى اسلامى کمک گرفت، با اینکه بین زمان پیدایش این قوانین و زمان ظهور قانون اسلام فرقهاى بسیارى هست.آن روزى که اسلام این قانون کامل ارث را تشریع مى کرد روزگارى بود که از قانون هر چه هم ناقص خبرى نبود، نه گوش بشر نظیر قانون اسلام را شنیده بود، و نه نسلها از نیاکان خود در آن باره چیزى شنیده بودند، و خلاصه قانون اسلام مسبوق به سابقه نبود، و از هیچ قانونى الگو نگرفته بود، اما قوانین ارثى غرب وقتى ظهور کرد که قرنها قانون اسلام در جهان اسلام و یا بگو در قسمت معظم معموره زمین و در بین ملیونها نفوس حکومت کرده بود، اسلاف از نیاکان خود آن را به ارث برده بودند.و در ابحاث معرفه النفس – روانشناسى – این معنا مسلم است، که اگر امرى از امور در خارج پدید آید و ثابت و سپس مستقر گردد بهترین کمک است براى اینکه امرى دیگر شبیه به آن پدیدار گردد، و خلاصه هر سنت اجتماعى سابق خود مایه اى فکرى است براى سنت هاى لاحق شبیه به آن، بلکه همان امر اولى است که به شکل دوم متحول مى شود، پس هیچ دانشمند جامعه شناس نمى تواند منکر شود که قوانین جدید ارث به خاطر اینکه مسبوق است به قوانین ارث اسلامى از همان ارث اسلامى کمک گرفته شده و بلکه همان قانون است، که بعد از دستخوردگى حال یا دستخوردگى درست یا نادرست – به این شکل در آمده است.بنا بر این بیان، جا دارد تعجب کنى اگر بشنوى کسی، از روى عصبیت (که خدا بکشد این عصبیت جاهلیت قدیم را) بگوید : قوانین جدید مواد خود را از قانون روم قدیم گرفته، با اینکه تو خواننده عزیز وضع سنت روم قدیم در ارث را شناختی، و به آنچه که سنت اسلامى براى مجتمع بشرى آورده آشنا شدی، و توجه فرمودى که سنت اسلامى از نظر پیدایش و جریان عملى در وسط دو قانون قرار گرفته، قانون روم قدیم و قانون غربیان جدید، و در قرونى طولانى و متوالی، در مجتمع میلیونها و بلکه صدها میلیون نفوس بشرى ریشه دوانده، و این محال است که چنین قانونى هیچ تاثیرى در افکار قانون گزاران غربى نگذاشته باشد.از این سخن، شگفت آورتر و غریب تر این است که همین اشخاص بگویند : ارث اسلامى از ارث روم قدیم الگو گرفته است.و سخن کوتاه این که قوانین جدید که در بین ملل غربى جریان و دوران دارد، هر چند در بعضى از خصوصیات با هم اختلاف دارند اما تقریبا، در این اتفاق دارند که ارث پسران و دختران و پدران و مادران را یکسان مى دانند، و همچنین خواهران و برادران و عمه ها و عموها، و در قانون فرانسه طبقات ارث را چهار طبقه گرفته، اول پسران و دختران، دوم پدران و مادران و برادران و خواهران، سوم اجداد و جدات، و چهارم عموها و عمه ها و دائى ها و خاله ها، و علقه زوجیت را بکلى از این طبقات خارج کرده و آن را بر اساس محبت و علاقه قلبى بنا نهاده،ااگر شوهر زنش را دوست بدارد برایش ارثى معین مى کند و همچنین زن نسبت به شوهر) و فعلا غرض مهمى در تعرض جزئیات این قانون در مورد زن و شوهر نداریم، و نمى خواهیم جزئیات آن را در باره سایر طبقات در اینجا بیاوریم، اگر کسى بخواهد از آن با اطلاع شود باید به محل آن مراجعه کند.آنچه در اینجا براى ما مهم است این است که نتیجه برابرى زن و مرد در ثروت دنیا را بر حسب قانون فرانسه بررسى کنیم.سنتى که بر حسب نظرى عمومى زن را در ثروت موجود در دنیا شریک مرد مى داند، و از سوى دیگر زن را تحت قیمومت مرد قرار مى دهد، البته نه چون اسلام بلکه آنقدر از او سلب اختیار مى کند که حتى در مالى که به ارث برده نمى تواند مستقلا تصرف کند.و حتما باید تصرفاتش به اذن مرد باشد.در نتیجه ملک آنچه در دنیا است را مشترک بین زن و مرد دنیا مى داند ولى تصرف در همه آن را مختص به مرد دنیا، و این باعث شده است که جمعیت هائى علیه این قانون قیام نموده زنان را از تحت قیمومت مردان خارج سازند، و به فرض هم که موفق شوند تازه زن و مرد دنیا را در اموال موجود در دنیا شریک هم کرده اند هم در ملکیت و هم در تصرف.
یک مقایسه بین این سنت هااینک بعد از بیان کوتاه و اجمالى که در سنت هاى جاریه بین امتهاى گذشته کردیم مقایسه بین آنها را و داورى در اینکه کدامیک ناقص و کدام کامل و کدامیک نافع و کدام براى مجتمع بشرى مضر است کدامیک در صراط خوشبختى و سعادت بشر و کدام در صراط بدبختى بشر است به بصیرت و دقت نظر خواننده واگذار مى کنیم، و آنگاه از او مى خواهیم همه سنت هاى نامبرده را با قانون اسلام مقایسه نموده، ببیند چه قضاوتى در این باره باید بکند.آنچه خود ما در اینجا خاطر نشان مى سازیم این است که تفاوت اساسى و جوهرى سنت اسلامى با سایر سنت ها همانا در غرض و هدف از سنت است، که در اسلام غرض از قانون ارث این است که دنیا به صلاح خود برسد، و غرض سایر سنت ها این است که اشخاص به هوا و هوس خود نائل گردند، و همه تفاوتهاى جزئى برگشتش به این تفاوت جوهرى است، قرآن کریم بسیارى از هوا و هوسهاى آدمى را اشتهاى کاذب دانسته، مى فرماید : ” و عسى ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم و عسى ان تحبوا شیئا و هو شر لکم و الله یعلم و انتم لا تعلمون”(۳)و نیز در باره چگونه معاشرت کردن با زنان مى فرماید : “و عاشروهن بالمعروف فان کرهتموهن فعسى ان تکرهوا شیئا و یجعل الله فیه خیرا کثیرا”(۴)
وصیت در اسلام و در سایر سنت هادر سابق گفتیم : اسلام وصیت را از تحت عنوان ارث خارج کرده، و به آن عنوانى مستقل داده، چون ملاکى مستقل داشته و آن عبارت است از احترام به خواست صاحب مال، که یک عمر در تهیه آن رنج برده، ولى در سایر سنت ها و در بین امتهاى پیشرفته وصیت عنوانى مستقل ندارد، بلکه یک کلاه شرعى است که بوسیله آن فرق قانون را مى شکنند، صاحب مال که بعد از مردنش اموالش به اشخاص معین از قبیل پدر و رئیس خانواده مى رسد، براى اینکه همه و یا بعضى از اموالش را بغیر ورثه بدهد متوسل به وصیت مى شود، و به همین جهت همواره قوانینى وضع مى کنند که مساله وصیت را که باعث ابطال حکم ارث مى شود تحدید نموده، و این تحدید همچنان جریان داشته تا عصر امروز.ولى اسلام از همان چهارده قرن قبل مساله وصیت را تحدیدى معقول کرده، نفوذ آن را منحصر در یک سوم اموال صاحب مال دانسته.پس از نظر اسلام وصیت در غیر ثلث نافذ نیست، و به همین جهت بعضى از امتهاى متمدن امروز در قانون گزارى خود از اسلام تبعیت کردند، نظیر کشور فرانسه، اما نظر اسلام با نظر قانون گزاران غرب تفاوت دارد، به دلیل اینکه اسلام مردم را به چنین وصیتى تشویق و تاکید و سفارش کرده، ولى قوانین غرب یا در باره آن سکوت کرده اند، و یا از آن جلوگیرى نموده اند.و آنچه بعد از دقت در آیات وصیت و آیات صدقات و زکات و خمس و مطلق انفاقات بدست مى آید این است که منظور از این تشریع ها و قوانین، این بوده که راه را براى اینکه نزدیک به نصف رتبه اموال و دو ثلث از منافع آن صرف خیرات و مبرات و حوائج طبقه فقرا و مساکین گردد، هموار کرده باشد، و فاصله بین این طبقه، و طبقه ثروتمند را برداشته باشد و طبقه فقرا نیز بتوانند روى پاى خود بایستند علاوه بر اینکه بدست مى آید که طبقه ثروتمند چگونه ثروت خود را مصرف کنند، که در بین آنان و طبقه فقرا و مساکین فاصله ایجاد نشود. (و براى بحث مفصل پیرامون این مساله محلى دیگر است، که انشاء الله خواننده به آن خواهد رسید) .
——————————————–پی نوشت ها :

۱. خداى تعالى آنچه در زمین است براى شما خلق کرده است.سوره بقره آیه ۲۹.۲. خداوند پسرخواندگان شما را پسر شما نمى داند و آنرا لغو اعلام مى دارد، اینکه پسر مردم پسر شما شود صرف لقلقه زبان و مطلبى است که شما با زبان خود نامگذارى کرده اید، ولى خدا حق را مى گوید، و او بسوى شاهراه دعوت مى کند، پسران مردم را بنام پدرانشان صدا بزنید، و نه بنام خودتان، این نزد خدا عادلانه تر است، و اگر پدر آنان را نمى شناسید بعنوان برادر صداشان بزنید و (مثلا بگوئید برادر بیا و یا دوست من بیا) سوره احزاب آیه ۴ – ۵.۳. چه بسیار چیزها که شما از آن کراهت دارید، در حالى که برایتان خیر است، و چه بسا چیزها که دوست مى دارید و برایتان شر است، و این خدا است که مى داند خیر و شر شما در چیست و شما نمى دانید سوره بقره آیه ۲۱۶.۴. و با زنان نیکو و بطور پسندیده معاشرت کنید، و اگر فرضا از آنان بدتان مى آید باید بدانید بسیار مى شود که از چیزى کراهت دارید که خداى تعالى خیر بسیارى در آن قرار داده.سوره نساء آیه ۱۹.

منبع :ترجمه المیزان، ج ۴

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.