تاریخ انتشار : ۱۶ مرداد ۱۳۹۵


ترجمه : اى اباذر قطعا تو براى خدا خشمگين گشتى ، پس به آن خداوند اميدوار باش كه براى او غضب كردى . اين مردم براى دنياى خود از تو بيمناك گشتند، و تو براى دين خود از آنان به ترس افتادى . پس اى اباذر، رها كن براى آنان آنچه را كه براى داشتن آن از تو بيمناك شدند. و بگريز از آنان به جهت آن دين كه از آنان درباره آن به ترس و وحشت افتادى . چه بسيار است نياز آن قوم به جلوگيرى تو از ناشايسته هاى آنان . و چه بسيار است بى نيازى تو از آنچه تو را از آن منع نمودند. و به زودى خواهى فهميد كيست فردا كسى كه از اين كشاكش سود خواهد برد و كسى كه بيش از ديگران مورد رشك قرار خواهد گرفت . و اگر آسمانها و زمين ها بر روى بنده اى بسته شود، سپس آن بنده به خداوند سبحان تقوا بورزد، خداوند براى او از آسمانها و زمين هاى بسته شده گريزگاهى باز مى كند. اى اباذر، هيچ كسى و هيچ چيزى تو را جز باطل به وحشت نيندازد. اگر دنياى آنان را مى پذيرفتى ، دوستت مى داشتند. و اگر مقدارى از دنياى آنان را به خود اختصاص ‍ مى دادى ، تو را امين مى پنداشتند. ابوذر غفارى كه بود؟ تاكنون درباره زندگى و زهد و تقوا و عظمت انسانى و اخلاق والاى اين انسان وارسته ، تحقيقات فراوان و بااهميتى صورت گرفته است . حقيقت اين است كه اين شخصيت ، كه به تنهايى مى تواند معرف عظمت رسالت پيامبر اكرم (ص )، و جاودانگى دين مقدس اسلام باشد، در رديف اول پيشتازان انسانيت است . او با تحمل مشقت ها و رنج هاى فراوان ، زندگى را بدرود گفت و به پيشگاه خداوند سبحان رهسپار شد. اين مرد، از نظر وارستگى در كمالات روحى و شناخت ارزش حيات و قانون جان هاى مردم ، ضرب المثل است . به راستى ، چه زيبا گفته است مولوى درباره مردانى بزرگ كه در جوامعى با مردم كوته بين زندگى مى كنند، و گردانندگان مناسب مردم همان جوامع ، تحمل آن مردان را ندارند. همان گونه كه نتوانستند وجود رهبر و مربى ابوذر، اميرالمؤ منين عليه السلام را تحمل كنند. باز در ويرانه بر جغدان فتادراه را گم كرد و در ويران فتادبر سرى جغدانش بر سر مى زنندپر و بال نازنينش مى كنندولوله افتاد در جغدان كه هاباز آمد تا بگيرد جاى ماچون سگان كوى پرخشم و مهيباندر افتادند در دلق غريبباز گويد من چه درخوردم به جغدصد چنين ويران رها كردم به جغدمن نخواهم بود اين جا مى رومسوى شاهنشاه راجع مى شومخويشتن مكشيد اى جغدان كه مننى مقيمم مى روم سوى وطناين خراب آباد در چشم شماستورنه ما را ساعد شه باز جاستجغد گفتا باز حيلت مى كندتا ز خان و مان شما را بركندخانه هاى ما بگيرد او به مكربركند ما را به سالوسى زوكرمى نمايد سيرى اين حيلت پرستوالله از جمله حريصان بدتر استاو خورد از حرص طين را همچو دبسدنبه مسپاريد اى ياران به خرس ‍لاف از شه مى زند وز دست شاهتا برد او ما سليمان راز راهخود چه جنس شاه باشد مرغكىمشنوش گر عقل دارى اندكىجنس شاه است او و يا جنس وزيرهيچ باشد لايق لوزينه سيرآن چه مى گويد ز مكر و فعل و فنهست سلطان با حشم جوياى مناينت ماليخولياى ناپذيراينت لاف خام و دام گول گيرهر كه اين باور كند از ابلهى استمرغك لاغرچه در خورد شهى استكمترين جغد ار زند بر مغز اومر ورا يارى گرى از شاه كوگفت باز ار يك پر من بشكندبيخ جغدستان شهنشه بركندجغد چه بود خود اگر بازى مرادل برنجاند كند با من جفاشه كند توده به هر شيب و فرازصد هزاران خرمن از سرهاى بازپاسبان من عنايات وى استهر كجا كه من روم شه در پى استتلفات تاريخ بسيار طولانى ما انسان ها، دردناك تر از آن است كه با شمردن ابوذرها و مالك اشترها و ياسرها تمام شود. همچنين ، شرم آورتر از همه آنها، شكستى است كه برهه اى از تاريخ ، از عدم تحمل مردى مانند على ابن ابيطالب عليه السلام به خود ديده است . اما بياييد تاريخ را محكوم مطلق نكنيم . زيرا درست است كه طغيانگران خودكامه ، مردان انسان شناس و انسان ساز بسيارى را از جوامع انسانى گرفتند. ولى آن كشاكش ها و گلاويزى ها، با همه آن تلفات ، چهره هاى ملكوتى انسان هايى را براى ما ارائه دادند كه مردم پاكدل با ديدن آنها، هرگز تسليم ياءس و بدبينى و بى هدفى در زندگى نشده و نخواهند شد. درست است كه پس از رفتن آل اميه و آل ابى العاص و آل مروان به زير خاك تيره ، همان جريان طبيعت بر آنان گذشت كه بر اجسام ابوذرها و مالك اشترها و عمارياسرها، ولى فرق بى نهايت است مابين آن مردمى كه ارواح آنان ، به جهت پرستش ثروت و مقام و جاه مبدل به همان امور جامد شدند، و آن ارواح بزرگ كه عشق به حق و حقيقت جاودانگى ، آنان را چنان تضمين كرد كه مبدل به جلوه اى از حق و حقيقت شدند. هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشقثبت است بر جريده عالم دوام مامطالبى را كه در ذيل آمده است ، از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد معتزلى است . و بدان كه اكثر صاحب نظران و مؤ لفان تاريخ حيات شخصيت ها و دانشمندان اخبار و روايت بر آن اند كه عثمان است كه ابوذر را، اولا به شام تبعيد كرد، سپس بنابر شكايتى كه معاويه از داد و فرياد ابوذر در شام به عثمان نمود، او را از شام به مدينه آورد، و سپس او را به جهت همان كارى كه در شام مى كرد، به ربذه تبعيد نمود. اصل جريان ابوذر از اين طرف است : هنگامى كه عثمان از اموال بيت المال به مروان بن الحكم و زيد بن ثابت داد.،(2) ابوذر در ميان مردم و در ميان راه ها و جاده ها (به اصطلاح امروز خيابان ها) اين آيه را با صداى بلند مى خواند: ((و بشارت بده كافران را به عذابى دردناك .))(3) و در دنبال اين آيه مباركه ، آيه كنز را مى خواند: ((و كسانى كه طلا و نقره را جمع و انباشته مى كنند و آنها را در راه خدا انفاق نمى كنند، آنان را به عذابى دردناك بشارت بده .))(4) اين جريان ابوذر را چند بار به عثمان گزارش دادند، و او سكوت كرده بود. سپس ، عثمان يكى از غلامان خود را فرستاد كه به او بگويد: از آن سخنانى كه به گوش عثمان رسيده است ، خوددارى كند. ابوذر به آن غلام گفت : آيا عثمان مرا از خواندن كتاب خدا و عيب گيرى از كسى كه امر خدا را ترك مى كند، نهى مى كند؟! پس سوگند به خدا، رضايت خدا را با غضب عثمان جلب مى كنم ، براى من محبوبتر و بهتر است از اين كه خدا را با راضى ساختن عثمان به غضب درآورم . اين پاسخ ابوذر، عثمان را غضبناك نموده و آن را در دل گرفت و صبر كرد و از اظهار آن يا ترتيب اثر به آن خوددارى نمود. تا اين كه عثمان روزى در حالى كه جمعى از مردم دور او نشسته بودند. گفت : آيا جايز است كه امام از مال (بيت المال ) قرضى بردارد، و الاحبار گفت : مانعى ندارد. ابوذر در پاسخ او گفت : اى پسر دو يهودى ، دين ما را تو به ما تعليم مى دهى ! عثمان به ابوذر گفت : مرا زياد اذيت مى كنى و عيبجويى تو درباره ياران من بسيار است . برو به شام . و او را به شام تبعيد كرد. ابوذر در شام كارهاى زيادى از معاويه را منكر مى گشت . روزى معاويه سيصد دينار به وى فرستاد. ابوذر به فرستاده معاويه گفت : اگر اين وجه از سهم اختصاصى خودم باشد، كه امسال مرا از آن محروم ساخته ايد، مى گيرم ، و اگر هديه اى [الخاصى ] باشد، من نيازى به آن ندارم . در آن دوران بود كه معاويه كاخ سبز [مشهور] خود را در شام بنا كرد. ابوذر به معاويه گفت : اگر اين كاخ را از مال خدا ساخته اى ، خيانت است ، اگر از مال خودت بنا كرده اى اسراف است . ابوذر در شام مى گفت : سوگند به خدا، كارهايى دارد صورت مى گيرد كه من آنها را نمى شناسم [از ديدگاه اسلام صحيح نيست ]. سوگند به خدا، آن كارها نه در كتاب خداست و نه در سنت پيامبر او. و سوگند به خدا، من مى بينم كه حق خاموش مى گردد و باطل احيا، و راستگو تكذيب مى شود. تقديم مى كنند كسانى را كه تقوا ندارند، و اشخاص صالح را مى بينم كه مورد بى اعتناى و تحقير قرار مى گيرد. حبيب بن مسلمة الفهرى به معاويه گفت : ابوذر شام را عليه تو خواهد شوراند.
مردم شام را درياب اگر نيازى به آنها دارى . ابوذر عثمان جاحظ، در كتاب السفيانيه از جلام بن جندل غفارى نقل كرده است كه من در قنسرين و عواصم مزدور معاويه بودم . روزى نزد معاويه آمده و از وضع كار خود مى پرسيدم . ناگهان فريادى را از در خانه معاويه شنيدم كه مى گفت : قطار [شترها] آمد و بارى از آتش براى شما آورده است . خداوندا!، لعنت كن كسانى را كه امر به معروف مى كنند و خود آن را ترك مى كنند. خداوندا!، لعنت كن كسانى را كه منكر نهى مى كنند و خود مرتكب آن مى شوند. معاويه از اين فرياد مضطرب گشته و رنگش تغيير كرد و به من گفت : اى جلام ، آيا اين فرياد كننده را مى شناسى ؟ گفتم : نه ، نمى شناسم . معاويه گفت : كيست آن كه عذر جندب بن جناده (ابوذر) را در كارى كه پيش ‍ گرفته است ، براى من بياورد؟ او هر روز مى آيد و نزديك در كاخ ما، آن چه را كه شنيدى فرياد مى زند. سپس معاويه گفت : ابوذر را پيش من بياوريد. عده اى ابوذر را (در حالى كه او را مى راندند) وارد جايگاه معاويه نمودند. ابوذر در مقابل معاويه ايستاد. معاويه به او گفت : اى دشمن خدا و رسول خدا، هر روز به سوى ما مى آيى و مى گويى آن چه كه مى خواهى . بدان اگر من مى خواستم كسى را از ياران محمد (ص )، بدون اجازه اميرالمؤ منين عثمان بكشم ، تو را مى كشتم . ولى من درباره تو از وى اجازه خواهم گرفت . جلام مى گويد دوست داشتم كه ابوذر را كه مردى از قوم من (قبيله غفار) بود ببينم . به طرف او متوجه شدم و او را ديدم . مردى بود گندمگون و كم گوشت (لاغر) و گونه هايش تو رفته و خميدگى در پشت داشت . پس رو به معاويه كرد و گفت : دشمن خدا و رسول خدا من نيستم ، بلكه تو و پدر تو دشمنان خدا و رسول او هستيد. اسلام را اظهار كرديد و در درونتان كفر را پنهان ساختيد. رسول خدا (ص ) چند بار تو را نفرين فرمود كه از غذا سير نشوى ، و از پيامبر شنيديم كه فرمود:((در آن هنگام كه زمامدارى امت من به دست كسى بيفتد كه سياهى چشمش بزرگ و گلويش گشاد باشد، كسى كه هر چه بخورد سير نمى شود، بايد امت من از او بر حذر باشد.))معاويه گفت : من آن مرد كه تو مى گويى نيستم . ابوذر گفت : تويى همان مرد، رسول خدا (ص ) اين خبر را به من داده است . و من از آن حضرت شنيده ام كه مى فرمود:((خداوندا، لعنت كن او را و او را اسير مكن ، مگر با خاك))و از آن حضرت شنيدم فرمود:((اسافل اعضاى معاويه در آتش است .))معاويه خنديد و دستور داد ابوذر را زندانى كردند، و گزارشى درباره ابوذر به عثمان نوشت . عثمان در پاسخ وى چنين نوشت : جندب (ابوذر) را سوار بر مركبى كن و به نزد من بفرست . معاويه او را به وسيله كسى فرستاد كه شب و روز او را در راه حركت مى داد، و او را بر شترى پير و لاغر سوار كرده بود. به طورى كه وقتى ابوذر به مدينه رسيد، گوشت ران هايش از بين رفته بود. وقتى كه به مدينه رسيد، عثمان به او پيام فرستاد به هر سرزمينى كه مى خواهى برو. ابوذر گفت : به مكه مى روم . عثمان گفت : نه ؟ گفت : به بيت المقدس ؟ عثمان گفت : نه ! به يكى از دو كشور (مصر و عراق ). عثمان گفت : نه ! بلكه تو را به ربذه مى فرستم . و او را به ربذه تبعيد نمود و در آن محل بود تا از اين دنيا رخت بربست .)) آرى ، چنين است داستان هر انسانى كه خبر از جان آدمى و شرف و كرامت آن داشته و بخواهد آن ارزش را بجاى بياورد. در روزگار گذشته ، در يكى از تواريخ چنين خوانده ام كه در آن هنگام كه آخرين روز، از زندگانى ابوذر به آخرين ساعات خود نزديك مى شد، دگرگونى حال او خبر از رهسپار شدنش به بارگاه الهى مى داد. زن يا دخترش كه در آن بيابان يگانه دمسازش ‍ بود، بناى ناله و زارى گذاشت و اضطراب بر وى مسلط شد. ابوذر پرسيد: وحشت و اضطراب براى چيست ؟ پاسخ داد: تو در اين بيابان و در اين موقع از دنيا مى روى . من تنها چه كنم ! ابوذر گفت : هيچ ترس و واهمه اى به خود راه مده . سپس به جاده اى كه تا حدودى دور از جايگاه آنها بود اشاره كرد و گفت : برو بر سر آن جاده ، به همين زودى كاروانى از آن جا به طرف مدينه عبور خواهد كرد. به آن ها بگو يكى از ياران پيامبر (يا يكى از مسلمانان ) در اين جا از دنيا رفته است . آنان مى آيند و مرا غسل مى دهند و كفن مى كنند و بر من نماز مى خوانند و دفن مى كنند، و تو را نيز به مدينه و به دودمانت مى رسانند. ابوذر در آخر سخنانش مطلبى گفته است كه مى تواند زير بناى زندگى اجتماعى جامعه اسلامى را از نظر اقتصادى بيان كند. او چنين گفت : من در اين لحظات آخرين كه آن را سپرى مى كنم ، از مال دنيا يك گوسفند دارم . وقتى كه آن كاروان به بالين من آمدند، پيش از آنكه دست به انجام تكاليف خود درباره من بزنند، بگو اين گوسفند را ذبح كرده و از گوشت او استفاده كنند و براى من مجانى كار نكنند. اگر اين جمله ابوذر نتوانست اهميت كار انسانى و ارزش آن را در جامعه اسلامى بيان كند، چه جمله اى و كدام دستورى مى تواند اين حقيقت با اهميت را مطرح كند؟ خورشيد جان ابوذر، درست در همان لحظاتى كه آفتاب در حال غروب و وداع با ابوذر بود، بامداد ابديت او را اعلان مى كرد. برخيز، شب تاريكى زندگى با خفاشان ضد نور به پايان رسيده است ، تو كه هميشه مى گفتى : نه شبم نه شب پرستم كه حديث خواب گويمچو غلام آفتابم همه ز آفتاب گويمبعد از اين ، جان هاى تيره و تار انسان نماها مزاحم تو نخواهند بود. ديگر اين ماده زدگان دنياپرست سراغ تو را نخواهند گرفت . اى انسان راستين و راستگو، ديگر دلت از تماشاى انسان هاى دروغين و دروغگو مجروح نخواهد شد، و بار سنگين كاخ ‌هاى سر به فلك كشيده ، با آن انسان هاى بى وجدان كه در درون خود جاى داده است ، تو را از پا در نمى آورد. صداى دلخراش مگس هاى دور شيرينى خودكامگان دورانت ، گوش هايت را نخواهد آزرد. اى عاشق كمال و كمال يافتگان چند صباحى ديگر نمى گذرد، كه فرشتگان الهى به سراغت مى آيند، و جان زجر ديده تو را از اين تيره خاكدان برداشته ، و رهسپار محفل روحانيون عالم سكوت خواهند شد. ابوذر تبعيد مى شود كيفيت تبعيد ابوذر غفارى به ربذه ابن ابى الحديد معتزلى ، شارح معروف نهج البلاغه ، چگونگى تبعيد ابوذر را به ربذه چنين نقل نموده است : ((ابوبكر احمد بن عبدالعزيز الجواهرى ، در كتاب السقيفه از عبدالرزاق و او از پدرش و او از عكرمه و او از ابن عباس چنين نقل نموده است كه وقتى كه ابوذر به ربذه تبعيد مى شد، عثمان دستور داد كه در ميان مردم صدا كردند كه هيچ كس با ابوذر سخن نگويد و هيچ او را بدرقه نكند. و عثمان دستور داد مروان بن الحكم او را از مدينه بيرون كند، تا ابوذر تبعيد شود، و همه مردم از دستور عثمان تبعيت نمودند، جز على بن ابى طالب عليه السلام و برادرش عقيل بن ابى طالب و امام حسن و امام حسين عليهما السلام و عمار ياسر. امام حسن عليه السلام با ابوذر صحبت مى كرد. مروان گفت : اى حسن ، خوددارى كن . مگر نمى دانى كه اميرالمؤ منين عثمان از صحبت با اين مرد نهى كرده است ؟ و اگر نمى دانى هم اكنون بدان . در اين موقع على عليه السلام به مروان حمله كرد و با تازيانه ميان دو مركب زد و فرمود: دور شو. خدا تو را به آتش بكشاند. مروان در حال خشم به نزد عثمان برگشت و جريان واقعه را به حال او اطلاع داد. آتش غضب سر تا پاى عثمان يا مروان را شعله ور ساخت . ابوذر ايستاد و آن عده كه براى بدرقه او آمده بودند، وداعش نمودند. در اين هنگام فقط ذكوان ، غلام ام هانى ، دختر ابوطالب با او بود. ذكوان مى گويد: من سخنان آن عده را حفظ كردم . او مردى با حافظه بود. پس على عليه السلام فرمود: اى اباذر، تو براى خدا خشمگين شدى . سپس به عقيل فرمود: برادرت را وداع كن . عقيل شروع به سخن كرد و گفت : اى اباذر، چه داريم براى شما بگوييم ؟ و تو مى دانى كه ما شما را دوست مى داريم و تو هم ما را دوست مى دارى . پس به خدا تقوا بورز، زيرا تقواست وسيله نجات ، و شكيبايى پيشه كن ، زيرا صبر و بردبارى كرامت انسانى است . و بدان كه احساس سنگينى از تحمل صبر، خود نوعى از جزع و فرياد در برابر ناگوارى هاست ، و گمان كردن اين كه از عافيت دور و بركنار هستى ، خود نوعى از نوميدى است . پس رها كن ياءس و جزع و فزع را. سپس امام حسن عليه السلام به سخن گفتن پرداخت و گفت : اى عمو، اگر چنين نبود كه وداع كننده نبايد ساكت شود و تشييع كننده نبايد برگردد، سخن كوتاه مى شد (اين قدر با شما صحبت نمى كرديم )، اگر چه تاءسف طولانى مى گشت . اين قوم (خودكامگان جامعه ) چنان كردند با تو كه مى بينى . دنيا را از نظر دور بدار و رها كن آن را با در نظر گرفتن جدايى از آن و شدت حوادثى كه اين دنيا در بردارد، به اميد عظمت ماوراى آن . اى عمو، صابر و بردبار باش تا پيامبرت را ملاقات كنى ، در حالى كه او از تو راضى است . سپس امام حسين عليه السلام چنين فرمود: اى عمو، خداوند متعال تواناست كه آن چه را كه تو را گرفتار ساخته است ، تغيير بدهد. زيرا خداوند در هر حال در كار است (دست او باز است و هر كارى را كه بخواهد انجام مى دهد). اين قوم دنياى خود را از تو ممنوع ساختند و تو دين خود را از دستبرد و تطاول هوى و هوس آنان محفوظ نگاه داشتى ، و تو كاملا از آن چه كه ممنوعيت ساختند (از دنيا) بى نيازى ، و آنان از آن چه كار تو از آنان ممنوع نمودى ، بسيار نيازمندند. پس از خدا صبر و پيروزى مسئلت نما و از حرص و جزع و فزع به او پناهنده باش ، زيرا صبر جزيى از دين و كرامت انسانى است و قطعى است كه حرص و طمع روزى را به جلو نمى اندازد، و جزع ، اجل آدمى را به تاءخير نمى افكند. سپس عمار، در حالى كه غضبناك بود، شروع به صحبت كرد و گفت : خدا انس ندهد كسى را كه تو را به وحشت انداخته است ، و امنيت ندهد كسى را كه تو را ترسانده است . سوگند به خدا، اگر دنياى آنان را مى خواستى ، تو را تاءمين مى كردند و در امن و امان قرار مى دادند و اگر از اعمال آنان خشنود مى گشتى ، تو را دوست مى داشتند، و هيچ چيزى آن مردم را از موافقت با نظر و گفتار تو جلوگيرى نكرده است ، مگر رضايت و تكيه بر دنيا و ترس از مرگ . آنان به آن سلطه اى كه جماعتشان پذيرفته اند گرويده اند. و ملك اين دنيا از آن كسى است كه غلبه كند. اين قوم دين خود را در مقابل دنيايى كه گرفتند، به آنان دادند. و در نتيجه به خسارت در دنيا و آخرت گرفتار شدند. ابوذر رحمة الله گريه كرد و گفت : خدا به شما اهل بيت رحمت ، لطف و عنايت نمايد. هنگامى كه شما را مى بينم ، رسول الله (ص ) را به ياد مى آورم . براى من در مدينه غير شما نه كسى است و نه چيزى كه مورد ميل من باشد. وجود من در حجاز براى عثمان سنگين بود و براى معاويه در شام ، و ناراحت بود از اين كه من با برادر و پسردايى او در دو شهر مجاورت داشته باشم و مردم را از آن دو منحرف بسازم . در نتيجه مرا به شهرى تبعيد كرد كه جز خدا در آن جا ياور و دفاع كننده اى ندارم ، و سوگند به خدا براى خود جز خدا يارى نمى خواهم و با تكيه به خدا از هيچ چيزى وحشت ندارم ، و آن عده كه به تشييع ابوذر رفته بودند، به مدينه برگشتند. اميرالمؤ منين عليه السلام به نزد عثمان رفت . عثمان به آن حضرت گفت شما را چه وادار كرد كه ماءمور مرا برگرداندى و كار مرا تحقير نمودى ؟ على عليه السلام فرمود: امام ماءمور تو، چون خواست روى مرا برگرداند، من روى او را برگرداندم ، و اما امر تو را كوچك نشمردم . عثمان گفت : مگر مطلع نبودى كه من دستور داده بودم هيچ كس با ابوذر صحبت نكند؟ على عليه السلام فرمود: مگر هر امرى كه صادر كنى ما بايد آن را اطاعت كينم ؟ عثمان گفت : بگذار مروان انتقام خود را از تو بگيرد. على عليه السلام فرمود: از چه ؟ عثمان گفت : از اين كه او را ناسزا گفتى و مركبش ‍ را زدى . آن حضرت فرمود: اما مركبش ، مركبم را بگيرد و انتقام بكشد، و اما اگر بخواهد ناسزا بگويد، همان ناسزا را به تو خواهم گفت و دروغ نخواهم گفت . عثمان خشمگين شد و گفت : چرا مروان به تو دشنام ندهد؟ مگر تو بهتر از او هستى ؟ على عليه السلام فرمود: آرى ، سوگند به خدا، و از تو. سپس برخاست و از نزد عثمان بيرون رفت . ابوذر به روايت امام على (ع ) 1. يا اباذر، انك غضبت لله ، فارج من غضبت له (5) اى اباذر قطعا تو براى خدا خشمگين گشتى ، پس به آن خداوند اميدوار باش كه براى او غضب كردى .
بحثى در انواع حب و بغض و رضايت و غضب : چهار حالت روانى متقابل در انسان وجود دارد كه در سرنوشت او تاءثير به سزايى دارد. اين چهار حالت عبارت است از: رضايت ، غضب ، حب ، بغض . معناى رضايت عبارت است از حالت پذيرش كه از پسنديدن و قانع شدن به يك موضوع به وجود مى آيد. اگر اين پسنديدن و اقناع به حد خواستن هم برسد، حب (محبت و علاقه ) ناميده مى شود، كه خود داراى مراتبى ضعيف و شديد است . بغض كه گاهى آن را خصومت و عداوت و كينه توزى هم مى گويند، عبارت است از حالت تنفر كه موجب بروز دشمنى است . غضب معمولى ، همان حالت هيجان منفى ، ناشى از احساس ‍ حقارت و جوشش حس انتقامجويى است ، كه در انسان به وجود مى آيد. ارزش اين چهار پديده روانى (حب ، بغض ، رضايت و غضب ) مربوط به عوامل و انگيزه هايى است كه پديده هاى مزبور را به وجود مى آورند. ملاك ارزش آنها عبارت است از كميت و كيفيت وابستگى آنها به كمال وجودى انسانى . بديهى است كه ارزش اين چهار پديده روانى ، بركنار از وجود ضرورى آنها در مجراى حيات طبيعى است . زيرا در آن هنگام كه عوامل ضرورى حيات طبيعى آدمى موجب بروز آن حالات بوده باشد، داخل در منطقه ارزش ها نيست . به عنوان مثال ، پدر و مادر فرزند خود را دوست مى دارند. تا آن حدودى كه اين مبحث از طبيعت پدرى و مادرى بر مى آيد و اشباع مى شود، ضرورتى است ناشى از ساختمان فيزيولوژيك و اصول روانى آن دو. لذا نمى تواند منشاءيى براى حكم و تكليف بوده باشد، زيرا جايى كه اختيارى در كار نيست ، چه ارزشى را مى توان در آنجا محاسبه كرد؟! بنابراين ، هر اندازه كه چهار پديده مزبور در مجراى اختيار بوده باشد، در معرض اتصاف به ارزش ‍ يا ضدارزش قرار مى گيرند. به اين معنى كه انسان از روى اختيار به فداكارى در راه خيرات و كمالات تن مى دهد. در اين صورت ، قطعى است كه اين فداكارى داراى ارزش است . چنانكه اگر براى به دست آوردن عوامل اشباع شهوات حيوانى ، به فداكارى رضايت بدهد، رضايت چنين شخصى رضايت به انگيزه شر و وقيح است . همچنين است محبت و بغض و غضب . از اين اصل ، معناى قاعده سازنده زير روشن مى شود. محبت و عداوت در راه خدا، رضايت و خشم در راه خدا يعنى هر اندازه كه محبت و عداوت از خواسته هاى شخصى و حيوانى بالاتر برود، و مربوط به حقايق عاليه حيات معقول باشد، ارزش آن بيشتر خواهد بود دليل اين مطلب روشن است و آن اين است كه هر چه رضا و غضب و محبت و كينه از خواسته هاى مزبور بالاتر برود، معلوم مى شود كه خود طبيعى (مديريت حالت طبيعى انسان ، كه با بقيه حيوانات شريك و هم سنخ است ) ميدان را به نفع من عالى انسانى بيشتر خالى كرده است . بهترين مثال براى توضيح اين مطلب ، همان است كه جلال الدين مولوى ، در داستان خدو انداختن خصم بر روى اميرالمؤ منين على عليه السلام و انداختن آن حضرت شمشير را از دست بيان كرده است . نخست آن پهلوان كه مغلوب اميرالمؤ منين عليه السلام شده و آن حضرت از كشتن سريع او خوددارى فرموده است ، چنين مى گويد: كه بفرما يا اميرالمؤ منين تا بجنبد جان به تن در چون جنين باز گو اى باز پر افروخته با شه و با ساعدش آموخته باز گو اى باز عنقاگير شاه اى سپاه اشكن به خود نى با سپاه امت وحدى يكى و صد هزار باز گو اى بنده بازت را شكار در محل قهر اين رحمت ز چيست ؟ اژدها را دست دادن راه كيست ؟ اميرالمؤ منين عليه السلام : گفت من تيغ از پى حق مى زنم بنده حقم نه ماءمور تنم شير حقم نيستم شير هوا فعل من بر دين من باشد گوا من چو تيغم وان زننده آفتاب ما رميت اذ رميت در حراب رخت خود را من زره برداشتم غير حق را من عدم انگاشتم من چو تيغم پرگهرهاى وصال زنده گردانم نه كشته در قتال سايه ام من كدخدايم آفتاب حاجبم من نيستم او را حجاب خون نپوشد گوهر تيغ مرا باد از جا كى كند ميغ مرا كه نيم كوهم ز صبر و حلم و داد كوه را كى در ربايد تندباد آن كه از بادى رود از جا خسى است زانكه باد ناموافق خود بسى است باد خشم و باد شهوت باد آز برد او را كه نبود اهل نياز باد كبر و باد عجب و باد حلم برد او را كه نبود اهل علم كوهم و هستى من بنياد اوست ور شوم چون كاه بادم باد اوست جز به ياد او نجنبد ميل من نيست جز عشق احد سر خيل من خشم بر شاهان شه و ما را غلام خشم را من بسته ام زير لگام تيغ حلمم گردن خشمم زده است خشم حق بر من چو رحمت آمده است غرق نورم گرچه شد سقفم خراب روضه گشتم گرچه هستم بوتراب چون درآمد علتى اندر غزا تيغ را ديدم نهان كردن سزا تا احب لله آيد نام من تا كه ابغض لله آيد كام من تا كه اعطالله آيد جود من تا كه امسك لله آيد بود من بخل من لله عطالله و بس جمله لله ام نيم من آنِ كس و آنچه لله مى كنم تقليد نيست نيست تخيل و گمان جز ديد نيست ز اجتهاد و از تحرى رسته ام آستين بر دامن حق بسته ام گر همى پرم همى بينم مطار ور همى گردم همى بينم مدار ور كشم بارى بدانم تا كجا ماهم و خورشيد پيشم پيشوا 2. ان القوم خافوك على دنياهم ، وخفتهم على دينك ، فاترك فى ايديهم ما خافوك عليه و اهرب منهم بما خفتهم عليه (6) [اى اباذر] اين مردم براى دنياى خود از تو بيمناك گشتند، و تو براى دين خود از آنان به ترس افتادى . پس اى اباذر، رها كن براى آنان آنچه را كه براى داشتن آن از تو بيمناك شدند. و بگريز از آنان به جهت آن دين كه از آنان درباره آن به ترس و وحشت افتادى . آنان تو را سد راه خودكامگى هاى خود ديدند و از رسالت تو براى ايجاد جامعه سالم وحشت زده شدند! نيروى بزرگى در نفس حيوانى مردم نهفته است كه مى تواند در برابر هرگونه سازندگى هاى هويت با عظمت انسانى جلوگيرى كند! اين چه بيمارى صحت نماست كه نه تنها سالم سازى فرد و جامعه را نمى خواهد، بلكه آن را نوعى ضرر و درد هم تلقى كند؟ با دقت در سرگذشت تكاپوهاى سازنده انبياء و اوصياء و اولياء و حكماى راستين تاريخ ، در آن هنگام كه منطق تبهكاران خودكامه را در برابر آن پيشوايان انسان شناس و انسان ساز مطالعه مى كنيم ، مى بينيم كه آنان نه تنها تبليغ حقايق و اصول و مبانى انسانيت را از طرف آن پيشوايان بى معنى تلقى مى كردند، بلكه آن حقايق را عوامل ضرر و بدبختى و ركود خود نيز تلقى مى كردند. آيات شريفه ذيل را مورد دقت قرار بدهيم : مثل اهل آن آبادى را براى آنان بياور كه رسولانى نزد آنان آمدند. هنگامى كه ما دو رسول براى آنان فرستاديم ، آن دو را تكذيب كردند و ما آن دو رسول را با سومين رسول تاءييد و تقويت كرديم . اين رسولان سه گانه به مردم آن آبادى گفتند: ما براى شما فرستاده شده ايم . آنان گفتند شما نيستيد مگر بشرى مانند ما، و خداوند چيزى را نفرستاده است ، و شما قطعا دروغ مى گوييد. آن رسولان گفتند: پروردگار ما مى داند كه ما قطعا براى شما فرستاده شده ايم ، و نيست تكليفى جز براى ابلاغ آشكار. (مردم تبهكار آن آبادى ) گفتند: ما به آمدن شما فال بد زده ايم . اگر دست از تبليغ برنداريد، قطعا شما را سنگسار مى كنيم و براى شما عذابى دردناك از ما اصابت خواهد كرد. (آن رسولان گفتند:) فال بدى كه شما زده ايد، با خود شما (ساخته تخيلات شما) است اگر حق را متذكر شويد، بلكه شما مردمى اسراف گر هستيد.(7) در آن زمان ، بعضى از گردانندگان جامعه اسلامى به ابوذر (كه پيامبر اسلام او را مسيح بن مريم (ع ) خوانده بود) چنين گفتند كه اگر كه دست از تبليغ حقايق اسلام برندارى ، تو را تبعيد و از مزاياى حقوق حيات محرومت مى كنيم ، پاسخى كه ابوذر به آن ها داد، همان بود كه ساحران فرعونى ، پس ‍ از ايمان آوردن به خداى موسى و هارون عليهماالسلام (كه تهديد به قتل را از فرعون شنيدند) به فرعون دادند، كه هر حكمى كه درباره ما صادر كنى و هر شكنجه و هر نوع قتلى كه درباره ما روا بدارى ، مربوط به زندگى دنيوى است و مى گذرد، ولى از همين مسير، به لقاءالله و ايام الله و رضوان الله مى شتابيم .(8) آن يكى دباغ در بازار شد تا خرد آن چه ورا در كار بد ناگهان افتاد بيهوش و خميد چون كه در بازار عطاران رسيد بوى عطرش زد ز عطاران راد تا بگرديدش سر و بر جا فتاد همچو مردار اوفتاد او بى خبر نيم روز اندر ميان رهگذر جمع آمد خلق بر وى آن زمان جملگى لاحول گو درمان كنان آن يكى كف بر دل او مى براند وز گلاب آن ديگرى بر وى فشاند او نمى دانست كاندر مرتعه از گلاب آمد ورا اين واقعه آن يكى دستش همى ماليد و سر وان دگر كه گل همى آورد تر آن بخور عود و شكر زد به هم وان دگر از پوشش مى كرد كم وان شده خم تا نفس چون مى كشد وان دگر بو از دهانش مى ستد وان دگر نبضش گرفته از خرد منتظر تا نبض او چو مى جهد تا كه مى خورده است يا بنگ و حشيش خلق درماندند اندر بى هشيش ‍ پس خبر بردند خويشان را شتاب كه فلان افتاده است اين جا خراب كس نمى داند كه چون مصروع گشت يا چه شد كو را افتاد از بام طشت يك برادر داشت آن دباغ زفت گربزو دانا برآمد زود تفت اندگى سرگين سگ در آستين خلق را بشكافت و آمد با حنين گفت من رنجش همى دانم ز چيست چون سبب دانى دوا كردن جليست چون سبب معلوم نبود مشكل است داروى رنج و در آن صد محمل است چون بدانستى سبب را سهل شد دانش اسباب دفع جهل شد گفت با خود هستش اندر مغز و رگ توى بر تو بوى آن سرگين سگ تا ميان اندر حدث او تا به شب غرق دباغى است او روزى طلب با حدث كرده است عادت سال و ماه بوى عطرش لاجرم دارد تباه پس چنين گفته است جالينوس مه آن چه عادت داشت بيمار آنش ده كز خلاف عادت است آن رنج او پس دواى رنجش از معتاد جو چون جعل گشت از سرگين كشى از گلاب آيد جعل را بيهشى هم از اين سرگين سگ داروى اوست كه بدان او را همى معتاد و خوست الخبيثات الخبيثين را بخوان رو و پشت اين سخن را بازدان ناصحان او را به عنبر يا گلاب مى دوا سازند بهر فتح باب مر خبيثان را نسازد طيبات در خور و لايق نباشد اى ثقات آن مردم انطاكيه (اهل آن آبادى كه خداوند رسولانى براى آنان فرستاد، و آن مردم ) آنان را طرد و تهديد كردند، كه اگر از تبليغ دين دست برنداريد، شما را سنگسار كرده و عذاب دردناك را از ما خواهيد چشيد. چون ز عطر وحى كژ گشتند و گم بد فغانشان كه تطيرنابكم ما به لغو و لهو فربه گشته ايم در نصيحت خويش را نسرشته ايم هست قوت ما دروغ و لهو و لاغ شورش معده است ما را اين بلاغ رنج را صد تو و افزون مى كند عقل را دارو به افيون مى كند گند شرك و كفر ايشان بى حد است هين كه دباغ اوفتاده بيخود است معالجه كردن برادر دباغ ، دباغ را به خفيه به بوى سرگين خلق را مى راند از وى آن جوان تا علاجش را نبيند آن كسان سر به گوشش برد همچون رازگو پس نهاد آن چيز بر بينى او كو به كف سرگين سگ ساييده بود داروى مغز پليد آن ديده بود چون كه بوى آن حدث را واكشيد مغز زشتش بوى ناخوش را شنيد ساعتى شد مرده جنبيدن گرفت خلق گفتند اين فسونى بد شگفت كين بخواند افسون به گوش او دميد مرده بود افسون به فريادش رسيد جنبش اهل فساد آن سو بود كه ز ناز و غمزه و ابرو بود هر كه را شك نصيحت بود نيست جز بدين بوى بدش بهبود نيست اگر ابوذر غفارى به جاى آيه شريفه : و كسانى كه طلا و نقره را متراكم ، و آن دو را راكد كرده ، و در راه خدا آنها را انفاق نمى كنند، بشارت بده آنان را به عذابى دردناك .(9) اين گونه جملات را مى گفت كه : اين يك اصل است كه چون من اميرم ، من داراى ثروتم ، هر چه را بخواهم انجام مى دهم ! نه تنها تبعيد نمى شد، بلكه در مدينه به عنوان يك مقام عالى جامعه اسلامى دست به كار مى شد، با اين فرض ديگر ابوذر غفارى در تاريخ ثبت نمى شد و منشاء اميد براى انسان ها نبود. اى اباذر، آن چه را كه آنان مى خواهند و زندگى خود را بر سر آن مى بازند، بر خود آنان بگذار و بگذر، و شخصيت كمال جوى خود را هرچه سريع تر و جدى تر نجات بده . آنان چه مى خواهند؟ آنان نخست آزادى خود طبيعى را مى خواهند كه قانونى جز اشباع خويشتن نمى شناسد. اين آزادى ، كه خود طبيعى آن را مى خواهد، تا سر حد تملك همه منافع و امتيازات اين زندگى دنيوى كشيده مى شود. اگر چه اين تملك ، به بردگى همه افراد جامعه منتهى شود. اين مضمون همان حديثى است كه ابوذر صد در صد راستگو از پيامبر اكرم (ص ) نقل كرده است : وقتى كه فرزندان ابوالعاص به 30 نفر برسند، مال خدا را براى خود دولت ، و بندگان خدا را برده ها، و دين او را مورد دخالت قرار مى دهند. عثمان گفت : واى بر تو اى اباذر آيا بر پيامبر دروغ مى بندى ! ابوذر به حضار مجلس چنين گفت : آيا نمى دانيد من راست مى گويم ؟ گفتند: نه سوگند به خدا نمى دانيم . عثمان گفت : على را بخوانيد بيايد. هنگامى كه على عليه السلام آمد، به ابوذر فرمود: حديثى را كه درباره فرزندان ابى العالص از پيامبر نقل كردى ، بازگو كن . ابوذر حديث را تكرار كرد. عثمان به على عليه السلام گفت : آيا اين حديث را از پيامبر شنيده اى ؟ آن حضرت فرمود: نشنيده ام ، ولى ابوذر راست مى گويد. عثمان گفت : چگونه فهميدى كه ابوذر راست مى گويد؟ على عليه السلام فرمود: زيرا من از رسول خدا شنيدم كه فرمود: آسمان سايه نينداخته و زمين بر خود حمل نكرده راستگوتر از ابوذر. همه حضار گفتند: اما اين كلام را همه ما از رسول خدا شنيده ايم . ابوذر گفت : (شگفتا!) من به شما حديث مى گويم و مى گويم من اين حديث را از رسول خدا (ص ) شنيده ام ، شما مرا متهم مى كنيد! من هرگز گمان نمى كردم زنده بمانم و چنين تهمتى را از اصحاب محمد (ص ) بشنوم !(10) آرى ، بناى روزگار بر اين بوده است كه هر وقت بيدادگران شبگرد قرون ، به سراغ آن خواب رفتگان ظلمتكده هوسبازى ها و خودكامگى ها رفتند تا آن را براى مشاهده بامداد وجودشان بيدار كنند، با پراندن دست و پاى خواب آلوده شان ، پاسخ ضد انسانى داده و به خواب مرگبار خود ادامه داده اند. حال كه چنين است ، برو، برو به راه خود اى بيدادگر قرون . بگذار اين خفاشان شب پرست ، از تماشاى روح افزاى خورشيد جمال خود محروم بمانند. آيا مخالفت با رسولان عقل افزاى بشر، كفران بزرگ ترين نعمت خدادادى نيست ، كه نابكاران روا مى دارند و خود را از فيض الهى ، كه به وسيله آن رسولان به جان هايشان سرازير مى شود، محروم مى كنند. باشد آن كفران نعمت در شال كه كنى با محسن خود تو جدال كه نمى بايد مرا اين نيكويى ! من برنجم زين ، چه رنجه مى شوى لطف كن اين نيكويى را دور كن ! من نخواهم چشم زودم كور كن ! چون ز حد بردند اصحاب سبا كه به پيش ما و بايد از صبا ناصحانش در نصيحت آمدند از فسوق و كفر مانع مى شدند چند چوپانشان بخواند و نامدند خاك غم در چشم چوپان مى زدند كه برو ما خود ز تو چوپان تريم چون تبع گرديم ؟! هر يك سروريم 3. فما احوجهم الى ما منعتهم ، و ما اءغناك عما منعوك ! وستعلم من الرابح غدا، و الاكثر حسدا (خسرا)(11) چه بسيار است نياز آن قوم به جلوگيرى تو از ناشايسته هاى آنان . و چه بسيار است بى نيازى تو از آنچه تو را از آن منع نمودند. و به زودى خواهى فهميد كيست فردا كسى كه از اين كشاكش سود خواهد برد و كسى كه بيش از ديگران مورد رشك قرار خواهد گرفت . بگذار پرده از روى واقعيات كنار برود تا معلوم شود كه اين مردم به چه چيزهايى نيازمند بودند و از چه چيزهايى بى نياز. اگر اكثريت انسان ها از احتياجات واقعى خود اطلاع داشتند و در صدد رفع آنها برمى آمدند، نه تنها دردهاى جانگزاى بشرى به طور بسيار چشمگير تقليل مى يافت ، بلكه تاريخ طبيعى ما انسان ها به تاريخ انسانى مبدل مى شد. در اين كه اطلاع حقيقى از موارد نيازمندى و بى نيازى ، يكى از اساسى ترين علامات موفقيت در زندگى است هيچ ترديدى نمى توان داشت . اگر بشر ديروزى و گردانندگان جوامع مى دانستند كه احتياج انسان ها به دين و اخلاق به طور كلى به معنويات ، يك تخيل بى اساس نبوده و بلكه براى يك حيات معقول ضرورى است ، گرفتار آن همه نابسامانى كه فقط تخدير مى تواند آن ها را بپوشاند، نمى شدند. جامعه شناسان بى غرض و پاكدل ، بدون مسامحه ، همواره در كشف علل آن نابسامانى تلاش مى كنند، ولى نمى توانند از عهده شناخت آن علل برآيند. آنان آن اهميت شايسته را كه براى كشف نيازهاى اولى و ثانوى بشر لازم است ، از خود نشان نمى دهند. در صورتى كه اين كشف ، براى تنظيم و اصلاح حيات ما، از حياتى ترين اهميت برخوردار است . وانگهى اين نكته را نبايد فراموش كنيم كه تنها كشف و دانستن نيازمندى ها و بى نيازى ها هم كفايت نمى كند، بلكه به هر وسيله است بايد به آن مردمى كه از دو پديده مزبور (نيازمندى ها و بى نيازى هاى خود) اطلاعى دارند و اهميت آن را نمى دانند، حياتى بودن تطبيق زندگى با آن دو پديده گوشزد شود، و مقامات مديريت ، تا آن جا كه مى توانند، وسايل تنظيم حيات مردم جامعه را با توجه به آن دو پديده آماده كنند. ناملايمات و ناگوارى هايى كه بشر از بى توجهى به مسئله نيازمندى ها و بى نيازى ها خود متحمل مى شود، و نمى داند كه ريشه هاى آنها از كجا سرچشمه مى گيرد، فراوان تر از آن است كه قابل شمارش باشد. چون كسى را خار در پايش خلد پاى خود را بر سر زانو نهد با سر سوزن همى جويد سرش ور نيابد مى كند با لب ترش خار در پا شد چنين دشوار ياب خار در دل چون بود واده جواب خار دل را گر پديدى هر خسى كى غمان را راه بودى بر كسى كس به زير خر خارى مى نهد خر نداند رفع آن برمى جهد خر ز بهر دفع خار از سوز و درد جفته مى انداخت صد جا زخم كرد بر جهد آن خار محكم تر كند عاقلى بايد كه بر مركز كند 4. ولو ان السماوات و الارضين كانتا على عبد رتقا، ثم اتقى الله ، لجعل الله له منهما مخرجا(12) و اگر آسمان ها و زمين ها بر روى بنده اى بسته شود، سپس آن بنده به خداوند سبحان تقوا بورزد، خداوند براى او از آسمان ها و زمين هاى بسته شده گريزگاهى باز مى كند. در آن هنگام كه همه كيهان بزرگ ، مانند ديوارى آهنين ، يك انسان را در خود بفشارد، تقواى الهى انسان ، آن ديوار را مى شكافد و او را از محاصره مرگبار نجات مى دهد. در امتداد عمر آدمى ، لحظات و گاهى ساعات و ديگرگاه روزها يا ماه هايى مى رسد كه زمان گذرا براى او از حركت مى ايستد، بلكه دقايق و ساعات و روزها و شب هاى آن ، مانند يك زنجير گران بار به دست و پاى وى مى پيچد. گويى اين خود زمان سيال است كه او را از حركت باز داشته است . و گويى اصلا فضايى گسترده وجود ندارد تا براى آن انسان ديدگاهى داشته باشد. همه جا بسته و همه بال ها شكسته و هيچ منفذ و گريزگاهى ديده نمى شود. در چنين موقعيتى ، فقط تقوا، كه روشن ترين و محكم ترين رابطه بنده با خداست ، مى تواند ديوارهاى آهنين كشيده شده در پيرامون آدمى را بشكافد. تقواست كه موجب نفوذ بينايى انسان از صحنه طبيعت به ماوراى طبيعت شده و دنياى بسته را باز مى كند. ابوذر غفارى ، كه بنابه فرموده پيامبر اكرم (ص )، مانند مسيح بن مريم عليهماالسلام در ميان آن امت بود، از تقوايى بسيار والا برخوردار بود، كه آسمان ها و زمين ها توانايى بسته شدن در برابر ديدگان خدا بين او را نداشتند. به قول آن شاعر دانا: روز و شب با ديدن صياد مستى در قفس بس كه مستى نيست معلومت كه هستى در قفس (13) روشنايى آن گريزگاه ، يا به عبارت ديگر نور آن روزنه اى كه با دهنه اى به وسعت همين دنيا، انسان باتقوا را از زندان آهنين دنيا رهايى مى بخشد، از درون آن انسان برمى آيد و بر كيهان بزرگ تابيدن مى گيرد. اگر بخواهيد صدق اين مدعا را دريابيد، رجوع كنيد به گذرگاه تاريخ بشرى . خواهيد ديد انسان هاى رشد يافته اى كه عالى ترين پيام هاى انسانى را، چه در شكل ادبيات و چه در صورت جهان بينى ها و چه به عنوان جامعه شناسى و شناخت انسان ها، به مردمى كه در بيرون از زندان ها در كمال رهايى زندگى مى كردند، فرستاده اند. اگر با ديده تحقيق در بعضى از زندانيان جوامع بشرى بنگريم ، و در آثار علمى يا وضع روانى آنان قدرى دقيق تر بينديشيم ، خواهيم ديد كه دريافت هاى بعضى از آن زندانيان در حقيقت آزاد، بسيار روشن تر و اصيل تر از تفكرات امثال جان استوارت ميل ها بوده است ، كه بدون درك و دريافت حقيقت زندان و مجبور بودن ، درباره آزادى مفاهيمى را مطرح كرده اند كه پر از گره ها و مشكلات است . آن انسان كه از آزادى فقط رهايى از قيود و اصول رسوب شده زندگى را مى فهمد، و هيچ مفهومى را جز رفع موانع از سر راه خواسته هاى مادى و قلمى و فكرى (هر چه باشند) درك نمى كند، او حق اظهار نظر درباره آزادى را ندارد. زيرا چنين شخصى اصيل ترين و پرارزش ترين آزادى ها را كه عبارت است از آزادى شخصيت (كه ناشى از رشد و استقلال آن است ) نفهميده است . بنابراين ، اگر هم يك روشنى محدودى به معارف انسانى بخشيده است ، در مقابل آن ، به تاريكى هاى فراوانى به حيات بشرى افزوده است . 5. لايؤ نسنك الا الحق ، و لايوحشنك الا الباطل (14) اى اباذر، هيچ كسى و هيچ چيزى جز حق با تو ماءنوس نباشد و هيچ كسى و هيچ چيزى تو را جز باطل به وحشت نيندازد. با حق و حقيقت انس بگير و از باطل بهراس . اين است علامت روشنگر زندگى حقيقى كه حيات معقول ناميده مى شود. هر صورت دلكش كه تو را روى نمود خواهد فلكش ز دور چشم تو ربود رو دل به كسى كه در اطوار وجود بودست هميشه با تو و خواهد بود وجود آدمى با نظر به حكم عقل سليم و دريافت وجدان ناب ، از حق شروع شده است ، و به حق منتهى مى شود. اين است مفاد آيه شريفه : انا لله و انا اليه راجعون همه ما از آن خداييم و همه ما به سوى او برمى گرديم . حال كه چنين است ، چگونه مى توان با باطل ماءنوس شد و حق را رها كرد؟ به طور كلى ، آن چه از هستى و شئون آن وجود دارد، مربوط به خدا و حق است . پس انسان كامل كسى است كه در عرصه واقعيات ، تنها مقصدش حق باشد. و چون هدف چنين انسانى حق است ، هرگز ملالت خاطر و اضطراب راهى به درون او ندارد. برو اى اباذر، اگر چه مقصد ظاهرى تو بيابان ربذه است ، اما كسى كه چون تو با حق انس گرفته باشد، آتش براى او گلستان است و بيابان براى او گلزار و تنهايى براى او جمعى است كه همه هستى را فرا گرفته است . كسى كه به مجاورت خدا توفيق يافته است ، هيچ باطلى در ديدگاه او قرار نمى گيرد، زيرا حق و حقيقت ذاتا طرد كننده باطل است . درست است تنهايى جان را به لب مى رساند، ولى نه براى رشد يافتگانى چون ابوذر غفارى ، كه با قدرت ورود به عرصه بى كران درون ، با همه هستى و هستى آفرين دمساز و ماءنوس هستند. در آن هنگام كه انسان كمال جو را از ارتباط با آيات آفاقى محروم كنند، رابطه او با آيات درونى (انفسى ) شديدتر مى شود. اين حقيقت در ابياتى از مولوى چنين آمده است : عارفى در باغ از بهر گشاد عارفانه روى بر زانو نهاد (15) پس فرو رفت او به خود اندر نغول شد ملول از صورت خوابش فضول كه چه خسبى آخر اندر رز نگر اين درختان بين و آثار خضر امر حق بشنو كه گفته است انظروا سوى اين آثار رحمت آر رو گفت آثارش دل است اى بوالهوس آن برن آثار آثار است و بس ‍ باغها و سبزه ها در عين جان بر برون عكسش چو در آب روان آن خيال باغ باشد اندر آب كه كند از لطف آب آن اضطراب باغ ها و ميوه ها اندر دل است عكس لطف آن بر اين آب و گل است گر نبودى عكس آن سرو سرور پس نخواندى ايزدش دارالغرور اين غرور آن است يعنى اين خيال هست از عكس دل و جان رجال جمله مغروران بر اين عكس آمده بر گمانى كين بود جنت كده مى گريزند از اصول باغها بر خيالى مى كنند آن لاغ ها در جاى ديگر چنين مى گويد: شد زجيب آن كف موسى ضو فشان كان فزون آمد ز ماه آسمان كان چه مى جستى ز چرخ با نهيب سر برآورده است اى موسى ز جيب تا بدانى كاسمان هاى سمى هست عكس مدركات آدمى 6. فلو قبلت دنياهم لاحبوك ، ولو قرضت منها لامنوك (16) اگر دنياى آنان را مى پذيرفتى ، دوستت مى داشتند. و اگر مقدارى از دنياى آنان را به خود اختصاص مى دادى ، تو را امين مى پنداشتند. اگر در چسبيدن به دنيا و آرمان هاى آن ، با دنياپرستان خودكامه شركت كنيد، محبوب و امين آنان خواهيد بود. سه علت اساسى وجود دارد كه موجب دو خاصيت مزبور (محبوبيت و امين تلقى شدن وارسته اى كه داخل در گروه مى شود) مى شود: علت يكم : برداشته شدن مزاحم از سر راه خودكامگى ها و هوسرانى ها و تمتع از لذايذ دنيا. گاهى شدت تزاحم به حدى است كه تفاهم در ميان طرفين به كلى امكان ناپذير مى شود، و رفع مزاحمت ، با خشونت ، مانند تبعيد و غيرذلك صورت مى گيرد. علت دوم : به دست آوردن تصديق و پذيرش آن چه كه دنياپرستان در آن غوطه ورند. اين علت بسيار حساس تر و باعظمت تر از علت يكم است ، زيرا مجرد داخل شدن عملى در يك گروه و شركت در آرمان ها و اعمال آن ، گوياى وضع ذهنى و روانى كسى كه داخل گروه شده است ، نيست . بلكه همين مقدار مشاهده مى شود كه شخص مفروض ، از نظر عينى خارجى با گروه خاصى ارتباط عمل برقرار كرده است . اما اين كه حقيقت اين ارتباط چيست ؟ و انگيزه هاى آن كدام است ، از آن ارتباط مفهوم نمى شود، در صورتى كه تصديق و پذيرش يك عقيده يا رفتار، مبانى آن را تحكيم كرده و براى آن منطق هم مى سازد. علت سوم : احساس هم جنسى است كه به مقتضاى السنخية علة الانضمام . (هم سنخ بودن موجب اتصال به هم است ) محبوبيت را به وجود مى آورد. نوريان مر نوريان را جاذب اند ناريان مر ناريان را طالب اند
پاورقي 1- نهج البلاغه ، خطبه 130. 2- ابن ابى الحديد در اين مورد قسمتى از انگيزه جوش و خروش ابوذر را نقل كرده است . به همين جهت مناسب ديديم كه اين مطلب را از مورخ بزرگ ، مسعودى (ابوالحسن على بن الحسين بن على مسعودى ، وفات 346 ه – ق ) نقل كنيم . اين مورخ ، در كتاب معروف مروج الذهب و معادن الجوهر، چاپ سوم ، السعادة ، المكتبة التجارية الكبرى ، ج 2، از ص 341 تا 343، چنين مى گويد: عبدالله بن عتبه مى گويد: روزى كه عثمان كشته شد، صد و پنجاه هزار دينار و هزار هزار (يك ميليون ) درهم در نزد خزانه دار خود داشته ، و ارزش املاك او در وادى القرى و حنين و غير اين ها صدهزار دينار و اسبان و شتران بسيارى از خود باقى گذاشت . در همين صفحه ، چهار سطر به آخر مانده چنين نقل مى كند: عثمان خانه ى بسيار مجلل و باشكوهى در مدينه براى خود ساخت ، و اموال و باغها و چشمه هايى براى خود اندوخته بود. و در روزگار عثمان جمعى از صحابه صاحب املاك و خانه ها شدند. زبير بن عوام خانه خود را در بصره ساخت كه امروز هم معروف است (سال 332 ه). (بزرگى اين خانه به قدرى است كه تجار و صاحبان اموال و دستگاه هاى دريانوردان و غير از آنان ، در آن خانه فرود مى آيند. همچنين زبير بن عوام خانه هايى در مصر و كوفه و اسكندريه ساخت . اين همه مال نقد زبير بعد از مرگش پنجاه هزار دينار بوده و هزار اسب و هزار بنده و كنيز و زمين هايى كه ما در شمار شهرها ذكر كرده ايم ، از خود باقى گذاشت . و همچنين طلحة بن عبيدالله تيمى در كوفه خانه اى براى خود ساخت كه در اين تاريخ مشهور است و معروف به كناسه مى باشد و قيمت غلات (خواربار مثل گندم و جو) او كه از عراق به او مى رسد، هر روز هزار دينار نقل شده است و گفته شده است قيمت غلات او از عراق بيش از اينها بوده است . اموال طلحه در ناحيه شراة (يا سراة ) بيش از اينها بود كه متذكر شديم . طلحة خانه خود را در مدينه با وسايلى ساخت كه در آن روزگار گران قيمت بود. و همچنين عبدالرحمن بن عوف زهرى خانه اى براى خود ساخت و آن را توسعه داد (اين توسعه بايد به قدرى بزرگ و با اهميت باشد كه بتواند به عنوان يك ساختمان تاريخى مطرح گردد). عبدالرحمن در دامدارى خود صد راءس اسب و هزار نفر شتر و ده هزار گوسفند داشته است و چهار هشتم مال (نقد) عبدالرحمان 84000 (دينار يا درهم ) بوده است . سعد بن ابى وقاص خانه خود را با عقيق ساخت و ديواره هاى آن را مرتفع و فضاى آن را وسيع و در بالاى ديواره هاى خانه كنگره ها بنا كرد. سعد بن المسيب مى گويد: هنگامى كه زيد بن ثابت از دنيا رفت ، طلا و نقره اى را كه از خود باقى گذاشته بود با تبرها مى شكستند. و نقد و اراضى كه از خود گذاشت به قيمت صد هزار دينار بوده است . و مقداد خانه خود را در مدينه در محلى كه آن را جرف مى گفتند و در چند ميلى مدينه بود بنا كرد و در بالاى آن كنگره ها ساخت و داخل و خارج آن را گچ كارى كرد (بايد تحقيق كرد كه آيا اين مقداد، همان مقداد بن اسود كندرى است ؟ زيرا او مردى هم رديف عمار بود و يا قيمت اين خانه اى كه نقل شده است ، كلان نبوده است ). يعلى بن منبه مُرد و پانصد هزار دينار و اراضى و مطالباتى كه از مردم داشت برجاى گذاشت و غير ذلك كه قيمت آن ها به سيصد هزار دينار بالغ مى شود. بايد گفت : همه آن چه را كه ابوذر غفارى از پيامبر اكرم (ص ) نقل كرده است ، بدون كمترين ترديد صدق محض است ، زيرا اين جمله كه ما اءظلت الخضراء ولا اءقلت الغبراء على ذى لهجة اءصدق من اءبى ذر به طور متواتر از هر دو فرقه شيعه و سنى نقل شده است . از آن جمله الاستيعاب ، ابن عبدالبرج ، ج 2، ص 665 و كنزالعمال ، ج 6، ص 169 و الاصابه ، ابن حجر عسقلانى ، ج 3، ص 64 و ج 3، ص 622 و سيد مرتضى علم الهدى از واقدى (بنابه نقل از محقق خوبى در شرح كلام اميرالمؤ منين عليه السلام به ابوذر، ج 8، ص 247) روايت فوق را از اصحاب حديث از بزرگان آن ها با تفاوتى جزيى نقل كرده اند. مرحوم علامه امينى در كتاب الغدير، ج 8، ص 313 از شخصيت هاى ذيل نقل مى كند: ابن سعد (صاحب الطبقات )، ج 4، ص 168، چاپ ليدن . صحيح ، ترمذى ، ج 2، ص 221، سنن ابن ماجد، ج 1، ص 68. سند، احمد بن حنبل ، ج 2، ص 163، 175، 223 و ج 5، ص 197 و ج 6، ص 442. مستدرك ، الحاكم ، ج 3، ص 342، ذهبى هم اين حديث را صحيح دانسته و آن را پذيرفته است (يا تصحيح كرده است ) و مصابيح السنة ، ج 2، ص 228 و صفوة الصفوة ، ج 1، ص 240 و تميزالطيب ، ابن الديبع ، ص 137 و مجمع الزوائد، ج 9، ص 329، يك حديث ديگر هم درباره ابوذر بسيار مشهور است . و آن كلام رسول خدا (ص ) است كه فرموده است : ابوذر فى امتى شبيه عيسى بن مريم فى زهده الاستيعاب ، ابن عبدالبرج ، ج 1، ص 83 و اسدالغابة ، ج 1، ص 301.
3-سوره مجادله ، آيه 4. 4- سوره توبه ، آيه 34. 5- شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد، ج 8، صص 252 تا 255. 6- نهج البلاغه ، خطبه 130. 7- نهج البلاغه ، خطبه 130. 8- سوره يس ، آيات 13 تا 19. 9- فرعون به آن ساحران گفت : آيا به موسى ايمان آورديد پيش از آنكه من به شما اذن دهم ؟ قطعا موسى دسته ى شماست كه سحر را به شما تعليم كرده است . من حتما دست ها و پاهاى شما را به طور خلاف (دست راست با پاى چپ و بالعكس ) مى برّم و شما را از شاخه هاى نخل به دار مى زنم ، (در نتيجه قطعا) مى فهميد كه كدام يك از ما مبتلا به عذاب شديدتر و پايدارتريم . (ساحران فرعون ) گفتند: ما تو را (و خواسته هاى تو را) هرگز بر آن دلايل روشنى كه براى ما رسيده است و بر آن خدايى كه ما را آفريده است ، برترى نخواهيم داد. هر حكمى كه درباره ما بخواهى صادر كن ، زيرا جز اين نيست كه حكم تو فقط در اين زندگى دنيوى است . ما به خدا ايمان آوريم ، باشد كه خطاهاى ما و آن سحرى را كه با اكراه و سلطه گرى تو در برابر موسى انجام داديم ، ببخشيد و خدا بهتر و پايدارتر از همه چيز است .)) (سوره طه آيات 71 تا 73). 10- سوره توبه ، آيه 34. 11- شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد، ج 8، صص 258، 259، تاريخ يعقوبى ، ج 2، ص 172. 12- نهج البلاغه ، خطبه 130. 13- نهج البلاغه ، خطبه 130. 14- اينجانب به منظور شروع جمله با خطاب ، افعال بيت فوق را مخاطب آوردم . اصل بيت به قرار زير است : 15 ـ روز و شب با ديدن صياد مستم در قفس بس كه مستم نيست معلومم كه هستم در قفس 15- نهج البلاغه ، خطبه 130. 16- در كتاب مثنوى ، كلمه ابتداى دو مصرع صوفى است ، ولى با نظر به مقام شامخ دين و عرفان ابوذر، ما كلمه عارف را مناسب تر ديديم .


برچسب ها :
دیدگاه ها