ابوذر غفاری

12

ترجمه : اى اباذر قطعا تو براى خدا خشمگین گشتى ، پس به آن خداوند امیدوار باش که براى او غضب کردى . این مردم براى دنیاى خود از تو بیمناک گشتند، و تو براى دین خود از آنان به ترس افتادى . پس اى اباذر، رها کن براى آنان آنچه را که براى داشتن آن از تو بیمناک شدند. و بگریز از آنان به جهت آن دین که از آنان درباره آن به ترس و وحشت افتادى . چه بسیار است نیاز آن قوم به جلوگیرى تو از ناشایسته هاى آنان . و چه بسیار است بى نیازى تو از آنچه تو را از آن منع نمودند. و به زودى خواهى فهمید کیست فردا کسى که از این کشاکش سود خواهد برد و کسى که بیش از دیگران مورد رشک قرار خواهد گرفت . و اگر آسمانها و زمین ها بر روى بنده اى بسته شود، سپس آن بنده به خداوند سبحان تقوا بورزد، خداوند براى او از آسمانها و زمین هاى بسته شده گریزگاهى باز مى کند. اى اباذر، هیچ کسى و هیچ چیزى تو را جز باطل به وحشت نیندازد. اگر دنیاى آنان را مى پذیرفتى ، دوستت مى داشتند. و اگر مقدارى از دنیاى آنان را به خود اختصاص ‍ مى دادى ، تو را امین مى پنداشتند. ابوذر غفارى که بود؟ تاکنون درباره زندگى و زهد و تقوا و عظمت انسانى و اخلاق والاى این انسان وارسته ، تحقیقات فراوان و بااهمیتى صورت گرفته است . حقیقت این است که این شخصیت ، که به تنهایى مى تواند معرف عظمت رسالت پیامبر اکرم (ص )، و جاودانگى دین مقدس اسلام باشد، در ردیف اول پیشتازان انسانیت است . او با تحمل مشقت ها و رنج هاى فراوان ، زندگى را بدرود گفت و به پیشگاه خداوند سبحان رهسپار شد. این مرد، از نظر وارستگى در کمالات روحى و شناخت ارزش حیات و قانون جان هاى مردم ، ضرب المثل است . به راستى ، چه زیبا گفته است مولوى درباره مردانى بزرگ که در جوامعى با مردم کوته بین زندگى مى کنند، و گردانندگان مناسب مردم همان جوامع ، تحمل آن مردان را ندارند. همان گونه که نتوانستند وجود رهبر و مربى ابوذر، امیرالمؤ منین علیه السلام را تحمل کنند. باز در ویرانه بر جغدان فتادراه را گم کرد و در ویران فتادبر سرى جغدانش بر سر مى زنندپر و بال نازنینش مى کنندولوله افتاد در جغدان که هاباز آمد تا بگیرد جاى ماچون سگان کوى پرخشم و مهیباندر افتادند در دلق غریبباز گوید من چه درخوردم به جغدصد چنین ویران رها کردم به جغدمن نخواهم بود این جا مى رومسوى شاهنشاه راجع مى شومخویشتن مکشید اى جغدان که مننى مقیمم مى روم سوى وطناین خراب آباد در چشم شماستورنه ما را ساعد شه باز جاستجغد گفتا باز حیلت مى کندتا ز خان و مان شما را برکندخانه هاى ما بگیرد او به مکربرکند ما را به سالوسى زوکرمى نماید سیرى این حیلت پرستوالله از جمله حریصان بدتر استاو خورد از حرص طین را همچو دبسدنبه مسپارید اى یاران به خرس ‍لاف از شه مى زند وز دست شاهتا برد او ما سلیمان راز راهخود چه جنس شاه باشد مرغکىمشنوش گر عقل دارى اندکىجنس شاه است او و یا جنس وزیرهیچ باشد لایق لوزینه سیرآن چه مى گوید ز مکر و فعل و فنهست سلطان با حشم جویاى مناینت مالیخولیاى ناپذیراینت لاف خام و دام گول گیرهر که این باور کند از ابلهى استمرغک لاغرچه در خورد شهى استکمترین جغد ار زند بر مغز اومر ورا یارى گرى از شاه کوگفت باز ار یک پر من بشکندبیخ جغدستان شهنشه برکندجغد چه بود خود اگر بازى مرادل برنجاند کند با من جفاشه کند توده به هر شیب و فرازصد هزاران خرمن از سرهاى بازپاسبان من عنایات وى استهر کجا که من روم شه در پى استتلفات تاریخ بسیار طولانى ما انسان ها، دردناک تر از آن است که با شمردن ابوذرها و مالک اشترها و یاسرها تمام شود. همچنین ، شرم آورتر از همه آنها، شکستى است که برهه اى از تاریخ ، از عدم تحمل مردى مانند على ابن ابیطالب علیه السلام به خود دیده است . اما بیایید تاریخ را محکوم مطلق نکنیم . زیرا درست است که طغیانگران خودکامه ، مردان انسان شناس و انسان ساز بسیارى را از جوامع انسانى گرفتند. ولى آن کشاکش ها و گلاویزى ها، با همه آن تلفات ، چهره هاى ملکوتى انسان هایى را براى ما ارائه دادند که مردم پاکدل با دیدن آنها، هرگز تسلیم یاءس و بدبینى و بى هدفى در زندگى نشده و نخواهند شد. درست است که پس از رفتن آل امیه و آل ابى العاص و آل مروان به زیر خاک تیره ، همان جریان طبیعت بر آنان گذشت که بر اجسام ابوذرها و مالک اشترها و عماریاسرها، ولى فرق بى نهایت است مابین آن مردمى که ارواح آنان ، به جهت پرستش ثروت و مقام و جاه مبدل به همان امور جامد شدند، و آن ارواح بزرگ که عشق به حق و حقیقت جاودانگى ، آنان را چنان تضمین کرد که مبدل به جلوه اى از حق و حقیقت شدند. هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشقثبت است بر جریده عالم دوام مامطالبى را که در ذیل آمده است ، از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید معتزلى است . و بدان که اکثر صاحب نظران و مؤ لفان تاریخ حیات شخصیت ها و دانشمندان اخبار و روایت بر آن اند که عثمان است که ابوذر را، اولا به شام تبعید کرد، سپس بنابر شکایتى که معاویه از داد و فریاد ابوذر در شام به عثمان نمود، او را از شام به مدینه آورد، و سپس او را به جهت همان کارى که در شام مى کرد، به ربذه تبعید نمود. اصل جریان ابوذر از این طرف است : هنگامى که عثمان از اموال بیت المال به مروان بن الحکم و زید بن ثابت داد.،(۲) ابوذر در میان مردم و در میان راه ها و جاده ها (به اصطلاح امروز خیابان ها) این آیه را با صداى بلند مى خواند: ((و بشارت بده کافران را به عذابى دردناک .))(۳) و در دنبال این آیه مبارکه ، آیه کنز را مى خواند: ((و کسانى که طلا و نقره را جمع و انباشته مى کنند و آنها را در راه خدا انفاق نمى کنند، آنان را به عذابى دردناک بشارت بده .))(۴) این جریان ابوذر را چند بار به عثمان گزارش دادند، و او سکوت کرده بود. سپس ، عثمان یکى از غلامان خود را فرستاد که به او بگوید: از آن سخنانى که به گوش عثمان رسیده است ، خوددارى کند. ابوذر به آن غلام گفت : آیا عثمان مرا از خواندن کتاب خدا و عیب گیرى از کسى که امر خدا را ترک مى کند، نهى مى کند؟! پس سوگند به خدا، رضایت خدا را با غضب عثمان جلب مى کنم ، براى من محبوبتر و بهتر است از این که خدا را با راضى ساختن عثمان به غضب درآورم . این پاسخ ابوذر، عثمان را غضبناک نموده و آن را در دل گرفت و صبر کرد و از اظهار آن یا ترتیب اثر به آن خوددارى نمود. تا این که عثمان روزى در حالى که جمعى از مردم دور او نشسته بودند. گفت : آیا جایز است که امام از مال (بیت المال ) قرضى بردارد، و الاحبار گفت : مانعى ندارد. ابوذر در پاسخ او گفت : اى پسر دو یهودى ، دین ما را تو به ما تعلیم مى دهى ! عثمان به ابوذر گفت : مرا زیاد اذیت مى کنى و عیبجویى تو درباره یاران من بسیار است . برو به شام . و او را به شام تبعید کرد. ابوذر در شام کارهاى زیادى از معاویه را منکر مى گشت . روزى معاویه سیصد دینار به وى فرستاد. ابوذر به فرستاده معاویه گفت : اگر این وجه از سهم اختصاصى خودم باشد، که امسال مرا از آن محروم ساخته اید، مى گیرم ، و اگر هدیه اى [الخاصى ] باشد، من نیازى به آن ندارم . در آن دوران بود که معاویه کاخ سبز [مشهور] خود را در شام بنا کرد. ابوذر به معاویه گفت : اگر این کاخ را از مال خدا ساخته اى ، خیانت است ، اگر از مال خودت بنا کرده اى اسراف است . ابوذر در شام مى گفت : سوگند به خدا، کارهایى دارد صورت مى گیرد که من آنها را نمى شناسم [از دیدگاه اسلام صحیح نیست ]. سوگند به خدا، آن کارها نه در کتاب خداست و نه در سنت پیامبر او. و سوگند به خدا، من مى بینم که حق خاموش مى گردد و باطل احیا، و راستگو تکذیب مى شود. تقدیم مى کنند کسانى را که تقوا ندارند، و اشخاص صالح را مى بینم که مورد بى اعتناى و تحقیر قرار مى گیرد. حبیب بن مسلمه الفهرى به معاویه گفت : ابوذر شام را علیه تو خواهد شوراند.
مردم شام را دریاب اگر نیازى به آنها دارى . ابوذر عثمان جاحظ، در کتاب السفیانیه از جلام بن جندل غفارى نقل کرده است که من در قنسرین و عواصم مزدور معاویه بودم . روزى نزد معاویه آمده و از وضع کار خود مى پرسیدم . ناگهان فریادى را از در خانه معاویه شنیدم که مى گفت : قطار [شترها] آمد و بارى از آتش براى شما آورده است . خداوندا!، لعنت کن کسانى را که امر به معروف مى کنند و خود آن را ترک مى کنند. خداوندا!، لعنت کن کسانى را که منکر نهى مى کنند و خود مرتکب آن مى شوند. معاویه از این فریاد مضطرب گشته و رنگش تغییر کرد و به من گفت : اى جلام ، آیا این فریاد کننده را مى شناسى ؟ گفتم : نه ، نمى شناسم . معاویه گفت : کیست آن که عذر جندب بن جناده (ابوذر) را در کارى که پیش ‍ گرفته است ، براى من بیاورد؟ او هر روز مى آید و نزدیک در کاخ ما، آن چه را که شنیدى فریاد مى زند. سپس معاویه گفت : ابوذر را پیش من بیاورید. عده اى ابوذر را (در حالى که او را مى راندند) وارد جایگاه معاویه نمودند. ابوذر در مقابل معاویه ایستاد. معاویه به او گفت : اى دشمن خدا و رسول خدا، هر روز به سوى ما مى آیى و مى گویى آن چه که مى خواهى . بدان اگر من مى خواستم کسى را از یاران محمد (ص )، بدون اجازه امیرالمؤ منین عثمان بکشم ، تو را مى کشتم . ولى من درباره تو از وى اجازه خواهم گرفت . جلام مى گوید دوست داشتم که ابوذر را که مردى از قوم من (قبیله غفار) بود ببینم . به طرف او متوجه شدم و او را دیدم . مردى بود گندمگون و کم گوشت (لاغر) و گونه هایش تو رفته و خمیدگى در پشت داشت . پس رو به معاویه کرد و گفت : دشمن خدا و رسول خدا من نیستم ، بلکه تو و پدر تو دشمنان خدا و رسول او هستید. اسلام را اظهار کردید و در درونتان کفر را پنهان ساختید. رسول خدا (ص ) چند بار تو را نفرین فرمود که از غذا سیر نشوى ، و از پیامبر شنیدیم که فرمود:((در آن هنگام که زمامدارى امت من به دست کسى بیفتد که سیاهى چشمش بزرگ و گلویش گشاد باشد، کسى که هر چه بخورد سیر نمى شود، باید امت من از او بر حذر باشد.))معاویه گفت : من آن مرد که تو مى گویى نیستم . ابوذر گفت : تویى همان مرد، رسول خدا (ص ) این خبر را به من داده است . و من از آن حضرت شنیده ام که مى فرمود:((خداوندا، لعنت کن او را و او را اسیر مکن ، مگر با خاک))و از آن حضرت شنیدم فرمود:((اسافل اعضاى معاویه در آتش است .))معاویه خندید و دستور داد ابوذر را زندانى کردند، و گزارشى درباره ابوذر به عثمان نوشت . عثمان در پاسخ وى چنین نوشت : جندب (ابوذر) را سوار بر مرکبى کن و به نزد من بفرست . معاویه او را به وسیله کسى فرستاد که شب و روز او را در راه حرکت مى داد، و او را بر شترى پیر و لاغر سوار کرده بود. به طورى که وقتى ابوذر به مدینه رسید، گوشت ران هایش از بین رفته بود. وقتى که به مدینه رسید، عثمان به او پیام فرستاد به هر سرزمینى که مى خواهى برو. ابوذر گفت : به مکه مى روم . عثمان گفت : نه ؟ گفت : به بیت المقدس ؟ عثمان گفت : نه ! به یکى از دو کشور (مصر و عراق ). عثمان گفت : نه ! بلکه تو را به ربذه مى فرستم . و او را به ربذه تبعید نمود و در آن محل بود تا از این دنیا رخت بربست .)) آرى ، چنین است داستان هر انسانى که خبر از جان آدمى و شرف و کرامت آن داشته و بخواهد آن ارزش را بجاى بیاورد. در روزگار گذشته ، در یکى از تواریخ چنین خوانده ام که در آن هنگام که آخرین روز، از زندگانى ابوذر به آخرین ساعات خود نزدیک مى شد، دگرگونى حال او خبر از رهسپار شدنش به بارگاه الهى مى داد. زن یا دخترش که در آن بیابان یگانه دمسازش ‍ بود، بناى ناله و زارى گذاشت و اضطراب بر وى مسلط شد. ابوذر پرسید: وحشت و اضطراب براى چیست ؟ پاسخ داد: تو در این بیابان و در این موقع از دنیا مى روى . من تنها چه کنم ! ابوذر گفت : هیچ ترس و واهمه اى به خود راه مده . سپس به جاده اى که تا حدودى دور از جایگاه آنها بود اشاره کرد و گفت : برو بر سر آن جاده ، به همین زودى کاروانى از آن جا به طرف مدینه عبور خواهد کرد. به آن ها بگو یکى از یاران پیامبر (یا یکى از مسلمانان ) در این جا از دنیا رفته است . آنان مى آیند و مرا غسل مى دهند و کفن مى کنند و بر من نماز مى خوانند و دفن مى کنند، و تو را نیز به مدینه و به دودمانت مى رسانند. ابوذر در آخر سخنانش مطلبى گفته است که مى تواند زیر بناى زندگى اجتماعى جامعه اسلامى را از نظر اقتصادى بیان کند. او چنین گفت : من در این لحظات آخرین که آن را سپرى مى کنم ، از مال دنیا یک گوسفند دارم . وقتى که آن کاروان به بالین من آمدند، پیش از آنکه دست به انجام تکالیف خود درباره من بزنند، بگو این گوسفند را ذبح کرده و از گوشت او استفاده کنند و براى من مجانى کار نکنند. اگر این جمله ابوذر نتوانست اهمیت کار انسانى و ارزش آن را در جامعه اسلامى بیان کند، چه جمله اى و کدام دستورى مى تواند این حقیقت با اهمیت را مطرح کند؟ خورشید جان ابوذر، درست در همان لحظاتى که آفتاب در حال غروب و وداع با ابوذر بود، بامداد ابدیت او را اعلان مى کرد. برخیز، شب تاریکى زندگى با خفاشان ضد نور به پایان رسیده است ، تو که همیشه مى گفتى : نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویمچو غلام آفتابم همه ز آفتاب گویمبعد از این ، جان هاى تیره و تار انسان نماها مزاحم تو نخواهند بود. دیگر این ماده زدگان دنیاپرست سراغ تو را نخواهند گرفت . اى انسان راستین و راستگو، دیگر دلت از تماشاى انسان هاى دروغین و دروغگو مجروح نخواهد شد، و بار سنگین کاخ ‌هاى سر به فلک کشیده ، با آن انسان هاى بى وجدان که در درون خود جاى داده است ، تو را از پا در نمى آورد. صداى دلخراش مگس هاى دور شیرینى خودکامگان دورانت ، گوش هایت را نخواهد آزرد. اى عاشق کمال و کمال یافتگان چند صباحى دیگر نمى گذرد، که فرشتگان الهى به سراغت مى آیند، و جان زجر دیده تو را از این تیره خاکدان برداشته ، و رهسپار محفل روحانیون عالم سکوت خواهند شد. ابوذر تبعید مى شود کیفیت تبعید ابوذر غفارى به ربذه ابن ابى الحدید معتزلى ، شارح معروف نهج البلاغه ، چگونگى تبعید ابوذر را به ربذه چنین نقل نموده است : ((ابوبکر احمد بن عبدالعزیز الجواهرى ، در کتاب السقیفه از عبدالرزاق و او از پدرش و او از عکرمه و او از ابن عباس چنین نقل نموده است که وقتى که ابوذر به ربذه تبعید مى شد، عثمان دستور داد که در میان مردم صدا کردند که هیچ کس با ابوذر سخن نگوید و هیچ او را بدرقه نکند. و عثمان دستور داد مروان بن الحکم او را از مدینه بیرون کند، تا ابوذر تبعید شود، و همه مردم از دستور عثمان تبعیت نمودند، جز على بن ابى طالب علیه السلام و برادرش عقیل بن ابى طالب و امام حسن و امام حسین علیهما السلام و عمار یاسر. امام حسن علیه السلام با ابوذر صحبت مى کرد. مروان گفت : اى حسن ، خوددارى کن . مگر نمى دانى که امیرالمؤ منین عثمان از صحبت با این مرد نهى کرده است ؟ و اگر نمى دانى هم اکنون بدان . در این موقع على علیه السلام به مروان حمله کرد و با تازیانه میان دو مرکب زد و فرمود: دور شو. خدا تو را به آتش بکشاند. مروان در حال خشم به نزد عثمان برگشت و جریان واقعه را به حال او اطلاع داد. آتش غضب سر تا پاى عثمان یا مروان را شعله ور ساخت . ابوذر ایستاد و آن عده که براى بدرقه او آمده بودند، وداعش نمودند. در این هنگام فقط ذکوان ، غلام ام هانى ، دختر ابوطالب با او بود. ذکوان مى گوید: من سخنان آن عده را حفظ کردم . او مردى با حافظه بود. پس على علیه السلام فرمود: اى اباذر، تو براى خدا خشمگین شدى . سپس به عقیل فرمود: برادرت را وداع کن . عقیل شروع به سخن کرد و گفت : اى اباذر، چه داریم براى شما بگوییم ؟ و تو مى دانى که ما شما را دوست مى داریم و تو هم ما را دوست مى دارى . پس به خدا تقوا بورز، زیرا تقواست وسیله نجات ، و شکیبایى پیشه کن ، زیرا صبر و بردبارى کرامت انسانى است . و بدان که احساس سنگینى از تحمل صبر، خود نوعى از جزع و فریاد در برابر ناگوارى هاست ، و گمان کردن این که از عافیت دور و برکنار هستى ، خود نوعى از نومیدى است . پس رها کن یاءس و جزع و فزع را. سپس امام حسن علیه السلام به سخن گفتن پرداخت و گفت : اى عمو، اگر چنین نبود که وداع کننده نباید ساکت شود و تشییع کننده نباید برگردد، سخن کوتاه مى شد (این قدر با شما صحبت نمى کردیم )، اگر چه تاءسف طولانى مى گشت . این قوم (خودکامگان جامعه ) چنان کردند با تو که مى بینى . دنیا را از نظر دور بدار و رها کن آن را با در نظر گرفتن جدایى از آن و شدت حوادثى که این دنیا در بردارد، به امید عظمت ماوراى آن . اى عمو، صابر و بردبار باش تا پیامبرت را ملاقات کنى ، در حالى که او از تو راضى است . سپس امام حسین علیه السلام چنین فرمود: اى عمو، خداوند متعال تواناست که آن چه را که تو را گرفتار ساخته است ، تغییر بدهد. زیرا خداوند در هر حال در کار است (دست او باز است و هر کارى را که بخواهد انجام مى دهد). این قوم دنیاى خود را از تو ممنوع ساختند و تو دین خود را از دستبرد و تطاول هوى و هوس آنان محفوظ نگاه داشتى ، و تو کاملا از آن چه که ممنوعیت ساختند (از دنیا) بى نیازى ، و آنان از آن چه کار تو از آنان ممنوع نمودى ، بسیار نیازمندند. پس از خدا صبر و پیروزى مسئلت نما و از حرص و جزع و فزع به او پناهنده باش ، زیرا صبر جزیى از دین و کرامت انسانى است و قطعى است که حرص و طمع روزى را به جلو نمى اندازد، و جزع ، اجل آدمى را به تاءخیر نمى افکند. سپس عمار، در حالى که غضبناک بود، شروع به صحبت کرد و گفت : خدا انس ندهد کسى را که تو را به وحشت انداخته است ، و امنیت ندهد کسى را که تو را ترسانده است . سوگند به خدا، اگر دنیاى آنان را مى خواستى ، تو را تاءمین مى کردند و در امن و امان قرار مى دادند و اگر از اعمال آنان خشنود مى گشتى ، تو را دوست مى داشتند، و هیچ چیزى آن مردم را از موافقت با نظر و گفتار تو جلوگیرى نکرده است ، مگر رضایت و تکیه بر دنیا و ترس از مرگ . آنان به آن سلطه اى که جماعتشان پذیرفته اند گرویده اند. و ملک این دنیا از آن کسى است که غلبه کند. این قوم دین خود را در مقابل دنیایى که گرفتند، به آنان دادند. و در نتیجه به خسارت در دنیا و آخرت گرفتار شدند. ابوذر رحمه الله گریه کرد و گفت : خدا به شما اهل بیت رحمت ، لطف و عنایت نماید. هنگامى که شما را مى بینم ، رسول الله (ص ) را به یاد مى آورم . براى من در مدینه غیر شما نه کسى است و نه چیزى که مورد میل من باشد. وجود من در حجاز براى عثمان سنگین بود و براى معاویه در شام ، و ناراحت بود از این که من با برادر و پسردایى او در دو شهر مجاورت داشته باشم و مردم را از آن دو منحرف بسازم . در نتیجه مرا به شهرى تبعید کرد که جز خدا در آن جا یاور و دفاع کننده اى ندارم ، و سوگند به خدا براى خود جز خدا یارى نمى خواهم و با تکیه به خدا از هیچ چیزى وحشت ندارم ، و آن عده که به تشییع ابوذر رفته بودند، به مدینه برگشتند. امیرالمؤ منین علیه السلام به نزد عثمان رفت . عثمان به آن حضرت گفت شما را چه وادار کرد که ماءمور مرا برگرداندى و کار مرا تحقیر نمودى ؟ على علیه السلام فرمود: امام ماءمور تو، چون خواست روى مرا برگرداند، من روى او را برگرداندم ، و اما امر تو را کوچک نشمردم . عثمان گفت : مگر مطلع نبودى که من دستور داده بودم هیچ کس با ابوذر صحبت نکند؟ على علیه السلام فرمود: مگر هر امرى که صادر کنى ما باید آن را اطاعت کینم ؟ عثمان گفت : بگذار مروان انتقام خود را از تو بگیرد. على علیه السلام فرمود: از چه ؟ عثمان گفت : از این که او را ناسزا گفتى و مرکبش ‍ را زدى . آن حضرت فرمود: اما مرکبش ، مرکبم را بگیرد و انتقام بکشد، و اما اگر بخواهد ناسزا بگوید، همان ناسزا را به تو خواهم گفت و دروغ نخواهم گفت . عثمان خشمگین شد و گفت : چرا مروان به تو دشنام ندهد؟ مگر تو بهتر از او هستى ؟ على علیه السلام فرمود: آرى ، سوگند به خدا، و از تو. سپس برخاست و از نزد عثمان بیرون رفت . ابوذر به روایت امام على (ع ) ۱. یا اباذر، انک غضبت لله ، فارج من غضبت له (۵) اى اباذر قطعا تو براى خدا خشمگین گشتى ، پس به آن خداوند امیدوار باش که براى او غضب کردى .
بحثى در انواع حب و بغض و رضایت و غضب : چهار حالت روانى متقابل در انسان وجود دارد که در سرنوشت او تاءثیر به سزایى دارد. این چهار حالت عبارت است از: رضایت ، غضب ، حب ، بغض . معناى رضایت عبارت است از حالت پذیرش که از پسندیدن و قانع شدن به یک موضوع به وجود مى آید. اگر این پسندیدن و اقناع به حد خواستن هم برسد، حب (محبت و علاقه ) نامیده مى شود، که خود داراى مراتبى ضعیف و شدید است . بغض که گاهى آن را خصومت و عداوت و کینه توزى هم مى گویند، عبارت است از حالت تنفر که موجب بروز دشمنى است . غضب معمولى ، همان حالت هیجان منفى ، ناشى از احساس ‍ حقارت و جوشش حس انتقامجویى است ، که در انسان به وجود مى آید. ارزش این چهار پدیده روانى (حب ، بغض ، رضایت و غضب ) مربوط به عوامل و انگیزه هایى است که پدیده هاى مزبور را به وجود مى آورند. ملاک ارزش آنها عبارت است از کمیت و کیفیت وابستگى آنها به کمال وجودى انسانى . بدیهى است که ارزش این چهار پدیده روانى ، برکنار از وجود ضرورى آنها در مجراى حیات طبیعى است . زیرا در آن هنگام که عوامل ضرورى حیات طبیعى آدمى موجب بروز آن حالات بوده باشد، داخل در منطقه ارزش ها نیست . به عنوان مثال ، پدر و مادر فرزند خود را دوست مى دارند. تا آن حدودى که این مبحث از طبیعت پدرى و مادرى بر مى آید و اشباع مى شود، ضرورتى است ناشى از ساختمان فیزیولوژیک و اصول روانى آن دو. لذا نمى تواند منشاءیى براى حکم و تکلیف بوده باشد، زیرا جایى که اختیارى در کار نیست ، چه ارزشى را مى توان در آنجا محاسبه کرد؟! بنابراین ، هر اندازه که چهار پدیده مزبور در مجراى اختیار بوده باشد، در معرض اتصاف به ارزش ‍ یا ضدارزش قرار مى گیرند. به این معنى که انسان از روى اختیار به فداکارى در راه خیرات و کمالات تن مى دهد. در این صورت ، قطعى است که این فداکارى داراى ارزش است . چنانکه اگر براى به دست آوردن عوامل اشباع شهوات حیوانى ، به فداکارى رضایت بدهد، رضایت چنین شخصى رضایت به انگیزه شر و وقیح است . همچنین است محبت و بغض و غضب . از این اصل ، معناى قاعده سازنده زیر روشن مى شود. محبت و عداوت در راه خدا، رضایت و خشم در راه خدا یعنى هر اندازه که محبت و عداوت از خواسته هاى شخصى و حیوانى بالاتر برود، و مربوط به حقایق عالیه حیات معقول باشد، ارزش آن بیشتر خواهد بود دلیل این مطلب روشن است و آن این است که هر چه رضا و غضب و محبت و کینه از خواسته هاى مزبور بالاتر برود، معلوم مى شود که خود طبیعى (مدیریت حالت طبیعى انسان ، که با بقیه حیوانات شریک و هم سنخ است ) میدان را به نفع من عالى انسانى بیشتر خالى کرده است . بهترین مثال براى توضیح این مطلب ، همان است که جلال الدین مولوى ، در داستان خدو انداختن خصم بر روى امیرالمؤ منین على علیه السلام و انداختن آن حضرت شمشیر را از دست بیان کرده است . نخست آن پهلوان که مغلوب امیرالمؤ منین علیه السلام شده و آن حضرت از کشتن سریع او خوددارى فرموده است ، چنین مى گوید: که بفرما یا امیرالمؤ منین تا بجنبد جان به تن در چون جنین باز گو اى باز پر افروخته با شه و با ساعدش آموخته باز گو اى باز عنقاگیر شاه اى سپاه اشکن به خود نى با سپاه امت وحدى یکى و صد هزار باز گو اى بنده بازت را شکار در محل قهر این رحمت ز چیست ؟ اژدها را دست دادن راه کیست ؟ امیرالمؤ منین علیه السلام : گفت من تیغ از پى حق مى زنم بنده حقم نه ماءمور تنم شیر حقم نیستم شیر هوا فعل من بر دین من باشد گوا من چو تیغم وان زننده آفتاب ما رمیت اذ رمیت در حراب رخت خود را من زره برداشتم غیر حق را من عدم انگاشتم من چو تیغم پرگهرهاى وصال زنده گردانم نه کشته در قتال سایه ام من کدخدایم آفتاب حاجبم من نیستم او را حجاب خون نپوشد گوهر تیغ مرا باد از جا کى کند میغ مرا که نیم کوهم ز صبر و حلم و داد کوه را کى در رباید تندباد آن که از بادى رود از جا خسى است زانکه باد ناموافق خود بسى است باد خشم و باد شهوت باد آز برد او را که نبود اهل نیاز باد کبر و باد عجب و باد حلم برد او را که نبود اهل علم کوهم و هستى من بنیاد اوست ور شوم چون کاه بادم باد اوست جز به یاد او نجنبد میل من نیست جز عشق احد سر خیل من خشم بر شاهان شه و ما را غلام خشم را من بسته ام زیر لگام تیغ حلمم گردن خشمم زده است خشم حق بر من چو رحمت آمده است غرق نورم گرچه شد سقفم خراب روضه گشتم گرچه هستم بوتراب چون درآمد علتى اندر غزا تیغ را دیدم نهان کردن سزا تا احب لله آید نام من تا که ابغض لله آید کام من تا که اعطالله آید جود من تا که امسک لله آید بود من بخل من لله عطالله و بس جمله لله ام نیم من آنِ کس و آنچه لله مى کنم تقلید نیست نیست تخیل و گمان جز دید نیست ز اجتهاد و از تحرى رسته ام آستین بر دامن حق بسته ام گر همى پرم همى بینم مطار ور همى گردم همى بینم مدار ور کشم بارى بدانم تا کجا ماهم و خورشید پیشم پیشوا ۲. ان القوم خافوک على دنیاهم ، وخفتهم على دینک ، فاترک فى ایدیهم ما خافوک علیه و اهرب منهم بما خفتهم علیه (۶) [اى اباذر] این مردم براى دنیاى خود از تو بیمناک گشتند، و تو براى دین خود از آنان به ترس افتادى . پس اى اباذر، رها کن براى آنان آنچه را که براى داشتن آن از تو بیمناک شدند. و بگریز از آنان به جهت آن دین که از آنان درباره آن به ترس و وحشت افتادى . آنان تو را سد راه خودکامگى هاى خود دیدند و از رسالت تو براى ایجاد جامعه سالم وحشت زده شدند! نیروى بزرگى در نفس حیوانى مردم نهفته است که مى تواند در برابر هرگونه سازندگى هاى هویت با عظمت انسانى جلوگیرى کند! این چه بیمارى صحت نماست که نه تنها سالم سازى فرد و جامعه را نمى خواهد، بلکه آن را نوعى ضرر و درد هم تلقى کند؟ با دقت در سرگذشت تکاپوهاى سازنده انبیاء و اوصیاء و اولیاء و حکماى راستین تاریخ ، در آن هنگام که منطق تبهکاران خودکامه را در برابر آن پیشوایان انسان شناس و انسان ساز مطالعه مى کنیم ، مى بینیم که آنان نه تنها تبلیغ حقایق و اصول و مبانى انسانیت را از طرف آن پیشوایان بى معنى تلقى مى کردند، بلکه آن حقایق را عوامل ضرر و بدبختى و رکود خود نیز تلقى مى کردند. آیات شریفه ذیل را مورد دقت قرار بدهیم : مثل اهل آن آبادى را براى آنان بیاور که رسولانى نزد آنان آمدند. هنگامى که ما دو رسول براى آنان فرستادیم ، آن دو را تکذیب کردند و ما آن دو رسول را با سومین رسول تاءیید و تقویت کردیم . این رسولان سه گانه به مردم آن آبادى گفتند: ما براى شما فرستاده شده ایم . آنان گفتند شما نیستید مگر بشرى مانند ما، و خداوند چیزى را نفرستاده است ، و شما قطعا دروغ مى گویید. آن رسولان گفتند: پروردگار ما مى داند که ما قطعا براى شما فرستاده شده ایم ، و نیست تکلیفى جز براى ابلاغ آشکار. (مردم تبهکار آن آبادى ) گفتند: ما به آمدن شما فال بد زده ایم . اگر دست از تبلیغ برندارید، قطعا شما را سنگسار مى کنیم و براى شما عذابى دردناک از ما اصابت خواهد کرد. (آن رسولان گفتند:) فال بدى که شما زده اید، با خود شما (ساخته تخیلات شما) است اگر حق را متذکر شوید، بلکه شما مردمى اسراف گر هستید.(۷) در آن زمان ، بعضى از گردانندگان جامعه اسلامى به ابوذر (که پیامبر اسلام او را مسیح بن مریم (ع ) خوانده بود) چنین گفتند که اگر که دست از تبلیغ حقایق اسلام برندارى ، تو را تبعید و از مزایاى حقوق حیات محرومت مى کنیم ، پاسخى که ابوذر به آن ها داد، همان بود که ساحران فرعونى ، پس ‍ از ایمان آوردن به خداى موسى و هارون علیهماالسلام (که تهدید به قتل را از فرعون شنیدند) به فرعون دادند، که هر حکمى که درباره ما صادر کنى و هر شکنجه و هر نوع قتلى که درباره ما روا بدارى ، مربوط به زندگى دنیوى است و مى گذرد، ولى از همین مسیر، به لقاءالله و ایام الله و رضوان الله مى شتابیم .(۸) آن یکى دباغ در بازار شد تا خرد آن چه ورا در کار بد ناگهان افتاد بیهوش و خمید چون که در بازار عطاران رسید بوى عطرش زد ز عطاران راد تا بگردیدش سر و بر جا فتاد همچو مردار اوفتاد او بى خبر نیم روز اندر میان رهگذر جمع آمد خلق بر وى آن زمان جملگى لاحول گو درمان کنان آن یکى کف بر دل او مى براند وز گلاب آن دیگرى بر وى فشاند او نمى دانست کاندر مرتعه از گلاب آمد ورا این واقعه آن یکى دستش همى مالید و سر وان دگر که گل همى آورد تر آن بخور عود و شکر زد به هم وان دگر از پوشش مى کرد کم وان شده خم تا نفس چون مى کشد وان دگر بو از دهانش مى ستد وان دگر نبضش گرفته از خرد منتظر تا نبض او چو مى جهد تا که مى خورده است یا بنگ و حشیش خلق درماندند اندر بى هشیش ‍ پس خبر بردند خویشان را شتاب که فلان افتاده است این جا خراب کس نمى داند که چون مصروع گشت یا چه شد کو را افتاد از بام طشت یک برادر داشت آن دباغ زفت گربزو دانا برآمد زود تفت اندگى سرگین سگ در آستین خلق را بشکافت و آمد با حنین گفت من رنجش همى دانم ز چیست چون سبب دانى دوا کردن جلیست چون سبب معلوم نبود مشکل است داروى رنج و در آن صد محمل است چون بدانستى سبب را سهل شد دانش اسباب دفع جهل شد گفت با خود هستش اندر مغز و رگ توى بر تو بوى آن سرگین سگ تا میان اندر حدث او تا به شب غرق دباغى است او روزى طلب با حدث کرده است عادت سال و ماه بوى عطرش لاجرم دارد تباه پس چنین گفته است جالینوس مه آن چه عادت داشت بیمار آنش ده کز خلاف عادت است آن رنج او پس دواى رنجش از معتاد جو چون جعل گشت از سرگین کشى از گلاب آید جعل را بیهشى هم از این سرگین سگ داروى اوست که بدان او را همى معتاد و خوست الخبیثات الخبیثین را بخوان رو و پشت این سخن را بازدان ناصحان او را به عنبر یا گلاب مى دوا سازند بهر فتح باب مر خبیثان را نسازد طیبات در خور و لایق نباشد اى ثقات آن مردم انطاکیه (اهل آن آبادى که خداوند رسولانى براى آنان فرستاد، و آن مردم ) آنان را طرد و تهدید کردند، که اگر از تبلیغ دین دست برندارید، شما را سنگسار کرده و عذاب دردناک را از ما خواهید چشید. چون ز عطر وحى کژ گشتند و گم بد فغانشان که تطیرنابکم ما به لغو و لهو فربه گشته ایم در نصیحت خویش را نسرشته ایم هست قوت ما دروغ و لهو و لاغ شورش معده است ما را این بلاغ رنج را صد تو و افزون مى کند عقل را دارو به افیون مى کند گند شرک و کفر ایشان بى حد است هین که دباغ اوفتاده بیخود است معالجه کردن برادر دباغ ، دباغ را به خفیه به بوى سرگین خلق را مى راند از وى آن جوان تا علاجش را نبیند آن کسان سر به گوشش برد همچون رازگو پس نهاد آن چیز بر بینى او کو به کف سرگین سگ ساییده بود داروى مغز پلید آن دیده بود چون که بوى آن حدث را واکشید مغز زشتش بوى ناخوش را شنید ساعتى شد مرده جنبیدن گرفت خلق گفتند این فسونى بد شگفت کین بخواند افسون به گوش او دمید مرده بود افسون به فریادش رسید جنبش اهل فساد آن سو بود که ز ناز و غمزه و ابرو بود هر که را شک نصیحت بود نیست جز بدین بوى بدش بهبود نیست اگر ابوذر غفارى به جاى آیه شریفه : و کسانى که طلا و نقره را متراکم ، و آن دو را راکد کرده ، و در راه خدا آنها را انفاق نمى کنند، بشارت بده آنان را به عذابى دردناک .(۹) این گونه جملات را مى گفت که : این یک اصل است که چون من امیرم ، من داراى ثروتم ، هر چه را بخواهم انجام مى دهم ! نه تنها تبعید نمى شد، بلکه در مدینه به عنوان یک مقام عالى جامعه اسلامى دست به کار مى شد، با این فرض دیگر ابوذر غفارى در تاریخ ثبت نمى شد و منشاء امید براى انسان ها نبود. اى اباذر، آن چه را که آنان مى خواهند و زندگى خود را بر سر آن مى بازند، بر خود آنان بگذار و بگذر، و شخصیت کمال جوى خود را هرچه سریع تر و جدى تر نجات بده . آنان چه مى خواهند؟ آنان نخست آزادى خود طبیعى را مى خواهند که قانونى جز اشباع خویشتن نمى شناسد. این آزادى ، که خود طبیعى آن را مى خواهد، تا سر حد تملک همه منافع و امتیازات این زندگى دنیوى کشیده مى شود. اگر چه این تملک ، به بردگى همه افراد جامعه منتهى شود. این مضمون همان حدیثى است که ابوذر صد در صد راستگو از پیامبر اکرم (ص ) نقل کرده است : وقتى که فرزندان ابوالعاص به ۳۰ نفر برسند، مال خدا را براى خود دولت ، و بندگان خدا را برده ها، و دین او را مورد دخالت قرار مى دهند. عثمان گفت : واى بر تو اى اباذر آیا بر پیامبر دروغ مى بندى ! ابوذر به حضار مجلس چنین گفت : آیا نمى دانید من راست مى گویم ؟ گفتند: نه سوگند به خدا نمى دانیم . عثمان گفت : على را بخوانید بیاید. هنگامى که على علیه السلام آمد، به ابوذر فرمود: حدیثى را که درباره فرزندان ابى العالص از پیامبر نقل کردى ، بازگو کن . ابوذر حدیث را تکرار کرد. عثمان به على علیه السلام گفت : آیا این حدیث را از پیامبر شنیده اى ؟ آن حضرت فرمود: نشنیده ام ، ولى ابوذر راست مى گوید. عثمان گفت : چگونه فهمیدى که ابوذر راست مى گوید؟ على علیه السلام فرمود: زیرا من از رسول خدا شنیدم که فرمود: آسمان سایه نینداخته و زمین بر خود حمل نکرده راستگوتر از ابوذر. همه حضار گفتند: اما این کلام را همه ما از رسول خدا شنیده ایم . ابوذر گفت : (شگفتا!) من به شما حدیث مى گویم و مى گویم من این حدیث را از رسول خدا (ص ) شنیده ام ، شما مرا متهم مى کنید! من هرگز گمان نمى کردم زنده بمانم و چنین تهمتى را از اصحاب محمد (ص ) بشنوم !(۱۰) آرى ، بناى روزگار بر این بوده است که هر وقت بیدادگران شبگرد قرون ، به سراغ آن خواب رفتگان ظلمتکده هوسبازى ها و خودکامگى ها رفتند تا آن را براى مشاهده بامداد وجودشان بیدار کنند، با پراندن دست و پاى خواب آلوده شان ، پاسخ ضد انسانى داده و به خواب مرگبار خود ادامه داده اند. حال که چنین است ، برو، برو به راه خود اى بیدادگر قرون . بگذار این خفاشان شب پرست ، از تماشاى روح افزاى خورشید جمال خود محروم بمانند. آیا مخالفت با رسولان عقل افزاى بشر، کفران بزرگ ترین نعمت خدادادى نیست ، که نابکاران روا مى دارند و خود را از فیض الهى ، که به وسیله آن رسولان به جان هایشان سرازیر مى شود، محروم مى کنند. باشد آن کفران نعمت در شال که کنى با محسن خود تو جدال که نمى باید مرا این نیکویى ! من برنجم زین ، چه رنجه مى شوى لطف کن این نیکویى را دور کن ! من نخواهم چشم زودم کور کن ! چون ز حد بردند اصحاب سبا که به پیش ما و باید از صبا ناصحانش در نصیحت آمدند از فسوق و کفر مانع مى شدند چند چوپانشان بخواند و نامدند خاک غم در چشم چوپان مى زدند که برو ما خود ز تو چوپان تریم چون تبع گردیم ؟! هر یک سروریم ۳. فما احوجهم الى ما منعتهم ، و ما اءغناک عما منعوک ! وستعلم من الرابح غدا، و الاکثر حسدا (خسرا)(۱۱) چه بسیار است نیاز آن قوم به جلوگیرى تو از ناشایسته هاى آنان . و چه بسیار است بى نیازى تو از آنچه تو را از آن منع نمودند. و به زودى خواهى فهمید کیست فردا کسى که از این کشاکش سود خواهد برد و کسى که بیش از دیگران مورد رشک قرار خواهد گرفت . بگذار پرده از روى واقعیات کنار برود تا معلوم شود که این مردم به چه چیزهایى نیازمند بودند و از چه چیزهایى بى نیاز. اگر اکثریت انسان ها از احتیاجات واقعى خود اطلاع داشتند و در صدد رفع آنها برمى آمدند، نه تنها دردهاى جانگزاى بشرى به طور بسیار چشمگیر تقلیل مى یافت ، بلکه تاریخ طبیعى ما انسان ها به تاریخ انسانى مبدل مى شد. در این که اطلاع حقیقى از موارد نیازمندى و بى نیازى ، یکى از اساسى ترین علامات موفقیت در زندگى است هیچ تردیدى نمى توان داشت . اگر بشر دیروزى و گردانندگان جوامع مى دانستند که احتیاج انسان ها به دین و اخلاق به طور کلى به معنویات ، یک تخیل بى اساس نبوده و بلکه براى یک حیات معقول ضرورى است ، گرفتار آن همه نابسامانى که فقط تخدیر مى تواند آن ها را بپوشاند، نمى شدند. جامعه شناسان بى غرض و پاکدل ، بدون مسامحه ، همواره در کشف علل آن نابسامانى تلاش مى کنند، ولى نمى توانند از عهده شناخت آن علل برآیند. آنان آن اهمیت شایسته را که براى کشف نیازهاى اولى و ثانوى بشر لازم است ، از خود نشان نمى دهند. در صورتى که این کشف ، براى تنظیم و اصلاح حیات ما، از حیاتى ترین اهمیت برخوردار است . وانگهى این نکته را نباید فراموش کنیم که تنها کشف و دانستن نیازمندى ها و بى نیازى ها هم کفایت نمى کند، بلکه به هر وسیله است باید به آن مردمى که از دو پدیده مزبور (نیازمندى ها و بى نیازى هاى خود) اطلاعى دارند و اهمیت آن را نمى دانند، حیاتى بودن تطبیق زندگى با آن دو پدیده گوشزد شود، و مقامات مدیریت ، تا آن جا که مى توانند، وسایل تنظیم حیات مردم جامعه را با توجه به آن دو پدیده آماده کنند. ناملایمات و ناگوارى هایى که بشر از بى توجهى به مسئله نیازمندى ها و بى نیازى ها خود متحمل مى شود، و نمى داند که ریشه هاى آنها از کجا سرچشمه مى گیرد، فراوان تر از آن است که قابل شمارش باشد. چون کسى را خار در پایش خلد پاى خود را بر سر زانو نهد با سر سوزن همى جوید سرش ور نیابد مى کند با لب ترش خار در پا شد چنین دشوار یاب خار در دل چون بود واده جواب خار دل را گر پدیدى هر خسى کى غمان را راه بودى بر کسى کس به زیر خر خارى مى نهد خر نداند رفع آن برمى جهد خر ز بهر دفع خار از سوز و درد جفته مى انداخت صد جا زخم کرد بر جهد آن خار محکم تر کند عاقلى باید که بر مرکز کند ۴. ولو ان السماوات و الارضین کانتا على عبد رتقا، ثم اتقى الله ، لجعل الله له منهما مخرجا(۱۲) و اگر آسمان ها و زمین ها بر روى بنده اى بسته شود، سپس آن بنده به خداوند سبحان تقوا بورزد، خداوند براى او از آسمان ها و زمین هاى بسته شده گریزگاهى باز مى کند. در آن هنگام که همه کیهان بزرگ ، مانند دیوارى آهنین ، یک انسان را در خود بفشارد، تقواى الهى انسان ، آن دیوار را مى شکافد و او را از محاصره مرگبار نجات مى دهد. در امتداد عمر آدمى ، لحظات و گاهى ساعات و دیگرگاه روزها یا ماه هایى مى رسد که زمان گذرا براى او از حرکت مى ایستد، بلکه دقایق و ساعات و روزها و شب هاى آن ، مانند یک زنجیر گران بار به دست و پاى وى مى پیچد. گویى این خود زمان سیال است که او را از حرکت باز داشته است . و گویى اصلا فضایى گسترده وجود ندارد تا براى آن انسان دیدگاهى داشته باشد. همه جا بسته و همه بال ها شکسته و هیچ منفذ و گریزگاهى دیده نمى شود. در چنین موقعیتى ، فقط تقوا، که روشن ترین و محکم ترین رابطه بنده با خداست ، مى تواند دیوارهاى آهنین کشیده شده در پیرامون آدمى را بشکافد. تقواست که موجب نفوذ بینایى انسان از صحنه طبیعت به ماوراى طبیعت شده و دنیاى بسته را باز مى کند. ابوذر غفارى ، که بنابه فرموده پیامبر اکرم (ص )، مانند مسیح بن مریم علیهماالسلام در میان آن امت بود، از تقوایى بسیار والا برخوردار بود، که آسمان ها و زمین ها توانایى بسته شدن در برابر دیدگان خدا بین او را نداشتند. به قول آن شاعر دانا: روز و شب با دیدن صیاد مستى در قفس بس که مستى نیست معلومت که هستى در قفس (۱۳) روشنایى آن گریزگاه ، یا به عبارت دیگر نور آن روزنه اى که با دهنه اى به وسعت همین دنیا، انسان باتقوا را از زندان آهنین دنیا رهایى مى بخشد، از درون آن انسان برمى آید و بر کیهان بزرگ تابیدن مى گیرد. اگر بخواهید صدق این مدعا را دریابید، رجوع کنید به گذرگاه تاریخ بشرى . خواهید دید انسان هاى رشد یافته اى که عالى ترین پیام هاى انسانى را، چه در شکل ادبیات و چه در صورت جهان بینى ها و چه به عنوان جامعه شناسى و شناخت انسان ها، به مردمى که در بیرون از زندان ها در کمال رهایى زندگى مى کردند، فرستاده اند. اگر با دیده تحقیق در بعضى از زندانیان جوامع بشرى بنگریم ، و در آثار علمى یا وضع روانى آنان قدرى دقیق تر بیندیشیم ، خواهیم دید که دریافت هاى بعضى از آن زندانیان در حقیقت آزاد، بسیار روشن تر و اصیل تر از تفکرات امثال جان استوارت میل ها بوده است ، که بدون درک و دریافت حقیقت زندان و مجبور بودن ، درباره آزادى مفاهیمى را مطرح کرده اند که پر از گره ها و مشکلات است . آن انسان که از آزادى فقط رهایى از قیود و اصول رسوب شده زندگى را مى فهمد، و هیچ مفهومى را جز رفع موانع از سر راه خواسته هاى مادى و قلمى و فکرى (هر چه باشند) درک نمى کند، او حق اظهار نظر درباره آزادى را ندارد. زیرا چنین شخصى اصیل ترین و پرارزش ترین آزادى ها را که عبارت است از آزادى شخصیت (که ناشى از رشد و استقلال آن است ) نفهمیده است . بنابراین ، اگر هم یک روشنى محدودى به معارف انسانى بخشیده است ، در مقابل آن ، به تاریکى هاى فراوانى به حیات بشرى افزوده است . ۵. لایؤ نسنک الا الحق ، و لایوحشنک الا الباطل (۱۴) اى اباذر، هیچ کسى و هیچ چیزى جز حق با تو ماءنوس نباشد و هیچ کسى و هیچ چیزى تو را جز باطل به وحشت نیندازد. با حق و حقیقت انس بگیر و از باطل بهراس . این است علامت روشنگر زندگى حقیقى که حیات معقول نامیده مى شود. هر صورت دلکش که تو را روى نمود خواهد فلکش ز دور چشم تو ربود رو دل به کسى که در اطوار وجود بودست همیشه با تو و خواهد بود وجود آدمى با نظر به حکم عقل سلیم و دریافت وجدان ناب ، از حق شروع شده است ، و به حق منتهى مى شود. این است مفاد آیه شریفه : انا لله و انا الیه راجعون همه ما از آن خداییم و همه ما به سوى او برمى گردیم . حال که چنین است ، چگونه مى توان با باطل ماءنوس شد و حق را رها کرد؟ به طور کلى ، آن چه از هستى و شئون آن وجود دارد، مربوط به خدا و حق است . پس انسان کامل کسى است که در عرصه واقعیات ، تنها مقصدش حق باشد. و چون هدف چنین انسانى حق است ، هرگز ملالت خاطر و اضطراب راهى به درون او ندارد. برو اى اباذر، اگر چه مقصد ظاهرى تو بیابان ربذه است ، اما کسى که چون تو با حق انس گرفته باشد، آتش براى او گلستان است و بیابان براى او گلزار و تنهایى براى او جمعى است که همه هستى را فرا گرفته است . کسى که به مجاورت خدا توفیق یافته است ، هیچ باطلى در دیدگاه او قرار نمى گیرد، زیرا حق و حقیقت ذاتا طرد کننده باطل است . درست است تنهایى جان را به لب مى رساند، ولى نه براى رشد یافتگانى چون ابوذر غفارى ، که با قدرت ورود به عرصه بى کران درون ، با همه هستى و هستى آفرین دمساز و ماءنوس هستند. در آن هنگام که انسان کمال جو را از ارتباط با آیات آفاقى محروم کنند، رابطه او با آیات درونى (انفسى ) شدیدتر مى شود. این حقیقت در ابیاتى از مولوى چنین آمده است : عارفى در باغ از بهر گشاد عارفانه روى بر زانو نهاد (۱۵) پس فرو رفت او به خود اندر نغول شد ملول از صورت خوابش فضول که چه خسبى آخر اندر رز نگر این درختان بین و آثار خضر امر حق بشنو که گفته است انظروا سوى این آثار رحمت آر رو گفت آثارش دل است اى بوالهوس آن برن آثار آثار است و بس ‍ باغها و سبزه ها در عین جان بر برون عکسش چو در آب روان آن خیال باغ باشد اندر آب که کند از لطف آب آن اضطراب باغ ها و میوه ها اندر دل است عکس لطف آن بر این آب و گل است گر نبودى عکس آن سرو سرور پس نخواندى ایزدش دارالغرور این غرور آن است یعنى این خیال هست از عکس دل و جان رجال جمله مغروران بر این عکس آمده بر گمانى کین بود جنت کده مى گریزند از اصول باغها بر خیالى مى کنند آن لاغ ها در جاى دیگر چنین مى گوید: شد زجیب آن کف موسى ضو فشان کان فزون آمد ز ماه آسمان کان چه مى جستى ز چرخ با نهیب سر برآورده است اى موسى ز جیب تا بدانى کاسمان هاى سمى هست عکس مدرکات آدمى ۶. فلو قبلت دنیاهم لاحبوک ، ولو قرضت منها لامنوک (۱۶) اگر دنیاى آنان را مى پذیرفتى ، دوستت مى داشتند. و اگر مقدارى از دنیاى آنان را به خود اختصاص مى دادى ، تو را امین مى پنداشتند. اگر در چسبیدن به دنیا و آرمان هاى آن ، با دنیاپرستان خودکامه شرکت کنید، محبوب و امین آنان خواهید بود. سه علت اساسى وجود دارد که موجب دو خاصیت مزبور (محبوبیت و امین تلقى شدن وارسته اى که داخل در گروه مى شود) مى شود: علت یکم : برداشته شدن مزاحم از سر راه خودکامگى ها و هوسرانى ها و تمتع از لذایذ دنیا. گاهى شدت تزاحم به حدى است که تفاهم در میان طرفین به کلى امکان ناپذیر مى شود، و رفع مزاحمت ، با خشونت ، مانند تبعید و غیرذلک صورت مى گیرد. علت دوم : به دست آوردن تصدیق و پذیرش آن چه که دنیاپرستان در آن غوطه ورند. این علت بسیار حساس تر و باعظمت تر از علت یکم است ، زیرا مجرد داخل شدن عملى در یک گروه و شرکت در آرمان ها و اعمال آن ، گویاى وضع ذهنى و روانى کسى که داخل گروه شده است ، نیست . بلکه همین مقدار مشاهده مى شود که شخص مفروض ، از نظر عینى خارجى با گروه خاصى ارتباط عمل برقرار کرده است . اما این که حقیقت این ارتباط چیست ؟ و انگیزه هاى آن کدام است ، از آن ارتباط مفهوم نمى شود، در صورتى که تصدیق و پذیرش یک عقیده یا رفتار، مبانى آن را تحکیم کرده و براى آن منطق هم مى سازد. علت سوم : احساس هم جنسى است که به مقتضاى السنخیه عله الانضمام . (هم سنخ بودن موجب اتصال به هم است ) محبوبیت را به وجود مى آورد. نوریان مر نوریان را جاذب اند ناریان مر ناریان را طالب اند
پاورقی ۱- نهج البلاغه ، خطبه ۱۳۰. ۲- ابن ابى الحدید در این مورد قسمتى از انگیزه جوش و خروش ابوذر را نقل کرده است . به همین جهت مناسب دیدیم که این مطلب را از مورخ بزرگ ، مسعودى (ابوالحسن على بن الحسین بن على مسعودى ، وفات ۳۴۶ ه – ق ) نقل کنیم . این مورخ ، در کتاب معروف مروج الذهب و معادن الجوهر، چاپ سوم ، السعاده ، المکتبه التجاریه الکبرى ، ج ۲، از ص ۳۴۱ تا ۳۴۳، چنین مى گوید: عبدالله بن عتبه مى گوید: روزى که عثمان کشته شد، صد و پنجاه هزار دینار و هزار هزار (یک میلیون ) درهم در نزد خزانه دار خود داشته ، و ارزش املاک او در وادى القرى و حنین و غیر این ها صدهزار دینار و اسبان و شتران بسیارى از خود باقى گذاشت . در همین صفحه ، چهار سطر به آخر مانده چنین نقل مى کند: عثمان خانه ى بسیار مجلل و باشکوهى در مدینه براى خود ساخت ، و اموال و باغها و چشمه هایى براى خود اندوخته بود. و در روزگار عثمان جمعى از صحابه صاحب املاک و خانه ها شدند. زبیر بن عوام خانه خود را در بصره ساخت که امروز هم معروف است (سال ۳۳۲ ه). (بزرگى این خانه به قدرى است که تجار و صاحبان اموال و دستگاه هاى دریانوردان و غیر از آنان ، در آن خانه فرود مى آیند. همچنین زبیر بن عوام خانه هایى در مصر و کوفه و اسکندریه ساخت . این همه مال نقد زبیر بعد از مرگش پنجاه هزار دینار بوده و هزار اسب و هزار بنده و کنیز و زمین هایى که ما در شمار شهرها ذکر کرده ایم ، از خود باقى گذاشت . و همچنین طلحه بن عبیدالله تیمى در کوفه خانه اى براى خود ساخت که در این تاریخ مشهور است و معروف به کناسه مى باشد و قیمت غلات (خواربار مثل گندم و جو) او که از عراق به او مى رسد، هر روز هزار دینار نقل شده است و گفته شده است قیمت غلات او از عراق بیش از اینها بوده است . اموال طلحه در ناحیه شراه (یا سراه ) بیش از اینها بود که متذکر شدیم . طلحه خانه خود را در مدینه با وسایلى ساخت که در آن روزگار گران قیمت بود. و همچنین عبدالرحمن بن عوف زهرى خانه اى براى خود ساخت و آن را توسعه داد (این توسعه باید به قدرى بزرگ و با اهمیت باشد که بتواند به عنوان یک ساختمان تاریخى مطرح گردد). عبدالرحمن در دامدارى خود صد راءس اسب و هزار نفر شتر و ده هزار گوسفند داشته است و چهار هشتم مال (نقد) عبدالرحمان ۸۴۰۰۰ (دینار یا درهم ) بوده است . سعد بن ابى وقاص خانه خود را با عقیق ساخت و دیواره هاى آن را مرتفع و فضاى آن را وسیع و در بالاى دیواره هاى خانه کنگره ها بنا کرد. سعد بن المسیب مى گوید: هنگامى که زید بن ثابت از دنیا رفت ، طلا و نقره اى را که از خود باقى گذاشته بود با تبرها مى شکستند. و نقد و اراضى که از خود گذاشت به قیمت صد هزار دینار بوده است . و مقداد خانه خود را در مدینه در محلى که آن را جرف مى گفتند و در چند میلى مدینه بود بنا کرد و در بالاى آن کنگره ها ساخت و داخل و خارج آن را گچ کارى کرد (باید تحقیق کرد که آیا این مقداد، همان مقداد بن اسود کندرى است ؟ زیرا او مردى هم ردیف عمار بود و یا قیمت این خانه اى که نقل شده است ، کلان نبوده است ). یعلى بن منبه مُرد و پانصد هزار دینار و اراضى و مطالباتى که از مردم داشت برجاى گذاشت و غیر ذلک که قیمت آن ها به سیصد هزار دینار بالغ مى شود. باید گفت : همه آن چه را که ابوذر غفارى از پیامبر اکرم (ص ) نقل کرده است ، بدون کمترین تردید صدق محض است ، زیرا این جمله که ما اءظلت الخضراء ولا اءقلت الغبراء على ذى لهجه اءصدق من اءبى ذر به طور متواتر از هر دو فرقه شیعه و سنى نقل شده است . از آن جمله الاستیعاب ، ابن عبدالبرج ، ج ۲، ص ۶۶۵ و کنزالعمال ، ج ۶، ص ۱۶۹ و الاصابه ، ابن حجر عسقلانى ، ج ۳، ص ۶۴ و ج ۳، ص ۶۲۲ و سید مرتضى علم الهدى از واقدى (بنابه نقل از محقق خوبى در شرح کلام امیرالمؤ منین علیه السلام به ابوذر، ج ۸، ص ۲۴۷) روایت فوق را از اصحاب حدیث از بزرگان آن ها با تفاوتى جزیى نقل کرده اند. مرحوم علامه امینى در کتاب الغدیر، ج ۸، ص ۳۱۳ از شخصیت هاى ذیل نقل مى کند: ابن سعد (صاحب الطبقات )، ج ۴، ص ۱۶۸، چاپ لیدن . صحیح ، ترمذى ، ج ۲، ص ۲۲۱، سنن ابن ماجد، ج ۱، ص ۶۸. سند، احمد بن حنبل ، ج ۲، ص ۱۶۳، ۱۷۵، ۲۲۳ و ج ۵، ص ۱۹۷ و ج ۶، ص ۴۴۲. مستدرک ، الحاکم ، ج ۳، ص ۳۴۲، ذهبى هم این حدیث را صحیح دانسته و آن را پذیرفته است (یا تصحیح کرده است ) و مصابیح السنه ، ج ۲، ص ۲۲۸ و صفوه الصفوه ، ج ۱، ص ۲۴۰ و تمیزالطیب ، ابن الدیبع ، ص ۱۳۷ و مجمع الزوائد، ج ۹، ص ۳۲۹، یک حدیث دیگر هم درباره ابوذر بسیار مشهور است . و آن کلام رسول خدا (ص ) است که فرموده است : ابوذر فى امتى شبیه عیسى بن مریم فى زهده الاستیعاب ، ابن عبدالبرج ، ج ۱، ص ۸۳ و اسدالغابه ، ج ۱، ص ۳۰۱.
۳-سوره مجادله ، آیه ۴. ۴- سوره توبه ، آیه ۳۴. ۵- شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحدید، ج ۸، صص ۲۵۲ تا ۲۵۵. ۶- نهج البلاغه ، خطبه ۱۳۰. ۷- نهج البلاغه ، خطبه ۱۳۰. ۸- سوره یس ، آیات ۱۳ تا ۱۹. ۹- فرعون به آن ساحران گفت : آیا به موسى ایمان آوردید پیش از آنکه من به شما اذن دهم ؟ قطعا موسى دسته ى شماست که سحر را به شما تعلیم کرده است . من حتما دست ها و پاهاى شما را به طور خلاف (دست راست با پاى چپ و بالعکس ) مى برّم و شما را از شاخه هاى نخل به دار مى زنم ، (در نتیجه قطعا) مى فهمید که کدام یک از ما مبتلا به عذاب شدیدتر و پایدارتریم . (ساحران فرعون ) گفتند: ما تو را (و خواسته هاى تو را) هرگز بر آن دلایل روشنى که براى ما رسیده است و بر آن خدایى که ما را آفریده است ، برترى نخواهیم داد. هر حکمى که درباره ما بخواهى صادر کن ، زیرا جز این نیست که حکم تو فقط در این زندگى دنیوى است . ما به خدا ایمان آوریم ، باشد که خطاهاى ما و آن سحرى را که با اکراه و سلطه گرى تو در برابر موسى انجام دادیم ، ببخشید و خدا بهتر و پایدارتر از همه چیز است .)) (سوره طه آیات ۷۱ تا ۷۳). ۱۰- سوره توبه ، آیه ۳۴. ۱۱- شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحدید، ج ۸، صص ۲۵۸، ۲۵۹، تاریخ یعقوبى ، ج ۲، ص ۱۷۲. ۱۲- نهج البلاغه ، خطبه ۱۳۰. ۱۳- نهج البلاغه ، خطبه ۱۳۰. ۱۴- اینجانب به منظور شروع جمله با خطاب ، افعال بیت فوق را مخاطب آوردم . اصل بیت به قرار زیر است : ۱۵ ـ روز و شب با دیدن صیاد مستم در قفس بس که مستم نیست معلومم که هستم در قفس ۱۵- نهج البلاغه ، خطبه ۱۳۰. ۱۶- در کتاب مثنوى ، کلمه ابتداى دو مصرع صوفى است ، ولى با نظر به مقام شامخ دین و عرفان ابوذر، ما کلمه عارف را مناسب تر دیدیم .

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.