تاریخ انتشار : ۱۷ مرداد ۱۳۹۵


عشق را بايد همانگونه كه مولوي مي گويد: ابتدا از طبيعت و هستى بياموزيم، از خورشيد كه اين گونه مشتاق و بى‏شكيب، گرمى خويش را بر هستى مى‏بخشد و گل سرخ كه همه هستى‏اش را در اوج جوانى نثار پروانه مى‏كند، از دريا كه اين گونه بى‏تاب و مستمر، بوسه بر ساحل مى‏زند و ماه كه نجيب و آرام، نور خويش را چراغ راه شب گمشدگان مى‏كند.عاشقى نازك انديش در فراق عشق مى‏سرايد:اگر اى عشق پايان تو دور استدلم غرق تمناى عبور استبراى قد كشيدن در هوايتدلم مثل صنوبرها صبور استگويند: كودكى‏هاى عشق « مهربانى » است. وقتى ما، عشق ورزيدن و در نهايت عاشق شدن را از طبيعت آموختيم و توحيدنگرى در نگاه ما شكل گرفت، آنگاه همه مخلوقات خدا را عاشقانه دوست مى‏داريم و با نگاهى مشتاق به آنان مى‏نگريم.اما « سهراب » سبزانديش:« عشق را صداى فاصله‏ها ناميده و بهترين چيز را در عالم، رسيدن به نگاهى دانسته كه از حادثه‏ى عشق تر شده باشد! »« دام راس » عامل عشق الهى را، عشق انسانى مى‏داند و مى گويد:هدف از عشق انسانىبيدار كردن عشق الهى است.اما، « گوته » عشق را عامل شكل‏گيرى دانسته و مى‏سرايد:ما،با آن چه كه عاشقش هستيمشكل مى‏گيريم.عرفا گويند: « عشق مركب مقصد، نه مقصد مركب! »و « نورنتون وايلدر » عشق را پل زندگى و مرگ مى‏داند و مى‏سرايد:سرزمينى براى زندگان و سرزمينى براى مردگان،كه پل ميان آنهاعشق است!« ابوسعيد » عشق و خانه‏ى آن را كه « دل » باشد، اولين خلقت صبح ازل مى‏داند و مى‏سرايد:از شبنم عشق خاك آدم گل شدشورى برخاست و فتنه‏اى حاصل شدسر نشتر عشق بر رگ روح زدنديك قطره‏ى خون چكيد و نامش دل شد« اميلى ديكنسون » – شاعر آمريكايى – مانند ابوسعيد مى‏انديشد، اما به نوعى ديگر عشق را سرآغاز آفرينش مى‏پندارد و مى‏سرايد:عشق پيشوند زندگىو پسوند مرگ است.سرآغاز آفرينش،و تعريف هر نفس است.« صائب تبريزى » در تشبيهى لطيف مى‏سرايد:عشق را با هر دلى نسبت به قدر جوهر استقطره بر گل، شبنم و در قعر دريا گوهر است« آنتوان دوسنت هگزوپرى » خالق شاهزاده كوچولو معتقد است:عشق آن نيست كه به هم خيره شويمعشق آن است كه هر دو به يك سو بنگريم!« آشفته تبريزى » عمر بدون عشق را باطل مى‏داند:آشفته، پا ز سلسله‏ى زلف او مكشعمرى كه صرف عشق نگردد بطالت استاما، « ترزا. ام. ريچيز » عشق را والاترين موهبت زندگى مى‏داند و مى‏سرايد:عاشق بودنتجربه تمامى احساسات بيرون از عشق،و از نو بازگشت به عشق است.عاشق بودنتحمل رنج و دردو توانايى غلبه و از ياد بردن اين رنج و درد است.عاشق بودنهمان است كه بدانى ديگرى كامل نيست.بتوانى بخش‏هاى نازيبا را ببينى ولىبر بخش هايى كه دوست مى‏دارى تأكيد كنىو شادمانه هر دو را بپذيرى.عاشق بودنبرپا ساختن ستونهاى استوار بر بناى احساسات استولى جايى نيز براى تغيير بگذارچونداشتن احساس يكسان در تمام عمرجايى براى رشد، تجربه و آموختن نمى‏گذارد.عاشق بودنتوانمند بودن در پذيرفتن ايده‏ها و واقعيت‏هاى نو استدانستن آن است كه ديگرى نيز آنچه كه بوده باقى نمى‏ماندو تغيير آرام آرام او را دگرگون مى‏كند.عاشق بودنبخشيدن تا سرحد فقر استوالاترين هديه‏ها بين دوستاناعتماد است و درك متقابلاين دو ارمغان عشق‏اند.عشق ايثار چيزى بيش از تمامى خود است،تنها در طلب لبخندى كوچك.عاشق بودنديدن نه تنها با چشم كه با دل استپرورش بينشى در ژرفاى احساس خود و ديگرى استداشتن دركى نيكو از پيوند ميان دو انسان استعاشق بودنفدا كردن خود به تمامى استآماده تا بگويى:« اينك منو دوستت دارم بسيار و بسيار!نداى تمام وجودم»نه اينكه هر دم به رنگى درآيى و هر روزنوايى دگر ساز كنى تا پذيرفته شوىبلكه چنان تغيير كنى تا نور خوبى‏هاظلمت كمبودهايت را بپوشاند!« نادر ابراهيمى » عشق را يك حادثه مى‏داند و مى‏گويد:عشق به همنوع حادثه است،عشق به ميهن ضرورت است،عشق به خداوند هم ضرورت است و هم حادثه!اما، « دكتر شريعتى » درباره‏ى ( كهنسالى عشق! ) كه ( دوست داشتن ) است، مى‏گويد:آنچه دو روح خويشاوند را- در غربت اين آسمان و زمين بى درد -دردمند مى‏داردو نيازمند و بى‏تاب يكديگر مى‏سازد،خدايا!هر كه را بيشتر دوست مى‏دارى،به او بياموز كه:دوست داشتن برتر از عشق است!« لى. هانت » شاعر انگليسى از واژه « دوستت دارم » به تلخى ياد مى‏كند و مى‏سرايد:سال‏ها پيشوقتى جوان بودماز روزى از روى صندلى بلند شدو به من گفت:« دوستت دارم! »زمان!اى دزدى كه همه چيزهاى شيرين رااز آن خود مى‏كنىاين را هم به فهرست خود اضافه كنهرچند حالا خسته و غمگينمو سلامت و قدرت از وجود منرفته استاما نگو پيرمزمان!اى دزدى كه همه چيزهاى شيرين رااز آن خود مى‏كنىاين را هم به فهرست خود اضافه كناو روزى به من گفت:« دوستت دارم! »« پائولو كوئليو » عشق را خداوند مى‏پندارد و مى‏سرايد:خداوند عشق استعشقى كه بعد از نفوذ به درون ما؛نرم مى‏كند، ناب مى‏كند، تازه مى‏كند، بازسازى مى‏كند،و درون آدمى را دگرگون مى‏كند.نيروى اراده انسان را دگرگون نمى‏كند.زمان انسان را دگرگون نمى‏كند.عشق دگرگون مى‏كند!زيرا؛ عشق خداوند استو خداوند، عشق!حكايت دل پاره‏ى موسى:گويند: روزى موسى تورات مى‏خواند شخصى از شوق پيراهن خود را پاره كرد. موسى پرسيد: « چه مى‏كند؟ » گفتند: « از شوق پيرهن بر تن پاره مى‏كند.» موسى گفت: « به او بگوييد از سر عشق، دل را پاره كند نه پيراهن را! »
نماز و حكايت عاشقى:شگفت‏آور است! اگر بدانيم پاره‏اى از نماز، سر بيان لطيفى استاز عشق به همنوع. فرض كنيد كه در ساعاتى مشخص، مسلمانان روى به يك نقطه مى‏آورند و كلماتى را مى‏خوانند. اگر ما خانه كعبه را يك دايره فرضى بدانيم و از بالاى كره زمين به آن نگاه كنيم و در همان موقع آن دايره فرضى يا خانه كعبه را برداريم چه مى‏شود؟ مى‏بينيم ميلياردها نفر انسان در يك ساعت معين روبروى هم مى‏نشينند و مى‏گويند:السلام عليك ايها النبى و رحمة الله و بركاته( سلام بر رسول الله و رحمت خدا بر او باد! )السلام علينا و على عباد الله الصالحين( سلام بر ما و بر بندگان صالح خدا )السلام عليكم و رحمة الله و بركاته( سلام بر تو و رحمت خداوند بر تو باد! )دقت كنيد! ميليون‏ها انسان در ساعات معينى روبروى هم دايره ‏وار مى‏نشينند و به يكديگر سلام مى‏كنند و رحمت خداوند را براى هم مى‏طلبند.« هلن كلر » در تأييد عشق‏ ورزى به ديگران مى‏سرايد:هرگاه قلبتانبراى ديگران مى‏تپد،فرشتگان برايتان دست تكان مى‏دهند!« ژان مورو » در تأييد آن شاعر ايرانى كه سروده:عشق بايد پا در ميانى كندتا آدم احساس جوانى كندمى‏گويد:پيرى شما را از عشق دور نمى‏كندولى عشق، پيرى را از شما دور مى‏كند!و نيز « فيتز جرالد » سرزمين عشق را نامحدود خوانده و مى‏گويد:« تاكنون هيچ كس حتى شاعران نيز نتوانسته‏اند نهايت عشقى را كه دل آدمى پذيرنده‏ى آن است، اندازه بگيرد! »اما « فريدون مشيرى » به نوعى زيبا و نغز از ( دوستت دارم ) صحبت مى‏كند:دوستت دارم را من دلاويزترين شعر جهان يافته‏امدامنى پر كن از اين گلكه دهى هديه به خلقكه برى خانه دشمنكه نشانى بر دوستراز خوشبختى هر كسبه پراكندن اوست!و « ريچارد برانيكان » با واژگانى شيرين – ولى شكمو! – درباره‏ى عشق خطاب به معشوق مى‏سرايد:تو نسخه‏ى تمام شيرينى‏هايى هستىكه من در تمام طول عمرم خورده‏ام!فرزانه‏اى سخن غريبى درباره عشق دارد:« عشق، آهوى كورى است كه در ته دريا،پى چشمان گل نامعلومى مى‏گردد! »كشفى شگرف!اما، آخرين كشف دانشمندان اين است كه روح و مغز آدمى را حباب‏هاى زوج زوجى فرض كرده‏اند كه در آن حباب‏ها هر يك از صفات آدمى در كنار هم قرار دارند، مانند: « كينه، گذشت »، « خشم، آرامش »، « عشق، نفرت »، « مهربانى، دشمنى »، « غم، شادى » و مشابه آن …در اين جايگاه هر يك از صفات آدمى رشد بيشترى داشته باشد، باعث مى‏گردد كه حباب مقابل آن كمتر رشد نمايد، مثلاً: اگر انسانى در وجودش « كينه » رشد نمايد، طبعاً حباب مجاور آن « گذشت » كوچكتر مى‏گردد و اگر در وجودش انسانى « شادى و شعف » رو به رشد گذارد، قهراً حباب « غم » هر روز كوچك و كوچكتر مى‏گردد.اين مثال را براى مابقى صفات خود در نظر بگيريد و خوب روى آن فكر كنيد. در وجود شما كدام حباب‏ها رشد بيشترى داشته است؟پس اگر صفت مهربانى و عشق در وجود ما بيدار شود، بقيه صفات ناپسند ما به نسبت ضعيف خواهد شد، تا جايى كه به مرور از بين مى‏رود و اين است كه عرفا عشق را عامل تقرب به پيشگاه حق دانسته و گفته‏اند:هل الدين الا الحب « آيا دين جز محبت، چيز ديگرى هست؟ »و شاعرى در تأييد آن سروده:چو گيرد خوى تو مردم سرشتىهم اينجا و هم آنجا در بهشتى« جبران خليل جبران » گويد: « تنفر جنازه‏اى است. كداميك از شما مايل است قبرى باشد! »و از آنجا كه هيچ كشورى دو پادشاه نخواهد داشت، اگر كسى در دلش كينه، بخل و حسد باشد، عشق هرگز بر دلش محمل نمى‏گزيند و در تأييد اين مهم نازك ‏انديشى سروده:اى كه مأيوس از هر سويى بسوى عشق رو كنقبله‏ى دل‏هاست اينجا هر چه خواهى آرزو كنتا دلى آتش نگيرد حرف جانسوزى نگويدحال ما خواهى اگر، از گفته‏ى ما جستجو كنچرخ كجرو نيست، تو كج بينى اى دور از حقيقتگر همه كس را نكو خواهى، برو خود را نكو كن« احمد شاملو » اشك را لبخند عشق مى‏داند و مى‏سرايد:اشك رازيست،لبخند رازيستعشق رازيست- و اشك آن شب -لبخند عشقم بود! »نگاه كنيد « حلاج » چگونه عشق را به تصوير كشيد:منصور حلاج را بردند تا بر دار كشند، يكى از ياران، گريان و نالان پرسيد: « عشق چيست؟ » منصور لبخندى زد و گفت: « امروز بين و فردا بين و بازپسين فردا بين. » پس، در آن روز حلاج را بكشتند و ديگر روزش بسوختند و روز سوم خاكسترش بر باد دادند!سلطان سخن – سعدى – نبود عشق را باطل بودن عمر مى‏شمارد و مى‏سرايد:سعدى ار عشق نتازد، چه كند ملك وجودحيف باشد كه همه عمر به باطل بروداما « افلاطون »، عشق را يك مرض فرض كرده و مى‏گويد:« عشق تنها مرضى است كه بيمار از آن لذت مى‏برد! »مسيح عليه السلام عشق‏ ورزى را يازدهمين دستور خداوند مى‏داند و مى‏سرايد:من يازدهمين دستور خداوند را برايتان مى‏گويم:عشق بورزيد،به ديگران عشق بورزيد،همان گونه كه من به شما عشق ورزيدم!حكم جديدى هم به شما مى‏دهم؛ديگران را بپذيريد،همان گونه كه من شما را مى‏پذيرم!و « خواجه شيراز » عشق را رهايى از دو عالم مى‏داند و مى‏گويد:فاش مى‏گويم و از گفته خود دلشادمبنده عشقم و از هر دو جهان آزادمو « شكسپير » با نگاهى لطيف، عشق را عذاب مى‏نامد و مى‏سرايد:« عشق غالباً يك نوع عذاب است، اما محروم بودن از آن مرگ است! »« ولتر »، عشق را هجوم يك سپاه مى‏داند و مى‏گويد:« عشق قوى‏ترين سپاه است، زيرا در يك لحظه بر قلب و مغز و جسم حمله مى‏كند! »دكتر « آلكسيس كارل » هجران در عشق را دست مايه تعالى روح مى‏داند و مى‏گويد: « عشق وقتى كه به مطلوب خود نرسد، روح را تحريك مى‏كند و بر مى‏انگيزد، اگر « بئاتريس » زوجه « دانته » شده بود، شايد ديگر اثر بزرگ شاعر « كمدى الهى » به وجود نمى‏آمد!خالق اثر عظيم جنگ و صلح – تولستوى – عشق را گوهر مى‏داند و مى‏گويد:« عشق گوهرى است گرانبها، اگر با پاكى توأم باشد! »اما، « حافظ » قصه‏ى عشق را نامكرر مى‏داند و مى‏سرايد:يك قصه بيش نيست غم عشق و اين عجبكز هر زبان كه مى‏شنوم نامكرر است« دكتر شريعتى » مى‏گويد:« آنجا كه عشق فرمان مى‏دهد، محال، سر تسليم فرود مى‏آورد! »فرزانه‏اى بر اين باور است كه:« عشق چيزى نيست جز بارانى از غم، پشت يك لبخند! »« اميلى ديكنسون » – شاعر آمريكايى – مى‏سرايد:كسى كه بهشت را بر زمين نيافته استآن را در آسمان نيز نخواهد يافتخانه‏ى خدا نزديك ماستو تنها اثاث آن، عشق است.« اشو » عشق را نشانه‏ى حضور خداوند مى‏داند و مى‏سرايد:آن گاه كه « عشق » ورزى« خدا » در هر سو حاضر است.آن گاه كه نفرت وجودت را تسليم خود سازد،« ابليس » در هر سو حاضر است.جايگاه توست كه خود را بر واقعيت تحميل مى‏كند!« امام على » ( عليه السلام ) در حديثى لطيف مى‏فرمايد: « اگر دو نفر در اين جهان در كنار هم نشينند و با هم از عشقى پاك و آسمانى – بدون آلودگى و غرض‏هاى نفسانى – سخن گويند، من نفر سوم خواهم بود! »« مولانا» آخرين كلام را در معناى عشق در پس قرن‏ها مى‏خواند:هرچه گويم عشق را شرح و بيانچون به عشق آيم خجل آيم از آنگرچه تعبير زبان روشن‏تر استليك عشق بى‏زبان روشن‏تر استچون قلم اندر نوشتن مى‏شتافتچون به عشق آمد قلم بر خود شكافتعقل در شرحش چو خر در گل بخفتشرح عشق و عاشقى هم عشق گفتحال دانستيم كه عشق عامل حركت ما و بهانه و بهاى زندگانى ماست و عشق به طبيعت و عشق به همنوع منجر به عشق به حضرت دوست مى‏گردد.مرز ميان عشق حقيقى و مجازى كجاست؟اين سوال يك جواب ساده دارد! اگر كسى را كه دوست داريد دست بر شانه‏اش بگذاريد، اگر روح شما، عطر و بوى نيمه گمشده‏تان را گرفت، آن عشق حقيقى و اگر جسم شما احساس حضور كرد، آن عشق مجازى و دروغى است.به تعبير زيباى دكتر شريعتى:« عشق حقيقى، عشقى است فراتر از انسان و فروتر از خدا! »« جبران خليل جبران » در تأييد سخن دكتر شريعتى مى‏گويد:« عشق حقيقى در باغچه‏ى روح شكوفا مى‏گردد و عشق مجازى در بستر جسم! ».« مولانا » نيز فاصله‏ى عشق حقيقى و مجازى را به نوعى كاملاً شفاف بيان مى‏نمايد:عشق‏ها گر كز پى رنگى بودعشق نبود، عاقبت ننگى بوددر يك كلام: عاشق، خداوند را در زير مردمك نرم و نازك معشوق خويش مى‏فهمد و در زير زبان دلش او را مى‏چشد. او به طبيعت و به هستى عاشقانه مى‏نگرد و محراب دلش خالى از حسد، كينه، نفرت و لبريز از شعف و شادمانى و ايثار و اغماض است و پيوسته به زندگى با لبخندى سبز مى‏نگرد و نشانه‏اش اين است كه از ناله‏ى بلبل پريشان مى‏شود:گر نخل وفا بر ندهد، چشم ترى هستتا ريشه در آب است، اميد ثمرى هستآن دل كه پريشان شود از ناله‏ى بلبلدر دامنش آويز كه با وى خبرى استاينك اگر سخنانى كه تا اينجا گفته شد، دل شما را گرم مى‏دارد، آن را به دندان دل بگيريد كه آن حقيقتى است سخت ناياب! به قول شمس تبريزى: « هر اعتقاد كه تو را گرم مى‏دارد، آن را به دل نگه دار و به عمل نشان ده كه اين كار خردمندان خداجوى هست! »و بياييد تا بياموزيم:نجابت را از گل سرخ / لطافت را از بهارعطش را از تابستان / تنهايى را از پاييزپاكيزگى را از زمستان / عشق را از اغماضايثار را از عشق / و دوست داشتن را از مادر!
چكيده مطالب:- طبق آخرين پژوهش روانپزشكان، انسانهايى كه نور محبت و عشق از وجود آنان مى‏تراود، خيلى كمتر از بقيه افراد بيمار مى‏شوند!- فراموش نكن! دوست داشتن انسانها، نقطه پايانى است بر تمامى رنجها!- از همين امروز به شيشه عينكت رنگ محبت بزن! نظاره كن آثار شگرف آن را!- مطمئن باش! كسى كه محبت ندارد، هيچ گاه وجود خداوند را احساس نخواهد كرد!- ايمان، عبادت كردن نيست! ايمان محبت است و عشق!- عاشق باش تا عطر و بوى خداوند را بگيرى و شبيه او شوى!- بايد بدانيم، عشق « فرزند » يك مهربانى ساده است و بس!- عشق يعنى، همسايه‏ مان را دوست بداريم، برگ‏هاى درخت را و كبوترها را حتى كلاغ‏ها را ستايش كنيم، بخاطر سياهى رنگ پرهايشان و كاكتوس‏ها را دوست بداريم!! بخاطر آنكه لطافت گل سرخ را به ما مى‏فهمانند!- عشق دلمشغولى لطيفى‏ست كه معجونى‏ست از؛ صداقت، حركت، شتاب، پاكيزگى، اشك، شعف و دلشوره!- يقين بدانيد! يگانه پل اين جهان و آن جهان عشق است!- عشق، استارت موفقيت و انگيزه اجراى تمامى كارهاى سخت و دشوار است!- يادت باشه! اگر عاشق باشى و عشق در وجودت لانه كند، ديگر جايى براى خشم و كينه و عداوت باقى نخواهد ماند!- عشق يعنى، يافتن بهشت در روى زمين!- بفهميم و درك كنيم كه ميان عشق حقيقى و عشق مجازى، فاصله‏اى است به اندازه ى يك قرن نورى!- عشق حقيقى يعنى؛ حركت عمودى از خاك به ملكوت كه آن را « سفر دل » نامند، عشق مجازى يعنى، حركت افقى در روى زمين كه آن را « سفر گل» نامند.- عاشق باشيد! عاشق باشيد! و عشق بورزيد، اما هيچ‏گاه احساس را با غريزه اشتباه نگيريد!- فرق بين عاشق و غريزه‏طلب، به نازكى يك پوست پياز است! مواظب باشيد سر نخوريد!- رشد عشق حقيقى در بستر روح است و عشق مجازى در بستر جسم!- مواظب باشيد! يافتن مرز ميان عشق و غريزه، بسيار دشوار است!- ميوه عشق حقيقى راح روح است و ميوه عشق مجازى تجزيه روح!
جان كلام:عشق حقيقى يعنى، پرداختن به روح و عشق مجازى يعنى، پرداختن به جسم!
منبع:کتاب لطفاً گوسفند نباشيد
 


برچسب ها :
دیدگاه ها