تاریخ انتشار : ۱۷ مرداد ۱۳۹۵


بد نیست دوباره نسخ‌هائی را که آقایان در سه آیه قرآن قائل شده‌اند بشماریم، تا بازیگری با کلام خدا برایمان روشن‌تر بشود: 1- جمله: (و علی الذین یطیقونه) الخ ناسخ جمله: (کتب علیکم الصیام) است. 2- جمله: (فمن شهد منکم الشهر فلیصمه) ناسخ حکم (و علی الذین یطیقونه) است. 3- جمله: (شهر رمضان) ناسخ جمله (ایاما معدودات) است. 4- جمله: (ایاما معدودات) الخ ناسخ (کتب علیکم الصیام) است. (مترجم) معنای کلمه”تطوع”و موارد استعمال آن “فمن تطوع خیرا فهو خیر له” کلمه تطوع از ماده (ط – و – ع) است. و معنای طوع مقابل معنای کراهت است، و یا بگو به این معنا است که انسان کاری را به رضا و رغبت‌خود انجام دهد، آنگاه همین طوع وقتی به باب تفعل می‌رود و به صورت تطوع در می‌آید. معنای داوطلب بودن هم بر آن اضافه می‌شود پس تطوع به معنای این است که انسان خودش داوطلبانه کاری را انجام دهد که اطاعت‌خدا هم هست، بدون اینکه در انجام آن کراهتی داشته باشد، و اظهار ناراحتی و گرانباری کند، حال چه اینکه آن عمل الزامی و واجب باشد. و چه غیر الزامی و مستحب. این معنای اصلی کلمه تطوع بوده، پس اگر می‌بینیم که فعلا در خصوص افعال مستحب استعمال می‌شود یک اصطلاحی است جدید، که بعد از نزول قرآن در بین مسلمانان رائج گشته، و منشاش هم این بوده که معمولا عمل نیکی که یک مسلمان داوطلبانه انجام می‌دهد عمل مستحب است، و اما عمل واجب هر چه هم که به طوع و رغبت انجام شود باز بوئی از اکراه و اجبار در آن هست. و سخن کوتاه آنکه کلمه (تطوع) همانطور که دیگران هم گفته‌اند دلالتی بر خصوص استحباب ندارد، نه ماده‌اش (ط – و – ع) و نه هیاتش (تفعل)، در نتیجه می‌توان گفت‌حرف (فاء) که در آغاز جمله آمده جمله را فرع و نتیجه معنائی می‌کند که از کلام سابق استفاده می‌شد، و معنای مجموع کلام – و خدا داناتر است – این می‌شود: روزه بر شما واجب شده است، و در آن خیر و صلاح شما رعایت‌شده، علاوه بر اینکه با داشتن این فریضه شما هم جزء امتهائی می‌شوید که قبل از شما بودند، با این تفاوت که در این فریضه تخفیف و تسهیلی برای شما منظور شده است، پس آن را به طوع و رغبت‌بیاورید، نه با کراهت چون هر کس عمل خیر را به طوع بیاورد بهتر است تا همان عمل را به کره بیاورد. از اینجا روشن می‌شود که جمله: (فمن تطوع خیرا) از قبیل به کار بردن سبب در جای مسبب است، ساده‌تر بگویم در این جمله سخن از خصوص روزه نشده بلکه سخن از مطلق تطوع خیر شده، که سبب تطوع در روزه است، نظیر آیه: “قد نعلم انه لیحزنک الذی یقولون فانهم لا یکذبونک و لکن الظالمین بایات الله یجحدون” (9) یعنی غم مخور و صبر کن که علت تکذیب ایشان انکار آیات خدا است، چون در این آیه نیز سبب تکذیب در جای تکذیب نشسته. بعضی از مفسرین گفته‌اند جمله مورد بحث‌یعنی”فمن تطوع خیرا فهو خیر له”مرتبط به جمله قبل است، که می‌فرمود: “و علی الذین یطیقونه فدیة طعام مسکین”الخ، و معنای مجموع آن دو جمله این است که کسی که بیشتر از طعام یک مسکین فدیه بدهد، مثلا برای یک روز روزه دو نفر مسکین را طعام دهد و یا طعام دو مسکین را به یک نفر بدهد برایش بهتر است. اشکالی که بر این تفسیر وارد است همان است که گفتیم: کلمه (تطوع) اختصاص به مستحبات ندارد علاوه بر اینکه بنا بر این تفسیر فاء تفریع بی‌معنا می‌شود چون در نتیجه قرار گرفتن تطوع به آن معنا (بیش از طعام یک مسکین دادن) بر حکم فدیه هیچ نکته معقولی به نظر نمی‌رسد، علاوه بر اینکه اصولا کلمه (تطوع به خیر) هیچ دلالتی بر تطوع به زیادتر دادن ندارد. “وان تصوموا خیر لکمان کنتم تعلمون” مراد از جمله”وان تصوموا خیر لکم” این جمله متمم جمله قبلی است، و معنایش به حسب تقدیر – به آن بیانی که گذشت – این می‌شود با روزه‌ای که بر شما واجب شده تطوع کنید، و آن را داوطلبانه بیاورید، که تطوع به کار خیر بهتر است، و روزه هم که خیر شما است پس تطوع به روزه هم خیری علاوه بر خیر دیگر است. و بعضی از مفسرین گفته‌اند: جمله مورد بحث‌یعنی (وان تصوموا خیر لکم) خطاب به کسانی است که از روزه گرفتن معذورند، نه عموم مؤمنین که در جمله (روزه بر شما واجب شده) مخاطب بودند، چون ظاهر عبارت نامبرده رجحان روزه است، و معلوم است که رجحان با ترک هم می‌سازد، در نتیجه عبارت ظاهر در استحباب روزه می‌شود نه وجوب که منافی با ترک است، و چون می‌دانیم روزه واجب است ناگزیر عبارت نامبرده را حمل می‌کنیم بر رجحان و استحباب روزه برای کسانی که از ناحیه شرع مجاز در ترک آن‌اند، مانند مریض و مسافر که می‌گوئیم روزه‌ای که بر همه واجب است‌بر مریض و مسافر مستحب است، و بهتر آن است که آن‌ها نیز روزه را بر افطار ترجیح دهند، و در عین حال قضای آنرا هم بگیرند. اما این تفسیر به خاطر اشکالاتی که بر آن وارد است صحیح نیست. اشکال اول اینکه: دلیلی بر طبق آن نیست. اشکال دوم اینکه: اگر مراد از جمله: (وان تصوموا خیر لکم) استحباب روزه برای مریض و مسافر بود، با در نظر گرفتن اینکه در جمله: (فمن کان منکم مریضا) الخ مریض و مسافر غایب به حساب آمده‌اند، جا داشت در جمله بعدی هم غایب به حساب آمده، در باره‌شان بفرماید: (وان یصوموا خیر لهم) مریض و مسافر اگر روزه بگیرند بر ایشان بهتر است، ولی فرمود: (اگر روزه بگیرید برایتان بهتر است) پس معلوم می‌شود در جمله دوم روی سخن با خصوص مسافر و مریض نیست. اشکال سوم اینکه: جمله اولی به خوبی دلالت دارد بر اینکه مریض و مسافر مختارند در گرفتن و نگرفتن روزه، نه اینکه گرفتن روزه رجحان داشته باشد، بلکه جمله بعدیش که می‌فرماید: (فعدة من ایام اخر) صریح در این است که حتما باید در روزهای دیگر روزه بگیرند، آن وقت چطور مفسرین نامبرده می‌توانند بگویند آیه در صدد بیان رجحان روزه بر ترک آن است. اشکال چهارم اینکه: اگر جمله اولی (فمن کان منکم) الخ در صدد بیان ترخیص روزه برای مسافر و مریض باشد، و بگوید گرفتن و نگرفتن روزه برای معذورین یکسان است، البته جا داشت در جمله بعدی بفرماید بلکه گرفتن آن بهتر است، تا یک طرف تخییر را ترجیح داده و بیانگر رجحان آن باشد، ولی جمله اولی در مقام بیان روزه رمضان و روزه ایام دیگر سال است، و با چنین زمینه‌ای دیگر ممکن نیست تنها از جمله: (وان تصوموا خیر لکم) و بدون هیچ قرینه‌ای در کلام استفاده کنیم که می‌خواهد روزه رمضان را بر روزه غیر رمضان ترجیح دهد. اشکال پنجم اینکه: مقام آیات، مقام بیان حکم نیست، تا ظهور رجحان از جمله (فمن کان) با حکم وجوبی منافات پیدا کند، بلکه مقام، همانطور که در سابق هم گذشت مقام بیان ملاک تشریع است، و اینکه اگر شارع اسلام حکمی را صادر می‌کند خالی از فلسفه و حکمت و خیر و نیکوئی نیست، و عینا نظیر آیه: “فتوبوا الی بارئکم فاقتلوا انفسکم ذلکم خیر لکم” (10)، و آیه: “فاسعوا الی ذکر الله و ذروا البیع ذلکم خیر لکمان کنتم تعلمون” (11، و آیه: “تؤمنون بالله و تجاهدون فی سبیل الله باموالکم و انفسکم ذلکم خیر لکمان کنتم تعلمون” (12) است که در هر سه آیه می‌فرماید، حکمی که شده برای شما خیر است و آیات در این باب بسیار است. “شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن هدی” ماه رمضان نهمین ماه از ماه‌های سال قمری و عربی است، که بین ماه شعبان و شوال واقع است، و در قرآن کریم از ماه‌های دوازده‌گانه غیر از ماه رمضان نام هیچ ماه دیگری نیامده. فرق بین”انزال”و”تنزیل”و اشاره به وجه تسمیه قرآن و کلمه نزول به معنای پائین آمدن و وارد شدن از نقطه بلند است، و فرق میان انزال و تنزیل این است که انزال به معنای نازل کردن دفعی و یک پارچه است، و تنزیل به معنای نازل کردن تدریجی است، و کلمه (قرآن) اسم کتابی است که خدای تعالی آنرا بر پیامبر گرامیش محمد ص نازل کرده، و به این جهت آن را قرآن نامیده که (قبلا از جنس خواندنی‌ها نبود، و به منظور اینکه درخور فهم بشر شود نازلش کرد و در نتیجه کتابی) خواندنی شد، چنانکه فرمود: “انا جعلناه قرآنا عربیا لعلکم تعقلون” (13) و این کلمه هم بر مجموع قرآن اطلاق می‌شود و هم بر اجزای آن. مراد از نزول قرآن در ماه رمضان و نقد و بررسی اقوال مختلف در باره تدر یجی یا دفعی بودن نزول آن و این آیه شریفه دلالت دارد بر اینکه قرآن یک پارچه در ماه رمضان نازل شده، از سوی دیگر ظاهر آیه شریفه: “و قرآنا فرقناه لتقراه علی الناس علی مکث، و نزلناه تنزیلا” (14) دلالت دارد بر اینکه قرآن کریم به تدریج و در مجموع مدت دعوت رسولخدا ص یعنی در مدت تقریبا بیست و سه سال نازل شده، تاریخ هم مؤید این معنا است، و از همین جهت‌بعضی گمان کرده‌اند که آیه مورد بحث‌با این آیه منافات دارد. و بعضی دیگر در پاسخ گفته‌اند: قرآن کریم دو بار نازل شده، یک بار در ماه رمضان به طور یک پارچه به آسمان دنیا نازل شد و بار دیگر از آسمان دنیا به تدریج‌بر زمین نازل شده، و این پاسخی است که مفسرین نامبرده آنرا از روایات گرفته‌اند که بعضی از آن‌ها را در بحث روایتی آینده نقل خواهیم کرد. ان شاء الله ولی بعضی دیگر به این مفسرین اشکال کرده‌اند، که در آیه مورد بحث که تعبیر به انزال – یعنی نازل شدن یک پارچه – فرموده دنبالش فرموده: “هدی للناس و بینات من الهدی و الفرقان” به این منظور نازل شده که باید هدایتگر مردم و فارق میان حق و باطل باشد، و دلائلی روشن از هدایت ارائه دهد، و این معنا با نازل شدن به آسمان دنیا نمی‌سازد، چون بنا بر این تفسیر قرآن کریم سال‌ها در آسمان دنیا بود، در حالی که هدایتگر برای مردم نبود. بعضی دیگر از این ایراد پاسخ داده‌اند به اینکه هدایت‌بودن قرآن البته به این معنا که می‌تواند هادی مردم باشد و مردم را از ضلالت نجات دهد و فارق میان حق و باطل باشد، معنائی است که منافات ندارد با اینکه چند سالی در آسمان دنیا بدون هدایت فعلی و خلاصه راکد مانده باشد، تا وقتی زمان به کار افتادنش رسید از آسمان به زمین نازل گردد، و نظائر آن بسیار است، مانند قوانینی که از مجلس قانونگذاری گذشته تا هر وقت زمان بکار بردن فلان ماده‌اش رسید آنرا به کار ببرند، و از قوه به فعلیت در آورند. این بود پرسش و پاسخهائی که پیرامون آیه کرده‌اند، و لیکن حق مطلب این است که حکم قوانین و دستورات با حکم خطاباتی که متوجه اشخاص می‌شود فرق دارد، در خطابات باید قبل از صدور خطاب مخاطبی باشد، هر چند به مدتی اندک آنگاه به او خطاب کنند، و معنا ندارد خطاب از مقام تخاطب جلوتر باشد، و در قرآن کریم از این خطاب‌ها بسیار است، مانند خطاب در آیه: “قد سمع الله قول التی تجادلک فی زوج‌ها و تشتکی الی الله و الله یسمع تحاورکما” (15). و خطاب در آیه: “و اذا راوا تجارة او لهوا انفضوا الی‌ها و ترکوک قائما”. (16) و آیه: “رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه، فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر، و ما بدلوا تبدیلا”. (17) که در این سه آیه و امثال آن خطاب‌ها متوجه مخاطبینی است که قبل از خطاب وجود داشته‌اند. علاوه بر اینکه در قرآن کریم ناسخ و منسوخ هست و معنا ندارد که ناسخ و منسوخ هر دو در یک زمان نازل شوند. بعضی از مفسرین پاسخ داده‌اند که مراد از نزول قرآن در ماه رمضان نزول آن قسمتی از قرآن است که در رمضان نازل شده. ولی این جواب هم درست نیست، برای اینکه مشهور در نزد مفسرین این است که رسولخدا ص که مبعوث به قرآن بوده در روز بیست و هفتم از ماه رجب مبعوث شده، و بین رجب تا رمضان بیش از یک ماه فاصله است، آن وقت چگونه ممکن است در این مدت بعثت آن جناب از نزول قرآن خالی باشد. از اینهم که بگذریم آیه‌های اول سوره”علق”شهادت می‌دهد که این سوره اولین سوره‌ای بوده که نازل شده، و در اولین روز بعثت نازل شده، و همچنین سوره”مدثر”شهادت می‌دهد که در روزهای اول دعوت نازل شده، و به هر حال بسیار بعید است که اولین آیه نازل، در ماه رمضان باشد علاوه بر اینکه جمله مورد بحث که می‌فرماید: “شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن” دلالت صریحی ندارد بر اینکه مراد از قرآن اولین قسمت نازل آن باشد، پس حمل آیه بر اولین جزء نازل آن حملی است‌بدون دلیل. و نظیر این آیه در دلالت‌بر اینکه قرآن در یک زمان نازل شده آیه: “و الکتاب المبین انا انزلناه فی لیلة مبارکة انا کنا منذرین” (18) و آیه: “انا انزلناه فی لیلة القدر” (19) می‌باشد چونکه از این آیات بر می‌آید همه قرآن در یک زمان نازل شده، و ظاهر آن‌ها نمی‌سازد با اینکه منظور نزول اولین قسمت نازل آن باشد، و یا منظور اولین روز انزال آن باشد، قرینه‌ای هم در کلام نیست که به خاطر آن قرینه بتوانیم دست از ظاهر آن برداریم. آنچه در این باره از تدبر در آیات کتاب استفاده می‌شود و آنچه از تدبر در آیات کتاب بر می‌آید مطلبی دیگر غیر از همه این مطالب است، چون در آیاتی که می‌گوید قرآن در ماه رمضان و یا در شبی از شبهای آن نازل شد تعبیر به انزال آمده، که دلالت‌بر نازل کردن یکپارچه قرآن دارد، و در هیچ یک از آن‌ها تعبیر به تنزیل نیامده، مثلا یکجا فرموده: “شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن” (20) جای دیگر فرموده: “حم و الکتاب المبین انا انزلناه فی لیلة مبارکة” (21)، و در جای دیگر فرموده: “انا انزلناه فی لیلة القدر” (22). و این تعبیر و نازل شدن یکپارچه به دو اعتبار می‌تواند باشد، یکی به اعتبار اینکه مجموع و روی هم رفته قرآن و یا بعضی از آن یکپارچه و یک دفعه نازل شده هر چند که تک تک آیاتش به تدریج نازل شده باشد، همچنانکه در مورد باران با اینکه قطره قطره نازل می‌شود، ولی به اعتبار اینکه مجموع باران‌ها و قطرات مفید فائده بوده تعبیر می‌کند به اینکه”کماء انزلناه من السماء” (23) و نیز بهمین اعتبار فرموده: “کتاب انزلناه الیک مبارک لیدبروا آیاته” (24). دوم به اعتبار اینکه کتاب ماورای آنچه ما با فهم عادی خود از آن می‌فهمیم، که معلوم است فهم عادی ما مستلزم آن است که آیاتش را جدا جدا تدبر کنیم، و خود هم جدا جدا و به تدریج نازل شود، حقیقت دیگری دارد که به لحاظ آن حقیقت امری واحد و غیر تدریجی است، و نزولش به انزال – یک دفعه – است، نه تنزیل (نزول به تدریج). و همین اعتبار دومی از آیات کریمه قرآن استفاده می‌شود مانند آیه: “کتاب احکمت آیاته ثم فصلت من لدن حکیم خبیر” (25) چون کلمه”احکمت”از احکام است و احکام در مقابل “تفصیل”است، و تفصیل عبارت است از اینکه کتاب را فصل فصل و قطعه قطعه کنند، در نتیجه احکام به معنای آن است که به نحوی باشد که جزء جزء نداشته و اجزایش از یکدیگر متمایز نباشد، چون همه‌اش به یک معنا بر می‌گردد، که آن معنا جزء و فصل ندارد و آیه شریفه صریح است در اینکه این تفصیل که ما امروز در قرآن مشاهده می‌کنیم تفصیلی است که بعدها به قرآن داده شده، و گرنه در آغاز محکم و بدون جزء و فصل بوده. از این آیه روشن‌تر، آیه”و لقد جئناهم بکتاب فصلناه علی علم هدی و رحمة لقوم یؤمنون. هل ینظرون الا تاویله یوم یاتی تاویله یقول الذین نسوه من قبل قد جاءت رسل ربنا بالحق” (26). و آیه”و ما کان هذا القرآن ان یفتری من دون الله، و لکن تصدیق الذی بین یدیه و تفصیل الکتاب لا ریب فیه من رب العالمین”تا آنجا که می‌فرماید: “بل کذبوا به ما لم یحیطوا بعلمه و لما یاتهم تاویله” (27) چه از این آیات و مخصوصا آیه شریفه سوره یونس به خوبی استفاده می‌شود که مساله تفصیل و جداسازی امری است که بعدها بر کتاب خدا عارض شده است و قبلا به این صورت نبوده. پس کتاب به خودی خود چیزی است، و تفصیلی که عارض بر آن شده چیزی دیگر، و کفاری که کتاب را تکذیب کردند تکذیبشان مربوط به تفصیل کتاب است، و ناشی از این است که فراموش کردند این تفصیل به چه چیز برگشت می‌کند و به زودی در قیامت می‌فهمند و جز فهمیدن چاره‌ای ندارند، آن وقت پشیمان می‌شوند در حالی که پشیمانی سودی برایشان نداشته، و راه گریزی هم ندارند، و این آیه اشعاری هم به این معنا دارد که کتاب اصلی تاویل کتاب خواندنی یعنی قرآن است. از آیه مورد بحث روشن‌تر این آیه شریفه است: “حم و الکتاب المبین، انا جعلناه قرآنا عربیا لعلکم تعقلون و انه فی‌ام الکتاب لدینا لعلی حکیم” (28) چون این آیه ظهور در این معنا دارد که قرآن قبلا در کتاب مبینی بوده که خواندنی و عربی نبوده، و بعدها خواندنی و عربی شده، و لباس الفاظ آنهم به واژه عربیت پوشیده، تا مردم آن را بفهمند و گرنه همین کتاب قبلا در “ام الکتاب”، که نزد خدا مقامی بلند داشته است، بوده مقامی که دست‌خرد بدان نمی‌رسد، کتابی که حکیم است، یعنی مانند کتاب قرآن آیه آیه و سوره سوره نیست. و آیات شریفه”فلا اقسم بمواقع النجوم، و انه لقسم لو تعلمون عظیم، انه لقرآن کریم، فی کتاب مکنون، لا یمسه الا المطهرون، تنزیل من رب العالمین” (29) نیز در سیاق آیه سوره زخرف است، چون از ظاهر آن به خوبی بر می‌آید، قرآن کریم در کتاب مکنون و پنهان از دید بشر قرار داشته، در کتابی که جز پاکان کسی با آن تماس ندارد، و از آن کتاب که نزد رب العالمین است نازل شده است، و اما قبل از نازل شدن موقعیتی در کتاب مکنون داشته، مکنون از اغیار همان که در آیه سوره زخرفم الکتابش خوانده، و در سوره بروج لوح محفوظش نامیده و فرموده: “بل هو قرآن مجید فی لوح محفوظ” (30) بلکه این لوح از این جهت محفوظ است که دگرگونگی در آن راه ندارد، و معلوم است قرآنی که باید به تدریج نازل شود (چون به عالمی نازل می‌شود که زمان و تدرج بر همه آن حاکم است) هرگز از ناسخ و منسوخ و از تدریج‌خالی نیست و این تدرج خود نوعی تبدل است، پس کتاب مبین که اصل قرآن است و خالی از تفصیل و تدرج است، امری است غیر این قرآن نازل شده، و قرآن به منزله لباسی ست‌برای آن امر. و همین معنا یعنی اینکه قرآن، نازل شده و بشری شده کتاب مبین (که ما آن را حقیقت کتاب می‌نامیم) باشد، و به منزله لباسی باشد برای اندام صاحب لباس، و مثال باشد برای حقیقت و نیز به منزله مثل باشد برای غرض صاحب کلام، خود مصحح آن است که احیانا آن حقیقت را هم قرآن بنامیم همچنانکه در آیه شریفه: “بل هو قرآن مجید فی لوح محفوظ” (31) و آیاتی دیگر این تعبیر آمده، و همین نکته باعث می‌شود که آیه: “شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن” (32)، و آیه”انا انزلناه فی لیلة القدر” (33)، و آیه”انا انزلناه فی لیلة مبارکة” (34) را که دلالت دارند بر اینکه قرآن یک دفعه نازل شده حمل کنیم بر نازل شدن حقیقت قرآن، یعنی کتاب مبین، بر قلب رسولخدا ص در یک شب، همچنانکه همین قرآن بعد از آنکه بشری و خواندنی و مفصل شد، تدریجا در مدت بیست و سه سال دعوت نبویه نازل شده است. این نزول تدریجی از آیات زیر استفاده می‌شود: “و لا تعجل بالقرآن من قبلان یقضی الیک وحیه” (35) و آیات: “لا تحرک به لسانک لتعجل به، ان علینا جمعه و قرآنه، فاذا قراناه فاتبع قرآنه ثم ان علینا بیانه” (36) چون از این آیات بر می‌آید که رسولخدا ص می‌دانسته چه آیه‌ای بر او نازل می‌شود، و به همین جهت قبل از آنکه وحی آیه‌ای تمام شود او از پیش، آیه را می‌خوانده، و خدای تعالی از این کار نهیش فرمود، کگان شاء الله توضیحش در جای مناسب خواهد آمد. و سخن کوتاه آنکه: اگر کسی در آیات قرآنی تدبر و دقت کند هیچ چاره‌ای جز این ندارد که اعتراف کند به اینکه آیات قرآنی دلالت دارد بر اینکه این قرآنی که تدریجا بر رسول خدا ص نازل شده متکی بر حقیقتی است متعالی و بس بلند که عقول عامه بشر قاصر از درک آن، و دست افکار ملوث به لوث هوس‌ها و قذارتهای ماده‌شان از رسیدن به آن حقیقت کوتاه است، و اینکه نخست این حقیقت‌بر رسولخدا ص نازل شده بود و به وی تعلیم داده بود که منظورش از کتاب (که بعدا تدریجا نازل می‌شود) چیست. و مایان شاء الله در بحث پیرامون تاویل و تنزیل در تفسیر آیه شریفه: “هو الذی انزل علیک الکتاب منه آیات محکمات” (37) باز در این باره سخن خواهیم گفت. این آن مطلبی است که گفتیم با دقت و تدبر از آیات کریمه قرآن به دست می‌آید بله محدثین که کارشان تنها نقل حدیث است و نیز علمای علم کلام و همچنین علمای مادی این عصر از آنجا که منکر ماورای ماده و محسوسات‌اند ناگزیر شده‌اند این آیات و نظائر آن را که دلالت دارند بر اینکه مثلا قرآن هدایت و رحمت و نور و روح و مواقع نجوم و کتاب مبین است، و یا در لوح محفوظ و نازل از ناحیه خدا است، و یا در صحف مطهره است، و یا تعبیرات دیگری که از قرآن شده، همه را حمل کنند بر اقسامی از استعاره و مجازگوئی، و با این عمل خود قرآن را همپایه یک کتاب شعری کرده‌اند، (که به قول معروف هر چه گزافی‌تر و دروغ‌تر باشد شیرین‌تر و شیواتر است). گفتار بعضی از اهل بحث در توجیه نزول قرآن در ماه رمضان بعضی دیگر از اهل بحث و تحقیق در معنای اینکه چگونه ممکن است قرآن در ماه رمضان نازل شده باشد؟ گفتاری دارد که خلاصه‌اش از نظر خواننده می‌گذرد. هیچ شکی نیست در اینکه بعثت رسولخدا ص قرین و توام با نزول اولین بخش آن بوده، و در آن بخش به وی دستور داده که مردم را تبلیغ و انذار کن، از سوی دیگر در این نیز هیچ شکی نیست که بعثت و نزول اولین بخش قرآن، در شب اتفاق افتاده، برای اینکه آیه شریفه: “انا انزلناه فی لیلة مبارکة انا کنا منذرین” (38)، صریحا می‌فرماید: که قرآن در شب نازل شده، و باز شکی نیست که آن شب از شب‌های رمضان بوده، برای اینکه در سوره بقره آیه 185می‌فرماید: “شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن”. پس تا اینجا هیچ شکی نیست تنها گفتگو در این است که منظور این آیات تمام قرآن است‌یا بعضی از آن؟در پاسخ از این سؤال می‌گوئیم: گو اینکه همه قرآن در یک شب نازل نشده، اما همینکه سوره حمد که مشتمل بر بسیاری از معارف قرآن است در یک شب نازل شده، مثل این است که همه قرآن در یک شب نازل شده باشد، و بهمین اعتبار می‌شود گفت: (ما قرآن را در فلان شب نازل کردیم). پاسخ دیگری که می‌توان گفت اینکه: کلمه قرآن همانطور که بر همه آیات بین دو جلد اطلاق می‌شود، بر بعض از آن نیز اطلاق می‌گردد، همانطور که بر سایر کتب آسمانی از قبیل تورات و انجیل و زبور نیز اطلاق می‌گردد، و این خود اصطلاحی است از قرآن کریم. آنگاه اضافه کرده: که اولین بخشی که نازل شده”اقرء باسم ربک الذی خلق… ” (39) است که در شب بیست و پنجم رمضان نازل شد، در حالی که رسول خدا ص در وسط بیابان بود، و به طرف خانه خدیجه می‌آمد، همینکه این آیات به وی وحی شد به خاطرش رسید از جبرئیل بپرسد: چگونه پروردگار خود را یاد کند، دوباره جبرئیل خود را به وی نشان داد و تعلیمش داد که بگوید: “بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین”تا آخر سوره حمد، و سپس کیفیت نماز را به او یاد داد، و از نظرش غائب شد، رسول خدا ص به خود آمد در حالی که اثری از جبرئیل نیافت، تنها از آنچه دیده بود، تعبی و کوفتگی در خود احساس کرد، تعبی که همواره بعد از دیدن جبرئیل به او دست می‌داد، و چون اولین بار بود که به چنین منظره‌ای بر می‌خورد و نمی‌دانست که از طرف خدا مبعوث به نبوت و هدایت‌خلق شده، لذا وقتی به خانه درآمد از شدت خستگی آن شب را تا به صبح خوابید، صبح آن شب مجددا فرشته وحی نزد او برگشت و این سوره را بر او نازل کرد: “یا ای‌ها المدثر قم فانذر”. (40) آنگاه مفسر نامبرده می‌گوید پس معنای نازل شدن قرآن همین نازل شدن سوره حمد است، که در ماه رمضان و مصادف با شب قدر نازل شده، و اما آنچه در کتب شیعه دیده می‌شود که بعثت در روز بیست و هفتم رجب بوده، روایاتی است که علاوه بر اینکه جز در بعضی از کتب شیعه که تاریخ تالیفش جلوتر از قرن چهارم هجرت نیست، یافت نمی‌شود مخالف کتاب خدا نیز هست، چون متوجه شدید که کتاب خدا نزول قرآن را در ماه رمضان دانسته. سپس اضافه می‌کند: که در این میان روایات دیگری هست مؤید آن روایات که می‌گوید معنای نزول قرآن در ماه رمضان این است که قرآن قبل از بعثت رسولخدا ص یک جا از لوح محفوظ به بیت المعمور نازل شد، و جبرئیل آن را در بیت المعمور به ملائکه املاء کرد، تا آنکه بعد از بعثت‌به تدریج‌بر رسول خدا ص نازل شد. و این روایات اوهامی است‌خرافی که دست اجانب آن‌ها را با روایات اسلام آمیخته کرده و به چند جهت مردود است، 1 – مخالف کتاب خدا هستند 2 – لوح محفوظ را جزء ماورای طبیعت دانسته در حالی که لوح محفوظ عبارت است از عالم طبیعت و بیت المعمور عبارت است از کره زمین، که با سکونت‌بشر معمور و آباد گشت، این بود خلاصه گفتار آن مفسر. توضیح بی پایگی و واهی بودن آن گفتار مؤلف: من نمی‌دانم کدام یک از جملات این مفسر که سراسر آن فاسد است قابل اصلاح است تا به وجهی از وجوه با حق و حقیقت منطبق شود، چون در چنین صورتی قضیه شبیه مثل معروف می‌شود که می‌گویند وصله از خود جامه بیشتر است. زیرا اولا این افسانه که وی از پیش خود در باره بعثت درست کرده و یا اینکه گفته اولین بخش نازل شده چیست”اقرء باسم ربک”وقتی نازل شد که رسول خدا ص در راه بود، و بعد از آن سوره حمد نازل شد، و آنگاه نماز را به آن جناب تعلیم داده و آن حضرت داخل خانه شد و از خستگی به خواب رفت، و صبح آن شب سوره مدثر نازل شده، امر به تبلیغش نمود همه این‌ها مطالبی است که نه آیه محکمه دلالت‌بر آن دارد، و نه سنت قائمه، بلکه تنها و تنها قصه‌ای است تخیلی که نه با کتاب موافق است و نه با حدیث، و بیان ناسازگاریش خواهد آمد. و ثانیا وی گفته: که به طور مسلم بعثت و نزول قرآن و امر به تبلیغ هر سه مقارن هم اتفاق افتاد، و در مقام تفسیر و توضیح این سخن گفته است: نبوت با نزول قرآن آغاز شد و رسولخدا ص تنها در یک شب نبی و غیر رسول بود، و صبح همان شب به مقام رسالت هم رسید، چون سوره”مدثر”او را امر به تبلیغ نمود، ولی این مفسر هرگز نمی‌تواند بر طبق گفته‌های خود دلیلی از کتاب یا سنت‌بیاورد، و عجب اینجا است که مساله را از مسلمات گرفته، در حالی که چنین نیست اما از نظر سنت مسلم نیست‌برای اینکه کتب سنت چه آن‌ها که علمای اهل سنت تالیف کرده‌اند، و چه آن‌ها که علمای امامیه تالیف کرده‌اند، همه بعد از دو قرن و بیشتر از عصر رسولخدا ص تدوین شده‌اند، هر چند که مفسر نامبرده این اشکال را منحصرا به کتب شیعه وارد دانسته، ولی تمامی کتب عامه نیز اینطور بوده‌اند، اگر در روایات شیعه دسیسه شده باشد. در روایات عامه نیز شده است و اما کتب تاریخ علاوه بر اینکه متعرض این جزئیات نشده احتمال دسیسه در آن‌ها بیشتر است، و اگر بیشتر هم نباشد حداقل مانند کتب حدیث در معرض آن بوده است. و اما کتاب خدا که برای هر اهل فنی روشن است که دلالت آیات آن بر مساله بعثت قاصرتر از دلالت روایات است، بلکه می‌توان گفت آیات قرآن بر خلاف آنچه مفسر نامبرده در مساله بعثت گفته دلالت دارد، و رسما افسانه و بافته‌های او را تکذیب می‌کند، چون سوره علق بطوریکه اهل حدیث گفته‌اند و به شهادت پنج آیه اول آن اولین سوره‌ای بوده که بر رسولخدا ص نازل شده، و احدی از مفسرین نگفته و حتی احتمالش را هم نداده که تکه تکه نازل شده باشد، و حداقل احتمال می‌دهیم که یک باره نازل شده باشد، مشتمل بر این نکته است که رسولخدا ص در انظار مردم نماز می‌خوانده، و بعضی از مردم او را از این کار نهی می‌کردند، و در مجالس قریش از او بدگوئی می‌کرده‌اند، و اگر قبل از سوره علق قرآن بر آن جناب نازل نشده بود، پس رسول خدا ص چگونه نماز می‌خوانده، و در نمازش چه می‌گفته؟سوره علق هم از نماز به غیر از امر سجده که دستوری دیگر نداده، پس معلوم می‌شود آن جناب قبل از سوره علق نمازی داشته و کسانی بوده‌اند که آن جناب را از نماز نهی می‌کرده‌اند، و از نهی خود دست‌بردار نبوده‌اند، مگر اینکه بگوئی منظور از این نمازگزار شخصی دیگر غیر از رسولخدا ص است، و این حرف بطلانش روشن است، برای اینکه در آخر سوره به خود آن جناب خطاب نموده می‌فرماید: “کلا لا تطعه”آن کسی را که به تو می‌گوید نماز مخوان اطاعت مکن، بلکه همچنان خدا را سجده کن، و به او نزدیک شو. اینک آیاتی از همین سوره که دلالت‌بر بطلان قول مزبور دارد: “ارایت الذی ینهی عبدا اذا صلی ارایت ان کان علی الهدی. او امر بالتقوی. ارایت ان کذب و تولی. ا لم یعلم بان الله یری؟. کلا لئن لم ینته لنسفعا بالناصیة. ناصیة کاذبة خاطئة. فلیدع نادیه. سندع الزبانیة. کلا لا تطعه و اسجد و اقترب. ” (41) پس از این سوره استفاده می‌شود که رسولخدا ص قبل از نازل شدن اولین سوره از قرآن هم نماز می‌خوانده، و خود بر طریق هدایت‌بوده و احیانا دیگران را هم امر به تقوا می‌کرده، و این همان نبوت است، ولی رسالت نیست، و بهمین جهت این وضع آن جناب را انذار ننامیده، پس آن جناب قبل از بعثت هم نبی بوده، و نماز می‌خوانده، با اینکه هنوز قرآن بر او نازل نشده بود، و سوره حمد که جزء نماز است نیامده، و مامور به تبلیغ نشده بود. و اما سوره حمد، مدت‌ها بعد از بعثت نازل شد، و اگر نزولش بلا فاصله بعد از سوره علق بود، و بقول این مفسر در قلب رسولخدا ص خطور کرده بود جا داشت‌بفرماید: “قل بسم الله الرحمن الرحیم، الحمد لله رب العالمین… “و یا بفرماید: “بسم الله الرحمن الرحیم قل الحمد لله رب العالمین… “. مترجم: (چون سوره علق به عبارتی آغاز شده که معنای”قل”را می‌دهد اگر سوره حمد هم بلا فاصله با آن سوره نازل شده بود باید کلمه”قل”و یا”اقرء”در اول آن قرار می‌داشت). و نیز لازم بود که در این سوره گفتار در جمله”مالک یوم الدین”تمام شود زیرا بقیه سوره از غرض بیگانه است از طرفی ختم شدن سوره در جمله”مالک یوم الدین”از نظر بلاغت قرآن شریف مناسب‌تر و لایق‌تر بود. بله در سوره حجر که به شهادت مضامین آیاتش از سوره‌های مکی است و بیانش خواهد آمد فرموده: “و لقد آتیناک سبعا من المثانی و القرآن العظیم” (42) و مراد از کلمه” سبع مثانی”سوره حمد است که در آیه شریفه در مقابل قرآن عظیم قرار گرفته و این منتها درجه تجلیل و تعظیم از سوره حمد است و لیکن با همه این احوال سوره حمد قرآن نامیده نشده بلکه هفت آیه از آیات قرآن معرفی شده به دلیل اینکه آیه: “کتابا متشابها مثانی” (43) همه قرآن مثانی خوانده شده و در آیه سوره حجر سوره حمد هفت عدد از آن مثانی خوانده شده. و با این حال از آنجا که سوره حجر مشتمل بر نامی از سوره حمد است معلوم می‌شود سوره حمد قبل از سوره حجر نازل شده. و نیز از آنجائی که سوره حجر مشتمل بر آیه”فاصدع به ما تؤمروا عرض عن المشرکین انا کفیناک المستهزئین… ” (44) می‌فهمیم که رسولخدا ص مدتی دست از انذار کشیده بود و در این آیه مجددا مامور بدان شده که می‌فرماید: “فاصدع”پس از سوره حجر دو چیز استفاده شد یکی ترک انذار و دیگر نزول سوره حمد قبل از آن و شما از کجا ثابت می‌کنید که نزول حمد قبل از ترک انذار بوده؟. و اما سوره مدثر و مطالبی را که مشتمل است چون آیه”قم فانذر”اگر گفته شود همه آن یک باره نازل شده حال آیه: “قم فانذر”حال آیه: “فاصدع به ما تؤمر”در سوره حجر است و نیز حال جمله”و اعرض عن المشرکین”در سوره حجر حال جمله”ذرنی و من خلقت وحیدا”در سوره مدثر است و هر دو مضمونی نزدیک به هم دارند، از هر دو فهمیده می‌شود اولا کسانی مزاحم دعوت رسول خدا ص بوده‌اند و در ثانی رسول خدا ص مدتی انذار را تعطیل کرده بود. و چنانچه سوره مدثر قطعه قطعه نازل شده باز از سیاق آن بر می‌آید که تنها صدر آن در آغاز رسالت نازل شده و بقیه بعد از تعطیل انذار آمده است. ادامه دارد…به نقل از تفسیر المیزان،جلد دوممنبع: http://www.bashgah.net
 
 


برچسب ها :
دیدگاه ها