تاریخ انتشار : ۲۷ شهریور ۱۳۹۷


قبور منسوبین پیامبر در بقیع

عباس بن عبدالمطلب

عموی پیامبر  و از شخصیت‌های بزرگ قریش بود که سه سال قبل از عام الفیل در مکه متولد شد. او در سال ۳۲ ه.ق در مدینه درگذشت و در بقیع به خاک سپرده شد.[۱]

بیشتر فرزندان وی از اصحاب و دوستداران امیر مؤمنان  بودند. و از میان آنان «عبدالله بن عباس» به علم و دانش شهرت داشت و خلفا از فرزندان او هستند.

عباس عموی پیامبر

عباس، فرزند دوم عبدالمطلب و کنیه‌اش ابوالفضل است مادر وی نتیله دختر جناب بن کلیب، نخستین زنی است که کعبه را با پارچه‌های حریر و دیبا پوشانید. روزی عباس در حالی که کودک بود،مفقود شده در پی جستجویش برآمدند اما اثری از وی نیافتند مادرش نذر کرد که اگر فرزندش را بیابند، کعبه را با جامه‌های حریر و دیبا بپوشاند، پس آنگاه که یافته شد، به نذر خود وفا کرد.[۲]

وی سه سال قبل از عام الفیل در مکه به دنیا آمد. پدرش از شخصیت‌های بزرگ مکه بود، عباس پس از وفات پدر، مناصب مهمی را در مکه به ارث برد که از آن جمله : سقایت حاجیان و عمارت مسجد الحرام.

سقایه الحاج، عبارت بود از در اختیار داشتن چاه زمزم، که آن، آب منحصر به فرد شهر مکه بود و او خود در کنار چاه می‌ایستاد و حاجیان را از آب و شربت‌های گوناگون سیراب می‌کرد وگاهی هم به جای آب و شربت، شیر و عسل به مردم می‌داد.

عمارت مسجد الحرام هم عبارت از این بود که جمعی با هم قرار داد بسته، سوگند یاد کردند که نگذارند کسی در مسجد، کلام لغو و بیهوده به زبان آورد و یا ناسزا بگوید و اگر کسی چنین می‌کرد از مسجد الحرام بیرونش می‌کردند. رییس این جمعیت عباس بن عبدالمطلب بود وی این منصب‌ها را پس از وفات پدرش عبدالمطلب به عهده گرفت، با آن که از همه برادرانش کوچکتر بود.

عباس مردی عاقل، زیرک، با تدبیر و سفره دار بود، به خصوص نسبت به خویشان و بستگانش بسیار مهربانی کرد و به آن‌ها یاری داد و از این رو، مورد تجلیل و احترام پیامبر قرار گرفت و او اینگونه می‌شود: «هذا العباس بن عبدالمطلب أجود قریش کفاً و أوصلها رحماً». « او عباس فرزند عبدالمطلب است که از همه قریش، سخی‌تر و نسبت به خویشان مهربان‌تر است».[۳]

مسلمانی عباس

عباس، عموی گرامی پیامبر  ، پس از هجرت ، از آن حضرت اجازه خواست که به مدینه بیاید و در آنجا مسلمانی برگزیند، اما از آن جهت که عباس، نسبت به پیامبر ارادتی شدید داشت و محبت ایشان در دلش بود و اخبار مکه را به آن حضرت منتقل می‌کرد، پیامبر به ایشان فرمودند: در مکه بماند و اخبار مکه را به ایشان انتقال دهد . او تا پیش از جنگ بدر در مکه ماند، اما در دلش به پیامبر ایمان داشت و ایمان خود را مخفی می‌کرد. بعد ازآن که همه بنی هاشم اسلام را پذیرفتند، پیامبر دستور دادند که همگی به مدینه هجرت کنند. عباس هم پس از جنگ بدر به مدینه هجرت کرد؛ اگر چه قبل از جنگ بدر، در مکه به ‌آیین پسر برادر در آمده بود.

« عن سهل بن سعد، استأذن العباس نبی الله  فی الهجره فکتب إلیه یا عمّ یا عم مکانک الذی أنت فیه، فإنّ الله یختم بک الهجره کما ختم بی النبوه و قال الواقدی عن بن أبی سیره عنی حسین بن عبد الله عن عکرمه عن بن عباس أسلم العباس بمکه قبل بدر، و أسلمت أم الفضل معه حینئذ و کان مقامه بمکه..».[۴]

سهل به سعد گوید که عباس از پیامبر   اجازه خواست که به مدینه هجرت کند. حضرت به وی نوشتند. ای عمو، ای عمو، در مکه بمان که خداوند برای تو هم هجرت را مقرر فرموده، چنان که نبوت را برای من مقرر فرمود. واقدی از ابن ابو سیره، از حسین بن عبدالله، از عکرمه، از ابن عباس روایت کرده که عباس در مکه اسلام برگزید؛ قبل از جنگ بدر و همسرش أم الفضل هم در همین زمان که در مکه بودند، اسلام برگزید.  با این حال پیامبر  پس از جنگ بدر اذن دادند که عباس و باقی ماندگان از بنی هاشم که در مکه بودند، به مدینه هجرت نمایند و ایشان به مدینه هجرت کرده و مجدداً شهادتین بر زبان جاری نمودند.

شأن والای عباس در اندیشه پیامبر

عباس بن عبدالمطلب در نظر پیامبر خدا  جایگاهی والا و رفیع داشته که بدین مناسبت، سه روایت را در شأن رفیع عباس نزد پیامبر اشاره می‌کنیم.

جابر بن عبدالله انصاری می‌گوید: روزی عباس نزد پیامبر آمد  آمد و او مرد خوش هیکل و بلند بالایی بود پیامبر وقتی ایشان را دیدند، فرمودند: «إنَّکَ یا عَمَّ الَجَمیلُ، فَقَالَ العَبَّاسُ: مَا الجَمَالَ بِالرَّجُلِ یا رسُول الله؟! قالَ: بِصَوابِ القَول بالحَقِّ، قال فما الکمال؟! قال تَقوَی الله و حُسنُ الخَلُقِ….».[۵]«ای عمو، تو بسیار زیبایی!‌عباس پرسید: ای فرستاده خدا، جمال مرد به چیست؟ پیامبر فرمود: به راستگویی حقیقی و ‌به مورد مرد است. عباس پرسید پس کمال کدام است؟ پیامبر فرمود: به تقوای مرد و به اخلاق نیکویش است.»

«عَن علی بن أبی طالب  قال: قال رسولُ الله  احفظُونی فی عمِّی العَبَّاسِ فإنَّهُ بَقیهُ أَبائی.».[۶] از حضرت علی  نقل است که فرمود: پیامبر خدا فرمودند مرا درباره عمویم عباس رعایت کنید که او یادگار پدرانم می‌باشد.»

«عَن أبی سعیدٍ الخِدری، عَن النَّبِی  قال: أُوصیکُمُ بِهَذَینِ خیراً یعنی عَلیاً و العَبَّاسَ، لا یکفُّ عنهُما أحدٌ و لا یحفَظُهَمَا لی إلاَّ أعطاهُ الله نوراً یوِدُ بِهِ عَلَی یوم القیامَه».[۷]

ابو سعید خدری، از پیامبر خدا  نقل کرده که آن حضرت فرمودند: شما را درباره علی و عباس سفارش می‌کنم، هر که ایشان را به خاطر من رعایت کند و از آزارشان خودداری نماید، خداوند در قیامت نوری به او دهد که با آن نور به من وارد شود.»

و در موارد دیگری آمده که پیامبر بارها فرمودند: همانا عباس از من است و من از او، و از این گونه روایات، در مطاوی تاریخی و روایی بسیار است که جایگاه رفیع عباس را در نظر پیامبر  نشان می‌دهد. همچنین فرموده است: «مَن سَبَّ العَبَّاس فَقَد سَبنی».[۸] هرکس به عموی عباس دشنام و اساء بد کند به تحقیق به من دشنام و اساء کرده است.

عباس و برخی از بنی هاشم در دام قریش

در تاریخ آمده است که عباس همراه قریش و برخی دیگر از بنی هاشم، در جنگ بدر اسیر شدند. منشأ این خبر تاریخی اینجاست که قریش زمانی که عازم بدر شدند، از بنی هاشم تقاضای کمک و موافقت نکردند ولی چون به مرّ الظهران رسیدند، ابوجهل ناگهان از این غفلت بیدار شد و فریاد زد: «اف بر شما می‌دانید که چه کردید؟ چگونه از بنی هاشم غفلت نمودید و آنان را در مکه به حال خود گزارده و همگی خارج شدید؟ از این نمی‌ترسید که اگر بر محمد پیروز شدید، اینان از زنان و فرزندانتان انتقام بگیرند؟ و اگر محمد  بر شما غالب شود، ایشان در مکه همین عمل را نسبت به خاندانتان انجام‌ دهند؟! نگذارید آن‌ها در مکه بمانند، بلکه ایشان را با خود حرکت دهید هر چند ‌آمدنشان برای شما سودی ندارد. همگی پیشنهاد ابوجهل را پذیرفته و به مکه برگشتند و عباس و عقیل و نوفل و طالب را به اجبار حرکت دادند. هنگامی که جنگ بدر شروع شد، پیامبر خدا که از ماجرا‌ آگاه بود، فرمود: هر کس با یکی از بنی هاشم برخورد کرد، او را نکشد؛ زیرا آن‌ها به اجبار به جنگ آورده شده‌اند.

گفته پیامبر بر برخی گران آمد تا جای که ابو حذیفه بن عقبه گفت: به خدا قسم هر یک از آنان را بیابم خواهم کشت. سخن ابوحذیفه به سمع مبارک پیامبر رسید. او را مورد مؤاخذه قرار داد و پرسید تو چنین گفته‌ا‌ی؟ پاسخ داد: آری یا رسول الله؛ زیرا بر من گران آمد که پدر و برادر و عمویم را کشته ببینم و آن‌ها(بنی هاشم) سالم باشند! حضرت فرمودند: پدر و برادر و عمویت با اشتیاق و کمال علاقه به جنگ ما آمده‌اند.

اما بنی هاشم روی اجبار و اکراه بوده است و گرنه هیچ یک از ایشان راضی به جنگیدن با ما نبودند.

در روز جنگ، عباس به دست ابوبشیر اسیر شد، با آن که عباس، مردی تنومند و قوی و ابوبشیر فردی کوتاه قد وضعیف بود هنگامی که ابو بشیر به عباس نزدیک شد، عباس مانند چوبی بی‌حرکت ایستاد زیرا عباس قصد دفاع نداشت و ابوبشیر شانه‌های او را بست واسیر کرد. [۹]

قسمتی از متن عربی را اشاره می‌کنیم:

«أن قریشاً لما تفرقوا إلی بدر فکانوا بمرظهران، هبّ أبو جهل من نومه فصاح : یا معشر قریش، ألا تبّا لرأیکم ماذا صنعتم، خلفتم بنی هاشم وراءکم فإن طفولتکم محمد، کانوا من ذلک بنحوه و إن ظفرتم بمحمد أخذوا آثارکم منکم من قریب من أولادکم و أهلیکم فلا تذروهم فی بیضتکم و فنائکم و لکن أخرجوهم معکم … فأخرجوا العباس بن عبدالمطلب و نوفلاً و طالباً و عقیلاً کرهاً…».[۱۰]

«قریش هنگامی که راهی بدر شدند. به محل مرظهران که رسیدند، ابوجهل از خواب بیدار شد و فریاد زد: ای قریشیان وای بر شما! می‌دانید چه کرده‌اید؟ بنی هاشم را در مکه رها ساختید؟! اگر محمد بر شما پیروز شود. آن‌ها(بنی هاشم) همین کار را با شما خواهند کرد و اگر شما بر او پیروز شوید، آنان از شما انتقام خواهند گرفت. پس حال که در چنگ شما هستند. آنان را از مکه همراه خودتان خارج کرده و به بدر بیاورید. پس آنان رفتند و عباس و عقیل و نوفل و طالب را به اجبار آ‌وردند.  به هر حال، عباس، به اجبار آورده شده و در جنگ بدر بدون هیچ مقاومتی اسیر گردید.

پیامبر جهت رعایت عدالت میان اسیران، از عباس در حالی که می‌دانست قلباً با کفار قریش نبوده و به اجبار آورده شده، جهت رعایت قانون، فدیه گرفت. وی هشتاد اوقیه طلا با یک هزار دینار سرانه خود و عقیل و نوفل را پرداخت و حضرت درباره عمویش با دیگر اسرا هیچ تفاوتی قائل نشد اما پیامبر آن مال را بعداً از اموال بحرین که به نزدش آورده بودند، به عباس مسترد نموده، جبرانش کرد.»

ناراحتی پیامبر برای عباس

عباس درشبی که به اسارت درآمد،تا صبح ناله می کرد و از این واقعه فریاد می‌زد و می گریست، اصحاب دیدند که پیامبر شب را نخوابید و گریان بود. پرسیدند: ای پیامبر خدا، چرا نمی‌خوابید؟ فرمودند: ناله عباس مرا ناراحت کرده، از ناراحتی و غم عباس غمگینم! شبانه عباس را آزاد کرده، به نزد پیامبر آوردند. آن حضرت عباس را دیدند، عباس هم با دیدن پیامبر اکرم  آرامش یافته و به خواب رفتند

«أخبرنا رؤیم بن یؤید المقری قال حدثنا هارون بن أبی عیسی، قال: أخبرنا أحمد بن محمد، قال حدثنا إبراهیم بن سعد جمیعاً قال: حدثنی اعباس بن عبدالله بن معبد عن بعض أهله عن ابن عباس، قال لمّا أمسی القوم یوم بدر و الأساری محبوسون فی الوثاق فبات رسول الله  ساهراً أول لیله فقال له أصحابه: یا رسول الله ما لک لا تنام؟ فقال: سمعت أنین العباس فی وثاقه، فقاما إلی العباس فأطلقوه فنام رسول الله  ». [۱۱]

«… ابن عباس نقل نموده، پس از این که جنگ بدر پایان یافت و شب شد، اسیران محبوس و به ریسمان بسته شده بودند. (عباس در کنار خیمه پیامبر فریاد می‌زد) پیامبر  شب را نخوابیدند. اصحاب پرسیدند: ای فرستاده خدا، چرا نمی خوابید؟ حضرت فرمودند: ناله و فریاد عباس را شنیدم، اصحاب حرکت کرده رفتند بندها را گشودند و عباس را آزاد کردند پس پیامبر به خواب رفتند.»

عباس در جنگ حنین

پس از آن که عباس به مدینه هجرت کرد، در جنگ‌هایی که پیش می آمد، شرکت می‌جست وجان خود را در راه آرمان های پیامبر گرامی اسلام  در طبق اخلاص می نهاد. در جنگ حنین وجود او نقش پر رنگی داشت؛ آنگاه که همه مسلمانان پا به فرار نهادند «او پایداری کرد و استقامت ورزید تنها ده نفر با پیامبر  ماندن که نه نفر از بنی هاشم و دهمین آنها ایمن پسر ام ایمن بود او در این جنگ به شهادت رسید. امیر مؤمنان در پیش روی حضرت می‌جنگید. عباس، دهنه قاطر سواری پیامبر را داشت. ابوسفیان بن حارث، پسر عموی پیامبر نیز رکاب حضرت را در دست داشت… عباس از اینجهت عنان قاطر را گرفته بود که نزدیک دشمن نشود تا مبادا آسیبی به ایشان برسد.» .[۱۲] عباس بن عبدالمطلب شعری را در جنگ حنین سروده که در ذیل به آن اشاره می‌گردد.

 «نَصَرنا رَسُولَ اللهِ فی الحَربِ تِسعَهٌ      وَ قَد فَرَّ مَن قَد فَرَّ عَنهُ فَاَقشَعُوا

  وَ قُولی إذا ما الفَضلَ شِدَّ بِسَیفه       علی القوم أخری یا بنی لِیرجِعُوا

  وَ عاشِرُنا لاقَی الحمامَ بِنَفسَهَ             لِما مَسَّهُ فی اللهِ لا یَتَوَجَّعُ».[۱۳]

«هنگامی که همه فرار کردند ما نه نفر پیامبر را یاری رساندیم. جمعیت را صدا زدم که بر گردند و شمشیر زنند دوباره قبیله را با نام صدا زدم تا برگردند.  نفر دهم ما مرگ را به جان خرید و از آنچه در راه خدا دید اظهار ناراحتی نکرد.».

فضایل دیگر عباس

عباس بن عبدالمطلب فضایل فراوانی دارد که یاد کرد همه آن‌ها، نوشتار را از حد خود خارج می‌سازد. لذا به عناوین برجسته آنها اشاره می کنیم:

۱- میهمانی دادن عباس از سوی پیامبر  در آغاز رسالت در مکه، در موارد شکوهمند زندگی عباس، ضیافتی است که بیش از اسلام، به افتخار پیامبر ترتیب داد. پیامبر خدا  در میهمانی مفصل عبدالله بن جدعان که حضرت را به عبدالمطلب سوگند داده بود شرکت کردند و در پایان میهمانی، هنگام خد احافظی فرمودند: «فردا شما و تمام قبیله تمیم میهمان من هستند.» حضرت هنگامی که برگشتند، در اندیشه بودند که چگونه میهمانی را برگزار کنند، تا این که ابوطالب تصمیم گرفت از عباس کمک بگیرد و عباس با جان و دل پذیرفت و منادی فرستاد تا اعلام کند هرکسی، از هر قبیله‌ای که باشد، در میهمانی محمد  شرکت کند.

بدیشان میهمانی بزرگی ترتیب داد و لباس‌های فاخر بر پیامبر پوشانید و در صدر مجلس نشاند، زیبایی چهره و زیبایی لباس، جذابیتی ویژه به حضرت بخشیده بود که چشم هر بیننده‌ای را خیره می‌کرد.. پس از میهمانی، همه جا صحبت از میهمانی عباس بود و همگان، آن را تعریف و تحسین می‌کردند.».[۱۴]

  1. بخشیدن بازار عکاظ به عباس توسط پیامبر به فرمان جبرئیل

در فتح مکه، جبرئیل بر پیامبر نازل شد و گفت عباس بر شما حق بزرگی دارد. توقع وی این است که بازار عکاظ را به وی واگذاری، پیامبر بازار عکاظ را به عباس بخشید و فرمود: خداوند لعنت کند کسی را که بازار عکاظ را از عباس بستاند.[۱۵]

  1. بازگذاردن در ورودی خانه عباس به مسجد الحرام که به باب العباس شهرت یافت.

  2. قرار دادن ناودان خانه عباس، به داخل مسجد النبی به امر جبرئیل.

«ناودانی که به امر پیامبر  نصب شد، تا زمان خلیفه دوم، عمر بن خطاب باقی بود… عمر دستور داد ناودان را بکنند و سوگند یاد کرد هر که آن را نصب کند، گردنش را می‌زنم!».[۱۶]

عباس، شکایت به علی  برده و از ماجرای کندن ناودان گله و شکایت کرد.

«امیر مؤمنان که عمویش را با چنین حالتی دید، ناراحت شده، پرسید: عمو جان! چه شده است که با این حال به خانه ما ‌آمده‌ای؟! عباس گفت: ناودانی که پیامبر  به افتخار من نصب کرد، عمر آن را کنده و قسم یاد کرده‌است که اگر کسی بار دیگر آن را نصب کند، گردنش را می‌زنم. پسر برادرم! من دارای دو چشم بودم؛ خداوند یکی را از من گرفت و آن پیامبر خدا بود، اکنون امید من به تو است، گمان نمی‌کردم با وجود شما بر من ستم کنند و آنچه موجب افتخارم بود را از دستم در آوردند.

امیرمؤمنان فرمود:‌عموی من! به خانه برگرد و اندوه بر خود مدار، تو را خوشحال می‌کنم. آنگاه خطاب به قنبر فرمود: بر خیز و ناودان را در جای خود نصب کن، وقتی ناودان نصب شد و در جای خود قرار گرفت، فرمود: به حق صاحب این قبر و منبر، هر که ناودان را بردارد گردنش را می‌زنم! وقتی این خبر به عمر رسید، گفت: ابوالحسن را نمی‌شود خشمگین کرد! ‌ما برای سوگند خود کفاره می‌دهیم.».[۱۷]

  1. بخشیدن خانه خود به مسجد النبی

مدتی پس از واقعه فوق، عمر تصمیم بر توسعه مسجد النبی گرفت؛ «خانه‌های اطراف مسجد را خرید فقط حجره زنان پیغمبر وخانه عباس بن عبدالمطلب باقی ماند.عمر،عباس را خواست و گفت:‌ همانگونه که می‌دانی، همه خانه‌های اطراف مسجد خریداری شده جز خانه تو و حجره‌های زنان پیامبر و به حجره‌های زنان پیامبر راهی نیست، پس خانه‌ات را بفروش تا مساجد را توسعه دهیم…(وقتی خلیفه نظریاتش را طرح کرد و عباس نپذیرفت، امر به حکمیت منتهی شد. ابی بن کعب در حکمیت، دست عباس را باز گذاشت)، عباس گفت: اکنون که آزادم خانه‌ام را جهت توسعه مسجد النبی به مسلمانان بخشیدم.».[۱۸]

  1. طرف وصیت پیامبر پس از رحلت:

پیامبر خدا  در وصیت خود عباس را مأمور ساختند، که پس از رحلت وعده‌های پیامبر را به مردم را ادا نماید و قرض‌های آن حضرت را پرداخته و امور باقی مانده شخصی پیامبر را کفالت کند.

  1. طرفداری عباس از امیر مؤمنان علی

در ماجرای مظلومیت علی  عباس در کنار علی  از مدافعان حریم ولایت علوی بود.

  1. باریدن باران به دعای عباس در سال هفدهم هجری

در سال هفدهم هجری، خشکی و خشکسالی سرتاسر حجاز و جزیره العرب را فرا گرفت. مردم در قطحی شدید گرفتار شدند، نزد عمر رفتند. عمر در کارشان درماند و ندانست چه کند. کعب الأحبار گفت: بنی اسرائیل هر گاه به خشکی و بی‌بارانی مبتلا می‌شدند، به وسیله خویشان و بستگان پیامبرشان طلب باران می‌کردند. و عمر گفت: ما هم چنین کنیم! عباس عموی پیامبر و بزرگ بنی هاشم او را واسطه قرار داده و از خدا باران می‌خواهیم، عمر با جمعی به خانه عباس رفتند و از او تقاضا کردند با ما به مسجد بیا تا از خدا تقاضای باران کنیم، عمر بر منبر رفت و چنین دعا کرد:

«اللَّهُمَّ إنَّا قَد تَوَجَّهنا إلَیکَ بِعَمِّ نَبینا و صَنو أبیهِ فَاسقنا الغیثُ وَ لا تَجعَلنا من القَانطین».[۱۹]

«خدایا ما به تو روی آورده‌ایم به واسطه عموی پیامبرمان، ما را از باران سیراب کن و مأیوسمان مفرما».

سپس گفت: عباس! برخیز و خدا را بخوان.  عباس برخاست و پس از حمد و ثنای پروردگار گفت: أللَّهُمَ إِنَّ عِندَکَ سَحاباً وَ عِندَکَ ماءَ فَانشُر السَّحابِ وَ أَنزَل المَاءَ مِنهَ عَلَینا».[۲۰]

«خدایا ! ابرها نزد تو و‌آب در اختیار تو است. پس ابرها را بفرست و آب رحمتت بر ما ببار و …» پس از آن که دعای عباس تمام شد ابرها از اطراف به حرکت آمد و به هم پیوست و باران آغاز شد آن قدر باران بارید که همه جا را فرا گرفت و تمام گودال‌ها را پر کرد، مردم لباس‌ها را بالا زده، در کوچه‌ و بازار راه می‌رفتند و هر که عباس را می دید دست و پایش را می‌بوسید.».[۲۱]

مرگ عباس و دفن در بقیع

عباس بن عبدالمطلب در دوران خلافت عثمان، در سال ۲۳ ق، دار فانی را وداع گفت: «… لما مات العباس بن عبدالمطلب بعثت بنوهاشم مؤذّنا یؤذن أهل العوالی رحم الله من شهد العباس بن عبدالمطلب، قال فحشد الناس و نزلوا من العوالی».[۲۲]

«وقتی عباس بن عبدالملب از دنیا رفت بنی هشام، اعلام کننده‌‌ای را به اطراف مدینه فرستادند و او فریاد می کرد: خدا رحمت کند هر کسی را که بر جنازه عباس بن عبدالمطلب حاضر شود، همه مردم گرد آمدند.». ابن سعد در طبقات خویش می‌نویسد: عثمان نیز همین کار را انجام داد، نماینده عثمان در قرا و دهات اطراف فریاد می‌زدند که بیایید عباس عموی پیامبر از دنیا رفته است!.

«فحشد الناس فما غادرنا النساء، فلما أتی به إلی موضع الجنائز تضایق فتقدموا به إلی البقیع، و لقد رأینا یوم صلینا علیه بالبقیع و ما رأیت مثل ذلک الخروج علی أحد من الناس قط و ما یستطیع أحد من الناس أن یدلو إلی سریره، و غلب علیه بنو هاشم فلمّا انتهوا إلی اللحد ازدحموا علیه فأری عثمان اعتزل و بعث الشرطه یضربون الناس عن بنی هاشم حتی خلص بنو هاشم، فکانوا هم الذین نزلوا فی حفرته و دلوه فی اللحد.و لقد رأیت علی سریره برد حبره قد تقطع من زحامهم».[۲۳]

«مردم گرد آمدند، ما بر زنان برتری نیافتیم (کنایه از این که شمار زنان بسیار بود) چون جنازه او را آوردند.‌ مردم ازدحام کردند و همه در بقیع گرد آمدند و راه‌ها بسته شد. می‌دیدی روزی را که بر عباس در بقیع نماز گزاردیم و می‌دیدی که جمعیتی به مانند آن روز دیده نشده و کسی نمی‌توانست به تخت جنازه او نزدیک شود و بنی هاشم بیشترین جمعیت را داشتند عثمان دستور داد شرطه‌ها بیایند و مردم را کنار بزنند تا بنی هاشم به راحتی جنازه عباس را دفن کنند. چون عباس را از تابوت بیرون آوردند برد یمانی که روی تابوت بود، در اثر ازدحام پاره شد.»

 «و توفی العباس یوم الجمعه لا‌ربع عشره خلت من رجب سنه اثنتین و ثلاتین فی خلافه عثمان بن عمان و هو ابن ثمان و ثمانین سنه، و دفن بالبقیع فی مقبره بنی هاشم».[۲۴]

«عباس، روز جمعه چهاردهم رجب سال ۳۲ هجری در خلافت عثمان در گذشت، در حالی که ۸۸ سال سن داشت و در بقیع در مقبره بنی هاشم دفن شد.»

علی کنار جنازه عباس :

ابن سعد در طبقات الکبری و دیگر مورخان همگی روایت کرده‌اند که عباس مفتخر شد به این که علی وی را غسل دهد و به عنوان جلودار بنی هاشم، وی را به خاک بسپارد.:

 «عبدالله بن أبی صعصعه عن الحارث بن عبدالله بن کعب عن أمَ عماره قالت:حضرنا نساء الأنصار طرّاً جنازه العباس وکنا أول من بکی علیه و معنا المهاجرات الأول المبایعات و غسله علی بن أبی طالب و عبدالله و عبیدالله و قثم بنو العباس، وحدث نساء بنی هاشم سنه».[۲۵]

«عبدالله بن أبی صعصعه از حارث بن عبدالله بن کعب، از ام عماره نقل کرده که گفت: تمام زن‌های مدینه از مهاجران بیعت کننده اولیه و انصار، بر جنازه عباس گرد آمدیم و ما اولین گریه کنندگان بر عباس بودیم… و او را علی ابن ابی طالب و عبدالله و عبیدالله و قثم فرزندان خود عباس غسلش دادند و زنان مدینه به مدت یک سال بر او گریه و ندبه می‌کردند.»

ابن سعد می‌نویسد: «قال عیسی بن طلحه: رأیت عثمان یکبر علی العباس بالبقیع و ما یقدر من لفظ الناس ، و لقد بلغ الناس الحشان ‌و ما تخلف أحد من الرجال و النساء و الصبیان».[۲۶]

از عیسی بن طلحه روایت شده که گفت دیدم عثمان در بقیع بر وی تکبیر می‌گفت (‌نماز می‌گزارد)، کلمات او به مردم نمی‌رسید. کثرت جمعیت به گونه‌ای بود که دو حش بقیع پر از جمعیت شد و هیچ کس از مردم مدینه نبود مگر اینکه بر جنازه وی حاضر شدند و بر وی نماز گزاردند.»

۲- عقیل بن ابی طالب

عقیل، دومین فرزند خانواده بود که در سال ۵۹۰ میلادی در مکه به دنیا آمد، پدرش ابوطالب از شخصیت‌های نام‌آور وبزرگ تاریخ اسلام ومادرش فاطمه بنت اسد است. وسه برادرتنی عقیل عبارت‌اند از: طالب، جعفر، و علی  که «أُمُّهم جمیعاً فاطمَه بنت أسد».[۲۷] هر یک از برادران، ده سال از دیگری کوچکتر است.».[۲۸] «عقیل، دارای سیزده پسر و هفت دختر بود که بزرگترینش یزید نام داشت و از همین رو، وی را ابویزید خوانده‌اند».[۲۹]

اسارت در جنگ بدر

درباره زندگی عباس بن عبدالمطلب، اشاره کردیم که عباس در مکه و پیش از جنگ بدر مسلمان شد لیکن به فرمان پیامبر و همچنین برای انتقال اخبار مکه به آن حضرت، در مکه ماند و قریش در ماجرای جنگ بدر او وعقیل و چند تن دیگر را به اجبار به بدر آوردند. پس عقیل و همچنین عباس به اجبار قریش به اطراف مدینه آورده شدند تا در جنگ بدر حضور داشته باشند.

«عقیل و عباس عموی پیامبر، که ناگریز در جنگ حضور یافته بودند. هر دو اسیر شدند. هنگامی که بنا شد از اسیران فدا و عوض بگیرند و ایشان را آزاد کنند. چون عقیل مال و ثروتی نداشت، عباس به دستور پیامبر فدای او را نیز داد و هر دو با هم آزاد شدند عقیل بار دیگر به مکه بازگشت و در سال ششم ، قبل از صلح حدیبیه مسلمان شد و در سال هشتم به مدینه هجرت کرد و پیامبر از اراضی خیبر، یکصد و چهل وسق به او داد و او در غزوه موته با برادرش جعفر شرکت نمود. و پس از مراجعت مریض شد؛ لذا در فتح مکه و طائف، نام وی به چشم نمی‌خورد.»..[۳۰]

 «و کان عقیل بن أبی طالب فیمن أخرج من بنی هاشم کرها مع المشرکین الی بدر…».[۳۱] «عقیل بن ابیطالب در میان بنی هاشم از کسانی بود که به اجبار و اکراه، به وسیله کفار و مشرکین به بدر آورده شد».

عقیل، عالم به انساب عرب 

در منابع تاریخی آمده است که عقیل، عالم به همه انساب عرب بوده و در مسجد پیامبر تخت پوستی می انداخت تا بر آن نماز بگذارد. مردم پیرامون وی اجتماع کرده و از انساب و تاریخ می پرسیدند و از او بهره می‌بردند، لیکن چون از بدی‌های آنان نیز یاد می‌کرد، از او بد می‌گفتند و نسبت‌های ناروا می دادند».[۳۲]

نزول آیه درباره عقیل و عباس:

پیش‌تر اشاره شد که عباس و عقیل، به جبر واکراه در جنگ بدر حضور یافتند، اما پیامبر  چون خواست میان اسیران به عدالت رفتار شود (در حالی که می‌دانست عباس و عقیل به اکراه آمده‌اند و از این ماجرا به شدت ناراحتند) به آنان فرمود: باید فدیه دهید آنان گفتند: یا رسول الله ، قلب ما با شما است و ما به جبر آمده‌ایم! پیامبر طبق اندیشه عدالت خواهی‌اش فرمود: در عین حال، برای آزادی باید فدیه دهد. اینجا بود که آیه نازل شد:  «یا أیها النَّبِی قُل لِِمَن فِی أیدیکُم مِنَ الأسری إنَّ یعلَمُ الله فی قُلُوبِکُم خیراً یوتِکُم خیراً بِمَّا أخذَ منکُم و یغفِرلَکُم و اللهُ غَفورَ رَحیم».[۳۳]

«ای پیامبر، به کسانی که در دست شما اسیرند بگو: اگر خدا در دل‌های شما خیری سراغ داشته باشد، بهتر از آنچه از شما گرفته شده به شما عطا می‌کند و بر شما می‌بخشاید و خدا آمرزنده مهربان است.»

 « قالَ نَزَلَت فی العَبَّاسِ وَ عقیلِ و نَوفَل».[۳۴]

«از ابن ابی عمیر، از معاویه بن عمار،ا‌ز امام صادق نقل شده که گفت:از امام ششمعلیه‌السلام‌شنیدم که این آیه درباره عباس و عقیل و نوفل نازل شده است. بنابر این، پیامبر خدا  یقین به طهارت باطن عقیل داشت و لذا اصحاب خود را از کشتن آنان و جسارت به ایشان نهی فرمود.

عقیل از دیدگاه پیامبر  :

پیامبر خدا، علاقه وافری به عقیل داشتند و ایشان را فردی فوق العاده بزرگ و محترم می‌شمردند.«حضرت علی  از پیامبر پرسیدند: ای فرستاده خدا، آیا شما عقیل را دوست می‌دارید؟ فرمود: آری، به خدا سوگند او را از دو جهت دوست می‌دارم؛ یکی از جهت ابوطالب، یعنی از آن جهت که مورد علاقه ابوطالب بود، و دیگر آن که فرزندش در راه دوستی فرزندت حسین  کشته می‌شود ودیدگاه مؤمنان بر او می‌گریند و فرشتگان مقرب پروردگار بر او درود می‌فرستند. (پیامبر چنان گریست که اشک از محاسن شریفش بر سینه مبارکش فرو ریخت)، سپس فرمود: «إلَی اللهِ أشکُو مَا تَلقی عترَتِی من بَعدِی».[۳۵] یعنی از آنچه بر سر خاندانم، پس از من می‌بینند، به خدا شکایت می‌برد.

علاقه ابوطالب به عقیل

حضرت ابوطالب، عقیل را بسیار دوست می‌داشت. از این رو، هیچگاه، به مفارقت از او راضی نمی‌شد. نقل شده که در ماجرای قحطی مکه، به دلیل این که حضرت ابوطالب فرزند بسیار داشت، گروهی بر آن شدند که کفالت فرزندانش را بر عهده بگیرند. آنان پیش ابوطالب رفتند، مقصود خویش را بیان کردند. ابوطالب گفت: عقیل را برایم بگذارید و در زمینه دیگران سخنی ندارم»، پیامبر  علی و عباس و جعفر را با خود به خانه برد و بدینسان، علی  تحت کفالت و سرپرستی پیامبر در آ‌مد».[۳۶]  از این نقل، دانسته می‌شود که ابوطالب  به عقیل علاقه بسیار داشته است!

میهمانی رفتن عقیل به خانه علی

در دوران خلافت علی  عقیل از مدینه عازم کوفه شد. « قدم عقیل على علیّ  و هو جالسٌ فِی صحن مَسجِد الکُوفَه فَقال:السَّلامُ علیکَ یَا أَمیرَ المُؤمنین و رَحمَهُالله، قال: و َعلیکَ السَّلام یَا أبَا یَزید ثُمَّ التَفَّت اِلى الحَسنِ بنِ علیّ فَقال: قُم و أَنزَل عَمّکَ فَذَهبَ بِه فأَنزَلَهُ و عادَالیهِ، فَقالَ لَه: اشتر لَهُ قَمیصاً جَدیداً و رَداءٌ جَدیداً وَ إِزاراً جَدیداً و نَعلاً جَدیداً ، فَغَدا عَلى علیّ  فی الثِّیابِ، فَقَال:السَّلامُ عَلیک یَا أَمیرَ المُؤمِنین قال: و عَلیکَ السّلام یَا أَبا یَزید، قال: یا أمیَرَالمُؤمِنین مَا أَراکَ أَصَبتَ مِنَ الدُّنیَا شیئاً إِلَّا هَذِهِ الحَصبَاءَ؟! قاَل: یَا أَبَا یَزِیدُ یخرُجُ عَطائی فَأعطیکاهُ، فَارتَحَلَ عَن عَلیّ ُ الى معاویه…» .[۳۷]

«عقیل بر برادرش علی وارد شد، در حالی که حضرت در صحن مسجد کوفه (برای تمشیت امور) نشسته بود. گفت: سلام بر تو ای امیر مؤمنان و رحمت وبرکاتش بر تو! حضرت فرمود: سلام بر تو ای ابا یزید سپس حضرت به حسن بن علی فرمود: ‌عمویت را به خانه ببر. حسن بن علی ، عموی خویش را به خانه برد و برگشت. حضرت فرمود: برایش پیراهن عبا و کفش و بیژامه جدیدی بخر، و حسن چنین کرد. روز بعد عقیل بر علی با همین لباس وارد شد و گفت: درود بر تو ای امیر مؤمنان! حضرت پاسخ داد. عقیل گفت: غذای شما همان غذایی بود که در سفره شبانه دیدم، من خلافت تو را نمی‌پسندم، لذا از نزد حضرت خارج شد و به سوی معاویه رفت.و عقیل درخواست کرد که حضرت قرضش را ادا کند وحضرت استنکاف کرد».

عقیل در حضور معاویه

هنگامی که عقیل بر معاویه وارد شد. معاویه او را فوق العاده تکریم و احترام کرد. «فَلَمَّا سَمِعَ بِهِ مُعاوَیهُ نَصَبَ کَراسیهُ وَ أَجلَسَ جُلَساءَهُ فَوَرَدَ عَلَیهِ فَأمَرَلَهُ بِمائَهَ ألفِ درهُم، فَقَبَضَهَا، فَقالَ لَهُ مُعاوِیهٌ أخبِِرنی عَن العسکَرَینِ، قالَ: مَرَرتُ بَعَسکَرِ أمیر المُؤمنین عَلِی بن أبی طالبفإذَا لَیلَ کَلیل النبی  » .[۳۸]

«وقتی معاویه شنید عقیل آمده، برای اوجایگاهی ترتیب داد و افرادی نشستند و معاویه آنگاه که وارد شد، دستور داد صد هزار درهم به عقیل بدهند. سپس گفت: عقیل! لشکر من و لشکر برادرت علی را دیدی؟ آن‌ها را برایم توصیف کن. (معاویه تصور کرد با دادن صد هزار درهم او را خریده و زبانش را به نفع خود استخدام کرده است!) عقیل گفت: به لشکرگاه برادرم گذشتم، روزهای آن‌ها مانند روز پیامبر و شب‌های ایشان را مانند شب‌های پیامبر دیدم، جز این که پیامبر در میان آن‌ها نبود، صدایی جز صدای تلاوت قرآن از آنها نمی‌شنیدم و عملی جز نماز مشاهده نکردم.

اما به لشکرگاه شام که رسیدم، گروهی از منافقان از من استقبال کردند: یعنی همان کسانی که در لیله عقبه شتر پیامبر را رم دادند و روز وشب آنها مانند روزهای تو و ابوسفیان بود. جز آن که ابوسفیان در‌ میان ایشان نیست سپس عقیل از معاویه پرسید: انکه در طرف راست تو نشسته کیست؟ معاویه گفت: او عمرو بن عاص است. عقیل گفت: او همان کسی است که شش نفر مدعی فرزندی او بودند؟ ! تا این که قصاب قریش بر دیگران پیروز شد و او را فرزند خود خواند. آن دیگری کیست؟ معاویه گفت: ضحاک بن قیس است. عقیل گفت: « والله لَقَد کانَ أبُوهُ جیدَ‌الأخذ خسیس النَفس فَمَن هذا الأخر قال أبو موسی الأشعری قال هذا ابنُ المراقه…».[۳۹]به خدا پدرش دست گیرنده‌ای داشت ولی نفس پست و فرومایه‌ای، پس این دیگری کیست؟ معاویه گفت: ابوموسی اشعری است. عقیل گفت: این پسر آن زنی است که زیاد دزدی می‌کرد. معاویه وقتی دید اطرافیانش خشمگین شدند و می‌دانست اگر نوبت به خودش برسد بیش از آن ها به معاویه اهانت خواهد شد و از اجداد خبیثش نام خواهد برد: در عین حال گفت: «یا أبا یزید ما تَقُول لی»: ای ابا یزید درباره من چه می‌گویی؟ گفت: «دع عنکَ».[۴۰] مرا از خودت معذور دار.و معاویه گفت: باید بگویی. عقیل گفت: آیا حمامه را می‌شناسی؟ معاویه گفت: حمامه کیست: عقیل گفت: همین اندازه بس است درباره او تحقیق کن. معاویه سراغ نسابه شامی فرستاد او را به حضورش آوردند و پرسید: حمامه کیست؟ نسابه (عالم به انساب عرب) گفت:‌ مرا معذور می‌داری که بگویم؟ نسابه گفت: حمامه مادر ابوسفیان است که در دوران جاهلیت، یکی از زنان فاحشه‌ای بود که پرچم و بیرقی بر بام خانه‌اش داشت. معاویه به اطرافیان گفت: ناراحت نباشید. من هم با شما مساوی بلکه بیشتر از شما رسوا شدم.»

عقیل در حضور علی

عقیل که در ایام خلافت حضرت، در حضور علی  بود، به آن حضرت گفت: «ای امیرمؤمنان! از زندگی بی‌تو بیزارم و برایم خوش نخواهد بود.»[۴۱] تاریخ گواهی می‌دهد که عقیل ارادت فراوانی به علی  داشت اما کوتاهی‌های اندکی هم داشت که علی  در نهایت، رضایت خود از عقیل را ابراز کرده‌اند.

داستان آهن گداخته

از داستان‌های جالب زندگانی عقیل، ماجرای ‌آهن گداخته (حدیده محماه) است، که علی خود ماجرا را شرح می‌دهد: «للَّهِ لَقَدْ رَأَیْتُ عَقِیلًا وَ قَدْ أَمْلَقَ حَتَّى اسْتَمَاحَنِی مِنْ بُرِّکُمْ صَاعاً وَ رَأَیْتُ صِبْیَانَهُ شُعْثَ الشُّعُورِ غُبْرَ الْأَلْوَانِ مِنْ فَقْرِهِمْ کَأَنَّمَا سُوِّدَتْ وُجُوهُهُمْ بِالْعِظْلِمِ وَ عَاوَدَنِی مُؤَکِّداً وَ کَرَّرَ عَلَیَّ الْقَوْلَ مُرَدِّداً فَأَصْغَیْتُ إِلَیْهِ سَمْعِی فَظَنَّ أَنِّی أَبِیعُهُ دِینِی وَ أَتَّبِعُ قِیَادَهُ مُفَارِقاً طَرِیقَتِی فَأَحْمَیْتُ لَهُ حَدِیدَهً ثُمَّ أَدْنَیْتُهَا مِنْ جِسْمِهِ لِیَعْتَبِرَ بِهَا فَضَجَّ ضَجِیجَ ذِی دَنَفٍ مِنْ أَلَمِهَا وَ کَادَ أَنْ یَحْتَرِقَ مِنْ مِیسَمِهَا فَقُلْتُ لَهُ ثَکِلَتْکَ الثَّوَاکِلُ یَا عَقِیلُ أَتَئِنُّ مِنْ حَدِیدَهٍ أَحْمَاهَا إِنْسَانُهَا لِلَعِبِهِ وَ تَجُرُّنِی إِلَى نَارٍ سَجَرَهَا جَبَّارُهَا لِغَضَبِهِ أَتَئِنُّ مِنَ الْأَذَى وَ لَا أَئنُّ مِنْ لَظَى…».[۴۲]

« به خدا سوگند! برادرم عقیل را در شدت فقر و پریشانی دیدم که مقدار یک من گندم (از بیت المال) شما را از من تقاضا می‌کرد و اطفالش را با موهای ژولیده و پریشان دیدم که صورت شان خاک آلود و تیره بود، گویی با نیل سیاه شده بود (عقیل ضمن نشان دادن آن‌ها به من ) خواهش خود را تأکید و تقاضایش را تکرار می‌کرد و من هم به سخنانش گوش می دادم. گمان می‌کرد دینم را به او فروخته و از او پیروی نموده و روش خود را رها کرده‌ام.و پس قطعه آهن را در آتش گداختم. سرخ که شد نزدیکش بردم تا از درد آن عبرت بگیرد. او از سرخی‌اش فریاد کرد و نزدیک بود که از حرارتش بسوزد. به او گفتم: ای عقیل، مادران در عزایت گریه کنند! آیا تو از پاره آهنی که انسانی آن را به بازیجه و شوخی گداخته، فریاد می‌کنی ولی مرا به سوی ‌آتش که خداوند جبار آن را برای خشم و غضبش افروخته می‌خوانی؟! آیا تو از این آتش ضعیف می‌نالی و من از آتش قهر الهی و جهنمش ننالم؟! نکته پایان این که عقیل کینه دشمنان علی  را در دل داشت و بر عشق مولا و سرور و برادرش قلباً ثابت و استوار بود.

خانه عقیل، محل دعای پیامبر  

عقیل خانه‌ای داشت که محل دعای پیامبر (صلی الله علیه‌و‌آله)‌ هم بود و مورخان زیادی نگاشته‌ اند که پیغمبر  بسیاری از مواقع، شب‌ها به خانه عقیل می‌آمدند ودرآنجادعا می‌خواندند ومناجات می‌کردند.

سمهودی در وفاء الوفاء این مطلب را مورد توجه جدی قرار داده است. سمهودی مورخ و مدینه شناس اهل سنت از ابن زباله، متوفای ۱۹۹ ق. چنین نقل می‌کند: خالد بن عوسجه می‌گوید: شبی رو به سوی زاویه خانه عقیل دعا می‌کردم. جعفر بن محمد  را به همراه اهلش، عازم عریض بود. مرا دید و پرسید: آیا در مورد این محل، خبر و مطلب خاصی شنیده‌ای؟ گفتم: نه فرمود: اینجا محل دعای پیامبر خدا  است، زیرا شب‌ها برای استغفار اهل بقیع می آمد و در اینجا توقف می‌ کرد.».[۴۳]

سمهودی می‌افزاید: «این خانه، متعلق به عقیل است. او و برادرزاده‌اش جعفر در آنجا دفن شده‌ اند و استادم می‌گفت: بهتر است که مسلمانان در این محل به دعا و مناجات بپردازند. و من از افراد زیادی از اهل دعا و معنا شنیده‌ام که می‌گفتند: دعا در کنار این خانه و نزد این قبر (قبر عقیل) مستجاب است و این استجابت شاید به برکت وجود قبر عقیل و یا عبدالله بن جعفر باشد که بسیار بذل و بخشش داشت. [۴۴]

به این دلیل شخصیت‌‌های زیادی همچون سعد بن ابی وقاص و ابوسفیان بن حارث و دیگران وصیت می‌کردند که در زاویه، دار(خانه) عقیل دفن شوند.

 وفات عقیل و دفن در دار عقیل (بقیع)

عقیل در زمان پیری نابینا شد و در دوران خلافت معاویه بن ابوسفیان، در حالی که کینه او را به دل داشت و در عشق و حب علی  می‌سوخت، دارفانی را وداع کرد و در بقیع مدفون گردید.

 «و مات عقیل بن أبی طالب بعد ما عمی فی خلافه معاویه بن أبی سفیان و له دار بالبقیع و دفن فیه».[۴۵] «عقیل بن ابی طالب بعد از نابینایی‌اش در دوران خلافت معاویه بن ابوسفیان، دار فانی را وداع گفته و در خانه خود در بقیع، مدفون گردید.»

«و قبر عقیل بن أبی طالب أخا علی رضی الله عنه فی قبه فی اول البقیع».[۴۶]  « و قبر عقیل بن ابی طالب، برادر علی که خدا از او راضی باد، در قبه‌ای در اول قبرستان بقیع قرار دارد.»

  1. صفیه بنت عبدالمطلب

عمه رسول خدا  همسر «عوام بن خویلد» و مادر زبیر بود. در نبرد احد با گروه زنانی بود که به سوی احد آمدند و برای شهادت حمزه مرثیه سرایی کردند. او سرانجام در سال ۲۰ ه.ق در حالی که ۷۵ سال داشت، از دنیا رفت و در بقیع دفن شد.[۴۷]

  1. عاتکه بنت عبدالمطلب

طبق برخی نقل ها، عاتکه عمه پیامبر  پس از آمدن به مدینه، وفات یافت و در بقیع کنار قبر صفیه دفن شد.[۴۸]

۵٫حلیمه سعدیه 

حلیمه مادر رضاعی پیامبر  بود که پیامبر  در دوره نوزادی، از او شیر می‌نوشید. قبر وی در بقیع نزدیک قبر «عثمان بن عفان» است.[۴۹]

۶٫عبدالله بن جعفر بن ابی طالب 

عبدالله بن جعفر بن ابی طالب شخصیتی نام آور، چهره‌ای درخشان و روایتگری راستین، محبوب پیامبر و وفادار به خاندان رسالت و امامت بود. فرزندانی از وی در واقعه خونین نینوا به شهادت رسیدند. همراه همیشگی دردانه پیامبر خدا  بود. پدرش جعفر بن ابی طالب، شهیدی از تبار نور بود که در جنگ موته به شهادت رسید. پسر عموی پیامبر  برادرزاده و داماد امیرمؤمنان علی  بود و نام آوری پرآوازه در تاریخ پرافتخار اسلام. عبدالله، در اصالت خانوادگی، جایگاهی ارجمند و در خور ستایش دارد؛ زیرا:  پدرش جعفر بن ابی طالب است؛ همان که خداوند به برکت دعای پیامبر دو بال در بهشت به او عنایت خواهد کرد.

مادرش، اسماء بنت عمیس است؛ همان که سالیانی دراز در سرزمین حبشه برای رضای خدا و به دور از وطن خویش، رنج‌های فراوان و غم‌هایی جانکاه به جان خرید و پس از بازگشت و ورود به مدینه، در کنار پیامبر  رنج و غم شهادت همسرش جعفر بن ابی طالب را در موته متحمل شد و نشان دیگری از صبر و شهامت و استقامت را برای خود ثبت کرد. و عبدالله بن جعفر، در دامان چنین پدر و مادری ولادت یافت و تربیت شد.

 ۷٫زادگاه عبدالله بن جعفر بن ابی طالب

به گفته مورخان نامور، عبدالله نخستین نوزاد مسلمان مهاجر است که در سرزمین حبشه، در دوران مهاجرت نخستین مسلمانان، دیده به جهان گشود. از سال تولدش خبری دقیق در منابع تاریخی نامیده، لیکن چنانکه روایت‌ شده، عبدالله در روز رحلت پیامبر  بین ده تا یازده سال داشته و با این محاسبه می توان گمان برد که وی در سال‌های نخستین هجرت پیامبر  دیده به جهان گشوده است. در دائره المعارف اعلمی آمده است:«عبدالله سه سال بعد از بعثت پیامبر  در حبشه متولد شد.» .[۵۰]

این گزارش، صحیح به نظر نمی‌رسد؛ زیرا دعوت پیامبر در سه سال نخست بعثت غیر علنی بود و مقابله‌ای از ناحیه کفر قریش با آن حضرت رخ نداد تا پیامبر  به مسلمانان فرمان هجرت به حبشه دهد. شاید نظر اعلمی، سه سال نخست هجرت باشد، نه بعثت و اگر چنین باشد، هم با واقعیت دعوت پیامبر تطبیق می‌کند و هم با حدود تقریبی سن عبدالله بن جعفر، در هنگام رحلت پیامبر  ، علاوه بر این، منابع معتبر تاریخی آورده‌اند که: «جعفر بن ابی طالب، در ماه رجب سال پنجم بعثت به دستور پیامبر  به حبشه هجرت کرد.».[۵۱] در هر حال قطعی است که او در سرزمین حبشه ولادت یافت؛ «جَعفَرُ بنُ أبی طالِبِ… وُلدَتُ لَهُ بِأَرض الحَبشَه عبدالله بن جعفر».[۵۲]«جعفر بن ابی طالب… در زمین حبشه فرزندش عبدالله متولد شد.»

 خصلت‌ها و ویژگی‌های عبدالله بن جعفر

عبدالله بن جعفر، از آنجا که در خانواده‌ای کریم و با حسب و نسب تولد یافت و رشد کرد، دارای خصلت‌ها و ویژگی‌های ممتازی است که به آن‌ها اشاره می‌کنیم:

۱/۷٫بیعت با پیامبر در کودکی 

در صدر اسلام ، چند نفر انگشت‏ شمار در کودکی با پیامبراسلام‏ ایمان ‌آورده و بیعت کردند، نخستین نفر از میان آنان، حضرت علی  است که در دوران طفولیت ایمان آورد و با پیامبر  بیعت کرد. سپس امام حسن و امام حسین‏ (علیهما السلام) و آخرین آن‌ها، عبدالله بن جعفر طیار است. امام صادق  به نقل از پدر بزرگوارش امام باقر  فرمودند: « امام‏ حسن و امام حسین‏ (علیهما السلام) و عبدالله بن جعفر در کودکی با پیامبر  بیعت کردند. کسی جز آن‏ها، در کودکی با پیامبر بیعت نکرد.» .[۵۳].

۲/۷٫همراه و صحابی پیامبر و پنج امام^

از امتیازات و ویژگی‌های برجسته عبدالله بن جعفر آن است که ایشان، هم از صحابی پیامبر  بود و هم جزو صحابی علی،امام مجتبی، امام حسین، امام سجاد و امام باقر ^ به شمار می آمد. ابن اثیر جزری،نامش را در شمار صحابه آورده و درباره‌اش می‌نویسد: « روی عن النبی  أحادیث».[۵۴] «او از اصحاب پیامبر  بود و روایاتی را از پیامبر  نقل و روایت کرده است».

شیخ طوسی، افزون بر این که وی را جزو یاران پیامبر شمرده، در ردیف صحابه امیرمومنان علی  و نیز امام حسن مجتبی  هم آورده است.[۵۵] ولی عجیب است که نام آن گرامی را چرا در ردیف اصحاب حسین بن علی  که همه هستی خویش و خاندانش را در راه آرمان‌های او فدا کرد، نیاورده است.

مامقانی در این باره می‌نویسد: «هنوز پی نبرده‌ام که چرا شیخ طوسی از آوردن نام عبدالله، در ردیف یاران امام حسین  خودداری کرده است! در حالی که او از یاران امام حسین  بود و با فرستادن فرزندانش عون و محمد، که در کربلا به شهادت رسیدند، با امام حسین مواسات کرد و به خاطر عذری که داشت، خودش نتوانست در کربلا حضور یابد.» [۵۶].

۳/۷٫فرزند. همسر و پدر شهیدان

عبدالله بن جعفر از چند جهت، با شهدای بزرگی نسبت دارد. پدرش، جعفر بن ابی طالب، ملقب به «ذوالجناحین» و مشهور به «طیار» پس از مراجعت از حبشه، در کنار پیامبر  بود تا این که در غزوه موته، پرچم سپاه اسلام را به دست گرفت. حتی وقتی دو دست او در این جنگ از تن جدا شد، همچنان می‌کوشید پرچم را حفظ کند که درهمین حال به شهادت رسید. پیامبر خدا  درباره‌اش فرمود: «او در بهشت با فرشتگان به هر جا که بخواهد پرواز می‌کند.» .[۵۷]

فرزندانش، عون، عبدالله و محمد، در کربلا به شهادت رسیدند. همسرش، زینب کبری، عقیله بنی هاشم، عالمه، معلمه و محدثه بزرگ یار برادر که در حادثه کربلا، نیمه مکمل آن حادثه بود، در واقع بر اثر آن محنتهای جانگداز به شهادت رسید.

آری آن گرامی، فرزند، همسر و پدر شهیدان است که همواره روح حماسی و بزرگش از چنین ره آورد گران و سنگین مملو بود.‌ او پس از حادثه عاشورا، به دلیل عشق وافری که به خاندان عصمت و طهارت داشت، مرثیه‌ها سرود و جلسات ندبه برای شهدای کربلا ترتیب داد.

هنگامی که خبر شهادت امام و یارانش؛ از جمله دو تن از پسران عبدالله بن جعفر به مدینه رسید. ابوالسلاسل، غلام او، آزرده خاطر شد و گفت: آنچنان حسین به روز ما آورد شخص دیگری نیاورد ! عبدالله بن جعفر بر آشفت و بر او کفش پرتاب کرد و پس از توهینی به او، چنین گفت:

«أَ لِلحُسَینِ تَقُولُ هَذَا وَ اللهِ لَو شَهِدتُهُ لأَحبَبتُ أن لا أُفَارِقَهُ حَتَّی أقتَلَ مَعَهُ … أَنَّهُما أصّیبَا مَعَ أخِی و ابنِ عَمِّی مُوَاسِیینِ لَهُ صابِرَینِ مَعَه».[۵۸]

«آیا درباره حسین چنین سخنی می‌گویی به خدا سوگند اگر همراه او رفته و در رکابش بودم. هرگز از او جدا نمی شدم تا اینکه که کشته شوم.. به خدا قسم آنچه مصیبت فرزندانم را بر من آسان می‌کند این است که آن‌ها (فرزندانم)، به جای من ملازمت رکاب جستند و با برادرم و پسر عمویم حسین مواسات کردند و جان خود را در راه او دادند.»

۴/۷٫روایتگری روشن اندیش 

عبدالله بن جعفر، در سلسله راویان پیامبر  و امامانی است که در کنارشان بوده؛ اکنون به نمونه‌هایی از آن‌ها اشاره می‌کنیم:

« عَن عبدِالله‌ بن جعفرِ قال: سَمعتُ رَسُول الله  یقول: إنَّ الصَّدَقَه َلتُطفِئُ غَضَبَ الرَّبِّ رَواهُ الطَّبرانی فی الأوسَط فی حَدیثٍ طویلٍ». [۵۹]

« از عبدالله بن جعفر نقل شده که گفت: از پیامبر خدا  شنیدم که فرمود: صدقه غضب پروردگار را فرو می‌نشاند و طبرانی در مجموعه خود –اوسط- این روایت را در حدیثی طولانی آورده است.»

 «عَن عبدِاللهِ بنِ جعفرِ قالَ : لَمَّا تُوُفی أبوطالِب خَرَجَ النَّبی  إلی الطائفِ ماشیاً عَلَی قدَمَیه یدعُوهُم إلی الإسلام فَلَم یجیبُوهُ فانصَرَف فإتی ظِلَّ شَجَرهٍ فَصَلَّی رَکعَتَین ثُمَّ قال: اللهم إنَّی أشکو إلیکَ من ضعفِ قُوَّتی وَ هَوَانی عَلی الناسِ أرحَمَ الرَّاحِمینَ أنت أرحَمُ الرَّاحمین…».[۶۰]

«از عبدالله بن جعفر نقل شده که چون ابوطالب وفات یافت. پیامبر  با پای پیاده به طائف رفت و آنان را به اسلام دعوت کرد. اما آنان اجابت نکردند. حضرت از دعوتشان منصرف شده و به سایه درختی رفت و دو رکعت نماز گزارد و آنگاه اینگونه دعا کرد: خدایا! به تو شکایت می‌برم از ضعف و سستی مردم و توان ضعیفم در این راه، خدایا! تو مهربانترین مهربانانی، خدایا! مرا به چه کسی وا می‌نهی…؟».

«عَن عبدِالله بن جعفر قال: قالَ رَسولُ اللهِ : هنیئاً لَکَ یا عبدَاللهِ بنَ جعفَرٍ أبُوکَ یطیرُ معَ الملائکَه فِی السَّماء».[۶۱]

«از عبدالله بن جعفر نقل شده که گفت: پیامبر خدا  فرمود: گوارا باد بر تو ای عبدالله بن جعفر درباره پدرت، که در آسمان با فرشتگان پرواز می‌کند. ».

عبدالله بن جعفر،روایات فراوانی را از قول پیامبر، و همچنین از علی وحسنین ^ نقل کرده، که این روایات، در زمینه‌های مختلف است. به طور اجمال می توان به موارد زیر اشاره کرد: تفسیر آیات قرآن، احکام الهی، حلال و حرام، شخصیت پیامبر، شخصیت ائمه اطهار ^ و موضوعات مختلف دیگر که بیان آن‌ها وغور و بررسی درباره آن‌ها، خود فصلی طولانی است که در این سلسله نوشتارها گنجایش ندارد، لذا از بیان آن‌ها خودداری می کنیم.

۵/۷٫کرامت و بخشندگی عبدالله 

صفت جود و کرامت، از جمله خصلت‌ها و صفات والایی است که این خاندان، همگی از آن بهره‌مند بوده‌اند و ایشان نیز، این خصلت را به تمام و کمال از نیای بزرگ به میراث برده است. او مردی کریم و دارای جود و بخشندگی بوده که عبدالله، کرامت وجود را در خود جمع کرده است.و پدرش جعفر بن ابی‌طالب را ابوالمساکین نامیده‌اند، آن هم به دلیل کرامت و جود و بزرگواری‌اش و این فرزند به چنان پدر بزرگ اقتدا نموده است.  درباره این خصلت و ویژگی عبدالله بن جعفر، داستان‌های فراوانی در تاریخ نقل کرده‌اند: «مردی وارد مسجد پیامبر شد و از عثمان که جلوی در نشسته بود، درخواست کمک کرد. و عثمان (شاید زمان خلافتش بوده) دستور داد پنج سکه به وی دادند. (گویا این مقدار، دردی از او دوا نمی کرده) از عثمان خواست تا او را به افراد دیگری راهنمایی کند. بلکه به کمک آنها مشکلش را حل نماید. عثمان او را به چند نفر که در گوشه‌ای از مسجد نشسته بودند، راهنمایی کرد، که حضرت امام حسن و حسین (علیهما السلام) و عبدالله بن جعفر در میان ایشان بودند، مرد فقیر نزد آنان رفته، سلام کرد و از ایشان یاری و کمک خواست. امام حسن  فرمود: درخواست کمک روا نیست مگر در سه مورد:

الف) دیه خونی که ریخته شده

ب) بدهی و وام سنگین.

ج) فقر شدید

اکنون تو به خاطر کدام یک از این سه کمک می‌خواهی؟ مرد فقیر گفت: برای یکی از این سه مورد. در این هنگام امام حسن پنجاه اشرفی، امام حسین چهل و نه اشرفی و عبدالله جعفر چهل و هشت اشرفی به وی دادند. مرد خوشحال و شادمان برگشت. عثمان از وی پرسید: چه کردی؟ گفت: تو پنج درهم دادی و هیچ نپرسیدی. ولی ایشان پرسش‌هایی کرده. سپس این مقدار اشرفی عطا کردند.  عثمان گفت: کجا مثل ایشان را می‌یابی که اینان علم را با شیر آموخته و سرچشمه خیر و بخشش و دانش‌اند.».[۶۲]

بخشندگی عبدالله بن جعفر به حدی بود که وقتی مردم مدینه از یکدیگر قرض می‌گرفتند، موعد پرداخت را زمان بخشش او تعیین می کردند. [۶۳]

محمد بن سیرین در‌باره وی می‌نویسد: «بازرگانی شکر به مدینه آورد و نتوانست آن را بفروشد وقتی این خبر به عبدالله بن جعفر رسید. به عامل و پیشکار خود فرمان داد که آن شکر را بخرد و میان مردم مدینه توزیع کند.». .[۶۴]ابن قتیبه در عیون الأخبار نقل می‌کند: «هنگامی که معاویه از مکه باز می‌گشت، به مدینه آمد و هدایا و مال بسیاری برای حسن و حسین (علیهما ‌السلام)، عبدالله جعفر و دیگر محترمین قریش فرستاد. به فرستادگان خود سفارش کرد که پس از رسانیدن مال، قدری درنگ کنند و ببینند هر کدام با هدایای خود چه می‌کنند.

وقتی که فرستادگان راه افتادند تا هدایا را برسانند. معاویه رو به اطرافیان کرد و گفت: اکنون به شما می‌گویم که هر کس با هدیه‌اش چه خواهد کرد: حسن بن علی مقداری از عطریات را به کسان خود می‌دهد و بقیه را به هر کس که نزد او باشند می‌بخشد. حسین بن علی توزیع هدایا را از کسانی که پدرانشان در صفین کشته شده و یتیم‌ گردیده‌اند آغاز می‌کند، اگر چیزی ماند از آن شترهایی، قربانی کرده به مردم می‌بخشد و شیر تهیه کرده به آن‌ها می‌دهند. اما عبدالله بن جعفر به غلامش می‌گوید: وعده‌هایی که به مردم داده‌ام را بده و در این راه اسراف می‌کند و از مال خود نیز روی آن می‌گذارد.

نوشته‌اند که وقتی غلام عبدالله هدایا را برده تقسیم ‌کند، می‌نگرند که عاقبت چه خواهد شد؟ پس می‌بینند همان شد که معاویه گفته بود. البته با اندکی اختلاف، یعنی عبدالله بن جعفر اسراف کرد و از مال خود نیز ضمیمه بخشش‌ها نمود».[۶۵]

۶/۷٫عبدالله بن جعفر محبوب پیامبر 

از زمانی که جعفر بن ابی طالب در جنگ موته به شهادت رسید، عبدالله پیوسته مورد تفقد و دلجویی و محبت‌های بی‌دریغ‌ پیامبر خدا  قرار می‌گرفت.  عبدالله می گوید: به خاطر دارم که پیامبر  خبر شهادت پدرم را برایم آوردند، در حالی که من به ایشان می‌نگریستم، ایشان بر سر من و برادرم دست می‌کشید و ازچشمانش اشک می‌ریخت و از محاسن مبارکش می‌چکید. در آن حال، خطاب به پروردگار عرضه داشت: خداوندا! جعفر برای رسیدن به بهترین ثواب‌ها پیشگام شد. پروردگارا! خودت بهترین جانشین برای فرزندان او باش، به بهترین وضعی که برای بنده‌ات روا می‌داری. سپس رو به مادرم کرد و فرمود: ای اسما، به تو مژده‌ای بدهم؟ گفت:‌آری، پدر و مادرم به فدایت! فرمود: خداوند به جای آن دو دستی که از جعفر قطع شد، دو بال به او عطا کرد که با‌آن‌ها در بهشت پرواز می‌کند. مادرم گفت: پدر و مادرم به فدای شما، این را به مردم بگویید.

پیامبر  برخاست و دست من را گرفت، در حالی که دست به سرم می‌کشید و نوازشم می‌کرد، به منبر رفت و مرا بر پله پایین جلوی خود نشاند و با چهره‌ای اندوهگین فرمود: جعفر کشته شد و خداوند برای او دو بال قرار داد که دربهشت پرواز می‌کند. آنگاه از منبر نزد ما آمد و ما همراه آن حضرت غذا خوردیم؛ غذایی بسیار گوارا! تا سه روز با آن حضرت بودیم و به هر یک از حجره‌های خود که می‌رفت ما هم همراهش بودیم، سپس به خانه خود برگشتیم.[۶۶]

همچنین عبدالله بن جعفر گوید: «پیامبر  پس از گذشت سه روز از شهادت پدرم، به خانه ما آمد و فرمود: فرزندان برادرم را نزد من بیاورید. ما را که کودکانی بودیم نزد او آوردند، در همان لحظه فرمان داد سلمانی موهای سر ما را بتراشد. آن‌گاه فرمود: محمد، شبیه عموی ما ابوطالب است و عبدالله خلق و خوی مرا دارد. سپس دست مرا گرفت و بلند کرد و گفت: خدایا !‌جانشین جعفر در اهل و عیالش باش و خرید و فروش (کسب و کار) عبدالله را مبارک گردان! در این هنگام مادرمان آمد و از یتیمی ما شکوه کرد. پیامبر فرمود: از چه می‌ترسی؟ آیا از سرپرستی آن‌ها وحشت داری، در حالی که من در دنیا و آخرت، ولی و سرپرست ‌آن‌ها هستم».[۶۷]

۷/۷٫همسر عقیله بنی هاشم 

از آنجا که زینب کبری ÷ ، کرامت‌ها، عظمت‌ها، پاکی‌ها و فضیلت‌ها را از مادری چون زهرای اطهر ÷ به ارث برده بود، هر کسی شایستگی همسری او را نداشت و تنها عبدالله بن جعفر که خصالی بر جسته داشت و درایت، عقل، معرفت، شعور، ایمان و عشق به خاندان نبوت و همچنین جود و سخاوت و کرمش زبانزد خاص و عام بود، می توانست هم کفو و هم شأن بانوی کرامت و فضیلت باشد.

عبدالله از جمله خواستگارانی بود که به خانه علی  آمد و شد داشت و آرزویش بود که با زینب کبری دختر عموی خویش ازدواج نماید، اما شرم و حیا مانع بود که خواسته‌اش را با عمویش در میان بگذارد، تا این که روزی قاصد خویش را نزد عموی گرامی‌اش فرستاد؛ «قاصد عبدالله به خانه علی  رفت و خواسته وی را به مولا اینگونه گفت: علی جان ! شما خوب می دانید که پیامبر  چه اندازه به عبدالله علاقمند بود و حتی روزی فرمود:«بنَاتَنا لبنینا وبَنونا لبناتِنا»؛«دختران ما،متعلق به پسران وپسران مامتعلق به دختران ماهستند.»لذا پیشنهاد می کنم و شایسته خواهد بود که دختر گرامی خود، زینب را به ازدواج عبدالله فرزند برادرت درآوری و مهریه را هم مانند مهریه مادرش فاطمه ÷ قرار دهی. حضرت خواستگاری را پذیرفته و دختر والاگهرش را در حالی که سن مبارکش، ده سال کمتر از عبدالله بود، به عقد و ازدواج وی در آورد.».[۶۸]

۸/۷٫شجاعت عبدالله بن جعفر 

عبدالله بن جعفر، شخصیتی بلند همت، دارای روحیه‌ای قوی و اوصاف اخلاقی نیکو بود و در حمایت از حریم دیانت و ولایت علوی همتی والا و شجاعانه داشت.

ابن ابی الحدید نقل می‌کند: «روزی معاویه و عمرو عاص با هم نشسته بودند که دربان گفت: عبدالله پسر جعفر طیار اجازه ورود می‌خواهد. عمرو عاص گفت: در حضور او به علی ناسزا می‌گویم و او را می‌رنجانم ! معاویه گفت: چنین نکن می‌ترسم نتوانی از عهده‌اش برآیی و سبب شرمساری ات شود و فضایلی را بگوید که دوست نداریم بشنویم.  عبدالله وارد شد ، معاویه به ظاهر، اظهار خوشوقتی کرد و او را نزد خود فرا خواند و در حقش مهربانی و ملاطفت کرد. اما عمرو عاص نتوانست خودداری کند و به عبدالله چیزی نگفت اما با دیگران مشغول صحبت شد و در ضمن از امیرمؤمنان علی بدگویی نمود و به صدای بلند ناسزا گفت! وی بی شرمی را به حد اعلاء رساند.

رنگ از چهره عبدالله پرید و از خشم، لرزه بر اندامش افتاد. ناگهان مانند شیر غران، از تختی که بر آن نشسته بود فرود آمد. عمرو عاص که او را خشمگین دید، گفت: هان عبدالله! چه خبر؟ عبدالله گفت: مرگ بر تو باد و خاموش باش! سپس این شعر را خواند:

 أظنُّ الحِلمَ دَلَّ عَلی قَومی           وَ قَد یتسجهَل الرَّجُل الحَلیمُ

«حلم و بردباری‌ام زبان مردم را به رویم گشوده است و خیال می‌کند نمی‌فهمم (سخنش را نشنیده‌ام!».‌  آستین‌ها را بالا زد و خطاب به معاویه چنین گفت:

«قال یا معاویه حتی متی نتجرع غیظک و إلی کم الصبر علی مکروه‌ قولک و سیئ أدبک و ذمیم أخلاقک هبلتک الهبول أما یزجرک ذمام المجالسه عن القذع لجلیسک إذا لم تکن لک حرمه من دینک تنهاک عما لا یجوز لک أما و الله لو عطفتک أواصر الأرحام أو حامیت علی سهمک من الإسلام ما أرعیت بنی الإماء المتک والعبید الصک أعراض قومک ومایجهل موضع الصفوه إلا أهل الجفوه..».[۶۹]

« ای معاویه! تا کی خشم تو را در دل نگهداریم و بر بدی‌ها و زشتی‌هایت صبر کنیم، گفتار زشتت را بشنویم و بی‌ادبی‌ات را ببینیم و اخلاق ناستوده‌ات را شاهد باشیم، گریه کنندگان بر مرگت بگریند، آیا از فحش و ناسزا به همنشینانت ناراحت نمی‌شوی؟ معلوم می‌شود که دین در نظر تو موقعیتی ندارد تا از کردار زشتت باز دارد.‌آری، به خدا سوگند اگرعاطفه خویشاوندی در تو بود، یا به سهم خود از اسلام حمایت می‌کردی. نباید فرزندان کنیزان بی‌اصل و بردگان پست مایه را در ردیف افراد فامیل خود جای دهی.

مردمان جاهل و نابخرد، به موقعیت افراد برگزیده و بلند مرتبه جاهل اند. معاویه! اینک کارهای خطای تو را تصویب می‌کنند و بر ریختن خون مسلمانان و جنگیدن با امیرمومنان امضا می‌زنند، تو را مغرور نکنند تا به هرچه فساد و تباهی‌اش بر تو روشن است، اقدام کنی. چشم سر و چشم دلت از تشخص راه حق کور شده، اگر از خطای خود بر نمی‌گردی، پس به ما اجازه ده، هر چه می‌خواهیم از زشتی‌ا‌ت بگوییم.

معاویه وقتی دید عبدالله دست بر نمی‌دارد و مجلس در بهت فرو رفته و همگی غرق در استماع سخنان او شده‌اند. صدا زد: عبدالله! ما از خطا و اشتباه‌مان بر می‌گردیم. تو را به خدا بنشین. خدا لعنت کند کسی را که آتش درونی تو را بر افروخت: «لعن الله من أخرج ضب صدرک من وجاره محمول لک ما قلت و لک عندنا ما أملت فلو لم یکن مجدک ومنصبک لکان خلقک وخلقک شافعین لک إلینا وأنت ابن ذی الجناحین و سید بنی هاشم».

«خداوند لعنت کند آن را که آتش درونت بر افروخت و تو را بر این سخنان خشمگینانه واداشت. اکنون هر چه بخواهی انجام می‌دهم و هر حاجتی داری بر می آورم. اگر مقام و مجد وعظمت تو نبود همان روش و اخلاقت کافی بودکه حوائج وخواسته‌هایت برآورده شود. وآخر تو پسر ذوالجناحین وسید وبزرگ بنی‌هاشمی.»

 «فقال عبدالله، کلاً بل سید بنی هاشم حسن و حسین لا ینازعهما فی ذلک أحد». «عبدالله گفت: بس است ای معاویه، بلکه دو سید بنی هاشم حسن و حسین‌اند. کسی را نسزد که در مقام و رتبه با ایشان برابری کند.». عبدالله گفت: در این مجلس هم حاجتی ندارم، عبدالله بیروت رفت و به معاویه اعتنایی نکرد و عمرو عاص را حقیر و بی‌مقدار شمرد، معاویه پشت سر وی می‌رفت و چنین می‌گفت: «والله لکأنّه رسول الله مشبه و خَلقه و خُلقُه و ‌إنّه لمن مشکاته».[۷۰] «به خدا سوگند تمام حرکات و اخلاق و رفتار و راه رفتنش به پیغمبر می‌ماند.»

عبدالله بن جعفر و قیام عاشورا

همراه نبودن عبدالله بن جعفر با امام حسین  در کربلا، از پرسش‌های مهمی است که درباره وی مطرح گردیده و از آنجا که او از خواص شیعه و از خواص اصحاب ائمه و از نزدیک‌ترین افراد به خاندان رسالت و اهل بیت است، این سوال جدی‌تر مطرح می‌شود، که چرا او در کربلا حضور نداشت؟

پژوهشگران و مورخان در‌باره علل حضور نداشتن وی در کربلا و عدم همراهی‌اش با امام حسین دلایل گوناگون و متفاوتی را ارائه کرده‌ اند که در مجموع می‌توان این دیدگاه‌ها را در دو مورد خلاصه نمود:

الف) مشکلات حادی فرا روی وی وجود د‌اشت، در حالی که واقعاً می‌خواست در کربلا حضور داشته باشد.

ب) وی نسبت به حادثه کربلا دیدگاه متفاوتی با امام حسین  داشت. لذا همراهی با آن حضرت را جدی نگرفت!. در مورد دیدگاه نخست، دلایل زیر را می‌توان اشاره کرد:

خلاصه این دیدگاه آن است که عبدالله بن ‌جعفر در پیوستن به امام  معذور بوده ودلایلی در این زمینه اقامه گردیده که در مجموع این دلایل، عذر وی را تأیید می‌کند:

  1. عبدالله بن جعفر در این مقطع تاریخی و به دلیل کهولت سن نابینا شده و معذور بوده است؛ « و کان تأخره عن حضور الطف ذهاب بصره».[۷۱]پس دلیل عدم حضورش در قیام عاشورا، نابینایی وی بوده است.

  2. وی از جانب امام حسین مأموریت داشت در مدینه بماند و از جان بنی‌هاشم حمایت کند، زیرا با خروج امام از مدینه، احتمال هرگونه دسیسه و توطئه‌ای نسبت به فرزندان هاشم و یاران امام حسین  وجود داشت. و بنابر این، وی برای حمایت و دفاع از بنی هاشم در مدینه ماند و بر این کار مأموریت داشت.

  3. عبدالله دارای کهولت سن بود و توانایی جسمی حضور در کربلا را نداشت.

می‌توان گفت که این دلیل (معذور بودن)، و دلایلی که پیشتر از آن‌ها یاد شد، حدس و گمان‌هایی بیش نبود؛ زیرا در مطاوی تاریخی، بر آن‌ها تأکید نشده و اثبات نگردیده است. گر چه داشتن مأموریت‌، نشان از جایگاه و شخصیت والای او است و با شخصیت او تناسب دارد.

نظریه دوم این است که عبدالله دیدگاهی متفاوت داشته و به همین جهت در کربلا حاضر نشد و در این باره نیز دلایلی ذکر شده که میتوان به موارد زیر اشاره کرد:

امان خواهی از بنی امیه

جدا از نامه‌ای که عبدالله بن جعفر برای امام نوشته و با اصرار از آن حضرت می‌خواهد که از این اقدام منصرف شود، در سوی دیگر، کوشیده است برای امام حسین از بنی امیه امان نامه‌ بگیرد.

طبری می‌‌نویسد: «عبدالله بن جعفر نزد عمرو بن سعید بن عاص رفت و ضمن گفت و گو با او، اظهار داشت: برای امام حسین نامه‌ای بنویس و برایش در آن نامه، امانی قرار داده و به او وعده نیکو و اطمینان بده و بخواه از او که باز گردد. شاید با این کار مطمئن شود و منصرف شود.

عمرو بن سعید گفت: آنچه می‌خواهی بنویس و نزد من بیاور تا آن را مهر کنم. به دنبال آن، عبدالله بن جعفر نامه را نوشت و به عمرو بن سعید ارائه کرد و گفت: نامه را مهر کن و همراه برادرت یحیی بن سعید بفرست؛ زیرا او می‌تواند به حسین اطمینان دهد و حسین هم خواهند دانست که پیام تو جدی است و یحیی نامه را نزد حسین بن علی برد و آن را خواند. امام فرمود: من پیامبر خدا را در خواب دیدم و در همان خواب، فرمان کاری را یافتم که در پی انجام آن هستم، خواه به سودم باشد یا به زیانم … من خواهم رفت تا با پروردگارم دیدار کنم.».[۷۲]

روحیه صلح جویانه عبدالله بن جعفر

دلیل دیگری که ارائه شده، این است که عبدالله بن جعفر، در آن زمان روحیه صلح جویانه ای را در پیش گرفت و برای خود دلایلی را آورد. و با همین دلایل بود که با بنی امیه تعاملاتی هم داشت، اما درعین حال، در این تعاملات، هرگز اجازه نمی داد بر شأن و جایگاه والای امامان خدشه وارد شود و در جلسات فراوانی به دفاع جانانه پرداخت و بنی امیه را خوار و بی‌مقدار کرد اما روشش این بود که با آنان رفت و آمدهایی داشته باشد. عبدالله جعفر ولایتعهدی یزید را در حضور معاویه مورد نکوهش قرار داد و با وجود امام حسین ، آن را خیانتی بزرگ بر شمرد.  پس این نظریه و دیدگاه هم، سند محکم تاریخی ندارد و نمی‌تواند آن‌ها را مستند قطعی تلقی کرد.

شواهد و قرائن همگامی عبدالله بن جعفر با قیام عاشورا

از مجموع اقدامات عبدالله بن جعفر و پیشینه پرشکوه و افتخار آمیزش، چنین بر می آید که وی با قیام عاشورا همگام بوده است. در این زمینه، سه دلیل مهم را می‌توان برشمرد:

به همسرش زینب کبری ÷ اجازه داد با امام حسین  همراه شود و در این مورد هیچگونه ممانعتی ایجاد نکرد.

دو فرزندش، عون و محمد را با کاروان افتخار آمیز کربلا همراه کرد که در نهایت منتهی به شهادت فرزندانش شد و آنان هر دو در کربلا در رکاب دایی بزرگوارشان امام شهیدان به شهادت رسیدند.[۷۳]

 

[۱]– الطبقات الکبری،  ج ۴، ص ۳۲

[۲]– محمد علی عالمی، پیغمبر و یاران، ج۴، مکتبه بصیرتی، قم، ۱۳۸۶ق، ص ۷۸

[۳]– محمد علی عالمی، پیغمبر و یاران، پیشین، ص ۷۸

[۴]– شهاب الدین احمد بن علی بن حجر العسقلانی، تهذیب التهذیب، دار الکفر للطباعه  ۱۴۰۴ه، ص ۱۰۸

[۵]– ابو محمد عبدالملک ابن هشام، سیره ابن هشام، ج۱، مکتبه علی صبیح، مصرف ۱۳۸۳ه، ص ۱۸۹

[۶]– محمد بن جریر بن رستم الطبری لأمالی، المسترشد، تحقیق الشیخ احمد المحمودی، مطبعه سلمان الفارسی بقم، ۱۴۱۵ق، ص ۶۸۹

[۷]– همان، ص ۶۷۰

[۸]– همان، ص ۶۸۹، به نقل از ابن سعد، در الطبقات الکبری، ج ۴، ص ۲۴

[۹]– ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، دار صادر بیروت، بی‌تا، صص ۱۰و ۱۱

[۱۰]– ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص ۱۱

[۱۱]– ابن سعد الطبقات الکبری، ج۴، ص ۱۳

[۱۲]– محمد علی عالمی، پیغمبر و یاران، پیشین، ص ۸۹

[۱۳]– ابن سعد، الطبقات الکبری، پیشین، ص ۱۸

[۱۴]– مجلسی ، محمد باقر ، بحار الأنوار، ج ۸، مؤسسه الوفاء، بیروت، لبنان ، ۱۴۰۳ه، ص ۲۴۵

[۱۵]– ابن سعد، الطبقات، پیشین، ص ۲۸

[۱۶]– محمد علی عالمی، پیغمبر و یاران، پیشین، ص ۹۴

[۱۷]– همان، ص ۹۵

[۱۸]– محمد علی عالمی، پیشین، ص ۱۰۴ و محمد بن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، دار الصادر، بیروت، بی تا، ص ۳۲

[۱۹]– محمد بن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، دار صادر، بیروت، بی‌تا، ص ۱۳

[۲۰]-همان ص ۲۹

[۲۱]-همان ص ۳۰

[۲۲]-همان ص ۳۲

[۲۳]– محمد بن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، بیروت، دار صادر، بی‌تا، ص ۳۲

[۲۴]-همان ص ۳۱

[۲۵]-همان ص ۳۳

[۲۶]– محمد بن سعد، الطبقات الکبری،  ج۴، دار صادر، بیروت، بی‌تا، ص ۳۴

[۲۷]– ابی القاسم علی بن الحسن ابن هبه الله عبدالله انشافعی  المعروف یابن عساکر، تاریخ مدینه دمش، دار الفکر للطباعه و النشر، ۱۴۱۷ق،   ص ۱۲

[۲۸]– مجلسی، محمد باقر، بحار النوار، ج۲۱، مؤسسه الوفاء، بیروت، ۱۴۰۳ق، ص ۶۳

[۲۹]– همان، ص ۱۳

[۳۰]– محمد علی عالمی، پیغمبر و یاران، ج۴، مکتبه بصیرتی، قم، ۱۳۸۹ه، ص ۲۸۰

[۳۱]– محمد بن سعد، الطبقات الکبری، پیشین، ص ۴۳

[۳۲]– همان ص ۲۸۰

[۳۳]– همان ص ۷۰

[۳۴]– مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار، ج ۱۹، مؤسسه الوفاء بیروت، لبنان، ۱۴۰۳ق، ص ۳۰۱

[۳۵]– مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار، ج۴۴، پیشین، ص ۲۸۷

[۳۶]– همان، ج ۳۵، ص ۱۱۸

[۳۷]– همان، ج ۳۵، ص ۱۱۸

-[۳۸] همان، ص ۲۰۰

[۳۹]– مجلسی، محمد باقر، همان، ص ۲۰۰

[۴۰] – همان، ص ۲۰۰

[۴۱]– مجلسی، محمد باقر، همان ۳۳، ص ۲۰۲

[۴۲]– صبحی صالح، نهج البلاغهف مرکز البحوث الاسلامیه، ۱۳۹۵ق، ص ۳۴۶

[۴۳]– سمهودی، علی بن عبدالله، وفاء الوفا، ج۳، دار الاضواء، بیروت، ۱۳۸۶ هجری، ص ۸۸۹

[۴۴]-همان ص ۸۸۹

[۴۵]– محمد بن سعد، الطبقات الکبری، پیشین، ص ۴۴

[۴۶]– ابن شبه نمیری، اخبار مدینه الرسول، پیشین، ص ۱۵۴

-[۴۷] اعیان الشیعه، ج ۷، ص ۳۹۰

[۴۸]– بقیع الغرقد، ص ۱۴۳

[۴۹]-همان قبلی

[۵۰]– اعلمی، دائره المعارف، ج ۱۲

[۵۱]– نور الدین علی بن ابی بکر الهیثمی، مجمع الزواید، ج۹، دار اکتب العلمیه، بیروت، بی‌تا، صص ۲۶، ۲۸۲

[۵۲]– الروض الآنف، ج۲، ص ۹۰

[۵۳]-آیت الله سبحانی، جعفر، فروغ ابدیت، چ ۱، انتشارات جامعه مدرسین

[۵۴]– عز الدین، لی بن ابی الکریم، ابن اثیر، اسد الغالبه، ج۳، دار اکتب العلمیه، ۱۹۸۰م، ص ۱۳۵

[۵۵]– شیخ طوسی، معجم رجال الحدیث، ج۱۰، ص ۱۴۲

[۵۶]– مامقانی، تقنح المقال، ج۲، ص ۱۷۳

[۵۷]– واقدی، محمد بن عمر، المغزی، ج۲، تحقیق: ماریدن جونز، بیروت: مؤسسه الأعلمی، ۱۴۰۹ ق، ص ۷۶۲

[۵۸]– بحار الأنوار، ج۴۵، ص ۱۲۲؛ مناقب آل ابی طالب، ج ۴، ص ۱۰۶

[۵۹]– نور الدین علی بن ابی بکر الهیثمی، مجمع الزوائد و منبع لفوائد، ج۳، دار الکتب العلمیه، بیروت، بی‌تا، ص ۱۱

[۶۰]– همان، ج ۶، ص ۲۵

[۶۱]– الهیثمی، پیشین، ج۹، ص ۲۷۳

[۶۲]– عالمی، محمد علی، پیغمبر و یاران، ج۴، انتشارات بصیرتی ، قم، خیابان ارم، بی‌تا، ص ۱۳۱

[۶۳]– قاموس الرجال، ج۵، ص ۴۰۹

[۶۴]– سیر العلام النبلاء، ج۳

[۶۵]– آن قتیبه، عیون الاخبار، ج۳، دار الفکر للطباعه و النشر، بی‌تا، ص ۴۰

[۶۶]– سیر اعلام النبلاء، ج۳، ص ۴۵۸

[۶۷]– سفینه البحار، ج۲، ص ۱۲۶

[۶۸]– الکوکب الدری، ج۲، ص ۲۱۳

[۶۹]– ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، دار الحیاء الکتب العربیه، ۱۹۵۹م، ص ۱۶۹

[۷۰]– همان، ص ۱۷۰

[۷۱]– ابن عنبه، جمال الدین احمد بن علی، عمده الطالب، ۱۹۶۱م، مصعبه الحیدریه فی النجف، ص ۴۷

[۷۲] مجله میقات حج – خفتگان در بقیع(۱۱)- شماره ۷۷- ۱۳۹۰- صص۳۱-۴۲٫

[۷۳] مجله میقات حج –خفتگان در بقیع(۱۱)-شماره ۷۷- ۱۳۹۰-صص۳۱-۴۲

منبع: برگرفته از کتاب شیعیان بقیع؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

http://shiastudies.com/fa/


برچسب ها :
، ، ،
دیدگاه ها