زمینه ‏هاى تشکیل نشست سقیفه

زمینه ‏هاى تشکیل نشست سقیفه

در بررسى زمینه‏ هاى تشکیل سقیفه باید گفت؛ که در اواخر زندگى رسول اکرم بعضى از صحابه نزدیک آن حضرت، رفتارى از خود نشان دادند که باعث به وجود آمدن زمینه‏ هاى سقیفه و کنار گذاشتن امام على  از خلافت شد.

مى‏خواهیم بدانیم که برخى از صحابه در اواخر حیات پیامبر  چه نوع رفتارى از خود نشان دادند و چه اهدافى را دنبال مى‏کردند؟

با توجه به شناختى که پیامبر اسلام  از جامعه خود داشت، چه تدابیرى براى انتخاب شدن حضرت على  اندیشیدند؟

پیامبر اکرم  بعد از مبعوث شدن به رسالت، با توجه به‏شناختش از ساختار جامعه قبیله‏اى عربستان و با نظر به اینکه، سنت جاهلى بر جامعه قبیله‏اى حاکم بود، حدس مى‏زد که مانع جانشینى حضرت على ، شوند. به همین منظور، آن حضرت براى تعیین جانشین خود، از همان روزهاى آغاز بعثت، و به طور آشکار زمینه ‏هاى معرفى جانشین خود را فراهم کرد.

پیامبر اکرم ، بر آن بود که زمینه ‏هاى سقیفه را خنثى کند؛ البته این اقدام را از همان نخستین روزهاى مبعوث شدن انجام مى‏داد؛ مانند: هنگام دعوت از

 

نزدیکان و خویشاوندان، در جنگ تبوک، هنگام برگشت از حجه الوداع و در غدیر خم که به طور رسمى، او را براى جانشینى بعد از خود معرفى کرد.

پیامبر اکرم ، با بیانات متعدد و فراوان، حضرت على  را براى جانشینى خود معرفى کرده بود، که ما در صدد بررسى وقایع تاریخى این موضوع هستیم.

پیامبر اکرم  در اواخر حیات خود براى خنثى سازى فتنه‏هایى همچون انجمن سقیفه تدابیر زیر را اندیشید:

۱٫ اعزام سپاه اسامه

براى رفتن کسانى که انگیزه فتنه‏گرى و ریاست طلبى داشتند؛

۲٫ انتخاب اسامه

با توجه به سن کم او به فرماندهى و قرار دادن سران مهاجر و انصار در آن سپاه و زیر پرچم اسامه با هدف شکستن غرور روزهاى جاهلیت.

پیامبر اکرم  مخالفان سپاه اسامه را لعن فرمود. اسامه و همراهانش وارد جرف شدند و آماده نبرد شدند، که پیامبر اکرم  بیمار شد؛ وقتى آن حضرت، کمى احساس بهبودى کرد، دستار بر سر بست و بیرون آمد و سه بار گفت:  «اى مردم! لشکر اسامه را روانه کنید» و به حجره بازگشت، سپس حال آن حضرت دگرگون شد و رحلت فرمود؛[۱]

۳٫ وصیت نامه پیامبر اکرم :

آن حضرت مى‏خواست در واپسین روز عمرش (پنج شنبه) وصیت بنویسد تا امت او، پس از رحلتش گمراه نشوند؛ البته با شرح مفصلى که در آینده، در این باره داده خواهد شد، درمى‏یابیم که وصیت نامه رسول خدا نوشته نشد و به مرحله عمل نرسد.

در سال دهم هجرى، پیامبر اکرم  دستور داد تا همه مسلمانان، براى جنگ با رومیان، عازم منطقه موته (محل شهادت عده‏اى از مسلمانان در سال هفتم) شوند. پیامبر دستور داد تا همه مهاجران و انصار، تحت فرماندهى اسامه بن زید – که ۱۷ سال بیشتر نداشت – راهى این منطقه شوند؛ اما بعضى از افراد، باایجاد اخلال در حرکت سپاه – به خصوص با مطرح کردن جوان بودن اسامه – از حرکت به سوى موته خوددارى کردند تا جایى که پیامبر  باآن حال بیمارى‏اش به مسجد آمد و ضمن پاسخ به بهانه‏ها، بر کسانى، که از رفتن سرباز زده‏اند، لعنت فرستاد.

سپاهیان با اصرار پیامبر اکرم  از شهر خارج شدند؛ اما برخى از اصحاب، بین شهر و لشگرگاه رفت و آمد مى‏کردند تا آنکه پیامبراکرم  رحلت کرد و تنها، پس از رحلت پیامبر و تحقق یافتن خواسته‏ هاى آن‏ها بود که براى زودتر اعزام شدن سپاه اصرار مى‏کردند. از کسانى که پیامبر ، به طور صریح به آنها اعلام کرده بود تا داخل سپاه اسامه بمانند، ابوبکر و عمر بودند.[۲]

واقدى نیز در کتاب خود به این مطلب اشاره دارد که عده‏اى به سبب انتصاب اسامه براى فرماندهى از پیامبر  ایراد گرفتند. پیامبر  نیز به آنان چنین فرمود:

شما به فرماندهى اسامه ایراد مى‏گیرید؛ پیش‏تر هم در مورد فرماندهى پدرش چنین کردید. درباره اسامه اندیشه بد نکنید؛ زیرا از برگزیدگان شماست.[۳]

ابن ابى الحدید نیز در این باره مى‏گوید:

عمر و ابوبکر، در حالى از دستور پیامبر درباره همراهى با اسامه روى گرداندند که حضرت نه تنها با تأکید فراوان به بزرگانِ اصحاب، دستور حرکت داده بود؛ بلکه خوددارى کنندگان را نیز نفرین کرده بود. طبق نقل ابن ابى الحدید، بعضى از همسران پیامبر  در بین راه، دو مرتبه به اسامه پیام فرستادند که بازگردد؛ یک بار به این بهانه که بیمارى پیامبر  شدت یافته و بار دیگر به این بهانه که حضرت، بهبود یافته است و در هر بار، پیامبر دستور حرکت مى‏داد.[۴]

عملى که در ساعات پایانى زندگى پیامبر اکرم  از او سر زد، بسیار شگفت‏انگیز بود. ایشان تعدادى از صحابه را به همراه عمر و ابوبکر، از مدینه تا مرز سوریه و شام فرستاد تا از مرکز اسلام دور باشند. به همین منظور، آنان را مجبور ساخت تا زیر پرچم اسامه‏اى باشند که پدر و مادرش هر دو برده بودند و پیامبر آزادشان کرده بود.

چرا پیامبر  افراد مذکور را به فرماندهى اسامه، از مدینه (پایتخت اسلامى) بیرون فرستاد و در چنان موقعیت حساسى، على  را بر بالین خود نگه داشت؟![۵]

هدف از اعزام سپاه اسامه

الف) انتشار خبر رحلت پیامبر ، در دو جنگ تبوک و موته با شامیان در نبرد بود؛ مى‏توانست رومیان را به سرکوبى مسلمانان تشویق کند و اعزام سپاه در این موقعیتِ حساس بیانگر ثبات جامعه اسلامى بود.

ب) دور کردن سران قبایل و صحابه از مرکز حکومت (مدینه)، باعث مى‏شد تا مانعى براى به خلافت رسیدن على  پیش نیاید؛

ج) واگذارى سِمَت فرماندهى سپاه به جوانى ۱۷ یا ۱۹ ساله، منسوخ کننده «سنت شیخوخیت» – که نزد عرب از اعتبار بالایى برخودار بود – به شمار مى‏رفت و این خود وسیله‏اى بود، تا آنان نتوانند، جوان بودن على  را بهانه‏اى براى کنار گذاشتن آن حضرت قرار دهند؛ زیرا آنجا که حفظ جامعه و مصالح مسلمانان در میان باشد، اسلام؛ عقل، تدبیر و علم را از شرایط احراز مقام و منصب مى‏داند، نه سن و سال را.

ابوعبیده بن جراح، بعد از سقیفه خطاب به على  چنین گفت:

هیچ کس در کسب فضایل و سوابق درخشان با تو برابرى نمى‏کند و اگر جوان نبودى، از هر کسى به خلافت شایسته‏تر بودى.[۶]

دلیل این استدلال این بود که ابوعبیده و دیگر مخالفان، دوستان نادانى بودند؛ بلکه دنیاطلبى، حب جاه و مقام و مقاصد سیاسى، آنان را به چنین استدلال‏هاى بى‏اساسى وادار مى‏کرد.

وصیت‏نامه‏ اى که نوشته نشد

ساعات پایانى عمر پیامبر اکرم  نزدیک مى‏شد و وحشت و اضطراب، محیط مدینه را فرا گرفته بود. همه چنین احساس مى‏کردند که نزدیک است عالمیان، رهبر عظیم الشأن خود را از دست بدهند.

پیامبر اکرم  براى اجراى برنامه تربیتى خود در همان بستر بیمارى، واپسین طرح خود را ترسیم کرد. او تصمیم گرفت که بدون فوت وقت، طرحش را عملى سازد تا زحمات چندین ساله‏اش از بین نرود؛ اما متأسفانه، همان اشخاصى که برخلاف خواسته پیامبر اکرم  از مدینه بیرون نرفتند و مراقب اوضاع بودند، تا در نخستین فرصت، مقاصد خود را اجرا کنند، در اینجا نیز مخالفان پیامبر با عکس‏العملى که از خود نشان دادند، نگذاشتند واپسین برنامه پیامبر اکرم  براى راهنمایى بشر، به عنوان سند کتبى در دست مسلمانان باقى بماند.

واقدى در کتاب خود از زبان ابن عباس چنین مى‏نویسد:

پیامبر اکرم  روز پنج شنبه سخت بیمار شد. ابن عباس به گریه افتاد و گفت: «امروز پنج شنبه است؛ آن‏هم چه روز پنج شنبه‏اى». درد پیامبر و بیمارى او شدید شد و فرمود: «دوات و قلم و ورقى بیاورید تا براى شما وصیت نامه‏اى بگویم و بنویسند که پس از آن هرگز گمراه نشوید».

واقدى در ادامه مى‏نویسد:

یکى از حاضران گفت: «پیامبر  هذیان مى‏گوید: – اهل سنت هم معتقدند که گوینده این سخن  عمر بوده است – سپس کسى گفت: «آنچه مى‏خواستید بیاوریم؟» حضرت فرمود: «حالا! پس از این حرف؟» و دیگر ورق و قلم نخواست.[۷]

واقدى در جاى دیگر مى‏نویسد:

پیامبر  در بستر بیمارى، هنگام رحلتش فرمود: «کاغذى بیاورید تا بگویم براى امتم بنویسند که نه هرگز کسى را گمراه کنند و نه گمراه شوند»؛ اما عمر بن خطاب یاوه سرایى کرد و پیامبر  نیز او را طرد کرد.[۸]

عمر بن خطاب مى‏گوید: نزد پیامبر  بودیم و زنها پشت پرده نشسته بودند؛ آن گاه رسول خدا  فرمود: «مرا با هفت مشک آب شستشو دهید و ورق و دواتى براى من بیاورید تا بگویم براى شما چیزى بنویسند که پس از آن هرگز گمراه نشوید». زن‏ها گفتند: «آنچه رسول خدا مى‏خواهد برایش حاضر کنید».

مقریزى مى‏نویسد: «این سخن را زینب دختر جحش، همسر پیامبر و زنانى که با او بودند به زبان آوردند».

در آن هنگام عمر گفت: «خاموش باشید. شما همان زنانى هستید که چون رسول خدا  مریض مى‏شود، چشم_هایتان را مى‏فشارید و گریه مى‏کنید و هنگامى که سلامتى خود را به دست آورد، گلویش را مى‏فشارید و خرجى مى‏خواهید! رسول خدا فرمود: «این زنان از شما بهترند».

ابن سعد نیز در این باره مى‏نویسد:

پیامبر ، هنگام رحلتش کاغذ طلبید تا براى امت خود چیزى بنویسد تا امت او، نه خود گمراه شوند و نه دیگران آنان را گمراه سازند. حضار مجلس در این هنگام، چنان جنجالى به راه انداختند که پیامبر  از تصمیم خود منصرف شد».[۹]

در کتاب صحیح بخارى و کتاب‏هاى دیگر، چنین روایت شده است:

«که ابن عباس گفت: «روز پنج شنبه… آه چه روزى». سپس آن قدر گریست که اشک چشمانش سنگ ریزه‏ها را تر کرد. آن گاه گفت: «رسول خدا  – در حالى که بیمارى‏اش رو به شدت بود- فرمود که براى من کاغذى بیاورید تا براى شما نامه‏اى بنویسم که پس از من هرگز گمراه نشوید».

با این سخن پیامبر  بحث و جدل میان حضار آغاز شد؛ در صورتى که در محضر هیچ پیامبرى بحث و جدل کردن شایسته نیست!! عده‏اى گفتند: «پیامبر هذیان مى‏گوید»!!!

پیامبر  گفت: «مرا به حال خود بگذارید! حالتى که دارم بهتر از آن است که شما مرا به آن مى‏خوانید!»

ابن عباس در روایتى دیگر، گوینده این سخن را معرفى کرده است. او در کتاب صحیح بخارى چنین مى‏نویسد:

«وقتى هنگام مرگ رسول خدا  فرارسید، جمعى از مردم – که عمر بن خطاب نیز بین آنها بود – در خانه پیامبر  گرد آمده بودند. پیامبر فرمود: «بشتابید تا نامه‏اى براى شما بنویسم که پس از آن هرگز گمراه نشوید».

عمر گفت: «همانا مرض بر مشاعر رسول خدا  چیره شده است. قرآن نزد شماست و کتاب خدا براى ما کفایت مى‏کند!!»

با این سخن عمر، بین مردمى که در خانه بودند بحث و جدل در گرفت. وقتى دامنه اختلاف بالا گرفت، رسول خدا ناراحت شد و فرمود: «از پیش من بلند شوید که در حضور من جدال و اختلاف شایسته نیست!»

در روایت مسند احمد و طبقات نیز چنین آمده است:

وقتى با یاوه‏سرایى فراوان رسول خدا  را ناراحت کردند، ایشان فرمود: «از پیش من بلند شوید»!

راوى مى‏گوید:

پس از آن، ابن عباس، بارها مى‏گفت: «بدبختى و مصیبت هنگامى بود که در نتیجه اختلاف و یاوه‏سرایى نگذاشتند که رسول خدا  آن نامه را بنویسد».[۱۰]

چه کسى مى‏تواند این گناه پسر خطاب را نادیده بگیرد؛ در حالى که چند روز پیش از رحلت رسول خدا  مانع از آن شد که حضرت، حقّ شرعى خود را درباره وصیت به امتش به جاى آورد. آیا رسول خدا  هنگام احتضار، حق ندارد امتش را به چیزى وصیت کند که خیر دنیا و آخرت آنها در آن است؟

چرا پسر خطاب با چنین کارى در مقابل رسول خدا ، مانع وصیت کردن او شد؟

به راستى براى این کارِ عمر چه تفسیر قابل قبولى مى‏توان داشت؟ با اینکه ممانعت از یاوه‏سرایى او در اینجا، از حدیبیه مهم‏تر و واجب‏تر بود، چرا ابوبکر سکوت کرد و او را از گفتار زشتش منع نکرد؟[۱۱]

از شواهد تاریخى چنین برمى‏آید که در میان صحابه، کسى غیر از عمر، هذیان را به پیامبر اکرم  نسبت نداده است.

با توجه به آیه قرآن که مى‏فرماید:«وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوى إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحى».[۱۲]

پسر خطاب با چه هدفى، چنین نسبت زشتى را به پیامبر اکرم  داده است؟ به طور مسلّم هدف عمر از این سخن نپخته و نسنجیده، منحرف کردن خلافت پس از رسول خدا  بوده است.

چرا عمر به ابوبکر که هنگام نوشتن وصیت‏نامه بى‏هوش شد، چنین نسبتى را نداد؛ در حالى که حال او خیلى وخیم‏تر از رسول الله  بود؛ به گونه‏اى که بین نوشتن وصیت از هوش رفت و بقیه وصیت او را عثمان نوشت.

گذشته از این، مقام او، هرگز قابل مقایسه با مقام رسول خدا  نیست؛ زیرا پیامبر اکرم ، از هر خطا و اشتباهى معصوم است و مطابق آیه قرآن، او هیچ‏گاه از روى هوى و هوس سخن نمى‏گوید.

عمر با گفتن جمله «این مرد هذیان مى‏گوید»، مقدمات نقشه خود را عملى کرد؛ اما ممکن است کسى بگوید: «چرا پیامبر اکرم  براى نوشتن وصیت خود از اعمال نفوذش خوددارى کرد؟»

پاسخ این است که باید توجه داشت، پس از فضایى که عمر به وجود آورد و نسبت زشتى که در آن مجلس به پیامبر اکرم  داد، رسول خدا ، در مقابل عمل انجام شده‏اى قرار گرفت. در این صورت، اگر وصیتى هم مى‏نوشت، از درجه اعتبار ساقط بود و مخالفانش مى گفتند: «این وصیت نامه در حالى نوشته شد که مشاعر پیامبر اکرم مختل بود»؛ در نتیجه به آن نامه ترتیب اثر داده نمى‏شد.

این نکته مهم در یکى از روایات ابن عباس نیز وارد شده است. او مى‏گوید: یکى از افراد نزد پیامبر اکرم گفت: «پیامبر خدا  هذیان مى‏گوید!» پس از آن به رسول خدا عرض شد: «آنچه مى‏خواستید براى شما بیاوریم؟» پیامبر اکرم فرمود: «دیگر نیازى نیست»؛ یعنى پس از اینکه این سخن گفته شد، دیگر نوشتن نامه فایده‏اى ندارد. آرى! آنها با جنجال ساختگى، نگذاشتند که پیامبر در لحظات پایانى عمر خود وصیتى بنویسد و پیش از آنکه این وصیت نامه نوشته شود و مردم براى همیشه از گمراهى نجات پیدا کنند، رسول خدا  از دنیا رفت.[۱۳]

آیا جاى این سؤال نیست که چرا ابوبکر، این گستاخى عمر را که در مقابل پیامبر اکرم انجام داد، سرزنش و نصیحت نکرد؟ در حالى که عمر، مانند این رفتار را یک بار نیز در صلح حدیبیه در مقابل پیامبر اکرم  انجام داده بود و ابوبکر با پرخاش عمر را ساکت کرد.

آیا این اعتراض به عمر بن خطاب یا هر فرد دیگر، در روز صحیفه و دوات سزاوارتر از اعتراض در روز حدیبیه نبود؟ به یقین سزاوارتر بود؛ اما علت این‏که ابوبکر، در روز صحیفه و دوات، عمر را به سبب سخنان زشت او در برابر پیامبر اکرم توبیخ نکرد، این بود که ابوبکر مى‏دانست، متن وصیت نامه رسول خدا ، چیزى جز تأکید بر انتصاب امیر مؤمنان  به جانشینى و سفارش او درباره خاندان پاکش و افشاى توطئه مخالفانش نخواهد بود.

پسر ابى قحافه و پسر خطاب، مى‏دانستند که پس از مسئله سپاه اسامه، خواستن قلم و دوات، زمینه دیگرى براى بیان جانشینى امیر مؤمنان  است تا در واپسین لحظات این نوشته باقى بماند و کار را یکسره کند.

آنان جمله «هَلُمُّوا أکتبُ لکم کتابا لاتَضِلّوا بَعْدَهُ ابدا» را پیش از این نیز از زبان نبى اکرم  شنیده بودند که حدیث ثقلین را براى آنان قرائت مى‏کرد و جداناپذیرى عترت و قرآن را تذکر مى‏داد؛ به همین سبب، پیامبر اکرم را به هذیان‏گویى متهم کردند. سپس براى رفع نگرانى خود و پاسخ به اینکه مردم پس از رسول خدا گمراه نمى‏شوند، گفتند: «عندکم القرآن وحسبنا کتاب اللّه‏»؛ یعنى به عترت نیازى نیست آنها این جمله را گفتند تا از نوشته شدن نامه جلوگیرى کنند و در غیر این صورت بر زبان آوردن «حسبنا کتاب اللّه‏» معنایى نداشت.[۱۴]

سلیم بن قیس از قول امیر مؤمنان  چنین نقل مى‏کند:

«که آن حضرت، خطاب به طلحه فرمود: «اى طلحه! هنگامى که پیامبر اکرم  شانه شتر خواست تا در آن چیزى بنویسد که امت گمراه نشوند و با یکدیگر بحث و جدل نکنند، آیا نزد او نبودى؟»

آیا وقتى دوست تو عمر، آن سخنان زشت را بر زبان آورد که پیامبر خدا هذیان مى‏گوید و پیامبر اکرم  هم به خشم آمد و نوشتن نامه را رها کرد، تو آنجا نبودى؟» طلحه گفت: «آرى، من آنجا بودم».

حضرت على  فرمود: «هنگامى که شما پیامبر اکرم  را ترک کردید و رفتید، آن حضرت به من گفت، که مى‏خواست چه چیزى روى شانه شتر بنویسد. جبرئیل به او خبر داده بود، که خداوند عزوجل، اختلاف و تفرقه این امت را مى‏داند. سپس، پیامبر اکرم  ورقه‏اى خواست و آنچه را مى‏خواست بنویسد به من اطلاع داد و سلمان، ابوذر و مقداد را شاهد گرفت؛ در آن ورقه، نام تمامى امامانى را که خداوند به اطاعت از آنان تا روز قیامت فرمان داده است.

اى ابوذر! مقداد! آیا چنین نبود؟ ابوذر و مقداد برخاستند و گفتند: «ما بر درستى این مطلب شهادت مى‏دهیم».[۱۵]

رحلت پیامبر اکرم  و واکنش اصحاب

یکى از زمینه‏هاى ایجاد سقیفه، واکنشى بود که اصحاب آن حضرت، پس از مرگ آن حضرت از خود نشان دادند.

رسول خدا ، در نیمه روز دوشنبه چشم از دنیا فرو بست. در آن هنگام، عمر در مدینه بود و ابوبکر نیز در منزل شخصى خود، در سنح به‏سر مى‏برد. عایشه مى‏گوید: عمر و مغیره بن شعبه، پس از گرفتنِ اجازه، وارد حجره رسول خدا شدند و پارچه روى رخسار رسول خدا  را کنار زدند. عمر با دیدن صورت پیامبر اکرم فریاد زد: «آه! رسول خدا ، به شدت بیهوش شده است!» آن گاه برخاستند و روانه شدند.

هنگامى که مى خواستند از اتاق خارج شوند، مغیره رو به عمر کرد و گفت:«اى عمر! به خدا قسم رسول خدا  از دنیا رفته بود».

عمر گفت: «دروغ مى‏گویى! رسول خدا  هرگز نمرده است؛ اما، چون تو مرد آشوبگرى هستى، چنین وانمود مى‏کنى! رسول خدا  تا منافقان را نابود نکند، هرگز نخواهد مرد».

عمر به این سخنان اکتفا نکرد و هر کسى را که درباره مرگ رسول خدا صحبت مى‏کرد، تهدید به قتل مى‏کرد و مى‏گفت:

بعضى از منافقان گمان مى‏کنند که رسول خدا  از دنیا رفته است؛ در حالى که چنین نیست و رسول خدا  نمرده است؛ بلکه مانند موسى بن عمران که چهل روز از چشم مردم پنهان شد و دوباره برگشت؛ در حالى که مى‏گفتند مرده است. رسول خدا  نیز نزد پروردگارش شتافته است، به خدا سوگند که باز مى‏گردد و دست و پاى کسانى را که گمان مى‏کنند مرده است، قطع خواهد کرد.[۱۶]

ابوهریره نیز چنین مى‏گوید که وقتى پیامبر اکرم  درگذشت، عمر بن خطاب بلند شد و گفت:

بعضى از منافقان گمان کردند که پیامبر اکرم  مرده است، به خدا! پیامبر اکرم  نمرده است، بلکه پیش خداى خود رفته است، مانند موسى بن عمران که پیش خداى خود رفت و چهل روز از قومش پنهان بود و پس از آنکه گفتند او مرده است برگشت، به خدا پیامبر اکرم  بر مى‏گردد و دست و پاى کسانى را که گمان کرده‏اند پیامبر خدا  مرده است، قطع مى‏کند.[۱۷]

واقدى در کتاب خود چنین نقل مى‏کند:

«عمر از میان مردم برخاست و گفت: دیگر نشنوم کسى بگوید که محمد مرده است، محمد نمرده است؛ بلکه خدا کسى را دنبال او فرستاده است؛ همچنان که دنبال موسى فرستاد و او چهل شب از قوم خود جدا بود».

واقدى همچنین مى‏نویسد:

«امیدوارم رسول خدا ، دست و پاى کسانى را قطع کند که مى‏گویند او مرده

است».[۱۸] پس از آنکه عمر، وفات رسول خدا را انکار کرد. ابن ام مکتوم، این

آیه را در مسجد پیامبر اکرم  خطاب به عمر خواند:

نیست محمد ، مگر پیامبرى که پیش از او پیامبرانى درگذشته‏اند. آیا اگر او بمیرد و یا کشته شود، به دوران قبل برمى‏گردیذ؛ و کسى که به دوران قبل بازگردد، زیانى به خدا نمى‏رساند؛ ولى خداوند پاداش سپاسگزاران را مى‏دهد.[۱۹]

عباس عموى پیامبر اکرم  نیز گفت:

رسول خدا  به یقین، مرده است و من در سیماى او همان علائم و آثارى را مشاهده کرده‏ام که هنگام مرگ، همیشه، در رخسار فرزندان عبدالمطلب دیده‏ام.

اما عمر دست از کار خود بر نداشت. عباس بن عبدالمطلب از مردم پرسید:

«آیا کسى از شما درباره مرگ رسول خدا  چیزى از او شنیده است؟

اگر کسى حدیثى در این باره شنیده است براى ما نقل کند».

همگى گفتند: «نه».

عباس از عمر پرسید: «تو چیزى در این باره از پیامبر اکرم شنیده‏اى؟»

عمر گفت: «نه».

در این هنگام عباس رو به مردم کرد و گفت:

اى مردم! آگاه باشید که حتى یک نفر هم گواهى نداد که رسول خدا ، درباره مرگ خود چیزى به او گفته باشد. به خدایى که جز او خدایى نیست قسم مى‏خورم که رسول خدا  شربت مرگ را نوشید.

وقتى عمر دید ابوبکر مى‏آید، ناگهان آرام شد و نشست. ابوبکر خدا را ستایش کرد و گفت:

آنان که خدا را مى‏پرستند بدانند، خدا همیشه زنده است و نخواهد مرد؛ آنان که محمد  را اطاعت مى‏کنند!  بدانند که محمد از دنیا رفته است. سپس این آیه را تلاوت نمود: «وما محمد الا رسول قد خلت…».

این همان آیه‏اى است که پیش از این، ابن ام مکتوم خطاب به عمر خواند. عمر پرسید: «اینکه خواندى آیه قرآن بود؟» ابوبکر گفت: «آرى!» عمر نظر خود را درباره مرگ رسول خدا  تغییر نداد، نه با سخنان مغیره، نه با تلاوت آیه‏اى که آشکارا از مرگ رسول خدا  خبر مى‏داد و عمرو بن قیس آن را تلاوت کرد و نه با احتجاج و استدلال عباس عموى پیامبر اکرم  تا اینکه با سخنان ابوبکر دل عمر آرام گرفت و ساکت شد!

عمر، خود بعدها این ماجرا را چنین نقل کرد:

به خدا قسم! به محض اینکه شنیدم ابوبکر این آیه را تلاوت مى‏کند، زانوهایم به گونه‏اى سست شد که به زمین افتادم و دیگر توان برخاستن نداشتم و دانستم که رسول خدا  مرده است.[۲۰]

چرا عمر وفات رسول خدا  را انکار مى‏کرد؟

آیا به راستى عمر از شدت علاقه و محبت به رسول خدا  و از فشار غصه و اندوه از دست دادن رسول خدا  شمشیر مى‏کشید و آنان را که مى‏گفتند رسول خدا از دنیا رفته است تهدید مى‏کرد؟

آیا گفته بعضى از مورخان صحت دارد که نوشته‏اند: «عمر در آن روز دیوانه شده بود؟ اما نه، ما مى‏دانیم که مطلب غیر از اینهاست.

به نظر مى‏رسد ابن ابى الحدید به حقیقت مطلب پى برده است. او مى‏نویسد:

 «وقتى عمر فهمید که رسول خدا  از دنیا رفته است، مصلحت دید به هر طریقى، مردم را ساکت و آرام کند تا مبادا بر سر امامت، شورش و انقلابى پیش آید و انصار و دیگران رشته حکومت را به دست بگیرند. به همین علت آنچه را که گفت و مردم را به شک و تردید واداشت، براى حفظ حریم دین و حکومت بود تا آن گاه که ابوبکر رسید».[۲۱]

به نظر مى‏رسد این گفتار ابن ابى الحدید درست باشد که عمر از غلبه انصار و دیگران بر امامت خود مى‏ترسید؛ زیرا على  در زمره کسانى بود که عمر مى‏ترسید مبادا قرعه خلافت به نام او بیفتد؛ زیرا کاندیداى خلافت در آن روز سه نفر بیشتر نبودند، نخست، على بن ابى طالب  بود که تمام بنى هاشم طرفدار او بودند، ابوسفیان نام او را مى‏برد و زبیر به نفع او فعالیت مى‏کرد و خالد بن سعید اموى، براء بن عازب انصارى، سلمان، ابوذر، مقداد و دیگر بزرگان اصحاب پیامبر اکرم ، همه با ابراز خرسندى، از على  حمایت مى‏کردند.

ابن اثیر مى‏نویسد:

در اجتماع سقیفه، انصار یا گروهى از انصار چنین گفته ‏اند که ما جز با على با کسى بیعت نمى‏کنیم.[۲۲]

دوم، سعد بن عباده انصارى بود که کاندیداى طایفه خزرج از انصار بود.

اما سعد بن عباده نمى‏توانست به کرسى امارت تکیه بزند، زیرا طایفه اوس از انصار مخالف او بودند و از مهاجران هم حتى یک نفر پیدا نمى‏شد که با او بیعت کند.[۲۳]

سوم، ابوبکر بود که عمر، ابوعبیده، مغیره بن شعبه و  عبدالرحمان بن عوف او را انتخاب کرده بودند؛

بنابراین اگر هواداران ابوبکر بر ضد حضرت على  قیام نمى‏کردند، پیش از غسل دادن و دفن کردن جنازه رسول خدا  دست به اقدامى نمى‏زدند، کار خلافت به نفع حضرت على  خاتمه پیدا مى‏کرد.

اگر به حضرت على  مهلت مى‏دادند تا پس از تجهیز بدن مطهر پیامبر اکرم در آن مجمع با حضور مهاجران و انصار حاضر شود، ابوبکر هرگز به هدف خود نائل نمى‏شد؛ زیرا تمامى قبیله بنى هاشم و بعضى از افراد خاندان عبد مناف با على  بیعت مى‏کردند.

بعضى از مورخان عقیده دارند که تمام جنبش‏ها و فعالیت‏هاى عمر، چه نزدیک وفات – که نگذاشت رسول خدا  هنگام وفات و ساعاتِ آخر عمر خود وصیتى بنویسد – و چه پس از وفات پیامبر اکرم  که مردن رسول_خدا را انکار مى‏کرد، از همین ترس سرچشمه مى‏گرفت.

حقیقت این است که اگر علاقه به رسول خدا  و سنگینى بار اندوه جدایى پیامبر اکرم ، عمر را به انکار مرگ رسول خدا  وا مى‏داشت، هرگز سزاوار نبود که با چنین محبتى، جنازه رسول خدا  را میان خاندان داغدیده رسالت، رها کند و براى بیعت گرفتن براى ابوبکر، به سوى سقیفه بنى ساعده بشتابد و با انصار رسول خدا بحث و جدل کند و اگر چنین محبتى در کار بود، راضى نمى‏شد که در مقابل پیامبر اکرم   بایستد و مانع وصیت کردن آن حضرت شود.

عبدالفتاح عبد المقصود، مؤلف کتاب خاستگاه خلافت، در صفحات ۱۰۷ تا ۱۳۱ به تحلیل این موضوع پرداخته است.[۲۴]

در کتاب «الحجج البالغه فى حقانیه التشیع» در بخش کیفیت اخذ بیعت براى ابوبکر به روایت طبرى چنین آمده است:

«فرداى روز سقیفه، مردم در مکانى جمع شدند تا صحبت‏هاى ابوبکر را بشنوند. عمر پیش افتاد و مردم را به بیعت تشویق کرد و آنها را با این جمله به این کار واداشت: «فقوموا فبایعوا». پس آنها با ابوبکر بیعت کردند و بیعت عامه، بعد از بیعت سقیفه بوده است، پس از او ابوبکر صحبت کرد».[۲۵]

اگر بیعت مردم با ابوبکر در سقیفه، بیعت صحیحى باشد و به صورت غیر منتظره به وجود نیامده باشد و به روش صحیح باشد، دیگر چه معنایى دارد که براى بار دوم از مردم بیعت بگیرند و این عمل در نظر عقلاء کار لغوى است.[۲۶]

در ادامه این مبحث، مطالبى در ارتباط اخذ بیعت با زور و فشار و بدون توجه به خواست مردم بیان کرده و در بخش بعد، تهدیدات عمر علیه منکران بیعت با ابوبکر را بررسى مى‏کند و با استناد به کتاب‏هاى شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، کنزالعمال و تاریخ طبرى به معرفى صحابه‏اى مى‏پردازد که با وجود همه تهدیدات، تا مدت‏ها از بیعت کردند خوددارى کرده‏اند.[۲۷]

چرا انصار در سقیفه تجمع کردند؟

گروه مهمى از انصار – از جریان فتح مکه به بعد – به فکر حل مشکلات پس از رحلت رسول خدا  افتاده بودند و نگران آینده خود بودند. آنان به دلیل ترس از مسلط شدن قریش و بى‏توجهى به بیعت با امام على  در غدیر و شاید احتمال شکست او در سقیفه جمع شدند.

حباب بن منذر – یکى از سران انصار در سقیفه – انصار را برتر از قریش دانست و گفت: «این شمشیر انصار بود که اسلام را پیروز کرد».

از سخنان حباب چنین بدست مى‏آید که آنچه انصار را به این اقدام نسنجیده وادار کرد، ترس از رقابت با قریش بود. البته باید یادآور شد که انصار نیز بین خود اختلاف داشتند و رقابت میان اوس و خزرج، باعث دستیابى مهاجران به مقاصد خود شد.

از سوى دیگر، چند نفر از مهاجران – که در دو هفته پایانى حیات رسول خدا ، کارهاى مشکوکى انجام داده بودند – با شنیدن اجتماع سقیفه به سرعت به آن محل رفتند و به گفتگو با انصار پرداختند. خبر این گفتگوها را بعدها خلیفه دوم، ضمن خطبه‏اى در مدینه بازگو کرد.

او وقتى در مکه بود از شخصى چنین شنیده بود که مى‏گفت: «بیعت با ابوبکر ناگهانى بود». عمر از این سخن خشمگین شده و خواست تا در همان مکه، در این‏باره با مردم سخن بگوید. عبدالرحمان بن عوف به عمر گفت: «تو در شهرى هستى که همه قبایل عرب در آن حضور دارند، اگر اکنون سخنى بگویى، در همه شهرها انتشار خواهد یافت». عمر به منبر رفت و گفت: «به من خبر رسیده که گفته‏اند، خلافت ابوبکر ناگهانى بوده است. این چنین بود؛ اما خدا شر آن را از سرش کم کرد و هیچ کسى از شما مثل ابوبکر نیست که دیگران تسلیم او شوند.

ماجرا این است که وقتى پیامبر خدا  درگذشت، على و زبیر و کسانى که با آنها بودند، در خانه فاطمه ماندند. انصار نیز بر خلاف ما عمل کردند و مهاجران اطراف ابوبکر جمع شدند.

من به ابوبکر گفتم: «بیا به سوى برادران انصار خود برویم». به سوى آنها رفتیم و دو مرد پارسا را دیدیم که در بدر حضور داشتند.

آنها گفتند: «اى گروه مهاجران! کجا مى‏روید؟»

گفتیم: «نزد برادران انصار خود مى‏رویم».

گفتند: «برگردید و کار را بین خودتان تمام کنید».

گفتیم: «به خدا نزد آنها مى‏رویم!»

عمر افزاید: پیش گروهى از انصار رفتیم، آنها در سقیفه بنى ساعده جمع شده بودند. مردى پیچیده شده به لباس خود در میان آنان بود.

پرسیدم: «او کیست»؟ گفتند: «سعد بن عباده».

گفتم: «چرا به این حالت در آمده است؟»

گفتند: «بیمار است».

آن گاه یکى از انصار بلند شد و پس از حمد و ثناى خدا گفت: «ما از انصار و گروه مسلمانان هستیم و شما قریشیان از گروه پیامبر اکرم  هستید، ما از قوم شما آزار دیده‏ایم».

عمر مى‏گوید: «فهمیدم که مى‏خواهند ما را کنار بزنند و اختیار امور را از ما بگیرند. در ذهنم سخنى بود که مى‏خواستم به ابوبکر بگویم؛ چون ابوبکر باوقارتر و پخته‏تر از من بود تا اندازه‏اى رعایتش را مى‏کردم. هنگامى که خواستم سخن بگویم، گفت: «آرام باش». من چون نمى‏خواستم نافرمانى کنم حرفى نزدم.ابوبکر برخاست و پس از حمد و ثناى خدا، هر آنچه در ذهنم بود و مى‏خواستم بگویم، بهتر از من گفت. ابوبکر چنین گفت: «اى گروه انصار!  هرچه از فضیلت خودتان بگویید، شایسته آن هستید؛ اما عرب، این فضیلت را جز براى طایفه قریش نمى‏داند؛ زیرا از نظر اصل و نسب بالاتر هستند. من یکى از این دو مرد را به شما معرفى مى‏کنم، با هر کدام که مى‏خواهید بیعت کنید». سپس ابوبکر، دست من و ابوعبیده جراح را گرفت. به خدا سوگند! از بین سخنانش، جز این جمله ناراحتم نکرد. دلم مى‏خواست گردنم را بدون هیچ گناهى بزنند تا سالار گروهى نشوم که ابوبکر بین آنهاست.

وقتى سخنان ابوبکر تمام شد، یکى از انصار بلند شد و گفت: «من مردى کارآزموده‏ام و سرد و گرم جهان را چشیده‏ام. اى گروه قریشیان! یک امیر از ما و یک امیر از شما انتخاب شود». عمر مى‏گوید که همهمه از جمعیت بلند شد و حرف‏هاى زیادى رد و بدل شد. من از بحث و جدل ترسیدم و به ابوبکر گفتم: «دستت را جلو بیاور تا با تو بیعت کنم». ابوبکر دستش را جلو آورد و با او بیعت کردم؛ مهاجران و انصار نیز با او بیعت کردند.

پس از مدتى فشار جمعیت به حدى رسید که نزدیک بود سعد بن عباده زیر دست و پاى ما بماند. در آن هنگام، یکى از میان جمعیت، چنین گفت: «سعد بن عباده را کشتید».

گفتم: «خدا سعد بن عباده را بکشد».

به خدا هیچ کارى مهم‏تر از بیعت کردن با ابوبکر نبود که مى‏ترسیدیم اگر جماعت از ما جدا شوند و با ما بیعت نکنند، با شخص دیگرى بیعت کنند؛ آن گاه مجبور مى‏شدیم یا از آنان پیروى و یا با آنان مخالفت کنیم که در این صورت، کار خراب‏تر مى‏شد.

عروه بن زبیر گفت: «آن دو مردى که عمر و ابوبکر، هنگام رفتن سوى سقیفه دیده بودند. یکى عویم بن ساعده و دیگرى معن بن عدى عجلى بود».[۲۸]

طبرى داستان سقیفه را به گونه‏اى وانمود مى‏کند که گویا در آن جمع، فقط بعضى از انصار از بیعت با ابوبکر خوددارى کردند؛ حتى حضرت على  نیز، هنگامى که خبر بیعت با ابوبکر را شنید، شتابان خود را به ابوبکر رساند و با او بیعت کرد.

عمر مى‏افزاید: «على  نباید شش ماه با ابوبکر بیعت کند».[۲۹]

گفتار طبرى نشان مى‏دهد که این سخن عمر ضد و نقیض است؛ در مقابل، عمر درباره سقیفه – که آن را امرى ناگهانى مى‏پنداشت – مى‏گوید به جانم سوگند که چنین بود؛ اما خداوند، خیر آن را به شما رساند و شما را از شر آن حفظ کرد. پس از رحلت رسول خدا ، به ما خبر دادند که سعدبن عباده همراه انصار پیش بنى ساعده جمع شده‏اند. همراه ابوعبیده و ابوبکر، به سوى آنها رفتیم.

در راه دو نفر از انصار را دیدیم که به ما گفتند: «آنها مخالف شما عمل نمى‏کنند»، با این حال، ما تصمیم گرفتیم که برویم. چون آنجا رسیدیم، خطیب انصار گفت: ما انصار، لشکر منسجم اسلام هستیم و شما اى قریش! گروهى از ما و اقلیتى در میان ما هستید». عمر گفت: مى‏خواستم، جواب خطیب انصار را بدهم؛ اما ابوبکر مانع شد و خود چنین پاسخ داد: «آنچه شما انصار مى‏گویید درست است؛ اما عرب این را جز براى قبیله قریش نمى‏داند؛ آنان برترین عرب، از لحاظ نسب و اصالت خانوادگى هستند.

من پیشنهاد مى‏کنم با عمر یا ابوعبیده (تنها مهاجران آن جمع) بیعت کنید. خطیب انصار دوباره اعتراض کرد و در پایان گفت: «امیرى از ما و امیرى از شما انتخاب شوند». عمر مى‏گوید: من گفتم: «در یک غلاف، دو شمشیر جا نمى‏گیرد». پس از آن دست ابوبکر را گرفتم و با او بیعت کردم.

عمر افزود: «پس از آن مهاجران – که سه تن بیشتر نبودند – و انصار با او بیعت کردند. ما ترسیدیم که از جمع آنان جدا شویم و مدتى بعد، آنان با فرد دیگرى بیعت کنند؛ آن گاه ما مجبور شویم که با او بیعت کنیم و یا با مخالفت خود، کار را خراب‏تر کنیم؛ البته بیعت با ابوبکر، ناگهانى بود و خداوند شر آن را برطرف کرد. بدانید که در میان شما، کسى همانند ابوبکر نیست. به همین علت، هر کسى که بدون مشورت با مسلمانان با شخصى بیعت کند، نه او و نه کسى که با او بیعت شده، از هیچ‏کدام از آنان نباید اطاعت کرد؛ زیرا این کار، هر دو را به کشتن خواهد داد».[۳۰]

بعد از تجمع انصار در سقیفه و گفتگوهایى که صورت گرفت، مى‏توان گفت که انصار تقریبا راضى به انتخاب سعد بن عباده بودند؛ اما در اینجا عامل دیگرى سرنوشت تاریخ را عوض کرد و به حکم مثل معروف «کرم درخت، از خود درخت است»، شخصى از خزرج به‏نام «بشیر بن سعد»، پسر عموى سعد بن عباده – که از حمایت حقیقى خزرجیان و حمایت ظاهرى اوسیان از پسرعموى خود بسیار ناراحت بود – براى به هم زدن اوضاع بلند شد و سکوت مجلس را با لحن خاصى به هم زد و برخلاف میل خود، گفت: «پیامبر اکرم  از قریش است و خویشاوندان او براى زمامدارى از ما شایسته‏ترند، بهتر است کار خلافت را به خود آنان واگذار کنید و با آنان مخالفت نکنید».

وقتى ابوبکر احساس کرد که جمعیت انصار با مخالفت شخصى مانند «بشیر»، وحدت کلمه را از دست داده‏اند و با توجه به شواهدى مبنى بر اینکه سران اوس نیز از لحاظ قلبى با او موافق نیستند؛ بى‏درنگ بلند شد و با زیرکى خاصى پا پیش گذاشت و با این سخن به گفتگوها پایان داد: «اى مردم! به نظر من فقط عمر و ابوعبیده شایسته مقام خلافت هستند. اکنون با هر کدام که مى‏خواهید بیعت کنید».

ناگفته پیداست که این پیشنهاد جدى نبود، در غیر این صورت، دو نفر را پیشنهاد نمى‏کرد؛ بلکه دادن این پیشنهاد، براى آن بود که آن دو نفر برخیزند و بگویند که با وجود شما نوبت به ما نمى‏رسد؛ چنان که همان‏طور هم شد.

آن دو نفر بلند شدند و گفتند: «اى ابوبکر! تو خود از ما شایسته‏ترى. تو همسفر رسول خدا  در غار ثور بودى، چه کسى مى‏تواند در این کار از تو پیشى بگیرد؟» سپس به طرف ابوبکر رفتند و گفتند: «دست خود را باز کن، تا با تو به عنوان خلیفه مسلمانان بیعت کنیم».

ابوبکر نیز بدون آنکه دوباره تعارف کند، دست خود را به عنوان بیعت دراز کرد.[۳۱] وقتى قبیله اوس، بیعت یکى از رؤساى خزرج را با ابوبکر دیدند، یکى از رؤساى اوس به نام اسید بن حضیر، براى آنکه از کار سعد بن عباده جلوگیرى کند، از موقعیت استفاده کرد، بى‏درنگ از جاى خود بلند شد و با ابوبکر بیعت کرد.

پس از کارشکنى در کار یکى از رؤساى خزرج، مردم بلند شدند و از هر طرف به ابوبکر رو آوردند و با او بیعت کردند. در این هنگام نزدیک بود، سعد بن عباده بر اثر هجوم جمعیت لگدمال شود.[۳۲]

هندوشاه نخجوانى، در کتاب «تجارب السلف» چنین آورده است:

وقتى ابوبکر، عمر و ابوعبیده به احتجاج انصار رسیدند، ابوبکر بعد از ایراد خطبه، تمامى آیات درباره فضایل انصار را بیان کرد و گفت: اگر چنین کنیم، در بین مردم اختلاف مى‏افتد؛ مگر نمى‏دانید پیامبر اکرم  فرموده است:  «الائمه من القریش».

بعد به ابوعبیده جراح و عمر اشاره کرد و گفت: «این دو نفر از پیران قریش و برگزیدگان پیامبر اکرم هستند. ما یکى مى‏شویم، شما نیز باهم متفق شوید».

انصار گفتند: «ما با على  بیعت مى‏کنیم که پسرعمو و داماد پیامبر اکرم است و از همه قریش به پیامبر اکرم  نزدیک‏تر است».

عمر وقتى این سخن را شنید، از ترس آنکه مبادا اختلاف به درازا بکشد، به ابوبکر گفت: دستت را بده تا با تو بیعت کنم؛ زیرا تو برترین فرد قریش هستى».

ابوبکر هم به عمر گفت: «تو دست بده تا با تو بیعت کنم». عمر، دست ابوبکر را گرفت و با او بیعت کرد.[۳۳]

ابوشعر – یکى از امین‏ترین، مطمئن‏ترین و نام‏دارترین نویسندگان – از کتاب طبرى این مطلب را چنین نقل مى‏کند:  حتى پس از بیعت عمر با ابوبکر، هنوز گروهى از انصار بودند که به این تصمیم اعتراض داشتند. آنان فریاد زدند که ما با هیچ کس جز على  بیعت نخواهیم کرد؛ اما این فریاد و فریادهاى دیگر، در آن همهمه به گوش کسى نرسید.[۳۴]

ابن اثیر، در کتاب خود درباره این مطلب مى‏نویسد:

وقتى که همه انصار یا گروهى از آنان گفتند که ما جز با على  با شخص دیگرى بیعت نمى‏کنیم، على، بنى‏هاشم، طلحه و زبیر از بیعت با ابوبکر سر باز زدند.[۳۵]

طبق روایت ذیل که ابن ابى الحدید از جوهرى نقل کرده است، حتى عمر نیز به شایسته بودن على  براى خلافت اعتراف کرده است:

على  همراه ابن عباس نشسته بود، عمر از کنار آنان رد مى‏شد. عمر سلام کرد، حضرت و ابن عباس سؤال کردند: «عمر کجا مى‏روى؟» عمر گفت: «به مزرعه خود در ینبع مى‏روم». على  فرمود: «دوست دارى با تو همراه شویم». عمر گفت: «آرى». على  به ابن عباس فرمود: «برخیز تا همراه او برویم».

ابن عباس مى‏گوید که عمر دست به دست من داد و به راه افتادیم. وقتى بقیع را پشت سر گذاشتیم، عمر گفت: «اى ابن عباس! به خدا سوگند! خویشاوند تو (على )، پس از رحلت رسول خدا ، شایسته‏ترین و سزاوارترین فرد براى خلافت بود؛ اما ما از دو چیز مى‏ترسیدیم».

عمر به گونه‏اى سخن گفت که چاره‏اى جز سؤال کردن درباره آن دو علت نداشتم. پرسیدم: «آن دو علت چه بود»؟ عمر گفت: «ما از جوان بودن او و محبتش نسبت به خاندان عبدالمطلب ترسیدیم».[۳۶]

ولتر، نویسنده و متفکر فرانسوى در قرن هیجدهم، درباره انتخاب نشدن امام على  به خلافت و جانشینى بعد از پیامبر اکرم  مى‏نویسد:

«من از اجرا نشدن وصیت پیامبراکرم  درباره على بن ابى‏طالب  متأسف شدم؛ زیرا واپسین اراده پیامبراکرم  اجرا نشد. او على  را به جانشینى خود منصوب کرده بود؛ در حالى که پس از مرگش، عده‏اى ابوبکر را به خلافت برگزیدند».[۳۷]

 

جمع‏بندى

پیامبر اکرم  با شناختى که از جامعه زمان خود داشت، سعى کرد تا در طول حیات خود، زمینه‏هاى انتخاب حضرت على  را فراهم کند و این اقدام مهم را هر جا که لازم مى‏دید، انجام مى‏داد و سعى کرد تا موانع رسیدن به این هدف را از میان بردارد. از این رو تصمیم گرفت سپاهى را به فرماندهى اسامه – که جوانى کم سن و سال بود – بسیج کند.

رسول اکرم  تأکید داشت که سران مهاجر و انصار، همچنین ابوبکر و عمر، در آن لشکر حضور داشته باشند، حتى پیامبر اکرم  مخالفان را لعنت کرد؛ اما عده‏اى متأسفانه، از فرمان ایشان سرپیچى کردند و مانع حرکت لشکر اسامه شدند.

پیامبر اکرم  با مشاهده چنین وضعى، درخواست قلم و دوات کرد تا وصیت‏نامه‏اى بنویسد؛ وصیت‏نامه‏اى که نمى‏توانست جز تأکید بر امامت و جانشینى امام على  پس از رسول خدا  چیز دیگرى باشد.

در مجلسى که پیامبر اکرم درخواست قلم و دوات کرد، عمر به رسول‏الله نسبت هذیان داد؛ در حالى که مطابق آیه قرآن، پیامبر اکرم  جز از طریق وحى سخن نمى‏گوید.

نوشتن وصیت نامه، حق هر فردى است؛ اما درباره پیامبر اکرم مى‏بینیم که عده‏اى مانع از نوشتن آن شدند و نگذاشتند تا پیامبر از این حق مشروع خود استفاده کند.

از دیگر سخنان زشتى که عمر درباره رسول الله  بر زبان آورد، انکار وفات او بود. این موضوع را از زمان حرکت ابوبکر، از منزل خود به طرف مدینه تا انکار وفات رسول الله  از سوى عمر، به اختصار بررسى کردیم و در پایان، علت جمع شدن انصار در سقیفه، دو دسته شدن قبیله اوس و خزرج  و مورد حسادت قرار گرفتن سعدبن عباده از سوى پسرعموى خود که باعث پیروزى گروه مهاجران شد که به گزارش اکثر مورخان بیش از سه نفر بیشتر نبودند؛ همچنین گزارش سقیفه از زبان خلیفه دوم از سوى اکثر مورخان، بررسى شد.

 

 

[۱]. واقدى، طبقات الکبرى، ص ۲۹۸٫

[۲]. رسول جعفریان، تاریخ سیاسى اسلام، صص ۲۶۰ و ۲۶۱٫ از جمله منابعى که به حضور ابوبکر و عمر در سپاه اشاره مى‏کنند عبارت‏اند از: تاریخ یعقوبى؛ ابن اثیر الکامل، بحار الانوار، ابن سعد، ابن ابى الحدید.

[۳]. واقدى، طبقات‏الکبرى، ص ۳۰۰؛ ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۶۲؛و جمال الدین ابوالفرج عبدالرحمان بن على جوزى، المنتظم فى التواریخ الملوک والاُمم، ج ۲٫

[۴]. همان، ص ۱۶۰٫

[۵]. سید مرتضى عسکرى، عبداللّه‏ بن سبأ، مترجمان: سید احمد فهرى، محمد صادق نجمى، هاشم هریسى، ص ۸۳٫

[۶]. احمد مطهرى، طرح‏هاى رسالت پیرامون خلافت و زمامدارى، ج ۱، ص ۶۵ ؛ ابن‏اعثم کوفى در الفتوح گفتگوى آنها را به طور مفصل آورده و شیخ مفید در الارشاد نیز بدان اشاره کرده است.

[۷]. واقدى، پیشین، ج ۲، ترجمه محمود مهدوى دامغانى.

[۸]. همان، ص ۲۹۲٫

[۹]. ابن سعد، طبقات الکبرى، ص ۲۴۲٫

[۱۰]. مرتضى عسکرى، عبد اللّه بن سبأ، صص ۹۱ ـ ۹۵، همین موضوع در کتاب الکامل، از ابن اثیر، ص ۱۱۹۳ با اندک تفاوتى بیان شده است.

[۱۱]. عبدالفتاح عبدالمقصود، خاستگاه خلافت، صص ۴۱۷ و ۴۱۸٫

[۱۲]. نجم: آیات ۳ و ۴؛ «و هرگز به هواى نفس سخن نمى‏گوید، سخن او چیزى جز وحى خدا نیست».

[۱۳]. سید مرتضى عسکرى، عبد اللّه بن سبأ، صص ۹۵ – ۹۶٫

[۱۴]. عبدالفتاح عبدالمقصود، خاستگاه خلافت، صص ۴۰۹ و ۴۱۰ پاورقى.

[۱۵]. سلیم بن قیس، اسرار آل محمد، صص ۳۱۰ و ۳۱۱٫

[۱۶]. سید مرتضى عسگرى، عبداللّه بن سبأ، صص ۹۸ و ۹۹؛ طبرى، تاریخ، ج ۲، ص ۲۳۳٫

[۱۷]. طبرى، تاریخ ترجمه، ج ۴، ص ۱۳۲۷ و (عربى)، ج ۲، ص ۲۳۳٫

[۱۸]. واقدى، پیشین، صص ۳۲۲ ـ ۳۲۳، همین موضوع را ابن اثیر در کتاب الکامل خود با اندک تفاوتى بیان کرده است.

[۱۹]. آل عمران / ۱۴۴٫

[۲۰]. ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۲، ص ۴۰، حدیث سقیفه ؛ تاریخ الخمیس، صفحات ۱۶۷ – ۱۶۹

[۲۱]. همان، ج ۲، صص ۴۰ – ۴۱، حدیث سقیفه.

[۲۲]. ابن اثیر، الکامل، ص ۱۱۹۹٫

[۲۳]. ر.ک؛ سید مرتضى عسکرى، عبد اللّه بن سبأ، صص ۱۰۵ ـ ۱۰۹٫

[۲۴]. همان، صص ۹۹ ـ ۱۰۳٫

[۲۵]. عطائى اصفهانى، الحجج البالغه فى حقانیه التشیع، ص ۳۹٫

[۲۶]. به نقل از طبرى، تاریخ، ج ۳، ص ۳۰۳٫

[۲۷]. عطایى اصفهانى، الحجج البالغه فى حقانیه التشیع، صص ۴۲ – ۴۰٫

[۲۸]. طبرى، تاریخ، صص ۱۳۳۲ و ۱۳۳۳٫

[۲۹]. ر. ک: طبرى، داستان سقیفه، صص ۱۳۵۸ – ۱۳۲۶٫

[۳۰]. رسول جعفریان، تاریخ سیاسى اسلام تاریخ خلفا، صص ۱۵ – ۱۷٫

[۳۱]. جعفر سبحانى، پیشوایى از نظر اسلام، صص ۳۹۸ ـ ۴۰۰٫

[۳۲]. مرتضى عسگرى، عبداللّه بن سبأ، ص ۱۱۴، براى کسب اطلاعات بیشتر ر. ک: ابن اثیر، الکامل، صص۱۱۹ـ ۱۲۰۰ و نیز ابن اعثم، الفتوح، بخش اول، داستان سقیفه.

[۳۳]. هندوشاه نخجوانى، تجارب السلف، صص ۸ ـ ۹٫

[۳۴]. طبرى، تاریخ ، ج ۱، ص ۱۸۱۸٫

[۳۵]. ابن اثیر، الکامل، ص ۱۱۹۹٫

[۳۶]. ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ص ۲۳۳٫

[۳۷]. عباس راسخى نجفى، سقیفه سخیفه، ص ۳۹٫

منبع: برگرفته از کتاب امام علی و سقیفه؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

برای مشاهد کتاب اینجا را کلیک کنید

http://shiastudies.com/fa

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.