صفحه اصلی > مرکز اطلاعات > پایگاه مقالات > تاریخ > اوضاع سیاسى اجتماعى ایران در زمان حمله مغول
تاریخ انتشار : ۲۳ مهر ۱۳۹۷


اوضاع سیاسى اجتماعى ایران در زمان حمله مغول

ابتدا موقعیت جغرافیایی ماوراءالنهر و خوارزم مورد بررسی قرار می‌گیرد تا بستر تاریخی و جغرافیایی لازم جهت بررسی اوضاع اجتماعی، سیاسی و فرهنگی خوارزمشاهیان و هجوم مغولان فراهم شود. سپس وضعیت فلات ایران به عنوان قطب بزرگ فرهنگ و تمدن در قرن هفتم از نظر جغرافیایی و میراث تمدنی و فرهنگی مورد تأمل قرار می‌گیرد. میراث عظیمی که در طوفان حمله مغولان مورد تهدید قرار گرفته بود.

موقعیت جغرافیایی منطقه ماوراءالنهر و خوارزم

رود جیحون قدیم مرز اقوام فارسی زبان و ترک زبان یعنی ایران و توران بود. بلاد شمالی، یعنی آن سوی رود جیحون را اعراب، «ماوراءالنهر» می‌گفتند.

ماوراءالنهر شامل سمرقند، بخارا و خوارزم و دشت‌های آسیای میانه است. طبیعت دشت‌های باز با بهترین مراتع علف‌زایی و بوته‌زایی، و قابلیت‌های تجاری و اقتصادی از طریق کشاورزی و گله‌داری (دامداری و بیابانگردی) در این منطقه قابل ملاحظه است.([۱])

این منطقه در دوران باستان شامل سه منطقه باختر، سغدیانای بزرگ وخوارزم می‌شد. باختر (باکتریا) منطقه کوهستانی از شمال افغانستان تا تاجیکستان امروزی که محل سکونت اقوام یونانی بود که به همراه اسکندر مقدونی وارد ایران شده بودند. سغدیانای بزرگ شامل شهرهایی چون سمرقند و بخارا بود واقوام آن با مهاجرت آریایی‌ها به این منطقه وارد شدند، اعتبار اقوام سغدی (اهالی سمرقند و بخارا) تا چین رفته بود و کاغذ چین به نام کاغذ سمرقندی به ایران آمد.([۲]) نقطه دیگر خوارزم است که در سفلی جیحون تا دریاچه آرال را شامل می‌شود. آریایی‌ها از این منطقه به ایران وارد شدند و زبان خود را به این منطقه دادند که به زبان خوارزمی معروف است. در «الآثار الباقیه» اثر ابوریحان بیرونی وضعیت خوارزم قبل از اسلام بررسی شده است و به هویت تاریخی محلی خاص آن اشاره شده است.([۳])

منطقه ماوراءالنهر با مرزهای ایران فاصله اندکی دارد و راه ارتباط ایران با آسیای مرکزی است و راه تجاری پر سود جاده ابریشم از این گذرگاه می‌گذرد. تنها کانال ارتباطی آسیای مرکزی به سوی غرب و ایران است. نزدیکی ماوراءالنهر با ایران موجب شد تا دستاوردهای تمدنی ایران نیز وارد آنجا شود به عنوان مثال می‌توان به تأثیرات میتراییسم و نفوذ مانوی در ترکمنستان و شهر تورفان اشاره کرد. خصوصاً اینکه ماوراءالنهر و خوارزم گاهی جزء خاک ایران بود و مظاهر تمدنی به آسانی وارد آنجا می‌شد.

این منطقه بنابر گزارش بسیاری از مورخان، حاصل‌خیز و پر رونق بود.

«ماوراءالنهر در سراسر دنیا به فراخی نعمت و صفا و خرمی و پر برکت بودن معروف است. مردمان آن به نیکی راغب و دارای هدفی مقدسند فراخی نعمت آن چنان است که اگر در همه اقالیمی که در این کتاب ذکر شده است قحطی روی دهد، ماوراءالنهر هرگز قحطی نمی‌بیند و اگر گاهی سرما یا گرما یا آفتی به کشت آنجا برسد از نواحی دیگر، نیازمندی‌های مردم آن تأمین می‌شود. سراسر ماوراءالنهر شهرها یا دهاتی است که به وسیله آب چشمه و رود یا آب باران مشروب می‌شود، یا چراگاه ستوران است. محصولات آن‌جا علاوه بر تامین نیازمندی‌‌های مردم برای دیگران نیز کفایت می‌کند خواربار آنجا نیز فراوان و بیش از حد نیاز است».([۴])

همچنین در خصوص محصولات آن از فراوانی ستوران و دام بیش از حد سخن گفته‌اند؛ زیرا پشم و ابریشم و کرباس‌های (پارچه‌های پنبه‌ای) عالی و کتانی بیش از حد نیاز دارد و در این سرزمین معادن آهن فراوان و نیز معدن‌های طلا و نقره و جیوه دارد و هیچ یک از بلاد اسلام از حیث فراوانی به پای آن نمی‌رسد.([۵])

نکته مهمی که در دوره‌های مختلف تاریخی دارای اهمیت است این است که ماوراءالنهر فاقد حکومت منسجم و دین واحد بود. ماوراءالنهر قابلیت‌های زیادی از لحاظ ارتباطی، کشاورزی و اقتصادی داشت و دارای جمعیت فراوانی بود؛ به طوری‌که از ماوراء النهر به سمت چین تعداد شهرها کم می‌شود و واسطه عرضه تمدن یک‌جانشینی و فرهنگ به صحراگردان بود و آنان به واسطه این کانال ارتباطی از بن بست خارج می‌شدند و برای صحرا گردان رونق تجاری راه جاده ابریشم ارزش تجاری منطقه را تشدید می‌کند، علیرغم این قابلیت‌‌ها در ماوراءالنهر به حکومت منسجمی برخورد نمی‌کنیم. حاکمیت‌های کوچک که توسط «بیرونی» عنوان شده ـ مثل دولت شهرهای کوچک یونان ـ به علت رقابت‌های سیاسی و تجاری در منطقه و عدم وجود مبنای اعتقادی بومی، انسجام سیاسی ندارند.

گسترش اسلام در ماوراءالنهر نیز با موفقیت روبه رو می‌شود چون با قابلیت‌های رونق اقتصادی و شهرنشینی و همچنین عدم وجود معارض جدی یا حکومت منسجم سیاسی مقابل اسلام است. همچنین مانع طبیعی همچون دریا یا کوهستان صعب‌العبوری در این منطقه وجود ندارد. مورخین به این مطلب اشاره می‌کنند که بعد از خوارزم به طرف شرق تعداد شهرها کم می‌شود و فرسنگ‌ها تا شهر بعدی بلاساغون یا اسپیجان فاصله دارد.([۶])

همان طور که گفته شد ماوراءالنهر شامل سمرقند، بخارا، خوارزم و دشت‌های آسیای میانه است؛ توجه به موقعیت جغرافیایی، سیاسی و فرهنگی خوارزم به مرکز قدرت خوارزمشاهیان لازم به نظر می­آید.

خوارزم نام اقلیمی منقطع از خراسان و ماوراءالنهر است و از هر سو بیابان‌ها آن را فراگرفته و سرزمین غزان در شمال و مغرب آن و خراسان و ماوراءالنهر در جنوب و مشرق آن واقع است.([۷]) خوارزم درنقطه تلاقی راه­های ارتباطی چین، ایران و هندوستان و دشت سیبری از کشورهای آسیایی، جنوب روسیه و اسکاندیناوی قرار دارد. کاروان‌های بزرگ تجاری از این ممالک در خوارزم با هم برخورد می‌کردند و کالاهای متنوع خود را به بازارهای خوارزم سرازیر می­کردند. خوارزم ناحیه‌ای پهناور است و در انتهای جیحون قرار دارد. این ناحیه در دو طرف جیحون و شهر بزرگ آن در قسمت شمال جیحون واقع است.([۸])

آبادی منطقه خوارزم به واسطه رودهایی است که از جیحون جدا می‌شوند. رودهایی چون گاوخواره، رود هزار اسب که کشتی‌ها در آن رفت و آمد می‌کنند و از هزار اسب در غرب جیحون جدا می‌شود. رود کردران خواش که بزرگتر از رود هزار اسب است و پس از آن رود خیوه و رود وذاک قابلیت کشتیرانی دارند.([۹])

کرسی دوم خوارزم که پس از خراب شدن کاث مهم­ترین شهر آن ایالت گردید گرگانج است که اعراب آن را جرجانیه نام دادند([۱۰]) و بعدها به ارگنج معروف گردید. در سال ۶۱۶ کمی قبل از هجوم چنگیز بدان شهر یاقوت جرجانیه را دیده و آن را گرگانج نامیده است و می­گوید شهری از آن مهم‌تر و پرثروت‌تر و نیکوتر ندیده‌ام.([۱۱])

طبق منابع تاریخی، در این شهر علما و آشنایان به ادبیات فراوان بودند و سازندگان خانه­ها، هنرمندانی ممتاز. این شهر از لحاظ عظمت برابر نیشابور بود. ثروت مردم از راه بازرگانی با ترکان و تربیت چهار پایان بود و بیشتر برده بودند و انواع پوستین‌ به وسیله آنها فروخته می‌شد. بازارهای جرجانیه به خاطر داشتن کالاهای نفیس، متنوع، پشمین که از ناحیه بلغار و سواحل ولگا به آنجا می‌آوردند شهرت داشت.([۱۲]) اما مهم‌ترین تجارت خوارزم در قرن چهارم خرید و فروش برده بود که دختران و پسران را از بادیه نشین­های ترک می‌خریدند یا می‌دزدیدند و به خوارزم می‌آوردند و پس از آنکه آنها را تعلیم می‌دادند و به آداب اسلامی پرورش می‌دادند به ممالک اسلامی دیگر می‌فرستادند.([۱۳])

در اثر تشویق و مدیریت ماهرانه تجار مسلمان خوارزم که در ردیف تجار درجه اول آسیا بودند؛ حوزه فعالیت تجارتی آنان تا ممالک دور دست ادامه یافت ونیز باعث وجود تنوع کم نظیری در بازارهای خوارزم می‌شد. در واقع مسئله تجارت عامل اصلی تشویق و تحریص قوم مغول می‌باشد که کاملاً به صورت نظامی درآمده و منجر به حمله مغول شد.

حضور حکام ترک در خوارزم، پس از بر افتادن شاهان مأمونی در سال ۴۰۸هـ.ق که در ابتدا از سوی غزنویان و سپس سلجوقیان حکومت می‌کردند به سود فرایندی تمام شد که در نتیجه آن خوارزم از لحاظ قومی و فرهنگ ایرانی رفته رفته به سرزمینی ترک مبدل گردید. به ویژه آنکه خوارزمیان از دوران آتسز به بعد شدیداً متکی به قبچاق‌ها، قنقلی­ها و قبایل متحد آنان بودند و این قبایل ترک را به درون شهرها و مناطق یکجا نشین خوارزم می‌آوردند و با اسکان و اختلاط در میان جمعیت بومی محلی، باعث شدند که مردم ایرانی کهن خوارزم اصالت و قومیت ایرانی خود را از دست بدهند.

اوضاع سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ایران در دوره خوارزمشاهیان

خوارزمشاهیان از نظر اهمیت در میان سلسله­هایی که در ایران حکومت کرده‌اند از جایگاه ویژه­ای برخوردارند؛ زیرا با توجه به برخی اقدامات سلطان محمد خوارزمشاه و اطرافیانش، حمله مغول به ایران صورت گرفت و موجبات ضعف زندگی اجتماعی و افول علم و فرهنگ را فراهم کرد.

جد بزرگ خوارزمشاهیان غلامی ترک نژاد به نام نوشتکین بود. پسر ارشد او قطب‌الدین محمد نام داشت که در ۴۹۱هـ.ق از سوی سلطان سنجر سلجوقی حاکم خوارزم شد و لقب خوارزمشاه گرفت. در سال ۵۲۱ پسر او اتسز جانشین پدر شد([۱۴]) و مقدمات تأسیس خوارزمشاهیان را فراهم کرد. او از سویی مجبور به مقابله با حکومت قراختاییان بود و از سوی دیگر با سلاجقه که خوارزمشاهیان را دست نشانده خود می‌دانستند جنگید.([۱۵])

شکست سلاجقه از قراختاییان در نبرد قطوان([۱۶]) (۵۳۶هـ.ق)([۱۷]) به معنی از دست دادن حاکمیت سلجوقی بر ماوراءالنهر بود. این ناکامی فرصتی برای اقدامات توسعه طلبانه خوارزمشاهیان بود. هرچند آنها برای مدتی نتوانستند از سلطه قراختاییان رهایی یابند.

قراختاییان بازماندگان حکومت کیتان­ها در چین بودند که به سمت غرب آسیای میانه و ماوراءالنهر کوچ کردند و با عنوان گورخان امپراتوری تأسیس کردند. مورخان مسلمان آنها را قراختایی به معنی ختایی سیاه یا نیرومند نامیدند، زیرا از چین آمده بودند. آنها در دوران سنجر به حومه‌ی سمرقند آمدند و در ابتدا رفتاری مسالمت‌آمیز داشتند. اما افراد سنجر بر آنها ستم کردند و آنان باسلاجقه در افتادند و همان طور که گفته شد در ۵۳۶هـ.ق در نبرد قطوان سنجر را به سختی شکست دادند و بخارا را اشغال کردند.([۱۸])

خوارزمشاهیان هر چند تا اواخر حکومت خود در مقابل قراختاییان ناتوان بودند؛ ولی توانستند در زمان علاءالدین تکش در ۲۹ربیع الاول ۵۹۰هـ.ق طغرل سوم را کشته و سلسله سلجوقیان را در ایران منقرض کنند و از زمان حکومت علاءالدین تکش به صورت جدی و مؤثر وارد معادلات مناطق اصلی و مرکزی ایران و چالش جدی با دستگاه خلافت عباسی شدند.([۱۹])

دولت خوارزمشاه در زمان سلطنت محمد به اوج قدرت و وسعت خود رسید و خراسان، غور، مازندران، ماوراءالنهر به تصرف سلطان محمد خوارزمشاه درآمد.

وی توانست با استفاده از نفرت مردم ماوراء‌النهر از کفار قراختایی به جنگ خود رنگ جهاد دهد و با تحریک علما و تکبیر سپاهیان در سال ۶۰۷ بر سپاه قراختاییان تاخته و آنان را به شدت سرکوب کند.([۲۰]) او در همان سال سمرقند را تصرف کرد.

شکست قراختاییان و آزاد شدن ماوراءالنهر باعث شد سلطان به خود لقب اسکندرثانی بدهد([۲۱]) و بر روی مهر خود عبارت «ظل الله فی الارض» را حک کند؛ اما سلطان در حقیقت مرتکب اشتباه بزرگی شده بود و به عقیده نخبگان با فروریختن دیوار حائل میان ایران و مغولان تهاجمات مغولان تسهیل شد.

«وقتی خبر فتح ختای رسید، بزرگان لشکر و اواسط الناس به پایکوبی و پیران به بحث و گفتگو پرداختند و من [جوینی] نزد استادم سیدمرتضی بن سید صدرالدین رفتم و او را ساکت یافتم و حزین، فرمود ای غافلان برای این ترکان قومی‌اند در انتقام و اقتحام لجوج و در کثرت عدد فزون بر قوم یأجوج و مأجوج و قوم ختای در مابین به حقیقت سدذوالقرنین بودند… امروز تعذیت اسلام می‌دارم.»([۲۲])

پیروزی‌های سلطان محمد به حدی در ماوراءالنهر و خوارزم تاثیر داشت که حتی مردم مسلمان بلاساغون پایتخت قراختاییان طغیان کردند ولی به وسیله بازماندگان سپاه قراختایی که توسط قوای جدید تجدید سازمان شده بودند قتل عام شدند.

سلطان محمد پس از تصرف سمرقند، عثمان، سلطان قراخانی سمرقند را حاکم آنجا کرد؛ اما عثمان خان، پس از بازگشت به سمرقند تابعیت خوارزمشاه را رد کرد و به قراختاییان واتحاد با گورخان نزدیک شد. در این بین بدرفتاری خوارزمی­های مقیم سمرقند با مردم و ظلم و تجاوزات آنان به قول ابن اثیر بسیار موثر بود.([۲۳]) خود عثمان تمام همراهان همسر خوارزمی خود، خان سلطان (دختر سلطان محمد)، را کشته و او را نیز به شدت تحقیر کرد. با این وصف حمله سلطان محمد حتمی بود. وی در ۶۰۸هـ.ق به سمرقند حمله کرد و بعد از ورود به شهر با وجود مسلمان بودن مردم فرمان قتل عام آنها را صادر کرد و این قتل عام تنها با وساطت علما و سادات قرآن به دست متوقف شد. عثمان خان اعدام شد و به موجودیت خاندان قراخانی سمرقند اتمام داده شد.([۲۴]) سپس سلطان محمد با اتحاد، قبیله نایمان باقیمانده قراختاییان را از سر راه برداشت.

دولت بعدی که مورد حمله سلطان محمد قرار گرفت حکومت غوریان بود سلطان محمد در ۶۱۲هـ.ق به بلاد غور حمله کرد و دودمان غور را منقرض کرد.

زمانی که خوارزمشاه غزنین را به تصرف خود درآورد، در خزانه­های آنجا نامه­هایی از خلیفه بغداد به دست آورد که دلیلی بر تحریک غوریان و مخالفت با خوارزمشاه بود.

علت دیگر لشکرکشی سلطان محمد به بغداد کشته شدن نماینده سلطان در استقبال حاجیان توسط چند فدایی اسماعیلی بود که اجیر خلیفه عباسی بودند. این امر در عهد حسن نومسلمان صورت یافت.([۲۵]) سلطان اظهاراین مطالب راجایز ندانست، ولی کینه­ای در دل گرفت تا آنکه سرزمین‌های آن اطراف را تاحدود هندوستان جزء املاک خود کرد و پسر خود جلال الدین را امیر آن قسمت کرد و فرصت یافت تا نفوذ و اقتدار سیاسی خود را در مناطق داخلی فلات ایران توسعه دهد و کرمان، سیستان تا سواحل دریای عمان، عراق عجم، فارس، آذربایجان و اصفهان را تصرف کند به نحوی که تا سال۶۱۲هق، در سرزمین شرق اسلامی فقط یک جا فرمان سلطان محمد جاری نبود و بغداد مرکز خلافت عباسی بود که دچار چالش جدی باحکومت خوارزمشاهی بود.

در این زمان پیروزی‌های نظامی پی‌درپی، محمد خوارزمشاه را دچار غروری فوق العاده کرد؛ اما همان طور که رویداد­های بعدی نشان داد، قدرت او ضعف‌های بزرگی داشت. وسعت امپراتوری او هنوز منسجم نشده بود، از سوی دیگر اقتدار او در اداره کشور تحت نفوذ مادر خود، ترکان خاتون بود؛ علاوه بر این مشکلات سپاهیان خوارزمشاه عناصر ایرانی نیز داشتند که باعث بروز کشمکش جدی میان آنها و ترک­ها می‌شد. در این شرایط، هرگونه بحران نظامی برای حکومت، معضلی بزرگ بود. مردم نیز با سپاه که تکیه‌گاه دولت بود به خاطر اینکه اکثریت آنان از ترکان قنقلی بودند رابطه خوبی نداشتند از سوی دیگر سلطان محمد خوارزمشاه نیز برای درهم شکستن اقتدار دینی خلیفه با دست اندازی به مسائل دینی و تحکم در مسائل اعتقادی، وضع بسیار پیچیده‌ای را به وجود آورده بود.

سلطان برای انتقام گرفتن از ناصرالدین لله عباسی از علمای خوارزم فتوی گرفت که سادات حسینی مستحق به خلافت هستند و بر هر کس که از عهده برآید واجب است که او را خلیفه سازد.([۲۶]) آنگاه او قصد تصرف بغداد کرد. او مشروعیت خلیفه را زیر سؤال برد بلافاصله فرد علوی را به عنوان خلیفه جایگزین کرد([۲۷])، این خبط بزرگی برای سلطان محسوب می­شد چون مقبولیت خود را در میان اهل‌سنت از بین برد. او در سال۶۱۴ هق به بغداد یورش برد؛ اما در راه به علت برف و سرمای زیاد با خسارات فراوان به خراسان بازگشت.([۲۸]) ابن اثیر می‌گوید: به اندازه دو یا سه روز از همدان گذشته بودند که گرفتار برف سختی شدند، چارپایان ایشان از پا درآمدند و بسیاری از آنها مردند و ترکان بنی ترجم و کردان بنی هکار هم در بقیه آن طمع بستند و همه را ربودند چنانکه جز اندکی از آنها نتوانستند پیش خوارزمشاه برگردند.([۲۹]) خلیفه این مسئله را امداد غیبی الهی معرفی کرد؛ تبلیغات ناصر در آن جامعه سنی مذهب برای سلطان محمد گران آمد و علاوه بر اینکه لطمه شدیدی به حیثیت سیاسی نظامی وی وارد شد، یکی از حامیان مهمی که می‌توانست از موقعیت خلافت عباسی و اعلام جهاد برعلیه مغول­ها استفاده کند را از دست داد.

در آن سوی مرزها چنگیز خان (تموچین) توانست بیش از ۴۰ قبیله را متحد کند و با تدوین و اجرای دقیق قوانین یاسا، مغولان را سامان بخشد.([۳۰]) وقتی اتحاد میان قبایل از نژادهای مختلف برقرار شد، آنها را با نام و هویت واحد مغول­ شناختند و خان اعظم آنها چنگیزخان بود که در باور مغولان فرستاده «تاب تنگری» ـ خدای آسمان ـ و منجی آنان بود.([۳۱]) چنگیز این پتانیسل نظامی را ابتدا برای فتح چین و سپس منطقه ماوراءالنهر و ایران فرستاد. بهانه‌ی فتح ایران با کشته شدن تجار مغول در واقعه اترار در ۶۱۵ به دست آمد.

در سال ۶۱۵ واقعه اترار اتفاق افتاد.([۳۲]) حاکم اترار ینال‌خان بود که غایر‌خان لقب داشت. وی سیصد تاجر مغول را به اتهام جاسوسی با مشورت با سلطان قتل عام کرد([۳۳]) اگرچه مورخانی چون نسوی این جاسوسی را تأیید می‌کنند، چون کار آنها حساسیت برانگیز بود مثل پرسیدن از وضعیت سربازان و مکان‌ها؛ اما واقعیت، طمع غایر خان به اموال تجار بود. او به پشتوانه قدرت جنگاوری خود و حمایت سلطان از وی به علت قرابت با مادر سلطان که از ترکان قبچاقی بود از نفوذ واعتبار خاصی برخوردار بود.([۳۴]) منابع؛ پس از مغول همه به این نکته اشاره دارند که کاروان مغول که اکثر آنان ایرانیان مقیم ماوراءالنهر بودند مال التجاره هنگفتی از پوست، مصنوعات چینی و سنگ‌های قیمتی داشتند.

نظر غالب تاریخی تاکید بر تصمیم غلط غایرخان دارند. چون بدون توجه به رقیب قدرتمندشان تجار را به قتل رساند و سلطان نیز آنها را خطر مهمی تلقی نمی‌کند و اقدامات لازم را انجام نمی‌دهد و قدم بعدی در راستای همین عدم بینش سیاسی اوست که قتل و تحقیر سفیران بعدی مغول است و بدین ترتیب چنگیز با نهایت خشم دستور لشکرکشی داد.

نفوذ قابل ملاحظه ترکان خاتون مادر سلطان، در امور حکومتی از دیگر نقاط ضعف سلطان محمد بود. به طوری که در واقعه اترار به علت قرابت ینال‌خان با مادرسلطان جرأت تحویل وی را نداشت. مادر سلطان به اندازه خود سلطان در تشکیلات حکومت نفوذ داشت.

رابطه سلطان محمد با علما و صوفیان مناسب نبود. از جمله آنها برهان الدین محمد ازخطبای معروف و رئیس حنفیان بخارا بود. خوارزمشاه او را به خوارزم فرستاد؛ در خوارزم مدتی مورد اذیت و آزار بود و از تدریس و ملاقات دوستان منع شده بود سرانجام در زمان فرار ترکان خاتون از خوارزم دستور قتل او صادر شد.([۳۵]) به دستور سلطان از دیگر علمای وقت، جلال الدین و پسرش شمس الدین و برادرش اوحدالدین را برای جلوگیری از قیام به نسا فرستادند.([۳۶]) همچنین اعدام شیخ مجدالدین بغدادی شاگرد شیخ نجم الدین کبری باعث شد اعتبار مردمی و مذهبی وی تا حد زیادی از بین برود.

در نتیجه خوارزمشاه نتوانست به حمایت خاندان، سپاهیان، یا مقامات مذهبی امپراتوری خود تکیه کند و غرور شخصیتی او مانع از درک صحیح از خطر مغولان شد.

زمانی که سپاه چنگیز نزدیک شد، سلطان به جای متمرکز کردن سپاهیان، آنها را در ایالات متفرق کرد.([۳۷]) بدین ترتیب در هیچ شهری لشکر مناسبی برای مقابله مؤثر نبود.

چنگیز باقشون مغول در پای حصار اترار آمده و آن را محاصره کردند و با جنگی سخت و شبانه‌روزی آن را تصرف کردند و ینال‌خان را به انتقام کشتن بازرگانانش نقره داغ کردند.([۳۸]) چنگیز از تجربه جنگ در چین در بستن راه‌های ارتباطی استفاده می‌کند و راه فرار را برای عده‌ای باز می‌گذارد تا وحشت از اعمال وحشیانه آنها را به گوش دیگران برسانند و از جنگ روانی وحیله استفاده می­کند. تسخیز خوارزم بر اساس یکی از این حیله‌‌ها یعنی جدایی انداختن میان سلطان ومادرش ترکان خاتون صورت گرفت.([۳۹])

وحشت سلطان محمد در مقابل چنگیز در تصمیمات وی اثر گذاشت،([۴۰]) وقتی خبر لشکرکشی چنگیزخان به سوی ممالک او رسید، دستور داد در اطراف سمرقند با آن وسعتی که داشت دیوار بکشند و تیراندازان ماهری استخدام شود.([۴۱]) به قول خواجه رشید آوازه این استحکام حصار سمرقند در افاق منتشر شد و همه متفق بودند که سال‌‌ها تسخیر سمرقند طول می‌کشد.([۴۲]) اما زمانی که سپاه جمع‌آوری شده به محل رسید، سلطان آنجا را ترک کرده بود.

چنگیز بعد از تصرف اترار، بخارا را تصرف کرد.([۴۳]) در حالی که انبارها را غارت می‌کرد و مصاحف را به میان صحن مسجد می‌آوردند و در دست و پا می‌انداختند و صندوق‌‌ها را آخور اسبان خود می‌ساختند.([۴۴]) او در سخنرانی در بخارا علت حمله را این‌گونه بیان کرده است:

«… ای قوم بدانید که شما گناهان بزرگ کردید و این گناهان بزرگ را بزرگان شما کردند از من بپرسید که این سخن به چه دلیل می­گویم سبب آنکه من عذاب خدا هستم اگر شما گناهان بزرگ نکردید خدای چون من عذاب را بر سر شما نفرستادی.»([۴۵])

با رسیدن خبر شکست بخارا و تسلیم هفت هزار سپاه سلطان به چنگیز خان، ترس و دودلی بر دل سلطان راه پیدا کرد و لذا دست از ماوراءالنهر شست. سلطان قصد داشت به عراق برود تا سپاه و مالی تهیه کند. در همدان مغولان او را محاصره کردند. او از محاصره گریخت و به سوی مازندران که راههای سخت و دروازه‌های محکم داشت رفت و سرانجام به جزیره آبسکون رفت([۴۶]) و بعد از دو سال درگذشت. بعد از مرگ سلطان مغولان شهر نسا را گرفتند و خراب کردند، در میان راه همه جا را به آتش می‌کشیدند.

«هیچ داری نماند که به ناری نسوخت و هیچ ناری نماند که آن را ساکن‌داری برافروخت و رعب و هراس بر نفوس ناس مستولی شد چنانکه هرکه در قید اسیری گرفتار شده بود از کسی که مقیم خانه خود است و انتظار حادثه می‌کند آسوده‌تر بود».([۴۷])

در مقابل این سیل بنیان‌کن، جلال‌الدین پسر سلطان محمد، با تحرکات جنگی بی‌هدف و ماجراجویی بی‌تدبیر در پی کسب قدرت از دست رفته بود.

جلال الدین در سال ۶۱۸ از جزیره آبسکون به غزنه آمد که پایتخت غوریان بود چون آنجا سهم الارث او از پدر بود و در آنجا متحدانی داشت و گروه‌های مختلف ایرانی، ترک و افغان را متحد کرد و توانست با قشون مغول بجنگند و اسیران زیادی بگیرند.([۴۸]) او به این پیروزی دل خوش کرد و تعلقات قومی و خوارزمی‌اش وی را از موضع‌گیری حساب شده دور کرد. او بدون بررسی اوضاع خراسان و حمله مغولان تنها به قتل عام امیران مغول مشغول شد و قادر به فرماندهی جنگ و حل و فصل مسائل نبود، وقتی لشکر نامتجانس او بر سر غنایم فراوان و اسب‌های مغولی نزاع می‌کردند آنها را به حال خود رها کرد و سکوت همراه با طرفداری از طرف ترک را پیشه کرد و این مسئله شور و هیجان زیادی را ایجاد کرد و نیروهای فراوانی او را ترک کردند. او نتوانست بین نیروهای متحد خود تعادل برقرار کند. همچنین وی افق دید مناسبی نداشت و از سوی دیگر یک نیروی سیاسی و مدیری هم او را رهبری نکرد.

او در سال ۶۱۸هـ.ق در نبرد پروان از مغولان شکست خورد و تا ۶۲۱ در سند و لاهور درگیر نیروهای محلی شد و هنگامی که به ایران برگشت همان سیاست‌های غلط و ماجراجویانه را در پیش گرفت. و با سلاجقه روم و ایوبیان شام درگیر شد. او به جای اینکه بتواند با یک کار دیپلماسی خوب و گوشزد کردن خطرات مغول آنها را با خود متحد کند و با مغولان مقابله کند، سعی کرد با تصرف قلمروی آنها قلمروی جدیدی برای خود پیدا کند و از نیروهای آن قلمرو برای مبارزه با مغولان استفاده کند، در این جنگ‌های بی‌هدف نیروی نظامی ایران به شدت تحلیل رفت و عاقبت خود او توسط کردها کشته شد.([۴۹])

وضعیت جغرافیایی و فرهنگی فلات ایران در آستانه حمله مغولان

فلات ایران سرزمینی است در میان دره­های وسیع و عریض رودهای سند و پنجاب در شرق و جلگه بین النهرین در غرب و دریای خزر و جلگه­های مجاور شرق و غرب آن در شمال و دریای عمان و خلیج فارس در جنوب. این سرزمین به مثابه پلی است که آسیا و اروپا و آفریقا را به هم وصل می­کند و آسیای شمالی را از خاورمیانه و شبه قاره هند جدا می­سازد.

در خصوص تمدن ایران دو نکته مطرح است؛ یکی اینکه ایران قبل از اسلام دارای تمدن درخشان و با سابقه‌ای بوده است. ایرانیان در اداره امپراتوری گسترده‌ی هخامنشیان در جهان کم‌نظیر بودند نیروی دریایی ایران در زمان خشایارشاه شامل چند صد کشتی در دریای مدیترانه بود و هنر معماری ایران در تخت جمشید و کتیبه­های دوران باستان، نشانه این تمدن است. هنری که در عهد ساسانیان ترقی کرد و هنوز از بقایای کاخ‌‌ها و مساکن و معابد و سد­ها در فیروزآباد و سروستان فارس و تیسفون و قصر شیرین می­توان به عظمت آن پی‌برد. در خصوص پیشرفت علم در ایران باستان می‌توان به حمایت شاهان ساسانی در عرصه ادبیات و فلسفه و فرمان انوشیروان در ترجمه آثار افلاطون و ارسطو به زبان پهلوی و تدریس آن در دانشگاه جندی شاپور اشاره کرد. این دانشگاه را مسیحیان ایرانی اداره می‌کردند و یکی از مراکز بزرگ فرهنگی جهان بود که به دست مسلمین رسید. جندی شاپور محل تلاقی طب شرق وغرب آن زمان بود و در آنجا طب یونانی همراه با طب هندی و طب سنتی ایرانی درهم آمیخته شد.

با آمدن اسلام به ایران این تمدن همچون زمینی حاصل‌خیز در اختیار اعراب مسلمان قرار می‌گیرد، روح فرهنگ پروری اسلام، تمدن­های گوناگون بشری را جذب کرد و آنها را بارور ساخت. مسلمین با الهام از تعلیمات اسلام، تحولات عظیم و بنیادی ایجاد کردند و دیگران را به فعالیت و کوشش همه جانبه وادار کردند اکتشافات جدیدی صورت گرفت و مدارس و مراکز علمی مختلفی ساخته شد و اسلام توانست افراد تمدن­های مختلف اعم از هندی، ایرانی، رومی، یونانی، مصری، عربی و حتی چینی را گرد هم آورد. جندی شاپور به بیت الحکمه پیوند خورده بود و دانشگاه­های نظامیه‌ی بغداد و نیشابور و آکادمی­های علمی طلیطله و قرطبه و مدرسه­های عالی بنگال و سند و بلخ و بخارا و رصدخانه‌ی عظیم مراغه و سمرقند و قاهره با فاصله‌ی زمانی و مکانی که داشتند در یک جهت و در پی یک هدف حرکت می‌کردند و تجربیات خود را در اختیار یکدیگر می‌گذاشتند.

سهم ایرانیان در این خیزش علمی قابل توجه بود. ایران در طول تاریخ اسلامی خود قافله سالار این حرکت عظیم بوده است به گونه­ای که ابن خلدون با شگفتی اظهار می‌دارد که در ملت اسلام، بیشتر دانشمندان در علوم دینی و عقلی از ایرانیان و عجم‌ها بوده‌اند و اضافه می‌کند که حتی بیشتر صاحب‌نظران در علم نحو و دستور زبان عربی نیز از ایرانیان هستند، مانند سیبویه و فارسی و زجاج. و آن‌گاه می­گوید: براستی که ایرانیان درستی این سخن پیامبر را ثابت کرده‌اند که فرمود: اگر علم در آسمان‌‌ها باشد مردانی از فارس به آن دست می‌یابند.([۵۰])

شاید بتوان ایرانیان را مؤسس علم حدیث دانست. مکتب حدیثی خراسان در جهان آن روز به اندازه‌ای اهمیت یافت که از مصر، آفریقا، حجاز، عراق و شام برای استفاده از مشایخ خراسان سال‌ها در نیشابور، مرو، هرات، بلخ و بخارا اقامت می‌کردند و مؤلفین کتب اربعه‌ی شیعه، ایرانی و اصحاب سته اهل تسنن هستند. شیخ طوسی ـ نویسنده‌ی دو کتاب «تهذیب الاحکام» حاوی ۱۳۵۹ حدیث فقهی و «استبصار» حاوی ۶۵۳۱ حدیث ـ مسلم نیشابوری، محمد بن اسماعیل بخاری ـ نویسنده «صحیح بخاری» که از معتبرترین کتب حدیثی نزد عامه به شمار می­رود و آن را تالی قرآن تلقی می­کنند. ابوداود سجستانی، گردآورنده‌ی ۴۸۰۰ حدیث فقهی، ترمذی، نویسنده‌ی سنن ترمذی و بیهقی، خراسانی هستند. شیخ صدوق، نویسنده‌ی من لایحضره الفقیه، از قم و ابن ماجه از قزوین می­باشد.

در دوره عباسیان، مسلمانان ایرانی از فرصت توجه خلفا به علوم و ترجمه‌ی آن، از زبان‌های دیگر استفاده کردند و روح تسامح آنها، عامل مهمی در سرعت پیشرفت تمدن ایرانی ـ اسلامی بود. همچنین در دوره‌ی عباسیان گروه­های مذهبی و مکتب­های فکری قدرتمندی بوجود آمد و بازار مناظره به ویژه در علم کلام داغ شد و کتاب‌های فلسفی از زبان‌های دیگر به عربی ترجمه شد. پیشرفت مسلمین در علوم دیگر مانند طب، فیزیک و شیمی نیز چشمگیر بود.([۵۱])

نخستین مسلمانی که در علم طب به مقام والایی رسید و کتابی ارزشمند در این رشته تالیف کرد؛ «علی بن ربن طبری» بود. او بعد از آشوب‌های بابک خرم‌دین، به سامرا رفت و کتاب «فردوس الحکمه» را نوشت که جزو آثار گرانبهای مسلمین است که تقریباً نایاب شده است.([۵۲]) علی بن ربن طبری را استاد ابوزکریای رازی می­دانند که او از دیگر چهره­های مهم در طب اسلامی است که تألیفات وی حتی در میان اروپاییان معروف است. به گفته‌ی ابن خلکان، رازی پیشوای علم طب در زمان خود بود و در این صناعت استاد و ماهر بود و کتاب‌های سودمندی در این زمینه تألیف نمود.([۵۳]) «الحاوی» مفصل‌ترین کتاب طبی رازی است که مشتمل بر سی جلد بود و مرجع طبیبان بود.([۵۴]) اما مهم‌ترین اثر در طب اسلامی «القانون فی طب» نوشته ابوعلی سینا است که مورد توجه محافل شرق و غرب قرار گرفت. در پیشرفت علم فیزیک نیز ایرانیانی همچون ابوریحان بیرونی، قطب‌الدین شیرازی و عبدالرحمن خازنی سهم دارند. کتاب «التفهیم» ابوریحان بیرونی به عنوان متن رسمی و درسی نجوم در گذشته بود. در علم شیمی نیز چهره‌ی ممتازی همچون جابربن حیان وجود دارد که اهل طوس بود وتحصیلات او در حجاز و کوفه بود و از جمله دوستداران امام صادق× بود.

در دوره‌ی سامانیان، علم ادب و فرهنگ فارسی به دلیل تغییر زبان دیوان‌ها از عربی به فارسی مورد توجه قرار می‌گیرد. در این دوره، نظام منسجم دیوانسالاران سامانیان و تساهل و مدارا با مذاهب و اندیشه­های مختلف، در گسترش فرهنگ و تمدن ایرانی بسیار مؤثر بود.

همچنین به گفته راوندی در عهد سلطان سنجر سلجوقی خطه‌ی خراسان مقصد جهانیان شد و منشأ علوم و منبع فضایل و معدن هنر؛ علمای دین را احترام می‌کردند و تقرب تمام می‌نمودند.([۵۵]) مساجد، جایگاه آموزش علوم بود. مسجد جامع هرات از قرن اول هجری درسگاهی داشت که عالمان بزرگی به تدریس و اشاعه علوم اسلامی می‌پرداختند.([۵۶]) این مساجد در سراسر خراسان بود و فقیهان و صاحبان قرآن به رسم شام و مرزها بسیار.([۵۷]) همچنین ابن حوقل اهالی بلخ و مرو را در فقه و دین برگزیده می‌داند.([۵۸])

در سایه‌ی این امنیت، علما و اندیشمندان در ماوراءالنهر گرد هم آمدند و مراکز علمی و آموزشی تأسیس کردند. و جلسات درس و بحث تشکیل شد و امیر سامانی در این جلسات شرکت می‌کرد و برای دانشمندان حقوق و حجره در نظر گرفتند. شهر بخارا به قبهًْ السلام معروف شد و این گلوگاه مهم اقتصادی، به عنوان معبری برای گسترش اسلام سازگار شده با فرهنگ و تمدن ایرانی به سرزمین‌های شرقی آسیا شد([۵۹]). ابن خلکان به نقل از یاقوت حموی مولف کتب «معجم الادبا» و «معجم البلدان» از وجود کتابخانه‌ای در مرو سخن می‌گوید که کتاب‌های بسیاری داشته است. یاقوت در بوستان این کتاب‌ها سیر می­کرده و از سفره گسترده آنها متلذذ بوده تا جایی که آرزو می‌کرده تا هنگام مرگ در آنجا بماند.([۶۰]) او می‌گوید: اگر حمله مغولان به آن شهر و ویرانی آن شهر نبود من تا پایان زندگی خویش در مرو می‌ماندم.([۶۱])

علاوه بر مساجد مراکز دیگری همچون مدارس و دارالعلم‌‌ها جایگاهی برای فراگیری علوم بودند. دارالعلم‌ها موسسه‌های علمی خاصی بودند که توسط افراد تاسیس می‌شدند و در آنجا وسایل لازم برای مطالعه و تحقیق در سطح بالا فراهم می‌شد و معمولاً دارای کتابخانه و محل سکونت دانش پژوهان بود و استادانی جهت راهنمایی آنها حضور داشتند. در برخی از این موسسات مخارج دانش پژوهان نیز تامین می‌شد. در نیشابور، دارالعلمی توسط ابن حیان قاضی (۳۵۴هـ.ق) ساخته شد. همچنین شریف رضی (۴۰۶هـ.ق) خانه‌ای را به این امر اختصاص داد. اما مدرسه‌ای که منحصرا برای تدریس علوم با برنامه‌های ویژه تاسیس شد از قرن چهارم هجری رواج یافت. به گفته برخی مورخان اولین مدرسه توسط خواجه نظام الملک وزیر سلجوقیان (۴۸۵هـ.ق) ساخته شد که به نظامیه معروف است. این جنبش علمی را خاندان‌های حکومتی همچون بلعمی، جیهانی، عتبی و دیگران که صاحب آثار علمی بودند تقویت می‌کردند.

پی آمد حمله مغولان

اگرچه فتح ایران به دست ترک‌های غزنوی و سلجوقی با غارت و تخریب همراه بود و ویرانگری تهاجم غزهای بلخ به خراسان در سال‌های پنجاه سده ششم هجری مشهوراست.([۶۲]) اما فتح ایران به دست مغولان در این کشور مانند سرزمین‌های دیگر آن چنان خرابی به بار آورد که قابل مقایسه با ویرانی‌های حاصل از تاخت و تاز غزها نبود. هجوم مغولان موجب امحای منظم جمعیت غیر نظامی در مجموعه‌ای از شهرهای بلخ، مرو، نیشابور، هرات، طوس، ری، قزوین، همدان، مراغه، اردبیل و شهرهای دیگر شد. این یک قتل عام نظامی کامل بود که هدف آن از بین بردن مقاومت احتمالی، ترساندن بقیه و گاه تهیه مراتع صحراگردان بود.

ابن اثیر هجوم مغول را فاجعه جهانی عظیمی می‌داند.([۶۳]) نتیجه اولیه تهاجم مغولان سقوط جمعیت، عمدتاً میان زحمت‌کشان شهری و روستایی، به واسطه قتل عام و برده و اسیر گرفتن مردم، فرار بقایای جمعیت ترک مناطقی بود که در گذشته از جمعیت موج می‌زد. منابع عرب و ایرانی، هنگامی که از قتل عام مردم یاد می‌کنند، ارقامی بزرگ را می‌آورند. مثلا ابن اثیر می‌گوید که در تصرف مرو هفتصد هزار تن از مردم کشته شدند.([۶۴]) جوینی این رقم را یک میلیون و سیصد هزار تن ذکر می‌کند.([۶۵]) هرچند این ارقام چندان قابل وثوق نیست، اما حاکی از کشتار توده وسیعی می‌باشد که در ذهن مورخان تاثیر گذاشته است. شهر­هایی نظیر ری چنان از جمعیت خالی گردید که هرگز رونق گذشته خود را باز نیافتند و قرن‌‌ها غیرمسکونی باقی ماندند. همچنین بسیاری از مردم به اسارت و بردگی برده شدند یا بر اثر شیوع بیماری‌های واگیر، یا گرسنگی ـ که ملازم طبیعی تهاجمات خارجی بود ـ از پای در آمدند. در این میان ناحیه خراسان بیش از بلاد دیگر آسیب دید. یاقوت حموی در دهه دوم سده هفتم هجری از رونق خراسان سخن می‌گوید و تنها در ناحیه طوس از وجود حدود هزار روستا خبر می‌دهد.([۶۶]) جوینی می‌گوید که تولوی، سردار مغول، در دوسه ماه، بسیاری از نواحی خراسان را چنان ویران ساخت که آنها را «چون کف دستی» گردانید.([۶۷]) جوینی در مورد بلاد خراسان قبل از حمله مغول چنین می‌نویسد:

«و اکنون بسیط زمین عموما و بلاد خراسان خصوصا که مطلع سعادات و مبرات و موضع مرادات و خیرات بود و منبع علما و مجمع فضلا و مربع هنرمندان و مرتع خردمندان. مشرع کفات و مکرع دهات».([۶۸])

در واقع فجایعی که مغولان در این مراکز تمدن به بار آوردند همچون بلای بی‌سابقه‌ای بر سر مردم بود، به قول جوینی ساختمان‌هایی که عالمی را نشان می‌داد، به یکباره با خاک یکسان و سرزمین‌‌ها و باغات ویرانه گشتند. زنده‌ها جان باختند، بزرگان از دست رفتند، عزیزان خوار و همه در دریای ویرانی غرق شدند.([۶۹])

سیفی که حدود سال۶۲۰ تاریخ‌نگاری می‌کرد به نقل از سالخوردگانی که شاهد عینی واقعه تهاجم مغول به خراسان بودند می‌گوید در ناحیه هرات؛ نه مردمی باقی مانده و نه گندم و نه آذوقه و نه پوشاک.([۷۰])

«از حدود بلخ تا حد دامغان یک سال پیوسته خلق گوشت آدمی و سگ و گربه می‌خوردند، چه چنگیز خان جمله انبارها را سوخته بود.»([۷۱])

از طریق داستان‌هایی که سیفی نقل می‌کند می‌توان به وضعیت زندگی در ناحیه هرات پی برد، پس از قتل عام سال ۶۱۷ تنها شانزده نفر در هرات جان به سلامت بردند، و اگر فراریان جاهای دیگر را بر آنان بیافزاییم شمار کسانی که جان به در برده بودند از چهل تن تجاوز نمی‌کند.([۷۲]) قصه مرو و کشتار مردمی که امان گرفته بودند بسیار دردناک‌تر است از وقتی که اهالی شهر تسلیم شدند و مغولان خواص و عوام را به صحرا بردند. دستور رسید که غیر از چهار صد نفر اهل حرفه و بعضی از کودکان دختر و پسر، که به اسیری گرفتار ساختند تمام خلق را چه زن وچه فرزندان کشتند.([۷۳]) پس از آنکه مرو سه بار به دست مغولان ویران شد؛ کشاورزی و سد رودخانه مرغاب از بین رفت و گله‌های دام و غله شهر به غارت رفت، پس از قتل عام مردم «در شهر و روستا صد کس نمانده بود و چندان مأکول که آن چند معدود مغول را وافی باشد نمانده»([۷۴]) در تمامت شهر طوس تنها پنجاه خانه مسکون ماند.([۷۵]) نیشابور پس از کشتار تمامی مردم شهر به کلی از سکنه خالی و ویران گشت.([۷۶]) در شهر یک دیوار سالم بر جای نماند و نواحی روستایی نیز دستخوش ویرانی شده بودند.([۷۷])

این نابسامانی در دوره ایلخانان مغول ادامه یافت؛ تاخت و تاز سپاهیان امرای قبچاق و اولوس چغتای، که دشمنان ایلخان بودند، تقریباً به اندازه تهاجم نخست مغولان مخرب و ویرانگر بود. و بسیاری از نواحی همچون خراسان و مازندران و یزد و سیستان و فارس ویرانی‌هایی دید و برخی نواحی مثل خراسان همچنان ویران و متروک ماند.

افزایش شمار صحراگردان در کشور در تنزل اقتصاد به ویژه در کاهش زمین‌های کشاورزی سهم داشت. و برخی از مناطق روستایی به مراتعی برای صحرا گردان مبدل گردیدند. دام‌پروری خانه بدوشی، بدون آشنایی با کشت علوفه و در تمام سال در پی علوفه بودن از مشخصه‌های صحراگردان بود که با استفاده از سلاح و قدرت قبیله‌ای علوفه را از بین می‌بردند و در کوچ‌ها، دام‌ها را در کشتزارهای غله رها می‌کردند و از غارت روستاییان فاقد سازمان و سلاح ابایی نداشتند و در پی بهره‌کشی نامحدود بودند.

یاسای چنگیز خان، مغولان را ملزم می‌کرد که زندگی صحراگردی پیشه کنند، نه در جایی ثابت بمانند نه در شهرها سکونت گزینند. بدین ترتیب آنها دشت خود را اردوی نظامی در سرزمین دشمن می‌دانستند و تمایز چندانی میان مردم یکجانشین نافرمان و فرمان‌بردار قائل نبودند. تنها آرزوی فاتحان، غارت هر دو گروه بود، و لو از راه‌های مختلف؛ آنهایی که تن به طاعت نداده بودند را با تصرف خاکشان از راه جنگ، و فرمانبرداران را با تحمیل مالیات‌های کمرشکن. برای طرفداران این سیاست هیچ اهمیت نداشت که اعمال این روش به خانه خرابی و خاکسترنشینی روستاییان و شهرنشینان منجر می‌گردد؛ از طرفی سودجوترین اعضای اشرافیت محلی ایران از طرفداران این گرایش پشتیبانی می‌کردند، افرادی نظیر مقاطعه گیرندگان مالیات که نفعشان با مصالح فاتحان سخت گره خورده بود و در غارت جمعیت یکجانشین مشمول مالیات ـ رعیت ـ به آنها پیوسته بودند.

حمله مغول از سویی دیگر لطمات جبران ناپذیری به دستاوردهای علمی و فرهنگی وارد کرد. بسیاری از علما و اساتید بزرگ در این تهاجم کشته شدند و شمار فراوانی از طلاب و شاگردان جان خود را از دست دادند یا متحمل بلاهای فراوانی شدند که دیگر ادامه تحصیل و کسب علم برایشان مقدور نبود. در این طوفان سهم‌گین، بسیاری از مراکز فرهنگی و مراکز علمی و مدارس و مجالس درس تخریب شد. از جمله آنها کتابخانه‌های معروف و مشهور مرو که طعمه آتش شدند.

گرایش سیاسی دیگری در ایران شامل اشرافیت ایرانی، بخشی از روحانیان مسلمان و شمار وسیعی از بازرگانان بود که هدف آنها ایجاد قدرت مرکزی، حفظ دستاوردهای تمدنی و متعادل ساختن روحیه مغولان بود، روحیه‌ای که مبتنی بر غارت‌گری و بهره‌کشی بود. از جمله این قشر علما و دانشمندان بودند که از این تهاجم و غارتگری مصون نبودند عده‌ای از آنها با درک خطر مغول خانه و کاشانه خود را ترک گفتند و به مراکز علمی دیگری همچون موصل و بغداد گریختند؛ اما برخی دیگر به اندیشه حفظ فرهنگ و تمدن و میراث علم و دانش در ایران ماندند. نقش این دسته از علما در طوفان حمله مغولان، صیانت از دستاوردهای بزرگ علمی و فرهنگی ایران بود، دستاوردهایی که می‌رفت تا با هجوم بی‌امان مغولان از بین برود.

 

 

 

[۱]) ابن حوقل، سفرنامه، ترجمه جعفر شعار، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۴۵، ص۱۹۶٫

[۲]) ابن ندیم، محمد بن اسحاق، الفهرست، رضا تجدد، تهران، ابن سینا، ۱۳۴۳، ص۲۳٫

[۳]) ابوریحان بیرونی، آثار الباقیهًْ، ترجمه اکبر داناسرشت، تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۶۳، ص۱۴، ۵۶، ۶۳، ۷۴، ۳۶۵٫

[۴]) ابن حوقل، همان، ص ۱۹۳ـ۱۹۴٫

[۵]) همان.

[۶]) همان ۲۴۲ ر.ک نقشه شماره ۹٫

[۷]) ابن حوقل، ص۲۰۶٫

[۸]) ر.ک نقشه شماره۱۰٫

[۹]) ابن حوقل، صص ۲۰۷و۲۰۸٫

[۱۰]) همان.

[۱۱]) حموی، یاقوت، معجم البلدان، بیروت: دارالکتب العلمیهًْ، چاپ اول، ۱۴۱۰ق.، ص۴۵۵٫

[۱۲]) ابن حوقل، ص۳۵۴٫

[۱۳]) همان، ص۳۵۴٫

[۱۴]) راوندی، راحهًْ الصدور، تصحیح محمد اقبال، تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۶۲، ص۱۶۹ و جوینی، عطاملک، تاریخ جهانگشا، تصحیح مرحوم قزوینی، چاپ اول، ۱۳۷۵، ج۲، ص۳٫

[۱۵]) راوندی، ص۱۷۴؛ جوینی، ج۲، ص۵٫

[۱۶]) قطوان، ناحیه‌ای در سه فرسخی بخارا بود.

[۱۷]) راوندی، ص۱۷۳٫

[۱۸]) همان، ص۱۷۳٫

[۱۹]) جوینی، ج۲، ص۱۸٫

[۲۰]) ابن اثیر، ج۲۵، ص۲۰۴٫

[۲۱]) جوینی، ج۲، ص۷۸٫

[۲۲]) همان، ص۸۰٫

[۲۳]) ابن اثیر، ج۲۵، ص۲۰۶٫

[۲۴]) جوینی، ص۷۳٫

[۲۵]) جلال الدین حسن از زعمای اسماعیلیان الموت بود که از آیین اسماعیلی روی گردان شده و مذهب سنت را پذیرفته بود و مشهور به حسن نومسلمان بود.

[۲۶]) همان، ج۲، ص۹۶٫

[۲۷]) این شخص علاءالملک ترمذی بود که بزرگ سادات بود وسلطان اورا نامزد خلافت کرد.

[۲۸]) همان، ص۹۶٫

[۲۹]) ابن اثیر، ج۲۶، ص۳۰٫

[۳۰]) جوینی، ج۱، ص۲۵ و ۱۶؛ منهاج السراج، جوزجانی، طبقات ناصری، ج۲، ص۹۹٫

[۳۱]) جوینی، ج۱، ص۲۸٫

[۳۲]) اترار: نامی است که اعراب به شهر فاریاب دادند و محل آن در کنار رود سیحون است.

[۳۳]) همان، ج۱، ص۶۰٫

[۳۴]) همان.

[۳۵]) همان، ص۳۶٫

[۳۶]) همان، ص۳۷٫

[۳۷]) همان، ص۵۴٫

[۳۸]) گرفتن خمیر به دور سر و ریختن نقره مذاب در داخل آن، معنای دیگر آن جریمه نقدی است.

[۳۹]) همان ص۵۴٫

[۴۰]) جوینی، ج۲، ص۱۲۰٫

[۴۱]) نسوی، ص۵۳٫

[۴۲]) رشیدالدین فضل الله، نسخه خطی جامع التواریخ، کتابخانه آستان قدس ۴۱۰۱ داستان فتح بخارا.

[۴۳]) ابن اثیر، ج۲۶، ص۴۰؛ جوزجانی، ج۲، ص۱۰۶٫

[۴۴]) جوینی، پیشین، ص۸۰٫

[۴۵]) همان، ص۸۱ و نسخه خطی جامع التواریخ، همان.

[۴۶]) این جزیره روبروی استرآباد بود که بعد از مغولان به زیر آب رفت.

[۴۷]) نسوی، پیشین، ص۸۰٫

[۴۸]) رشیدالدین، نسخه خطی مربوط به مغول، همان باب جلال الدین وگذشتن ازسند ورفتن به دهلی.

[۴۹]) همان، ص۲۷۹٫

[۵۰]) ابن خلدون، العبر (مقدمه ابن خلدون)، بیروت، بی‌جا، بی‌تا، ص۵۴۳٫

[۵۱]) باید کاملاً توجه داشت که عباسیان خلفای غاصبی بودند که ظلم و ستم فراوانی نمودند و بسیاری از ائمه شیعه را به شهادت رساندند. آنان را در زندان محبوس کردند و از ارتباط مردم با ائمه جلوگیری کردند. بسیاری از سادات و فرزندان و شیعیان ائمه اطهار^ را به فجیع‌ترین وضع قتل عام نمودند و در نهایت می‌خواستند با شهادت امام عصر ارواحنا فداه، شجره طیبه امامت و ولایت را برای همیشه قطع نمایند و از بین ببرند و می‌دانیم که ائمه اطهار^، معدن علم و حکمت و اخلاق بوده و هستند و آنها هستند که شهر علم و درب علم از این خاندان است. بنابراین بزرگ‌ترین جنایتی که عباسیان انجام دادند این بود که درب خانه علم و دانش را به روی بشریت، به ویژه مسلمانان بستند و آنان را از معدن علم محروم نمودند و اگر چیزی هم مانند فلسفه در زمان عباسیان از یونان وارد می‌شود و رواج پیدا می‌کند، نقشه‌ای بوده که عباسیان برای مبارزه و خانه نشین کردن ائمه^ کشیدند. بنابراین مسلمانان نه تنها در دوره عباسیان از نظر علمی پیشرفت نکردند، بلکه ضربات مهلکی بر پیکره اسلام و مسلمین هم وارد شد. (محقق)

[۵۲]) ابن ندیم، همان، ص۱۷۸٫

[۵۳]) ابن خلکان، وفیات الاعیان، بیروت، دار احیاءالتراث العربی، ۱۴۱۷، ج۴، ص۲۴۴٫

[۵۴]) همان.

[۵۵]) راوندی، ص۱۷۱٫

[۵۶]) جوزجانی، ص۱۲۱٫

[۵۷]) ابن حوقل، ص۱۷۲٫

[۵۸]) همان، ص۱۸۶٫

[۵۹]) از آنجا که تمام قوانین اسلام از جانب خدای تعالی بوده و در نتیجه بهترین و کامل‌ترین قوانین را دارد، بنابراین از هر نقصی و ضعفی مبراست و تنها راه سعادت انسان‌ها در عمل کامل به دستورات آن می‌باشد، لذا قوانین اسلام، قوانین ثابتی است که در شرایط و مکان‌های مختلف ملاحظه اشخاص و تمدن‌ها را نمی‌نماید مگر آنکه آن تمدن‌ها، قوانینی داشته باشند که به دستورات و معارف اسلام خللی وارد ننماید. از این رو اسلام با تمدن‌های دیگر سازگار نمی‌شود بلکه تمدن‌های دیگر هستند که باید تابع اسلام باشند و هرچه را اسلام قبول نمود به آن ادامه دهند و هرچه را منع نمود از آن کناره‌گیری کنند.‌ (محقق)

[۶۰]) ابن خلکان، ج۵، ص۱۸۴٫

[۶۱]) یاقوت حموی معجم البلدان، دار الکتب العلمیهًْ، بیروت، ۱۴۱۰، ص۱۳۴٫

[۶۲]) ابن اثیر، ج۱۱، ص۱۱۷٫

[۶۳]) همان، ج۱۲، ص۳۵ـ۲۳۳٫

[۶۴]) ابن اثیر، ج۲۶، ص۲۰۰٫

[۶۵]) جوینی، ج۱، ص۱۲۸؛ البته جوینی این رقم را باتوجه به اینکه شمارش اجساد کشته شده سیزده روز طول کشید و در هر روز شمارش صد جسد میسر بود تخمین میزند.

[۶۶]) یاقوت حموی، معجم البلدان، صفحات مختلف، تحت اسامی شهرها و نواحی خراسان.

[۶۷]) جوینی، ج۱، ص۱۱۹٫

[۶۸]) جوینی، ج‌۱ ص۴٫

[۶۹]) جوینی، ج‌۱ ص۱۱۹٫

[۷۰]) سیفی، ص۸۳٫

[۷۱]) همان، ص۸۷٫

[۷۲]) همان، ص۸۳٫

[۷۳]) جوینی، همان.

[۷۴]) جوینی، ج۱، ص۱۳۲ـ۱۲۵٫

[۷۵]) همان، ج۲، ص۲۳۸٫

[۷۶]) همان، ج۱، ص۴۰، ص۱۳۳٫

[۷۷]) یاقوت، ج۳، ص۲۳۰٫

منبع: مشاهیـر تشیع خواجه نصیرالدین طوسی؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

برای مشاهده کتاب اینجا را کلیک کنید

http://shiastudies.com/fa


برچسب ها :
، ،
دیدگاه ها