صفحه اصلی > مرکز اطلاعات > پایگاه مقالات > شیعه شناسی > عصمت > بررسی آیات منافی عصمت انبیاء(۲)
تاریخ انتشار : ۲۴ مهر ۱۳۹۷


بررسی آیات منافی عصمت انبیاء(۲)

بررسی آیات منافی عصمت انبیاء(۱)

بررسی آیات منافی عصمت انبیاء(۳)

ب ـ در مقام عمل از گناه و اشتباه

۱٫ آیات ۱۱۵ و ۱۲۱ طه

{وَلَقَدْ عَهِدْنَا إِلَی آدَمَ مِن قَبْلُ فَنَسِیَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْما}

«پیش از این، از آدم پیمان گرفته بودیم، امّا او فراموش کرد و عزم استوارى براى او نیافتیم!»

{… وَعَصَی آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَی}

«… و آدم پروردگارش را نافرمانى کرد، و از پاداش او محروم شد!»

در این دو آیه، نسبت نسیان و عصیان و بیراهه رفتن به حضرت آدم داده شده است؛ زیرا این آیه اشاره به سرپیچی حضرت آدم از دستور الهی دارد. خداوند از آدم خواست که از شجره منهیه تناول نکند، اما حضرت آدم در اثر وسوسه شیطان از آن خورد و از بهشت اخراج شد و این امر با مقام عصمت او سازگار نیست.([۱])

۱)      نقد و بررسی

جواب‌های متعددی به این اشکال ارائه شده است. بیشتر معتزله معتقدند آدم به دلیل اجتهادی که در آن خطا نمود، اقدام به خوردن کرد و این گناه کبیره نیست.

بیان اجتهادی که آدم در آن خطا نمود این است که زمانی به آدم گفته شد: {وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَهَ} ـ با لفظ «هذِه» گاهی به سوی شخص اشاره می‌شود؛ و گاهی به سوى نوع ـ گمان کرد که نهی تنها از این درخت معین و خاص را شامل می‌شود لذا خوردن از آن را ترک نمود. ولی از درخت دیگر ـ که از همین نوع بود ـ تناول نمود اما او در این اجتهادش خطا نمود؛ زیرا منظور خداوند متعال از کلمه «هذِه» نوع بود نه شخص! و اجتهاد در فروع اگر خطا باشد، موجب استحقاق عقاب و لعن نمی‌شود؛ زیرا احتمال دارد که این اجتهاد گناه صغیره مغفوره باشد؛ همانطور که در شرع ما (معتزلی‌ها) صغیره و مغفوره است. بنابراین، این خطاست نه گناه.([۲])

جواب دیگر آن است که نهی در آیه تنزیهی بوده است نه تحریمی.

پاسخ دیگر این است که این معصیت چون قبل از بعثت بوده با عصمت پیامبران منافات ندارد.

پاسخ دیگر این است که این گناه از گناهانی نیست که باعث تنفر شود. بنابراین با عصمت انبیا منافات ندارد.

همان‌گونه که از پاسخ‌ها معلوم است، برخی از آنها بر اساس مبانی انتخاب شده در عصمت است که مورد قبول امامیه نیست.

مناسب‌ترین پاسخ از مرحوم علامه طباطبایی است. وی معتقد است که به دلایل زیر، نهی در این آیه ارشادی است نه مولوی:

الف ـ این واقعه پیش از تشریع اصل دین بود و بهشت آدم، بهشت برزخی در قالب زندگی غیر دنیایی بود. به همین دلیل نهی إرشادی بوده نه مولوی و مخالفت آن منجر به یک امر قهری شد نه کیفر حکم تشریعی.

ب ـ اینکه خداوند می‌فرماید: {… یا آدَمُ إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَکَ وَ لِزَوْجِکَ فَلا یُخْرِجَنَّکُما مِنَ الْجَنَّهِ فَتَشْقى‏}؛ تفریع بر امتناع ابلیس از سجده است یعنی خداوند به منظور خیرخواهى و ارشاد آدم به سوى صلاحش به او گفت: ابلیس ـ که از سجده امتناع ورزیده ـ دشمن تو و همسرت به شمار می‌رود. مواظب باشید که شما را از بهشت بیرون نکند. بنابراین نهی در جمله {فَلا یُخْرِجَنَّکُما مِنَ الْجَنَّهِ} به معنای این است که او را اطاعت نکنید، و از کید و تسویلات او غفلت نورزید، تا بر شما مسلط نشود؛ در غیر این صورت نتیجه قهری‌اش بیرون کردن شما از بهشت و بدبخت کردنتان خواهد بود.

ج ـ جمله: «فتشقى» فرع بر خارج شدن آدم و حوا از بهشت و مراد از شقاوت، تعب و رنج است؛ یعنی از شیطان پیروی نکن و از کید او غافل نباش که در غیر این صورت از بهشت خارج می‌شوی و گرفتار زندگی زمینی می‌شوی که آمیخته با تعب و رنج است؛ زیرا در زندگی زمینی نیازها فراوان و تلاش برای تأمین خوراک و پوشاک و مسکن و… است.

این دلیل بر ارشادی بودن نهى است، که در مخالفتش غیر از وقوع در مفسده‏اى که مترتب بر خود فعل است ـ زحمت در سعی و تلاش براى رفع حوائج زندگی ـ محذور و فساد دیگرى نیست.

بنابراین نافرمانى امر ارشادى با عصمت انبیا منافات ندارد و ادله عصمت، انبیا را منزه از مخالفت چنین اوامر و نواهى نمى‏داند.([۳]) ولى درعین حال عمل حضرت آدم متناسب با مقام منیع آموزگارى ملائکه نبوده است. از این رو از آن مقام بلند تنزل یافت و بهشت جاى مناسبى براى او نبود.

پاسخ امام رضا:

کسی در مجلس مأمون و در حضور دانشمندان و متکلّمان یهود و نصارا و مجوس، از امام رضا پرسید: ای فرزند رسول خدا! مگر شما قائل به عصمت انبیا نیستید؟ امام فرمود: بلی. سپس سؤال نمود: در مورد آیه مبارکه {وَعَصَی آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَی…} چه می‌گوئید؟ امام فرمود:

ویحک، إتقّ الله و لاتنسَب إلی انبیاء الله الفواحش ولا تتأوّل کتاب الله برأیک فإنّ الله (عزّوجلّ) قد قال: {…وَمَا یَعْلَمُ تَاْوِیلَهُ إِلاَّ اللهُ وَالرَّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ …}([۴])

«وای بر تو! از خدا پروا داشته باش و ناشایست‌ها را به پیامبران خدا نسبت مده و کتاب او را به رأی و نظر خود، دگرگون مکن؛ زیرا خداوند فرموده است: تأویل قرآن را جز خدا و راسخان در علم نمی‌‌دانند».

از بیان امام رضا معلوم می‌‌شود که آیه {وعصی آدم ربّه فغوی} از متشابهات قرآنی است که باید راسخان در علم ـ پیشوایان دینـ آن را تفسیر کنند.

در ادامه امام می‌فرماید:

«فإنّ الله خلق آدم حجّه فى أرضه وخلیفهً فى بلاده، لم یخلقه للجنه، وکانت المعصیه من آدم فى الجنّه لا فى الأرض، و عصمته یجب أن یکون فی الأرض»([۵])

یعنی قضای الهی بر این تعلّق گرفته بود که آدم در زمین باشد و جانشینی او را در شهرهای آن به عهده داشته باشد. بنابراین، او را برای بهشت نیافریده بود. معصیت آدم در بهشت بود و بهشت، جای تکلیف نیست ـ بلکه تکلیف به دنیا و زمین تعلّق می‌گیرد ـ و عصمت آدم برای خلافت او در زمین لازم است. بنابراین، نسیانِ عهد و عصیان و بیراهه رفتن و ظلم به خود در آیه‌ {قَالاَ رَبَّنَا ظَلَمْنَا اَنفُسَنَا وَإِن لَّمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِینَ}.([۶])

همگی در بهشت رخ داد و در آن‌جا هنوز تکلیف نبوده است؛ چنان‌که اکنون هم نیست([۷]). پس، بهشت دار آزمایش مناسب آن نشئه بود، امّا وقتی حضرت آدم به زمین هبوط کرد و مبعوث و خلیفه شد، مقام عصمت را دارا بود؛ چنان‌که فرمود:

{انَّ اللهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ إِبْرَاهِیمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلـی الْعَالَمِینَ}.([۸])

خداوند آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر جهانیان برگزید.

بنابراین لغزش حضرت آدم در نشئه‌ نزولی و از قبیل ترک اولی است و وجوب و حرمت تشریعی در کار نیست و ثواب و عقابی بر آن مترتّب نمی‌‌شود.([۹])

علاوه بر اینها، در سراسر زندگی پیامبران و برنامه‌های آنان، حکمت و اسراری نهفته است که نیل به آن برای همگان ممکن نیست.

در کتاب احتجاج طبرسی ذیل آیه {فَاَکَلاَ مِنْهَا فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَطَفِقَا یَخْصِفَانِ عَلَیْهِمَا مِن وَرَقِ الْجَنَّهِ وَعَصَی آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَی}([۱۰]) حدیث بلندی از امیرالمؤمنین نقل شده است که آن حضرت در جواب بعضی زنادقه ـ که می‌گفتند: «خداوند با گفتن «وعصی آدم ربه فغوی»، لغزش‌های پیامبرانش را بیان نموده است ـ‌ می‌فرماید:

«واما هفوات الانبیاء وما بینه الله فی کتابه فان ذلک من أدل الدلائل على حکمه الله عزوجل الباهره وقدرته القاهره وعزته الظاهره، لانه علم ان براهین الانبیاء تکبر فی صدور أممهم، وان منهم یتخذ بعضهم الهاً، کالذى کان من النصاری فی ابن مریم، فذکرها دلاله على تخلفهم عن الکمال الذی انفرد به عزوجل»([۱۱])

«و امّا لغزش‌های پیامبران و آنچه را خداوند در کتابش بیان فرموده است، از محکم‌ترین و روشن‌ترین دلایل بر حکمتِ روشن و قدرت قاهر و عزّت ظاهر اوست؛ زیرا خداوند می‌‌داند که براهین و معجزات و استدلال‌های پیامبران، در قلب امّت‌ها، بزرگ می‌‌نماید و چه بسا برخی معتقد به اُلوهیت انبیا شوند؛ آن‌سان که نصارا در حقّ عیسی بن مریم غلو کرده و به الوهیت او گرویدند. از این‌رو، خداوند لغزش‌های جزئی پیامبران را بیان می‌‌کند تا به مردم بفهماند که انبیا از کمال مطلق که ویژه‌ی‌ خداوند ـ عزّ و جلّ ـ است، تخلّف دارند تا کسی آنان را خدا نشمرد».

۲٫ آیات ۴۵ـ۴۷ هود

{وَنَادَی نُوحٌ رَّبَّهُ فَقَالَ رَبِّ إِنَّ ابنِى مِنْ اَهْلِى وَإِنَّ وَعْدَکَ الْحَقُّ وَاَنتَ اَحْکَمُ الْحَاکِمِینَ* قَالَ یَا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ اَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صَالِحٍ فَلاَ تَسْاَلْنِ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّى اَعِظُکَ اَن تَکُونَ مِنَ الْجَاهِلِینَ* قَالَ رَبِّ إِنِّى اَعُوذُ بِکَ اَنْ اَسْاَلَکَ مَا لَیْسَ لِى بِهِ عِلْمٌ وَإِلاَّ تَغْفِرْ لِى وَتَرْحَمْنِى اَکُن مِّنَ الْخَاسِرِینَ}

«نوح به پروردگارش عرض کرد: «پروردگارا! پسرم از خاندان من است و وعده تو (در مورد نجات خاندانم) حق است و تو از همه حکم‏کنندگان برترى! فرمود: «اى نوح! او از اهل تو نیست! او عمل غیر صالحى است [فرد ناشایسته‏اى است‏]! پس، آنچه را از آن آگاه نیستى، از من مخواه! من به تو اندرز مى‏دهم تا از جاهلان نباشى!!»؛ عرض کرد: «پروردگارا! من به تو پناه مى‏برم که از تو چیزى بخواهم که از آن آگاهى ندارم! و اگر مرا نبخشى، و بر من رحم نکنى، از زیانکاران خواهم بود!»

هنگامی که موج میان نوح و فرزندش حایل شد و فرزند نوح در زمره غرق‏شدگان قرار گرفت! نوح عرض کرد: پروردگارا! پسرم از خاندان من است و تو وعده دادی که خاندانم را نجات می‌دهی! خداوند فرمود: او از اهل تو نیست! او فرد ناشایسته‏اى است! آنچه را از آن آگاه نیستى، درخواست نکن! من به تو اندرز مى‏دهم تا از جاهلان نباشى!! آنگاه نوح خود را از زیانکاران دانست و از درخواستش طلب عفو نمود. در این آیات، حضرت نوح از خداوند تقاضایی کرده که به آن آگاه نبوده است، آن‌گاه پوزش طلبید و اگر خداوند او را نمی‌‌بخشید، از زیانکاران بود و زیانکار بودن با عصمت منافات دارد.

در پاسخ مطالب یاد شده باید گفت: نخست: امام صادق می‌‌فرماید: این‌که قرآن می‌‌گوید: نوح فرزندش را ندا کرد، در حقیقت او پسر نوح نبود؛ بلکه پسر زن او بوده است و قرآن براساس اصطلاح و گویش طایفه‌ «طیّ» ـ که پسر زن را فرزند می‌‌خوانند ـ تعبیر فرموده است: «ونادی نوح ابنه» أی ابنها، وهی لغه طی.([۱۲])

دوم: امام باقر می‌‌فرماید: تقاضای نوح از خداوند و پوزش و طلب بخشایش وی، در پی ردّ تقاضایش، به این دلیل بود که جهل به موضوع داشت نه به حکم. نمی‌‌دانست پسر خوانده‌اش([۱۳]) از کافران و هم عقیده‌ آنان است؛ لذا، وقتی خداوند او را آگاه کرد، گفت: خدایا به تو پناه می‌‌برم که از تو چیزی بخواهم که به آن آگاهی ندارم.([۱۴]) بنابراین، کار نوح در واقع، ترک أولی بود که زیانی به عصمت او وارد نمی‌‌آورد.

۲)       تقریر دیگر از شبهه
  1. ظاهر گفتار نوح {إِنَّ ابنِى مِنْ اَهْلِی}([۱۵]) آن ‌است که آن شخص هلاک شده را هم فرزند خود دانست و هم اهل خویش تلقّی کرد.
  2. ظاهر گفتار خداوند متعال {إنه لیس من أهلک}([۱۶]) آن است که آن شخص هلاک شده، اهل نوح نبود و این نفی، تکذیب آن اثبات است.

علاوه بر آنچه قبلاً درباره‌ موعظه‌ نوح و پرهیز از جهل بازگو شد، می‌توان پاسخ شبهه را این گونه تقریر نمود:

الف ـ ظاهر عنوانِ اهْل، شامل تمام اعضای خانواده می‌‌شود. بنابراین، فرزند نوح از اهل وی محسوب می‌‌شد.

ب ـ طبق وعده‌ الهی، اهل نوح مصون از طوفان و غرق شدن بودند.

ج ـ وعده‌ی‌ الهی تخلف‌پذیر نیست. این مجموعه، سبب پرسش نوح یعنی استعلام وی شد، نه سؤال اعتراض‌آمیز؛ چون سؤال گاهی به عنوان استعلام است و زمانی به عنوان بازخواست، مانند آن‌که می‌‌گویند: فلان شخص زیر سؤال رفت؛ یعنی بازخواست شد.([۱۷])

د ـ عصاره‌‌ جواب خداوند به تعلیم یا تنبیه بر می‌‌گردد، نه تکذیب؛ یعنی خداوند با جمله‌ {إنّه لیس من أهلک} و با تعلیل {إنّه عملٌ غیر صالح}([۱۸]) عنوان اهل را تبیین و تفسیر کرد که منظور از عنوان اهل، اهلیّت وَلَدی است، نه اهلیّت شناسنامه‌ای.

ﻫـ ـ بازگشت چنین تفسیر و تعلیمی به این است که جهل به معنای مقصود از عنوانِ اهل برطرف شود، آن‌گاه نوح آگاه شود که پسر وی داخل مستثنا است، نه مستثنا منه: {قلنا احمل فیها من کلٍ زوجین و أهلَک إلّا مَن سبق علیه القول}([۱۹])؛ یعنی صالح نجات می‌‌یابد و طالح غرق می‌‌شود و فرزند تو طالح بود.

و ـ نوح به فرزندش گفت: {لا تکن مع الکافرین}([۲۰]) و نفرمود: «من الکافرین»، پس محتمل است که آن حضرت جاهل به موضوع بوده باشد و از کفر مستور فرزندش آگاه نباشد.

ز ـ حضرت نوح ـ مانند انبیای دیگر ـ همه‌ علوم خود را لحظه به لحظه از خدای سبحان دریافت می‌‌کرد. ممکن است جریان ظهور کفر فرزند و اطلاع به این‌که او عاملِ ناشایست است، از همین قبیل باشد.

۳٫ آیات ۶۲ و ۶۳ انبیاء

{قَالُوا اَاَنتَ فَعَلْتَ هَذَا بِآلِهَتِنَا یَا إِبْرَاهِیمُ * قَالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هَذَا فَاسْاَلُوهُمْ إِن کَانُوا یَنطِقُونَ}.

«(هنگامى که ابراهیم را حاضر کردند،) گفتند: «تو این کار را با خدایان ما کرده‏اى، اى ابراهیم؟!»؛ گفت: «بلکه این کار را بزرگشان کرده است! از آنها بپرسید اگر سخن مى‏گویند!»

بررسی حوادث دوران پیامبری حضرت ابراهیم نشان می‌‌دهد که او در مواردی در ظاهر مرتکب دروغ شده است:

الف ـ وقتی حضرت ابراهیم بتها را درهم کوبید، بت‌پرستان از او پرسیدند: آیا تو این کار را با خدایان ما کردی؟ او در پاسخ گفت: بت بزرگ چنین کاری را کرده است؛ از آنها بپرسید، اگر سخن می‌گویند! نسبت شکستن بت‌ها به بت بزرگ، نسبت دروغ است که ابراهیم مرتکب آن شده است!

پاسخ:

هرچند نسبت دادن شکستن به بت بزرگ، کذب خبری است و هرچند سؤال از بت‌های شکسته شده، لغو و در حکم کذب است؛ اما صدق و کذب قضیه شرطی، به صدق و کذب تلازم بین مقدّم و تالی آن است، نه خصوص مقدّم. در آیه‌ مورد بحث، دو قضیه‌‌ شرطی وجود دارد که هر دو صادق است ـ هرچند مقدّم آنها کاذب یا در حکم کاذب است ـ یکی مشروط کردن بت‌شکنی بتِ بزرگ به پاسخگویی بتان شکسته شده و دیگری مشروط بودن پرسش از بت‌های شکسته شده به توانمندی آنها به پاسخگویی.

بنابراین حضرت ابراهیم به دروغ متوسل نشد، بلکه هدف برتری را دنبال می‌کرد؛ او می‌‌خواست که فطرت بت‌‌پرستان را بیدار کند. از این‌رو گفت: از بت‌ها بپرسید، اگر آنها سخن می‌‌گویند؛ یعنی اگر بت‌ها توان بر آورده کردن خواسته‌های شما را ندارند و نمی‌توانند سخن بگویند و دارای ‌شعور نیستند، پس استحقاق درهم کوبیدن را دارند.([۲۱])

۴٫ آیات ۸۸ و ۸۹ صافات

در قرآن می‌‌خوانیم: وقتی قوم ابراهیم از او خواستند که با آنان به خارج شهر بیاید، او نگاهی به ستارگان افکند و گفت: من بیمارم: {فَنَظَرَ نَظْرَهً فِى النُّجُومِ* فَقَالَ إِنِّى سَقِیمٌ}([۲۲]) در حالی‌که آن حضرت بیمار نبود. آیا این دروغ نیست؟

پاسخ:

امام صادق در پاسخ به این اشکال فرموده است:

«ما کان إبراهیم سقیماً وما کذب انما عنى سقیماً فی دینه مرتاداً»([۲۳])و([۲۴])

«ابراهیم بیمار نبود و دروغ هم نگفت؛ بلکه منظورش بیماری در دین بود. مرتاداً یعنی در دینش طالب حق بود».

منظور حضرت ابراهیم این بود که من در دینم دنبال حق هستم و برای به دست آوردن اعتقاد به مبدأ و معاد، تلاش می‌کنم.

امام باقر می‌فرماید: {والله ما کان سقیماً و ما کذب}؛ حضرت ابراهیم بیمار نبود، ولی دروغ هم نگفت؛ بلکه منظور او این بود که بیمار می‌‌شوم. نظیر این‌که خداوند به پیامبرش خطاب فرمود:

{إِنَّکَ مَیِّتٌ وَإِنَّهُم مَّیِّتُونَ}([۲۵]) یعنی تو در آینده خواهی مُرد؛ نه اینکه اینک مرده‌ای.

امام صادق در بیانی دیگر فرمود: «حسب فرأى ما یحل بالحسین، فقال: إنى سقیم لما یحل بالحسین».([۲۶]) او (نظری به آسمان کرد و) به حساب آنچه بر امام حسین در آینده روا می‌دارند فرمود: «من بیمارم». حضرت ابراهیم در پی این امر، خود را از آنان حفظ فرمود، تا به هدف والای خود یعنی درهم کوبیدن بتها برسد.([۲۷])

۵٫ آیه ۸۲ شعراء

{وَالَّذِی اَطْمَعُ اَن یَغْفِرَ لِی خَطِیئَتِى یَوْمَ الدِّینِ}.

«و کسى که امید دارم گناهم را در روز جزا ببخشد!»

آیات قرآن بیانگر این است که حضرت ابراهیم آرزوی آمرزش گناهانش را داشت. این مطلب حاکی از آن است که او مرتکب گناه شده بود که انتظار و امید آمرزش آن را داشت.

علامه طباطبایی در این‌باره می‌‌نویسد:

«اینکه ابراهیم ـ با این‌که معصوم از گناه بود، نسبت گناه به خویش می‌‌دهد، دلیل بر آن است که مرادش از «خطیئه»، مخالفت امر «مولوی» ـ که باعث عقاب و عذاب باشد ـ نبوده است؛ زیرا خطیئه و گناه مراتبی دارد و هر کسی به حسب مرتبه‌ای که از عبودیّت خداوند دارد، در همان مرتبه لغزشی نیز دارد؛ چنان‌که فرموده‌اند: «حسناه الأبرار سیئاه المقرّبین».([۲۸]) «خوبی‌های نیکان، برای مقرّبان درگاه خداوند، گناه و لغزش به شمار می‌‌رود»

پس خطیئه امثال ابراهیم این است که به خاطر ضروریات زندگى از قبیل خواب و خوراک و آب و امثال آن نتواند در تمامى دقایق زندگى به یاد خدا باشد هرچند که همین خواب و خوراک و سایر ضروریات زندگى اطاعتى است. چگونه ممکن است خطیئه غیر این معنا را داشته باشد؟ و حال آنکه خداى تعالى درباره‌ او و برخی از پیامبران دیگر تصریح کرده است:

{إِنَّا اَخْلَصْنَاهُم بِخَالِصَهٍ ذِکْرَی الدَّارِ}([۲۹])

«ما آنها را با خلوص ویژه‏اى خالص کردیم، و آن یادآورى سراى آخرت بود.»

۶٫ آیه ۷۶ انعام

{فَلَمَّا جَنَّ عَلَیْهِ اللَّیْلُ رَاَی کَوْکَباً قَالَ هَـذَا رَبِّى فَلَمَّا اَفَلَ قَالَ لا اُحِبُّ الآفِلِینَ}

«هنگامى که (تاریکى) شب او را پوشانید، ستاره‏اى مشاهده کرد، گفت: «این خداى من است؟» امّا هنگامى که غروب کرد، گفت: «غروب‏کنندگان را دوست ندارم!».

در این آیه حضرت ابراهیم درباره‌ ستارگان و ماه و خورشید می‌‌گوید: این خدای من است. آیا این دلیل بر دروغ‌گویی یا انحراف فکری و اعتقادی آن حضرت نیست؟

امام رضا در پاسخ این شبهه فرمود: همه‌‌ اینها از روی انکار بوده است، نه از روی اقرار و اخبار؛ یعنی مضمون همه‌ تعبیرهای گفته شده، نفی است در جامه‌ اثبات، انکار است در کسوت اقرار، توبیخ دیگران است در زبان انتساب به خود و…

«إن إبراهیم وقع إلى ثلاثه أصناف صنف یعبد الزهره و صنف یعبد القمر و صنف یعبد الشمس… فقال هذا ربی …على الانکار و الاستخبار لا على الاخبار والاقرار…»([۳۰])

«ابراهیم در برابر سه گروه قرار گرفت؛ گروهی که زهره را می‌پرستیدند؛ گروهی که ماه را می‌پرستیدند و گروهی که خورشید را می‌پرستیدند… پس به نحو انکار و استخبار نه اخبار و اقرار فرمود، این پروردگار من است».([۳۱])

۷٫ آیات ۱۵ و ۱۶ قصص

{… هَذَا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُّضِلٌّ مُّبِینٌ * قَالَ رَبِّ إِنِّى ظَلَمْتُ نَفْسِى فَاغْفِرْ لِى فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ}

«این (نزاع شما) از عمل شیطان بود، که او دشمن و گمراه‏کننده آشکارى است» (سپس) عرض کرد: «پروردگارا! من به خویشتن ستم کردم مرا ببخش!» خداوند او را بخشید، که او غفور و رحیم است!»

حضرت موسی هنگامى که اهل شهر در غفلت بودند، وارد شهر شد. ناگهان دو مرد را دید که به جنگ و نزاع مشغولند. یکى از پیروان او بود (و از بنى اسرائیل)، و دیگرى از دشمنانش. آن‌که از پیروان او بود در برابر دشمنش از وى تقاضاى کمک نمود. موسى مشت محکمى بر سینه مرد فرعونی زد و کار او را ساخت و گفت:

{… هَذَا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُّضِلٌّ مُّبِینٌ * قَالَ رَبِّ إِنِّى ظَلَمْتُ نَفْسِى فَاغْفِرْ لِى فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ}.

براساس این آیات، موسی به ظاهر، مرتکب کرداری شیطانی شد و به خویش ستم کرد.([۳۲])

امام رضا در پاسخ این سؤال به مأمون فرمود: آن مشت سختی که حضرت موسی بر آن دشمن کوبید به فرمان خدا بود:

«فقضى موسى على العدو بحکم الله تعالى ذکره فَوَکَزَهُ فمات».([۳۳])

امّا این‌که گفت: این از عمل شیطان است: {هذا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ}، اشاره به نبردی بود که بین آن دو نفر واقع شد، نه کاری که خود انجام داد. پس، کار آنان شیطانی بود و شیطان، دشمن گمراه کننده‌‌ آشکار و بزرگی است:

«یعنی الاقتتال الذی کان وقع بین الرجلین لا ما فعله موسى من قتله إِنَّهُ یعنی الشیطان عَدُوٌّ مُضِلٌّ»([۳۴])

مأمون از امام رضا پرسید:

پس معنای این جمله که موسی گفت: {ربّ إنّی ظلمت نفسی فاغفر لی…} چیست؟ امام رضا فرمود: «یقول إنی وضعت نفسی غیر موضعها بدخولی هذه المدینه فَاغْفِرْ لِی أی استرنی من أعدائک لئلا یظفروا بی فقتلونی فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ».([۳۵])

«حضرت موسی می‌‌گوید: من خودم را جایی قرار دادم که نمی‌‌بایست قرار می‌‌دادم؛ چون وارد این شهر (مصر) شدم، پس خدایا مرا ببخش.

امام رضا طلب مغفرت موسی را این‌گونه معنا می‌‌فرماید: خدایا! مرا از دشمنانت پنهان دار تا به من دست نیابند و مرا نکشند…».

طبق تفسیر امام رضا، کار خلاف یا حتی ترک اولی از حضرت موسی صادر نشده است.

به عبارت دیگر:

الف ـ شاید آن دشمن موسی مستحق قتل بوده و خداوند در قلب موسای کلیم اجرای آن حکم را القا کرد.

ب ـ دفاع از مظلوم ـ یعنی دوست حضرت کلیم ـ راجح یا لازم بوده است و حضرت موسی به عنوان دفاع از مظلوم اقدام کرد و آنچه در ضمن جریان دفاع، رخ داد ـ یعنی قتل مهاجم ـ چون به منظور دفاع از یک مظلوم ذی حق بود، مقصود بالتبع و مرجوح بود.

ج ـ اسناد ظلم به حضرت موسی، شبیه اسناد آن به حضرت آدم در نیایش معهود «رَبَّنَا ظَلَمْنَا اَنفُسَنَا»([۳۶]) است.

۸٫ آیه ۲۴ یوسف

{وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلا اَن رَّاَی بُرْهَانَ رَبِّهِ کَذٰلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاء إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِینَ}([۳۷])

«آن زن قصد او کرد و او نیز ـ اگر برهان پروردگار را نمى‏دید ـ قصد وى مى‏نمود! اینچنین کردیم تا بدى و فحشا را از او دور سازیم؛ چرا که او از بندگان مخلص ما بود!»

بر اساس‌ این آیه، تصوّر می‌‌شود که یوسف به گناه نزدیک شد و این برداشت با مقام عصمت او سازگار نیست.([۳۸])

امام رضا در پاسخ مأمون که درباره‌ این آیه سؤال نمود، «برهان» را در آیه‌‌ گفته شده عصمت معنا کرد و فرمود:

«و لولا أن رأی برهان ربه لهم بها کما همت لکنه کان معصوما والمعصوم لایهم بذنب ولایأتیه ولقد حدثنی أبی عن أبیه الصادق أنه قال همت بأن تفعل وهم بأن لا یفعل»([۳۹])

«اگر برهان پروردگارش را نمى‏دید قصد آن زن مى‏نمود! همانطور که او قصد یوسف نمود. اما یوسف معصوم بود و معصوم، اراده‌ی‌ گناه نمی‌‌کند و به جانب آن نمی‌رود. پدرم از پدرش امام صادق نقل می‌کند که فرمود: آن زن قصد کرد که انجام بدهد و یوسف قصد نمود که انجام ندهد».

امّا یوسف معصوم است (صغری) و معصوم، اراده‌‌ گناه نمی‌‌کند و به جانب آن نمی‌‌آید (کبری)، پس یوسف گناه نکرد.

در این‌جا، عبارت «لولا أن رأی برهان ربّه» به ‌منزله‌‌ تعلیل است؛ یعنی چون واجد برهان الهی بود ـ که همان ملکه‌‌ عصمت است یا به ملکه‌‌ عصمت برمی‌گردد ـ به ترک میل، اهتمام ورزید.

۹٫ آیه ۷۰ یوسف

{فَلَمَّا جَهَّزَهُم بِجَهَازِهِمْ جَعَلَ السِّقَایَهَ فِى رَحْلِ اَخِیهِ ثُمَّ اَذَّنَ مُؤَذِّنٌ اَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّکُمْ لَسَارِقُونَ}

«و هنگامى که (مأمور یوسف) بارهاى آنها را بست، ظرف آبخورى پادشاه را در بارِ برادرش گذاشت سپس کسى صدا زد «اى اهل قافله، شما دزد هستید!»

صاع و صواع با ضمه، اسم آلت و هر دو به معنى پیمانه است. صواع ملک ظرفی بود که هم با آن آب می‌نوشیدند و هم غلات را با آن پیمانه می‌کردند؛ به همین سبب یک مرتبه سقایه نامیده شده و مرتبه دیگر «صواع».([۴۰])

«رحل» در تفاسیر به متاع و ظرف، معنا شده است.

چون یوسف مى‏خواست برادرش بنیامین را نزد خود نگاه دارد، خود را به او معرفی کرد و با وی تبانی کرد و برای این کار نقشه کشید که او را به دزدی تهمت بزند تا بتواند از این راه او را نزد خود به عنوان مجازات دزدی([۴۱]) نگهدارد. هنگامى که بارهاى غلات را براى برادران آماده ساخت، دستور داد پیمانه‌گران قیمت مخصوص را، درون بار برادرش بنیامین بگذارند که این کار در خفا انجام گرفت. در این هنگام مأمورانِ کیل مواد غذایى، مشاهده کردند که اثرى از پیمانه نیست و همین که قافله آماده حرکت شد، کسى فریاد زد: اى اهل قافله شما سارق هستید! برادران یوسف که این جمله را شنیدند، سخت تکان خوردند و وحشت کردند. رو به آنها کرده، گفتند: مگر چه چیز گم کرده‏اید؟ گفتند: ما پیمانه سلطان را گم کرده‏ایم و نسبت به شما ظنین هستیم.([۴۲])

۳)       تقریر شبهه

آیه یاد شده (۷۰ سوره یوسف) بیانگر این است که یوسف دستور داد تا پیمانه را در بار برادرش قرار دهند و سپس کسی را وادار نمود که به دروغ به آنها بگویند که شما دزد هستید. آیا این حیله و اتهام دروغ با عصمت او منافات ندارد؟

پاسخ:

الف ـ این نقشه با توافق خود بنیامین و براى نگهدارى او طراحی شده بود؛ اما نسبت به برادران، تهمتى وارد نمى‏شد. تنها ایجاد نگرانى و ناراحتى مى‏کرد، که آن نیز در مورد یک آزمون مهم، مانعى نداشت. بنابراین جمله {أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّکُمْ لَسارِقُونَ} افتراء مذموم و محرمى که یوسف به برادران زده باشد، نیست‏.

ب ـ گرچه اصل قرار دادن پیمانه در رَحْلِ برادر به حضرت یوسف اسناد داده شد، خواه به طور مباشرت یا تسبیب؛ ولی هنگامی که مسئولانِ توزین، پیمانه را نیافتند، گروهی از کاروان‌ها را به سرقت متّهم کردند. دلیل روشنی از آیه بر اسناد سرقت، به وسیلهی حضرت یوسف به برادران وجود ندارد.([۴۳])

ج ـ این عملى که در آیه، سرقت نامیده شده، امرى بود که تنها قائم به بنیامین بود، نه به جماعت ولی چون هنوز نزد کارگزاران، بنیامین از دیگران متمایز نشده بود، لذا جایز بود خطاب را متوجه جماعت کند و در حقیقت معناى این خطاب این مى‏شود که جام سلطنتى گم شده و یکى از شما آن را دزدیده که تا تفتیش نشود، معلوم نمى‏شود کدامیک از شماست.

د ـ عناصر محوری این نقشه را خداوند به حضرت یوسف القا کرد و فرمود:

{… کَذٰلِکَ کِدْنَا لِیُوسُفَ مَا کَانَ لِیَاْخُذَ اَخَاهُ فِى دِینِ الْمَلِکِ إِلاَّ اَن یَشَاءَ اللهُ نَرْفَعُ دَرَجَاتٍ مِّن نَّشَاء وَفَوْقَ کُلِّ ذِى عِلْمٍ عَلِیمٌ}([۴۴])

«… این‌گونه راه چاره را به یوسف یاد دادیم! او هرگز نمى‏توانست برادرش را مطابق آیین پادشاه (مصر) بگیرد، مگر آنکه خدا بخواهد! درجات هر کس را بخواهیم بالا مى‏بریم و برتر از هر صاحب علمى و عالمى است!»

ﻫـ ـ پاسخ دیگری که از روایات مربوط به حرکات و کردار و رویکردهای پیامبران، به دست می‌‌آید، این است که برنامه‌هایی از عالم قضا و قدر الهی برای هریک از آنها وجود داشته است. قرآن نیز گاهی به آنها اشاره می‌‌فرماید. در همین فرآیند از کارهای یعقوب و یوسف و برادران او و به پادشاهی رسیدن یوسف، می‌‌فرماید:([۴۵])

{… کذلِکَ کِدْنَا لِیُوسُفَ مَا کَانَ لِیَاْخُذَ اَخَاهُ فِى دِینِ الْمَلِکِ إِلاَّ اَن یَشَاءَ اللهُ نَرْفَعُ دَرَجَاتٍ مِّن نَّشَاء وَفَوْقَ کُلِّ ذِى عِلْمٍ عَلِیمٌ}([۴۶])

بنابراین با در نظر داشتن این جهات، گفتار یوسف از افتراهاى مذموم عقلى و حرام شرعى نبوده تا با عصمت انبیا منافات داشته باشد، به علاوه، اینکه گوینده این کلام، خود او نبوده، بلکه اعلام کننده‏اى بوده که آن را اعلام کرده است.

۱۰٫ آیات ۲۱ـ۲۴ ص

{وَهَلْ اَتَاکَ نَبَاُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرَابَ ٭ إِذْ دَخَلُوا عَلی دَاوُودَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ قَالُوا لاَ تَخَفْ خَصْمَانِ بَغَی بَعْضُنَا عَلی بَعْضٍ فَاحْکُم بَیْنَنَا بِالْحَقِّ وَلاَ تُشْطِطْ وَاهْدِنَا إِلَی سَوَاء الصِّرَاطِ ٭ إِنَّ هَذَا اَخِى لَهُ تِسْعٌ وَتِسْعُونَ نَعْجَهً وَلِیَ نَعْجَهٌ وَاحِدَهٌ فَقَالَ اَکْفِلْنِیهَا وَعَزَّنِی فِى الْخِطَابِ ٭ قَالَ لَقَدْ ظَلَمَکَ بِسُؤَالِ نَعْجَتِکَ إِلَی نِعَاجِهِ وَإِنَّ کَثِیراً مِّنْ الْخُلَطَاء لَیَبْغِى بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَقَلِیلٌ مَّا هُمْ وَظَنَّ دَاوُودُ اَنَّمَا فَتَنَّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَخَرَّ رَاکِعاً وَاَنَابَ}

«آیا داستان شاکیان هنگامى که از محراب (داوود) بالا رفتند به تو رسیده است؟! در آن هنگام که (بى‏مقدمه) بر او وارد شدند و او از دیدن آنها وحشت کرد، گفتند: «نترس، دو نفر شاکى هستیم که یکى از ما بر دیگرى ستم کرده است اکنون در میان ما به حق داورى کن و ستم روا مدار و ما را به راه راست هدایت کن. این برادر من است و او نود و نه رأس میش دارد و من یکى بیش ندارم امّا او اصرار مى‏کند که این یکى را هم به من واگذار و در سخن بر من غلبه کرده است! (داوود) گفت: «مسلّماً او با درخواست یک میش تو براى افزودن آن به میش‌هایش، بر تو ستم نموده و بسیارى از شریکان (و دوستان) به یکدیگر ستم مى‏کنند، مگر کسانى که ایمان آورده و اعمال صالح انجام داده‏اند امّا عدّه آنان کم است!» داوود دانست که ما او را (با این ماجرا) آزموده‏ایم، از این رو از پروردگارش طلب آمرزش نمود و به سجده افتاد و توبه کرد».

این آیات ماجرای قضاوت حضرت داوود را حکایت می‌کند. گفته شده است که حضرت داوود مرتکب لغزش‌هایی شد که در کتب تاریخ و تفاسیر اهل سنت، با اختلاف زیاد نقل شده است.([۴۷])

خلاصه داستان:

حضرت داوود تصمیم گرفت روزی را بدون لغزش به سر آورد. به همین دلیل در خانه‌اش را بست و مشغول عبادت شد. در این هنگام پرنده زرین بال و زیبایی از پنجره وارد شد و توجه داوود را به خود جلب کرد؛ به طوری‌که عبادت را رها کرد و پرنده را دنبال نمود تا اینکه پرنده به بالای بام پرید و داوود هم به دنبالش به پشت بام رفت و از آنجا چشمش به داخل خانه‌ای افتاد که در آن زن زیبایی مشغول شست‌وشوی خود بود. داوود مجذوب و عاشق زیبایی آن زن شد و درباره او جستجو کرد و فهمید که او همسر شخصی به نام اوریا است. به فرمانده لشکرش دستور داد تا اوریا را به خط مقدم جنگ بفرستد تا کشته شود. پس از کشته شدن اوریا و اتمام عده همسرش، او را به همسری خویش درآورد.

به همین دلیل روزی که داوود مشغول عبادت بود، خداوند دو ملک را به صورت دو انسان فرستاد و آن دو از بالای دیوار بر داوود وارد شدند و او از دیدن آنها وحشت نمود؛ اما آن دو ملک گفتند: نترس! ما دو نفر هستیم که با هم نزاع داریم. تو میان ما به حق داوری کن. داوود گفت: نزاع شما در چیست؟ یکی از آنها گفت: این برادر من است، ۹۹ رأس گوسفند دارد و من یکی. اما او با من به درشتی سخن گفته و گوسفند مرا هم گرفته است. حضرت داوود بدون آن‌که از مدعی دلیل و از مدعی علیه تفسیر و تبیین بخواهد، به نفع مدعی حکم نمود و گفت: ما نمى‏گذاریم که تو آن را بربایى. اگر مال او را به او برنگردانى، به صورت و پیشانیات خواهم زد! در این هنگام فرشته گفت:

اى داوود! تو به چنین کیفرى سزاورتری. چون تو نود و نه زن داشتى و اوریا یک زن بیشتر نداشت. با این حال آنقدر او را به جنگ فرستادى که سرانجام کشته شد و همسر او را نیز گرفتى. داوود متوجه شد که خداوند چگونه او را آزموده و او در چه دامى افتاده است. از این رو، به سجده افتاد و توبه نمود تا خداوند توبه او را پذیرفت.([۴۸])

حال سؤال این است که نگاه کردن به بدن زن نامحرم، قضاوت عجولانه و ناحق، شکستن نماز و دویدن به دنبال پرنده چگونه با عصمت داوود سازگار است؟

پاسخ:

«علیّ بن جهم» در مجلس مناظره‌ای که مأمون ترتیب داده بود، حضور داشت. درمورد سخنان یاوه و بی‌اساسی که درباره حضرت داوود بین مردم شایع بود، صحبت شد. امام رضا، خطاب به علی بن جهم فرمود: مردم درباره‌ حضرت داوود چه می‌‌گویند؟ علی بن جهم داستان را تقریباً به همین مضمون ـ که در بالا ذکر شد ـ بیان نمود([۴۹]).

«و أما داوود فما یقول من قبلکم فیه فقال علی بن الجهم یقولون إن داود کان فی محرابه یصلی إذ تصور له إبلیس على صوره طیر أحسن ما یکون من الطیور فقطع صلاته و قام لیأخذ الطیر فخرج إلى الدار فخرج فی أثره فطار الطیر إلى السطح فصعد فی طلبه فسقط الطیر فی دار أوریا بن حنان فاطلع داود فی أثر الطیر فإذا بامرأه أوریا تغتسل فلما نظر إلیها هواها و کان أوریا قد أخرجه فی بعض غزواته فکتب إلى صاحبه أن قدم أوریا أمام الحرب فقدم فظفر أوریا بالمشرکین فصعب ذلک على داود فکتب الثانیه أن قدمه أمام التابوت فقتل أوریا رحمه الله و تزوج داوود بامرأته فضرب الرضا بیده على جبهته و قال إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ لقد نسبتم نبیا من أنبیاء الله إلى التهاون بصلاته حتى خرج فی أثر الطیر ثم بالفاحشه ثم بالقتل فقال یا ابن رسول الله فما کانت خطیئته فقال ویحک إن داود إنما ظن أن ما خلق الله عز و جل خلقا هو أعلم منه فبعث الله عز و جل إلیه الملکین فتسورا المحراب فقالا خَصْمانِ بَغى بَعْضُنا عَلى بَعْضٍ فَاحْکُمْ بَیْنَنا بِالْحَقِّ وَ لا تُشْطِطْ وَ اهْدِنا إِلى سَواءِ الصِّراطِ إِنَّ هذا أخِی لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَهً وَ لِیَ نَعْجَهٌ واحِدَهٌ فَقالَ أکْفِلْنِیها وَ عَزَّنِی فِی الْخِطابِ فعجل داود على المدعى علیه فقال لَقَدْ ظَلَمَکَ بِسُؤالِ نَعْجَتِکَ إِلى نِعاجِهِ فلم یسأل المدعی البینه على ذلک و لم یقبل على المدعى علیه فیقول ما تقول فکان هذا خطیئه حکمه لا ما ذهبتم إلیه ألا تسمع قول الله عز و جل یقول یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلِیفَهً فِی الأرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ إلى آخر الآیه فقلت یا ابن رسول الله فما قصته مع أوریا فقال الرضا إن المرأه فی أیام داود کانت إذا مات بعلها أو قتل لا تتزوج بعده أبدا و أول من أباح الله عز و جل له أن یتزوج بامرأه قتل بعلها داود فذلک الذی شق على أوریا»

امام رضا با شنیدن این سخن، دست بر پیشانی خود زد و فرمود: «إنّا لله وإنّا إلیه راجعون»؛ سه امر بزرگ و گناه نابخشودنی به حضرت داوود نسبت دادید:

۱ـ به پیامبری از پیامبران خدا نسبت دادید که نمازش را خوار شمرد و در پی یک پرنده رفت تا آن را بگیرد.

۲ـ نسبت فحشا و کار ناروا به او دادید.

۳ـ او را به قتل انسان بی‌گناه متّهم کردید.

علی بن جهم پرسید: ای فرزند رسول خدا! پس لغزش حضرت داوود چه بوده است؟

حضرت فرمود:

«فقال ویحک إن داوود إنما ظن أن ما خلق الله عزوجل خلقاً هو أعلم منه فبعث الله عزوجل إلیه الملکین فتسورا المحراب…».([۵۰])

«وای بر تو! حضرت داوود یقین کرد که خداوند آفریده‌ای دانشمند و داناتر از او نیافریده است. پس، خداوند دو فرشته را مأمور کرد تا از دیوار محراب او بالا آمدند و گفتند: {… خصمان بغی… * و عزّنی فی الخطاب}.

داوود شروع کرد بر ضد «مدّعی علیه» رأی دادن، پیش از آن‌که از مدّعی، بیّنه بخواهد و گفت: او ستم روا داشته است که یک میش تو را به میش‌های خودش فرا می‌‌خواند، در حالی‌که از مدّعی، بیّنه‌ای نخواست؛ یعنی در شیوه و روش قضاوت و داوری لغزش داشت (آن‌هم یک قضای امتحانی و ساختگی) و آن سخنانی که شما مردم گفتید، همگی بی‌اساس است.

آیا نشنیده‌ای که خداوند عزّوجلّ خطاب به داوود می‌‌فرماید:

{یَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَهً فِى الاَرْضِ فَاحْکُم بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ}([۵۱])

علی بن جهم سؤال کرد: یابن رسول الله! پس سرگذشت «اوریا» چیست؟ امام رضا فرمود: در زمان حضرت داوود رسم بر این بود که هرگاه مردی می‌مرد یا کشته می‌‌شد، زن او دیگر ازدواج نمی‌‌کرد. خداوند به دست حضرت داوود این رسم را برانداخت و فرمود که هرگاه مردی کشته شود، ازدواج مجدّد همسرش مباح است و ازدواج زن اوریا را ـ که در جنگ کشته شده بود ـ با حضرت داوود مباح فرمود، تا او را به ازدواج خویش درآورد. از این‌رو، داوود پس از سپری شدن عدّه آن زن، او را به عنوان همسر انتخاب کرد و این کار تا پیش از قتل اوریا، بر مردم بسیار سنگین بود:

«فقلت یا ابن رسول الله! فما قصته مع أوریا فقال الرضا إن المرأه فی أیام داوود کانت إذا مات بعلها أو قتل لا تتزوج بعده أبدا و أول من أباح الله عزوجل له أن یتزوج بامرأه قتل بعلها داوود فذلک الذی شق على أوریا»([۵۲])

امیرالمؤمنین در برابر این اتّهامی که در زبان‌های مردم شایع شده بود به سختی مبارزه کرد و چنین فرمود:

«قال لا أوتى برجل یزعم أن داوود تزوج امرأه أوریا إلا جلدته حدین حدا للنبوه و حداً للاسلام‏»([۵۳])

«به هیچ مردی بر نخوردم که گمان کند داود با زن اوریا تزویج نمود، مگر اینکه او را دو حد زدم یک حد به خاطر نبوت و یک حد به خاطر اسلام».

با توجه به مطالب گفته شده بالا، نکات زیر قابل توجه است:

الف ـ جریان ازدواج حضرت داوود در صورت وقوع، به عنوان یک سنّت عملی برای اثبات جواز شرعی بوده است، نه برای ارضای غریزه‌‌ شهوت از راه حرام.

ب ـ استدلال به آیه‌ «یا داوود…» برای ابطال چنان داستان ساختگی است، نه برای بیان شأن نزول؛ یعنی مقصود امام رضا این نیست که در زمینه‌ داستان یاد شده، چنین آیه‌ای نازل شد، بلکه منظور آن حضرت این است که وقتی خداوند در قرآن کریم، مقام والای خلافت الهی را جایگاه حضرت داوود می‌داند و آن حضرت را مستحق منزلتِ شریف داوری قسط و عدل معرفی می‌‌کند، مجالی برای بافتن چنین داستان مجعولی نیست.

ج ـ برای علاج توهّم گناه و دفع شبهه‌ عصیان ـ که منافی عصمت است ـ نیازی به تغییر سَمْت و سوی قصّه از حالت عادی به تمثّل دو فرشته و مانند آن نیست؛ زیرا احتمال دارد ـ بر فرض صحت داستان ـ آنچه داوود آن را قطع نمود نماز مستحبی بوده باشد نه واجب و هراس او از این جهت بوده که دو نفر، هم از نظر زمان نا به هنگام آمدند و هم از نظر مکان، از بیراهه وارد شدند.([۵۴])

فخررازی در پاسخ این اشکال می‌نویسد:

داوود مرتکب ترک اولی شد و آن، شتاب در قضاوت و اسناد ظلم به برادر ثروتمند نسبت به برادر دیگر بوده است:

«تاب داود عن زله صدرت منه،… لأنه قضى لأحد الخصمین قبل أن یسمع کلام الخصم الثانی».([۵۵])

«داود از لغزشی توبه نمود که از او صادر شده بود … چون او پیش از آنکه سخن خصم دوم را بشنود، قضاوت نمود»

۱۱٫ آیات ۳۴ و ۳۵ ص

{وَلَقَدْ فَتَنَّا سُلَیْمَانَ وَاَلْقَیْنَا عَلی کُرْسِیِّهِ جَسَداً ثُمَّ اَنَابَ * قَالَ رَبِّ اغْفِرْ لِى وَهَبْ لِى مُلْکاً لاَّ یَنبَغِى لاَحَدٍ مِّنْ بَعْدِی إِنَّکَ اَنتَ الْوَهَّابُ}

«ما سلیمان را آزمودیم و بر تخت او جسدى افکندیم سپس او به درگاه خداوند توبه کرد؛ گفت: پروردگارا! مرا ببخش و حکومتى به من عطا کن که بعد از من سزاوار هیچ کس نباشد، که تو بسیار بخشنده‏اى!»

لغات آیه:

  1. کرسى: به معنای تخت است و در عرف عامه به چیزی گفته می‌شود که برآن می‌نشینند. از نظر ریشه لغوى از «کِرس» (بر وزن ارث) گرفته شده که به معنى اصل و اساس و گاهى نیز به هر چیزى که به هم پیوسته و ترکیب شده است، گفته مى‏شود و به همین دلیل به تخت‌هاى کوتاه «کرسى» مى‏گویند و نقطه مقابل آن «عرش» است که به معنى چیز «مسقف» یا خود سقف یا تخت پایه بلند ‏آمده است.([۵۶])
  2. جسد: جسم بى‏روح و أخص از جسم است؛ زیرا جسد بر غیر انسان اطلاق نمى‏شود و رنگ داشتن لازمه آن است، بر خلاف جسم که بر غیر انسان نیز اطلاق می‌شود و رنگ از لازمه آن نیست، مانند آب و هوا.([۵۷])
  3. انابه: مصدر و از ماده «نَوَبَ» و در لغت به معنى رجوع و برگشتن پی در پی و توبه است.

انابه به سوى خدا ـ به گفته راغب ـ به معناى بازگشت به سوى اوست، به توبه و اخلاص عمل.([۵۸])

بیان شبهه:

خداوند در این آیات می‌فرماید:

«ما سلیمان را آزمودیم و جسد بی روحی را بر کرسی او افکندیم، سپس او توبه نمود و به سوی خدا بازگشت و از خدا خواست که اورا بیامرزد و به او حکومتی دهد که بعد از او برای احدی سزاوار نباشد».

چند پرسش:

  1. ماهیت آزمون سلیمان چه بود؟
  2. طلب مغفرت از خدا، چگونه با مقام عصمت او سازگار است؟ اگر لغزشی از او صادر نشده بود، توبه و طلب مغفرت معنا نداشت.
  3. چرا برای خود حکومت می‌خواهد، آن هم حکومتی که به غیر از او سزاوار نباشد؟ آیا این جمله بوی بُخل نمی‌دهد؟

پاسخ:

درباره پرسش نخست، باید گفت که ظاهر آیه همین مقدار را می‌رساند که خدا سلیمان را با افکندن جسدی برروی تختش آزمود؛ اما اینکه این جسد از آن چه کسی بود و چگونه سلیمان با این کار در بوته آزمایش قرار گرفت، از خود آیه چیزی در این باره فهمیده نمی‌شود.

مفسرین اهل تسنن اقوال مختلفى را نقل کرده‌اند و هر یک از روایتى پیروى کرده که بسیاری از آنها شبیه اسرائیلیات است و در بعضی از کتب تفسیر شیعه نیز، متعرض نظرات آنان شده‌اند.([۵۹])

علامه طباطبائی بعد از نقل چند نمونه از این احادیث در بحث روایی این آیه در تفسیر المیزان می‌نویسد: «فهذه کلها مما لا یعبأ بها … و إنما هی مما لعبت بها أیدی الوضع»([۶۰]) اما آنچه از میان اقوال و روایات مى‏توان پذیرفت، این است که جسد نامبرده جنازه کودکى از سلیمان بوده که خدا آن را بر تخت وى افکند، و در جمله «ثُمَّ أنابَ قالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی» إشعار و بلکه دلالت دارد بر این که سلیمان از آن جسد امیدها داشته یا در راه خدا به او امیدها بسته بود و خدا او را قبض روح نمود و جسد بى‏جانش را بر تخت سلیمان افکند تا او بدین وسیله متنبه گشته، امور را به خدا واگذارد و تسلیم او شود.

از این بیان پاسخ پرسش دوم نیز روشن می‌گردد؛ زیرا توجه به فرزند و او را مظهر آمال و آرزوها دانستن، برای افراد عادی نه تنها گناه نیست، بلکه ترک أولی نیز حساب نمی‌شود؛ در حالی‌که برای پیامبران ـ با توجه به شناختی که از خدا و جهان دارند و می‌دانند که هیچ کاری بدون خواست او صورت نمی‌پذیرد ـ ترک اَولی است که اثر آن با انابه و طلب مغفرت از میان می‌رود. اگرچه داشتن فرزند، برای او مظهر و تجلیگاه آرزوهاست، در عین حال باید کارها را به خدا سپرد و تسلیم قضا و تقدیر او شد و پیوسته گفت:

{اُفَوِّضُ اَمْرِی إِلَی اللهِ إِنَّ اللهَ بَصِیرٌ بِالْعِبَادِ}.([۶۱])

علاوه بر این، درخواست مغفرت نشانه صدور جرم و گناه نیست؛ بلکه عظمت مسئولیت و بزرگی مقام اولیای الهی را پیوسته متوجه مقام ربوبی ساخته و از او طلب آمرزش می‌نمودند. اگر کاری ـ هرچند مباح ـ که شایسته مقام آنان نبود، انجام می‌دادند به همین دلیل رو به خدا آورده، انابه و طلب مغفرت می‌نمودند.([۶۲])

بنابراین در این آزمایش سلیمان مرتکب «ترک اولى» شد، و از این ترک اولى توبه کرد.([۶۳])

فخر رازی می‌نویسد:

انسان از ترک افضل و اولى، جدا نیست. در این صورت انسانهایی مانند سلیمان نیازمند طلب مغفرتاند؛ «إن حسنات الأبرار سیئات المقربین» و دیگر از جهت اینکه انبیا و اولیای الهی همیشه در مقام شکستن نفس و اظهار ذلت و خضوع‌اند.

پیامبر بزرگوار اسلام می‌فرماید:

«انی لأستغفر الله کل یوم مائه مره»([۶۴])یا «انی لأستغفر الله فی الیوم سبعین مره».([۶۵])

اما در پاسخ سؤال سوم باید گفت:

نخست: آنچه از ملک و حکومت به اذهان تبادر می‌کند، قدرت‌های همراه با ظلم و تعدی و مهار نشده است که درخواست چنین حکومتی شایسته هیچ عاقلی نیست تا چه رسد به پیامبران. ولی آنچه سلیمان از خداوند درخواست نمود، قدرت مهار شده‌ای بود که تحت مراقبت‌های شدید مقام نبوت و وحی آسمانی باشد و درخواست چنین حکومتی، درخواست خدمت به آیین خدا و خلق او و یکی از الطاف الهی است که آن را به بندگان خاص خود افاضه می‌کند.([۶۶])

دوم: فرق است بین اینکه ملکى را مختص برای خود درخواست کند یا آن را تنها برای خود بخواهد. سلیمان برای خود از خداوند مِلک درخواست می‌کند نه اینکه بخواهد دیگران را از سلطنتى چون سلطنت او محروم کند.([۶۷])

به عبارت دیگر او ملک و حکومتی خواست که نشانه نبوت و رسالتش باشد و جایگزین معجزات پیامبران گردد، بنابراین اگر می‌گوید: «لاینبغی لاحد من بعدی» مقصود وی کسانی است که در قلمرو نبوت او قرار می‌گیرند نه همه انسان‌هایی که تا روز قیامت گام برروی زمین می‌نهند، ولو مثل او معصوم باشند؛ زیرا سلیمان از خداوند حکومتی را درخواست کرد که در آن باد و دریا و شیاطین در اختیار او قرار گیرند و چنین حکومتی شایسته انسان‌های عادی و غیر معصوم نیست، به همین دلیل عرض کرد: «حکومتی به من بده که شایسته کسی پس از من نباشد» و مقصود او انسان‌های عادی بود نه انسان‌های معصوم و پاکی مانند بقیه انبیا و أئمه معصومین؛ زیرا درخواست چنین اختصاصی در حالی که افراد دیگری با او هم شأن و هم ملاک یا بالاتر باشند، غیر منطقی است که شایسته مقام انسان عادی نیست تا چه رسد به پیامبران.([۶۸])

۱۲٫ آیه۴۱ ص

{وَاَیُّوبَ إِذْ نَادَی رَبَّهُ اَنِّى مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَاَنتَ اَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ}

«و ایّوب را (به یاد آور) هنگامى که پروردگارش را خواند (و عرضه داشت): «بد حالى و مشکلات به من روى آورده و تو مهربانترین مهربانانى!»

{وَاذْکُرْ عَبْدَنَا اَیُّوبَ إِذْ نَادَی رَبَّهُ اَنِّى مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ}

«و به خاطر بیاور بنده ما ایّوب را، هنگامى که پروردگارش را خواند (و گفت: پروردگارا!) شیطان مرا به رنج و عذاب افکنده است».

در سوره‌های قرآن سرگذشت انبیا به ویژه حضرت ایوب که در صبر و استقامت، زبانزد خاص و عام است، بیان شده است ولی در این آیات جمله‌هایی از او نقل می‌کند که به حسب ظاهر با مقام عصمت او سازگار نیست.

سؤال:

  1. گرفتاری ایوب که الفاظ «الضرّ»، «نصب» و «عذاب» از آن حکایت می‌کنند، چگونه بوده است؟

۲ـ آیا جمله «مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ» منافات با عصمت ایوب ندارد؟ دخالت شیطان چگونه می‌تواند باشد؟

معنای لغات:

«ضُرّ» بر وزن «حُرّ» به معنای وضع بد و سوء‌ حال و گرفتاری و ناهنجاری است و به زمانی که انسان دچار فقر و تنگدستی یا مرض و بیماری می‌شود، این لفظ به کار می‌رود.([۶۹])

«نُصب» بر وزن «ظُلْم» به معنای رنج و تعب است([۷۰]) و اگر در مورد بیماری و شر و بلا به کار می‌رود به این دلیل است که این موارد با رنج و زحمت همراه است.

لفظ «عذاب» مصدر «عذّب» از باب تفعیل است. برخی از اهل لغت آن را عقوبت و پیامد معنا کرده‌اند([۷۱]) اما معنای اصلی آن کیفر نیست، بلکه معنای وسیعی دارد که کیفر یکی از آنهاست.

هر نوع ناراحتی جسمی و روحی را که بر انسان وارد می‌شود ـ هر چند که مستحق آن نباشد ـ عذاب گویند و به همین دلیل ستمگر شکنجه‌گر را «معذّب» و فعل او را «عذاب» می‌نامند.([۷۲])

ابن فارس می‌نویسد:‌ «عذاب» در اصل به معنی «ضرب» است ـ و به همین دلیل گوشه تازیانه را «عذبه» می‌گویند ـ و کارهای شدیدی را که تحمّل آنها برای انسان سخت است، «عذاب» نامیدند.([۷۳])

بیان آیه:

بنابراین این الفاظ همین قدر دلالت دارند که یک وضع ناگوار (ضرّ) و رنج و تعب (نصب) و حالت درد آور و سختی (عذاب) بر ایوب دست داده بود و از خدا خواست که آنها را برطرف کند و با توجه به آیه {ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ}([۷۴])، گرفتاری او با شست‌وشو در آبی که با کرامت از زیر پایش جوشید، برطرف شد. این رخداد بیانگر این است که گرفتاری او نوعی بیماری جسمی بوده است.

اما در برخی از روایاتی که از اخبار یهود گرفته شده، نوع بیماری او به گونه‌ای تشریح شده که با مقام پیامبران سازگار نیست.([۷۵])

امام صادق از پدرش امام باقر در روایت بلندی می‌فرماید:‌

بیماری ایوب کوچکترین تأثیری در قیافه و چهره و سایر اعضای وی ننهاده بود و در او مایه‌های تنفر و انزجار پدید نیامده بود:

«… إن أیوب مع جمیع ما ابتلى به لم ینتن له رائحه، ولا قبحت له صوره، ولا خرجت منه مده من دم ولا قیح ولا استقذره أحد رآه، ولا استوحش منه أحد شاهده، ولا یدود شئ من جسده…»([۷۶])

پدیدار شدن چنین حالتی دلیل بر صدور گناه نیست؛ بلکه آزمایش الهی بود تا کمالات درونی او شکوفا شود و ایوب پس از سال‌ها ـ هفت سال ـ([۷۷]) تحمل درد و بیماری و فقر و پیوسته شاکر بودن در آن اوضاع بسیار سخت، از خداوند درخواست کرد او را از گرفتاری برهاند؛ لذا خداوند درباره او فرمود:

{إِنَّا وَجَدْنَاهُ صَابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ اَوَّابٌ}

«ما او را شکیبا یافتیم چه بنده خوبى که بسیار بازگشت‏کننده (به سوى خدا) بود!»

اما اینکه مقصود حضرت ایوب که در مقام دعا می‌گوید‌: «مَسَّنِیَ الضُّر» و گاهی می‌گوید:‌ «مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ» چیست؟آیا مَسّ شیطان همان مَسّ ضُر است و هر دو عبارت یک معنا دارند یا دو منظور متفاوت؟

پاسخ:

توجه به دو نکته زیر ضروری است:

۱ـ این‌که بگوییم مقصود از «ضرّ»، بیماری جسمی ایوب است؛ اما مقصود از «نُصب و عذاب» ـ که به معنی رنج و درد است ـ چیزی غیر از بیماری جسمی است و منظور همان شماتت و تعییر راهبان بود که به تحریک شیطان، ایوب را سرزنش می‌کردند و می‌گفتند: تو چه گناهی مرتکب شده‌ای که به این وضع گرفتار شده‌ای؟ اینجاست که باعث آزردگی ایوب می‌شود و عامل ناراحتی را شیطان معرفی می‌کند و از خدا می‌خواهد که گرفتاری او را برطرف کند.

امام صادق می‌فرماید: ایوب‌ بدون آنکه گناهی از او سربزند، دچار بلا گردید و استقامت ورزید تا این‌که مورد سرزنش قرار گرفت و پیامبران بر شماتت صبر نمی‌کنند.([۷۸])

۲ـ مقصود هر دو جمله یک چیز است و آن بیماری جسمی بود که بر ایوب عارض شد و شیطان در این عارضه به نوعی دخالت داشته است.

در روایات، این مطلب چنین بیان شده است؛

شیطان به خدا عرض کرد: «اگر ایوب را شاکر می‌بینی به خاطر نعمت‌هایی است که در اختیار او گذاشته‌ای و اگر مرا بر او مسلط سازی تا نعمت‌ها را از او بگیرم، دیگر او را در این حالت نمی‌یابی». شیطان به اذن الهی در مزاج و مال او تصرف کرد ولی او را در هر دو حال شاکر یافت و اندیشه شیطان باطل گردید.([۷۹])

زمخشری در رد این دلیل می‌نویسد:

اگر شیطان چنین سلطه‌ای داشته باشد، در روی زمین، جان و مال صالح و پاکدامنی از شر او ایمن نخواهد بود، شیطان فقط در قلوب افراد وسوسه می‌کند و در جان و مال آنها تصرف نمی‌کند.([۸۰])

آیت الله جعفر سبحانی در جواب زمخشری می‌نویسد:

«این بیان در صورتی درست است که شیطان پیوسته دارای چنین قدرت مطلقه‌ای باشد، نه در یک مورد آن هم به اذن الهی، آن هم به خاطر یک رشته مصالح».

گرچه وی نیز این وجه را بعید می‌داند، ولی از محالات و مخالف با اصول و معارف اسلامی هم نمی‌داند و می‌نویسد:

«اگر پیامبران از علل مادی تأثیر می‌پذیرند و بیمار می‌شوند، چه مانعی دارد که در یک مورد به اذن الهی از عاملی مانند شیطان (در طریق از دست دادن صحت و اموال) تأثیرپذیر باشند».([۸۱])

پس با توجه به آنچه بیان شد، این عبارت منافی عصمت ایوب نیست، بلکه منظور تعییر و شماتت راهبان یهود ـ که ناشی از وسوسه شیطان بود ـ یا دخالت مستقیم شیطان در بروز بیماری و فقر، بر ایوب به اذن خدا و به خاطر مصلحت، است.

۱۳٫ آیه ۸۷ انبیاء

{وَذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِباً فَظَنَّ اَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَیْهِ فَنَادَی فِی الظُّلُمَاتِ اَن لاَّ إِلَهَ إِلاَّ اَنتَ سُبْحَانَکَ إِنِّى کُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ}

«و ذا النون [یونس‏] را (به یاد آور) در آن هنگام که خشمگین (از میان قوم خود) رفت و چنین مى‏پنداشت که ما بر او تنگ نخواهیم گرفت (امّا موقعى که در کام نهنگ فرو رفت،) در آن ظلمت‌ها(ى متراکم) صدا زد: «خداوندا!) جز تو معبودى نیست! منزّهى تو! من از ستمکاران بودم!»

سرگذشت کوتاهی از حضرت یونس

یونس در سرزمین عراق به دعوت قوم خود پرداخت، ولی تنها دو نفر به او ایمان آوردند که یکی عابد و دیگری عالم بود؛ عابد به او پیشنهاد کرد که از خدا بخواهد بر آنها عذاب نازل کند، اما عالم او را به صبر و بردباری فرا می‌خواند. سرانجام یونس از سر سختی قومش به تنگ آمد و در حق آنان نفرین نمود و خدا نیز عذاب را در روز معین به یونس وعده داد. آنگاه که روز موعود نزدیک شد، او با عابد، منطقه را ترک کرد. وقتی نشانه فرود آمدن عذاب قطعی شد، مردم دور آن عالم را گرفتند. او به آنها گفت: «به خدا پناه ببرید و گریه و ناله سر دهید، و رو به بیابان بگذارید و کودکان را از مادران و حیوانات را از بچه‌های آنها جدا سازید و راه انابه و توبه در پیش گیرید». آنها نیز چنین کردند و نشانه‌های عذاب بر طرف گردید. یونس قبل از آگاهی از وضع قوم خود یا بعد از آن، اما بدون اطلاع از ایمان آنها، راهی دریا شد و بر کشتی نشست. دریا طوفانی شد و برای سبک شدن کشتی، ناخدا اخطار کرد که یک نفر به حکم قرعه باید به دریا افکنده شود. بنابه نقلی گفت: نهنگ عظیمی جلوی کشتی را گرفته و غذا می‌خواهد، به ناچار یک نفر باید قربانی گردد یا گفت: بنده گریزانی است که باید به حکم قرعه، به آب افکنده شود. سرانجام قرعه به نام او در آمد و چون به دریا افکنده شد، در شکم ماهی فرورفت و در آن تاریکی‌های سه‌گانه (شب، دریا و شکم ماهی) خدا را تسبیح گفت و خدا نیز او را نجات داد.([۸۲])

بیان شبهه:

در آیه شریفه سه نکته زیر وجود دارد که ظاهر آنها با مقام عصمت سازگار نیست:

  1. {مغاضباً}
  2. {فَظَنَّ اَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَیْهِ}
  3. {إِنِّى کُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ}

اگر یونس معصوم بود، مقصود از تعابیری چون غضب و گمان عدم قدرت نداشتن خدا بر او و ظلم، در آیه چیست؟

فخر رازی در تفسیر کبیر می‌نویسد:

قائلان به جواز صدور گناه از انبیا از وجوهی به این آیه استدلال نموده‌اند:

شبهه نخست: بیشتر مفسرین بر آن باورند که یونس از خدایش خشمگین بود و خشم از خدا از أعظم گناهان است. بر فرض که غضب یونس با پادشاه آنجا یا قومش باشد، نیز جایز نیست؛ زیرا خداوند به پیامبر فرمود:

{فَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ وَ لا تَکُنْ کَصاحِبِ الْحُوتِ}([۸۳])

و مقتضای این نهی گناهکار بودن یونس است؛ زیرا در غیر این صورت نهی از تشبه به او جایز نبود.

شبهه دوم: مقتضای این آیه این است که یونس در قدرت خداوند شک داشت.

شبهه سوم: یونس در این آیه مبارکه اعتراف به ظلم می‌کند و ظلم به دلیل آیه مبارکه {ألا لَعْنَهُ اللهِ عَلَى الظَّالِمِینَ}([۸۴]) از اسمای ذم است.

شبهه چهارم: اگر گناه از یونس صادر نشده بود؛ چرا خداوند او را عقاب کرد و در شکم ماهی انداخت؟

شبهه پنجم: خداوند در آیه ۱۴۲ صافات، یونس را ملیم معرفی می‌کند:

{فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَهُوَ مُلِیمٌ}

و ملیم به معنای کسی است که مورد سرزنش قرار گرفته است و کسی که مورد سرزنش واقع می‌شود، گنهکار است.

فخر رازی پس از بیان این وجوه در مقام پاسخ به آنها برآمده می‌نویسد:

جواب شبهه نخست:

نخست: در آیه دلیلی وجود ندارد که یونس بر که غضب نمود، ولی ما یقین داریم بر نبی خدا جایز نیست که بر پروردگارش غضب کند؛ زیرا این عمل، صفت کسی است که نمی‌داند خداوند مالک امر و نهی است و جاهل به خدا مؤمن نیست چه رسد که نبی باشد.([۸۵])

پس غضب یونس بر خدا نبود، بلکه یا بر قومش بود یا بر پادشاه یا بر هر دو؛ زیرا انسان بر کسانی غضب می‌کند که امر او را معصیت کنند و غضب بر قوم ممنوع نیست؛ زیرا خداوند یونس را به رساندن رسالت به سوی قومش امر نمود نه این‌که همیشه با آنها بماند و ظاهر امر مقتضی تکرار نیست. بنابراین خروج یونس از بین آنها معصیت نبود.([۸۶])

دوم: اصلاً غضب معصیت نبود؛ زیرا تا هنوز از آن نهی نشده بود. او گمان کرد که این عمل براى او جایز است؛ چرا که این‌کار را به منظور خشم در راه خدا و عزّت دادن به دین و دشمنى با کفر و اهلش انجام داده بود، در صورتى که بهتر این بود که صبر کند و منتظر اجازه از طرف خدا باشد. به همین دلیل خداوند تبارک و تعالى فرمود: {وَ لا تَکُنْ کَصاحِبِ الْحُوتِ}، گویا خداوند برای پیامبر اسلام، افضل منازل و اعلای آن را خواسته است.

بیشتر بزرگان شیعه مانند سید مرتضی&، علامه طباطبایی& و … نیز معتقدند که مراد از غضب، غضب بر قوم یونس است.([۸۷])

جواب شبهه دوم: در قسمت مربوط به اعتقادات خواهد آمد.

جواب شبهه سوم: فخر رازی می‌نویسد:

اگر ما {إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ} را بر قبل از نبوت حمل کنیم، حرفی باقی نمی‌ماند (چون فخر رازی اشعری است و قائل به لزوم عصمت قبل از نبوت نیست) اما اگر بر بعد از نبوت حمل کنیم واجب است آیه مبارکه را تأویل کنیم؛ زیرا در غیر این صورت، لازم می‌آید تا قائل شویم که نبی مستحق لعن است و حال آنکه هیچ مسلمانی به چنین چیزی قائل نمی‌شود. بنابراین تردیدی نیست که یونس با توانایی بر تحصیل افضل آن را ترک نمود و این ظلم است و معنای {إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ} این است که پروردگارا من به دلیل فرار از قومم بدون اذن تو به نفسم ظلم نمودم. گویا این طور فرمود که من به دلیل ضعف بشری و قصور در ادای حق ربوبیت از «ظالمان» هستم.([۸۸])

با توجه به آنچه از ابتدای این پژوهش تا به این‌جا بیان شد، اثبات گردید که پیامبران و امامان هم قبل از نبوت و امامت و هم بعد از آن معصوم هستند. به علاوه از قراین موجود در آیه به خوبی روشن است که این قضیه بعد از نبوت بوده است.

مفسرین شیعه در اینکه مراد از «ظلم» در آیه ترک أولی بوده با فخر رازی هم عقیده‌اند، اما اینکه آن ترک أولی چه بود، چند وجه برای آن ذکر نموده‌اند:

الف ـ مقتضای رأفت و رحمت این بود که یونس در میان قومش می‌ماند و در حد امکان آنها را کمک می‌کرد، اما او منطقه را ترک کرد و قومش را تنها گذاشت. این کار شایسته او نبود، گرچه وظیفه‌اش را به بهترین شکل انجام داد.

ب ـ چنانچه از آیه مبارکه {فَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ وَلاَ تَکُن کَصَاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نَادَی وَهُوَ مَکْظُومٌ}([۸۹]) برمی‌آید، مراد از «ظلم» کم صبری در برابر فشارها و طلب عذاب برای قوم خود است. بنابراین ترک اولایی که از او سرزد، درخواست نزول عذاب بود، در حالی که شایسته مقام یونس صبر و شکیبایی بیشتر بود.

ج ـ مراد از ظلم این است که از ایمان قوم خود خبر نداشت، با شنیدن خبر بر طرف شدن عذاب از آنها، با خشم و غضب راهی دریا شد.([۹۰])

د ـ در حدیثی از امام رضا علت ظلم ترک عبادت با فراغت و در خلوت، همانند عبادت در شکم ماهی تفسیر شده است:

«فَنادی‏ فِی الظُّلُماتِ: ظلمه اللیله و ظلمه البحر، وظلمه بطن الحوت أنْ لا إِلهَ إِلاَّ أنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ بترکی مثل هذه لعباده التی فرغتنی لها فی بطن الحوت…»([۹۱])

«این شخص «یونس بن متی» است. او یقین داشت که خداوند بر او سخت نمی‌‌گیرد، ولی وقتی به شکم ماهی فرو رفت و در ظلمات سه گانه (شب، دریا و شکم ماهی) قرار گرفت، گفت: خدایی جز تو نیست، تو منزهی! من به دلیل ترک این عبادت ـ که برای آن در شکم ماهی فرصت دادی ـ از ستمکارانم».

به هر حال اگر هر کدام از این احتمال‌ها سبب ملامت و ظالم خواندن او باشد، عمل حرام نیست و مورد نهی الهی نبوده است. بنابراین فقط ترک اولایی بوده است که از او سرزده است.([۹۲])

جواب شبهه چهارم: فخر رازی می‌نویسد:

قبول نداریم که افکندن در شکم ماهی عقوبت باشد؛ زیرا جایز نیست که انبیا عقاب شوند، بلکه مقصود از افکندن در شکم ماهی امتحان بود ولی بسیاری از مفسران هر ضرری را که به دلیل گناهی می‌رسد، عقوبت ذکر می‌کنند.

جواب شبهه پنجم: ملامت و سرزنش به دلیل ترک افضل بود.

اما کلمه «ظَنّ» که فخر رازی به آن نپرداخته است، در کتب تفاسیر بیشتر به گمان([۹۳]) و گاهی به یقین([۹۴]) معنا شده است. در حدیثی که اباصلت از امام رضا، نقل می‌کند، ظن به معنای «استیقن»، تفسیر شده است:

{فَظَنَّ أنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ} إنما «ظَنَّ» بمعنى «استیقن أن الله لن یضیق علیه رزقه».([۹۵])

در حدیثی ام سلمه از پیامبر نقل می‌کند که:

حضرت یونس خاطر جمع بود که خداوند بر او سخت نخواهد گرفت. به همین دلیل خداوند او را تنها یک لحظه به خود واگذاشت و او شکیبایی خود را از دست داد و بر قومش خشمگین شد:

«انما وکّل الله یونس بن متى الى نفسه طرفه عین، فکان منه ما کان».([۹۶])

بنابراین مراد از غضب، غضب یونس بر قوم اوست که از اوامر و دستورهای او سرپیچی نمودند و به خدا ایمان نمی‌آوردند و ظن به معنای گمان و در مقام تمثیل است و منظور از ظلم نیز یکی از وجوه سه‌گانه ـ ترک منطقه، کم‌صبری در برابر فشارها و طلب عذاب قوم خود و ترک عبادت در فراغت ـ است و هیچ کدام از این کلمات دلالت بر معصوم نبودن حضرت یونس ندارد؛ بلکه آنچه یونس مرتکب شد، فقط ترک اولی بود؛ زیرا صبر و استقامت، دارای درجاتی است و مقدار لازم آن که میزان مسئولیت‌پذیری است، در همه‌ی‌ رهبران معصوم بوده است؛ ولی مرتبه بالاتر آن در برخی از انسان‌های معصوم حاصل است و در بعضی نسبت به برخی از موارد، منتفی است. آنچه درباره‌ حضرت یونس رخ داد، همان فقدان مرتبه‌‌ بالای صبر در گوشه‌ای از مأموریت‌های راجح (نه واجب) او بوده است.

۱۴٫ آیات ۱و۲ سوره فتح

{إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُّبِیناً ٭ لِیَغْفِرَ لَکَ اللهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنبِکَ وَمَا تَاَخَّرَ وَیُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَیَهْدِیَکَ صِرَاطاً مُّسْتَقِیماً}

«ما براى تو پیروزى آشکارى فراهم ساختیم! …؛ تا خداوند گناهان گذشته و آینده‏اى را که به تو نسبت مى‏دادند، ببخشد (و حقّانیت تو را ثابت نموده) و نعمتش را بر تو تمام کند و تو را به راه راست هدایت فرماید».

طبق ظاهر این آیات، پیامبر اسلام قبل و بعد از نزول این آیات، دارای گناه بوده و خداوند همه‌ آنها را اعم از سابق و لا حق ـ بخشید.

مفسّران پاسخ‌های مختلفی به این اشکال داده‌اند:

الف ـ مراد این است که خداوند گناهان گذشته و آینده امت تو را بخاطر شفاعت تو می‌بخشد. شخصی از امام صادق از آمرزش گناهان پیشین و پسین پیامبر پرسید، آن حضرت فرمود:

«ما کان له ذنب، ولا همّ بذنب، ولکن الله حمله ذنوب شیعته ثم غفرها له».([۹۷])

«آن حضرت نه گناه داشت و نه اقدام به گناه نمود، امّا خداوند گناهان پیروانش را بر او حمل نموده سپس آن گناهان را به خاطر او بخشید».

ب ـ پیامبر اکرم به عقیده مشرکان مکه گنهکار بود.

مأمون از امام رضا پرسید: یابن رسول الله! آیا این سخن شما نیست که پیامبران معصومند؟ حضرت فرمود: آری! سپس پرسید: پس این آیه را بیان بفرما: {لیغفر لک الله ما تقدّم من ذنبک و ما تأخّر}؟ امام رضا فرمود: این عقیده‌ مشرکان مکه بود؛ چون پیامبر، آنان را به توحید فراخواند و با بت‌هایشان به مبارزه برخاست، او را از گنهکاران برشمردند:

«قال الرضا لم یکن أحد عند مشرکی أهل مکه أعظم ذنباً من رسول الله لأنهم کانوا یعبدون من دون الله… فلما جائهم بالدعوه إلى کلمه الاخلاص کبر ذلک علیهم و عظم … فلما فتح الله عز و جل على نبیه مکه قال له یا محمد إِنَّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً لِیَغْفِرَ لَکَ اللهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِکَ وَ ما تَأخَّرَ عند مشرکی أهل مکه بدعائک إلى توحید الله فیما تقدم و ما تأخر…».([۹۸])

نکته‌ها

الف ـ پیامبر اسلام معصوم بود و هیچ گناهی نداشت، نه در گذشته و نه در آینده‌ی زندگی خود؛

ب ـ پیامبر اسلام به گمان واهی مشرکان گنهکار بود؛

ج ـ گناه پنداری (نه واقعی) آن حضرت به امر اعتقادی و حقوقی بر می‌‌گشت؛

د ـ گناه اعتقادیِ پنداشته شده، عبارت از نفی بت‌پرستی و نکوهش عبادت بت و مانند آن بود؛ گناه حقوقیِ پنداری نیز کشتن مشرکان در جنگ بدر و نظیر آن بود؛

ﻫـ ـ با گسترش اسلام و روشن شدن توحید، پندار گناه اعتقادی برطرف شد و با گذشت ‌کریمانه رسول اکرم بعد از فتح مکه، پندار گناه حقوقی نیز از بین رفت؛

و ـ مقصود از گناه متقدم و متأخر، همان گناه کهنه و تازه است؛

ز ـ نسبت دادن ذَنْب به رسول اکرم طبق گمان مشرکان، نظیر نسبت دادن گناه به حضرت موسی طبق پندار آل فرعون بود که در این‌باره چنین آمده است([۹۹]):

{… وَلَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ فَاَخَافُ اَن یَقْتُلُونِ}([۱۰۰])

آن حضرت نه گناه داشت و نه اقدام به گناه نمود؛ امّا خداوند گناهان پیروانش را بر او حمل نموده، سپس آن گناهان را به خاطر او بخشید.

۱۵٫ آیه ۴۳ توبه

{عَفَا اللهُ عَنکَ لِمَ اَذِنتَ لَهُمْ حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَکَ الَّذِینَ صَدَقُواْ وَتَعْلَمَ الْکَاذِبِینَ}

«خداوند تو را بخشید چرا پیش از آنکه راستگویان و دروغگویان را بشناسى، به آنها اجازه دادى؟! (خوب بود صبر مى‏کردى، تا هر دو گروه خود را نشان دهند!).»

ظاهر عتاب و سرزنشی که در این آیه به چشم می‌‌خورد، برای آن است که پیامبر کار خلافی انجام داده است؛ چرا او اذن داد تا گروهی از منافقان از عضویت در نیروهای نظامی و شرکت در جهاد خودداری کنند؟!

امام رضا در جواب مأمون که در این باره سؤال نمود، فرمود:

«هذا مما نزل بإیاک أعنی و اسمعی یا جاره خاطب الله عزوجل بذلک نبیه و أراد به أمته فکذلک قوله عزوجل «لَئِنْ أشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَلَتَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِینَ»([۱۰۱]) و قوله عزوجل «وَ لَوْلا أنْ ثَبَّتْناکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلاً».([۱۰۲]) قال صدقت یا ابن رسول الله.([۱۰۳])

این آیه از مصادیق: «إیّاک أعنى و اسمعى یا جاره» است؛ یعنی به تو می‌گویم که همسایه بشنود. پس، خطاب آیه به پیامبر اکرم است، ولی مقصود آن است که امّت بشنوند و مضمون آن را به کار بندند؛ مانند این که می‌‌فرماید: ای پیامبر! اگر شرک آوری، همه‌ اعمال و کردارت تباه می‌‌شود و از زیانکاران خواهی شد و نیز می‌فرماید: اگر ما تو را ثابت قدم نگه‌ نمی‌‌داشتیم، نزدیک بود به کافران میل اندکی پیدا کنی، و حال آن که پیامبر لحظه‌ای شرک نیاورد و به هیچ نیرویی غیر خدا تکیه نکرد. مأمون این تفسیر را تصدیق کرد.([۱۰۴])

۱۶٫ آیه ۳۷ احزاب

{وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِى اَنْعَمَ اللهُ عَلَیْهِ وَاَنْعَمْتَ عَلَیْهِ اَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ وَاتَّقِ اللهَ وَتُخْفِى فِى نَفْسِکَ مَا اللهُ مُبْدِیهِ وَتَخْشَی النَّاسَ وَاللهُ اَحَقُّ اَن تَخْشَاهُ فَلَمَّا قَضَی زَیْدٌ مِّنْهَا وَطَراً زَوَّجْنَاکَهَا لِکَیْ لاَ یَکُونَ عَلی الْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِى اَزْوَاجِ اَدْعِیَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وَکَانَ اَمْرُ اللهِ مَفْعُولاً}

«(به خاطر بیاور) زمانى را که به آن کس که خداوند به او نعمت داده بود و تو نیز به او نعمت داده بودى [به فرزند خوانده‏ات «زید»] مى‏گفتى: «همسرت را نگاه‏دار و از خدا بپرهیز!» (و پیوسته این امر را تکرار مى‏کردى) و در دل چیزى را پنهان مى‏داشتى که خداوند آن را آشکار مى‏کند و از مردم مى‏ترسیدى در حالى که خداوند سزاوارتر است که از او بترسى! هنگامى که زید نیازش را از آن زن به سرآورد (و از او جدا شد)، ما او را به همسرى تو درآوردیم تا مشکلى براى مؤمنان در ازدواج با همسران پسر خوانده‏هایشان ـ هنگامى که طلاق گیرند ـ نباشد و فرمان خدا انجام شدنى است. (و سنّت غلط تحریم این زنان باید شکسته شود)».

حال این سؤال مطرح است که چرا پیامبر از مردم ترسید و چیزی را در دل پنهان کرد که مورد عتاب خداوند قرار گرفت. آیا این امور با مقام عصمت پیامبر منافات ندارد؟

امام رضا در جواب این سؤال، به علی بن جهم فرمود:

خداوند متعال، نام‌های زنان پیامبر را در دنیا و در آخرت به او معرّفی کرد و فرمود: این زنان، مادران مؤمنان هستند؛ یکی از آنان، «زینب بنت جَحش» (دختر عمّه پیامبر) بود که در آن زمان همسر زید بن حارثه (غلام آزاده شده و فرزند خوانده‌ پیامبر) بود. پیامبر نام این زن را آشکار نکرد تا بهانه به دست منافقان نیفتد و آنها نگویند که او چشم به زنی دوخته است که در خانه‌ همسر خود است و او را به عنوان مادر مؤمنان می‌‌خواند. به هر صورت پیامبر از گفتار منافقان اندیشه کرد و خداوند فرمود: {والله أحقّ أن تخشاه}

بنابراین، ترس پیامبر از یاوه‌گویی‌های منافقان بود و او مصلحت اندیشی کرد که بهتر است فعلا ًنامی از زینب بنت جحش نبرد؛ زیرا هنوز زن شخص دیگری است. چون خداوند اراده‌ی‌ شکستن سنّت جاهلی([۱۰۵]) را داشته است، اندیشه‌‌ پنهان پیامبر را آشکار می‌‌کند تا قانون الهی آشکار و تثبیت شود. خداوند، این سنّت را که در عصر پیامبران گذشته نیز بوده است، بر پیامبر واجب کرد:

{مَّا کَانَ عَلـی النَّبِیِّ مِنْ حَرَجٍ فِیمَا فَرَضَ اللهُ لَهُ سُنَّهَ اللهِ فِى الَّذِینَ خَلَوْا مِن قَبْلُ وَکَانَ اَمْرُ اللهِ قَدَراً مَّقْدُوراً}([۱۰۶])

«هیچ‌گونه منعى بر پیامبر در آنچه خدا بر او واجب کرده نیست؛ این سنّت الهى در مورد کسانى که پیش از این بوده‏اند نیز جارى بوده و فرمان خدا روى حساب و برنامه دقیقى است!»([۱۰۷])

۱۷٫ آیات۵ ۱۰ و ۱۰۶ نساء

{إِنَّا اَنزَلْنَا إِلَیْکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ بِمَا اَرَاکَ اللهُ وَلاَ تَکُن لِّلْخَآئِنِینَ خَصِیماً ٭ وَاسْتَغْفِرِ اللهَ إِنَّ اللهَ کَانَ غَفُوراً رَّحِیماً}

«ما این کتاب را بحق بر تو نازل کردیم تا به آنچه خداوند به تو آموخته، در میان مردم قضاوت کنى و از کسانى مباش که از خائنان حمایت نمایى!؛ و از خداوند، طلب آمرزش نما! که خداوند، آمرزنده و مهربان است».

طرح شبهه:

  1. اگر پیامبر معصوم است، استغفار و آمرزش طلبی مکرّر او از خداوند چه معنایی دارد؟ پیداست که گناه و لغزشی در کار است.
  2. از جمله: «وَلاَ تُجَادِلْ عَنِ الَّذِینَ یَخْتَانُونَ اَنفُسَهُمْ»، استفاده می‌شود که پیامبر در جدال به سود خیانتکاران تمایل داشته است. این مطلب چگونه با عصمت او سازگار است؟

پاسخ:

علامه طباطبایی& می‌نویسد:

نخست این‌که: مراد از استغفار در این‌جا، این است که پیامبر از خدا بخواهد که امکان پایمال کردن حقوق دیگران و میل به هوای نفس را که در طبع آدمی نهفته است، از بین ببرد و بیامرزد، نه آن‌که پیامبر مرتکب گناه شده و از آن استغفار ‌کند، بلکه در مقام دفع است؛ یعنی از خدا می‌‌خواهد که امکان عروض غفلت و گناه را از او بگیرد نه آنکه برای رفع و نابودی گناه و خطای موجود باشد. بنابراین معنای آیه این است که طرفدار خائن مباش و میل به آنان مکن و از خدا بخواه که بر این کار تو را موفّق بدارد و میل به دفاع از خیانت خائنان و تسلّط هوای نفس را از دل و جان تو برطرف کند.

دوم این‌که: مغفرت و استغفار در کلام خداى تعالى در شئون مختلف به کار برده مى‏شود که جامع همه آن شئون، گناه است و جامع گناهان، دور شدن از حق است به وجهى از وجوه:

«الظاهر أن الاستغفار هاهنا هو أن یطلب من الله سبحانه الستر على ما فی طبع الانسان من إمکان هضم الحقوق و المیل إلى الهوی و مغفره ذلک،… و العفو و المغفره یستعملان فی کلامه تعالى فی شئون مختلفه یجمعها جامع الذنب، و هو التباعد من الحق بوجه.»([۱۰۸])

«ظاهرا منظور از استغفار در اینجا این است که رسول‌خدا از خداى تعالى بخواهد آنچه که در طبع آدمى است که ممکن است احیانا حقوق دیگران را غصب کند و به سوى هواى نفس متمایل شود بیامرزد و بپوشاند و … عفو و مغفرت و استغفار در کلام خداى تعالى در شئون مختلف استعمال مى‏شود که جامع همه آن شئون گناه و جامع گناهان عبارت است از دور شدن از حق به وجهى از وجوه.»

دلیل این معنا آیاتی است که در ذیل این آیات آمده و می‌‌فرماید:

{وَلَوْلاَ فَضْلُ اللهِ عَلَیْکَ وَرَحْمَتُهُ لَهَمَّت طَّآئِفَهٌ مُّنْهُمْ اَن یُضِلُّوکَ وَمَا یُضِلُّونَ إِلاُّ اَنفُسَهُمْ وَمَا یَضُرُّونَکَ مِن شَیْءٍ}([۱۰۹])

«اگر فضل و رحمت خدا شامل حال تو نبود، گروهى از آنان تصمیم داشتند تو را گمراه کنند؛ اما جز خودشان را گمراه نمى‏کنند و هیچگونه زیانى به تو نمى‏رسانند. خداوند، کتاب و حکمت بر تو نازل کرد و آنچه را نمى‏دانستى، به تو آموخت و فضل خدا بر تو (همواره) بزرگ بوده است.»

این آیه به روشنی بیانگر این است که خائنان ـ هرچند آخرین تلاش و کوشش را در تحریک عواطف پیامبر به خرج دهند که او باطل را ترجیح دهد و بر حق چیره کند ـ نمی‌توانند قلب او را متوجّه باطل کنند؛ زیرا خداوند او را از ضرر ایمن داشته و به او عصمت داده است که نه تنها هیچ‌گاه مغلوب قوای دیگر نمی‌‌شود، بلکه همواره غالب بر آنهاست. از این‌رو، پیوسته صاحبش را از گمراهی و خطا باز می‌‌دارد. به همین دلیل، در داوری از هوای نفس پیروی نمی‌کند، نه ستم می‌کند و نه تمایلی به آن پیدا می‌کند.([۱۱۰])

بنابراین جمله «واستغفر الله» بیانگر این نیست که گناهى از آن حضرت صادر شده باشد؛ زیرا استغفار مختص به گنهکار نیست و استغفار و گریه و تضرّع پیامبران و پیشوایان نیز به این دلیل نیست که گناه و لغزشی از آنان صادر شده است؛ بلکه گاهی به دلیل هضم نفس و توجه تام به مولا یا به دلیل به دست آوردن ثواب بیشتر است. زیرا استغفار طاعت مستقل است و ثواب بر آن مترتب می‌شود نه این که استغفار به دلیل اسقاط عذاب باشد.

ادله عقلیه دال بر عصمت انبیا از صغایر و کبایر نیز این مطلب را تصدیق می‌کند. علاوه بر این، اگر چه خطاب به ظاهر متوجه پیامبر است، در واقع مراد تأدیب امت است، که مبادا به دفاع از خائن مبادرت کنند.([۱۱۱])

بنابراین، پیامبر و اهل‌بیت او که به گواهی آیه‌ تطهیر، از گزند هرگونه رجس و پلیدی و لغزش محفوظند، استغفارهایشان برای آن است که ارتباطشان با عالم ماده، موجب غبار و گرفتگی قلبشان نشود و به بیان دیگر، استغفار آنان برای دفع خطر است، نه رفع آن.([۱۱۲])

۱۸٫ آیه ۱۰۷ نساء

{وَلاَ تُجَادِلْ عَنِ الَّذِینَ یَخْتَانُونَ اَنفُسَهُمْ إِنَّ اللهَ لاَ یُحِبُّ مَن کَانَ خَوَّاناً اَثِیماً}

«و از آنها که به خود خیانت کردند، دفاع مکن! زیرا خداوند، افراد خیانت‏پیشه گنهکار را دوست ندارد.»

برخی از ظاهر این آیه چنین برداشت نموده‌اند که پیامبر تمایل به حمایت از خائن داشته است، به همین دلیل مورد عتاب شدید خداوند قرار گرفته است.

فخررازی می‌نویسد:

زمانی‌که طبع پیامبر کمی تمایل به حمایت از طعمه([۱۱۳]) (ابو طعمه)، پیدا نمود و خداوند می‌دانست که او فاسق است، به دلیل همین مقدار حمایت از گنهکار او را مورد عتاب و تهدید شدید قرار داد.([۱۱۴])

از این سخن فخررازی درمی‌یابیم:

نخست: پیامبر از فاسق حمایت نکرد، بلکه طبع او تمایل به حمایت داشت؛

دوم: نمی‌دانست که طعمه مرد فاسق است. بنابراین معصیتی از او صادر نشده است.

کلام فخر رازی که از آیه مبارکه تمایل پیامبر را در حمایت از فاسق استظهار می‌کند به دلایل زیر مردود است؛

۱ـ ملکه‌ عصمت، مانع از گرایش‌های نفسانی است و هرگز عدل ممثّل به سود ظالم و نفع ظلم اقدام نخواهد کرد.([۱۱۵])

۲ـ نهی اعم از این است که شخص به طور حتم در صدد انجام دادن آن کار باشد.

۳ـ نهی رسول با مقام عصمت او منافات ندارد؛ زیرا اوامر و نواهی همان گونه که متوجه سایر مسلمین می‌شود، متوجه پیامبر نیز می‌شود.([۱۱۶])

البته ممکن است ا‌ین آ‌یه نیز خطاب به پیامبر و تفهیم به د‌یگران باشد؛ زیرا قضاوت و داوری، مخصوص پیامبر نبوده و با شأن نزول آ‌یه نیز منافاتی ندارد.

۱۹٫ آ‌یه ۱۲۰ و ۱۴۵ بقره

{وَلَن تَرْضَی عَنکَ الْیَهُودُ وَلاَ النَّصَارَی حَتَّی تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ قُلْ إِنَّ هُدَی اللهِ هُوَ الْهُدَی وَلَئِنِ اتَّبَعْتَ اَهْوَاءهُم بَعْدَ الَّذِى جَاءکَ مِنَ الْعِلْمِ مَا لَکَ مِنَ اللهِ مِن وَلِیٍّ وَلاَ نَصِیرٍ}

«هرگز یهود و نصارا از تو راضى نخواهند شد، تا (به طور کامل، تسلیم خواسته‏هاى آنها شوى، و) از آیین (تحریف یافته) آنان، پیروى کنى. بگو: «هدایت، تنها هدایت الهى است!» و اگر از هوى و هوس‌هاى آنان پیروى کنى، بعد از آنکه آگاه شده‏اى، هیچ سرپرست و یاورى از سوى خدا براى تو نخواهد بود».

{… وَلَئِنِ اتَّبَعْتَ اَهْوَاءهُم مِّن بَعْدِ مَا جَاءکَ مِنَ الْعِلْمِ إِنَّکَ إِذَاً لَّمِنَ الظَّالِمِینَ}

«…و اگر تو، پس از این آگاهى، از هوس‌هاى آنها پیروی کنى، مسلماً از ستمگران خواهى بود!»

ظاهر آیات بالا بیانگر این است که امکان دارد پیامبر پس از در‌یافت وحی و درک حق، برای جلب رضایت اهل کتاب، از خواسته‌های آنها پیروی کند. به همین دلیل می‌فرماید: در این صورت هیچ سرپرست و ‌یاوری در برابر عتاب و عقاب خداوند نخواهی داشت یا از ظالمان خواهی بود.

بنابر دلایل زیر، پاسخ این شبهه نیز همانند پاسخ شبهات گذشته است:

۱ـ این‌گونه خطاب‌ها از باب کنایه است که مقصود اصلی آنها مردم است، نه رسول اکرم.

۲ـ قضیه شرطیه تنها دلالت بر صحت ملازمه دارد و هیچ‌گونه اشعاری بر تحقق مقدم یا تالی ندارد.

۳ـ پیامبر مانند سا‌یر مسلمانان مکلف به نماز و روزه و تبلیغ احکام و دوری از پیروی خواسته‌های کفّار است و قانون عمومیِ تکلیف ا‌ین است که ترک آن عذاب دارد و در این جهت همه‌‌ مکلفان ‌یکسانند و استثنایی ندارد. بنابرا‌ین اگر پیامبر نیز شرک بورزد، اعمالش حبط و از ظالمان خواهد بود و این با عصمت پیامبر ‌منافات ندارد.

۲۰٫ آیات ۲۳ و ۲۴ کهف

{وَ لا تَقُولَنَّ لِشَیْ‏ءٍ إِنِّی فاعِلٌ ذلِکَ غَداً ٭ إِلاَّ أنْ یَشاءَ اللهُ وَ اذْکُرْ رَبَّکَ إِذا نَسیتَ وَ قُلْ عَسى‏ أَنْ یَهْدِیَنِ رَبِّی لأقْرَبَ مِنْ هذا رَشَداًً}

«و هرگز در مورد کارى نگو: «من فردا آن را انجام مى‏دهم»؛ مگر اینکه خدا بخواهد! و هرگاه فراموش کردى، (جبران کن) و پروردگارت را به خاطر بیاور و بگو: «امیدوارم که پروردگارم مرا به راهى روشن‌تر از این هدایت کند!»

این آیه نیز به ظاهر، خطاب به پیامبر است و در واقع، طبق اصول و محکمات و شواهد دیگر، خطاب به مردم است.

[۱]) ر.ک: تاریخ ‏الطبری، ج‏۱، ص ۱۰۶٫

[۲]) ر.ک: مفاتیح الغیب، ج‏۱، ص ۴۶۱٫

[۳]) ر.ک: المیزان، ج‏۱۴، ص ۲۲۳ـ ۲۱۹٫

[۴]) بحارالانوار، ج ۱۱، ص ۷۳؛ عیون الأخبار، ج ۱، ص ۷۰٫

[۵]) همان.

[۶]) اعراف / ۲۳٫

[۷]) آنچه در جمع‌بندی آیات و روایات در زمینه جنت حضرت آدم بدست می‌آید این است که جنت ذکر شده در آیه بهشت خُلد نبوده است همانطور که در روایت از امام صادق ذکر شده (الکافی، ج۳، ص ۲۴۷، ح۲) بلکه باغی بوده که حضرت آدم قبل از هوا به زمین و آغاز رسالتش در آن ساکن بوده است و همچنین آن زمان که ساکن در این باغ بوده‌اند مأموریتشان در زمین شروع نشده بوده است که از کلمه الارض استفاده می‌شود که منظور زمینی معهود که همان زمین محل مأموریت آن حضرت بوده است نه آن محلی که به اصطلاح اسکان موقت آن حضرت بوده است چون اصل مأموریت آن حضرت همان‌گونه که خدای تعالی به ملائکه فرمود: «انی جاعل فی الارض خلیفه»، زمین بوده است. برای توضیح بیشتر در این زمینه به کتاب تفسیر الأمثل (ج۱، ص۱۶۷ شماره ۱۳) مراجعه کنید. (محقق کتاب)

[۸]) آل عمران / ۳۳٫

[۹]) ر.ک: وحى و نبوّت در قرآن، ص ۲۴۷ـ۲۴۴٫

[۱۰]) طه / ۱۲۱٫

[۱۱]) الاحتجاج، ج ۱، ص ۳۷۰؛ عبد علی بن جمعه العروسی الحویزی، نور الثقلین، تحقیق: سیدهاشم رسولی محلاتی (قم: اسماعیلیان، چ، چهارم، ۱۴۱۲)، ج۳، ص۴۰۴؛ بحارالانوار، ج ۸۹، ص ۴۳؛ ج ۹۰، ص ۱۱۲٫

[۱۲]) ابو العباس عبد الله بن جعفر الحمیری البغدادی، قرب الاسناد، التحقیق: مؤسسهًْ آل البیت (قم: مؤسسهًْ آل البیت، چ اول ۱۴۱۳ﻫ)، ص۴۱؛ بحار الأنوار،‌ ج ۱۱، ص ۳۳۷٫

[۱۳]) ر.ک: وحى و نبوّت در قرآن، ص۲۴۹٫

[۱۴]) نور الثقلین، ج ۲، آیه‌‌ ۴۲ از سوره‌‌ هود، ص ۳۶۴٫

[۱۵]) هود / ۴۵٫

[۱۶]) همان / ۴۶٫

[۱۷]) ر.ک: وحى و نبوّت در قرآن، ص ۲۵۰٫

[۱۸]) هود / ۴۶٫

[۱۹]) همان/ ۴۰٫

[۲۰]) همان / ۴۲٫

[۲۱]) ر.ک: وحى و نبوّت در قرآن، ص ۲۵۰ـ ۲۵۱٫

[۲۲]) الصافّات / ۸۹ـ ۸۸٫

[۲۳]) مرتاد: طالب چیزی.

[۲۴]) الاحتجاج، ج ۲، ص ۱۰۵٫

[۲۵]) الزمر / ۳۰٫

[۲۶]) ر.ک: نور الثقلین، ج ۴، ص ۴۰۶٫

[۲۷]) ر.ک: وحى و نبوّت در قرآن، ص ۲۵۲٫

[۲۸]) بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۲۰۴٫

[۲۹]) ترجمه آیت الله مکارم شیرازی؛ ر.ک: المیزان، ج ۱۵، ص ۲۸۵٫

[۳۰]) بحارالانوار، ج ۱۱، ص ۷۹٫

[۳۱]) ر.ک: وحى و نبوّت در قرآن، ص ۲۵۲ـ ۲۵۳٫

[۳۲]) ر.ک: وحى و نبوّت در قرآن، ص ۲۷۷ و ۲۵۴٫

[۳۳]) بحارالانوار، ج ۱۱، ص ۸۰٫

[۳۴]) همان.

[۳۵]) بحارالانوار، ج ۱۱، ص ۸۰٫

[۳۶]) اعراف/ ۲۳٫

[۳۷]) قرآن کریم ـ ترجمه آیت الله مکارم شیرازی.

[۳۸]) ر.ک: وحى و نبوّت در قرآن، ص ۲۵۷٫

[۳۹]) بحارالانوار، ج ۱۱، ص ۸۲٫

[۴۰]) ر.ک: المیزان، ج۱۱، ص۲۲۳؛ تفسیر هدایت، ج ۵، ص ۱۹۵؛ قاموس قرآن، ج ۴، ص۱۶۴؛ محمود بن عبد الرحیم‏ صافى،‌ ‏الجدول فی إعراب القرآن (بیروت: دار الرشید مؤسسهًْ الإیمان‏، چ ۴، ۱۴۱۸ ق‏)، ج ۱۳، ص ۳۴؛ مفردات، ص ۴۹۹٫

[۴۱]) کیفر در سنت یعقوب این بود که اگر کسى مالى را می‌دزدید، سارق، برده صاحب مال مى‏شد.

[۴۲]) ر.ک: المیزان، ج۱۱، ص ۲۲۲؛ تفسیر نمونه، ج‏۱۰، ص ۳۵٫

[۴۳]) ر.ک: وحى و نبوّت در قرآن، ص ۲۵۸٫

[۴۴]) یوسف/۷۶ ـ ترجمه آیت الله مکارم شیرازی.

[۴۵]) ر.ک: وحى و نبوّت در قرآن، ص ۲۶۰ـ ۲۶۱٫

[۴۶]) یوسف / ۷۶ ـ ترجمه آیت الله مکارم شیرازی.

[۴۷]) ر.ک: البدء و التاریخ، ج ‏۳، ص ۱۰۱؛ ۷۲؛ بلعمى، تاریخنامه ‏طبرى، تحقیق: محمد روشن (تهران: سروش، چ دوم، ۱۳۷۸ش)، ج ‏۱، ص ۴۰۷؛ تاریخ طبرى، ج ۱، ص ۴۸۴ـ ۳۴۱؛ عز الدین أبو الحسن على بن ابى الکرم المعروف بابن الأثیر، الکامل فی التاریخ (بیروت: دار صادر، ۱۳۸۵ش)، ج ۱، ص ۲۲۴؛ تاریخ یعقوبى، ج ۱، ص ۳۸؛ تاریخ ابن خلدون، ج ۱، ص ۱۱۳؛ ابو الحسن علی بن الحسین بن علی المسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر (قم: دار الهجرهًْ، چ ۲، ۱۳۶۳ش)، ج ۱، ص۶۹؛ تنزیه الانبیاء، ص ۹۰؛ مجمع البیان، ج ۲، ص ۳۸٫

[۴۸]) الکامل فی التاریخ (ترجمه)، ج۱، ص ۲۲۴٫

[۴۹]) بحار الأنوار، ج ۱۱، ص ۷۴ـ ۷۳٫

[۵۰]) بحار الأنوار، ج ۱۱،‌ص ۷۳٫

[۵۱]) ص/ ۲۶٫

[۵۲]) بحارالانوار، ج ۱۱، ص ۷۳ ـ ۷۴٫

[۵۳]) مجمع البیان‏، ‏ج ۸، ۷۳۶٫

[۵۴]) ر.ک: وحى و نبوّت در قرآن، ص ۲۶۶ـ ۲۶۱٫

[۵۵]) مفاتیح الغیب، ج ۹، ص ۳۸۱٫

[۵۶]) ر.ک: تفسیر نمونه، ج ۲ ص ۲۷۲؛ قاموس قرآن، ج ۶، ص ۱۰۰؛ مفردات‏، ص ۷۰۶٫

[۵۷]) مفردات، ص ۱۹۶٫

[۵۸]) همان، ص۸۲۷

[۵۹]) ر.ک: الدر المنثور، ج‏۵، ص ۳۰۹ـ۳۱۳؛ مفاتیح الغیب، ج‏۹، ص ۳۹۴؛ ابوالفرج عبدالرحمن بن على ابن جوزى‏، زاد المسیر، ج‏۳، ص: ۵۷۳، بیروت‏: دار الکتاب العربی‏، چ ۱، ۱۴۲۲ق‏؛ مجمع البیان، ج ۸، ص ۴۷۶ـ ۴۷۵؛ تفسیر نمونه، ج‏۱۹، ص ۲۸۰؛ البحر المحیط، ج ۷، ص ۳۹۷٫

[۶۰]) المیزان، ج‏۱۷، ص ۲۰۷٫

[۶۱]) غافر/۴۴٫

[۶۲]) ر.ک: منشور جاوید، ج ۵، ص ۱۳۲٫

[۶۳]) در کتاب التبیان (ج ۸، ص ۵۶۲ ـ ۵۶۳) شیخ طوسی می‌نویسد: «والذی قاله المفسرون من أهل الحق ومن نزه الأنبیاء عن القبائح ونزه الله تعالى عن مثل ذلک هو انه لا یجوز أن یمکن الله تعالى جنیا لیتمثل فی صوره نبی لما فی ذلک من الاستبعاد. وإن النبوه لا تکون فی الخاتم وانه تعالى لا یسلب النبی نبوته، ولیس فی الآیه شئ من ذلک، وإنما قال فیها انه ألقى على کرسیه جسدا. وقیل فی معنى ذلک الجسد أقوال: منها ـ إن سلیمان قال یوما فی مجلسه وفیه جمع کثیر لأطوفن اللیله على مئه امرأه تلد کل امرأه منهن غلاما یضرب بالسیف فی سبیل الله، وکان له فی ما یروى عدد کثیر من السراری، فاخرج الکلام على سبیل المحبه لهذا الحال، فنزهه الله عما ظاهره الحرص على الدنیا، لئلا یقتدى به فی ذلک، فلم یحمل من نسائه إلا امرأه واحده ولدا میتا، فحمل حتى وضع على کرسیه جسدا بلا روح، تنبیها له على أنه ما کان یجب ان یظهر منه ما ظهر، فاستغفر الله وفزع إلى الصلاه والدعاء على وجه الانقطاع، لا على أن ذلک کان صغیره، ومن قال من حیث إنه لم یستثن مشیّه الله فی ذلک، فقوله فاسد، لأنه وإن لم یذکر مشیّه الله لفظا فلابد من تقدیرها فی المعنى وإلا لم یأمن أن یکون خبره کذبا، وذلک لا یجوز على الأنبیاء عند من جوز الصغائر علیهم. قال الحسن وغیره لا یجوز على الأنبیاء ومنها ـ انه روی أن الجن لما ولد لسلیمان ولد قالوا: لنلقین منه ما لقینا من سلیمان، فلما ولد له ولد أشفق منهم، فاسترضعه فی المزن، فلم یشعر إلا وقد وضع على کرسیه میتا تنبیها على أن الحذر لا ینفع مع القدر. ومنها ـ انه ذکر انه ولد لسلیمان ولد ابتلاه بصبره فی إماته ولده على کرسیه. وقیل: انه أماته فی حجره، وهو على کرسیه، فوضعه من حجره».

این تفسیر در کتب دیگر تفسیری شیعه نیز ذکر شده است: (التفسیر الصافی، الفیض الکاشانی، ج ۴، ص ۲۹۹، ح ۳۴ و ج ۶، ص ۲۳۰)، در کتاب الأمثل فی تفسیر کتاب الله المنزل (آیت الله مکارم الشیرازی، ج ۱۴، ص ۵۱۰ ـ۵۱۲) در این ارتباط توضیحات و جمع‌بندی مناسبی بیان شده است. (محقق کتاب)

[۶۴]) أبو محمد عبدالله بن عبدالرحمن الدارمی، سنن الدارمی، ج ۲، ص ۳۹۱، تحقیق: فواز أحمد زمرلی و خالد السبع العلمی، بیروت: دار الکتاب العربی، چ ۱، ۱۴۰۷؛ ابن حبان، صحیح ابن حبان، ج ۳، ص ۲۱۱، مؤسسهًْ الرساله، ۱۴۱۴٫

این روایت در متون اصلی حدیثی شیعه وجود ندارد و بیشتر در کتب اهل تسنن آمده است. (محقق کتاب)

[۶۵]) أبو الفضل أحمد بن علی بن حجر العسقلانی الشافعی، هدی الساری، مقدمه فتح الباری شرح صحیح البخاری، ج، ۱۱، ص ۱۱۰، تحقیق: محمد فؤاد عبد الباقی و محب الدین الخطیب، بیروت: دار المعرفهًْ، ۱۳۷۹؛ مفاتیح الغیب، ج‏۹، ص ۳۹۴٫

صحیح بخاری، ج ۷، ص ۱۴۵، کتاب الدعوات (با کمی تفاوت در الفاظ)؛ سنن ترمذی، ج۵، ص ۹۵، دارالفکر، بیروت. (محقق کتاب)

[۶۶]) ر.ک: منشور جاوید، ج ۵، ص ۱۳۲٫

[۶۷]) ر. ک: همان، ص ۱۳۱؛ المیزان، ج‏۱۷، ص ۲۰۴ـ ۲۰۷٫

[۶۸]) ر.ک: تنزیه الانبیاء، ص ۱۴۰؛ منشور جاوید، ج ۵، ص ۱۳۴٫

[۶۹]) لسان العرب، ج ۴، ماده «ضرّ».

[۷۰]) مقاییس اللغهًْ، ج۵، ص۴۳۴٫

[۷۱]) لسان العرب، ج۱، ص۵۸۵٫

[۷۲]) تنزیه الانبیاء، ص۶۱٫

[۷۳]) مقاییس اللغهًْ، ج۴،ص۲۶۰٫

[۷۴]) ص/۴۲ ـ ترجمه آیت الله مکارم شیرازی.

[۷۵]) ر.ک:‌ بحار الأنوار، ج ۱۲، ص ۳۴۲؛ ابن کثیر، تفسیر القرآن العظیم، ج ۴، ص۴۰٫

[۷۶]) الشیخ الصدوق، الخصال، تصحیح و تعلیق: علی أکبر الغفاری (قم: جامعه مدرسین، ۱۴۰۳ـ۱۳۶۲ ش)، ص ۳۹۹٫

ـ بحارالانوار، ج ۱۲، ص ۳۴۸، مؤسسهًْ الوفاء، بیروت، مرحوم علامه مجلسی بعد از بیان روایت در توضیح آن می‌نویسد: هذا الخبر أوفق بأصول متکلمی الإمامیه من کونهم منزهین عما یوجب تنفر الطباع عنهم، فیکون الاخبار الاخر محموله على التقیه، موافقه للعامه فیما رووه، لکن إقامه الدلیل على نفی ذلک عنهم مطلقا ولو بعد ثبوت نبوتهم وحجیتهم لا یخلو من إشکال، مع أن الأخبار الداله على ثبوتها أکثر وأصح وبالجمله للتوقف فیه مجال. قال السید المرتضى قدس الله روحه فی کتاب تنزیه الانبیاء: فان قیل: أفتصححون ما روی من أن الجذام أصابه حتى تساقطت أعضاؤه؟ قلنا: أما العلل المستقذره التی تنفر من رآها وتوحشه کالبرص والجذام فلا یجوز شئ منها على الأنبیاء^ لما تقدم ذکره، لان النفور لیس بواقف على الأمور القبیحه، بل قد یکون من الحسن والقبیح معا، ولیس ینکر أن یکون أمراض أیوب وأوجاعه ومحنته فی جسمه ثم فی أهله وماله بلغت مبلغا عظیما تزید فی الغم والألم على ما ینال المجذوم، ولیس ینکر تزاید الألم فیه، وإنما ینکر ما اقتضى التنفیر.(محقق کتاب)

[۷۷]) بحار الأنوار، ج ۱۲، ص ۳۴۷ و ج ۹، ص ۳۴۸، ح ۱۳٫ (محقق کتاب)

[۷۸]) بحار الأنوار، ج۱۲، ص۳۴۷٫

[۷۹]) ر.ک: همان. [علل الشرایع، ج ۱، ص ۷۶، ح ۵ و ح ۱؛ تفسیر نورالثقلین، ج ۳، ص ۴۴۸، ح ۱۳۰ و۱۳۷٫ (محقق کتاب)]

[۸۰]) ر.ک: الکشاف عن حقائق التنزیل، ج‏۴، ص ۹۷٫

[۸۱]) ر.ک: منشور جاوید، ج۵، ص ۱۴۰٫

[۸۲]) ر.ک: منشور جاوید، ج ۵، ص ۱۴۳و ۱۴۴؛ البرهان فی تفسیر القرآن، ج‏۳، ص ۵۷؛ نور الثقلین، ج‏۳، ص۴۵۱؛ بحار الأنوار، ج ۱۴، ۳۸۰٫

[۸۳]) قلم/ ۴۸٫

[۸۴]) هود/ ۱۸٫

[۸۵]) مفاتیح الغیب، ج‏۸، ص ۱۷۹٫

[۸۶]) در کتب رواِیی و تفسیری شیعه روایاتی را از امام رضا آورده‌اند که در آن ذکر شده که غضب حضرت یونس بر قوم وی بود: «…. فقال الرضا، ذاک یونس بن متی، ذهب مغاضباً لقومه…»؛ شیخ حویزی، تفسیر نورالثقلین، ج ۳، ص ۴۴۹؛ شیخ صدوق، عیون الاخبار الرضا، ج ۲، ص ۱۷۹٫ (محقق کتاب)

[۸۷]) ر.ک:‌ تنزیه الانبیاء، ص ۱۴۱؛ المیزان، ج‏۱۴، ص ۳۱۴؛ فضل بن حسن طبرسى، جوامع الجامع‏، ج‏۴، ص ۱۷۰، مشهد، بنیاد پژوهش‏هاى اسلامى آستان قدس‏، چ ۲، ۱۳۷۷ ش منشور جاوید، ج ۵، ص ۱۴۲ـ ۱۵۱٫

[۸۸]) مفاتیح الغیب، ج۸، ص ۱۸۱٫

[۸۹]) ق / ۴۸٫

[۹۰]) بحارالانوار، ج ۱۴، ص ۳۸۸٫ (محقق کتاب)

[۹۱]) نور الثقلین، ج‏۳، ص ۴۵۰؛ بحارالانوار، ج۱۱، ص۸۲٫

[۹۲]) ر.ک: منشور جاوید، ج ۵، ص ۱۴۲ـ ۱۵۱٫

[۹۳]) ر.ک: المیزان، ج‏۱۴، ص ۳۱۸؛ جوامع الجامع، ج ‏۴، ص ۱۷۰؛ ملا فتح الله کاشانى، خلاصهًْ المنهج، ج‏۳، ص ۲۷۸، تهران: انتشارات کتابفروشى اسلامیه‏، ۱۳۷۳ ق‏.

[۹۴]) انوار درخشان‏، ج‏۱۱، ص ۹۷٫

[۹۵]) المیزان، ج‏۱۴، ص ۳۱۸٫

ـ شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا، ج ۲، ص ۱۷۱ و ص ۱۷۹، مؤسسهًْ أعلمی، بیروت؛ شیخ طبرسی، الاحتجاج، ج ۲، ص ۲۲۱، دارالنعمان، نجف اشرف. (محقق کتاب)

[۹۶]) بحار الأنوار، ج ۱۴، ص ۳۸۴٫

[۹۷]) بحار الأنوار، ج ۱۷، ص ۷۶٫

[۹۸]) نور الثقلین، ج ۵، ص ۵۶؛ بحارالانوار، ج ۱۱، ص ۸۳٫

[۹۹]) ر.ک: وحى و نبوّت در قرآن، ص۲۷۵ـ ۲۷۳٫

[۱۰۰]) شعراء/۱۴٫

[۱۰۱]) زمر / ۶۵٫

[۱۰۲]) اسراء / ۷۴٫

[۱۰۳]) بحار الأنوار، ج۱۱، ص ۸۳٫

[۱۰۴]) ر.ک: وحى و نبوّت در قرآن، ص۲۶۵٫

[۱۰۵]) اعراب دوران جاهلیت ازدواج با همسر پسر خوانده را بعد از طلاق، صحیح نمی‌دانستند.

[۱۰۶]) احزاب/ ۳۸ ـ ترجمه آیت الله مکارم شیرازی.

[۱۰۷]) شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا، ج ۲، ص ۱۸۱، فی قصهًْ زوجهًْ زید بن حارثهًْ؛ شیخ طبرسی، الاحتجاج، ج ۲، ص ۲۲۳، درالنعمان، نجف اشرف. (محقق کتاب)

[۱۰۸]) المیزان، ج ۵، ص ۷۲٫

[۱۰۹]) نساء /۱۱۳٫

[۱۱۰]) المیزان، ج۵، ص۷۲٫

[۱۱۱]) ر.ک: ملا فتح الله کاشانى‏، منهج الصادقین (تهران: کتابفروشى محمد حسن علمى‏، ۱۳۳۶ش)، ج‏۳، ص۱۱۰٫

[۱۱۲]) علامه مجلسی در کتاب بحارالانوار (ج ۱۷، ص ۳۸) در شأن نزول این آیات می‌نویسد: قال المحققون: هذه الآیه تدل على أنه| ما کان یحکم إلا بالوحی والنص، واتفق المفسرون على أن أکثر الآیات فی طعمه سرق درعا، فلما طلبت الدرع منه رمى واحدا من الیهود بتلک السرقه، ولما اشتدت الخصومه بین قومه وبین قوم الیهود جاءوا إلى النبی| وطلبوا منه أن یعینهم على هذا المقصود، وأن یلحق هذه الخیانه بالیهودی، فهم الرسول| بذلک فنزلت الآیه. {ولا تکن للخائنین خصیما} أی لا تکن لأجل الخائنین مخاصما لمن کان بریئا عن الذنب، یعنى لا تخاصم الیهود لأجل المنافقین، قال الطاعنون فی عصمه الأنبیاء^: دلت هذه الآیه على صدور الذنب من الرسول|، فإنه لولا أن الرسول| أراد أن یخاصم لأجل الخائن ویذب عنه لما ورد النهی عنه، والجواب أنه| کان لم یفعل ذلک وإلا لم یرد النهی عنه، بل ثبت فی الروایه أن قوم طعمه لما التمسوا من الرسول| أن یذب عن طعمه وأن یلحق السرقه بالیهودی توقف وانتظر الوحی فنزلت هذه الآیه، وکان الغرض من هذا النهی تنبیه النبی| على أن طعمه کذاب، وأن الیهودی برئ عن ذلک الجرم. فإن قیل: الدلیل على أن ذلک الجرم قد وقع من النبی| قوله بعد هذه الآیه {واستغفر الله إن الله کان غفورا رحیما} فلما أمره الله تعالى بالاستغفار دل على سبق الذنب فالجواب من وجوه: الأول لعله مال طبعه إلى نصره طعمه، بسبب أنه کان ظاهرا من المسلمین، فامر بالاستغفار لهذا القدر، وحسنات الأبرار سیئات المقربین. الثانی: إن القوم لما شهدوا على سرقه الیهودی وعلى براءه طعمه من تلک السرقه ولم یظهر للرسول| ما یوجب القدح فی شهادتهم هم أن یقضی بالسرقه على الیهودی، ثم لما اطلعه الله على کذب هؤلاء الشهود عرف أن ذلک القضاء لو وقع کان خطأ، و استغفاره کان بسبب أنه هم بذلک الحکم الذی لو وقع لکان خطأ فی نفسه، وإن کان معذورا عند الله فیه. الثالث: قوله: {واستغفر الله} یحتمل أن یکون المراد واستغفر الله لأولئک الذین یذبون عن طعمه، ویریدون أن یظهروا براءته عن السرقه، والمراد بالذین یختانون أنفسهم طعمه ومن عاونه من قومه ممن علم کونه سارقا، والاختیان: الخیانه، وإنما قال: یختانون أنفسهم، لان من أقدم على المعصیه فقد حرم نفسه الثواب، وأوصلها إلى العقاب، فکان ذلک منه خیانه مع نفسه «من کان خوانا أثیما» أی طعمه، حیث خان فی الدرع، وأثم فی نسبه الیهودی إلى تلک السرقه.(محقق کتاب)

[۱۱۳]) اسم شخصی است که فخر رازی می‌گوید مراد از {الذین یختانون انفسهم}، او و همدستان اوست.

[۱۱۴]) ر.ک: مفاتیح الغیب، ج‏۴، ص ۲۱۳٫

[۱۱۵]) ر.ک: وحى و نبوّت در قرآن، ص ۲۸۶٫

[۱۱۶]) ر.ک. آیت الله سیّدمحمّدحسینى شیرازى، تقریب القرآن إلى الأذهان، ج‏۱، ص۵۳۹، بیروت، دارالعلوم للطباعهًْ و النشر، چ۱، ۱۴۲۴ ق.

منبع: برگرفته از کتاب عصمت از دیدگاه شیعه و اهل تسنن؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

برای مشاهد کتاب اینجا را کلیک کنید

http://shiastudies.com/fa


برچسب ها :
، ، ، ،
دیدگاه ها