صفحه اصلی > مرکز اطلاعات > پایگاه مقالات > فلسفه و منطق > فلسفه > تاریخ فلسفه > موضع تشيع در انتقال فلسفه يونانى (در نهضت ترجمه)
تاریخ انتشار : ۱۷ مرداد ۱۳۹۵


آیا انتقال و علوم و فرهنگ یونان به جهان اسلام، راه طبیعی مانند «مجاورت فرهنگی» داشته یا در این نقل و انتقال، قصد و غرضی در کار بوده است؟ قطعا فلسفه یکی از انواع و صورت‌های تفکر است نه این که تفکر منحصر به فلسفه باشد. البته در تاریخ اندیشه، این روش تفکر در یونان به وضع چشم‌گیری وجود داشته و غالب بوده است و یونانیان، دانشمندان و فیلسوفان بزرگی در عرصه اندیشه تربیت کرده و به جهانیان عرضه داشته‌اند. و این معلمان اندیشه بوده‌اند که تاثیر عمیقی در تفکر و تمدن اسلامی نیز از خود به یادگار گذاشته‌اند، چنانکه قرن چهارم هجری در تمدن اسلامی، تبلور اندیشه یونانی با رنگ‌آمیزی آموزش اسلامی بوده و فارابی و ابن‌سینا و امثال این بزرگان، تبلور چنین فرهنگی بوده‌اند. یونانیان، هرگز اصرار نداشتند که تفکر خود را به اقوام دیگر تعلیم دهند و چه‌بسا که تفکر عقلی را منحصرا درشان خودشان می‌دانستند. اما به تعبیر دلیسی اوسیری: «میان تمدن و بیماری واگیر، شباهت‌گونه‌ای وجود دارد هر دو نتیجه مجاورت و آمیزش، از مردمی به مردم دیگر، انتقال می‌یابد و هر جا که یکی از این دو ظاهر شود، نخستین سؤال به ذهن، مطرح می‌شود و آن، این است که: راه سرایت کجا است؟« (1) .
عامل انتقال علوم یونان به جوامع اسلامی چه بوده است؟ سؤال دیگر این که: آیا این انتقال فرهنگ، یک راه طبیعی داشته یعنی به اصطلاح جامعه‌شناسان عامل «مجاورت فرهنگی» یا این که در این نقل و انتقال قصد و غرضی و چه‌بسا هدف سیاسی مطرح بوده است؟ اگر دومی است، چگونه مسلمانان با همه نحله‌ها و اختلاف فرقه‌ها، سنی(معتزله) و شیعی (امامیه و اسماعیلیه) آن را پذیرفته‌اند؟ و اگر نقدی داشته‌اند، و نقدی عالمانه بوده و نه از موضع عناد و جاهلانه؟ مثلا اگر ابوحامد غزالی ، فلسفه را نقد کرد، خود نیز فلسفه‌ای ایجاد نمود یعنی او، فلسفه را با فلسفه نقد کرده است. او ابتدا کتاب «مقاصد الفلاسفة» را نوشت و سپس کتاب «تهافت الفلاسفة» را ولی در «تهافت الفلاسفة» فلسفه را با اندیشه فلسفی نقد می‌کند. به هر حال این سؤالی است که ذهن متفکران مسلمان را به خود جلب کرده است. دسته‌ای عامل اول را پذیرفته و برخی دیگر با چشم بدبینی به این نقل و انتقال فرهنگی، نگریسته است. از طرفداران نظریه اول، فیلسوفان مسلمان معتزله و اکثریت شیعه(امامیه و اسماعیلیه) بوده‌اند. و اصولا دیدگاه شیعه به تعبیر شهید مطهری ، از نخست «ذهنیت عقلانی» بوده است. او می‌نویسد: «طرح مباحث عمیق الهی از طرف ائمه اطهار علیهم السلام و در راس آن‌ها علی‌علیه السلام سبب شد که عقل شیعی از قدیم‌الایام به صورت عقل فلسفی و استدلالی درآید. در میان اهل تسنن، گروه معتزله به شیعه نزدیک‌تر است و کم و بیش از عقل فلسفی و استدلالی بهره‌مند، بودند. ولی چنانکه می‌دانیم ، مزاج اهل جماعت ، آن را نپذیرفت و تقریبا منقرض گشتند» (2) .
نظریه طرفداران مکتب تفکیک از طرف دیگر، بخشی از اهل سنت(حنابله) و محدثان و در قرن اخیر در شیعه نیز گروهی پیدا شدند که هرگونه تعمق و تفکر در معارف الهی را بدعت و ضلالت‌شمردند و مطالعه کلام و فلسفه را ضلالت به حساب آوردند. از دیدگاه این گروه، نهضت ترجمه و انتقال علوم یونانی به جهت اغراض شوم سیاسی واقع گردیده و غرض از این حرکت علمی، مسکوت گذاشتن علوم اهل بیت‌علیهم السلام و منزوی ساختن امامان بوده است. طرفداران مکتب تفکیک نیز، این ادعا را تجدید کرده و آن را تبلیغ می‌نمایند. آقای سید محمد باقر نجفی یزدی یکی از علمای این مکتب، در مقدمه کتاب مرحوم آیة‌الله میرزا مهدی اصفهانی به نام «ابواب الهدی» می‌گوید: «گرفتاری‌های شیعه از جهت دسیسه‌های بنی‌العباس بوده که چون دیدند بنی‌امیه برای نابود کردن اهل بیت دست به شمشیر زدند و به کشتن و اسیر کردن ایشان ، رسوای جهان شدند و مورد تنفر خاص و عام گردیدند ، بنی‌عباس بنا گذاردند به طور دیگری اهل بیت پیغمبر را از بین ببرند، علوم پیچ در پیچ فلسفه یونان را در بین مسلمین رواج دادند تا آن که به وسیله سرگرم کردن مسلمین به آن علوم غلط ، وجهه علمی اهل بیت‌علیهم السلام را از بین ببرند. و از طرف دیگر چون صوفیه در آن زمان‌ها، تظاهر به زهد و بی‌اعتنائی به دنیا داشتند ، بنی‌عباس صوفیه را ترویج می‌کردند که از وجهه زهد و تقوای اهل بیت‌علیهم السلام در نظرها بکاهند» (3) . نظیر چنین مطالبی را استاد محمدرضا حکیمی نیز در لابلای کتاب «مکتب تفکیک» (4) آورده است. از منظر این دانشمندان خواندن کلام و فلسفه گمراهی و ضلالت و خلافی بیش نیست. سؤال این است که آیا این مشرب فکری ، در همان دوره «انتقال علوم یونانی» ، به وجود آمده و جهان اسلام و نحله تشیع در برابر این نقل و انتقال فرهنگی ، موضع منفی داشته‌اند؟ یا این که این روش و مشرب اندیشه در سده‌های پسین تمدن اسلامی و در دوره صفویه ، به ظهور رسیده است؟ آیا موضع دانشمندان شیعی و متکلمان مذهب که معاصر ائمه اطهارعلیهم السلام بوده‌اند ، در اخذ و اقتباس علوم یونانی ، یک موضع منفی و رد بوده است‌یا آن‌ها نیز بمانند عقلی‌گرایان فرهنگ اسلامی(معتزله) از این انتقال علوم، استفاده کرده بهره برده، و خود را در برابر هجوم فرهنگی الحاد و ثنویت مجهز ساخته‌اند؟
نظریه دوم به نظر می‌رسد که انتقال علوم زمان (علوم الاوائل) به تمدن اسلامی ، آنچنان رنگ سیاسی نداشته است و احیانا دانشمندان شیعی، خود نیز از مترجمان و ناقلان فرهنگ ملل مجاور بوده و به نوعی سهمی وافر در این نهضت ترجمه ، ایفاء کرده‌اند. شواهد تاریخی زیر این مطلب را ثابت می‌کند; اینک نمونه‌ها: 1- نیاز جامعه اسلامی از یک طرف، و گسترش شهر و مدنیت بلاد از طرف دیگر سبب شده است که مسلمانان، علوم و فرهنگ دیگران را به جهت پر کردن خلا اجتماعی ، ترجمه نمایند. گویند: خالد بن یزید اولین فردی است که به جهت علم‌دوستی خود ، دستور داد کتاب‌های شیمی و نجوم را از مدرسه اسکندرانی مصر ، به دمشق، بیاورند و آن را به عربی ترجمه کنند. جالب این که خالد ، این رشته علمی(شیمی) را از یک راهب رومی به نام «دریانوس» یاد گرفته بود (5) . این مساله نشان می‌دهد که ترجمه علوم، پیش از روی کار آمدن عباسیان آغاز شده است. 2- هشام بن الحکم ، متکلم و فیلسوف معروف شیعی ، در دوران امام صادق‌علیه السلام با فلسفه و تفکر یونانی، آشنا بوده است. به نقل مسعودی ، هشام جزء ملازمان حضور خالد برمکی بوده و در مجلس او که مناظره علمی و کلامی، مطرح می‌شد ، شرکت می‌کرد. هشام در آن مجلس که فضلای دیگری از معتزله هم شرکت داشتند، درباره مسائل کلامی و فلسفی از جمله درباره کمون و (کمون) ظهور و حدوث و قدم، حرکت و سکون (قوه و فعل) وجود و عدم، تصادف و جریان حرکت، کمیت و کیفیت و مسائل دیگر بحث می‌کرده است (6) . 3- نقش خاندان نوبختی خاندان نوبختی، یکی از معروف‌ترین خاندان‌های علمی و شیعی هستند که در انتقال علوم یونانی، نقش مهمی ایفاء کرده‌اند. مهم‌ترین شخصیت‌های بارز این خاندان، عبارت بودند از: 1 – فضل بن اسحاق ابی سهل نوبخت. 2 – علی بن اسماعیل نوبخت. 3 – ابو محمد حسن بن موسی نوبختی.(م 300 یا 310). در این میان برادر سوم یعنی حسن بن موسی از بزرگ‌ترین مترجمان فرهنگی و علوم یونانی، به زبان عربی بوده است. به نقل ابن الندیم در الفهرست: «ابو محمد محمد حسن بن موسی نوبختی، پسر خواهر ابوسهل نوبخت، متکلم و فیلسوف معروف است. در خانه او، جماعتی از مترجمان کتاب‌های فلسفه بمانند ابوعثمان دمشقی، اسحاق بن حنین، ثابت‌بن قرة حرانی، و دیگران تجمع می‌کردند و در مشکلات علمی و تصحیح اصطلاحات فلسفی و فنی، از او کمک می‌گرفتند. معتزلیان ادعا دارند که خاندان نوبختی، از گروه آن‌ها است. شیعیان نیز، تشیع آن‌ها را باور دارند. اما به نظر من(ابن الندیم) خاندان نوبختی، شیعه می‌باشند و از روز اول به ولایت علی‌علیه السلام و اولاد او، معروف‌اند». از جمله کتاب‌های حسن بن موسی، تلخیص کتاب «الکون و الفساد» ارسطو است (7) . به تعبیر دانشمند فاضل عباس اقبال: «در میان آل نوبخت، ابومحمد، با وجود متکلم بودن، کسی است که از همه ایشان بیشتر به مذهب فلاسفه، توجه کرده و علاوه بر آمیزش با مترجمان کتب حکمت قدیم و مطالعه کتاب‌های ارسطو، بعضی از آن‌ها را مختصر نموده و در رد(نقد) بعضی از آراء فلاسفه و اهل منطق نیز کتبی نوشته است» (8) . 4- فارابی(339 – 259) معلم دوم، اولین فیلسوف مسلمان شیعی است که کاملا علوم یونانی به ویژه منطق را در جهان اسلام گسترش داده است. او، یکی از شیعیان خالص بوده و به آن تظاهر می‌کرد، اصولا تقریب و نزدیکی فارابی به سیف‌الدوله حمدانی شیعی و وصیت او بر تدفین به سبک شیعی، عاملی جز تشیع نداشته است. امروزه اگر کسی کتاب «آراء اهل مدینه فاضله» فارابی را مطالعه کند، دقیقا توجه می‌کند که صفات و شرایط رئیس اول مدینه فاضله، در اندیشه فارابی، کسی جز امام معصوم نمی‌باشد. و این روشن‌ترین نکته‌ای است که تاثیر اندیشه شیعی را در تفکر فارابی به وضوح ببینیم. جالب این که حتی دانشمند معاصر عرب، «دکتر عمر فروخ» رئیس فرهنگستان علوم سوریه، می‌گوید: «فارابی شرائطی را برای رئیس مدینه فاضله ذکر می‌کند. این شرایط دقیقا، با نظریه تشیع در مورد امام معصوم انطباق دارد. این سخن، ما را وامی‌دارد که بگوئیم: فارابی در تحریر کتاب «آراء اهل مدینه فاضله» نه تنها از اسلام تاثیر پذیرفته، بلکه تنها اندیشه شیعی ، در آراء او ظهور می‌نماید» (9) . 5 – آل فزار ابواسحاق، ابراهیم فزاری و پسرش محمد بن ابراهیم از منجمان و مترجمان کتاب‌های هندی به زبان عربی است که در دوره منصور زندگی می‌کرده ، به تصریح سید بن طاووس، او و پسرش ; از حکماء و منجمان شیعه بوده‌اند. البته این شواهد ، هرگز به این معنی نیست که فیلسوفان شیعی فلسفه یونانی را وحی منزل تلقی می‌نمودند و یا تنها اندیشه‌های یونانیان را نظاره می‌کردند. این عالمان بمانند ناقدان بصیر، از موضع قدرت علمی، علوم و اندیشه‌های یونانی را می‌سنجیدند و آن‌ها را ارزیابی می‌کردند. از گفته‌ها و مطالب آن‌ها قسمتی که با تعالیم اسلامی وفق و سازگاری داشت، می‌گرفتند و احیانا قسمتهائی از گفته‌های آن‌ها را نقد کرده و رد می‌نمودند. چنانکه هشام بن حکم و حسن بن موسی نوبختی، هر دو اندیشه ارسطو را نقد کرده‌اند و فارابی ، احکام نجومی را کاملا مردود می‌شمارد. بنابراین می‌توان گفت تشیع هم در دوران تحول علمی (نهضت ترجمه) آن را به عنوان تلاقی فرهنگ جهان اسلام و فرهنگ‌های دیگر، تلقی کرده و از موضع «خذ ما صفا و دع ما کدر»: «آنچه که صاف و درست است، اخذ کنید و آنچه که کدر و تیره است، رها نمائید». از بهترین‌های ملل بیگانه، استفاده و اقتباس کرده‌اند تا آنجا که در دوره‌های حکومت‌های شیعی بمانند آل بویه، حاکمیت عقلانیت فلسفی توام با تعالیم تشیع، صبغه خاص فرهنگی دوران آل بویه را نشان می‌دهد و دانشمندانی بمانند ابن‌مسکویه صاحب بن عباد از دانشمندان شیعه، از مؤلفان معروف این دوره بوده‌اند. 6- مجاورت فرهنگی به نظر نگارنده، انتقال فرهنگ و فکر و تمدن چیزی نیست که روی اغراض سیاسی، اتفاق افتاده باشد، به تعبیر اوسیری(چنانکه اشاره شد): «اگر دو فرهنگ در مجاورت هم قرار گیرند، قطعا، روی همدیگر تاثیر می‌گذارند چنانکه نفوذ فرهنگ اسلامی به جهان غرب در قرون وسطی چنین بوده است و تاثیر فرهنگ اروپا نیز امروزه همین حکم را دارد». فرهنگ اسلام به جهت دید وسیعی که داشته است، «اطلبوا العلم و لو بالصین» علوم بیگانگان را پذیرا شده است و از بهترین‌های دیگران همواره استفاده کرده است. دکتر رضا داوری، این نکته بسیار زیبا را چنین بیان می‌کند: «اسلام چون در قلمروهای وسیع و در میان اقوام مختلف، رواج یافت. حوزه‌های بحث و نظر را تعطیل نکرد، بلکه به عنوان تفکر تازه، اجزای علوم و معارف اقوام دیگر را در طی بسط خود به خدمت گرفت و به این ترتیب فرهنگ و تمدن و علوم اسلامی، به وجود آمد. و در این سیر و جریان به فلسفه هم توجه و اقبال شد و چون تفکر جدی بود، فلسفه را هم به جد گرفتند. اما از آنجا که نه می‌توانست صورت تمدن اسلامی باشد و نه می‌شد، حکم ماده پیدا کند، در حوزه خواص باقی ماند و مخصوص آنان شد و دیانت که عوام و خواص نمی‌شناخت ، عقل را صرفا در زمینه اطلاق اصول بر موارد به کار برد و حد آن را همین دانست» (10) .
پی‌نوشت‌ها: 1) دلیسی اوسیری: «انتقال علوم یونانی به عالم اسلام» ص 1 مقدمه، ترجمه احمد آرام، انتشارات جاویدان، تهران 1350. 2) مطهری، مرتضی: «اصول فلسفه و روش رئالیسم» ج5، ص 16 – 15. 3) آیة‌الله میرزا مهدی اصفهانی: مقدمه «ابواب الهدی» ص2، انتشارات مشهد، 1361. 4) نشر دفتر نشر فرهنگ اسلامی. 5) ابن الندیم، الفهرست: ص 303. 6) علی بن الحسین، مسعودی، مروج‌الذهب: ج3، ص 371 دارالاندولس بیروت. 7) ابن الندیم: ص 6 – 235. 8) اقبال، عباس، خاندان نوبختی: ص 128 – طهوری، تهران 1357. 9) عبدالله نعمه: فلاسفة‌الشیعة ص 505 – مکتبة‌الحیاة، بیروت، بی‌تاریخ. 10) داوری، رضا، فارابی، مؤسس فلسفه اسلامی: ص 100، طرح نو، چاپ اول، 1374.
منبع: مکتب اسلام-سال 1381-شماره 1
/الف
 
 


برچسب ها :
دیدگاه ها