صفحه اصلی > مرکز اطلاعات > پایگاه مقالات > تاریخ > تاريخ تشيع > زمینه‌های رشد سیاسی شیعه در قرن چهارم
تاریخ انتشار : ۲۵ مهر ۱۳۹۷


زمینه‌های رشد سیاسی(زمینه‌های سیاسی) شیعه در قرن چهارم

گفتار اول: ضعف خلافت عباسی

در اواخر ثلث اول قرن دوم هجرى بدنبال انقلاب‌ها و جنگ‌هاى خونینى که در اثر بیدادگرى و بدرفتاری‌هاى بنی‌امیه در همه جای سرزمین اسلامى ادامه داشت، دعوتى نیز بنام اهل‌بیت پیغمبر اکرم در ناحیه خراسان ایران رشد کرد که متصدى دعوت آن در سال‌های منتهی به پیروزی افرادی نظیر ابو سلمه همدانی و ابو مسلم مروزى سردار ایرانى بودند آنها بر ضد خلافت اموى قیام کرده و شروع به پیشرفت نمودند تا دولت اموى را برانداختند این حرکت و انقلاب اگرچه از تبلیغات عمیق شیعه بهره می‌‌گرفت([۱]) و کم و بیش عنوان خون‌خواهى شهداء اهل‌بیت را داشت و حتى از مردم براى یک مرد پسندیده از اهل‌بیت سربسته بیعت می‌گرفت([۲]) با این همه به دستور مستقیم یا اشاره ائمه از اهل‌بیت نبود، به گواهى اینکه وقتى فرستاده ابو مسلم بیعت خلافت را به امام ششم شیعه جعفر بن محمد الصادق در مدینه عرضه داشت، وى رد کرد و فرمود:

«ما انت من رجالی ولا الزمان زمانی»: نه تو از یاران منى و نه زمانه، زمانه من است([۳]).

سرانجام بنی عباس با استفاده از نام اهل‌بیت خلافت را ربودند و در آغاز کار روزى چند به علویان روى خوش نشان دادند حتى بنام انتقام شهداء علوی، بنی‌امیه را قتل عام کردند و قبور خلفاء بنی‌امیه را شکافته هر چه یافتند آتش زدند([۴]). ولى دیرى نگذشت که همان شیوه ظالمانه بنی امیه را پیش گرفتند و در بیدادگرى و بی بند و بارى فرو گذار نکردند.

ابن خلدون می‌نویسد:

«بنى عباس به خلافت رسیدند و آنها هم به آزار بنى هاشم پرداختند و طالبییان را کشتند و آنها را متفرق ساختند و از این رو عصبیت عبد مناف از هم گسیخت و عرب نسبت به آنان گستاخ شدند و فرمانروایان مرزها و نواحى دور مانند خاندان اغلبیان و مردم اندلس و دیگران، داعیه استقلال‏طلبى سر دادند و دولت آنها تجزیه شد.»([۵])

در دوران بنی عباس نیز همانند عصر امویان، علویان را دسته دسته گردن می‌زدند یا زنده زنده دفن می‌کردند یا لاى دیوار یا زیر ابنیه دولتى می‌گذاشتند([۶]).

بنابراین عامل مهم و اساسی ضعف تدریجی خلافت عباسی در این بود که عباسیان هیچ‌گاه نخواستند و یا نتوانستند اسلامِ مبتنی بر مکتب اهل‌بیت پیامبر را تحمل کنند به همین دلیل به سرکوبی شدید علویان و قتل عام شیعیان پرداختند و ائمه شیعه را یکی پس از دیگری به شهادت رساندند. در حقیقت عباسیان همان راهی را رفتند که امویان رفته بودند. این در حالی بود که خود با شعار رفع مظلومیت از اهل‌بیت و رساندن حاکمیت به آل محمد، امویان را سرنگون کرده بودند([۷]).

نتیجه این مظالم گرایش بیشتر مردم به مخالفان خلافت عباسی و تسنّن حاکم بود؛ به همین دلیل عباسیان در اوج حاکمیت خود در زمان هارون الرشید شاهد تأسیس اولین دولت شیعه در نقطه دور از دسترسشان در مغرب الاقصی بودند. این روند که با ضعف درونی دستگاه خلافت تشدید شد، ادامه یافت تا حاکمیت شیعیان به بغداد نیز رسید. البته عوامل مهم دیگری در ضعف خلافت عباسی نقش بارزی داشت که مهم‌ترین آنها کنار گذاشتن عقل‌گرایی و تسلط اهل حدیث از زمان متوکل به بعد بود([۸]).

همچنین خلافت عباسی در یکصد سال اول حاکمیت خود با تکیه بر قدرت نظامی و اداری ایرانیان توانست بر جهان اسلام سیطره بلا منازعی را داشته باشند اما مشکلات خلافت عباسی از آنجا آغاز گردید که بعد از مأمون جانشین وی معتصم کوشید ترکان را جایگزین ایرانیان نماید. اگر چه ترکان جنگ‌آورانی بی‌همتا بودند ولی هیچ‌گاه وفاداری نظامیان ایرانی را نسبت به خلفا نداشتند هم‌چنان‌که هیچ‌گاه در امور اداری و حکومت‌داری به کفایت دیوان سالاران ایرانی نمی‌رسیدند طبعاً از آن زمان خلافت عباسی دستخوش امیال أمرا و سرداران ترک گردید و حاکمیت آن رو به ضعف نهاد([۹]).

عده‌ای از مورخان، عصر عباسی را به چهار دوره زیر تقسیم می‌کنند:

۱ـ عصر عباسى اول؛ از ظهور دولت عباسى تا آغاز خلافت متوکل (۱۳۲ ـ ۲۳۲)

۲ـ عصر عباسى دوم؛ از خلافت متوکل تا استقرار دولت بویهیان در بغداد (۲۳۲ ـ ۳۳۴)

۳ـ عصر عباسى سوم؛ از استقرار دولت بویهیان در بغداد تا ورود سلجوقیان به بغداد (۳۳۴ ـ ۴۴۷)

۴ـ عصر عباسى چهارم؛ از ورود سلجوقیان به بغداد تا سقوط دولت عباسى به دست مغول (۴۴۷ ـ ۶۵۶)([۱۰]).

بحث این نوشتار بیشتر شامل دوره دوم و سوم می‌باشد.

فساد درباریان و حرم‌سرا پروری خلفای عباسی، اختلافات مذهبی، کشمکش‌های سیاسی و بحران‌های اقتصادی چهار عامل دیگر ضعف حکومت عباسی به ویژه در آستانه قرن چهارم است که آشفتگی اوضاع سیاسی و اجتماعی از آثار آن است. بنابراین ضعف قدرت مرکزی و نافرمانی از آن، احساس قدرت و اعلام استقلال حکومت‌های محلی، درگیری رجال سیاسی بر سر کسب قدرت در دستگاه عباسی و کشمش‌های دینی و مذهبی بخش دیگری از بحران‌های دستگاه خلافت در آستانه قرن چهارم است.

در عرصه سیاست خارجی نیز وضعیت مطلوب نبود. بحران‌های داخلی موجب ضعف دولت عباسی در حفظ مرزهای کشور اسلامی ـ که به گفته مقدسی از شرق تا کاشغر و از غرب تا سوس، امتداد داشت و بیش از ده ماه راه بود تا مسافت آن طی شود ـ شده بود([۱۱]) که امپراتوری بیزانس و روس‌ها با سوءاستفاده از موقعیت به بلاد اسلامی هجوم آوردند.([۱۲])

بنابراین از اواسط قرن سوم وآغاز دوران غیبت صغرای امام دوازدهم شیعه، جامعه اسلامی از وضعیت سیاسی آشفته‏ای برخوردار بود و دستگاه خلافت عباسیان در نهایت ضعف و سستی خود بود. امرای ترک‏نژاد همچنان نفوذ شدیدی بر خلیفه و درباریان داشتند؛ به طوری که در بسیاری از امور خلیفه را تحت فشار قرار می‏دادند و گاه عزل و نصب خلیفه نیز به وسیله آنها انجام می‏شد. ضعف خلیفه و عدم اراده وی در رسیدگی به امور گاه موجب دخالت زنان دربار در کارها می‏شد؛ به گونه‌ای که کنیز مادر خلیفه همراه با قضات و اعیان در مجلس مظالم می‏نشست و حکم صادر می‏کرد([۱۳]). درگیری‌های داخلی میان خلیفه و وابستگانش بر سر تصاحب قدرت امری عادی بود؛ این امر حتی در میان وزیران نیز شایع بود. عدم کفایت و صلاحیت وزیران موجب شده بود تا پیوسته عزل و نصب شوند و هرکس قادر بود با پرداخت اموال بیشتری به دارالخلافه خود را به مقام وزارت برساند. منصب امیرالامرایی نیز که خلیفه «الراضی بالله» (۳۲۲ ـ ۳۲۹ ق) پدید آورد([۱۴]) تا نفوذ بیش از حد وزیران را محدود سازد نه تنها مشکلی را حل نکرد بلکه درگیری‌ها و جنگ‌های سختی بر سر تصاحب این منصب به دنبال داشت. در طی این دوران شش تن از عباسیان به حکومت رسیدند که برخی از آنها توسط درباریان از خلافت خلع و برخی به قتل رسیدند. ضعف و سستی دستگاه خلافت که از نیمه اول قرن سوم هجری آغاز شده بود، فرصت خوبی برای مخالفان و امیران محلی بود تا دولت‌های مستقلی در نواحی مختلف سرزمین‌های پهناور اسلامی پدید آورند؛ به گونه‌ای که در عصر غیبت صغرا نواحی مختلف سرزمین‌های اسلامی هر یک تحت اختیار دولتی مستقل بود که خلیفه اساساً هیچ نفوذ و سلطه‏ای بر آن نداشت. سرزمین اندلس که از سالها پیش، تقریباً همزمان با روی کار آمدن خلافت عباسی، به وسیله بازماندگان اموی از پیکره خلافت جدا شد. پس از آن ادریسیان حسنی در مغرب أقصی ـ مراکش کنونی ـ نخستین دولت شیعی را تأسیس کردند. اغلبیان بر شمال آفریقا حکمرانی داشتند و مصر تحت اختیار طولونیان و سپس اخشیدیان بود. طاهریان، صفاریان، علویان، سامانیان و… دولت‌های خودمختاری بودند که در طی این دوران در نواحی مختلف ایران امارت داشتند و به همین ترتیب در هر ناحیه دولت و امارتی مستقل برپا بود.([۱۵])

در این قرن با اینکه بخش اعظم جهان اسلام بظاهر داخل در قلمرو خلافت عباسی بود اما حاکمان مناطق و نواحی اغلب با قدرت و نیروی خود بر ولایات تسلط می‌یافتند و آنگاه اگر خراج را برای خلیفه می‌فرستادند و اسم او را در خطبه می‌بردند، خلیفه نیز او را به عنوان امیر و والی آن دیار می‌پذیرفت و برایش لوا و خلعت می‌فرستاد.

حاکمان در تعیین سیاست‌ها و صلح و جنگ‌ها استقلال کامل داشتند و خلیفه بر آن‌ها هیچ‌گونه سلطه و نفوذی نداشت([۱۶]).

اشاره شد که در ابتدای قرن چهارم، سامانیان بر خراسان و ماوراء النهر و آل زیار بر بخش‌های مرکزی ایران و حمدانیان بر موصل و اخشیدیان بر نواحی مصر و شام حکومت می‌کردند. در اواخر این قرن نیز قسمت شرقی مملکت پهناور اسلامی یعنی خراسان، به دست غزنویان افتاد. در قسمت مغرب، فاطمیان سر کار آمده بودند و هر روز رو به پیشروی و ترقی بودند؛ به گونه‌ای که تا اواخر قرن چهارم علاوه بر مصر بر حجاز نیز تسلط یافتند. قرمطیان هم بر بخش‌هایی از شبه جزیره عربستان حکومت داشته و برای خلافت عباسی و عموم مسلمانان مزاحمت‌هایی را ایجاد می‌کردند. بنابراین در این قرن هرکس نیروی جنگیی داشت، ابراز وجود کرد و بخشی از سرزمین پهناور اسلامی را به تصرف در می‌آورد و والیان نیز اغلب سعی داشتند تا از تحت سلطه خلافت و حکومت مرکزی خارج گردیده و استقلال پیدا کنند. به همین دلیل سراسر قرن چهارم مملو از نبردها وجنگ‌های ریز و درشت است که حاکمان ولایات با هم یا با حکومت مرکزی داشته‌اند([۱۷]).

از سال ۳۲۴ هـ خلیفه عباسی که از اداره‏ى کشور به دست وزیران زیر نظر خود ناامید شد از یک غلام آرامى نژاد از غلامان حجرى عرب شده به نام «ابن رایق» که فرماندار واسط بود، خواست که بیاید و کشور را به نام «امیر الامراء» اداره کند و خلیفه جز به خوابگاه خود بر جایى حکومت نکند.

ابن رایق دو سال بدین شیوه حکومت کرد و پس از او ترکانى که مرداویج زیاری را کشته بودند، به رهبرى «بجکم» جاى آرامیان را گرفتند. «بجکم» نیز در سال ۳۲۹ هـ کشته شد و کار بغداد به دست بریدیان خوزستانى و سپس حمدانیان سوریه‏یى افتاد تا زمینه براى روى کار آمدن ایرانیان به دست بویهیان فراهم گردید. اینک چند دبیر امیر الامراء بودند که کارهاى وزیران گذشته را انجام مى‏دادند.([۱۸])

از نظر فکری از آغاز غیبت صغراى امام زمان جناح میانه‌روی سنی رو به گسترش بود و جناح تسنن سلفى فروکش مى‏کرد. کشانیدن لعن از یزید به خلیفه پیش از او (معاویه) از فرآورده‏هاى این پدیده است. لعن معاویه از یک سو و سرکوب تندروهای حنبلی از سوى دیگر نمایشگر میانه روى معتضد خلیفه عباسی و نشانگر این بود که خلافت عباسى به آن راه مى‏رود که شیعیان میانه‏رو دوازده امامى خواهند توانست پس از غیبت امام دوازدهم و نداشتن کاندیدای ظاهر امامت و خلافت از لیست سیاه عباسیان بیرون آیند و در آینده، اشخاص شیعی چون ابن فرات به وزارت برسند.

فرزندان معتضد نیز همین راه میانه روى را مى‏رفتند. چرا که عباسیان در نیمه دوم قرن چهارم کاملاً مطیع امیران شیعه مذهب آل بویه شدند و اگر مدارای حاکمان شیعه با سنیان و دستگاه خلافت نبود در همان زمان، خلافت عباسی برچیده شده بود.([۱۹])

البته ضعف دستگاه خلافت، میدان را برای مباحثات و ارائه آزاد اندیشه‌ها و افکار، فراهم آورد. فیلسوفان، متکلمان، و فقیهان مذاهب و فرق مختلف اسلامی، به عرضه متاع فکری خویش پرداختند. مباحثات پردامنه‌ای درگرفت. این‌گونه مناظرات و مباحثات، گرچه در تکامل دانش‌های دینی، مؤثر افتاد امّا موجب شد تا احساسات عوام تسنن نیز، اوج بگیرد و تعصبات فرقه‌ای، مجال ظهور و بروز پیدا کند. التهاب عواطف مذهبی، شورش‌ها و آشوب‌هایی را پدید آورد و سوء تفاهم‌هایی را سامان داد؛ به رقابت‌های بی‌فرجام، دامن زد در نتیجه انرژی متراکم و انباشته در جهان اسلام، صرف منازعاتِ بی‌حاصل شد.

در شرایطی که امپراتوری بیزانس، خیالاتی داشت و حوزه ارضی مسلمانان در معرض تاخت و تاز آنان بود، رقابت ترک و دیلم، شیعه و سنی و… مسأله اصلی جهانِ اسلام شده بود([۲۰]). نتیجه این روند نامیمون، آن شد که در دهه‌ی پایانی قرن چهارم، علایم ضعف و انکسار در تمدن اسلامی رخ نمایاند و قرن پنجم هجری، مبدأ انحطاط برای آن تمدن شکوهمند گشت و در دهه پایانی قرن پنجم جنگ‌های صلیبی، شکل گرفت([۲۱]) که حدود دویست سال، جهان اسلام را به خود مشغول کرد؛ بنابراین ریشه و مایه ضعف تمدن اسلامی را بایستی در شرایط نامناسب منازعات فرقه‌ای قرن چهارم و تعصبات عوام و خواص اهل تسنّن جستجو کرد که هیچ‌گاه نخواستند اسلام مبتنی بر اندیشۀ اهل‌بیت پیامبر را در جامعه بپذیرند و یا حداقل آن را در کنار مکاتب دیگر تحمل کنند.

جدول شماره ۲:  اسامی و مشخصات کلی خلفای عباسی در قرن چهارم([۲۲])
نام خلیفه سال‌های حکومت وضعیت سیاسی شیعه
هجری میلادی
مقتدر ۲۹۵ـ۳۲۰ ۹۰۸ ـ ۹۳۲ چند دوره وزارت در دست خاندان ابن فرات شیعه مذهب قرار داشت
قاهر ۳۲۰ـ۳۲۲ ۹۳۲ ـ ۹۳۴ به علت ظلم فراوان خصوصاً نسبت به شیعه خیلی زود برکنار شد
راضی ۳۲۲ـ۳۲۹ ۹۳۴ ـ۹۴۱ نفوذ شیعه بیشتر از گذشته شد و راضی به نفع شیعه با حنبلیان به مخالفت پرداخت
متقی ۳۲۹ـ۳۳۳ ۹۴۱ ـ۹۴۵ شیعیان در مقام امیر الأمرا به ایفای نقش پرداختند
مستکفی ۳۳۳ـ۳۳۴ ۹۴۵ ـ۹۴۶ ورود آل بویه شیعه مذهب به بغداد و تسلّط کامل بر دستگاه خلافت
مطیع ۳۳۴ـ۳۶۳ ۹۴۶ ـ۹۷۴ وی کاملاً مطیع آل بویه شیعه مذهب بود
طائع ۳۶۳ـ۳۸۱ ۹۷۴ ـ۹۹۱ اوج قدرت شیعه و سیاست مدارای عضد الدولۀ دیلمی
قادر ۳۸۱ـ ۴۲۲ ۹۹۱ ـ۱۰۳۱ آغاز ضعف امرای شیعی در بغداد

گفتار دوم: تأسیس دولت‌های علوی و شیعه در نقاط دور دست

بعد از خلافت حضرت علی و خلافت شش ماهه امام حسن امام اول و دوم شیعیان و شهادت امام حسین امام سوم توسط یزید خلیفه اموی عملا امامان شیعه بعدی توسط خلفای اموی و عباسی از به دست گرفتن حکومت منع شدند و قیام‌های شیعی نظیر نهضت زید بن علی بن الحسین وبعدها حسین بن علی شهید فخ با بی‌رحمی سرکوب گردید([۲۳]) ولی حرکت علویان که بعدها به سادات و شرفا مشهور شدند، متوقف نشد و تا پایان قرن سوم به تشکیل پنج دولت علوی شیعی در نقاط دور دست منتهی گردید که رهبری چهار مورد آن را سادات حسنی بر عهده داشتند. علویان رهبران و سردمداران حرکت شیعه بودند و طبعاً هر جا علویی قیام می‌کرد، نهضت او یک نهضت شیعی به شمار می‌رفت. بنابراین به قدرت رسیدن یک علوی در یک نقطه از جهان اسلام مساوی با ایجاد فضای شیعی در آن منطقه بود.

عبدالجلیل قزوینی رازی در کتاب «النقض» در این باره تعبیر رسایی دارد وی چنین نوشته است:

«علوی اصلی، الا امامی و شیعی نبود و نتواند بود و اگر نه باری زیدی»([۲۴])

یعنی علوی اصیل حتماً شیعه امامیه بوده است و در غیر اینصورت زیدی می‌بوده است.

البته به تعبیر استاد رسول جعفریان تقریباً تمامی کسانی از سادات که رهبری قیام‌های ضد عباسی شرکت داشته‌اند، شیعه زیدی بوده‌اند. به دلیل این که آنها به تقیه اعتقادی نداشته و قیام مسلّحانه را از ویژگی‌های امام بر شمردند.([۲۵])

از طرف دیگر حکومت خلفای اموی و عباسی همیشه برای تحکیم مشروعیت اقتدار خود با سد استوار خویشاوندی پیامبر از جانب علویان روبرو بود؛ چرا که نسبتِ نزدیک سادات علوی (بنی الحسن و بنی الحسین) با پیامبر برای جامعه روشن و آشکار بود. این مشکل را خلفای عباسی هم داشتند اما چون آنان نسب به عباس یکی از عموهای پیامبر می‌بردند مشکلاتشان در این زمینه کمتر بود.

رهبری قیام‌های زیدی معمولاً بر عهده سادات بنی الحسن بود و بررسی‌های تاریخی نشان می‌دهد کلیه‌ی شرفای حسنی از نسل دومین پسر حسن بن علی، یعنی حسن مثنّی هستند([۲۶]) که دسته‌های معروف آن عبارتند از:

الف: شرفای مغرب: یک قرن یا بیش‌تر بعد از ورود اسلام به مراکش در سال ۱۷۲ هجری این گروه نقش مذهبی و سیاسی مهمّی داشتند در این زمان یک علوی از نسل حسن بن علی به نام شریف ادریس اول پسر عبدالله محض و برادر موسی الجَوْن اولین حکومت شرفای مراکش را بنیاد نهاد. اکثریت وسیعی از شرفای مغرب از نسل حسنیان و از فرزندان ادریس اول و پسرش ادریس دوم‌اند.

ب: شرفای یمن: از ابراهیم، پسر دیگر حسن مثنی، دودمان امامان رَسّی یمن از طریق قاسم الرّسی هستند که قیام و دولت زیدی در یمن را در سال ۲۸۴ هجری سامان دادند.

ج:‌ شرفای یمامه: از آخرین پسر عبدالله محض از طریق فرزندانش موسی الجَوْن، بنو اخیضر مکه و یمامه (۳۵۰ـ۲۵۱ق / ۹۶۱ـ۸۶۵م) وبعدها موسوی‌ها و هاشمی‌ها، بنوقتاده (امیران مکه، از ۵۹۸ق / ۱۲۰۲ـ۱۲۰۱م به بعد)، بنوفلَیْته و سرانجام بنوصالح از غانه و نیز شرفای مشهور به سلیمانیه و سلیمانیان یمن و مکه از نسل داوود، پسر دیگر حسن مثنی هستند. اما شرفای طبرستان فرزندان زید یکی دیگر از برادران حسن مثنی (جدّ زیدیان طبرستان) (۲۸۷ـ۲۴۷ق / ۸۶۱ـ۹۰۰م) به شمار می‌آیند([۲۷]).

شرفای حسینی فرزندان جعفر صادق بن محمد باقر نوه‌ی امام حسین از طریق علی بن الحسین زین العابدین هستند که امامان شیعه اثنی عشری تا امام دوازدهم متعلق به این نسل‌اند. همچنین رهبری معنوی اولین دولت اسماعیلی در یمن به سادات حسینی نسبت دارد و فاطمیان یا عبیدیان آفریقا از این نسل‌اند.([۲۸])

حال به بررسی پنج دولتی که قبل از قرن چهارم بوسیله این سادات علوی ایجاد شد و یکی از عوامل زمینه‌ساز رشد شیعه در قرن چهارم به شمار می‌روند، می‌پردازیم:

۱ـ دولت ادریسیان مغرب([۲۹])

محققان تاریخ اسلام معتقدند اولین دولت با حاکمیت امرای علوی و شیعه بعد از خلافت حضرت علی و امام حسن مجتبی، دولت شیعی ادریسیان در شمال آفریقا در محدوده فعلی کشور مغرب (مراکش) بوده است([۳۰]) که موفق شد بیش از یک قرن در مغرب الاقصی نه تنها دولتی مقتدر و بادوام را به وجود آورد بلکه علاوه بر دفاع از موجودیت و مرزهای خود در برابر عباسیان و امویان (اندلس) قدم‌های مهمی را در اشاعه اسلام و تشیع در شمال آفریقا بردارد و اثرات خاص تمدنی از خود به جای بگذارد؛ به گونه‌ای که بعد از یازده قرن از افول حاکمیت آنها شهرهای بنیان گذاشته از طرف ادریسیان نظیر فاس از مهم‌ترین مراکز فرهنگی و تمدنی در مغرب به شمار می‌آید و سلسله سلاطین فعلی مراکش خود را با افتخار از اعقاب آنان قلمداد می‌کنند.

تاریخ به مانشان می‌دهد که پس از فتوحات اولیه مسلمانان در مغرب الاقصی، فرزندان ادریس بن عبدالله نخستین کسانی بودند که توانستند در میان قبایلِ پراکنده مغرب که هنوز اسلام در میان تعدادی از آنها نفوذی نیافته بود، علاوه بر نشر فرهنگ اسلام، وحدتی سیاسی پدید آورند و قبایل بربر که از ظلم و ستم و بی‌عدالتی حاکمان عرب وابسته به امویان و عباسیان به ستوه آمده بودند، گرد ادریس بن عبدالله از خاندان امام حسن مجتبی را گرفتند و به شعار عدالت‌خواهی او لبیک گفتند و طبعاً با حمایت بی‌دریغ خود از او و اعقاب او تشکیل و تداوم این دولت شیعی در شمال آفریقا را به فعلیت رساندند به طوری که از دستاوردهای سیاسی و فرهنگی و جغرافیایی آن در طی قرون بعدی نمی‎توان چشم پوشید اما مهم‌ترین اثر آن را باید دستیابی به هویت تاریخی و خودباوری در تحت لوای اعتقاد به اهل‌بیت دانست([۳۱]).

تشیع چه به معنای عام آن یعنی دوستی و موالات اهل‌بیت و چه به معنای خاص آن یعنی اعتقاد و پیروی از آنها کمابیش در مناطق مختلف جهان اسلام و در اعصار مختلف وجود داشته و طبعاً شمال آفریقا و اندلس نیز از این قاعده مستثنا نبوده است به همین دلیل می‌بینیم که ادریس بن عبدالله بعد از رویداد فخ([۳۲]) و سرکوب قیام حسین بن علی به دست عباسیان، احتمالاً با مشورت غلام خود راشد مغربی راه مغرب الاقصی را در پیش می‌گیرد و در این مسیر حتی از حمایت و همراهی برخی از صاحب منصبان عباسی که شیعه بودند نظیر «واضح» عامل برید مصر یاری می‌گیرد([۳۳]).

تردیدی نیست که پیمودن مسیر طولانی او از حجاز تا مغرب الاقصی با وجود گماشتگان و جاسوسان خلیفه عباسی بدون یاری هواداران مکتب اهل‌بیت امکان‌پذیر نبوده است. این در حالی است که گفته می‌شود که علاوه بر ادریس برخی برادران او نظیر یحیی‌بن عبدالله و سلیمان‌بن عبدالله نیز به مغرب هجرت کردند و در آنجا به فرمانروایی رسیدند و فرزندان سلیمان نیز مدتها بر آن نواحی سیادت و حکومت داشتند([۳۴]).

ادریس بن عبدالله بعد از ورود به مغرب در ولیلی نزد رییس قبیله اوربه، اسحاق اوربی ساکن شد([۳۵]). او مبانی فکری اسحاق را به سوی اسلام اهل‌بیت شکل و عمق داد و این موجب شد تا تعلق خاطر وی به ادریس افزون شده و از اطاعت عباسیان خارج شود و با امام ادریس بیعت کند([۳۶]).

اسحاق قبیله خود و چند قبیله دیگر بربر را بر دعوت او گرد آورد که در چهارم رمضان ۱۷۲ هـ با او بیعت کردند([۳۷]).

بدین ترتیب ادریس صاحب قدرت شد([۳۸]). همچنین قبایل خارجی مذهب زناته لواته، سدراته و نفره به بنورستم پشت کرده، به او پیوستند و ادریس توانست به کمک آنها تلمسان را تصرف کند.

بربرها یکى به علت عصبیت و دیگرى بسبب مطمئن بودن از اینکه سپاهیان و مأمورانی از خلافت عباسی در آن ناحیه وجود ندارد که با آنان به نبرد برخیزند، دعوت ادریس را پذیرفتند و از او حمایت کردند([۳۹]).

قبایل اوربه و مغیله در راه ادریسیان همت گماشتند و دولت آنان را استوار کردند. قبایل زواغه و لواته و مدراته و غیاثه و نفزاوه و مکناسه و غماره نیز با او بیعت کردند([۴۰]) و به فرمان او در آمدند و با نیروى جمعیت‌ها و قبایل خویش فرمانروایى آنان را مستقر ساختند و سرتاسر مغرب و سپس افریقیه را از قلمرو حکومت عباسیان جدا کردند([۴۱]).

استقبال بربرها به عنوان ساکنان اصلی منطقه خصوصاً قبیله بزرگ اوربه و همراهی و فرمانبری رییس قبیله، اسحاق اوربی از ادریس بن عبدالله و پذیرفتن دعوت و امامت دینی و سیاسی([۴۲]) او این مسئله را اثبات می‌کند که زمینه‌های پذیرش دعوت علویان در آن منطقه بسیار مهیا بوده است و خلافت عباسی حتی در اوج قدرت (زمان هارون) مانند امویان از مشروعیت و اقتدار در نواحی دور دست جهان اسلام برخوردار نبوده است. از شواهد تاریخی بر می‌آید که قبایل بربر حتی برانس آنها (شهرنشین‌ها) از نوعی خود مختاری برخوردار بودند، به عبارتی دیگر مثلاً در شهر ولیلی عامل و یا نماینده عباسی حکومت نمی‌کرد بلکه این رییس قبیله شهرنشین اوربه بود که صاحب اختیار شهر به شمار می‌رفت. با بیعت او با ادریس طبعاً تمام شهر و مناطق اطراف آن در اطاعت ادریس قرار گرفتند([۴۳]) و با دعوت اسحاق اوربی چند قبیله دیگر نیز بلافاصله با ادریس بیعت کردند([۴۴]).

ادریسیان با توجه به اعتقاد مکتبی‌شان در مورد مساوات مسلمانان علاوه بر آنکه امتیاز اجتماعی برابری با اعراب را به بربرها دادند بلکه با تشکیل بخش اعظم ارتش از بربرها، آنان را در فعالیت‌های نظامی خود نیز وارد کردند([۴۵])، و در کنار آنان اعراب مشرق و مغرب نیز وارد سپاه ادریسی شدند([۴۶]).

بعدها بربرها در ادامه حکومت ادریسیان در قالب دولت بنی حمود نیز نقش محوری داشتند؛ چرا که بزرگ‌ترین تیره بازمانده علویان که خود از سلاله ادریسیان هستند، دولت بنی حمود است که پس از انقراض امویان در آغاز عصر ملوک الطوایف اندلس تأسیس شد([۴۷]).

وقتی که دولت ادریسیان به دست منصور بن ابی عامر، سردار امویان اندلس، منقرض شد و مغرب الاقصی در زمره استان‌های اندلس درآمد، بازماندگان آنها تارومار شدند جمعی از آنان به اندلس آمدند. از میان آنان علی و قاسم پسران حمود بن میمون بن حمود، از نسل ادریس بودند که توانستند در جنگ میان امویان و بربرها، رهبری بربرها را به دست گرفته، خود به دولت برسند([۴۸]).

جالب اینجاست که ادریس بعد از به دست گرفتن قدرت، بدون این‌که  نگرانی خاصی از توطئه عباسیان داشته باشد، به جهاد با سرزمین غیر مسلمان تامسنا پرداخت و بعد از بازگشت به پایتخت خود مجدداً جهاد بر ضد قبایل غیرمسلمان را از سر گرفت([۴۹]).

به نظر می‌رسد حضور عباسیان در آن منطقه به اندازه‌ای کم رنگ بوده که ادریس با فراغت خاطر به جهاد با غیر مسلمانان پرداخت و طبعاً از این راه حکومت نو پای او مشروعیت بیشتری در میان بربرهای مسلمان به دست آورد.

اقدام بعدی ادریس قبل از اینکه حرکت علیه عباسیان باشد، قیام بر علیه خوارج منطقه بود که طبعاً زیر فرمان عباسیان قرار نداشتند، ادریس موفق شد تلمسان در مغرب الاوسط را ـ که اقامتگاه قبیله زناته هوادار خوارج بود ـ را در سال ۱۷۴ هـ تصرف کند([۵۰]). در این زمان بود که هارون الرشید با مشورت یحیی برمکی تصمیم به ترور ادریس گرفت. این رویداد اثبات می‌کند که عباسیان از این‌که مناطقی در دست خوارج باشد، آن‌قدر نگرانی نداشتند ولی اگر آن مناطق در دست علویان قرار می‌گرفت نگران می‌شدند؛ چرا که دقیقاً به قوی بودن پایه‌های مشروعیت علویان معترف بودند و طبعاً چون خود نیز با بهانه کردن «الرضا من آل محمد» به قدرت رسیده بودند از کارآیی و برد این امتیاز در میان علویان هراس داشتند.

این در حالی بود که آنها هیچ‌گاه این ترس و نگرانی را از خوارج نداشتند. به همین دلیل است که هارون تا زمانی که آن مناطق از مغرب الاوسط در دست خوارج است، آن‌قدر نگران نیست که افرادی را برای مسموم کردن رهبران آنها اعزام کند ولی به محض افتادن آن مناطق در دست ادریس علوی وی اقدام به فرستادن فرد یا افرادی برای مسموم کردن و کشتن ادریس می‌کند([۵۱]).

البته یکی از نکات مهم در خصوص دولت ادریسیان، تأسیس این دولت شیعی در عصر ائمه است؛ چرا که قیام فخ در زمان امامت امام موسی بن جعفر اتفاق افتاد و ادریس بن عبدالله بلافاصله بعد از آن رویداد به شمال آفریقا هجرت کرد.

مسئله مهم این بود که امام معصوم وقت امام رضا درباره رهبر قیام و حرکت دینی و ظلم‌ستیزانه شمال آفریقا چه نظری خواهند داشت. امام رضا به رغم فشار و تبلیغات عباسیان با جمله‌ای مشهور بنیانگذار این نهضت و دولت شیعی را ستود و با تمجید از وی حرکت ظلم ستیزانه او را تأیید کرد.

متن روایتی که از امام رضا درباره شخصیت ادریس بن عبدالله نقل شده این است:

«قال الرضا بن موسى الکاظم: إدریس ابن عبدالله من شجعان أهل البیت والله ما ترک فینا مثله([۵۲])

در این روایت امام رضا ادریس را از شجاعان اهل‌بیت معرفی و او را تمجید می‌فرماید.

این روایت با متن دیگری در ادامه آن نیز نقل شده که به این شرح است:

«ادریس بن عبد الله الکامل من شجعان أهل البیت وساداتهم ووجهائهم وله فضل کبیر فی نشر الدین والعلم فی المغرب»([۵۳]). ادریس بن عبدالله از شجاعان و بزرگان و افراد موجه اهل‌بیت است و برای او فضل بزرگی در نشر دین و علم در مغرب (اسلامی) است.

این روایت بیانگر رضایت امام از ادریس رهبر قیام مردم شمال آفریقا علیه ظلم عباسیان است.

بنیان‌های مشروعیت علویان در جامعه آن روز به اندازه‌ای بود که بعد از رسیدن ادریس دوم به یازده سالگی و اعلام جانشینی وی([۵۴]) نه تنها قبایل بربر از شمال آفریقا و اندلس به بیعت با او شتافتند، بلکه قبایل عرب منطقه نظیر أزد، خزرج و بنی یحصب نیز با او بیعت کردند([۵۵])؛ به گونه‌ای که سال اول حکومت وی به عام الوفود مشهور شد([۵۶]).

البته وابستگی نسبی او از جانب پدر به عرب و از جانب مادر به بربر می‌تواند عامل مهمی در روی آوردن هر دو تیره عرب و بربر در آن منطقه به سوی او باشد اما تردیدی نیست که این تنها عامل نبود بلکه تسامح، سعه صدر و عدالت‌خواهی او که ویژگی مشهور حاکمان علوی و شیعی به شمار می‌رفت، موجب شد تا حتی اعراب زیادی از مناطق تحت تسلط اغلبیان و امویان به مغرب الاقصی روی آورده و در فاس اقامت کنند([۵۷]).

ادریس دوم با اینکه در میان بربرها بزرگ شده بود اما دقیقاً به اهمیت توازن بین عرب و بربر پی برد و در تقسیم مسؤلیت‌ها این مسئله را رعایت می‌کرد.

این در حالی بود که در حکومت‌های همسایه او یعنی امویان اندلس و اغلبیان (عامل عباسیان) روحیّه عرب‌گرایی مشهود بود و طبعاً ناآرامی‌ها و مشکلات خاص خود را پدید می‌آورد([۵۸]).

تسامح و شرح صدر ادریس دوم نیز موجب شد تا تعداد زیادی از اعراب مخالف با بنو اغلب و امویان از افریقیه و آندلس به دربار او پناه برند و در شهر فاس منزل اختیار کنند([۵۹]).

بدین ترتیب مغرب الاقصی و خصوصاً فاس پایتخت ادریسیان عدالت‌جو، به مأمن بربرها و تیره‌های ستمدیده تبدیل گردید.

ادریس دوم پس از بنای شهر فاس و اسکان اعراب و بربرها و نیز اقلیت‌های مذهبی در آن، نظام دیوانی دولت خود را پی‌ریزی کرد. او از ابتدا به توازن مسؤلیت‌ها و مناصب دولتی میان عرب و بربر اهتمام داشت. از یک سو عُمیر بن مصعب أزدی را که از نظامیان مشهور عرب بود و در آغاز عصر بنی عباس به مغرب آمده بود به وزارت خود برگزید([۶۰]) و از سوی دیگر بهلول بن عبدالله بن عبدالواحد مطغری را از میان بربرها به عنوان وزیر دیگر خود برگزید([۶۱]).

عبدالله بن مالک خزرجی انصاری را نیز به عنوان کاتب قرار داد([۶۲]) و عامر بن محمد سعید قیسی را منصب قضا بخشید([۶۳]).

طبیعی بود با آرامش سیاسی و اجتماعی و سیاست صحیح توازن بین تیره‌ها و قبایل، قلمرو حاکمیت ادریسیان عصر طلایی اقتصادی خود را تجربه کند و طبعاً بر اقتدار حکومت ادریسیان افزوده شد؛ به گونه‌ای که دولت‌های همسایه به برقراری روابط تجاری با آن پرداختند و بیعت قبایل متعدد بربر شمال آفریقا با ادریس بن ادریس بن عبدالله و حمایت همه جانبه از او، وی را به عنوان قدرتمندترین حاکم ادریسی در آورد([۶۴]).

اما در مقابل نگرانی عباسیان از قدرت گرفتن علویان حتی بیشتر از قدرت گرفتن بازماندگان امویان بود؛ چرا که عباسیان چندی پیش جدا شدن اندلس از امپراتوری اسلامی و افتادن در دست عبدالرحمان اموی «الداخل» را به عنوان یک واقعیت پذیرفته بودند و طبعاً ناشکیبایی که در مورد ادریس نشان دادند و افرادی را برای قتل او فرستادند، هیچ‌گاه در مورد عبدالرحمن داخل انجام ندادند و قدرت‌گیری او را در اندلس به نظاره نشستند و هیچ‌گاه تبلیغات گسترده‌ای را که علیه بازماندگان ادریس به راه انداختند([۶۵]) علیه بازماندگان عبدالرحمن داخل در اندلس نداشتند. به عبارتی دیگر عباسیان جریان اصلی معارض و جانشین خود را پسر عموهای طالبی خود از نسل حضرت علی می‌دانستند و در سرکوبی آنها و مکتب آنان از هیچ اقدامی فرو گذار نکردند و دقیقاً همان راهی را رفتند که امویان در سرکوبی شدید اهل‌بیت پیامبر در پیش گرفته بودند.

متأسفانه این رویه به تدریج به یک اصل مهم در سنت سیاسی خلفا و به یک قاعده کلامی در میان اهل تسنن تبدیل شد؛ به گونه‌ای که در قرون بعدی مخالفتی که با مکتب اهل‌بیت در متون دینی تسنن به عنوان دین دولتی خلفا دیده می‌شود با هیچ رویه و حتی مکتب ضد اسلامی مشاهده نمی‌شود.

جانشینان ادریس دوم از محمد بن ادریس تا علی فرزند محمد تا زمانی که رویه‌ی اسلاف خود را داشتند، توانستند با اقتدار حکومت کنند اما هنگامی که یکی از نوادگان ادریس دوم به نام یحیی از مسیری که مردم از یک حاکم مسلمان انتظار داشتند خارج شد([۶۶])، با روی گردانی جامعه مواجه شده و با خلع او حکومت در دست عموزادگان وی از نسل عمربن ادریس قرار گرفت.

این رویداد این نکته مهم را اثبات می‌کند که جامعه تحت حاکمیت ادریسیان به نوعی رشد فکری ـ سیاسی رسیده بود که بتواند به راحتی حاکم غیر لایق را خلع کرده و شخص دیگری را جایگزین کند. این انتقال قدرت برای حکومت آل ادریس نیز مناسب بود؛ چرا که با حاکمیت افراد با کفایتی نظیر علی بن عمر بن ادریس و سپس عموی او یحیی بن ادریس شوکت و دولت ادریسیان مجدداً اوج رسید([۶۷]).

دولت ادریسیان که دهها سال در مقابل امویان اندلس، عباسیان و خوارج مقاومت کرده بود و از مشروعیت نسبتاً بالایی نیز در میان بربرها برخوردار بود به تدریج در محدوده حاکمیت فاطمیان قرار گرفت؛ قدرت شیعی مقتدری که مصر و شمال آفریقا را در بر گرفت و دامنه حکومت خود را تا شامات و حجاز گسترش داد اما به رغم انقراض حکومت ادریسیان در شمال آفریقا بازماندگان آنها به نام بنی حمود موفق شدند مدت‌ها بر بخش‌هایی از اندلس تسلط یابند.

حامیان آنها در اندلس نیز بربرها بودند که توانستند با استفاده از ضعف امویان اندلس نزدیک به نیم قرن بر بخش‌های جنوبی این سرزمین حاکم شده و شعائر شیعی را در آن مناطق ترویج کردند([۶۸]).

تأسیس دولت شیعی آل ادریس در منطقه‎ای میان قلمرو دو خلافت شرق و غرب جهان اسلام آن روز یعنی عباسیان بغداد و امویان اندلس که در حال اوج‎گیری به سوی قدرت و شکوه خود بودند، در تاریخ اسلام از اهمیت ویژه‎ای برخوردار است. ادریسیان از همان آغاز که پای به مغرب نهادند، از سوی قبایل بزرگ بربر مقبولیت عامّه یافتند و به رغم نفوذی که خوارج از سالیان پیش در میان برخی از قبایل مغرب یافته بودند، توانستند نخستین دولت شیعی مذهب آن منطقه را که مستقیماً نسبت بنیانگذار آن به علی‎بن‎ابی‎طالب می‌رسید، پایه‎گذاری کنند. انقراض سلسله آل ادریس را برخلاف بسیاری از خاندان‌های حکومتی، باید بیشتر در یورش‌های دراز مدت قدرت‌های بزرگ اطراف جست‎و‎جو کرد نه در ناخشنودی مردم. این واقعیت را یاری مغربیان به واپسین افراد خاندان ادریس تأیید می‎کند. چرا که ادریسیان به رغم انقراض دولتشان، اعتبار خود را از دست ندادند همان‌طور که ابن‎خلدون چند قرن پس از انقراض آنان معتقد است:

مردم هنوز از ادریسیان به نیکی یاد می‎کنند و بازماندگان آنها هنوز در «فاس» اقامت دارند.

بنابراین تعجبی ندارد که خاندان فعلی حاکم بر کشور مغرب از میان تمام خاندان‌ها و سلسله‌های متعددی بر آن سرزمین حکومت کرده‌اند، علاقه‌مند باشند تا خود را منسوب به ادریسیان بدانند و لقب شریف و سادات را برای خود برگزینند([۶۹]).

جدول شماره ۳:  اسامی و مشخصات کلی امرای ادریسی در مغرب([۷۰])
نام فرمانروا سال‌های حکومت‌(هجری) سال‌های حکومت (میلادی)
ادریس اول ۱۷۲ـ۱۷۷ ۷۸۸ـ۷۹۳
ادریس ثانی بن ادریس اول ۱۷۷ـ۲۱۳ ۷۹۳ـ۸۲۸
محمد بن ادریس ثانی ۲۱۳ـ۲۲۱ ۸۲۸ـ۸۳۶
علی اول بن محمد ۲۲۱ـ۲۳۴ ۸۳۶ـ۸۴۹
یحیی بن محمد ۲۳۴ ۸۴۹
یحیی ثانی بن یحیی اول ــــــ ــــــ
علی ثانی بن عمر بن ادریس ثانی ــــــ ــــــ
یحیی ثالث بن قاسم بن ادریس ثانی ــــــ ــــــ
یحیی رابع بن ادریس بن عمر ۲۹۲ـ۳۱۰ ۹۰۴ـ۹۲۲
حسن ۳۱۰ ۹۲۲

 

[۱]) تاریخ‏ ابن‏ خلدون، ج‏۳، ص ۲۱۸٫

[۲]) تاریخ‏ ابن‏ خلدون، ترجمه ‏متن، ج‏۲، ص ۱۹۷؛ تاریخ ‏الطبری، ج‏۷، ص ۳۷۷؛ تجارب‏الأمم، ج‏۳، ص۲۸۵؛ الکامل، ج ‏۵، ص ۳۷۸٫

[۳]) شهرستانى، الملل و النحل، تحقیق: محمد سید گیلانى، بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۰۲ هـ. ق، ج ۱، ص ۱۵۴؛ همچنین در این باره ر.ک: وضعیت سیاسی ـ اجتماعی شیعه از قرن دوم تا پنجم هجری، کتاب شیعه در اسلام، صفحه ۵۵ تا ۶۰، نشانی در شبکه جهان پهنا: http://www.tahoorkotob.com/.

[۴]) همان.

[۵]) تاریخ‏ابن‏خلدون، ترجمه‏ مقدمه ج‏۱، ص ۵۷۱، فصل چهل و هفتم در اینکه چگونه به دولت خلل راه مى‏یابد….، ص ۵۶۸٫

[۶]) تاریخ ‏ابن ‏خلدون، ج‏۳، ص ۲۱۸، ج‏۲، ص۲۹۳، و ص۲۹۷؛ تاریخ الطبری، ترجمه ج ‏۱۱، ص۵۰۴۶٫

[۷]) در این باره یکی از شعرای آن زمان چنین می‌سراید:

یـا لَیـْتَ جَـوَر بَنی مَـروان عادَ لَنا      وَلَیْتَ عَـدْلَ بَنی العَبَّاسِ فی النَّار

ای کاش ستمکاری مروانیان برای ما باز می‌گشت.

و ای کاش دادگری عباسیان نابود می‌شد (در آتش بود).

الاغانی، ۱۶/۸۴، به نقل از سید جعفر شهیدی؛ چهره ناشناخته تشیع، مجله میقات حج، سال دوم، شماره سوم، بهار ۱۳۷۲؛ و حیاهًْ الإمام المهدی، باقر شریف القرشی، ص ۱۴۵ ـ ۱۴۹٫

[۸]) تجارب‏ الأمم، ترجمه مقدمه،‏ ج‏ ۵، ص ۳٫

[۹]) تجارب‏ الأمم، ترجمه مقدمه، ‏ج ‏۵، ص ۳۰ و ۶۴؛ تاریخ‏ یعقوبى، ترجمه، ج ‏۲، ص ۵۲۵٫

[۱۰]) تاریخ آداب اللغهًْ العربیهًْ، جزء ۲، ص ۹، در این باره ر.ک: مقدمه البلدان، ترجمه متن،۱۸۶، ص۱۸۵٫

[۱۱]) مقدسی، احسن ‏التقاسیم، ترجمه، ج‏۱، ص ۹۴، نماى کشور اسلام، ص ۹۰٫

[۱۲]) تاریخ ‏ابن‏ خلدون، ترجمه‏ متن، ج ‏۲، ص ۶۴۷؛ تجارب ‏الأمم، ترجمه ج ‏۶، ص ۹۶٫

[۱۳]) در این سال بانو، مادر مقتدر، کنیز پیشکار خویش را که ثمل نام داشت بگفت که هر روز جمعه در رصافه به رسیدگى مظالم نشیند و در نامه‏هاى مردم نظر کند، تاریخ ‏الطبری، ترجمه ج‏ ۱۶، ۶۸۴۹، (۶۷ سخن از رخدادها که به سال سیصد و ششم بود از اخبار بنى عباس، ص ۶۸۴۸).

[۱۴]) تاریخ ‏ابن‏ خلدون، ترجمه‏ متن ج‏۲، ص ۶۲۳٫

[۱۵]) همان.

[۱۶]) تاریخ ‏ابن‏ خلدون، ترجمه ‏متن ج ‏۲، ص ۶۱۱، و ج‏۳، ص ۴۸۰٫

[۱۷]) سید محمد احسانی، تصویری از جهان اسلام در قرن چهارم هجری، نشانی در شبکه جهان پهنا: http://history.parsiblog.com.

[۱۸]) تاریخ ‏ابن ‏خلدون، ترجمه‏ متن ج ‏۲، ص ۶۳۶٫

[۱۹]) تجارب‏ الأمم، ترجمه ج‏۱، ص ۲۱٫

[۲۰]) مقاله‌ی موقعیت شیعه در عصر شیخ مفید‎، نشانی پیشین.

[۲۱]) جنگ‌های صلیبی یکی از عوامل مهم ضعف دولت‌های شیعی نظیر فاطمیان نیز بود. در این باره ر.ک: عبدالله ناصری طاهری، نقش شیعیان فاطمى در جنگ‌هاى صلیبى، فصلنامه تاریخ اسلام، شماره ۵، ص۹۹٫

[۲۲]) ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، وقایع سال ۳۰۰ ـ ۴۰۰ هـ؛ زامباور، ص ۳ و ۴٫

[۲۳]) ‌درباره قیام فخ، ر.ک: در باره این رویداد به نظر می‌رسد قدیمی‌ترین منبع «کتاب خروج صاحب فخ ومقتله» از عبدالله بن ابراهیم علوی (قرن دوم) باشد. در این باره ر.ک: معجم مورخی شیعه، ص۵۰۸٫

[۲۴]) عبدالجلیل، قزوینی رازی، النقض، تصحیح میرجلال محدث، (تهران: انتشارات انجمن آثار ملی، ۱۳۵۸ هـ)، ص ۲۲۴ ـ ۲۲۷٫

[۲۵]) رسول جعفریان، دلایل گسترش تشیع در ایران، منبع: سایت اندیشه قم، نشانی در شبکه جهان پهنا: www.andisheqom.com.

[۲۶]) لوی پروونسال، شُرَفا، دائرهًْ المعارف اسلام، ترجمه‌ی فهیمه مخبر دزفولی، ماهنامه‌ تاریخ اسلام، شماره۱۳٫

[۲۷]) استانلی لین پول، طبقات سلاطین اسلام، ص ۲۹ و ۹۲٫

[۲۸]) هم‌چنین بنومُهنّا، امیران مدینه در سال‌های قبل از ۶۰۱ قمری / ۱۲۰۴ میلادی، منبع پیشین، ص ۶۱ و۶۲٫

[۲۹]) السید عبد الرسول الموسوی، الشیعهًْ فی التاریخ، جدول دول الشیعهًْ ومؤسسیها، ص ۳۲۲٫

[۳۰]) در این باره رجوع شود به مقاله ادریس هانی از پژوهش‌گران کشور مغرب با عنوان: المـولى إدریس بن عبد الله. قائد لم ینصف و تاریخ لم یکتب، نشانی در شبکه جهان پهنا: www.hespress.com.

[۳۱]) در مطالب و استنادات تاریخی مربوط به دولت ادریسیان از این سه منبع استفاده فراوان برده شده است: ۱ـ مقاله ادریسیان و مقاله بربر مندرج در دایرهًْ المعارف بزرگ اسلامی، نویسنده صادق سجادی، به نشانی در شبکه جهان پهنا: www.cgie.org.ir 2ـ کتاب مقدمه‌ای بر تاریخ سیاسی اجتماعی شمال آفریقا از آغاز تا ظهور عثمانی‌ها نوشته دکتر عبدالله ناصری طاهری، (تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سازمان چاپ و انتشارات، س ۱۳۷۵)، ۳ـ کتاب مقدمه‌ای برتاریخ مغرب اسلامی نوشته دکتر عبدالله ناصری طاهری، (قم پژوهش‌گاه حوزه و دانشگاه، ۱۳۸۵).

[۳۲]) درباره این رویداد به نظر می‌رسد قدیمی‌ترین منبع «کتاب خروج صاحب فخ ومقتله» از عبدالله بن ابراهیم علوی (قرن دوم) باشد. در این باره ر.ک: معجم مورخی شیعه، ص ۵۰۸٫

[۳۳]) تاریخ ابن خلدون، ج ۲، ص ۳۳۷٫

[۳۴]) همان، ج ۳، ص ۳۷٫

[۳۵]) روض القرطاس، ص ۱۹٫

[۳۶]) سعدون عباس نصرالله، دوله الادراسه فی المغرب، ص ۶۹٫

[۳۷]) البیان المغرب، ج۱، ص ۸۳٫

[۳۸]) تاریخ ابن خلدون، ج ۵، ص ۱۴۸٫

[۳۹]) ‏ابن‏خلدون، ترجمه ‏مقدمه، ج ‏۱، ص ۵۷۱٫

[۴۰]) تاریخ ‏ابن‏خلدون، ترجمه ‏متن، ج‏ ۳، ص ۱۵٫

[۴۱]) ‏ابن‏خلدون، ترجمه ‏مقدمه، ج ‏۱، ص ۳۰۱٫

[۴۲]) ابن ابار اندلسی، الحله السیراء، ج ۱، ص ۵۱  ـ ۵۲٫

[۴۳]) نصرالله، دولت الادارسه فی المغرب، ص ۶۹٫

[۴۴]) ابن عذاری، البیان المغرب، ج۱، ص ۸۳٫

[۴۵]) دولهًْ الادراسهًْ فی المغرب، ص ۱۲۷ ـ ۱۲۸٫

[۴۶]) همان.

[۴۷]) عبدالله ناصری طاهری، تاریخ سیاسی اجتماعی شمال آفریقا از آغاز تا ظهور عثمانی‌ها، ص ۲۶۰٫

[۴۸]) برای آشنایی با زمینه‌های تشکیل این دولت از اوایل قرن پنجم هجری به مدت نیم قرن حکومت کرده‌اند، ر.ک: محمد عبدالله عنان، تاریخ دولت اسلامی در اندلس، ج ۱، ص ۶۲۵ به بعد.

[۴۹]) نصرالله، همان، ص ۷۲ ـ ۷۶٫

[۵۰]) عبدالله ناصری طاهری، مقدمه‌ای بر تاریخ مغرب اسلامی، ص ۳۵٫

[۵۱]) در این باره ر.ک: مقاتل الطالبیین، ص ۳۲۵ ـ ۳۲۶٫

[۵۲]) أعیان الشیعهًْ، للامین، ج ۱۰، ص ۲۳۰، البته ابن عنبه در عمدهًْ الطالب روایت را این طور نقل می‌کند: «إدریس بن إدریس ابن عبد الله من شجعان أهل البیت والله ما ترک فینا مثله» عمدهًْ الطالب، ابن عنبهًْ، ص ۱۵۸ـ۱۵۹، یعنی امام رضا× فرزند ادریس که دومین امیر سلسله ادریسیان است را مورد این توصیف قرار داد، اما معمول دیگر محدثین ادریس بن عبدالله را مخاطب روایت می‌دانند و به نظر می‌رسد نظر مشهور صحیح باشد، اما به هر حال نتیجه هر دوگونه نقل یکی است و آن تمجید امام معصوم نسبت به آغازکننده قیام و مؤسس دولت علویان و محبّان اهل‌بیت در شمال آفریقا است.

[۵۳]) محمد الفیزازی، الأنوار فی ذکر آل النبی المختار، ص ۵۵٫

[۵۴]) عمدهًْ الطالب، ابن عنبهًْ، ص ۱۵۸ ـ ۱۵۹٫

[۵۵]) نصرالله، دولت الادارسه فی المغرب الاسلامی، ص ۹۷٫

[۵۶]) اسماعیل عبدالرزاق، الادارسه، ص ۵۹٫

[۵۷]) ابوضیف احمد، اثر العرب فی تاریخ المغرب، ص ۴۳٫

[۵۸]) درباره نزاع عرب و بربر در مغرب اسلامی و اندلس ر.ک: عبدالله ناصری طاهری، مقدمه‌ای بر تاریخ مغرب اسلامی، ص ۱۲۱ـ۱۲۷٫

[۵۹]) همان، ۴۱ـ۴۷٫

[۶۰]) نصرالله، دوله الأدراسه فی المغرب الاسلامی، ص ۹۸٫

[۶۱]) همان، ص ۹۹٫ البته بهلول فردی صادق نبود و با همیاری ابراهیم ابن اغلب بر ضد ادریس توطئه کرد ولی راه به جایی نبرد، همان.

[۶۲]) ابوصیف احمد، اثر العرب فی تاریخ المغرب، ص ۴۲٫

[۶۳]) همان.

[۶۴]) عبدالله ناصری طاهری، تاریخ سیاسی اجتماعی شمال آفریقا از آغاز تا ظهور عثمانی‌ها، ص ۲۴۸٫

[۶۵]) در این مسیر حتی نسب بازماندگان ادریس را منکر شدند. ترجمه ابن خلدون، ج۱، ص ۴۱٫

[۶۶]) برخی مورخین نظیر ابن عذاری او را شارب الخمر و زنباره معرفی کرده‌اند. در این باره ر.ک: ابن عذاری مراکشی، البیان المغرب، ج ۱، ص ۲۱۱٫

[۶۷]) تاریخ ابن خلدون، ج ۳، ص ۲۰٫

[۶۸]) ابن عذاری مراکشی، البیان المغرب، ج ۳، ص ۱۱۹٫

[۶۹]) اعتقاد به کرامت و شرافت سادات و علاقه‌مندی به وابستگی به آنها در آفریقا بسیار بالا است. در این باره ر.ک: مصاحبه با دکتر عصام العماد (پژوهش‌گر یمنی)، ماهنامه معارف (ویژه اساتید معارف اسلامی دانشگاه‌ها)، شماره‌های ۵۸و۵۹، شهریور و مهر ۱۳۸۷٫

[۷۰]) ابن خلدون و ابن عذاری، نشانی پیشین، لین پول، ص ۲۹٫

 

منبع: برگرفته از کتاب شیعه در قرن چهارم هجری (عرصه‌ها و علل رشد)؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

برای مشاهده کتاب اینجا را کلیک کنید.

http://shiastudies.com/fa


برچسب ها :
، ،
دیدگاه ها