صفحه اصلی > مرکز اطلاعات > پایگاه مقالات > تاریخ > تاريخ تشيع > موانع رشد سیاسی تشیع در قرن چهارم(موانع خارجی)
تاریخ انتشار : ۲۹ مهر ۱۳۹۷


موانع رشد سیاسی تشیع در قرن چهارم(موانع خارجی)

تجربه نشان می‌دهد، شیعه وقتی دولت هم تشکیل می‌دهد و دارای قدرت و تسلط نیز می‌شود. از حملات تند متعصبین اهل تسنن در امان نیست بلکه چه بسا رفتار خشونت‌آمیز آنها علیه شیعیان افزایش می‌یابد.

تجربه قرن چهارم خود شاهد آشکار بر این مدعا است با اینکه بغداد در اواسط این قرن تحت سیطره حکومت آل بویه شیعه مذهب بود ولی توطئه‌ها و حیله­های عباسیان و برخوردهای خشونت آمیز و متعصبانه عامه خصوصاً حنبلیان بغداد علیه شیعیان با وسعت تمام ادامه داشت؛ به گونه‌ای که برخی از امرای آل بویه برای فرو نشاندن شورش حنابله ناچار به تبعید برخی از بزرگان شیعه می‌شدند.

از طرف دیگر در قاهره نیز توطئه‌ها به شکل دیگری در جریان بود که به اینها می‌بایست حملات خارجی را نیز افزود که در نهایت سیادت سیاسی شیعه را با چالش روبرو می‌ساخت، لذا برای بررسی بیشتر این موانع چند گفتار را به آنها اختصاص می‌دهیم:

گفتار اول: اقدامات خلفای عباسی

سالها قبل از ورود آل بویه به بغداد، خلفای عباسی، عملاً قدرت دنیوی خود را به امیرالامراها منتقل کرده بودند.

بر همین اساس برادران «بویه» که گرایش‌های شیعی داشتند، پس از فتوح خویش در ایران، متوجه بغداد شدند و امیر الأمرایی را در دست گرفتند.

با تسلط آل بویه بر بغداد، موقعیت خلفای عباسی کاملاً متزلزل شد. عملکردها، اندیشه‌های متفاوت و میزان قدرت امیران بویهی، جایگاه خلفای عباسی را در طول حکومت آل بویه تعیین می‌کرد. در مرحله اول، با ورود معزالدوله به بغداد، اقتدار معنوی و دنیوی خلفای عباسی کاملاً محدود گردید. این امر با روی کار آمدن عزالدوله که درباره مذهب تشیع متعصب‌تر می‌نمود، تشدید گردید. در مرحله دوم، عضدالدوله سعی داشت در روابط خویش با خلیفه، موضع معتدل‌تری در پیش گیرد، ضمن آن که اندیشه دست‌یابی به مقام معنوی خلافت و جمع آن با قدرت دنیوی امیران و پادشاهان ایرانی را در سر می‌پروراند. در مرحله سوم، جانشینان عضدالدوله، خود دچار ضعف شدند و مشکلات داخلی حکومت آل بویه، آنان را از بغداد و خلفای عباسی غافل نمود و خلفا با توسل به قدرتهای موازی و رقیب آل بویه، در صدد برآمدند تا اقتدار معنوی و دنیوی پیشین را بازستانند.

پیروزی عضدالدوله بر عزالدوله به سود اهل تسنن و خلیفه عباسی بود. عضدالدوله سیاست مصالحه در پیش گرفت. اشاره شد که او سعی داشت بر قدرت معنوی خلفا نیز دست یابد و آن را به خاندان بویه منتقل نماید. از اینرو، دخترش را در سال ۳۶۹هـ به ازدواج طایع بالله، خلیفه عباسی، در آورد تا فرزند مشترک آن دو نقش خلیفه ـ پادشاه را برعهده گیرد و مقبول تمامی مسلمانان، اعم از شیعه و سنی گردد ولی این امر محقق نشد.

خلیفه بعدی القادر بالله مردی با هوش و تدبیر بود. برای همین، او را ابن دمنه می‌خواندند. او از غیبت طولانی بهاءالدوله از بغداد که برای دستیابی به حکومت فارس صورت گرفته بود، سود جست و به تدریج اقداماتی برای احیاء و تثبیت مقام معنوی خلافت انجام داد. القادربالله، ابتدا پسرش، ابوالفضل محمد، را با لقب غالب بالله به ولیعهدی انتخاب کرد و حجاج خراسان و بزرگان عراق را بر این انتخاب گواه گرفت. این در حالی بود که این رسم مدتها به سبب ضعف خلفا رعایت نمی‌شد و امرای بویه، جانشین خلیفه را تعیین می‌کردند.

بهاءالدوله که سعی داشت امور بغداد را در کنترل داشته باشد، در سال ۳۹۴هـ احمد موسوی را بار دیگر به مقام نقابت علویان، قاضی القضاتی و امیر حجاج منصوب کرد و دیوان مظالم را نیز بر عهده او گذاشت. فرمان بهاءالدوله از شیراز به بغداد رسید. خلیفه، بجز مقام قاضی القضاتی، بقیه مناصب را تأیید کرد. این مخالفت نشانه احیاء قدرت معنوی خلیفه عباسی و شروع ضعف امیران آل‌بویه بوده است.

القادربالله، علاوه بر اقدام برای احیای اقتدار خلیفه، در صدد تضعیف و حذف شیعیان نیز برآمد. او از برگزاری مجالس مناظره معتزله و شیعه ممانعت و مخالفان را سرکوب می‌کرد. القادر بالله برای حذف رقیب مذهبی‌اش، در سال ۴۰۲هـ تکفیر نامه‌ای علیه فاطمیان مصر صادر کرد و علمای سنی و شیعه آن را امضاء کرده یا مجبور به امضاء شدند. ابن اثیر می‌نویسد: «انکار فقهای شیعه در خصوص عدم انتساب فاطمیان مصر به علویان از روی ترس و تقیه و عدم آگاهی به علم انساب بود».

سیاست القادر بالله، سیاستی گام به گام برای بازگشت به قدرت معنوی و دنیوی خلفای عباسی بود. او که می‌خواست موقعیت سیاسی آل‌بویه شیعه مذهب را متزلزل نماید تا بار دیگر قدرت دنیوی با قدرت معنوی خلیفه جمع گردد، ابتدا از فاطمیان شروع کرد تا هم رقیبش را از میان بردارد، هم با شیعیان امامی مسلط بر خلافت و بغداد، به طور مستقیم مخالفتی آغاز نکرده باشد و هم موقعیت خود و شیعیان را بسنجد و دشمنان و مخالفان احتمالی را نیز با اتهام الحاد، وابستگی به فاطمیان و داشتن داعیه خلافت، از سر راه بردارد.

از طرف دیگر قدرت آل‌بویه هم زمان با بغداد، در ایران نیز رو به ضعف گذاشت و نبود یک حکومت واحد، آنان را با نابودی رو به رو کرد. حکومت آنان، ابتدا در داخل ایران رو به ضعف گذاشت و سپس در بغداد با چالش روبرو شد. محمود غزنوی در سال ۴۲۰هـ بر ری ـ مرکز شاخه جبال آل‌بویه ـ مسلط گردید و به پیروزی خود بر آل‌بویه رنگ مذهبی بخشید و آن را جنگ با الحاد و پیروزی بر ملحدان قلمداد کرد. او در نامه‌ای که به خلیفه، القادر بالله، نوشت، مجدالدوله و اطرافیانش را باطنی خواند، در حالی که خلیفه از اعتقادات شیعی آل‌بویه که ارتباط نزدیکی با او داشتند و مدتها بر دستگاه خلافت مسلط بودند، اطلاع کامل داشته است. به گفته بیهقی، خلیفه خود مشوق محمود غزنوی در حمله به ری بوده است. به هر حال اقدام محمود غزنوی، خلیفه عباسی و عباسیان را خشنود ساخت و جرأت و جسارت آنان را افزایش داد. پس از مرگ القادر بالله، پسرش ابوجعفرعبدالله، ملقب به القائم بامرالله، جانشین او شد. خلافت القائم، پس از بیعت جلال الدوله دیلمی با او، رسمیت یافت. القائم بامرالله نیز سیاست پدر را در بازیابی قدرت خلیفه و تضعیف آل بویه دنبال کرد و در اندام لرزان خلافت عباسی استحکامی پدید آورد، به طوری که درخواست لقب «ملک‌الملوک» از جانب جلال الدوله دیلمی به استفتاء از فقها موکول گردید. خلیفه برای تحکیم بخشیدن به قدرت خلافت و گریز از ضعف احتمالی، سنجیده‌تر از گذشته عمل کرد. او در جریان اختلاف میان جلال الدوله و ابوکالیجار دیلمی، جانب هر دو را رعایت می‌نمود تا در صورت غلبه هر یک از آنان بر دیگری، موقعیت تثبیت شده‌ای داشته باشد. در این زمان به نظر می‌رسد، خلیفه به تدبیر سیاسی دیگری نیز متوسل شده باشد و آن برقراری ارتباط با طغرل سلجوقی بود. از نوشته ابن‌اثیر چنین بر می‌آید که خلیفه می‌خواسته اختلاف میان دو امیر دیلمی را به اطلاع طغرل برساند و او را به بغداد دعوت نماید.

از شروع حکومت ملک رحیم، آخرین امیر آل بویه در بغداد، ضعف سیاسی آل بویه آشکارتر شد. درخواست لقب از جانب او، ابتدا مورد پذیرش خلیفه واقع نگردید. به گفته ابن‌خلدون، خلیفه گفته بود: «لقب ملک رحیم مانع شرعی دارد»، ولی با رفت و آمد رسولان موافقت صورت گرفت و خلیفه، القائم بامرالله، دستور داد به نام ملک رحیم خطبه بخوانند. بازیابی قدرت خلیفه، موضع اهل تسنن را در بغداد تقویت کرد. امیر بویهی ضعیف‌تر از آن بود که واکنشی نشان دهد. فقط مقاومتی از جانب سرداران شیعه و نورالدوله دبیس بن مزید، حاکم شیعی مذهب حله، صورت گرفت. نورالدوله دبیس نام خلیفه را از خطبه انداخت و سپاهیان ترک به فرماندهی بساسیری که گرایش‌های شیعی داشت، در حمایت از ملک رحیم و تسلط بیشتر بر خلیفه، به دارالخلافه ریختند(۴۴۷هـ)، به طوری که خلیفه می‌خواست بغداد را ترک کند، ولی حاکم موصل، ابن بدران ـ که به اطاعت طغرل سلجوقی در آمده بود ـ سعی کرد میان طغرل و خلیفه ارتباطی برقرار سازد. وزیر خلیفه، رئیس‌الرؤسا نیز در این کار با او همدست شده بود. بساسیری از موضوع با خبر گردید و دستور داد تا مقرری خلیفه و رئیس‌الرؤسا و اطرافیان آنان قطع شود. خلیفه از ملک رحیم خواست تا بساسیری را تبعید نماید. زیرا خلیفه در این زمان تا حدودی به حقوق معنوی و دنیوی خود دست یافته بود، در امور سیاسی دخالت می‌کرد و در تضعیف ملک رحیم اعمال نفوذ می‌نمود. تبعید بساسیری و نبود قدرتی برای حمایت از ملک رحیم، راه را بر طغرل سلجوقی گشود تا به دعوت خلیفه، برای کوتاه کردن دست آل بویه از حکومت بغداد، اقدام نماید.

به نظر می‌رسد تضعیف خلافت و خلفای عباسی یکی از پی‌آمدهای مهم قدرت‌یابی حکومت ایرانی ـ شیعی آل بویه بود. تسلط آنان بر خلفای عباسی، قدرت دنیوی و معنوی خلفا را رسماً محدود کرد. تنها امتیاز خلفا این بود که به نامشان خطبه خوانده می‌شد؛ امتیازی که آل‌بویه به آنان داده بودند. خلیفه عباسی، بقای خود را مدیون اغماض آل بویه از دست‌یابی به خلافت و انتقال آن به خاندان آل علی بود. اختیارات حکومتی خلیفه به آل‌بویه تفویض شد و حق انتخاب صاحب منصبان دیوانی، قضایی و نظامی از آنان سلب گردید. بوییان، چند بار به دلایل مختلف، خلیفه عباسی را خلع کردند و فردی مطیع را بر مسند خلافت نشاندند. ولی این حاکمیت ادامه پیدا نکرد.

همچنین دوران آل‌بویه، دوره گسستگی از تسلط خلافت عباسی بود و تجربه‌ای مهم برای مردم ایران در رسیدن به استقلال سیاسی و کنده شدن از سیطره خلافت عباسی به همراه داشت. هر چند حکومت آل‌بویه، به دست سلجوقیان ترک ـ که برای مشروعیت یافتن حکومتشان، بر پایه‌های سست کاخ خلافت عباسی دست آویختند ـ برافتاد و کوشش ایرانیان شیعی مذهب برای مدتی دیگر متوقف یا کند شد ولی قدرت خلافت عباسی هیچ‌گاه، به جایگاه نخستین خود باز نگشت.([۱])

گفتار دوم: فتنه انگیزی مفتیان حنبلی

رویداد مهم اجتماعی دیگری که در قرن چهارم رخ داد، این بود که دشمنی و مقابلۀ با تشیّع از حکومت به توده‌های عوام و مفتیان عوام‌گرا و افراطی تسنّن انتقال یافت. به عبارت دیگر خلافت عباسی دریافته بود که تشیّع به عنوان یک واقعیت پذیرفته شده در جامعه وجود دارد و می‌بایست با آن مدارا کرد اما مفتیان متعصّب که این روند را نمی‌پذیرفتند، بیشتر به سراغ عوام الناس رفته و با تحریک آنها به شیعه‌ستیزی خود ادامه می‌دادند و چه بسا در این قرن خلفای سنّی بغداد مفتیان تند روی سنّی را را سرزنش و تبعید می‌کنند و عوام هوادار آنها را تهدید به سرکوب کرده و از تجمع آنها جلوگیری می‌کنند.

از میان فرقه‌های اهل تسنّن، بیشترین خصومت با شیعیان را حنبلیان داشتند که طبعاً به رویۀ بنیان‌گذار این مکتب یعنی احمد بن حنبل بازگشت می‌کرد.

مقدسی درباره حنابله([۲]) افراطی عراق در قرن چهارم می‌نویسد:

در بغداد غالیان هستند که در دوستى معاویه افراط مى‏دارند و همچنین مشبّهان و بربهاریان [که حدیث‌هائى منکر در دوستى معاویه دارند] روزى من در مسجد جامع واسط دیدم گروهى گرد مردى را فرا گرفته‏اند. وقتی نزدیک شدم شنیدم مى‏گوید: فلان از فلان روایت کرده که پیغمبر گفت: «خدا به روز قیامت معاویه را به خود نزدیک مى‏کند و دست بر سرش مى‏کشد و او را همچون یک عروس به مردم نشان مى‏دهد» من گفتم: براى چه؟ براى جنگى که با على کرد؟ خدا معاویه را بیامرزد أمّا تو گمراه دروغ مى‏گوئى! او فریاد زد: بگیرید این رافضى را!! مردم بر سر من ریختند تا یکى از نویسندگان مرا شناخت و ایشان را پراکنده کرد.([۳])

ابن اثیر دو تن از عالمان معروف حنبلی را که به «بربهاری»([۴])‏ مشهور بودند یاد کرده که عوام سنّی را علیه شیعیان تحریک مى‏کرده‏اند نام می‌برد که عبارتند از:

۱ـ حسین بن قاسم بن عبیدالله بر بهارى به سال ۲۹۶ هنگامى که ابن معتز ناصبى مى‏خواست خلافت را از مقتدر نیمه شیعى برباید، به پیروان این شخص متوسل مى‏شد.

۲ـ حسن بن على بن خلف بر بهارى که به سال ۳۲۹ در حالی‌که تحت پیگرد خلیفه نیمه شیعى عباسى بود، درگذشت. خلیفه راضی در اعلامیه خود او را مشبّه، مجسّم و قشرى نامیده است.([۵])

در بخش عمده‌ای از قرن چهارم عالم معروف حنبلى شخص فوق الذکر یعنی «حسن‏ بن على بن خلف بربهارى» بود که فردی کج‏اندیش و کینه‏توز و شیعه‌ستیز معرفی شده و سخنان منکر و ناشناخته زیادى مى‏گفت. وی‌ با توجه‌ به‌ دشمنی‌هایى‌ که‌ با اهل‌‌بیت‌ داشت([۶])، با هرگونه‌ برگزاری‌ مراسم‌ عزاداری‌ برای‌ امام‌ حسین‌ مخالف‌ بود و با آن‌ به‌ سختى‌ برخورد مى‌کرد.

به همین علت شیعیان‌ در ابتدای قرن چهارم از بیم‌ آزار حنابله بربهاریه‌، یا در خانه رؤسا و یا مخفیانه‌، به‌ سوگواری‌ برای اهل بیت مى‌پرداختند به‌ هر روی‌ در این‌ دوره‌، نقش‌ پنهان‌ و آشکار بربهاری‌ را مى‌توان‌ در همه شورش‌هایى‌ که‌ حنبلیان‌ در بغداد به‌ راه‌ انداختند، پى‌گیری‌ کرد. وی اولین بار زیارت قبور را منع کرد و نوحه‏گرى و مرثیه‏خوانى بر امام حسین و زیارت او را قدغن ساخت و به کشتن نوحه‏خوانان دستور داد. او که داراى آراء مخصوصى بود([۷]) و هرکس با آراء و عقائد او مخالفت مى‏ورزید، تکفیر می‌کرد([۸]) و یاران خود را وادار مى‏کرد که با خشونت‏ با مردم رفتار کنند، خانه‏هاى مردم را غارت نمایند و مزاحم کارهاى مردم باشند و هرکس‏ سخنانشان را نپذیرد او را بترسانند. یکى از موارد آن، داستان حمله آنها به‏ «محمد بن جریر طبرى‏» مورخ معروف اهل تسنن است. طبری تشبیه و جلوس خداوند بر عرش را به صورت که آنها می‌گفتند امرى محال دانست. حنبلی‌ها و اصحاب حدیث چون این سخن را از طبرى شنیدند به او حمله بردند و دوات‌هاى خود را به طرف وى پرتاب کردند. او ناگزیر به خانه خود پناه برد، حنبلی‌ها که تعدادشان به هزاران تن مى‏رسید، خانه‏اش را سنگباران کردند؛ به‏ گونه‌ای ‏که در جلو خانه او تل بزرگى از سنگ پدید آمد.

«نازوک‏» رئیس شرطه بغداد، با هزاران سپاهى در رسید و طبرى را از شر حنابله رها کرد و یک روز تمام در آنجاماند و دستور داد سنگ‌ها را از خانه او دور کردند([۹]).

بربهاری‌ همچنین‌ در ماجرای‌ تخریب‌ مسجد بَراثا (ه م‌) که‌ مورد علاقه انبوهى‌ از شیعیان‌ بود، دست‌ داشت.

این‌ مسجد به تحریک حنابله و به‌ دستور خلیفه‌ مقتدر با خاک‌ یکسان‌ شد و زمین‌ آنجا به‌ فتوای‌ بربهاری‌ به‌ گورستان‌ تبدیل‌ گردید.([۱۰])

بربهاری‌ علم‌ کلام‌ که‌ تار و پود آن‌ را تفکر، تعقل‌ و جدل‌ تشکیل‌ مى‌دهد، یکسره‌ باطل‌ اعلام‌ مى‌کند و کلام‌ را علمى‌ مى‌داند که‌ جز زندقه‌، کفر، شک‌، بدعت‌، گمراهى‌ و سرگردانى‌، چیزی‌ به‌ دنبال‌ ندارد.([۱۱])

علت عمده‏اى که باعث‏ شد خلیفه حکم دستگیرى او را صادر کند، مطالبى بود که برخلاف عقاید اسلامی اظهار مى‏داشت. نهایتاً خلیفه به وزیر خود «ابى على بن مقله‏» دستور داد او را دستگیر سازد تا فتنه‏ها بخوابد و اوضاع آرام گیرد.

«بربهارى‏» خود را مخفى کرد تا این‌که با جمعى از یارانش دستگیر و به بصره تبعید گردید([۱۲]) سپس بربهارى در زمان‏ راضى(۳۲۲هـ) به سال ۳۲۳ با یاران خود به بغداد برگشت. راضى از جریان مطلع شد و به رئیس شرطه دستور داد در بغداد از یاران بربهارى نباید دو نفر در یک‌جا جمع شوند. بدر خرشنى (صاحب شرطه) گروهى از اتباع او را به زندان افکند و خود بربهارى متوارى شد.([۱۳])

«ابوعلى مسکویه‏» مى‏نویسد:

علت این اقدام این بود که بربهارى و پیروانش پیوسته فتنه‏انگیزى مى‏کردند. درباره این گروه از طرف خلیفه الراضى توقیعى صادر گردید، خلیفه در توقیع خود، اعمال و معتقدات اتباع بربهارى را از قبیل این‌که شیعیان اهل‌بیت پیامبر| را به کفر و ضلالت نسبت داده و زیارت قبور امامان و پیشوایان دینى را انکار کرده‏اند، ذکر نموده و به سختى بر آن تاخته است و تهدید کرده است که هرگاه دست از کارهاى خویش بر ندارند، گردنشان را خواهد زد و خانه و محله‏هاى آنها را به آتش خواهد کشید.([۱۴])

«ابن اثیر» در تاریخ خود، در حوادث سال ۳۲۳ تحت عنوان فتنه حنابله در بغداد نوشته است که در این سال (۳۲۳) کار حنبلی‌ها در بغداد بالا گرفت و قدرتى پیدا کردند.

«بدرخرشنى‏» صاحب شرطه، در دهم جمادى الاخره دستور داد تا در دو طرف جسر بغداد ندا کردند که از اصحاب بربهارى حنبلى، دو نفر نباید با هم باشند([۱۵]) و حق ندارند در خصوص مذهب خود مناظره کنند؛ امام جماعتشان باید در نماز صبح و مغرب و عشاء «بسم‏الله‏» را بلند و آشکارا بگوید. این اقدام صاحب شرطه مفید واقع نشد، بلکه فتنه‏جوئى یاران بربهارى فزونى گرفت. فتنه‌انگیزان بربهاریه در یکی از این فتنه‌ها چهل و هشت ردیف از بازارهای بغداد را به آتش کشیدند و این زمانی بود که بدر خرشنی یکی از اصحاب بربهاری به نام «دلاء» را دستگیر کرد.([۱۶])

آنها برخی افراد عوام را وا می‌داشتند تا افراد منسوب به دیگر فرقه­های اهل تسنّن نظیر شافعیه را تا نزدیک مردن کتک بزنند.

ابن اثیر از توقیع خلیفه که آن را براى حنابله خواندند، سخن گفته و این‏چنین ادامه داده است که خلیفه «الراضى‏» یاران بربهارى را سخت توبیخ کرده و به شدت آنها را تهدید نموده است([۱۷])؛ ‏زیرا براى خداوند، مانند و شبیهى‏ قائل بودند([۱۸]) و ذات احدیت را داراى کف دست و انگشتان و دو پا با کفشی از طلا و صاحب گیسوان، تصور مى‏کردند و مى‏گفتند که خداوند به آسمان بالا مى‏رود و به ‏دنیا فرود مى‏آید.

از توقیع خلیفه چنین معلوم مى‏شود که اتباع بربهارى در حالى که زوار قبور ائمه را بدعتگزار مى‏دانستند، به زیارت قبر مردى از عوام که هیچ نسبتى هم با رسول خدا| نداشت، امر مى‏کردند([۱۹]).

سرانجام بربهارى در سال ۳۲۹ در ۹۶ سالگى در مخفیگاه دوم فوت کرد([۲۰]) درحالى‏که در خانه زنى خود را پنهان کرده بود در همان خانه بدون این‌که کسى بداند او را غسل دادند و کفن کردند و در همانجا به خاک سپردند([۲۱]).

صولى‌ در جایى‌ از مرگ‌ بربهاری‌ به‌ سبب‌ فرونشستن‌ فتنه‌ها ابراز خرسندی‌ مى‌کند.

از دیگر مفتیان فتنه‌انگیز در قرن چهارم، عبیدالله بن محمد بن محمد بن حمدان عکبرى مکنى به‏ «ابوعبدالله‏» و معروف به «ابن بطه‏» از فقهاء و محدثین حنبلى است که درسال ۳۰۴ در عکبرى ـ واقع در ده فرسنگى بغداد ـ متولد شد و در سال ۳۸۴ در ۸۳ سالگى در همانجا درگذشت. او براى تحصیل و فراگرفتن حدیث به مکه و سرحدات و بصره و سایر شهرها مسافرت نمود و سپس به زادگاه خود مراجعت و مدت چهل سال‏منزوى و خانه‏نشین گردید و کتابهائى نوشت. او نیز مانند بربهاری عالمی کج‏اندیش بود([۲۲]) که بر خلاف اعتقاد عموم مسلمانان، زیارت و شفاعت پیغمبر| را انکار کرد. وى معتقد بود که سفر براى زیارت قبر پیغمبر| سفر معصیت است و باید نماز را در این سفر تمام خواند و قصر آن جایز نیست. وی عقیده داشت که‏ هرکس سفر به زیارت قبور انبیاء و صالحان را عبادت بداند، عقیده او مخالف سنت‏ پیغمبر| و برخلاف اجماع است.

از منابع بر مى‏آید که هواداران بربهاری و ابن بطه در گذرگاه‌ها کمین مى‏کردند و زائران و عزاداران شیعه را مورد آزار و اذیت قرار مى‏دادند و این از بیانیه خلیفه الراضى بالله‏ ـ که علیه این فرقه صادر شده ـ به خوبى پیداست.

راضى در بخشى از این بیانیه خطاب به آنها مى‏نویسد:

از دیگر [انحرافات شما] ناسزاگویى به نیکان است، نسبت دادن شما شیعیان اهل بیت پیامبر| را به کفر و گمراهى، در کمین نشستن براى شکنجه و آزار ایشان در هر کوى و برزن، دیگر؛… بدگویى شما از زیارت کردن گور پیشوایان صلوات الله‏ علیهم و سرزنش کردن زائران و بدعتگذار نامیدن ایشان است.

این بیانیه، حاکى از این است که گرچه در نیمه اول قرن چهارم، خلفا بر خلاف عهد متوکل، محدودیت‌هایى براى شیعیان در انجام مراسمشان قائل نبودند امّا حنابله به آزار و اذیت آنها مى‏پرداختند و احتمالاً این وضع تا سلطه آل بویه بر بغداد (۳۳۲ق) ادامه داشت و از آن پس که شیعیان به سبب حاکمیت آل بویه قوت گرفتند ـ گرچه باز هم به سبب تعصب حنابله در بغداد براى برگزارى مراسم عزادارى با مشکلاتى روبه‏رو بودند ـ ولی با حمایت حکومت، مراسم عزادارى را به صورت علنى در کوچه و بازار انجام مى‏دادند.

پس از استیلای محمود غزنوی بر خراسان و اظهار اطاعت وی از خلیفه (۳۸۹ هـ) مجدداً سنّیان جان گرفتند و دو رسم جدید را به سیاق مراسم روز عاشورا و عید غدیر باب کردند. آن‌ها هشت روز پس از عاشورا، برای مصعب بن زبیر مراسم سوگواری برپا کردند و هشت روز پس از عید غدیر هم به مناسبت روز غار که خود یوم الغارش خواندند، جشنی برپا داشتند و دلیل برپایی آن را ورود پیامبر| با ابوبکر به غار حرا دانستند. این جشن در روز اول ذیحجه ۳۸۹ برپاشد.

اهل تسنن در محله سوق الطعام بغداد زنی را سوار بر شتر کردند که عایشه است، یکی را طلحه نامیدند و دیگری را زبیر، هنگامه‌ای آفریدند که مثلاً با اصحاب علی در جنگند و شبیه جنگ جمل را بازنمایی کردند.([۲۳])

نتیجۀ تعصبات حنبلیان علیه اعتقادات دیگر مسلمانان از جمله شیعه برافروختن درگیری‌های مذهبی بود که متفتیان حنبلی محور این عصبیت‌ها به شمار می‌رفتند.

بر اثر این رویدادها انسان‌های زیادی جان باختند و دکان‌های بی‌شمار و اموال زیادی تباه گشت و به غارت رفت. در این میان برخی از حکام و فرمانروایان نیز آتش اختلاف را تیزتر می‌کردند تا خود به راحتی حکومت برانند.

گفتار سوم: تعصبات و افراط‌گرایی عامه (سنّیان)

در قرن چهارم محور تعصّب در بسیاری از نقاط برعکس گردید یعنی اگر تا قبل از این قرن حکومت خلفایی و سنّی نوعی اقتدار همراه با تعصّب و زورگویی نسبت به علویان و شیعیان داشت، اکنون در این قرن با انتقال قدرت به حاکمان شیعی بویهی و حمدانی و فاطمی اعمال تعصّب از حاکمان به عالمان و عوام تسنّن انتقال یافت یعنی در این دوره حاکم شیعی نه تنها کنش‌های متعصبانه شیعی از خود نشان نمی‌دهد بلکه در خصوص عالمان و رعایای سنّی و شیعۀ خود نوعی آزادی مذهبی را اعمال می‌کند ولی این عالمان و عوام متعصّب سنّی هستند که این آزادی عبادت و شعائر مذهبی برای شیعیان را بر نمی‌تابند و شهرها خصوصاً بغداد را در ایام عزاداری اهل‌بیت به آشوب می‌کشانند، به حرم ائمه اهل‌بیت حمله می‌کنند و مناطق شیعه‌نشین را غارت می‌کنند.

بنابراین می‌توان قرن چهارم را، دورۀ اوج تضادها و اصطکاک‌های مذهبی بین شیعه و سنّی دانست.

مروری گذرا بر تاریخ ابن اثیر، نشانگر گوشه‌ای از این حوادث، خواهد بود:

ـ ۳۴۵ هـ. ق اختلاف سختی میان اصفهانیان و قمیان اتفاق افتاد. عامل آن، این بود که از فردی قمی، که از ملازمان مسؤول امنیت اصفهان بود، نقل شد که یکی از خلفای تسنّن را دشنام داده است. متعصبان شورش کردند و جمعی انبوه، گرد آمدند و در داروغه‌خانه (اداره پلیس) تجمع کردند. گروهی در این حادثه، به قتل رسیدند. غارت‌گران، اموال تاجران قمی را غارت کردند.

ـ ۳۵۳ هـ. ق در این سال، همچون سال پیش، معزالدوله دستور داد تا بازارهای بغداد را ببندند و مراسم عزای امام حسین را بپا دارند. در نتیجه مخالفت متعصبان حنبلی با احیای نام و یاد امام حسین برخورد سختی میان شیعیان و سنّیان اتفاق افتاد. گروهی مجروح شدند و اموال فراوانی غارت شد.

ـ ۳۶۲ هـ. ق در این سال، یکی از مأموران دولتی و متعصب اهل تسنّن، محلّه کرخ را به آتش می‌کشد. آتش گسترده‌ای، این مرکز شیعی‌نشین را در بر می‌گیرد. هفده هزار نفر در آتش می‌سوزند، سیصد دکان و خانه‌های فراوان، طعمه حریق می‌شوند، سی و سه مسجد نابود می‌گردد.

ـ ۳۸۰ هـ. ق پس از بازگشت بهاءالدوله از بغداد به اهواز، عیاران در دو سوی بغداد آشوب کردند. درگیری‌هایی بین شیعه و سنی رخ داد. کشتار فراوانی اتفاق افتاد. برخی از محلّه‌ها به آتش کشیده شد؛ و اموال فراوان غارت رفت؛ خانه‌هایی خراب شد. چندین ماه، آشوب ادامه داشت تا بهاءالدوله، به بغداد بازگشت.

ـ ۳۸۲ هـ. ق در این سال، مجدداً میان اهل کرخ، مرکز شیعه‌نشین بغداد و سنیان، درگیری رخ داد. محمد بن الحسن بن الحاجب، به رفع آشوب پرداخت؛ آن قدر کشت و دار زد تا شهر آرام گرفت!

ـ ۳۸۹ هـ. ق اهل تسنن محلۀ باب البصره بغداد، در مقابل جشن و سرور عید غدیر و نیز عزاداری عاشورا دو روز را برای عزا و جشن قرار دادند. بیست و شش ذی الحجهًْ را به عنوان روز غار (روز همراهی ابوبکر با پیامبر اکرم| در غار هنگام هجرت به مدینه) قرار دادند و در آن روز، به جشن و سرور می‌پرداختند. هیجده محرم را به عنوان سالگرد قتل مصعب بن زبیر، روز عزا اعلام کردند و به عزاداری رو می‌آوردند.

ـ ۳۹۱ هـ. ق در این سال، اهل تسنّن با پشتیبانی نظامیان ترک بغداد، به شیعیان محلّه کرخ هجوم بردند.

ـ ۳۹۳ هـ. ق در بغداد، فتنه سختی درگرفت. مفسدان و راهزنان، مسلّط شدند. بهاء الدوله، ابوعلی استاذ بن هرمز، عمید الجیوش را به عراق فرستاد تا امور را سامان دهد. وی پس از رسیدن به بغداد، دستور داد تا اهل تسنّن و شیعه، حق اظهار مذاهب و عقایدیشان را ندارند. پس از آن برای خشنود ساختن حنابله متعصب شیخ مفید را تبعید کرد.

ـ ۳۹۸ هـ. ق در ماه رجب، آشوبی در بغداد اتفاق افتاد. آغاز آن، چنان بود که فردی از بنی عباس محلّۀ باب البصره پیش شیخ مفید آمد و او را آزار داد. شاگردان شیخ، برآشفتند و به سوی ابوحامد اسفرایینی و ابن اکفانی، دو فقیه اهل تسنّن بغداد رفتند و آنان را دشنام دادند. فقهای دیگر اهل تسنّن را نیز جستجو کردند آنان گریختند.

ابوحامد اسفرایینی، به منطقه دار القطن منتقل شد. فتنه و آشوب در بغداد اوج گرفت.

سلطان دستور داد تا عده‌ای را گرفتند و به زندان افکندند. شهر آرام شد. ابوحامد اسفرایینی به مسجد خویش بازگشت و شیخ مفید از بغداد تبعید شد. علی بن مَزید در رابطه با وی شفاعت کرد و به بغداد بازگشت.

ـ ۴۰۶ هـ.ق اختلاف و نزاع میان محله کرخ و محله باب الشعیر، رخ داد. فخرالملک، عملکرد شیعیان محله کرخ را محدود کرده و آنان را از برپایی مراسم نوحه و عزاداری پنج روز عاشورا منع کرد.

ـ ۴۰۷ هـ. ق اختلافی بین اهل تسنن و شیعه در شهر واسط رخ داد. سنّیان، پیروز شدند و رهبران شیعی و علویان، به علی بن مَزید پناه بردند و از او یاری طلبیدند.

ـ ۴۰۸ هـ. ق آشوبی میان سنیان و شیعیان بغداد درگرفت. القادر بالله، از شیعه، معتزله و دیگر مذاهب، تعهد خواست که در مسائل مذهبی، از مناظره و مباحثه پرهیز کنند. او تهدید کرد که هرکس نافرمانی کند، مجازات خواهد شد.

وقایع فوق می‌تواند گوشه‌ای از موقعیت و مشکلات شیعه را در مقطع حاکمیت و قدرت آل بویه بازگو کند.

در کشاکش آن حوادث شیخ مفید حداقل سه تبعید و نیز توهین‌ها و آزارهایی را به جان خرید.

بنابراین گزارش‌ها در قرن چهارم، حنابله بغداد مکرر به فتنه‏انگیزى و اذیت و آزار مردم مى‏پرداختند. آنها همچنین در بغداد مسجدى بنا کردند که مرکز فتنه و فساد بود. به همین دلیل مردم آن را مسجد ضرار نامیدند. آن را به مسجد ضرارى که پیغمبر اکرم| آن را خراب کرد مانند کردند و به‏ «على بن عیسى‏» وزیر شکایت کردند و او دستور ویران کردن آنجا را داد.

همچنین در ۳۱۷ق‌ / ۹۲۹م‌ میان‌ حنابله‌ (خاصه‌ یاران‌ ابوبکر مروزی‌) با گروهى‌ از مخالفانشان‌ بر سر تفسیر آیه {عَسى‌ اَن‌ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحْموداً}،([۲۴]) فتنه‌ای‌ خونین‌ بر پا شد. مطابق‌ تفسیر حنابله‌ پیامبر|‌ همنشین‌ خداوند خواهد شد اما مخالفان‌ ایشان‌ این‌ تفسیر را نمى‌پذیرفتند و بر آن‌ بودند که‌ مراد از آیه‌، شفاعت‌ است‌. بر سر این‌ نزاع‌ عده‌ای‌ کشته‌ شدند([۲۵]).

غالب فرقه‌های اهل تسنّن با برگزاری مراسم مذهبی شیعه نظیر عزاداری مخالفتی نداشتند. بلکه عمدتاً حنابله با برگزاری مراسم مذهبی به خصوص عزای امام حسین مخالفت افراطی می‌کردند و از دیرباز با دیگر مسلمانان نیز بر سر این موضوع اختلاف و درگیری داشتند. آنها در این دوره هم کم و بیش به مخالفت با عزاداری و جشن شیعیان ادامه دادند امّا با توجه به کثرت شافعیان و حنفیان، به خصوص در ایران ـ که با این مراسم مخالفتی نداشتند ـ مخالفت حنابله نمی‌توانست به غیر از بغداد در جاهای دیگر مانع عمده‌ای برای برگزاری مراسم مذهبی شیعه نظیر عاشورا یا غدیر باشد. با این حال برخوردهای خونین حنابله بغداد با شیعیان یکی از چالش‌ها و موانع عمده سیادت کامل شیعه در قرن چهارم به شمار می‌رود.

گفتار چهارم: تفوق تدریجی ترکان

رهبران نظامی ترک‌ها پس از وفات واثق به سال ۲۳۲ هـ نقشی اساسی در گزینش متوکل به عنوان خلیفه ایفا کردند. بر این اساس نظامیان ترک مجالی وسیع را برای نفوذ و قبضه کردن امور حکومتی یافتند. و آنها چندی بعد متوکل را کشتند و در انتخاب خلفای بعدی نقش محوری ایفا می‌کردند و اگر خلیفه‌ای با خواست آنها همراهی نمی‌کرد به راحتی او را به قتل می‌رساندند ولی با ورود دیلمیان به بغداد قدرت ترکان تا اندازۀ زیادی تعدیل شد اما به دنبال اختلافات دیالمه امرای آل بویه نیز به بهره‌گیری از نظامیان ترک روی آوردند و دیری نگذشت که ترکان مجدداً در امور نظامی به رقیب جدی دیلمیان تبدیل شده و به تدریج آنها را کنار زدند.

نتیجه صف‌بندی ترکان و دیلمیان آن بود که نیروی نظامی ترکان در بغداد، به عنوان نیروی حامی اهل تسنّن، به حساب آید و در تمامی رقابت‌های ترکان و دیلمیان، به گونه‌ای پای مذهب نیز به میان می‌آمد. اهل سنّت بغداد، به نیروی نظامی ترکان دلبستگی نشان می‌دادند و شیعیان، نیروی نظامی آل بویه را به حمایت می‌طلبیدند([۲۶]). بعدها دسته‌جات جدید ترکان غُز به رهبری طغرل سلجوقی به سیادت دیالمه در بغداد پایان دادند.

گفتار پنجم: قتل عام و نسل‌کشی شیعیان

یکی از مهم‌ترین موانع رشد تشیع در طول تاریخ، قتل عام و نسل کشی شیعیان به وسیلۀ حاکمان سنّی به شمار می‌رفت. پدیده برخورد حذفی با هواداران مکتب اهل بیت و تشیّع از ابتدا در دستور کار خلفا و حکام ظالم تسنّن در ادوار مختلف تاریخى و مناطق مختلف قرار داشته که به صورت پدیده مذموم قتل عام پیشوایان مکتب تشیّع، عالِمان و اشخاص عادى شیعه تجلّى پیدا می‌کرد. و شیعه‌کُشى به تدریج از حاکمان به فتاواى برخی مفتیان متعصب اهل تسنّن و سپس اعتقاد هواداران آنها انتقال یافت؛ و نهایتاً در مجموع به بزرگترین‏ تراژدى در تاریخ ممالک مسلمان‏نشین تبدیل شد. دربارۀ علل نسل‌کشی علویان و شیعیان باید گفت: عوامل‏آن اکثراً سیاسى ـ اقتصادی و بعضاً اعتقادى بوده است.

در قرن چهارم و پنجم نیز از این‌گونه اقدامات به فراوانی توسط حاکمان سنّی و بعضاً متعصبین اهل تسنّن علیه شیعیان دیده می‌شد که به یکی از این موارد اسف‌بار آن اشاره می‌شود:

قتل عام شیعیان در إفریقیه

معز بن بادیس آخرین امیر آل زیری به تحریک خوارج از مذهب شیعه انحراف جست و به لعن شیعیان و ولی نعمتان فاطمی خود روی آورد. سپس هر کس از شیعه را یافت به قتل رساند وبا ورود به قیروان وبا تحریک کردن عوام آن شهر قتل عام وحشتناکی را به نام ابوبکر وعمر علیه عالمان و مردم عادی شیعه به راه انداخت وبه پناه آورندگان به مساجد نیز رحم نکرد.([۲۷])

ابن خلدون عامل اصلی این واقعه خونبار را طمع نظامیان تسنن به غارت اموال شیعه می‌داند و چنین می‌نویسد:

ریشه آن هم چنان بود که نظامیان و هواخواهان آنان، به غارت اموال شیعیان، طمع داشتند. والی قیروان نیز، آن را می‌خواست؛ زیرا شنیده بود که ابن بادیس می‌خواهد او را برکنار کند. در نتیجه می‌خواست شهر را به آشوب بکشاند. در این حادثه، جمع بسیاری از شیعه، نابود شدند و در آتش سوختند و خانه‌های آنان، غارت گردید. در پی آن کشتار شیعه در تمام افریقیه، آغاز شد. گروهی از باقیماندگان آنان، در قصر منصور، در نزدیکی قیروان، تحصّن کردند. اما عوام، آنان را محاصره کردند و بر آنان سخت گرفتند، تا آن که از گرسنگی به تنگ آمدند. یکایک آنان، که بیرون می‌آمدند، کشته شدند. گروهی از آنان در مهدیّه، به مسجد جامع، پناه بردند، امّا در همان جا، به قتل رسیدند! شاعرانِ بسیاری، از این حادثه یاد کرده‌اند. گروهی فرحناک و شادمان و جمعی اندوهگین و گریان!»

گوشه‌ای از نمونه‌های یاد شده، نشان می‌دهد که چگونه بخش عمده‌ای از این منازعات خونین و نابرابر، از هواها و آمال جاه‌طلبان و ثروت‌اندوزان برخاسته بود.

قتل و غارت وحشیانه شیعه در منطقه افریقیه، تنها گوشۀ کوچکی از این قتل‌عام‌هاست که عامل اصلی آن به جاه‌طلبی حاکم شهر قیروان بازگشت می‌کرد که برای ناامن نشان دادن شهر و تثبیت موقعیت خود، جماعت اهل تسنّن متعصب را بر شیعیان می‌شوراند و نظامیان به نیت نهب و غارت شیعه، به آشوب دامن می‌زنند.

این واقعه اسفبار که یکی از موارد قتل عام و نسل کشی‌شیعیان به وسیلۀ حکام ظالم به شمار می‌رود، در ادبیات شمال آفریقا اثر گذاشت؛ به گونه‌ای که عده‌ای از شعرا آن را مذمت و تقبیح کرده و در مقابل تعدادی از شعرای اموی و خوارج به مدح این اقدام معز پرداختند از جمله قاسم بن مروان بعد از این قتل عام آرزوی قتل عام تمام شیعیان عالم را می‌کرد! و چنین سرود:

وسوف یقتلون بکل أرض       کما قتلوا بارض القیروان([۲۸])

یکی دیگر از شعرای متعصّب اهل تسنّن این قتل عام را موجب رضایت ابی بکر اعلام می‌کند و باز آرزوی قتل عام شیعیان در سراسر زمین و در همۀ دولت‌ها و کشورها را بر زبان می‌آورد:

یا معز الدین عش فی رفعه
انت ارضیت النبی المصطفی
وجعلت القتل فیهم سنه

  وسرور واغتباط وجذل
وعتیقا فی الملاعین السفل
باقاصی الارض فی کل الدول

این در حالی بود که قبل از آن در دولت شیعیان ادریسی و فاطمی آزادی مذهب رواج داشت و هیچ‌گاه هیچ مسلمانی به خاطر سنی‌بودن تحت تعقیب قرار نگرفت.([۲۹])

گفتار ششم: تهاجمات خارجی

۱ـ غزنویان

ری

محمود غزنوی یکی از متعصب‌ترین و بی‌رحم‌ترین امرای ضد شیعه در قرن چهارم به شمار می‌رود که به تحریک و توطئه خلفای تضعیف شده و حیله‌گر عباسی و فتوای مفتیان متعصب تسنّن هزاران نفر از دانشمندان، بزرگان قوم و مردم عادی مسلمان را به جرم تشیع و به اسم «قرمطی بودن» از دم تیغ ظلم و بیداد خود گذراند وی در حمله به ری با شیعیان همچون ملحدان و کافران رفتار کرد و تعداد زیادی از بزرگان آنان را به شهادت رساند و کتاب‌های نفیسی را به آتش کشید محمود غزنوی حمله به ری و غارت و قتل عام مردم را نبرد با کافران جلوه می‌داد.

رازی می‌نویسد:

و آن چه لشکر غزنین با شیعیان رى کردند، بعدها غزان با مسلمانان نکردند. این کارها را محمود غزنوى براى هیبت و تقریر ملک خود انجام داد.([۳۰])

همچنین غزنویان هیچ‌گاه به پیام‌های صلح و دوستی از طرف امرای شیعی از جمله فاطمیان پاسخ مثبت ندادند و به دشمنی خود با شیعه ادامه دادند([۳۱]).

مولتان

دولت اسماعیلیان مولتان قبل از اینکه از جانب هندوها و بت‌پرستان مورد خطر باشد، از جانب امرای متعصب غزنوی مورد دشمنی بود؛ چرا که آنان شیعیان اسماعیلیه را اگرچه مسلمان و اهل قبله بودند و در ترویج شعائر دین اسلام در منطقۀ مرزی بین هندوها و مسلمانان سند تلاش می‌کردند، به چشم کافر نگاه کرده و با تلقی جهاد با ملحدان از هرگونه اقدامی علیه آنان فروگذار نمی‌کردند. جاه طلبی‌ها و طمع‌کاری‌های محمود غزنوی موجب شد تا او بعد از تسخیر مناطق ثروتمند هند غربی به سوی مولتان رو آورد و با محاصرۀ پایتخت دولت «اسماعیلیان مولتان» باج سنگینی را بر آنان تحمیل نماید و با تهدید و ارعاب آنها را متعهد به دست برداشتن از آیین خود کند([۳۲]).

وی به رغم پیمان صلح با اسماعیلیان در سال ۴۰۰ قمری برق آسا به مولتان تاخت و امیر اسماعیلی آن شیخ ابو الفتوح داود را به اسارت در آورد و مردم شهر را قتل عام کرد([۳۳])، آنگاه مسجد معروف شیعه اسماعیلیه در مولتان را متروک کرده و به انبار تبدیل کرد([۳۴]).

اگرچه قدرت اسماعیلیه در مولتان و بعدها هندوستان مجدداً احیا شد ولی باز مورد تعرّض حاکمان متعصب غوری قرار گرفت که به بهانۀ جهاد همانند غزنویان به هندوستان حمله کرده و در ظلم و سرکوب بر مسلمانان شیعه بیشتر از هندوها سخت می‌گرفتند.([۳۵])

۲ـ غزان

ترکان بیابان‌گرد غز به رهبری طغرل سلجوقی بعد از توطئه و تحریک خلفای عباسی با حمله به مراکز تحت تسلّط آل‌بویه عملاً خلافت نیمه‌جان عباسی را احیا کردند و به حکومت دیالمۀ شیعه مذهب پایان دادند، معمول مورخان تاریخ تمدن اسلامی تسلط ترکان متعصب غز بر سرزمین‌های معمور اسلامی را نقطۀ آغاز انحطاط تمدن باشکوه اسلامی به شمار می‌آورند، چرا که آنان با غارت‌گری‌ها و قتل و نهب مردم تبدیل به ضرب المثلی برای این اقدامات شدند.

سلجوقیان که از سال ۴۲۹‌هـ.ق قسمت‌هایی از آسیای غربی را تصرف کرده بودند، در زمان طغرل‌بیگ در سال ۴۴۷ هـ.ق بر بغداد مسلط شدند و خلیفه عباسی به نام طغرل خطبه کرد.

با تسلط سلجوقیان بر بغداد و قسمت‌هایی از ایران، شیعه سخت در تنگنا قرار گرفت. در همان سالی که طغرل‌بیگ بر بغداد چیره شد سلاجقه آتش فتنه اختلاف‌های مذهبی را برافروختند. کتابخانه‌ای که ابونصر، وزیر بهاءالدوله دیلمی در بغداد تأسیس کرده بود، مورد هجوم عوام سنّی و ترکان قرار گرفت و به آتش کشیده شد. ابن خلدون دربارۀ مظالم ترکان غز می‌نویسد:

غزان در سواد بغداد منتشر شده دست به تاراج زدند و خرابى همه جا را فرا گرفت و مردم از خانه‏هاى خود به دیگر جایها کوچ کردند. ترکان سلجوقى در سواد بغداد پراکنده شدند و غارت اموال مردم را از حد گذرانیدند. سواد ویران شد و مردم از آنجا رخت بربستند.([۳۶])

بهانه هجوم دوم ترکان غز این بود که یکی از سرداران آل بویه به نام بساسیری([۳۷]) که گرایش‌های شیعی داشت، موفق شد حاکمیت خلفای عباسی را به محدودیت زمان معز الدوله دیلمی کاهش دهد قبلاً اشاره شد که پس از مقابلۀ خلیفه و وزیر با وی، بساسیری در بغداد به نام المستنصر علوى، خلیفه فاطمی خطبه خواند. این خطبه در جامع منصور خوانده شد. سپس در رصافه خطبه خواند و گفت تا در اذان‏ها «حى على خیر العمل» بیفزایند. مردم بغداد به بساسیرى گرایش داشتند، شیعه از نظر مذهب و اهل تسنّن به سبب رنجى که از غزها متحمل شده بودند([۳۸])، به گونه‌ای که خلیفه می‌خواست بغداد را ترک کند ولی حاکم موصل، ابن بدران ـ که به اطاعت طغرل سلجوقی در آمده بود ـ سعی کرد میان طغرل و خلیفه ارتباطی برقرار سازد.

وزیر خلیفه، رئیس‌الرؤسا نیز در این کار با او همدست شده بود. بساسیری از موضوع با خبر گردید و دستور داد تا مقرری خلیفه و رئیس‌الرؤسا و اطرافیان آنان قطع شود. او گفته بود: «رئیس‌الرؤسا سرزمین را به خرابی کشانده و طمع در غزها انداخته و با آنها مکاتبه کرده است». خلیفه و رئیس‌الرؤسا از بساسیری کینه به دل گرفتند و او را متهم به ارتباط با قرامطه نمودند. خلیفه از ملک رحیم آخرین امیر بویهی خواست تا بساسیری را تبعید نماید. تبعید بساسیری و نبود قدرتی برای حمایت از آل بویه، راه را بر طغرل سلجوقی گشود تا به دعوت مجدد خلیفه، برای نابودی کامل آل بویه بغداد، اقدام نماید.

مؤلف تاریخ گزیده در این باره می‌نویسد: «بساسیرى یک سال و چهار ماه در بغداد قائم بود و خطبه و سکه بنام اسماعیلیان بود ولی قائم خلیفه از عانه رقعه بسلطان نوشت و گفت مسلمانى را دریاب که شعار قرامطه آشکارا شد و کار اسلام سست گشت. سلطان وزیر را فرمود که جواب مناسب بنویس صفى [الدین‏] ابو العلاء منشى بر پشت رقعه خلیفه نوشت: «ارجع الیهم فلنأتینهم بجنود لا قبل لهم بها ولنخرجنهم منها اذله وهم صاغرون».

سلطان را خوش آمد و گفت: امیدوارم که چنین باشد.»([۳۹]) با آمدن مجدد غزان به بغداد بساسیری از ترکان سلجوقی شکست خورد و به قتل رسید و طغرل خلیفه را به بغداد باز گردانید و سپاهیان ترک به همراه عوام الناس اهل تسنّن بغداد به محله‌های شیعیان ریختند و به قتل عام و غارت آنها پرداختند. در این وقایع کتابخانۀ با ارزش شیخ طوسی نیز به آتش کشیده شد و شیخ مجبور شد تا مرکز علمی شیعه را از بغداد به نجف که در آن زمان قریه‌ای بود، انتقال داد. همچنین ترکان سلجوقی، بارها تلاش کردند که تشیّع را در نقاط دیگر نیز نظیر حلب از میان بردارند.

بنابراین هجوم ترکان غز عامل مهمی در توقف رشد شیعه به شمار می‌رود رشدی که از قرن چهارم آغاز شده بود و تا اواسط قرن پنجم ادامه داشت. همچنین این هجوم بسیاری از دستاوردهای تمدنی قرن چهارم را نیز نابود کرد. هم هجوم غزنویان و هم هجوم غزان با تحریک و دعوت خلافت نیمه جان عباسی صورت گرفت که اولی به نابودی آل بویه شاخه ری و دومی به بر چیدن آل بویه شاخه بغداد منتهی شد. این دو رویداد ثابت می‌کند که دستگاه خلافت عباسی برای بقاء همواره دست به دامان قبایل بیابان‌گرد مهاجم می‌شد همان کاری که بعدها «الناصر عباسی» برای مقابله با خوارزمشاهیان کرد و آن دعوت از بیابان‌گردان مغول بود که این بار مغولان بیابان گرد نه تنها سلسله خوارزمشاهی بلکه طومار خلافت عباسی را برچیدند.

۳ـ صلیبی‌ها

یکی از موانع عمده رشد تشیع در قرن چهارم و اوایل قرن پنجم، هجوم صلیبی‌ها و نورماندی‌ها به حکومت‌های شیعه در غرب جهان اسلام است.

منطقه شامات و فلسطین که در تحت سیطره حکومت فاطمی قرار داشت، از دو طرف مورد هجوم قرار گرفت؛ از طرف شرق، ترکان غز که علاوه بر شامات برخی مناطق دیگر تحت تسلّط فاطمیان را مورد حمله قرار دادند، ترکان غزه همچنین مناطق داخلی سرزمین روم را نیز مورد تاخت و تاز قرار داده و با آزار زائران مسیحی بیت‌المقدس بهانه‌ای به دست رومیان و فرنگیان برای بر افروختن آتش جنگ‌های صلیبی دادند. و از طرف غرب نیز صلیبی‌ها از دو جهت به حکومت فاطمی ضربه زدند و زمینه‌های تضعیف و نابودی آن را فراهم ساختند؛ جهت اول این بود که حمله صلیبیان به شامات موجب از دست رفتن بخش عمده‌ای از سرزمین‌های آباد خلافت فاطمی گشت و قدرت آنها را رو به تحلیل برد؛ دلیل دوم این بود که به رغم دفاع فراوان فاطمیان از مرزهای اسلامی([۴۰])، آنها متهم به کوتاهی در جهاد با غیر مسلمانان شدند و دعوت آنان از سرداران کرد تبار نظیر اسد الدین شیر کوه و صلاح الدین ایوبی برای به دست گرفتن فرماندهی سپاهیان در جهاد با صلیبی‌ها، شرایط را برای کودتای ضد فاطمی فراهم کرد و همان سرداران دعوت شده از طرف فاطمیان قبل از اقدام به آزادی بیت المقدس کمر به نابودی ولی نعمتان فاطمی خود در قاهره بستند.

تاریخ گواهی می‌دهد که اعمال غیر انسانی که از طرف صلاح الدین بر فاطمیان و شیعیان مصر و شامات اعمال شد، هیچ‌گاه از طرف او بر علیه صلیبی‌ها که دشمنان اصلی اسلام بودند، انجام نشد.([۴۱]) حملات نورماندی‌ها نیز به جزیره صقلیه (سیسیل) ‌موجب تضعیف دولت محلی کلبیان که از طرف خلفای فاطمی در آنجا امارت داشتند گردید و نهایتاً‌ این دولت محلی با حملات نورماندی‌های مسیحی تضعیف شد و از میان رفت.([۴۲])

۴ـ امویان اندلس

منابع تاریخی نشان می‌دهند که امویان اندلس به طور معمول با همسایگان شیعه خود ـ ادریسیان و فاطمیان ـ روابط مثبت و مودت‌آمیز نداشتند و برای تضعیف آنها می‌کوشیدند این در حالی بود که دولت بنی امیه در اندلس بارها با دولت‌های مسیحی شمال شبه جزیره ایبری قراردادهای صلح بلند مدت داشت و به تعبیر ابن خلدون همان روابط مودت‌آمیز با مسیحیان بود که زمینه را برای تهاجم فرهنگی مسیحیان فراهم کرد و موجبات نابودی سیادت مسلمانان در اندلس گردید حملات امویان اندلس به شمال آفریقا موجبات تضعیف و بر چیده شدن کامل دولت شیعه ادریسی را فراهم آورد و خصومت مداوم امویان با فاطمیان سیادت دریایی مسلمان در دریای مدیترانه را به تحلیل برد و زمینه را برای یکه‌تازی نورماندی‌ها در دریای مدیترانه فراهم آورد علاوه بر آن دولت مرابطین که بعد از سقوط امویان اندلس مدتی بر آن منطقه مسلط شد. در مبارزه با شیعه، معتزله و دولت مرابطی افراط‌گری پیشه کرد و بر شیعیان منطقه مغرب اسلامی سخت گرفت و به اندازه‌ای با شیعیان فاطمی در خصومت و دشمنی قرار داشت که از رفتن حجاج مغرب به حج از طریق مصر ممانعت می‌کرد تا تحت تاثیر تبلیغ شیعه قرار نگیرند.

۵ـ خوارج

خوارج که با خروج بر امام اول شیعیان حضرت علی در تاریخ سیاسی اسلام آشکار شده بودند، در ادوار مختلف تاریخ از جمله قرن چهارم نیز از دشمنی شدید خود با شیعه دست بر نمی‌داشتند.

به همین دلیل خوارج یکی از مهم‌ترین دشمنان حکومت‌های شیعی در قرن چهارم به شمار می‌روند. ایجاد مانع در رشد بیشتر تشیع از جانب خوارج در هر دو بخش عمدۀ فرهنگی و نظامی نمود داشت. در بخش فرهنگی رجال خوارج در تشویق و تحریض عوام تسنن و امرای محلی برای دشمنی با شیعه از هیچ اقدامی فروگذار نمی‌کردند. مورخان در جریان مخالفت معز بن بادیس زیری با سیرۀ گذشتگان خود در هواداری از مکتب تشیع و سرپیچی از خلافت فاطمیان معتقدند که عامل اصلی چرخش ابن بادیس و اقدامات بعدی او در قتل عام شیعیان قیروان به تشویق و ترغیب یکی از مربیان او که از خوارج بود، بر می‌گشت و او «ابوالحسن علی بن ابی الرجال شیبانی» نام داشت وی مذهب اهل تسنّن را به معز تلقین کرد و او را از مذهب خاندان خود (تشیع) و خلفای فاطمیین در مصر کراهت داد و او را تشویق به بیرون رفتن از طاعت خلفای فاطمی کرد.([۴۳])

خوارج افریقیه بارها برای خلافت فاطمی ایجاد مشکل و شورش کردند به طوری که در یکی از این شورش‌ها ابو یزید خارجی حتی شهر مهدیه را محاصره کرد.([۴۴]) در نقاط دیگر نیز باقیمانده‌های خوارج بر علیه امرای شیعی تمام توان خود را به کار بردند. در عمان، خوارج اباضی بر دولت شیعی مکرمیان که از جانب آل بویه حکومت داشت، شوریدند و موجبات تضعیف و نابودی آن را فراهم آوردند. در مجموع می‌توان گفت اقدامات خوارج یکی از موانع عمدۀ رشد و توسعه و فراگیر شدن تشیع در قرن چهارم به شمار می‌رود.

۶ـ ایوبیان

ایوبیان بعد از تسلط بر مصر و شام کار ناتمام غزّان، صلیبی‌ها و خوارج را در نابودی تشیع و آثار شیعی که از قرن چهارم و پنجم به جا مانده بود، را ادامه دادند. آنها در مخالفت با مکتب اهل‌بیت راه افراط را پیمودند؛ به گونه‌ای که صلاح الدین ایوبی روز عاشورا یعنی روز شهادت امام حسین را به عنوان روز جشن و شادی اهل تسنّن اعلام کرد. وی همچنین به قتل عام شیعیان در مصر و شام پرداخت. البته در این مسیر مفتیان سوء تسنّن او را ترغیب و تشویق می‌کردند.([۴۵])

در برخی از شهرها نظیر حلب با اینکه «صلاح الدّین ایّوبی» توانست به تشیّع این شهر ضربه بزند ولی هنوز مؤذن در مساجد این شهر «حی علی خیر العمل» می‏گفت. به رغم این‌که صلاح الدّین، از هیچ آزار و آدم‌کشی نسبت به شیعه خودداری نکرد، هنوز دانشمندان برجسته‏ای از «بنی‏زهره» در حلب بودند و تشیّع با بنایی برافراشته قرن‌ها در این مناطق سر پا بود.([۴۶])

 

[۱]) پروین ترکمنى، آل بویه، عباسیان و تشیع، منبع: پایگاه شارح، نشانی در شبکه جهان پهنا:
www.al-shia.org/html/far/books/maqala.

[۲]) یکی از چهار فرقه اهل تسنن که هوادار مکتب احمد بن حنبل بودند به نظر می‌رسد در قرن چهارم آنها به حرقوصیه هم معروف بودند. ابن طاووس مى‌گوید: «من در تألیفى که طبری درباره صحت حدیث غدیر نوشته دیدم که نام کتاب «الرد على الحرقوصیهًْ» است یعنى حنابله؛ آنها بدین نام هم معروف بودند؛ زیرا احمد بن حنبل از نسل حزقوص بن زهیر خارجی بوده است. کتابخانه ابن طاووس (فارسی)، إتان گلبرگ، ص ۲۸۷ ـ ۲۸۸٫

[۳]) احسن‏التقاسیم، ترجمه ج‏۱، ص ۱۷۵٫

[۴]) آنها به «بربهار» نسبت داشتند و بربهار ادویه‌ای است که از هند آورده می‌شد و هر کس در آوردن و فروش آن دست داشت به نام بربهاری خوانده می‌شد. البته برخی معتقدند بربهاریه. ترکیبى است از: بهار به معنای هند و بر به معنای پسر (سریانى) به معنى فرزند هند، لقب چند تن از سران حنبلى بغداد بوده که شاید به کسى نسبت داشتند که پیوندى با هند مى‏داشته است در این باره رک: ابو القاسم امامى، پی‌نوشت ترجمه احسن‏التقاسیم، ترجمه ج‏۱، ص ۱۷۵ (منبع پیشین) درباره بربهاری ر.ک: شذرات ‏الذهب، ج ‏۴، ص ۱۵۸، ص ۱۵۷؛ المنتظم، ج ‏۱۳، ص ۳۴۹، ص ۳۴۸؛ تاریخ‏الإسلام، ج ‏۲۶، ص۲۹۷ و ۲۸۷؛ الأنساب، ج۲، ص۱۵۲٫

[۵]) ابو القاسم امامى، پی نوشت ترجمه احسن ‏التقاسیم، ترجمه ج‏۱، ص ۱۷۵، (منبع پیشین).

[۶]) نک: ابن‌ ابى‌ یعلى‌، ج۲، ص۴۰؛ و تجارب‏الأمم، ج‏۵، ص۴۱۳؛ گفته می‌شود بربهارى حنبلی حدیث مسلم غدیر را مورد خدشه قرار داده بود، کتابخانه ابن طاووس (فارسی)، إتان گلبرگ، ص۲۸۷ـ۲۸۸٫

[۷]) کتاب معروف او «شرح کتاب السنّهًْ» نام دارد. الأعلام، ج‏۲، ص ۲۰۱، حس….. ص ۱۷۵٫

[۸]) البدء والتاریخ، ج‏۵، ص ۱۵۰٫ ذکر فرق أصحاب الحدیث….. ص ۱۴۸٫

[۹]) تاریخ‏الطبری، ترجمه مؤخره ۲۳، آغاز برخورد و جدال طبرى با حنبلیان و آزارى که از آنان بوى رسید، ص ۲۱٫

[۱۰]) صولى‌، ص ۱۳۶؛ خطیب‌، ج۱، ص۱۰۹٫

[۱۱]) همو، ج۲، ص۲۷٫

[۱۲]) البدایهًْ والنهایهًْ، ج‏۱۱، ص ۱۷۲، ثم دخلت سنهًْ إحدى و عشرین و ثلاثمائهًْ، ص ۱۷۲٫

[۱۳]) تاریخ‏الطبری، ج‏۱۱، ص ۲۹۴، سنه ثلاث و عشرین و ثلاثمائهًْ، ص ۲۹۰٫

[۱۴]) تجارب‏الأمم، ج‏۵، ص ۴۱۴، خروج توقیع من الراضی بالله، ص ۴۱۳٫

[۱۵]) المنتظم، ج‏۱۳، ص ۳۴۹، ثم دخلت سنهًْ ثلاث و عشرین و ثلاثمائهًْ، ص ۳۴۸٫

[۱۶]) تاریخ‏الطبری، ج‏۱۱، ص ۲۹۶، سنه ثلاث و عشرین و ثلاثمائهًْ، ص ۲۹۰٫

[۱۷]) همان، ج‏۱۱، ص۲۹۶، سنه ثلاث و عشرین و ثلاثمائهًْ، ص ۲۹۰٫

[۱۸]) البدء والتاریخ، ج‏۵، ص۱۵۰، ذکر فرق أصحاب الحدیث، ص ۱۴۸؛ أمّا البربهاریّه فانّهم یجهرون بالتشبیه و المکان و یرون الحکم بالخاطر و یکفّرون من خالفهم.

[۱۹]) کامل ابن اثیر، ج‏۶، ص ۲۴۸٫

[۲۰]) شذرات‏الذهب، ج‏۴، ص۱۵۸، سنهًْ تسع و عشرین و ثلاثمائهًْ….. ص ۱۵۷٫

[۲۱]) وی در خانه خواهر توزون ترک که از هواداران بربهاری بود درگذشت و به صورت پنهانی در همانجا مدفون شد. در این باره ر.ک: تاریخ الطبری، ج‏۱۱، ص ۳۲۶، خلافه المتقى لله….. ص ۳۲۴، تاریخ الإسلام، ج‏۲۴، ص ۲۵۹، ـ حرف الحاء ـ…. ص ۲۵۷٫

[۲۲]) المنتظم، ج‏۱۴، ص ۳۹۲، قال المصنف: فمن کان اعتقاده یخالف اجماع المسلمین فهو خارج عن‏ الاسلام، فکیف یقبل قوله‏.

[۲۳]) ابن اثیر، الکامل فی التاریخ (بیروت، ۱۳۹۹هـ)، ج ۸، ص۴۵۰٫

[۲۴]) اسراء: ۱۷/ ۷۹٫

[۲۵]) ابن‌ کثیر، ۱۱/۱۷۴؛ نیز نک: ابن‌ ابى‌ یعلى‌، ۲/۴۳٫

[۲۶]) تاریخ ‏ابن ‏خلدون، ترجمه ‏متن ج‏۲،ص۶۶۳٫

[۲۷]) همان، ترجمه‏ متن ج‏۵، ص ۱۶۱، دولت المعز بن بادیس، ص ۱۶۰٫

[۲۸]) البیان المغرب، ج ۱، ص ۲۷۴ به نقل از أدب التشیع فی شمال الافریقی، ص۱۱۶٫

[۲۹]) در این باره ر.ک: فرانچسکو گابریلی، مقاله امامیه و ادب در عهد آل بویه، ترجمه دکتر شیرین حقیقت کاشانی. (چکیده مقاله در گزیده آثار همایش بین المللی تشیع و خاورشناسان، ص ۱۱۰).

[۳۰]) عبدالجلیل قزوینى رازى، نقض، تصحیح میرجلال محدث (تهران، انتشارات انجمن آثار ملى، ۱۳۵۸)، ص ۴۳٫

[۳۱]) در این باره ر.ک: مقاله مناسبات فاطمیان و غزنویان، دکتر محمد علی چلونگر، فصلنامه تاریخ اسلام، شماره ۱۹، ص ۹۳٫

[۳۲]) شیعه در هند، ج ۱، ص ۲۳۹٫

[۳۳]) همان، ص ۲۳۹، همچنین در این باره ر ک: ابن اثیر، الکامل، ج ۹، ص۱۸۸ـ ۱۸۶٫

[۳۴]) هند البیرونی، ج ۱، ص ۱۱۷، به نقل از شیعه در هند، ص ۲۴۰٫

[۳۵]) شیعه در هند، ص ۲۴۰ ـ ۲۴۱٫

[۳۶]) تاریخ ابن ‏خلدون، ترجمه‏ متن ج‏۴، ص ۱۴٫

[۳۷]) بساسیری منسوب به یکی از شهرهای فارس به نام فسا بود و بعدها محله‌ی بزرگی در بغداد نزدیک قصر خلیفه به نام محله‌ بساسیری نامیده شد: در این باره ر.ک: أدیب أبو العباس أحمد بن علی بن بابه کاشانی و أدیب ذو المناقب أبو الوفاء اخسیکتی در کتاب تاریخش.

[۳۸]) تاریخ‏ابن‏خلدون، ترجمه‏ متن ج‏۲، ص ۷۱۸٫

[۳۹]) تاریخ‏گزیده، متن، ۳۵۲، القائم بامر الله، ص ۳۵۱٫

[۴۰]) در این باره ر.ک: مقاله نقش شیعیان فاطمی در جنگ‌های صلیبی، عبدالله ناصری طاهری، فصلنامه تاریخ اسلام، ش ۵، ص ۹۹٫

[۴۱]) صالح وردانی، شیعه در مصر، ص ۷۱ ـ ۸۸٫

[۴۲]) الکامل فی التاریخ، ابن الأثیر، ج ۱۰، ص ۱۹۳ـ ۱۹۴٫

[۴۳]) عبدالامیر عبدالزهره العناد الغزالی، ادب التشیع فی الشمال الافریقی، ص ۱۱۷٫

[۴۴]) تاریخ‏ابن‏خلدون، ترجمه ‏متن ج‏۶، ص ۱۶، خبر از ابو یزید خارجى صاحب الحمار از بنى یفرن و آغاز کار او با شیعه و سرگذشت او….. ص ۱۳٫

[۴۵]) صالح وردانی، شیعه در مصر، ص ۸۰٫

[۴۶]) البته بعدها در زمان عثمانیان «شیخ نوح حنفی»، به اشاره حاکمان عثمانی «شیعه» را تکفیر کرد و به مباح بودن خون و اموال آنها فتوا داد. با این فتوای ظالمانه، اموال شیعیان را غارت کردند و تا می‌توانستند به جنایت و خونریزی پرداختند به همین دلیل گرچه «حلب» در گذشته یکی از مراکز شیعه بود، امّا امروزه عده کمی از شیعه وجود دارند که پس از آن حادثه دردناک در «حلب» باقی ماندند و بازماندگان آنان در شهرک‌های اطراف حلب مانند نبّل و الزهراء سکنی گزیده و در این شهرک‌ها اکثریت شیعه را بوجود آوردند. در این باره ر ک: اطلس شیعه، فصل شیعه در شام.

منبع: برگرفته از کتاب شیعه در قرن چهارم هجری (عرصه‌ها و علل رشد)؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

برای مشاهده کتاب اینجا را کلیک کنید.

://shiastudies.com/fa


برچسب ها :
، ، ،
دیدگاه ها