صفحه اصلی > مرکز اطلاعات > پایگاه مقالات > ادیان و فرق > فرقه های اهل سنت > وهابیت > دیدگاه‌های ابن‌تیمیه در مورد حضرت مهدی
تاریخ انتشار : ۵ آبان ۱۳۹۷


دیدگاه‌های ابن‌تیمیه در مورد حضرت مهدی

۱٫ انکار وجود حضرت مهدی

ابن‌تیمیه منکر وجود حضرت مهدی ارواحنا فداه است و می‌گوید: آن حضرت، هنوز به دنیا نیامده‌اند و از شرایط قیامت این است که ایشان نزدیک قیامت از پدر و مادری که ما آنها را نمی‌شناسیم، یا از شخصی به نام محمدبن عبدالله متولد خواهد شد.

ابن‌تیمیه در «منهاج السنهًْ» این‌گونه وجود امام مهدی را انکار می‌‌کند:

قد ذکر محمد‌بن جریر الطبری وعبدالباقی بن قانع وغیرهما من أهل العلم بالأنساب والتواریخ ان الحسن‌بن علی العسکری لم یکن له نسل ولا عقب والامامیه الذین یزعمون أنه کان له ولد یدعون أنه دخل السرداب بسامراء وهو صغیر؛ منهم من قال عمره سنتان ومنهم من قال ثلاث ومنهم من قال خمس سنین.([۱])

محمدبن جریر طبری، و عبدالباقی‌بن قانع و کسان دیگری که عالم به انساب هستند، می‌گویند: [امام] عسکری هیچ فرزند و نسلی نداشته‌اند، ولی شیعه گمان می‌کند که او فرزندی داشته و در حالی که کودک بوده است، داخل سرداب در سامراء شده است. بعضی از شیعیان عمر ایشان را ۲ سال و بعضی ۳ سال و بعضی هم ۵ سال ذکر کرده‌اند.

نقد و بررسی:

ابن‌‌تیمیه استناد به کلام طبری می‌‌کند و می‌گوید:

محمدبن جریر طبری گفته که [امام] عسکری فرزندی نداشته و اولادی از خود باقی نگذاشته است، در حالی‌‌که این‌‌گونه نیست؛ زیرا:

الف) انتساب این مطلب به کتاب «تاریخ طبری»، کذب و افتراء است و چنین مطلبی در هیچ جایی از کتاب «تاریخ طبری» وجود ندارد.

ب) عبارتی که ابن‌‌تیمیه آن را نقل می‌کند، در کتاب «صلهًْ التاریخ الطبری» نقل شده است؛ در حالی‌‌که کتاب «صلهًْ التاریخ الطبری» هیچ ارتباطی به کتاب «تاریخ طبری» ندارد؛ زیرا نویسنده آن «غریب‌بن سعد قرطبی» است. و این قضیه کاملاً به یک شکل دیگری نقل شده که ارتباطی به امام عسکری ندارد!

ابن تیمیه بدون مبنا سخنی را نقل کرده است و بدون این‌که آدرس و صفحه مطلب مورد نظر را ذکر کند، این مطلب را اظهار نموده است. در کتاب محمد بن جریر طبری عبارتی به عنوان «الحسن‌بن علی العسکری لم یکن له نسل» وجود ندارد، بلکه این قضیه در تاریخ «صلهًْ التاریخ الطبری»، یا «متمم تاریخ طبری» که غریب‌‌بن سعد قرطبی نوشته، در جلد۸، صفحه۳۴، سال ۱۹۳۹ میلادی و (۱۳۵۸هـ.ق) چاپ شده است.

ناگفته نماند که محقق کتاب «منهاج السنهًْ»، محمد رشاد سالم می‌گوید:

در کتاب «صلهًْ التاریخ الطبری» چنین مطلبی آمده است؛ در حالی‌‌که وی نیز دروغ می‌گوید؛ چون سعی کرده این دروغ را به نوعی بپوشاند؛ ولی خود نوعی خیانت علمی دیگری کرده است.

پ) در کتاب «صلهًْ التاریخ الطبری»، ماجرا این‌‌گونه است که: زمان «مقتدر عباسی»، شخصی نزد مقتدر می‌‌آید و می‌گوید که کار مهمی با مقتدر دارم و اگر من ایشان را نبینم، اتفاقات ناگواری روی خواهد داد، و مطالبی را از گذشته و آینده مطرح می‌‌کند. از او سؤال می‌شود که تو که هستی؟ می‌گوید: من محمدبن حسن بن علی‌‌بن موسی‌‌بن جعفر الرضا هستم؛ یعنی من نوۀ امام رضا هستم. بعد جالب این است که مقتدر دستور می‌دهد که افرادی از ابی‌طالب بیایند و ببینند این شخصی که می‌گوید من نوۀ امام رضا هستم و اسم پدرم حسن است‌، راست می‌گوید یا نه؟ تعدادی از آل ابوطالب می‌آیند؛ مخصوصاً آقای ابن‌‌طومار و می‌گویند: «لم یعقب الحسن»؛ فرزند امام رضا که حسن است، اصلاً فرزندی نداشته است، یعنی امام رضا از فرزندش حسن، نوه‌ای نداشته است. پس بحث بر سر حسن‌‌بن علی‌‌بن موسی الرضا است نه محمدبن الحسن‌‌بن علی‌‌بن محمد الهادی و ارتباطی به همدیگر ندارند.

و این قضایا طول می‌کشد و آن شخص ادعاهایی می‌کند و می‌گوید: شمشیر من چنین و چنان است، بعد شمشیرساز‌ها را می‌آورند و او رسوا می‌شود و معلوم می‌شود که این شخص نوۀ امام رضا نبوده است؛ بلکه فرزند شخص دیگری به نام «ابن‌‌الضبعی» است. پدرش را می‌آورند و این شخص رسوا می‌شود و به پای المقتدر می‌افتد. المقتدر می‌گوید که او باید شدیدترین مجازات را تحمل کند که چرا چنین دروغی گفته است. او را در روز ترویه، سوار بر شتری کردند، در میان کوچه و بازار گرداندند و کاملاً رسوایش کردند سپس او را حبس نمودند.

بنابراین قضیه ارتباطی با حضرت مهدی، فرزند امام حسن عسکری ندارد.

حتی همین روایتی را که قرطبی آورده است، نیز دارای اشکال‌هایی است: زیرا قرطبی برای این قضیه هیچ مصدر و سندی ذکر نمی‌کند.

قرطبی، نویسنده کتاب، فردی مجهول‌‌الحال است و در کتاب‌های تراجم([۲])، شرح حالی برای این شخص نوشته نشده است. تنها کتاب تراجمی که از او نام می‌برد؛ کتاب «خیرالدین زرکلی» از علمای وهابی است که در کتاب «الأعلام»، جلد۴، صفحه۲۲۷ می‌گوید: «غریب‌‌بن سعد قرطبی»، متوفای ۳۶۹ هـ.ق، (۹۷۹ میلادی)، اصالتاً نصرانی بوده و در استانبول ترکیه زندگی می‌کرد. بعد زبان عربی را یاد گرفت و در زمان مستنصر و… کاتب حکومت عباسی گردید.

خلاصه این‌‌که ابن‌‌تیمیه می‌گوید: «ان الحسن‌بن علی العسکری لم یکن له نسل»؛ کذب و افتراء است، زیرا این شخص حسن‌بن علی العسکری نیست؛ بلکه حسن‌بن علی‌بن موسی الرضا است و آنجا که گفته شده: «لم یعقب الحسن»؛ این عبارت طبری نیست؛ بلکه غریب قرطبی از ابن طومار نقل کرده است.

در مورد عبدالباقی‌بن قانع هم نه تنها هیچ دلیل و مدرکی ارائه نمی‌کند، بلکه بعد از ابن تیمیه، حدود سی ـ چهل نفر از بزرگان وهابیون عبارت ابن تیمیه را نقل کرده‌اند و آنها هم نتوانسته‌اند برای عبد الباقی ـ پسر قانع ـ مدرکی پیدا کنند.([۳])

اعترافات بزرگان اهل تسنن به ولادت حضرت مهدی

برخی از علمای اهل تسنن برخلاف نظریه ابن‌‌تیمیه به دنیا آمدن فرزند
امام‌ حسن عسکری را پذیرفته‌اند که عبارتند از:

۱٫ ابن اثیر جوزی

وی در این‌‌باره می‌‌نویسد:

وفیها (سال ۲۶۰ هـ. ق) توفی الحسن‌بن علی‌بن محمد وهو والد محمد الذی تعتقدونه المنتظر.([۴])

در این سال (۲۶۰ هـ. ق) حسن بن علی، پدر (م ح م د)، که شیعیان وی را منتظر می‌‌دانند رحلت کرده است.

۲٫ سبط جوزی

او می‌‌نویسد:

فی ذکر الحجه المهدی، هو محمد بن الحسن… وهو الخلف الحجه صاحب الزمان، القائم المنتظر والتالی، وهو آخر الائمه… .

درباره مهدی که همان (م ح م د) بن حسن ارواحنا فداه است… وی جانشین حجت، صاحب الزمان و قائم منتظر است که بعداً می‌آید و آخرین امام می‌‌باشد…([۵])

۳٫ علی بن محمد بن صباغ المالکی

وی دلیل‌‌هایی را در اثبات حیات و زنده بودن امام مهدی ذکر کرده است.([۶])

۴٫ شمس‌‌الدین ذهبی

او در مورد به دنیا آمدن حضرت مهدی می‌‌نویسد:

ابومحمد… احد ائمه الشیعه واما ابنه محمد بن الحسن فولد سنه مائتین وثمان وخمسین… .

ابومحمد یکی از امامان شیعه است… فرزندش (م ح م د) بن حسن در سال ۲۵۸ به دنیا آمده است.([۷])

۵٫ ابن حجر هیثمی

وی در این مورد می‌‌نویسد:

ابوالقاسم محمد الحجه، وعمره عند وفاه ابیه خمس سنین، لکن اتاه الله الحکمه ویسمی القائم المنتظر… .

ابوالقاسم (م ح م د) الحجه، هنگام رحلت پدر پنج ساله بوده، ولی خداوند به وی حکمت عطا کرده است؛ و قائم منتظر نامیده شده است.([۸])

۶٫ سلیمان بن ابراهیم القندوزی

او در این‌‌باره می‌‌نویسد:

…ان ولاده القائم کانت لیله الخامس عشر من شعبان سنه خمس وخمسین و مائتین فی بلده سامرا… .

ولادت قائم شب پانزدهم شعبان سال ۲۵۵ در شهر سامرا بوده است.([۹])

۷٫ خیرالدین زرکلی

وی در این مورد می‌‌گوید:

محمدبن الحسن العسکری… آخر الائمه الاثنی عشر عند الامامیه، وهو المعروف عندهم بالمهدی، وهو صاحب الزمان منه ولد فی سامرا، ومات ابوه ولد من العمر نحو خمس سنین… .

(م ح م د) بن الحسن عسکری… آخرین امام شیعیان و نزد آنان معروف به مهدی و صاحب الزمان است… در شهر سامرا به دنیا آمده و در زمان رحلت پدر، حدود پنج سال داشته است… .([۱۰])

۲٫ انتظار شیعه در سرداب!

ابن‌‌تیمیه، در رابطه با حضرت ولی‌‌عصر مدّعی است که آن حضرت در سرداب غایب شده‌اند و شیعیان دم در سرداب منتظر او هستند!

الف) ومن حماقتهم ایضا انهم یجعلون للمنتظر عده مشاهد ینتظرونه فیها کالسرداب الذی بسامراء الذی یزعمون أنه غاب فیه، ومشاهد أخر.([۱۱])

یکی از حماقت‌های شیعیان این است که برای حضرت مهدی تعدادی مشاهد قرار داده‌اند؛ در آن انتظار (آن حضرت) را می‌کشند؛ مانند سرداب سامرا که گمان می‌کنند در آنجا غایب شده است، و همچنین مشاهد دیگر.

ب) وقد یقیمون هناک دابه ـ إما بغله وإما فرسا وإما غیر ذلک ـ لیرکبها إذا خرج.([۱۲])

شیعیان همواره در سرداب یک قاطر یا اسب را آماده کرده‌اند تا زمانی که ایشان از سرداب خارج می‌شود، بر آن سوار شود.

نقد و بررسی:

دیدگاه ابن‌‌تیمیه و همفکرانش بی‌‌اساس است، زیرا در کتب روایی شیعه و سنّی، ظهور حضرت از مکه مطرح شده است. بنابراین:

  1. سرداب برای شیعه قداست دارد و مکان پاکی است؛ زیرا محل زندگی آقا امام هادی، امام عسکری و حضرت ولی عصر و محل عبادت آن بزرگوار بوده است.
  2. چنین مطالبی را خود وهابی‌ها آورده‌اند و در هیچ‌یک از کتاب‌‌های شیعه ذکر نشده است؛ به طور مثال می‌توان به کتاب «معجم احادیث المهدی»، جلد۱، صفحه۳۶۴ مراجعه کرد که بیش از پنجاه نفر از شیعه و سنّی را متذکر می‌شود که می‌گویند محل ظهور حضرت مهدی نه سامرا نه کربلا و نه سرداب است؛ بلکه محل ظهور حضرت در مکه و بین رکن و مقام است.

همچنین احمدبن حنبل در مسندش، جلد۶، صفحه۳۱۶ و ابن‌‌داود در سننش، جلد۴، ‌صفحه۱۰۷ و ابن أبی‌‌شیبه در المصنف، جلد۱۵، صفحه۴۵ روایاتی آورده‌اند مبنی بر این‌‌که ظهور و قیام حضرت مهدی در مکه کنار بیت‌‌الله الحرام و بین رکن و مقام است.

۳٫ انکار امامت در سن کودکی

ابن‌تیمیه شبهه دیگری را مطرح می‌کند و می‌نویسد:

حسن و حسین در بعضی جهات به اسماعیل و اسحاق شباهت داشتند، اگرچه آنها پیغمبر نبودند؛ اسماعیل از نظر سن بزرگ‌تر و صبور و حلیم بود، حسن هم چنین بود، بدین علت رسول‌خدا فرمود:

ان ابنی هذا سید سیصلح الله بین فئتین عظیمتین من المسلمین.

قطعاً این فرزندم آقاست که غالباً انبیاء از نسل و ذریه اسحاق بودند، همچنین اکثر سادات از ذریه حسین بودند و چنان‌که رسول خدا از نسل اسماعیل بود، همچنین خلیفه راشد مهدی هم که خلیفه آخر می‌باشد، از ذریه حسن است و این‌که کسی که دو سال داشته باشد، بر اساس حکم کتاب و سنت استحقاق تصرف در اموال خودش را ندارد، مگر این‌که به سن رشد برسد؛ زیرا خدای تعالی می‌فرماید:

{وَابْتَلُوا الْیَتامی‏ حَتّی إِذا بَلَغُوا النِّکاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْدًا فَادْفَعُوا إِلَیْهِمْ أمْوالَهُمْ}.([۱۳])

کسی که در امر خودش، شریعت به او چیزی تفویض نمی‌کند، پس چگونه امر امت را به آن تفویض کرده است؟([۱۴])

و در کتاب «منهاج السنهًْ» نیز این گونه می‌گوید:

فهذا لا یجوز تسلیم ماله إلیه حتى یبلغ النکاح ویؤنس منه الرشد کما ذکر الله تعالى ذلک فی کتابه فکیف یکون من یستحق الحجر علیه فی بدنه وماله إماما لجمیع المسلمین.([۱۵])

[نستجیر بالله] نمی‌توان به وی [مهدی] اموالش را تحویل داد تا آن هنگام که به سن نکاح برسد و از او رشد دیده شود، همان گونه که خداوند در کتابش فرموده است. پس کسی که در جان و مالش مهجور است، چگونه می‌تواند امام مسلمانان باشد!!

نقد و بررسی:

در اینجا ابن‌تیمیه دو شبهه وارد کرده؛ یکی تشبیه حسنین به اسماعیل و اسحاق که ثمره‌اش انکار امامت است و دیگری اعتراض به انتخاب کودک نابالغ به مقام امامت که به صورت مختصر آنها را پاسخ می‌دهیم.

پاسخ شبهه اول:

از شباهت امام حسن وامام حسین، به اسماعیل و اسحاق نمی‌توان نتیجه گرفت که در امت اسلامی امامت وخلافت شباهت به امت‌های گذشته دارد و این اشتباه فاحشی است.

چون اگر از شباهت ظاهری بخواهیم حکم مهمی همچون خلافت در امت خاتم را به دست بیاوریم، این استدلال سست و بیهوده‌ای است زیرا مسئله عقیدتی است.

پاسخ شبهه دوم:
  1. این گونه اشکالات، نتیجه ناآگاهی در دین است؛ زیرا آیه‌اى که ابن‌تیمیه در اینجا به آن اعتماد کرده، خاص است و شامل امام معصوم نمی‌شود؛ به علت اینکه خداوند متعال با برهان و دلیل، امامت آنان را ثابت فرموده و این مى‌رساند که امام، مخاطب آیه فوق نمى‌باشد و از زمره ایتام خارج است و هیچ اختلافى بین امّت نیست که این آیه، مربوط به کسانى است که عقلشان ناقص است و هیچ ربطى به آنان که عقلشان ـ به عنایت الهى ـ به حدّ کمال رسیده، ندارد، اگرچه کودک باشند. به همین دلیل آیه شریفه شامل ائمه اهل‌بیت نمی‌شود.([۱۶])

منشأ این گونه اشکالات این است که امام را با دیگران مقایسه کرده‌اند و براى او امتیاز خاصى قائل نیستند؛ ولى اگر معتقد شدیم که امام ـ اگرچه کودک باشد ـ کسى است که با معجزه و نصّ، امامتش ثابت شده و عقلش به عنایت الهى کامل گردیده است، دیگر او را با سایرین مقایسه نکرده و احکام آنان را بر او تطبیق نمی‌کنیم. از آن جهت کودک از یک سرى کارهاى اجتماعى ممنوع شده است که عقلش رشد نیافته و هنوز مصالح و مفاسد خود را درک نمی‌کند، ولى امام از ابتدا مورد توجه خاص خداوند متعال قرار گرفته و صاحب عقل کل است، تا بتواند دیگران را هدایت نموده و به کمال برساند، همان‌گونه که سراسر زندگانى امام عصر ارواحنا فداه و قضایایى که در دوران حیات ایشان اتفاق افتاده بر این مطلب گواهى مى‌دهد. همچنین قرآن کریم به طور صریح، اشاره به نبوت پیامبرانى دارد که در کودکى به مقام نبوت رسیده‌اند و این خود گواه بر این است که افرادى را که خداوند انتخاب کرده و با عنایت خویش عقلشان را کامل نموده، از عموم این آیه خارج هستند.

  1. از منظر شیعه، امامت در سن خردسالی امری عادی است، زیرا امام هادی در شش سالگی به امامت رسیدند و آیات قرآن در این زمینه فراوان است که خداوند به حضرت عیسی و یحیی در کودکی مقام نبوت و حکم به آنها عطا کرد که به مواردی اشاره می‌کنیم:

الف) قرآن درباره حضرت عیسی می‌فرماید:

{قال انی عبدالله آتانی الکتاب وجعلنی نبیًا}.([۱۷])

من بنده خدایم که به من کتاب داده و مرا پیامبر قرار داده است.

اینک به بیان دیدگاه‌های مفسران در باره آیه مزبور می‌پردازیم:

  1. ابوحیان اندلسی در مورد این آیه شریفه می‌نویسد:

وظاهر قوله: انی عبدالله آتانی الکتاب وجعلنی نبیا انه تعالی نباه حال طفولیته اکمل الله عقله واستنباه طفلا.([۱۸])

یعنی ظاهر سخن خداوند که می‌فرماید: «وجعلنی نبیا» این است که وی را در حال طفولیت صاحب خبر کرده و عقلش را کامل نموده و در همان سن به ثبوت رسانده است.

  1. فخر رازی در این مورد می‌نویسد:

اختلفوا فی انه متی آتاه الحکم ومتی جعله نبیا…والظاهر انه من قبل ان کلمهم آتاه الله وجعله نبیا وامره بالصلاه وان یدعوا الله تعالی… .([۱۹])

در معنای آیه اختلاف است که چه هنگام به او کتاب داده و چه زمانی او را پیامبر قرار داده و ظاهر این است که پیش از آن‌که عیسی با آنان سخن بگوید خدا وی را پیامبر قرار داده و او را به خواندن نماز و دعوت به خدا دستور داده است.

ب) قرآن درباره حضرت یحیی می‌فرماید:

{یا یحیی خذالکتاب بقوه واتیناه الحکم صبیا}.([۲۰])

ای یحیی کتاب خدا را با قدرت بگیر و به وی در دوران کودکی حکم دادیم.

مفسران اهل تسنن، «حکم» را به معنای نبوت گرفته‌اند که می‌توان به مصادر ذیل مراجعه کرد؛ سیوطی در «تفسیر جلالین»، صفحه۳۰۹ و میبدی در «کشف الاسرار»، جلد۶، صفحه۱۳و فخر رازی در «مفاتیح الغیب»، جلد۲۱، صفحه۵۳۵٫

بنابراین سؤال ابن‌تیمیه انتقاد از خداوند است.

۴٫ انکار طول عمر امام زمان

ابن‌تیمیه در کتاب «منهاج السنهًْ النبویهًْ» مى‌گوید:

إن عمر واحد من المسلمین هذه المده أمر یعرف کذبه بالعاده المطرده فی أمه محمد فلایعرف أحد ولد فی دین الاسلام وعاش مائه وعشرین سنه فضلاً عن هذا العمر.

و قد ثبت فی الصحیح عن النبی أنه قال فی اخر عمره «أرَأیْتُکُمْ لَیْلَتَکُمْ هذه فإن علی رَأسِ مِائَهِ سَنَهٍ منها لاَیَبْقَى مِمَّنْ هو علی ظَهْرِ الأرْضِ أحَدُهُمْ» فمن کان فی ذلک الوقت له سنه ونحوها لم یعش أکثر من مائه سنه قطعاً وإذا کانت الأعمار فی ذلک العصر لاتتجاوز هذا الحد فما بعده من الأعصار أولى بذلک فی العاده الغالبه العامه فإن أعمار بنی ادم فی الغالب کلما تأخر الزمان قصرت ولم تطل فإن نوحا لبث فی قومه ألف سنه إلا خمسین عاما وادم عاش ألف سنه کما ثبت ذلک فی حدیث صحیح رواه الترمذی وصححه فکان العمر فی ذلک الزمان طویلا ثم أعمار هذه الأمه ما بین الستین إلى السبعین وأقلهم من یجوز ذلک کما ثبت ذلک فی الحدیث الصحیح.([۲۱])

عمر کردن یکى از مسلمانان برابر این مدت، طبق عادت عمر افراد در امت پیامبر، یک امرى است که دروغ بودن آن آشکار است؛‌ چه رسد از این‌که بالاى هزار سال عمر کند. در روایت صحیح از پیامبر ثابت شده است که در آخر عمرش فرمود: آیا این شب را مى‌بینید وقتى سر صد سال فرا رسد، بر روى زمین از کسانى که امروز در آن زندگى مى‌کند هیچ کسى باقى نخواهد ماند. پس کسى‌که در آن زمان یک سال داشت، بیشتر از صدسال قطعاً زندگى نکردند. و زمانى‌که عمرها در این عصر از این حد تجاوز نکند، پس در عصرهاى بعدى به طریق اولى از آن تجاوز نخواهد کرد؛‌ چرا که عمرهاى فرزندان آدم غالباً هر چه زمان بگذرد، کوتاه مى‌شود و طولانى نخواهد شد. چرا که نوح در میان قومش نهصد و پنجاه سال زندگى کرد. همانگونه که در روایت صحیح که ترمذى آن را روایت کرده و آن را تصحیح نموده است، آمده است.

پس عمر در آن زمان طولانى بود، ‌سپس عمرهاى این امت بین شصت تا هفتاد سال است و کمتر است که از این عدد تجاوز کند؛‌ چنانچه این مطلب در روایت صحیح ثابت است. ودر مورد عمر حضرت خضر نبی اشکال می‌کند و می‌نویسد: «واحتجاجهم بحیاه الخضر احتجاج باطل على باطل فمن الذی یسلم لهم بقاء الخضر والذی علیه سائر العلماء المحققون أنه مات وبتقدیر بقائه فلیس هو من هذه الأمه»؛([۲۲]) استدلال به زنده بودن حضرت خضر برای اثبات این موضوع استدلال باطلی است چه کسی زنده بودن حضرت خضر را پذیرفته است و آنچه را که محققان پذیرفته اند، این است که وی مرده است و بر فرض که زنده باشد از این امت نیست.

سخن ابن‌تیمیه را مى‌توان در سه محور خلاصه کرد:

  1. طول عمر تا این اندازه، دروغ و بر خلاف عادت امت رسول خدا است.
  2. وقتى أصحاب رسول خدا بیش از صد سال عمر نکرده‌اند، کسانى که بعد از آن‌ها آمده‌اند، به طریق اولى نباید بیش از آن عمر نمایند؛ زیرا عمر بشر به مرور زمان کمتر شده است.
  3. عمر طولانی حضرت خضر را قبول ندارد.

نقد و بررسی:

اشکال اول:

ابن‌تیمیه، براى زیر سؤال بردن عمر طولانى حضرت مهدى به روایت رسول خدا استناد کرده که آن حضرت در آخر عمر خود فرموده: «لایبقی ممن هو فی الارض احد» بعد از گذشت صدسال، هیچ کسى از موجودین فعلى در روى زمین، باقى نمى‌ماند.

متن روایت مورد استناد ابن‌تیمیه را بخارى و مسلم در صحیح خود نقل کرده‌اند:

حدثنا سَعِیدُ بن عُفَیْرٍ قال حدثنی اللَّیْثُ قال حدثنی عبدالرحمن‌بن خَالِدِ عن ابن شِهَابٍ عن سَالِمٍ وَأبی بَکْرِ بن سُلَیْمَانَ بن أبی حَثْمَهَ أنَّ عَبْدَاللهِ‌بن عُمَرَ قال صلی بِنَا النبی الْعِشَاءَ فی آخِرِ حَیَاتِهِ فلما سَلَّمَ قام فقال أرَأیْتَکُمْ لَیْلَتَکُمْ هذه فإن رَأسَ مِائَهِ سَنَهٍ منها لا یَبْقَى مِمَّنْ هو على ظَهْرِ الأرض أحَدٌ.([۲۳])

از عبدالله بن عمر نقل شده است که رسول خدا در آخر عمرشان نماز عشاء را با ما خواندند، وقتى سلام دادند، ایستادند و فرمودند: امشب را به خاطر بسپارید؛ زیرا پس از گذشت صد سال از این تاریخ، احدى از کسانی که روى زمین هستند، باقى نخواهد ماند.

جواب:

الف) این روایت گرچه از نظر رجال سند اشکالى ندارد؛ اما مسأله عمر طولانى حضرت مهدى را زیر سؤال نمى‌برد، زیرا روایت مى‌گوید:

فإن رَأسَ مِائَهِ سَنَهٍ منها لا یَبْقَى مِمَّنْ هو علی ظَهْرِ الأرض أحَدٌ.

تعبیر «ممن هو علی ظهر الارض» یا تعبیر دیگرى که در جاهاى دیگر نقل شده: «ممن هو علیها» شامل کسانى مى‌شود که در همان زمانِ رسول خدا در روى زمین موجود و زنده بودند. رسول خدا فرمودند: اینها بعد از صد سال در روى زمین باقى نمى‌مانند و مى‌میرند. پس بنابراین، روایت شامل وجود امام زمان نمى‌شود؛ چرا که آن حضرت، دویست و چهل و دو سال بعد از هجرت به دنیا آمده و در زمان رسول خدا متولد نشده بودند.

ب) ابن قتیبه دینورى در توجیه و تأویل این روایت گفته است:

ونحن نقول: إن هذا حدیث قد أسقط الرواه منه حرفا إما لأنهم نسوه أو لأن رسول الله أخفاه فلم یسمعوه ونراه بل لا‌نشک أنه قال لا یبقی علی الأرض منکم یومئذ نفس منفوسه یعنی ممن حضره فی ذلک المجلس أو یعنی الصحابه فأسقط الراوی منکم.([۲۴])

ما مى‌گوییم: این روایتى است که راویان حرفى را از آن ساقط کرده‌اند یا آن را فراموش کرده‌اند یا این‌ که رسول خدا آن را آهسته بیان کرده و راوى آن را نشنیده. بلکه ما شک نداریم که رسول خدا این ‌گونه فرموده: بر روى زمین از میان شما افرادی که امروز اینجا هستید [تا صد سال دیگر] هیچ کسى باقى نمى‌ماند. یعنى؛ از کسانى که در این مجلس حاضر است یا صحابه تنها، پس رواى کلمه «منکم» را انداخته است.

همانطوری که در عبارت ابن قتیبه دیده مى‌‌شود، ایشان مصداق کلمه «منکم» را به حاضران در مجلس بیان رسول خدا با صحابه مى‌داند.

پ) طحاوى در این باره مى‌گوید:

وَوَجَدْنَا فیه من کَلاَمِ عَلِیٍّ أنَّ رَسُولَ اللهِ إنَّمَا کان قَصَدَ بِکَلاَمِهِ ذلک لِمَنْ هو یَوْمَئِذٍ علی الأرْضِ من الناس لاَ لِمَنْ سِوَاهُمْ.([۲۵])

ما در سخن على یافتیم که مقصود رسول خدا کسانى بوده که در آن روز بر روى زمین بوده‌اند؛ نه غیر آنان.

اشکال دوم:

ابن‌تیمیه اشکال کرده که هرچه زمان بگذرد، عمر انسان‌ها کمتر و کوتاه‌تر مى‌شود، مثال مى‌زند به عمر حضرت آدم و مى‌گوید:

در آن زمان عمر طولانى بوده ولى در امت پیامبر عمر کوتاهتر شده است و این سخن خود را مستند به روایت ذیل مى‌کند و مى‌گوید:

فکان العمر فی ذلک الزمان طویلا ثم أعمار هذه الأمه ما بین الستین إلى السبعین وأقلهم من یجوز ذلک کما ثبت ذلک فی الحدیث الصحیح.([۲۶])

پس عمر در آن زمان طولانى بود، ‌سپس عمرهاى این امت بین شصت تا هفتاد سال است و کمتر است که از این عدد تجاوز کند؛‌ چنانچه این مطلب در روایت صحیح ثابت است.

روایت مورد استناد ابن‌تیمیه را ترمذى در سنن خود نقل کرده است:

حدثنا إِبْرَاهِیمُ بن سَعِیدٍ الْجَوْهَرِیُّ حدثنا محمد‌بن رَبِیعَهَ عن کَامِلٍ أبی الْعَلاءِ عن أبی صَالِحٍ عن أبی هُرَیْرَهَ قال قال رسول اللهِ عُمْرُ اُمَّتِی من سِتِّینَ سَنَهً إلی سَبْعِینَ سَنَهً.([۲۷])

از ابوهریره نقل شده است که رسول خدا گفت: عمر امت من بین شصت تا هفتاد سال است.

جواب:

این روایت در مقام بیان عمر متوسط امت است نه حصر عمر در این اعداد در زیر به ذکر شواهدی در این باره می‌پردازیم:

۱٫ مبارک فورى

او در کتاب «تحفهًْ الأحوذى بشرح جامع الترمذی» مى‌گوید:

فالظاهر أن المراد به أن عمر الأمه من سن المحمود الوسط المعتدل الذی مات فیه غالب الأمه ما بین العددین منهم سید الأنبیاء وأکابر الخلفاء کالصدیق والفاروق والمرتضی وغیرهم من العلماء والأولیاء مما یصعب فیه الاستقصاء انتهى.([۲۸])

ظاهرا مقصود روایت این است که عمر امت از عمرهاى پسندیده و حد وسط و معتدل است که غالب امت بین این دو عدد مرده‌اند. از جمله سید انبیاء، بزرگان خلفاء همانند صدیق و فاروق و مرتضى و غیر آنان از علما و اولیاء که نمونه‌هاى آن مشکل است شمارش شود.‌

طبق سخن فوق، این روایت، عمر متوسط امت اسلامى را بیان مى‌کند نه عمر دقیق تمام مسلمانان را؛ زیرا تعداد زیادى از مسلمانان را مى‌شناسیم در سن کمتر از شصت و یا بیشتر از آن، از دنیا رفته‌اند.

۲٫ ابن‌حجر عسقلانى

وی در این باره مى‌گوید:

عثمان‌بن عفان بن أبی العاص بن أمیه بن عبد شمس القرشی الأموی أمیرالمؤمنین أبو عبدالله و أبوعمر و أمه أروی بنت کریز‌بن ربیعه‌بن حبیب‌بن عبد شمس أسلمت و أمها البیضاء بنت عبد المطلب عمه رسول الله ولد بعد الفیل بست سنین علی الصحیح.([۲۹])

عثمان، بنا بر نقل صحیح، در سال ششم عام الفیل به دنیا آمده است.

طبق این نقل، عثمان‌بن عفان در زمان مرگ، نزدیک به ۸۲ سال سن داشته است. همچنین عباس عموى رسول خدا نیز در زمان وفات، ۸۸ سال سن داشته است.

۳٫ زهری

محمد بن سعد در «طبقات الکبرى» مى‌گوید:

وتوفی العباس یوم الجمعه لأربع عشره خلت من رجب سنه اثنتین وثلاثین فی خلافه عثمان‌بن عفان وهو بن ثمان و ثمانین سنه ودفن بالبقیع.([۳۰])

عباس عموى پیامبر روز جمعه و در سال سى و سه، در زمان خلافت عثمان وفات کرد و در زمان وفات هشتاد و هشت ساله بود و در بقیع دفن شد.

خدای تعالی بر هر کاری قادر است

با توجه به آیات قرآن، تمام عالم وجود، در حیطه قدرت بارى تعالى است، او است که مى‌میراند و زنده مى‌کند، و نیز عمر طولانى و یا کوتاهى عمر همانند بسیارى از اتفاقات دیگر در اختیار خود انسان نیست و تنها خداوند است که زمان دقیق اجل و مرگ را تعیین مى‌کند.

همان خدایی که انسان را از هیچ خلق کرده، مى‌تواند به او عمر طولانى داده و او را هزاران سال از نعمت‌هاى خود بهره‌مند سازد؛ چنانچه باریتعالى در سوره فاطر آیه ۱۱ در این باره مى‌فرماید:

{وَاللهُ خَلَقَکمُ مِّن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَهٍ ثُمَّ جَعَلَکمُ أزْوَاجًا وَمَا تَحْمِلُ مِنْ اُنثیَ‏ وَلا تَضَعُ إِلَّا بِعِلْمِهِ وَمَا یُعَمَّرُ مِن مُّعَمَّرٍ وَلَا یُنقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فیِ کِتَابٍ إِنَّ ذَلِکَ عَلیَ اللهِ یَسِیرٌ}.([۳۱])

خداوند، شما را از خاک آفرید آن‌گاه از نطفه، سپس شما را مرد و زن قرار داد و هیچ زنى باردار نمی‌شود و وضع حمل نمی‌کند جز به علم الهى و هیچ کس عمر طولانى نمی‌کند و یا از عمرش کاسته نمی‌گردد، مگر آن‌که در کتاب [علم خدا] ثبت است، که این کار براى خداوند آسان است‏.

طبق این آیه، کم و زیاد شدن عمر به دست خداوند است و تنها اوست که از این قضیه با خبر است و این کار براى خداوند آسان است.

۱٫ علامه طباطبایی

وی در تفسیر این آیه مى‌نویسد:

وقوله: {وَما یُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَلا یُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فی کِتابٍ} أی و ما یمد ویزاد فی عمر أحد فیکون معمرا ولا ینقص من عمره أی عمر أحد إلا فی کتاب.([۳۲])

و قول خداوند که فرموده: و هیچ کس عمر طولانى نمى‌کند و از عمر کسى کم نمى‌شود مگر آن‌که در کتاب ثبت شده است؛ یعنى عمر کسى به درازا نمى‌کشد و زیاد نمى‌شود تا معمر شود و از عمر کسى هم کم نمى‌شود مگر این‌که در کتاب، موجود است.

۲٫ أزدى بلخى

او نیز به آیه یازدهم سوره فاطر و تعیین طول عمر انسان‌ها در لوح محفوظ اشاره کرده و می‌گوید:

ثم قال جل وعز: {وَما یُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ} یعنی من قل عمره أو کثر فهو إلى أجله الذی کتب له، ثم قال جل وعز: {وَلا یُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ} کل یوم حتى ینتهی إلى أجله (إلا فی کتابٍ) اللوح المحفوظ مکتوب قبل إن یخلقه {إن ذلک علی الله یسیرٌ}([۳۳]) الأجل حین کتبه الله جل وعز فی اللوح المحفوظ.([۳۴])

خداوند مى‌فرماید: و هیچ کس عمر طولانى نمى‌کند یعنى کسى که کم عمر کرده یا کسى که عمر طولانى دارد، این‌ها همان مدتى است که در کتاب براى‌شان معین شده است، سپس مى‌فرماید: از عمر کسى کم نمى‌شود حتى یک روز، تا موقعى که منتهى مى‌شود به مرگش، مگر آن‌که در کتاب یا لوح محفوظ ثبت شده است قبل از آن‌که او خلق شود و این براى خداوند آسان است، مرگ، هنگامى که خداوند آن را در لوح محفوظ ثبت کرد، تعیین شده است.

۳٫ محمد بن جریر طبرى

در کتاب «جامع البیان» محمد بن جریر طبرى، به عالم بودن خداوند به مدت عمر و ثبت بودن طول عمر در کتاب، قبل از به وجود آمدن فرد، اشاره دارد:

وقوله {وما یعمر من معمر ولا ینقص من عمره إلا فی کتاب} اختلف أهل التأویل فی تأویل ذلک فقال بعضهم معناه وما یعمر من معمر فیطول عمره ولاینقص من عمر آخر غیره عن عمر هذا الذی عمر عمرا طویلا إلا فی کتاب عنده مکتوب قبل أن تحمل به أمه وقبل أن تضعه قد أحصی ذلک کله وعلمه قبل أن یخلقه لایزاد فیما کتب له ولا ینقص.([۳۵])

خداوند مى‌فرماید: و هیچ کس عمر طولانى نمى‌کند و از عمر کسى کم نمى‌شود مگر آن‌که در کتاب ثبت شده است، اهل تأویل در بیان معناى آیه اختلاف کرده‌اند، عده‌اى از آنان گفته‌اند که معناى ‌آیه چنین مى‌شود:

کسى عمرش طولانى نمى‌شود و از عمر شخص دیگرى غیر از خودش، کم نمى‌شود مگر آن‌که در کتاب نزد خداوند ثبت است، قبل از آن‌که مادرش به او حامله شود و قبل از آن‌که او را به دنیا آورد، همه این‌ها براى او معین است و خداوند به آن‌ها آگاه است قبل از آن‌که او خلق شود و در آن‌چه براى او معین شده نه زیاد مى‌شود و نه کم.

۴٫ فخررازى

او نیز در بیان معناى این آیه به نفوذ اراده و قدرت خداوند و آسان بودن انجام هر فعلى براى خداوند، اشاره مى‌کند.

ثم بین نفوذ إرادته بقوله: {وَما یُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَلا یُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فی کِتابٍ} فبین أنه هو القادر العالم المرید والأصنام لا‌قدره لها ولا‌علم ولا إراده، فکیف یستحق شیء منها العباده، وقوله: {إِنَّ ذلِکَ عَلَی اللهِ یَسِیرٌ} أی الخلق من التراب ویحتمل أن یکون المراد التعمیر والنقصان علی الله یسیر، ویحتمل أن یکون المراد أن العلم بما تحمله الأنثی یسیر والکل علی الله یسیر.([۳۶])

سپس خداوند نفوذ اراده خود را، با توجه به آیه بیان مى‌کند، «و هیچ کس عمر طولانى نمى‌کند و از عمر کسى کم نمى‌شود مگر آن‌که در کتاب ثبت شده است»؛ پس روشن مى‌کند که خداوند، عالم، قادر و صاحب اراده است و بت‌ها نه قدرتى دارند، نه علمى و نه ارده‌اى، پس چگونه آن بت‌ها مى‌توانند مستحق عبادت باشند؟

و این سخن خداوند که مى‌فرماید: «این‌ها براى خداوند آسان است»، یعنى خلق کردن انسان از خاک؛ و یا احتمال دارد که بگوییم مراد، اعطاى عمر طولانى و یا کم کردن عمر بر خداوند آسان است و احتمال دارد این‌که منظور، علم داشتن خداوند به آنچه زن حمل مى‌کند باشد، که براى خداوند آسان است… .

و نهایتاً مى‌گوید: همه این چیز‌ها براى خداوند آسان است.

۵٫ جلال‌الدین سیوطى

وی با اشاره به آیه شصت و یکم سوره نحل، دلالت آیه یازده سوره فاطر بر مسأله طول عمر و معین بودن عمر در کتاب را بیان مى‌کند.

قال کعب: لو دعا الله عُمْرَ لأخَّر فی أجله فقیل له: ألیس قد قال الله {فإذا جاء أجلهم لا یستأخرون ساعه ولا یستقدمون}([۳۷]) فقال کعب: وقد قال الله {وما یعمر من معمر ولاینقص من عمره إلا فی کتاب}([۳۸]) قال الزهری: ولیس أحد إلا له عمر مکتوب فرأی أنه ما لم یحضر أجله فإن الله یؤخر ما شاء وینقص {فإذا جاء أجلهم لا یستأخرون ساعه ولا یستقدمون}.([۳۹])

کعب گفت: اگر کسى از خدا عمر بخواهد، در مرگش تأخیر خواهد افتاد؛ به کعب گفته شد: آیا خداوند چنین نفرموده: «زمانى که أجل‌شان برسد لحظه‌اى به عقب یا جلو نمى‌افتد». کعب گفت: خداوند فرموده: «و هیچ کس عمر طولانى نمى‌کند و از عمر کسى کم نمى‌شود مگر آن‌که در کتاب ثبت شده است»؛ زهرى گفته: کسى نیست مگر این‌که برایش عمر معین شده، پس دیده مى‌شود کسى أجلش نمى‌رسد و خداوند أجل را به تأخیر مى‌اندازد هر مقدار که بخواهد و یا عمر را کوتاه مى‌کند؛ «زمانى که أجل‌شان برسد لحظه‌اى به عقب یا جلو نمى‌افتد».

۶٫ شوکانى

شوکانی از علماى اهل تسنن در فتح القدیر به احاطه قدرت و علم خداوند بر همه چیز اشاره مى‌کند و منظور از کتاب که در آیه ذکر شده را، لوح محفوظ مى‌داند.

فلا یخرج شی‏ء عن علمه و تدبیره {وَما یُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَلا یُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فی کِتابٍ} أی: ما یطول عمر أحد، ولا ینقص من عمره إلا فی کتاب، أی: فی اللوح المحفوظ.([۴۰])

پس چیزى از علم و تدبیر خداوند خارج نیست و کسى عمر طولانى نمى‌کند و از عمرش کم نمى‌شود مگر آن‌که در کتاب، معین شده؛ یعنى عمر کسى طولانى نمى‌شود و از عمر کسى کم نمى‌شود مگر آن‌که در کتاب آمده، منظور از کتاب، لوح محفوظ است.

همان‌طوری که در سخنان علمایى که ذکر شد مشاهده مى‌شود، همه امت اسلامى، بر امکان طول عمر یک انسان عقیده دارند و این مسأله را ممکن مى‌دانند و از نظر هیچ کسى یک امر محالى نیست؛ چرا که اعطاى عمر و تعیین آن، و کم یا زیاد شدن مدت عمر در اختیار خداوند است و هیچ کس دیگرى اختیارى در آن ندارد. بر این اساس، خداوند براى هر کسى که مصلحت بداند عمر طولانى را مقدر مى‌فرماید.

اشکال سوم:

ابن‌تیمیه در مورد عمر حضرت خضر نبی اشکال می‌کند:

واحتجاجهم بحیاه الخضر احتجاج باطل على باطل فمن الذی یسلم لهم بقاء الخضر والذی علیه سائر العلماء المحققون أنه مات وبتقدیر بقائه فلیس هو من هذه الأمه.([۴۱])

استدلال به زنده بودن حضرت خضر برای اثبات این موضوع، استدلال کاملاً باطلی است. چه کسی زنده بودن حضرت خضر را پذیرفته است و آنچه را که محققان پذیرفته‌اند، این است که وی مرده است و بر فرض که زنده باشد از این امت نیست.

جواب:

در کتاب‌های اهل تسنن، بر خلاف دیدگاه ابن‌تیمیه، بر زنده بودن حضرت خضر استدلال می‌کنند که به ذکر چند مورد می‌پردازیم:

۱٫ ابن‌حجر عسقلانى

وروی عن مکحول عن کعب الأحبار قال أربعه من الأنبیاء أحیاء أمان لأهل الأرض اثنان فی الأرض الخضر و الیاس و اثنین فی السماء إدریس وعیسی.

چهار نفر از أنبیاء زنده‌اند و امان براى اهل زمین، دو نفرشان در زمین هستند، خضر و إلیاس و دو نفر در آسمان، إدریس و عیسى.([۴۲])

در کتاب «الدر المنثور» روایت از این طریق نقل شده‌است:

وأخرج ابن شاهین عن خصیف قال: أربعه من الأنبیاء أحیاء: اثنان فی السماء عیسی وإدریس وإثنان فی الأرض الخضر وإلیاس.([۴۳])

چهار نفر از أنبیاء زنده‌اند، دو تن در آسمان که إدریس و عیسى باشند ‌‌و دو نفر در زمین که خضر و إلیاس هستند.

۲٫ شیخ سلیمان قندوزی

وقال الشیخ المحدث الفقیه أبوعبدالله محمد‌بن یوسف بن محمد الکنجی الشافعی فی کتابه البیان فی أخبار صاحب الزمان فی آخر الباب الخامس والعشرین، وهو آخر الأبواب: إن المهدی ولد الحسن العسکری، فهو حی موجود باق منذ غیبته إلى الآن، ولا امتناع فی بقائه بدلیل بقاء عیسی والخضر وإلیاس.([۴۴])

محدث فقیه أبوعبدالله محمد بن یوسف الکنجى شافعى در کتاب البیان فى أخبار صاحب الزمان، در آخر باب بیست و پنجم مى‌گوید: همانا مهدى فرزند حسن عسکرى ‌است، او زنده است و وجود دارد، غیبتش تاکنون ادامه داشته و بقایش غیر ممکن نیست به خاطر این‌که حضرت عیسى و خضر و إلیاس هنوز زنده‌اند.

۳٫ زمخشرى

زمخشرى نیز در کتاب «ربیع الأبرار»، اتفاق مسلمین را بر زنده بودن حضرت عیسى گزارش کرده است:

إنّ المسلمین متفقون علی حیاه أربعه من الأنبیاء، اثنان منهم فی السماء، وهما إدریس، وعیسی، واثنان فی الأرض إلیاس والخضر، وإنّ ولاده الخضر فی زمن إبراهیم أبی الأنبیاء.([۴۵])

قطعاً مسلمانان بر زنده بودن چهار نفر از پیامبران اتفاق دارند که دو نفر از آنها در آسمان هستند یعنی حضرت ادریس و حضرت عیسی و دو نفر در زمین که حضرت الیاس و حضرت خضر می‌باشند و ولادت حضرت خضر در زمان حضرت ابراهیم، پدر پیامبران بوده است.

۴٫ نووى

نووى از شارحان «صحیح مسلم»، نظر جمهور علماء را بر زنده بودن آن حضرت تا الآن گزارش کرده است:

باب من فضائل الخضر: جمهور العلماء علی انه حی موجود بین أظهرنا وذلک متفق علیه عند… واهل الصلاح والمعرفه وحکایاتهم فی رؤیته والاجتماع به والأخذ عنه وسؤاله وجوابه ووجوده فی المواضع الشریفه ومواطن الخیر أکثر من أن یحصر وأشهر من أن یستر. وقال الشیخ أبو عمر‌بن الصلاح هو حی عند جماهیر العلماء والصالحین والعامه معهم فی ذلک قال وإنما شذ بإنکاره بعض المحدثین.([۴۶])

باب فضائل حضرت خضر: جمهور علماء بر این عقیده هستند که حضرت خضر زنده و در میان ما موجود است. این نظر مورد اتفاق اهل صلاح و معرفت است و حکایات آنان در دیدار و اجتماع با او و گرفتن پاسخ سؤالها و وجود او در جاهاى شریف و متبرک و مواطن خیر بسیار و فراتر از شمارش و مشهور‌تر از این است که پوشیده بماند. شیخ ابوعمربن صلاح مى‌گوید: حضرت خضر نزد جمهور علماء و صلحاء زنده است و عامه مردم هم با آنان هم عقیده‌اند، تنها اندکى از برخى محدثان آن را انکار کرده‌اند.

این سخن نووى را علماى دیگر اهل تسنن نیز نقل کرده‌اند.([۴۷])

۵٫ بدرالدین عینى

وی در «عمدهًْ القاری» نیز مى‌گوید:

السادس: فی حیاته: فالجمهور علی أنه باق إلى یوم القیامه. قیل: لأنه دفن آدم بعد خروجهم من الطوفان فنالته دعوه أبیه آدم بطول الحیاه. وقیل: لأنه شرب من عین الحیاه.([۴۸])

مطلب ششم در باره حیات اوست: جمهور علماء بر این است که او تا روز قیامت باقى است؛‌ چرا که او آدم را بعد از اینکه در طوفان از قبر بیرون شد، دفن کرد و به درخواست پدرش حضرت آدم که طول حیات او را خواسته بود رسید و گفته شده که او از چشمه حیات نوشیده است.

۶٫ آلوسى

او در تفسیر «روح المعانی» نیز بعد از این‌که دلائل منکران حیات خضر را نقل کرده مى‌نویسد:

وذهب جمهور العلماءإلى أنه حی موجود بین أظهرنا وذلک متفق علیه عند الصوفیه قدست أسرارهم قاله النووی ونقل عن الثعلبی المفسر أن الخضر نبی معمر علی جمیع الأقوال محجوب عن أبصار أکثر الرجال وقال ابن الصلاح: هو حی الیوم عند جماهیر العلماء والعامه معهم فی ذلک وإنما ذهب إلى إنکار حیاته بعض المحدثین.([۴۹])

جمهور علماء می‌گویند که حضرت خضر زنده و بین ما حضور دارد و صوفیه بر این مسأله اتفاق نظر دارند. نووی از ثعلبی نقل می‌کند که حضرت خضر بنابر جمیع اقوال عمر طولانی دارد اما از دیده اکثر مردم پنهان است. ابن صلاح می‌گوید: از نظر جمهور علماء، حضرت خضر امروز زنده است و عموم مردم با آنها اتفاق نظر دارند ولی بعضی از محدثین حیات او را منکر شده‌اند.

۷٫ ابن سمعون بغدادى و دمیرى شافعی

ابن سمعون بغدادى در «امالی» و دمیرى مصرى در «حیاهًْ الحیوان» بعد از این‌که سخن نووى و مخالفان را آورده خودشان مى‌گویند:

والصحیح الصواب أنه حی.([۵۰])

صحیح و درست این است که او زنده است.

۸٫ عبدالرئوف مناوی

مناوى در «فیض القدیر» بعد از معرفى حضرت خضر از جهت نسب، مى‌نویسد:

والأصح عند الجمهور أنه نبی معمر محجوب عن الأبصار وهو حی عند عامه العلماء وعامه الصلحاء وقیل لایموت إلا فی آخر الزمان حتى یرتفع القرآن.([۵۱])

قول صحیح‌تر نزد جمهور این است که او پیامبر داراى عمر طولانى و پنهان از دیده‌ها است. او نزد عامه علماء و صلحاء زنده است و گفته شده: او در آخر الزمان نمى‌میرد تا قرآن برداشته شود (کنایه از این‌که تا قرآن موجود است او زنده است و قرآن هم تا روز قیامت موجود است).

  1. قرطبى در تفسیر «الجامع لأحکام القرآن» از عمرو بن دینار روایت کرده است که:

وعن عمرو بن دینار قال: إن الخضر وإلیاس لا یزالان حین فی الأرض ما دام القرآن علی الأرض فإذا رفع ماتا.([۵۲])

همانا خضر و الیاس همیشه و تا زمانى که قرآن روى زمین است، آنان نیز در زمین‌اند و هنگامى‌که قرآن برداشته شود، آنها نیز مى‌میرند.

۱۰٫ خلیل بن احمد فراهیدی

فراهیدى از علماى اهل تسنن، حضرت خضر را پیامبرى از بنى إسرائیل، با عمر طولانى و غایب از انظار، و همراه حضرت موسى بیان مى‌کند.

الخضر نبی معمر محجوب عن الأبصار وهو نبی من بنی إسرائیل وهو صاحب موسی.([۵۳])

خضر، پیامبری با عمر طولانی و پنهان از دیده‌ها و پیامبری از بنی اسرائیل است و مصاحب موسی بوده است.

۱۱٫ شنقیطی

وی در «تفسیر اضواء البیان» می‌نویسد:

اعلم ان العلماء اختلفوا فی الخضر هل هو حی الی الان او هو غیر حی بل ممن مات فیما مضی من الزمان فذهب کثیر من اهل العلم الا انه حی وانه شرب من عین الحیاه وممن نصر القول بحیاته لقرطبی فی التفسیر والنووی فی شرح مسلم وغیره وابن الصلاک والنقاش وغیرهم… .([۵۴])

علماء در زنده بودن خضر دچار اختلاف دیدگاه شده‌اند؛ بسیاری از آنان برآنند که وی زنده است و از چشمه‌ای بنام حیات آب نوشیده است و از جمله کسانی که این دیدگاه را تقویت می‌کند قرطبی در تفسیرش و نووی در شرح مسلم و دیگران و همچنین ابن صلاک و نقاش و دیگران می‌باشند.

جمع‌‌بندی

اعتقاد به مهدویّت در میان مذاهب اسلامی مورد اتفاق مسلمانان است و تمامی فرقه‌‌های اسلامی بدون استثنا، ظهور شخصی از دودمان پیامبر را در آخرالزمان به نام «حضرت مهدی» که دنیا را پر از عدل و داد می‌کند، پذیرفته‌‌اند و روایات آن را در کتب خود از پیامبر اکرم نقل کرده‌‌اند.

کتاب‌‌های فراوانی در این زمینه به وسیله دانشمندان اهل تسنن و علمای شیعه بر اساس روایات قطعی و متواتر نگاشته شده است که ابن‌‌قیّم جوزیه در «المنار المنیف فی الصحیح والضعیف»، ابوالحسن محمّدبن حسین‌‌بن عاصم سحری در «الحاوی للفتاوی»، علامه مناوی در «فیض القدیر»، حافظ ابن‌‌حجر عسقلانی در «فتح الباری»، قاضی شوکانی در «ابراز الوهم المکنون»، ابن‌‌حجر هیثمی در «الصواعق المحرقهًْ» و تفتازانی در «شرح مقاصد» بر تواتر این روایات تأکید کرده‌‌اند.

بزرگان و نویسندگان سنّی ‌مذهب مانند: مبارکفوری، احمدبن محمّد‌بن صدیق، سفارینی حنبلی، سید محمّد صدیق حسن، ابوالخطیب محمّد شمس‌‌الحق عظیم‌‌آبادی، شیخ ابوالحسین آبری، برزنجی، شیخ محمّد خضر حسین، ابوالاعلی مودودی، احمد زینی دحلان، شیخ منصور علی ناصف و قرمانی دمشقی، بر تواتر احادیث مهدوی صحّه گذاشته‌‌اند؛ اما نظریه‌‌پرداز وهابیت، ابن‌‌تیمیه، منکر وجود نازنین امام مهدی گردیده و تمام عقاید شیعه را در مورد آن حضرت با بی‌‌احترامی رد می‌‌کند و معتقد است که حضرت مهدی، فرزند امام حسن عسکری نیست، در حالی‌‌که این نظریه توسط مدارک معتبر خود اهل تسنن رد شد.

[۱]) ابن‌تیمیه، احمد، منهاج السنهًْ، ج۴، ص۸۷٫

[۲]) کتاب تراجم، کتابی است که در شرح حال افراد نوشته می‌شود.

[۳]) سیر اعلام النبلاء، ج۱۵، ص۵۲۷؛ ذهبی، میزان الإعتدال، ج۲، ص۵۳۲؛ ذهبی، لسان المیزان، ج۳، ص۳۸۳٫

[۴]) ابن‌‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۳۲۰٫

[۵]) سبط جوزی، تذکرهًْ الخواص، ص۳۲۵٫

[۶]) صباغ المالکی، الفصول المهمهًْ، ص۲۸۱٫

[۷]) ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۱۹، ص۱۱۳٫

[۸]) هیثمی، الصواعق المحرقهًْ، ج۲، ص۶۰٫

[۹]) قندوزی، ینابیع المودهًْ، ج۲، ص۵۴۳٫

[۱۰]) زرکلی، اعلام، ج۶، ص۸۰٫

[۱۱]) ابن تیمیه، احمد، منهاج السنهًْ، ج۱، ص۴۴٫

[۱۲]) همان.

[۱۳]) نساء / ۶٫

[۱۴]) ابن تیمیه، احمد، حقوق اهل‌بیت بین السنهًْ والبدعهًْ، ص۵۳٫

[۱۵]) همان، منهاج السنهًْ، ج۴، ص۸۹٫٫

[۱۶]) مفید، محمد، الفصول المختارهًْ، صص ۱۵۰ ـ ۱۴۹٫

[۱۷]) مریم / ۲۰٫

[۱۸]) ابوحیان اندلسی، بحرالمحیط، ج۷، ص۲۵۹٫

[۱۹]) فخررازی، محمد، تفسیر مفاتیح الغیب، ج۲۱، ص۵۳۲٫

[۲۰]) مریم / ۱۲٫

[۲۱]) ابن تیمیه، أحمد، منهاج السنهًْ النبویهًْ، ج۴، ص۹۱٫

[۲۲]) همان، ص۹۳٫

[۲۳]) بخاری، محمد بن إسماعیل، صحیح البخاری، ج۱، ص۵۵، ح۱۱۶؛ نیسابوری، مسلم، صحیح مسلم، ج۴، ص۱۹۶۵، ح۲۵۳۷٫

[۲۴]) دینوری، عبدالله بن مسلم ابن قتیبهًْ، تأویل مختلف الحدیث، ج۱، ص۹۹٫

[۲۵]) طحاوی، أحمد، شرح مشکل الآثار، ج۱، ص۳۴۸٫

[۲۶]) ابن تیمیه، أحمد، منهاج السنهًْ النبویهًْ، ج۴، ص۹۱٫

[۲۷]) ترمذی، محمد، سنن الترمذی، ج۴، ص۵۶۶، ح۲۳۳۱٫

[۲۸]) المبارکفوری، محمد عبد الرحمن، تحفهًْ الأحوذی بشرح جامع الترمذی، ج۶، ص۵۱۳٫

[۲۹]) عسقلانی، أحمد، الإصابهًْ فی تمییز الصحابهًْ، ج۴، ص۴۵۶٫

[۳۰]) زهری، محمد، الطبقات الکبرى، ج۴، ص۳۱٫

[۳۱]) فاطر / ۱۱٫

[۳۲]) طباطبایى، سید محمد حسین‏، المیزان فى تفسیر القرآن‏، ج۱۷، ص۲۶٫

[۳۳]) فاطر / ۱۱٫

[۳۴]) ازدی، أبوالحسن مقاتل، تفسیر مقاتل بن سلیمان، ج۳، ص۷۴٫

[۳۵]) طبری، محمدبن جریر، جامع البیان عن تأویل آیهًْ القرآن، ج۲۲، ص۱۲۲٫

[۳۶]) رازی، محمد، التفسیر الکبیر أو مفاتیح الغیب، ج۲۶، ص۱۰٫

[۳۷]) نحل / ۶۱٫

[۳۸]) فاطر / ۱۱٫

[۳۹]) سیوطی، عبدالرحمن، الدر المنثور، ج۳ ص، ۴۴۸٫

[۴۰]) شوکانی، محمد، فتح القدیر الجامع بین فنی الروایهًْ والدرایهًْ من علم التفسیر، ج۴، ص۳۴۲٫

[۴۱]) همان، ص۹۳٫

[۴۲]) عسقلانی، أحمد، فتح الباری شرح صحیح البخاری، ج۶، ص۴۳۴؛ ابن عادل، عمر، اللباب فی علوم الکتاب، ج۱۳، ص۸۴؛ سیوطی، عبدالرحمن، الدر المنثور، ج۴، ص۲۳۹؛ بغدادی، علی، تفسیر الخازن المسمی لباب التأویل فی معانی التنزیل، ج۴، ص۲۵۱٫

[۴۳]) سیوطی، عبدالرحمن، الدر المنثور، ج۵، ص۴۳۲

[۴۴]) قندوزی، سلیمان، ینابیع المودهًْ لذوی القربى، ج۳، ص۳۴۸

[۴۵]) زمخشری، محمود، ربیع الأبرار، ج۱، ص۳۹۷٫

[۴۶]) نووی الشافعی، یحیى، شرح النووی علی صحیح مسلم، ج۱۵، ص۱۳۵٫

[۴۷]) عراقی، أبو الفضل زین‌الدین عبد الرحیم، طرح التثریب فی شرح التقریب، ج۸، ص۱۴۷؛ ملا علی القاری، علی، مرقاهًْ المفاتیح شرح مشکاهًْ المصابیح، ج۱۰، ص۳۸۳؛ شرح سنن ابن ماجه، ج۱ ص۲۹۲٫

[۴۸]) العینی الغیتابی الحنفی، محمود، عمدهًْ القاری شرح صحیح البخاری، ج۲، ص۶۰٫

[۴۹]) الوسی، محمود، روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم والسبع المثانی، ج۱۵، ص۳۲۱٫

[۵۰]) ابن سمعون، محمد، أمالی ابن سمعون، ج۱، ص۲۷۲؛ الدمیری، محمد، حیاهًْ الحیوان الکبرى، ج۱، ص۳۸۳٫

[۵۱]) مناوی، محمد، فیض القدیر شرح الجامع الصغیر، ج۲، ص۵۷۵٫

[۵۲]) الأنصاری القرطبی، ابوعبدالله محمد، الجامع لأحکام القرآن، ج۱۱، ص۴۳٫

[۵۳]) الفراهیدی، خلیل، العین، ج۴، ص۱۷۵٫

[۵۴]) شنقیطی، محمدالامین، اضواء البیان، ج۳، ص۳۲۶٫

منبع: کتاب اهل بیت(بررسی شبهات ابن تیمیه)؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

برای مشاهده کتاب اینجا را کلیک کنید.


برچسب ها :
، ، ، ، ، ، ،
دیدگاه ها